خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۶ - ستایش سخن و حکمت و اندرز

نظامی
آنچه او هم نوست و هم کهن است سخن است و در این سخن سخن است
ز آفرینش نزاد مادر کن هیچ فرزند خوبتر ز سخن
تا نگوئی سخنوران مردند سر به آب سخن فرو بردند
چون بری نام هر کرا خواهی سر برآرد ز آب چون ماهی
سخنی کو چو روح بی عیب است خازن گنج خانه غیب است
قصه ناشینده او داند نامه نانبشته او خواند
بنگر از هرچه آفرید خدای تا ازو جز سخن چه ماند به جای
یادگاری کز آدمیزاد است سخن است آن دگر همه باد است
جهد کن کز نباتی و کانی تا به عقلی و تا به حیوانی
باز دانی که در وجود آن چیست کابدالدهر می تواند زیست
هر که خود را چنانکه بود شناخت تا ابد سر به زندگی افراخت
فانی آن شد که نقش خویش نخواند هرکه این نقش خواند باقی ماند
چون تو خود را شناختی بدرست نگذری گرچه بگذری ز نخست
وانکسان کز وجود بی خبرند زین درآیند وزان دگر گذرند
روزنه بی غبار و در بی دود کس نبیند در آفتاب چه سود
هست خشنود هر کس از دل خویش نکند کس عمارت گل خویش
هرکسی در بهانه تیز هش است کس نگوید که دوغ من ترش است
بالغانی که بلغه کارند سر به جذر اصم فرو نارند
صاحب مایه دوربین باشد مایه چون کم بود چنین باشد
مرد با مایه را گر آگاهست شحنه باید که دزد در راهست
خواجه چین که نافه بار کند مشگر از انگژه حصار کند
پر هدهد به زیر پر عقاب گوی برد از پرندگان به شتاب
ز آفت ایمن نیند ناموران بی خطر هست کار بی خطران
مرغ زیرک به جستجوی طعام به دو پای اوفتد همی در دام
هرکجا چون زمین شکم خواریست از زمین خورد او شکم واریست
با همه خورد و برد ازین انبار کم نیاید جوی به آخر کار
جو به جو هرچه زوستانی باز یک به یک هم بدو رسانی باز
شمع وارت چو تاج زر باید گریه از خنده بیشتر باید
آن مفرح که لعل دارد و در خنده کم شد است و گریه پر
هر کسی را نهفته یاری هست دوستی هست و دوستداری هست
خرد است آن کز او رسد یاری همه داری اگر خرد داری
هرکه داد خرد نداند داد آدمی صورتست و دیو نهاد
وان فرشته که آدمی لقب است زیرکانند و زیرکی عجب است
در ازل بود آنچه باید بود جهد امروز ما ندارد سود
کار کن زانکه به بود به سرشت کار و دوزخ ز کاهلی و بهشت
هرکه در بند کار خود باشد با تو گر نیک نیست بد باشد
با تن مرد بد کند خویشی در حق دیگران بداندیشی
همتی را که هست نیک اندیش نیکوئی پیشه نیکی آرد پیش
آنچنان زی که گر رسد خاری نخوری طعن دشمنان باری
این نگوید سرآمد آفاتش وان نخندد که هان مکافاتش
گرچه دست تو خود نگیرد کس پای بر تو فرو نکوبد بس
آنکه رفق تواش به یاد بود به از آن کز غم تو شاد بود
نان مخور پیش ناشتا منشان ور خوری جمله را به خوان بنشان
پیش مفلس زر زیاده مسنج تا نه پیچد چو اژدها بر گنج
گر بود باد باد نوروزی به که پیشش چراغ نفروزی
آدمی نز پی علف خواریست از پی زیرکی و هشیاریست
سگ بر آن آدمی شرف دارد که چو خر دیده بر علف دارد
کوش تا خلق را به کار آئی تا به خلقت جهان بیارائی
چون گل آنبه که خوی خوشداری تا در آفاق بوی خوش داری
نشنیدی که آن حکیم چه گفت خواب خوش دید هرکه او خوش خفت
هرکه بدخو بود گه زادن هم برآن خوست وقت جان دادن
وانکه زاده بود به خوش خوئی مردنش هست هم به خوش روئی
سخت گیری مکن که خاک درشت چون تو صد را ز بهر نانی کشت
خاک پیراستن چه کار بود حامل خاک خاکسار بود
گر کسی پرسدت که دانش پاک ز آدمی خیزد آدمی از خاک
گو گلاب از گل و گل از خارست نوش در مهره مهره در مارست
با جهان کوش تا دغا نزنی خیمه در کام اژدها نزنی
دوستی ز اژدها نشاید جست کاژدها آدمی خورد به درست
گر سگی خود بود مرقع پوش سگ دلی را کجا کند فرموش
دوستانی که با نفاق افتند دشمنان را هم اتفاق افتند
چون مگس بر سیه سپید خزند هردو را رنگ برخلاف رزند
به کز این ره زنان کناره کنی برخود این چار بند پاره کنی
در چنین دور کاهل دین پستند یوسفان گرگ و زاهدان مستند
نتوان برد جان مگر به دو چیز به بدی و به بد پسندی نیز
حاش لله که بندگان خدای این چنین بند بر نهند به پای
از پی دوزخ آتش انگیزند نفط جویند و طلق را ریزند
خیز تا فتنه زیر پای آریم شرط فرمانبری به جای آریم
به جوی زر نیازمندی چند هفت قفلی و چاربندی چند
لاله را بین که باد رخت ربود از پی یک دو قلب خون آلود
چو درمنه درم ندارد هیچ باد در پیکرش نیارد هیچ
گنج بر سر مشو چو ابر سفید پای بر گنج باش چون خورشید
تا زمینی کز ابر تر گردد از زمین بوش تو به زر گردد
کیسه زر بر آفتاب فشان سنگ در لعل آفتاب نشان
تو به زر چشم روشنی و به دست چشم روشن کن جهان خردست
زر دو حرفست هردو بی پیوند زین پراکنده چند لافی چند
دل مکن چون زمین زر آگنده تا نگردی چو زر پراگنده
هر نگاری که زر بود بدنش لاجوردی رزند پیرهنش
هر ترازو که گرد زر گردد سنگسار هزار در گردد
کرده گیرت به هم به بانگی چند از حلال و حرام دانگی چند
آمده لاابالیی برده سیم کش زنده سیم کش مرده
زر به خوردن مفرح طربست چون نهی رنج و بیم را سبب ست
آنکه خود را ز رنج و بیم کشی زر پرستی بود نه سیم کشی
ابلهی بین که از پی سنگی دوست با دوست می کند جنگی
به که دل زان خزانه برداری که ازو رنج و بیم برداری
تشنه را کی نشاط راه افتد کی زید گر در آب چاه افتد
آنچ زو بگذرد و بگذاری چند بندی و چند برداری
خانه دیو شد جهان بشتاب تا نگردی چو دیو خانه خراب
خانه دیو دیو خانه بود گر خود ایوان خسروانه بود
چند حمالی جهان کردن در زمین حمل زر نهان کردن
گر سه حمال کارگر داری چار حمال خانه برداری
خاک و بادی که با تو مختلف ست خاک بی الف و باد بی الف ست
خار کز نخل دور شد تاجش به که سازند سیخ تتماجش
آری آنرا که در شکم دهلست برگ تتماج به ز برگ گلست
به که دندان کنی ز خوردن پر تا گرامی شوی چو دانه در
شانه کو را هزار دندانست دست در ریش هر کسی زانست
تا رسیدن به نوشداروی دهر خورد باید هزار شربت زهر
بر در این دکان قصابی بی جگر کم نواله ای یابی
صد جگر پار شده به هر سوئی تا در آمد پهی به پهلوئی
گردن صد هزار سر بشکست تا یکی گر دران ز گردن رست
آن یکی پا نهاده بر سر گنج وین ز بهر یکی قراضه برنج
نیست چون کار بر مرادکسی بی مرادی به از مراد بسی
هر مرادی که دیر یابد مرد مژده باشد به عمر دیر نورد
دیر زی به که دیر یابد کام کز تمامیست کار عمر تمام
لعل کو دیر زاد دیر بقاست لاله کامد سبک سبک برخاست
چند چون شمع مجلس افروزی جلوه سازی و خویشتن سوزی
پای بگشای ازین بهیمی سم سر برون آر ازین سفالین خم
از سر این شاخ هفت بیخ بزن وز سم این نعل چار میخ بکن
بر چنین چاره بوریا بر سر مرده چون سنگ و بوریا مگذر
زنده چون برق میر تاخندی جان خدائی به از تنومندی
گر مریدی چنانک رانندت بر رهی رو که پیر خوانندت
از مریدان بی مراد مباش در توکل کم اعتقاد مباش
من که مشکل گشای صد گرهم دهخدای ده و برون دهم
گر درآید ز راه مهمانی کیست کو در میان نهد خوانی
عقل داند که من چه می گویم زین اشارت که شد چه می جویم
نیست از نیستی شکست مرا گله زانکس که هست هست مرا
ترکیم را در این حبش نخرند لاجرم دو غبای خوش نخورند
تا در این کوره طبیعت پز خامیی داشتم چو میوه رز
روزگارم به حصر می می خورد تو تیاهای حصر می می کرد
چون رسیدم به حد انگوری می خورم نیشهای زنبوری
می که جز جرعه زمین نبود قدر انگور بیش ازین نبود
بر طریقی روم که رانندم لاجرم آب خفته خوانندم
آب گویند چون شود در خواب چشمه زر بود نه چشمه آب
غلطند آب خفته باشد سیم یخ گواهی دهد بر این تسلیم
سیم را کی بود مثابت زر فرق باشد ز شمس تا به قمر
سیم بی یا ز مس نمونه بود خاصه آنگه که باژگونه بود
آهن من که زرنگار آمد در سخن بین که نقره کار آمد
مرد آهن فروش زر پوشد کاهنی را به نقره بفروشد
وای بر زرگری که وقت شمار زرش از نقره کم بود به عیار
از جهان این جنایتم سخت است کز هنر نیست دولت از بخت است
آن مبصر که هست نقدشناس نیم جو نیستش ز روی قیاس
وآنکه او پنبه از کتا نشناخت آسمان را ز ریسمان نشناخت
پر کتان و قصب شد انبارش زر به صندوق و خز به خروارش
چون چنین است کار گوهر و سیم از فراغت چه برد باید بیم
چند تیمار ازین خرابه کشیم آفتابی در آفتابه کشیم
آید آواز هر کس از دهلیز روزی آواز ما برآید نیز
چون من این قصه چند کس گفتند هم در آن قصه عاقبت خفتند
واجب آن شد که کار دریابم گر نگیرد چو دیگران خوابم
راه رو را بسیچ ره شرطست تیز راندن ز بیمگه شرطست
می روم من خرم نمی آید خود شدن باورم نمی آید
آنگه از رفتنم خبر باشد کاشیانم برون در باشد
چند گویای بی خبر بودن دیده در بسته در بر آمودن
یک ره از دیدها فرامش باش محرم راز باش و خامش باش
تا بدانی که هر چه می دانی غلطی یا غلط همی خوانی
پیل بفکن که سیل ره کندست پیلکیهای چرخ بین چندست
خاک را پیل چرخ کرده مغاک به چنین پیل گل ندارد باک؟
بنگر اول که آمدی ز نخست زآنچه داری چه داشتی به درست
آن بری زین دو پیل ناوردی کاولین روز با خود آوردی
وام دریا و کوه در گردن با فلک رقص چون توان کردن
کوش تا وام جمله باز دهی تا تو مانی و یک ستور تهی
چون ز بار جهان نداری جو در جهان هرکجا که خواهی رو
پیش ازانت فکند باید رخت کافسرت را فرو کشند از تخت
روز باشد که صد شکوفه پاک از غبار حسد فتد بر خاک
من که چون گل سلاح ریخته ام هم ز خار حسد گریخته ام
تا مگر دلق پوشی جسدم طلق ریزد بر آتش حسدم
ره در این بیمگاه تا مردن این چنین می توان به سر بردن
چون گذشتم ازین رباط کهن گو فلک را هرآنچه خواهی کن
چند باشی نظامیا دربند خیز و آوازه ای برآر بلند
جان درافکن به حضرت احدی تا بیابی سعادت ابدی
گوش پیچیدگان مکتب کن چون در آموختند لوح سخن
علم را خازن عمل کردند مشکل کاینات حل کردند
هرکسی راه خوابگاهی رفت چون که هنگام خوابش آمد خفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

