خمسه - هفت پیکر

نظامی

بخش ۵ - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان

نظامی
ای دل از این خیال سازی چند به خیالی خیال بازی چند
از سر این خیال درگذرم دور به ز این خیالها نظرم
آنچه مقصود شد در این پرگار چار فصل است به ز فصل بهار
اولین فصل آفرین خدای کافرینش به فضل اوست به پای
واندگر فصل خطبه نبوی کین کهن سکه زو گرفت نوی
فصل دیگر دعای شاه جهان کان دعا در برآورد ز دهان
فصل آخر نصیحت آموزی پادشه را به فتح و فیروزی
پادشاهی که ملک هفت اقلیم دخل دولت بدو کند تسلیم
حجت مملکت به قول و به قهر آیتی در خدا یگانی دهر
خسرو تاج بخش تخت نشان بر سر تاج و تخت گنج فشان
عمده مملکت علاء الدین حافظ و ناصر زمان و زمین
نام او رتبت علا دارد گر گذشت از فلک روا دارد
فلک بی علا چه باشد پست در علا بی فلک بلندی هست
شاه کرپ ارسلان کشور گیر به ز آلپ ارسلان به تاج و سریر
مهدیی کافتاب این مهد است دولتش ختم آخرین عهد است
رستمی کز فلک سواری رخش هم بزرگ است و هم بزرگی بخش
همسر آسمان و هم کف ابر هم به تن شیر و هم به نام هژبر
قفل هستی چو در کلید آمد عالم از جوهری پدید آمد
اوست آن عالمی که از کف خویش هردم آرد هزار جوهر بیش
صحف گردون ز شرح او ورقی عرق دریا ز فیض او عرقی
بحر و بر هردو زیر فرمانش بری و بحری آفرین خوانش
سربلندی چنان بلند سریر کز بلندیش خرد گشت ضمیر
در بزرگی برابر ملک است وز بلندی برادر فلک است
بر تن دشمنان برقع دوز برق شمشیر اوست برقع سوز
نسل اقسنقری موید ازو اب وجد با کمال ابجد ازو
فتح بر خاک پای او زده فرق فتنه در آب تیغ او شده غرق
آب او آتش از اثیر انگیز خاک او باد را عبیر آمیز
در نبردش که شیر خارد دم اسب دشمن به سر شود نه به سم
در صبوحش که خون رز ریزد زاب یخ بسته آتش انگیزد
حربه را چون به حرب تیز کند روز را روز رستخیز کند
چون در کان جود بگشاید گنج بخشد گناه بخشاید
شه چو دریاست بی دروغ و دریغ جزر و مدش به تازیانه و تیغ
هرچه آرد به زخم تیغ فراز به سر تازیانه بخشد باز
مشتری وار بر سپهر بلند گور کیوان کند به سم سمند
گر ندیدی بر اژدها شیری وافتابی کشیده شمشیری
شاه را بین که در مصاف و شکار اژدها صورتست و شیر سوار
ناچخش زیر اژدهای علم اژدها را چو مار کرده قلم
تنگی مطرحش به تیر دو شاخ کرده بر شیر شرزه گور فراخ
نوک تیرش به هر کجا که بتافت گه جگر دوخت گناه موی شکافت
بازی خرس برده از شمشیر خرس بازی در آوریده به شیر
شیرگیری ولیک نز مستی شیرگیری به اژدها دستی
گرگ درنده را به کوه سهند دست و پائی به یک دو شاخ افکند
شه چو از گرگ دست و پا برده شیر با او به دست و پا مرده
تیرش از دست گرگ و پای پلنگ برسم گور کرده صحرا تنگ
صیدگاهش ز خون دریا جوش گاه گرگینه گه پلنگی پوش
بر گرازی که تیغ راند تیز گیرد از زخم او گراز گریز
چون به چرم کمان درآرد زور چرم را بر گوزن سازد گور
کند ارپای در نهد به مصاف سنگ را چون عقیق زهره شکاف
آن نماید به تیغ زهراندود کاسمان از زمین برآرد دود
اوست در بزم ورزم یافته نام جان ده و جان ستان به تیغ و به جام
خاک تیره ز روشنائی او چشم روشن به آشنائی او
ناف خلقش چو کلک رسامان مشک در جیب و لعل در دامان
گشته از مشک و لعل او همه جای مملکت عقد بند و غالیه سای
از قبای چنو کله داری ز آسمان تا زمین کله واری
وز کمان چنو جهان گیری چرخ نه قبضه کمترین تیری
زان بزرگی که در سگالش اوست چار گوهر چهار بالش اوست
دشمنش چون درخت بیخ زده بر در او به چار میخ زده
ز آفتاب جلال اوست چو ماه روی ما سرخ و روی خصم سیاه
چه عجب کافتاب زرین نعل کوه را سنگ داد و کانرا لعل
گوهر کان حرم دریده اوست کان گوهر درم خریده اوست
داد جرعش به کوه و دریا قوت نام این در نشان آن یاقوت
پاس دار دو حکم در دو سرای ضابط حکم خلق و حکم خدای
می پذیرد ز فیض یزدان ساز می رساند به بندگانش باز
چون جهان زو گرفت پیروزی فرخی بادش از جهان روزی
همه روزش خجسته باد به فال پادشاهیش را مباد زوال
نظم اولاد او به سعد نجوم در بدر باد تا ابد منظوم
از فروغ دو صبح زیبا چهر باد روشن چو آفتاب سپهر
دو ملک زاده بلند سریر این جهان جوی و آن ولایت گیر
این فریدون صفت به دانش ورای وان به کیخسروی رکیب گشای
نقش این بر طراز افسروگاه نصرت الدین ملک محمد شاه
نام آن بر فلک ز راه رصد گشته من بعدی اسمه احمد
دایم این را ز نصرتست کلید وان ز فتح فلک شدست پدید
نصرت این را به تربیت کاری فلک آنرا به تقویت داری
این ز نصرت زده سه پایه بخت فلک آنرا چهار پایه تخت
چشم شه زیر چرخ مینائی باد روشن بدین دو بینائی
دور ملکش بدین دو قطب جلال منتظم باد بر جنوب و شمال
دولتش صید و صید فربه باد روزش از روز و شب به باد
باد محجوبه نقاب شبش نور صبح محمدی نسبش
این چو آبادی چرخ باد بجود وان شده ختم امهات وجود
نام این خضر جاودانی باد حکم آن آب زندگانی باد
در حفاظ خط سلیمانی عرش بلقیس باد نورانی
سایه شه که هست چشمه نور زان گل و گلستان مبادا دور
ازلی شد جهان پناهی او ابدی باد پادشاهی او
ای کمر بسته کلاه تو بخت زنده دار جهان به تاج و به تخت
شب به پاس تو هندویست سیاه بسته بر گرد خود جلاجل ماه
صبح مفرد رو حمایل کش در رکابت نفس برآرد خوش
شام دیلم گله که چاکر تست مشکبو از کیائی در تست
روز رومی چو شب شود زنگی گر برونش کنی ز سرهنگی
در همه سفره کاسمان دارد اجری مملکت دو نان دارد
کمتر اجری خور ترا به قیاس قوت هفت اختر است جرعه کاس
خاتم نصرت الهی را ختم بر تست پادشاهی را
آسمان کافتاب ازو اثریست بر میان تو کمترین کمریست
مه که از چرخ تخت زر کرده است با سریر تو سر به سر کرده است
آب باران که اصل پاکی شد با تو چون چشم شور خاکی شد
لعل با تیغ تو خزف رنگی کوه با حلم تو سبک سنگی
پادشاهان که در جهان هستند هر یک ابری به دست بر بستند
جز یک ابر تو کابر نیسانیست آن دیگر ابرها زمستانیست
خوان نهند آنگهی که خون بخورند نان دهند آنگهی که جان ببرند
تو بر آن کس که سایه اندازی دیر خوانی و زود بنوازی
قدر اهل هنر کسی داند که هنر نامه ها بسی خواند
آنکه عیب از هنر نداند باز زو هنرمند کی پذیرد ساز
ملک را ز آفرینشت شرفست وآفرین نامه ای به هر طرفست
در یزک داری ولایت جود دولت تست پاسدار وجود
رونقی کز تو دید دولت و دین باغ نادیده ز ابر فروردین
گر کیان را به طالع فرخ هفت خوان بود با دوازده رخ
آسمان با بروج او به درست هفت خوان و دوازده رخ تست
همه عالم تنست و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد دل ز تن به بود یقین باشد