آنچه او هم نوست و هم کهن است سخن است و در این سخن سخن است

حقیقتِ سخن، همواره تازه و در عین حال ریشه‌دار و کهن است و در هر کلامی، عمق و لایه‌های پنهانِ معنایی نهفته است.

نکته ادبی: تکرار واژه سخن در مصراع دوم نشان‌دهنده‌ی ایهام در معنای آن است.

ز آفرینش نزاد مادر کن هیچ فرزند خوبتر ز سخن

از آغاز آفرینش، مادرِ هستی هیچ آفریده‌ای را ارزشمندتر و نکوتر از سخن نزاده است.

نکته ادبی: مادرِ کُن به معنای مادرِ آفرینش و هستی است.

تا نگوئی سخنوران مردند سر به آب سخن فرو بردند

اگر گمان می‌کنی که سخنورانِ بزرگ مرده‌اند، در اشتباهی؛ آن‌ها با فرو رفتن در دریای عمیقِ سخن، به جاودانگی رسیده‌اند.

نکته ادبی: آبِ سخن استعاره از دانش و عمق معناست.

چون بری نام هر کرا خواهی سر برآرد ز آب چون ماهی

هرگاه نامی از سخنورانِ بزرگ ببری، همانند ماهی که از آب بیرون می‌جهد، نام و یادشان در ذهن و جهان زنده می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه زنده شدن نام به ماهی که سر از آب برمی‌آورد.

سخنی کو چو روح بی عیب است خازن گنج خانه غیب است

سخنی که از آلودگی مبرا باشد، همچون روح پاک است و نگهبانِ گنجینه‌های اسرار الهی محسوب می‌شود.

نکته ادبی: خازن به معنای خزانه‌دار و گنجور است.

قصه ناشینده او داند نامه نانبشته او خواند

او از اسرارِ ناگفته آگاه است و می‌تواند نامه‌های نانوشته (اسرارِ غیب) را نیز بخواند.

نکته ادبی: اشاره به علم لدنی و شهود عارفانه.

بنگر از هرچه آفرید خدای تا ازو جز سخن چه ماند به جای

نگاه کن و ببین از میان تمام آفریده‌های خداوند، چه چیزی جز سخنِ نیک و ماندگار باقی می‌ماند.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر جاودانگی سخن.

یادگاری کز آدمیزاد است سخن است آن دگر همه باد است

تنها یادگاری ارزشمند از انسان، سخنِ اوست و غیر از آن، هر چه هست باد هوا و پوچ است.

نکته ادبی: باد استعاره از پوچی و بی‌اصالتی.

جهد کن کز نباتی و کانی تا به عقلی و تا به حیوانی

تلاش کن تا از مرتبه‌ی نباتی و حیوانی عبور کنی و به درجاتِ والای انسانی و عقلی برسی.