زان ولایت که مهتران دارند بهترین جای بهتران دارند
دل توئی وین مثل حکایت تست که دل مملکت ولایت تست
ای به خضر و سکندری مشهور مملکت را ز علم و عدل تو نور
ز آهنی گر سکندر آینه ساخت خضر اگر سوی آب حیوان تاخت
گوهر آینه است سینه تو آب حیوان در آبگینه تو
هر ولایت که چون تو شه دارد ایزد از هر بدش نگه دارد
زان سعادت که در سرت دانند مقبل هفت کشورت خوانند
پنجمین کشور از تو آبادان وز تو شش کشور دیگر شادان
همه مرزی ز مهربانی تو به تمنای مرزبانی تو
چار شه داشتند چار طراز پنجمین شان توئی به عمر دراز
داشت اسکندر ارسطاطالیس کز وی آموخت علمهای نفیس
بزم نوشیروان سپهری بود کز جهانش بزرگمهری بود
بود پرویز را چه باربدی که نوا صد نه صدهزار زدی
وان ملک را که بد ملکشه نام بود دین پروری چو خواجه نظام
تو کز ایشان به افسری داری چون نظامی سخنوری داری
ای نظامی بلند نام از تو یافته کار او نظام از تو
خسروان دیگر زکان گزاف می زنند از خزینه بخشی لاف
دانه در خاک شور می ریزند سرمه در چشم کور می بیزند
در گل شوره دانه افشانی بر نیارد مگر پشیمانی
در زمینی درخت باید کشت کاورد میوه ای چو باغ بهشت
باده چون خاک را دهد ساقی نام دهقان کجا بود باقی
جز تو کز داد و دانشت حرمیست کیست کو را به جای خود کرمیست
من که الحق شناختم به قیاس کاهل فرهنگ را تو داری پاس
نخری زرق کیمیاسازان نپذیری فریب طنازان
نقش این کارنامه ابدی در تو بستم به طالع رصدی
مقبل آن کس که دخل دانه او بر چنین آورد به خانه او
کابد الدهر تا بود بر جای باشد از نام او صحیفه گشای
نه چنان کز پس قرانی چند قلمش درکشد سپهر بلند
چونکه پختم به دور هفت هزار دیگ پختی چنین به هفت افزار
نوشش از بهر جان فروزی تست نوش بادت بخور که روزی تست
چاشنی گیریش به جان کردم وانگهی بر تو جانفشان کردم
ای فلکها به خویش تو بلند هم فلک زاد و هم فلک پیوند
بر فلک چون پرم که من زمیم کی رسم در فرشته کادمیم
خواستم تا به نیشکر قلمی سبزه رویانم از سواد زمی
از شکر توشه های راه کنم تا شکر ریز بزم شاه کنم
گز نیم محرم شکر ریزی پاس دار شهم به شب خیزی
آفتابست شاه عالمتاب دیده من شده برابرش آب
آفتاب ار توان بر آب زدن آب نتوان بر آفتاب زدن
چشم با چشمه گر نمی سازد با خیالش خیال می بازد
چیست کان نیست در خزینه شاه به جز این نقد نو رسیده ز راه
دستگاهیش ده به سم سمند تا شود پایگاهش از تو بلند
کشته کوه کابر ساقی اوست خوردن آب چه ندارد دوست
من که محتاج آب آن دستم از دگر آبها دهان بستم
نقص در باشد اربها کنمش هم به تسلیم شه رها کنمش
گر نیوشی چو زهره راه نوم کنی انگشت کش چو ماه نوم
ورنه بینی که نقش بس خردست باد ازین گونه گل بسی بردست
عمر بادت که داد و دین داری آن دهادت خدا که این داری
هرچه نیک اوفتد ز دولت تست عهد آن چیز باد بر تو درست
وآنچه دور افتد از عنایت تو دور باد از تو و ولایت تو
باد تا بر سپهر تابد هور دوستت دوستکام و دشمن کور
دشمنانت چنان که با دل تنگ سنگ بر سر زنند و سر بر سنگ
بیشیت هست بیش دانی باد وز همه بیش زندگانی باد
از حد دولت تو دست زوال دور و مهجور باد در همه حال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ای دل از این خیال سازی چند به خیالی خیال بازی چند