نکته ادبی: اشاره به سیر تکاملی مراتب وجود در حکمت متعالیه.

باز دانی که در وجود آن چیست کابدالدهر می تواند زیست

باید بدانی که در وجود انسان چه چیزی نهفته است که می‌تواند تا ابد و در طول روزگار باقی بماند.

نکته ادبی: ابدالدهر به معنای همیشه و جاودانه است.

هر که خود را چنانکه بود شناخت تا ابد سر به زندگی افراخت

هر کس حقیقتِ خویش را بشناسد، به عمری جاودان و سرفراز دست یافته است.

نکته ادبی: خودشناسی کلیدِ جاودانگی در عرفان است.

فانی آن شد که نقش خویش نخواند هرکه این نقش خواند باقی ماند

کسی که از نقش و هویتِ حقیقیِ خود بی‌خبر ماند، فانی و نابود است؛ و هر کس این نقش را خواند و دریافت، جاودانه می‌شود.

نکته ادبی: نقش به معنای حقیقتِ وجودی است.

چون تو خود را شناختی بدرست نگذری گرچه بگذری ز نخست

هنگامی که خود را به‌درستی بشناسی، حتی اگر از مقام نخستین (ماده) عبور کنی، از بین نخواهی رفت.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ وجود پس از خودشناسی.

وانکسان کز وجود بی خبرند زین درآیند وزان دگر گذرند

اما کسانی که از وجودِ خویش ناآگاهند، به سادگی می‌آیند و می‌روند و هیچ اثری از خود بر جای نمی‌گذارند.

نکته ادبی: اشاره به بیهودگی عمرِ غافلان.

روزنه بی غبار و در بی دود کس نبیند در آفتاب چه سود

اگر پنجره غبارآلود و در دودی باشد، نور آفتاب را نمی‌توان دید؛ پس در غفلت، حقیقتِ نور آشکار نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره از حجاب‌های نفسانی.

هست خشنود هر کس از دل خویش نکند کس عمارت گل خویش

هر کسی از باورها و درونِ خویش خشنود است و هیچ‌کس نمی‌خواهد نقص‌هایِ (گلِ) وجودیِ خود را اصلاح کند.

نکته ادبی: عمارت کردن کنایه از اصلاح و ترمیم است.

هرکسی در بهانه تیز هش است کس نگوید که دوغ من ترش است

همه در یافتن بهانه بسیار باهوش‌اند و هیچ‌کس عیبِ کارِ خود را نمی‌پذیرد (هیچ‌کس نمی‌گوید ماستِ من ترش است).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ معروفِ خودبینیِ انسان‌ها.

بالغانی که بلغه کارند سر به جذر اصم فرو نارند

افرادِ بالغ و دانا، خود را درگیرِ مسائلِ بی‌فایده و پیچیده که نتیجه‌ای ندارد، نمی‌کنند.

نکته ادبی: جذرِ اصم اصطلاحی ریاضی به معنای ریشه‌ی عدد غیرگویا که نمادی از پیچیدگی‌های لاینحل است.

صاحب مایه دوربین باشد مایه چون کم بود چنین باشد

کسی که سرمایه‌ی فکری (مایه) دارد، آینده‌نگر است و اگر این مایه اندک باشد، عاقبتِ کار نیز همان‌گونه خواهد بود.

نکته ادبی: مایه در اینجا به معنای خرد و داراییِ فکری است.

مرد با مایه را گر آگاهست شحنه باید که دزد در راهست

مردِ دانا حتی اگر آگاه باشد، باید محتاط باشد زیرا دزدِ غفلت و وسوسه همواره در راه است.

نکته ادبی: شحنه استعاره از پاسبان و مراقبِ نفس است.

خواجه چین که نافه بار کند مشگر از انگژه حصار کند

خواجه (بازرگان) که کالای قیمتی (نافه) دارد، باید با تدبیر (انگژه) از آن محافظت کند.

نکته ادبی: انگژه به معنای بهانه، اراده و تدبیر است.

پر هدهد به زیر پر عقاب گوی برد از پرندگان به شتاب

فردی که فروتن است (هدهد)، اگر در سایه‌ی حمایتِ بزرگی (عقاب) قرار گیرد، از دیگران پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: نمادگرایی هدهد و عقاب برای فروتنی و بزرگی.

ز آفت ایمن نیند ناموران بی خطر هست کار بی خطران

افرادِ مشهور و نامدار نیز از گزندِ آفت‌ها ایمن نیستند؛ تنها کسانی در امان‌اند که بی‌خطر و فروتن زندگی می‌کنند.

نکته ادبی: تضاد میان ناموران و بی‌خطران.

مرغ زیرک به جستجوی طعام به دو پای اوفتد همی در دام

پرنده‌ی زرنگ و هوشمند نیز گاهی به خاطرِ حرصِ طعام، اسیرِ دام می‌شود.

نکته ادبی: هشدار نسبت به طمع و حرص.

هرکجا چون زمین شکم خواریست از زمین خورد او شکم واریست

هر کس که شکم‌پرست است، تمامِ همّ و غمش تأمینِ نیازهایِ جسمانی از زمین است.

نکته ادبی: شکم‌خواری کنایه از دنیاطلبیِ صرف است.

با همه خورد و برد ازین انبار کم نیاید جوی به آخر کار

با وجودِ تمامِ این خوردن‌ها و استفاده از مواهبِ دنیا، در نهایت چیزی از آن برای ما باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: انبار کنایه از دنیاست.

جو به جو هرچه زوستانی باز یک به یک هم بدو رسانی باز

هر چه از دنیا بستانی، ذره‌ذره آن را دوباره باید پس بدهی.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری و امانت بودنِ دارایی‌ها.

شمع وارت چو تاج زر باید گریه از خنده بیشتر باید

مانند شمع که برای درخشیدن می‌سوزد، برای رسیدن به مقامِ والا (تاجِ زر) باید بیش از خندیدن، گریستن و سختی کشیدن را تجربه کرد.

نکته ادبی: تمثیل شمع برای کمال‌جویی از طریق رنج.

آن مفرح که لعل دارد و در خنده کم شد است و گریه پر

آن شادی‌ای که ظاهری (لعل و دُر) دارد، دوامی ندارد و در نهایت جای خود را به اندوه می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به شادی‌های سطحی و کاذب.

هر کسی را نهفته یاری هست دوستی هست و دوستداری هست

هر کسی در نهانِ خود یاری دارد؛ آن یار همان دوستی است که در باطنِ انسان نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به درون‌گرایی و دوستیِ درونی.

خرد است آن کز او رسد یاری همه داری اگر خرد داری

خرد آن چیزی است که یاری‌رسانِ واقعی است؛ اگر خرد داشته باشی، همه چیز داری.

نکته ادبی: تعریفِ خرد به عنوانِ خیرِ مطلق.

هرکه داد خرد نداند داد آدمی صورتست و دیو نهاد

هر کس حقِ خرد را ادا نکند، انسانی است با چهره‌ی آدمیزاد اما خوی و منشِ دیو.

نکته ادبی: دیو نهاد کنایه از پلیدیِ باطن است.

وان فرشته که آدمی لقب است زیرکانند و زیرکی عجب است

آن فرشته‌خویی که به او انسان می‌گویند، اهلِ هوش و زیرکی است و این زیرکی شگفت‌انگیز است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ والای عقل در انسان.

در ازل بود آنچه باید بود جهد امروز ما ندارد سود

آنچه در ازل مقدر شده، رخ می‌دهد و سعی و تلاشِ امروزِ ما تأثیری در تغییرِ سرنوشتِ نوشته شده ندارد.

نکته ادبی: اشاره به جبرِ تاریخی و تقدیرگرایی.