ای دل، تا کی می‌خواهی این خیالات واهی را در ذهن خود بپرورانی و با اوهام و تصوراتِ بیهوده سرگرم شوی؟

نکته ادبی: خیال‌بازی به معنای مشغول شدن به تخیلاتِ پوچ و بی‌حاصل است.

از سر این خیال درگذرم دور به ز این خیالها نظرم

تصمیم دارم از این خیالات دست بکشم، چرا که دیدگاه و نظر من به چیزی فراتر و ارزشمندتر از این تصورات است.

نکته ادبی: درگذشتن کنایه از رها کردن و چشم پوشیدن است.

آنچه مقصود شد در این پرگار چار فصل است به ز فصل بهار

آنچه هدف و موضوع این نوشتار است، شامل چهار بخش اصلی است که از فصلِ بهار (که زیباست) نیز دل‌انگیزتر است.

نکته ادبی: پرگار در اینجا استعاره از دایره و محدوده اثر یا کتاب است.

اولین فصل آفرین خدای کافرینش به فضل اوست به پای

بخش نخست، ستایشِ خداوندِ آفریننده است که پایداریِ هستی به فضل و بخششِ او وابسته است.

نکته ادبی: آفرین خدای، ترکیب وصفی برای خداوندِ ستودنی است.

واندگر فصل خطبه نبوی کین کهن سکه زو گرفت نوی

فصلِ دیگر، بیانِ خطبه و نعتِ پیامبر است که سکه کهنه دین با نام او دوباره تازه و درخشان شد.

نکته ادبی: سکه کهنه استعاره از آیین‌های قدیمی یا دین‌های پیشین است.

فصل دیگر دعای شاه جهان کان دعا در برآورد ز دهان

فصلِ بعدی، دعای خیر برای پادشاهِ جهان است، پادشاهی که سخنان و دعاهایش همیشه به استجابت می‌رسد.

نکته ادبی: دربرآوردن کنایه از مستجاب کردن یا برآوردنِ حاجات است.

فصل آخر نصیحت آموزی پادشه را به فتح و فیروزی

بخشِ پایانی، نصیحت و اندرز به پادشاه برای دستیابی به فتح و پیروزی است.

نکته ادبی: فتح و فیروزی در اینجا به معنای موفقیت و سربلندی است.

پادشاهی که ملک هفت اقلیم دخل دولت بدو کند تسلیم

پادشاهی که مالک هفت اقلیم است و دولت و قدرت، تسلیمِ اراده او هستند.

نکته ادبی: هفت اقلیم کنایه از کل جهانِ شناخته‌شده است.

حجت مملکت به قول و به قهر آیتی در خدا یگانی دهر

او حجت و گواه مملکت است که با قول و قدرتِ خود حکومت می‌کند و نشانه‌ای از یکتایی خدا در این روزگار است.

نکته ادبی: آیتی در خدا یگانی دهر، اشاره به عظمت و قدرتِ بی‌مانندِ اوست.

خسرو تاج بخش تخت نشان بر سر تاج و تخت گنج فشان

پادشاهی که تاج‌بخش است و گنج‌ها را به راحتی می‌بخشد و بر تخت فرمانروایی تکیه زده است.

نکته ادبی: گنج‌فشان کنایه از سخاوت و بخشندگیِ بسیار است.

عمده مملکت علاء الدین حافظ و ناصر زمان و زمین

او تکیه‌گاهِ مملکت و علاءالدین است که حافظ و یاور زمانه و زمین به شمار می‌رود.

نکته ادبی: علاءالدین در اینجا هم لقب است و هم نام خاص.

نام او رتبت علا دارد گر گذشت از فلک روا دارد

نام او نشان از مقامِ بلندِ علا دارد و اگر از فلک (آسمان) نیز فراتر رود، شایسته آن است.

نکته ادبی: رتبت به معنای مرتبه و مقام است.

فلک بی علا چه باشد پست در علا بی فلک بلندی هست

آسمان بدونِ بلندیِ جایگاهِ او پست است و در بلندای او، بلندیِ واقعی وجود دارد.

نکته ادبی: ایهام در واژه علا که هم بخشی از لقب پادشاه است و هم به معنای بلندی.