کار کن زانکه به بود به سرشت کار و دوزخ ز کاهلی و بهشت

کار کن، زیرا بهشت و دوزخ، پاداشِ تلاش یا نتیجه‌ی تنبلیِ تو در همین دنیاست.

نکته ادبی: تأکید بر مسئولیت فردی در ساختنِ سرنوشت.

هرکه در بند کار خود باشد با تو گر نیک نیست بد باشد

هر کس در بندِ کارِ خویش است؛ پس اگر کسی با تو نیک نیست، بدان که او درگیرِ بدی‌هایِ خویش است.

نکته ادبی: دعوت به درکِ متقابلِ درونیاتِ دیگران.

با تن مرد بد کند خویشی در حق دیگران بداندیشی

کسی که به دیگران بد می‌اندیشد، در واقع با این کار به روح و روانِ خویش آسیب می‌رساند.

نکته ادبی: انعکاسِ بدی به سویِ خودِ فاعل.

همتی را که هست نیک اندیش نیکوئی پیشه نیکی آرد پیش

کسی که نیتِ پاک دارد، با نیکی کردن به دیگران، خیر و خوبی را به سویِ خود جذب می‌کند.

نکته ادبی: قانونِ بازگشتِ اعمال.

آنچنان زی که گر رسد خاری نخوری طعن دشمنان باری

طوری زندگی کن که اگر مشکلی برایت پیش آمد، دشمنان نتوانند تو را به خاطر کارهایت سرزنش کنند.

نکته ادبی: توصیه به زندگیِ پاک و مبرا از خطا.

این نگوید سرآمد آفاتش وان نخندد که هان مکافاتش

کسی که درگیرِ نیکی است، نه از مکافاتِ عمل می‌ترسد و نه دیگران او را نکوهش می‌کنند.

نکته ادبی: آرامشِ درونی در پرتوِ عملِ نیک.

گرچه دست تو خود نگیرد کس پای بر تو فرو نکوبد بس

گرچه کسی به تو کمک نکند، تو نیز برای دیگران مانع‌تراشی نکن.

نکته ادبی: توصیه به عدمِ شر‌رسانی.

آنکه رفق تواش به یاد بود به از آن کز غم تو شاد بود

کسی که با تو مدارا و رفاقت می‌کند، بسیار بهتر از کسی است که در غمِ تو شاد می‌شود.

نکته ادبی: ستایشِ رفاقت و سرزنشِ حسادت.

نان مخور پیش ناشتا منشان ور خوری جمله را به خوان بنشان

اگر نان داری، آن را نزدِ گرسنگان بخور یا اگر تنها می‌خوری، دیگران را نیز در آن شریک کن.

نکته ادبی: توصیه به سخاوت و عدمِ تک‌خوری.

پیش مفلس زر زیاده مسنج تا نه پیچد چو اژدها بر گنج

پیشِ فردِ فقیر با ثروت‌ات تظاهر نکن تا او دچارِ حسادت و رنج (مانند اژدها بر گنج) نشود.

نکته ادبی: تشبیه حسد به اژدها که بر گنج چنبره می‌زند.

گر بود باد باد نوروزی به که پیشش چراغ نفروزی

اگر بادِ نوروزی (بهار) در کار است، بهتر است چراغِ خود را در برابرِ آن روشن نکنی (چرا که باد آن را خاموش می‌کند).

نکته ادبی: کنایه از بیهودگیِ تقابل با نیروهای قوی‌تر.

آدمی نز پی علف خواریست از پی زیرکی و هشیاریست

انسان برای خوردنِ علف و لذت‌های حیوانی خلق نشده، بلکه برای خردورزی و هوشیاری به دنیا آمده است.

نکته ادبی: تأکید بر هدفِ غاییِ وجودِ انسان.

سگ بر آن آدمی شرف دارد که چو خر دیده بر علف دارد

سگ از آن انسانی که هدفش فقط خورد و خوراکِ حیوانی است، شرافتی بیشتر دارد.

نکته ادبی: توبیخِ زندگیِ صرفاً مادی.

کوش تا خلق را به کار آئی تا به خلقت جهان بیارائی

تلاش کن برای مردم سودمند باشی تا جهان را با حضورِ خویش زیبا کنی.

نکته ادبی: دعوت به فعالیتِ اجتماعیِ مفید.

چون گل آنبه که خوی خوشداری تا در آفاق بوی خوش داری

مانند گل باش که خویِ خوش دارد و با این کار، در همه‌جا رایحه‌ی خوشِ نامِ خود را می‌پراکنی.

نکته ادبی: استعاره‌ی گل برای نیکی کردن.

نشنیدی که آن حکیم چه گفت خواب خوش دید هرکه او خوش خفت

سخنِ حکیم را شنیدی؟ هر که با نیتِ خوب و آرامش بخوابد (زندگی کند)، نتیجه‌ی شیرینِ آن را خواهد دید.

نکته ادبی: خواب خوش استعاره از نتیجه‌ی اعمالِ صالح و آرامشِ وجدان.

هرکه بدخو بود گه زادن هم برآن خوست وقت جان دادن

هرکس که در هنگام تولد بدذات و بدخو باشد، در هنگام مرگ نیز همان‌گونه خواهد بود و خوی او تغییر نمی‌کند.

نکته ادبی: گه مخفف گاه به معنای زمان است.

وانکه زاده بود به خوش خوئی مردنش هست هم به خوش روئی

کسی که با خوش‌خویی به دنیا آمده باشد، مرگش نیز با خوش‌رویی و آرامش همراه خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به ثبات شخصیت انسان در طول حیات.

سخت گیری مکن که خاک درشت چون تو صد را ز بهر نانی کشت

سخت‌گیری و تندی بیجا نکن، چرا که دنیا خود به اندازه کافی با دیگران خشن بوده و بسیاری را نابود کرده است.

نکته ادبی: خاک استعاره از دنیا و گذر ایام است.

خاک پیراستن چه کار بود حامل خاک خاکسار بود

دلبستگی به دنیا و تلاش برای جمع‌آوری آن بیهوده است، چرا که دنیا خود نابودشونده و فانی است.

نکته ادبی: خاکسار به معنای فروتن یا کسی که با خاک آمیخته است.

گر کسی پرسدت که دانش پاک ز آدمی خیزد آدمی از خاک

اگر کسی از تو بپرسد که دانش و پاکی از کجا می‌آید، در پاسخ بگو که از وجود انسان برمی‌خیزد و انسان نیز خود از خاک است.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای بیان نسبت میان انسان و خاک.

گو گلاب از گل و گل از خارست نوش در مهره مهره در مارست

بگو همان‌طور که گلاب از گل و گل از خار حاصل می‌شود، خیر و شر نیز ریشه در یکدیگر دارند.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیین وحدت و کثرت.

با جهان کوش تا دغا نزنی خیمه در کام اژدها نزنی

در زندگی با دنیا چنان رفتار کن که فریب نخوری و خود را در کام دشمنان خطرناک گرفتار نکنی.

نکته ادبی: اژدها استعاره از فتنه و دشمنان فریبکار است.

دوستی ز اژدها نشاید جست کاژدها آدمی خورد به درست

از دشمن فریبکار نمی‌توان انتظار دوستی داشت، چرا که سرشت او نابودی آدمی است.

نکته ادبی: درست به معنای یقیناً و به راستی است.

گر سگی خود بود مرقع پوش سگ دلی را کجا کند فرموش

اگر سگ صفتان هم لباس زاهدان را بپوشند، نمی‌توانند خوی سگی و درندگی خود را فراموش کنند.

نکته ادبی: مرقع پوشیدن کنایه از تظاهر به زهد است.

دوستانی که با نفاق افتند دشمنان را هم اتفاق افتند

دوستانی که از سر دورویی و نفاق با هم همراه می‌شوند، در واقع علیه هم متحد شده‌اند.

نکته ادبی: نفاق و اتفاق تضاد معنایی دارند.

چون مگس بر سیه سپید خزند هردو را رنگ برخلاف رزند

آنها که مانند مگس بر همه چیز می‌نشینند، فرقی میان زشتی و زیبایی قائل نیستند و با هر دو رنگ یکی می‌شوند.

نکته ادبی: استعاره از افراد ناپایدار و رنگ‌عوض‌کن.

به کز این ره زنان کناره کنی برخود این چار بند پاره کنی

بهتر است که از این نوع افراد کناره‌گیری کنی و بندهای وابستگی به دنیا را از خود باز کنی.

نکته ادبی: چاربند کنایه از تعلقات دنیوی است.

در چنین دور کاهل دین پستند یوسفان گرگ و زاهدان مستند

در این دوران که دین‌داری ضعیف شده، یوسفان (پاکان) خوی گرگی گرفته‌اند و زاهدان مستِ دنیا شده‌اند.

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای نشان دادن آشفتگی زمانه.

نتوان برد جان مگر به دو چیز به بدی و به بد پسندی نیز

در این شرایط نمی‌توان جان سالم به در برد مگر با دو خصلت: بدی کردن به دنیا و بدپسندیدنِ آن.

نکته ادبی: تأکید بر عدم دلبستگی به دنیا.

حاش لله که بندگان خدای این چنین بند بر نهند به پای

خدا نکند که بندگان حقیقی خداوند، خود را اسیر بندهای دنیوی کنند.

نکته ادبی: حاش لله عبارت دعایی برای دوری از خطا.

از پی دوزخ آتش انگیزند نفط جویند و طلق را ریزند

کسانی که برای شعله‌ور کردن آتش دوزخ تلاش می‌کنند، به دنبال مواد سوزنده (نفت و طلق) می‌روند.

نکته ادبی: لق یا طلق به معنای گوگرد یا مواد اشتعال‌زا در کتب قدیم است.

خیز تا فتنه زیر پای آریم شرط فرمانبری به جای آریم

بپا خیز تا فتنه و آشوب را سرکوب کنیم و حق بندگی خداوند را به درستی به جا آوریم.

نکته ادبی: فتنه زیر پا آوردن کنایه از کنترل خشم و طمع است.

به جوی زر نیازمندی چند هفت قفلی و چاربندی چند

چه نیاز و وابستگی شدیدی به زر داری که خود را با هزار بند گرفتار کرده‌ای.

نکته ادبی: استعاره از قید و بندهای حرص.

لاله را بین که باد رخت ربود از پی یک دو قلب خون آلود

به لاله نگاه کن که باد عمرش را بر باد داد، برای چه خون دل می‌خوری و حرص می‌زنی؟

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن کوتاهی عمر.

چو درمنه درم ندارد هیچ باد در پیکرش نیارد هیچ

چو درمنه (گیاه بی‌ارزش) هیچ ثروتی ندارد، از همین رو باد او را نگران نمی‌کند (بی‌غم است).

نکته ادبی: درمنه گیاهی کویری و کم‌ارزش است.

گنج بر سر مشو چو ابر سفید پای بر گنج باش چون خورشید

مانند ابر بر گنج متباش (سایه نیانداز)، بلکه مانند خورشید باش که بر همه چیز می‌تابد اما به چیزی وابسته نیست.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن بی‌تعلق بودن.

تا زمینی کز ابر تر گردد از زمین بوش تو به زر گردد

هر زمینی که با باران (ابر) تر شود، به زر تبدیل نمی‌شود؛ اما دیدگاه تو می‌تواند آن را ارزشمند کند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت نگاه مادی و معنوی.

کیسه زر بر آفتاب فشان سنگ در لعل آفتاب نشان

ثروت را در راه بخشش خرج کن و سنگ‌های بی‌ارزش را به بهای درخشش حقیقت بفروش.

نکته ادبی: استعاره از انفاق و بخشش.

تو به زر چشم روشنی و به دست چشم روشن کن جهان خردست

تو که چشمت به دنبال زر است، بدان که جهان کوچک‌تر از آن است که تو را سیر کند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزشی ثروت در برابر کمال.

زر دو حرفست هردو بی پیوند زین پراکنده چند لافی چند

زر تنها دو حرف است و اصالتی ندارد، چرا این‌همه برای آن لاف می‌زنی؟

نکته ادبی: اشاره به پوچی مادیات.

دل مکن چون زمین زر آگنده تا نگردی چو زر پراگنده

دل خود را مانند زمین انباشته از زر مکن، تا خودت نیز مانند زر پراکنده و آواره نشوی.

نکته ادبی: تشبیه دل به زمین سخت.

هر نگاری که زر بود بدنش لاجوردی رزند پیرهنش

هر چه از زر ساخته شده باشد، سرانجام رنگ می‌بازد و کهنه می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از زوال ظواهر دنیوی.

هر ترازو که گرد زر گردد سنگسار هزار در گردد

ترازو که برای سنجش زر است، خود سنگینی هزاران سکه را تحمل می‌کند اما بهره‌ای از آن نمی‌برد.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن بی‌حاصلی جمع‌آوری مال.

کرده گیرت به هم به بانگی چند از حلال و حرام دانگی چند

ثروتی که با حرام و حلال جمع کرده‌ای، با یک تلنگر یا حادثه‌ای ناچیز از دست می‌رود.

نکته ادبی: دانگی اشاره به بخش بسیار کوچکی از مال.

آمده لاابالیی برده سیم کش زنده سیم کش مرده

آدمی بی‌قید و بند می‌آید و می‌رود، هم کسی که ثروتمند است و هم کسی که فقیر است، هر دو فانی‌اند.

نکته ادبی: سیم‌کش استعاره از ثروت‌اندوز.

زر به خوردن مفرح طربست چون نهی رنج و بیم را سبب ست

زر تنها زمانی خوب است که باعث شادی شود، نه اینکه خود عامل رنج و ترس باشد.

نکته ادبی: اشاره به کارکرد واقعی ثروت.

آنکه خود را ز رنج و بیم کشی زر پرستی بود نه سیم کشی

کسی که خود را اسیر رنج و ترس کرده است، در واقع ثروت‌پرست است نه کسی که از ثروت بهره می‌برد.

نکته ادبی: تمایز میان مالک ثروت و برده ثروت.

ابلهی بین که از پی سنگی دوست با دوست می کند جنگی

ببین چقدر نادانند کسانی که برای یک تکه سنگ (طلا)، دوستی خود را بر هم می‌زنند.

نکته ادبی: سنگ استعاره از طلا و جواهر.

به که دل زان خزانه برداری که ازو رنج و بیم برداری

بهتر است دل از آن خزانه و ثروتی برداری که جز ترس و رنج چیزی برای تو ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر قطع تعلقات.

تشنه را کی نشاط راه افتد کی زید گر در آب چاه افتد

تشنه چگونه می‌تواند در پی شادی باشد وقتی در پی یافتن آب، به چاه عمیق می‌افتد؟

نکته ادبی: تمثیل برای جستجوی اشتباه راه نجات.

آنچ زو بگذرد و بگذاری چند بندی و چند برداری

آنچه قرار است از دست بدهی و بگذرد، چرا این‌همه برای حفظش خود را به زحمت می‌اندازی؟

نکته ادبی: پرسش بلاغی برای دعوت به رهایی.

خانه دیو شد جهان بشتاب تا نگردی چو دیو خانه خراب

دنیا به خانه دیو تبدیل شده است؛ زود باش که در این خانه خرابی‌، تو نیز خراب نشوی.

نکته ادبی: خانه دیو استعاره از دنیای فریبنده.