شاه کرپ ارسلان کشور گیر به ز آلپ ارسلان به تاج و سریر

شاه کرپ ارسلان که کشورگشا است و از نظر تاج و تخت، بر آلپ ارسلانِ تاریخی برتری دارد.

نکته ادبی: آلپ ارسلان از پادشاهان نامدار سلجوقی است که برای مبالغه از او نام برده شده.

مهدیی کافتاب این مهد است دولتش ختم آخرین عهد است

او مهدیِ این زمان است که دورانِ پادشاهی‌اش پایان‌بخشِ همه حکومت‌هاست.

نکته ادبی: مهدی در اینجا به معنای هدایتگر و ناجی است.

رستمی کز فلک سواری رخش هم بزرگ است و هم بزرگی بخش

او رستمی است که اسبش (رخش) از آسمان آمده است؛ هم خودش بزرگ است و هم به دیگران بزرگی می‌بخشد.

نکته ادبی: رستم اسطوره پهلوانی ایران است.

همسر آسمان و هم کف ابر هم به تن شیر و هم به نام هژبر

او همتای آسمان و هم‌سنگِ ابرِ باران‌زا است و در دلیری مانند شیر است.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر است.

قفل هستی چو در کلید آمد عالم از جوهری پدید آمد

هنگامی که قفلِ هستی باز شد، جهان از جوهرِ وجودِ او پدید آمد.

نکته ادبی: جوهر در اصطلاح عرفانی به معنای اصل و حقیقتِ هر چیز است.

اوست آن عالمی که از کف خویش هردم آرد هزار جوهر بیش

او آن عالمی است که از قدرتِ وجودی‌اش، هر لحظه هزاران حقیقتِ تازه می‌آفریند.

نکته ادبی: عالم به معنای دانشمند یا جهان است که ایهام دارد.

صحف گردون ز شرح او ورقی عرق دریا ز فیض او عرقی

کتابِ آسمان در برابرِ توصیفِ عظمتِ او تنها یک ورق است و دریاها در برابرِ بخششِ او، قطره‌ای بیش نیستند.

نکته ادبی: صحف گردون استعاره از افلاک و ستارگان است.

بحر و بر هردو زیر فرمانش بری و بحری آفرین خوانش

خشکی و دریا هر دو مطیعِ فرمانِ او هستند و تمامِ موجوداتِ خشکی و دریایی او را ستایش می‌کنند.

نکته ادبی: بحر و بر کنایه از تمام جهان است.

سربلندی چنان بلند سریر کز بلندیش خرد گشت ضمیر

او چنان جایگاهِ بلندی دارد که حتی خرد و عقل از درکِ بلندیِ آن حیران مانده است.

نکته ادبی: ضمیر در اینجا به معنای عقل و اندیشه است.

در بزرگی برابر ملک است وز بلندی برادر فلک است

در بزرگی با پادشاهان برابری می‌کند و در بلندیِ مقام، با آسمان هم‌ردیف است.

نکته ادبی: فلک استعاره از مقامِ بلندِ آسمانی است.

بر تن دشمنان برقع دوز برق شمشیر اوست برقع سوز

او بر پیکرِ دشمنانِ خود پوششِ مرگ می‌دوزد و برقِ شمشیرش، زره و محافظِ آن‌ها را نابود می‌کند.

نکته ادبی: برقع به معنای نقاب است که اینجا کنایه از زره و پوششِ دفاعی است.

نسل اقسنقری موید ازو اب وجد با کمال ابجد ازو

او از نسلِ آق‌سنقر است و از جانبِ او مورد تأیید است؛ کمالاتِ او حاصلِ کمالاتِ اجدادش است.

نکته ادبی: آق‌سنقر از سرداران و بزرگانِ سلجوقی بوده است.

فتح بر خاک پای او زده فرق فتنه در آب تیغ او شده غرق

پیروزی در برابرِ او زانو زده و فتنه‌ها در دریای خونِ شمشیرِ او غرق شده‌اند.

نکته ادبی: آبِ تیغ استعاره از تیزی و درخششِ شمشیر است.

آب او آتش از اثیر انگیز خاک او باد را عبیر آمیز

آبِ شمشیرش آتشِ خشم را برمی‌انگیزد و خاکِ قدمگاهش، باد را معطر می‌کند.