خانه دیو دیو خانه بود گر خود ایوان خسروانه بود

این جهان، حتی اگر کاخ شاهانه باشد، باز هم خانه دیو و محل فریب است.

نکته ادبی: ایوان خسروانه استعاره از تجملات دنیوی.

چند حمالی جهان کردن در زمین حمل زر نهان کردن

چقدر زحمت می‌کشی برای حمل بارهای دنیا و پنهان کردن زر در زمین؟

نکته ادبی: استعاره از انباشت ثروت.

گر سه حمال کارگر داری چار حمال خانه برداری

اگر سه کارگر برای حمل بار داشته باشی، باز هم خودت باید بار سنگینِ خانه‌ات را بر دوش بکشی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه مسئولیت مال با صاحب آن است.

خاک و بادی که با تو مختلف ست خاک بی الف و باد بی الف ست

خاک و بادی که با تو همراهند، هر دو ناپایدار و در حال تغییرند.

نکته ادبی: ایهام در واژه خاک و باد به معنای ناپایداری.

خار کز نخل دور شد تاجش به که سازند سیخ تتماجش

خاری که از نخل جدا شده است، بهتر است که برای کارهای معمولی استفاده شود تا اینکه بخواهد تاج‌گذاری کند.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه هر چیز در طبیعت.

آری آنرا که در شکم دهلست برگ تتماج به ز برگ گلست

کسی که شکمش گرسنه است، برای او غذای ساده (تتماج) بسیار بهتر از زیبایی‌های ظاهری (گل) است.

نکته ادبی: تتماج نوعی آش یا غذای خمیری قدیمی.

به که دندان کنی ز خوردن پر تا گرامی شوی چو دانه در

بهتر است به جای حرص و آز، به دنبال کمال باشی تا مانند دانه مروارید گران‌بها شوی.

نکته ادبی: تشبیه انسان کامل به دانه در (مروارید).

شانه کو را هزار دندانست دست در ریش هر کسی زانست

شانه که دندانه‌های بسیاری دارد، مدام در مو و ریش مردم گیر می‌کند (کنایه از فضولی و مداخله).

نکته ادبی: تمثیل از آدم‌های فضول.

تا رسیدن به نوشداروی دهر خورد باید هزار شربت زهر

برای رسیدن به اکسیر حیات و کمال، باید هزاران سختی و شربت زهرآگین را تحمل کرد.

نکته ادبی: نوش‌دارو استعاره از حقیقت یا کمال.

بر در این دکان قصابی بی جگر کم نواله ای یابی

در این بازار قصابیِ دنیا، کم کسی را می‌یابی که جگرش از سختی‌ها پاره نشده باشد.

نکته ادبی: قصابی استعاره از دنیا و سختی‌های آن.

صد جگر پار شده به هر سوئی تا در آمد پهی به پهلوئی

بسیاری جان داده‌اند و سختی کشیده‌اند تا ذره‌ای از لذت یا ثروت به دست بیاید.

نکته ادبی: پهی به معنای پاره‌ای از چیزی.

گردن صد هزار سر بشکست تا یکی گر دران ز گردن رست

بسیار سرها شکسته شد تا یکی از میان آن‌ها از دام این گردن‌کشی‌ها رهایی یابد.

نکته ادبی: اشاره به سختیِ رستگاری.

آن یکی پا نهاده بر سر گنج وین ز بهر یکی قراضه برنج

یکی با تکیه بر ثروت زندگی می‌کند و دیگری برای یک سکه ناچیز برنج می‌جنگد.

نکته ادبی: قراضه به معنای سکه کوچک و بی‌ارزش.

نیست چون کار بر مرادکسی بی مرادی به از مراد بسی

وقتی کارها مطابق میل انسان پیش نمی‌رود، ناامیدی و محرومیت از خواسته‌ها، بهتر از برآورده شدنِ آرزوهای پوچ و بسیار است.

نکته ادبی: مراد: خواسته و آرزو. ترکیب «بی‌مرادی» به معنای ناکامی است.

هر مرادی که دیر یابد مرد مژده باشد به عمر دیر نورد

هر خواسته‌ای که دستیابی به آن طول بکشد، نویدبخشِ عمری طولانی و با برکت است.

نکته ادبی: دیر نورد: دیرپای، طولانی‌مدت (کنایه از عمر طولانی).

دیر زی به که دیر یابد کام کز تمامیست کار عمر تمام

دیر رسیدن به مقصود، بهتر از زود رسیدن است؛ چرا که کمالِ کارِ عمر در تمامیت و پختگی آن است، نه در سرعت آن.

نکته ادبی: از تمامیست: به معنای از کمال و پختگی است.

لعل کو دیر زاد دیر بقاست لاله کامد سبک سبک برخاست

سنگ لعل که دیر به وجود می‌آید، عمری طولانی دارد، اما لاله که به سرعت می‌روید، زود هم پژمرده می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل لعل (ارزش) و لاله (زوال) برای تبیینِ تفاوتِ دیرپایی و زودگذری.

چند چون شمع مجلس افروزی جلوه سازی و خویشتن سوزی

تا کی می‌خواهی مانند شمع مجلس، برای دیگران بسوزی و جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: خویشتن‌سوزی: کنایه از نابودی خود برای دیگران یا برای اهداف فانی.

پای بگشای ازین بهیمی سم سر برون آر ازین سفالین خم

پای خود را از این قیدهای حیوانی رها کن و سر از این تنگنای سفالی (بدن و دنیای مادی) بیرون بیاور.

نکته ادبی: بهیمی: منسوب به بهیمه (حیوان)؛ کنایه از غرایز حیوانی.

از سر این شاخ هفت بیخ بزن وز سم این نعل چار میخ بکن

ریشه این شاخه وجودی را از این جهان بزن و میخِ پای خود را از نعلِ این دنیا بیرون بکش.

نکته ادبی: استعاره از رها کردنِ تعلقات دنیوی.

بر چنین چاره بوریا بر سر مرده چون سنگ و بوریا مگذر

بر این وضعیتِ ناچیز و بی‌ارزش، مانند مردگان سست نباش و از آن گذر کن.

نکته ادبی: بوریا: کنایه از زندگی ساده یا بی‌ارزش.

زنده چون برق میر تاخندی جان خدائی به از تنومندی

مانند برق زنده و سریع باش تا بخندی (به حقیقت برسی)؛ زیرا جانِ خدایی داشتن، بهتر از تنومندی جسمانی است.

نکته ادبی: اشاره به برتری قوای روحانی بر قوای جسمانی.

گر مریدی چنانک رانندت بر رهی رو که پیر خوانندت

اگر مریدِ راهی هستی، چنان‌که هدایتت می‌کنند، بر همان راهی قدم بگذار که پیشوایانِ آن راه معین کرده‌اند.

نکته ادبی: پیر خوانندت: به معنای راهنمایی که تو را به پیروی از او می‌خوانند.

از مریدان بی مراد مباش در توکل کم اعتقاد مباش

هرگز بدونِ اعتقاد و ایمان، در زمره مریدان نباش و در توکل بر خداوند سستی مکن.

نکته ادبی: تأکید بر شرطِ ایمان در سلوک.

من که مشکل گشای صد گرهم دهخدای ده و برون دهم

من که خود گره‌گشای صد مشکل هستم، صاحب اختیارِ این ده و دنیای بیرون از آنم.

نکته ادبی: ده‌خدای: صاحب‌اختیار و مدیر امور.

گر درآید ز راه مهمانی کیست کو در میان نهد خوانی

اگر حقیقت به عنوان مهمان وارد شود، چه کسی آماده پذیرایی از آن است؟

نکته ادبی: کنایه از آمادگی برای پذیرش حقیقت.

عقل داند که من چه می گویم زین اشارت که شد چه می جویم

خردمندان می‌دانند که سخنِ من چیست و از این اشاره‌هایی که دارم، چه مقصودی را جستجو می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به ایهامِ کلامِ عرفانی.

نیست از نیستی شکست مرا گله زانکس که هست هست مرا

من از نیستی و فنا هراسی ندارم، بلکه گله من از کسی است که مرا به هستی آورده است.

نکته ادبی: اشاره به پرسشگریِ عارفانه نسبت به حکمتِ خلقت.

ترکیم را در این حبش نخرند لاجرم دو غبای خوش نخورند

کالای ارزشمندِ من در این بازارِ ناسپاس خریدار ندارد، بنابراین از این غنایمِ بی‌ارزش بهره‌ای نمی‌برم.

نکته ادبی: ترکی: استعاره از کالای نفیس و ناب. حبش: استعاره از جایگاهِ نامناسب و قدرناشناس.

تا در این کوره طبیعت پز خامیی داشتم چو میوه رز

تا زمانی که در کوره طبیعت پخته نشده بودم، مانند میوه نارسِ درخت بودم.

نکته ادبی: کوره طبیعت: استعاره از رنج‌ها و تجربیاتِ سازنده.

روزگارم به حصر می می خورد تو تیاهای حصر می می کرد

روزگار مرا با محدودیت‌ها آزمود و با سختی‌ها مرا صیقل داد.

نکته ادبی: حصر: محدودیت. توتیا: کنایه از دارو و صیقلِ چشم.

چون رسیدم به حد انگوری می خورم نیشهای زنبوری

وقتی به حدِ کمال (انگورِ رسیده) رسیدم، تلخی‌ها و نیش‌های زنبورِ روزگار را چشیدم.

نکته ادبی: تمثیلِ رسیدن به کمالِ معنوی.

می که جز جرعه زمین نبود قدر انگور بیش ازین نبود

آن شرابی که از آن باقی ماند، به اندازه قطره‌ای از زمین بود، اما ارزشِ آن بیش از این‌هاست.

نکته ادبی: می: نمادِ معرفت و حقیقت.

بر طریقی روم که رانندم لاجرم آب خفته خوانندم

بر طریقی می‌روم که مرا به آن هدایت می‌کنند، برای همین مرا «آب خفته» (راکد) می‌نامند.

نکته ادبی: آب خفته: کنایه از کسی که ظاهراً ساکن است اما باطنی عمیق دارد.

آب گویند چون شود در خواب چشمه زر بود نه چشمه آب

می‌گویند آبی که در خواب (یخ‌زدگی) است، به جای چشمه آب، چشمه زر است.

نکته ادبی: نمادپردازیِ یخ (سرمای سکون) به عنوانِ مرحله‌ای از ارزشمند شدن.

غلطند آب خفته باشد سیم یخ گواهی دهد بر این تسلیم

اشتباه می‌کنند، آبِ خفته (یخ) مثل سیم است و یخ خود گواهی بر این تسلیم است.

نکته ادبی: سیم: نقره. تقابلِ ارزشِ ظاهری و واقعی.

سیم را کی بود مثابت زر فرق باشد ز شمس تا به قمر

نقره کجا و ارزشِ طلا کجا؟ تفاوتشان از زمین تا آسمان است.

نکته ادبی: شمس و قمر: نمادِ طلا و نقره.

سیم بی یا ز مس نمونه بود خاصه آنگه که باژگونه بود

نقره اگر از مس هم باشد، باز نمونه‌ای بی‌ارزش است، به‌ویژه وقتی که تقلبی و وارونه باشد.

نکته ادبی: باژگونه: وارونه؛ کنایه از نادرست و جعلی بودن.

آهن من که زرنگار آمد در سخن بین که نقره کار آمد

آهنِ وجودِ من که با طلا آمیخته (زرنگار) شده، در سخن، نقره‌کاری به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: آهن: استعاره از ذاتِ خام.

مرد آهن فروش زر پوشد کاهنی را به نقره بفروشد

آهن‌فروش، زر می‌پوشد و کالای پست (آهن) را به قیمتِ نقره می‌فروشد.

نکته ادبی: کنایه از تقلب در ارزش‌گذاری در دنیا.

وای بر زرگری که وقت شمار زرش از نقره کم بود به عیار

وای بر زرگری که هنگامِ حساب‌رسی، عیارِ طلاهایش از نقره هم کمتر است.

نکته ادبی: کنایه از مدعیانِ دروغینِ معرفت.

از جهان این جنایتم سخت است کز هنر نیست دولت از بخت است

این جنایتِ دنیا برایم سخت است که دولت و کامیابی، نه از روی هنر، بلکه از بخت و اقبال به دست می‌آید.

نکته ادبی: هنر: دانش و فضیلت.

آن مبصر که هست نقدشناس نیم جو نیستش ز روی قیاس

آن بیننده (داوری) که نقدشناس است، از نظرِ او، این مدعیان حتی نیم‌جو ارزش ندارند.

نکته ادبی: نقدشناس: کسی که سره را از ناسره تشخیص می‌دهد.

وآنکه او پنبه از کتا نشناخت آسمان را ز ریسمان نشناخت

آن کسی که پنبه را از کتان تشخیص نمی‌دهد، تفاوت آسمان و ریسمان را هم نمی‌فهمد.

نکته ادبی: کنایه از ناآگاهی و حماقتِ مدعیان.

پر کتان و قصب شد انبارش زر به صندوق و خز به خروارش

انبارش پر از پنبه و کتانِ بی‌ارزش است، اما طلا و خز را به فراوانی در صندوق دارد.

نکته ادبی: اشاره به انباشتِ ثروتِ ظاهری توسطِ افرادِ نادان.

چون چنین است کار گوهر و سیم از فراغت چه برد باید بیم

وقتی کارِ سنجشِ گوهر و سیم در دنیا چنین آشفته است، از آسودگی چه ترسی باید داشت؟

نکته ادبی: گوهر و سیم: استعاره از ارزش‌های اصیل و ظاهری.

چند تیمار ازین خرابه کشیم آفتابی در آفتابه کشیم

چقدر برای این خرابه (دنیا) غصه بخوریم و سعی کنیم آفتاب (حقیقت) را در آفتابه (ظرفِ حقیر) بگنجانیم؟

نکته ادبی: آفتاب در آفتابه: کنایه از تضادِ بینِ حقیتِ بزرگ و ظرفیتِ کوچکِ مادی.

آید آواز هر کس از دهلیز روزی آواز ما برآید نیز

صدای هر کسی از دهلیزِ دنیا بلند می‌شود، روزی نوبتِ آوازِ ما هم خواهد رسید.

نکته ادبی: دهلیز: کنایه از گذرگاهِ دنیا.

چون من این قصه چند کس گفتند هم در آن قصه عاقبت خفتند

همان‌طور که کسانی پیش از من این قصه را گفتند و در نهایت خفتند، من نیز همان مسیر را طی می‌کنم.

نکته ادبی: خفتن: کنایه از مرگ.

واجب آن شد که کار دریابم گر نگیرد چو دیگران خوابم

واجب است که پیش از آنکه خوابِ مرگ مرا بگیرد، کارِ اصلی را انجام دهم.

نکته ادبی: کار دریافتن: کنایه از بیداریِ معنوی.

راه رو را بسیچ ره شرطست تیز راندن ز بیمگه شرطست

برای رهرو، شرطِ راه، آمادگی است و تیز راندن (سرعت) به دلیل ترس از خطرِ توقف ضروری است.

نکته ادبی: بیمگه: محلِ ترس و خطر.

می روم من خرم نمی آید خود شدن باورم نمی آید

در راه می‌روم اما اشتیاقی ندارم؛ باورم نمی‌شود که خودم هستم.