نکته ادبی: عبیر نوعی عطرِ گرانبها است.

در نبردش که شیر خارد دم اسب دشمن به سر شود نه به سم

در میدانِ نبردِ او، اسبِ دشمن چنان هراسان است که با سر به زمین می‌خورد، نه با سم.

نکته ادبی: اشاره به شدتِ ترس و شکستِ دشمن.

در صبوحش که خون رز ریزد زاب یخ بسته آتش انگیزد

در مجلسِ صبحگاهیِ او که می می‌نوشند، درخشش و هیجانش چنان است که گویی از یخ، آتش می‌آفریند.

نکته ادبی: صبوح به معنای شرابِ صبحگاهی است.

حربه را چون به حرب تیز کند روز را روز رستخیز کند

وقتی شمشیرش را برای جنگ تیز می‌کند، چنان غوغایی برپا می‌شود که گویی روزِ رستاخیز است.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت است.

چون در کان جود بگشاید گنج بخشد گناه بخشاید

وقتی درِ بخشندگی را می‌گشاید، هم گنج عطا می‌کند و هم از خطای گناهکاران می‌گذرد.

نکته ادبی: کان جود استعاره از منبعِ سخاوت است.

شه چو دریاست بی دروغ و دریغ جزر و مدش به تازیانه و تیغ

پادشاه مانند دریاست؛ جزر و مدِ قدرتِ او با اشاره تازیانه و تیغش کنترل می‌شود.

نکته ادبی: جزر و مد استعاره از خشم و عطوفتِ پادشاه است.

هرچه آرد به زخم تیغ فراز به سر تازیانه بخشد باز

هرچه را با ضربتِ تیغ می‌گیرد، با بخششِ تازیانه (حکومت) دوباره می‌بخشد.

نکته ادبی: تازیانه اینجا نمادِ فرمانروایی و قدرتِ مطلق است.

مشتری وار بر سپهر بلند گور کیوان کند به سم سمند

مانند سیاره مشتری در آسمان، او قدرتِ کیوان (زحل) را سرکوب می‌کند.

نکته ادبی: مشتری و کیوان از سیاراتِ نجومی هستند که در طالع‌بینیِ قدیم نمادهای مختلفی داشتند.

گر ندیدی بر اژدها شیری وافتابی کشیده شمشیری

اگر ندیده‌ای که شیری بر اژدها سوار شود و شمشیری کشیده باشد، پس به او بنگر.

نکته ادبی: استعاره از شجاعتِ فوقِ بشری.

شاه را بین که در مصاف و شکار اژدها صورتست و شیر سوار

به پادشاه بنگر که در میدانِ جنگ و شکار، مانندِ شیرِ سوار بر اژدها عمل می‌کند.

نکته ادبی: تصویرسازی حماسی از قدرتِ رزم‌آوری.

ناچخش زیر اژدهای علم اژدها را چو مار کرده قلم

او دشمنان را که زیر پرچمِ اژدها-نشانِ او هستند، مانندِ مارِ کوچکی در هم می‌کوبد.

نکته ادبی: قلم کردن کنایه از نابود کردن و از میان برداشتن است.

تنگی مطرحش به تیر دو شاخ کرده بر شیر شرزه گور فراخ

تیرِ دو شاخِ او، شیرِ درنده را چنان در تنگنا قرار می‌دهد که گویی گورخری ضعیف است.

نکته ادبی: تیرِ دوشاخ از سلاح‌های قدیمی شکار است.

نوک تیرش به هر کجا که بتافت گه جگر دوخت گناه موی شکافت

نوکِ تیرِ او هرجا که اصابت کرد، یا جگرِ دشمن را شکافت و یا مویی را دو نیم کرد.

نکته ادبی: مبالغه در تیراندازیِ ماهرانه.

بازی خرس برده از شمشیر خرس بازی در آوریده به شیر

او بازیِ خرس را از شمشیرش گرفته و خرس‌بازی را برای شیرِ بیشه درآورده است.

نکته ادبی: خرس‌بازی کنایه از مهارتِ خیره‌کننده در شکارِ حیواناتِ درنده است.

شیرگیری ولیک نز مستی شیرگیری به اژدها دستی

او شیرگیر است، نه از سرِ مستی و جنون، بلکه با مهارتی که گویی دستی اژدهاگونه دارد.