نکته ادبی: خود شدن: کنایه از رسیدن به خودِ حقیقی.

آنگه از رفتنم خبر باشد کاشیانم برون در باشد

آنگاه از حرکتِ خود خبردار می‌شوم که آشیانه‌ام بیرون از این در (دنیا) باشد.

نکته ادبی: استعاره از رهایی از قفسِ تن.

چند گویای بی خبر بودن دیده در بسته در بر آمودن

تا کی می‌خواهی سخنوریِ بی‌خبر باشی و با چشمانِ بسته در دنیا حرکت کنی؟

نکته ادبی: سخنوریِ بی‌خبر: کنایه از ادعای دانش بدونِ معرفت.

یک ره از دیدها فرامش باش محرم راز باش و خامش باش

یک بار از دیدِ دیگران پنهان شو، محرمِ راز باش و سکوت کن.

نکته ادبی: خاموشی: کلیدِ رسیدن به اسرار.

تا بدانی که هر چه می دانی غلطی یا غلط همی خوانی

تا بدانی که هر آنچه می‌دانی، یا غلط است یا آن را اشتباه می‌خوانی.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ بازنگری در باورهای پیشین.

پیل بفکن که سیل ره کندست پیلکیهای چرخ بین چندست

چرخِ گردون پیل (بزرگان) را می‌افکند؛ پیلکی‌های این چرخ را ببین که چقدر زیاد است.

نکته ادبی: پیل: استعاره از افراد قدرتمند. پیلکی: تحقیرِ نیروهای عظیمِ دنیوی در برابر قدرتِ چرخِ فلک.

خاک را پیل چرخ کرده مغاک به چنین پیل گل ندارد باک؟

خاک، پیلِ چرخ را به مغاک (گودال) کشانده است؛ آیا گل (انسان) از چنین پیلی هراسی دارد؟

نکته ادبی: تقابلِ حقارتِ انسان و عظمتِ چرخِ روزگار.

بنگر اول که آمدی ز نخست زآنچه داری چه داشتی به درست

ابتدا نگاه کن که از کجا آمدی و از آنچه داری، چه چیزی را با اطمینان داشتی؟

نکته ادبی: اشاره به اصل و فرجامِ آدمی.

آن بری زین دو پیل ناوردی کاولین روز با خود آوردی

تو که هیچ چیزی از این دو پیل (دنیا و آخرت) با خود نیاوردی، همان‌گونه که روز نخست آمدی.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌پناهیِ انسان در لحظه‌یِ تولد و مرگ.

وام دریا و کوه در گردن با فلک رقص چون توان کردن

با کوه و دریایی از وام (بدهی و مسئولیت) بر گردن، چگونه می‌توانی با فلک رقص کنی؟

نکته ادبی: وام: استعاره از تعلقات دنیوی و گناهان.

کوش تا وام جمله باز دهی تا تو مانی و یک ستور تهی

تلاش کن که همه بدهی‌ها را بازگردانی تا فقط خودت بمانی و یک مرکبِ تهی.

نکته ادبی: تهی بودن: کنایه از رهایی و آزادگی.

چون ز بار جهان نداری جو در جهان هرکجا که خواهی رو

وقتی از بارِ جهان ذره‌ای (جو) باقی نماند، در هر جایِ جهان که می‌خواهی برو.

نکته ادبی: استعاره از آزادیِ مطلق پس از رهایی از بندِ دنیا.

پیش ازانت فکند باید رخت کافسرت را فرو کشند از تخت

پیش از آنکه روزگار تو را به خواری از تختِ قدرت به زیر بکشد، خود باید داوطلبانه بار و بنه را جمع کنی و از مقام و منصب بگذری.

نکته ادبی: رخت افکندن کنایه از اقامت گزیدن یا در اینجا (با توجه به بیت بعدی) آماده رفتن شدن و ترک کردن مقام است.

روز باشد که صد شکوفه پاک از غبار حسد فتد بر خاک

روزگار چنان است که بسیار دیده‌ایم که گل‌های پاک و بی‌گناه، تنها بر اثر غبارِ حسادتِ حسودان، پژمرده و به خاک افتاده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه شکوفه به انسانِ پاک و حسد به غبار که مانع رشد می‌شود.

من که چون گل سلاح ریخته ام هم ز خار حسد گریخته ام

من که همچون گل، سلاحِ دفاعی و کبر و غرور را کنار گذاشته‌ام، از آسیبِ خارِ حسادتِ دیگران نیز در امان مانده‌ام.

نکته ادبی: سلاح ریختن کنایه از تسلیم و فروتنی است؛ گل در اینجا نمادِ بی‌دفاعیِ همراه با زیبایی و کمال است.

تا مگر دلق پوشی جسدم طلق ریزد بر آتش حسدم

شاید با پوشیدنِ دلقِ فقر و سادگی، بتوانم گرمای سوزانِ حسادتِ دیگران را نسبت به خود خاموش کنم.

نکته ادبی: دلق‌پوشی نمادِ درویشی و بی‌تعلق بودن است؛ در اینجا وسیله‌ای است برای در امان ماندن از چشم‌زخم و حسد.

ره در این بیمگاه تا مردن این چنین می توان به سر بردن

راهِ زندگی در این دنیایی که سراسر بیم و هراس است، تا لحظه مرگ همین‌گونه با تسلیم و رهایی طی می‌شود.

نکته ادبی: بیمگاه استعاره از دنیاست که همواره جایگاه ترس و ناامنی است.

چون گذشتم ازین رباط کهن گو فلک را هرآنچه خواهی کن

هنگامی که از این کاروانسرای کهنه (دنیا) گذشتم و رخت بربستم، آنگاه تقدیر هرچه می‌خواهد با پیکر من بکند، چرا که روحم به آزادی رسیده است.

نکته ادبی: رباط کهن استعاره از دنیاست که مسافران در آن اقامتی کوتاه دارند.

چند باشی نظامیا دربند خیز و آوازه ای برآر بلند

ای نظامی، تا کی می‌خواهی در بندِ تعلقات دنیوی اسیر باشی؟ برخیز و با کارهای نیک و سخنانِ ماندگار، نام و آوازه‌ای بلند از خود به یادگار بگذار.

نکته ادبی: خطاب شاعر به خویشتن برای تنبه و بیداری است.

جان درافکن به حضرت احدی تا بیابی سعادت ابدی

جان و دل خود را به پیشگاه خداوندِ یگانه بسپار تا به سعادتِ همیشگی دست یابی.

نکته ادبی: حضرت احدی به معنای درگاه خداوند یکتاست.

گوش پیچیدگان مکتب کن چون در آموختند لوح سخن

آنان را که در مکتبِ حقیقت درس‌آموخته‌اند و لوحِ سخن را به درستی یاد گرفته‌اند، به خوبی گوشِ جان فرا ده.

نکته ادبی: گوش پیچیدن کنایه از شنیدنِ دقیق و گوش دادن به نصایح است.

علم را خازن عمل کردند مشکل کاینات حل کردند

فرزانگان کسانی هستند که علم را گنجینه و پشتوانه عملِ خود قرار دادند و با این کار، گره‌های دشوارِ هستی را برای خود گشودند.

نکته ادبی: خازن به معنای خزانه‌دار است؛ ترکیبِ علم و عمل، در عرفان و حکمت، کلیدِ حل مشکلاتِ زندگی است.

هرکسی راه خوابگاهی رفت چون که هنگام خوابش آمد خفت

هرکسی در این دنیا به سوی سرنوشت و جایگاهِ خویش رفت و وقتی زمانِ مرگ (خواب ابدی) فرا رسید، با آرامش رخت از این جهان بست.

نکته ادبی: خواب استعاره از مرگ و خوابگاه استعاره از گور است.