نکته ادبی: شیرگیری در اینجا استعاره از غلبه بر دشمنانِ بزرگ است.

گرگ درنده را به کوه سهند دست و پائی به یک دو شاخ افکند

او گرگِ درنده را در کوه سهند با تیرِ خود چنان می‌زند که دست و پایش بسته می‌شود.

نکته ادبی: سهند نام کوهی در آذربایجان است.

شه چو از گرگ دست و پا برده شیر با او به دست و پا مرده

وقتی پادشاه دست و پای گرگ را با تیر می‌زند، گویی شیر را با دستانش از پای درآورده است.

نکته ادبی: تضاد و تناسب میانِ گرگ و شیر برای نشان دادنِ قدرت.

تیرش از دست گرگ و پای پلنگ برسم گور کرده صحرا تنگ

تیرِ او که از دستِ گرگ و پای پلنگ عبور می‌کند، دشت را بر حیوانات تنگ کرده است.

نکته ادبی: صحرا تنگ کردن کنایه از شکارِ زیاد و محاصره‌ی حیوانات است.

صیدگاهش ز خون دریا جوش گاه گرگینه گه پلنگی پوش

صیدگاهِ او از خونِ حیوانات می‌جوشد و گاهی لباسِ گرگ بر تن دارد و گاهی پلنگ.

نکته ادبی: گرگینه و پلنگی پوش اشاره به پوستِ حیواناتِ شکار شده است.

بر گرازی که تیغ راند تیز گیرد از زخم او گراز گریز

بر هر گرازی که تیغِ تیزِ او می‌نشیند، آن گراز از ترسِ زخمِ او فرار می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بازدارنده سلاحِ پادشاه.

چون به چرم کمان درآرد زور چرم را بر گوزن سازد گور

چون با کمانِ خود زور می‌آزماید، چرمِ کمانش تبدیل به مزارِ گوزن می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از دقت و کششِ کمان.

کند ارپای در نهد به مصاف سنگ را چون عقیق زهره شکاف

اگر پای خود را به میدانِ جنگ بگذارد، سنگِ سخت را مانندِ عقیقِ گرانبها می‌شکافد.

نکته ادبی: زهره شکاف کنایه از شدتِ ضربت و نفوذِ آن.

آن نماید به تیغ زهراندود کاسمان از زمین برآرد دود

او با شمشیرِ زهرآگینِ خود چنان می‌جنگد که از شدتِ نبرد، آسمانِ زمین به دود می‌افتد.

نکته ادبی: مبالغه در شدتِ نبرد.

اوست در بزم ورزم یافته نام جان ده و جان ستان به تیغ و به جام

او هم در بزم (مهمانی) و هم در رزم (جنگ) نام‌آور است و هم جان‌بخش است و هم جان‌ستان.

نکته ادبی: جان‌ده و جان‌ستان استعاره از قدرتِ مطلقِ پادشاه در بخشش یا کشتن.

خاک تیره ز روشنائی او چشم روشن به آشنائی او

جهان تیره و تار با فروغ حضور او روشن شد و چشمان ما به واسطه آشنایی و دیدار با او، بینایی و روشنی یافت.

نکته ادبی: خاک تیره استعاره از عالم خاکی و مادی است و روشنایی، نماد عدل و شکوه پادشاهی.

ناف خلقش چو کلک رسامان مشک در جیب و لعل در دامان

خلق و خوی او همچون قلم نقاشان ماهر است که سرشار از زیبایی است؛ گویی در جیبش مشک و در دامنش سنگ‌های گران‌بهای لعل دارد.

نکته ادبی: تشبیه اخلاق به کلک (قلم) رسامان برای تأکید بر ظرافت و آراستگی شخصیت اوست.

گشته از مشک و لعل او همه جای مملکت عقد بند و غالیه سای

به واسطه عطر مشک و درخشش لعل او، همه جای سرزمین به محلی خوش‌بو و گران‌بها تبدیل شده است.

نکته ادبی: غالیه سای کنایه از معطر بودن است که در اینجا به تاثیر وجود پادشاه در مملکت اشاره دارد.

از قبای چنو کله داری ز آسمان تا زمین کله واری

از قبا و پوشش او که مانند کلاه‌داری (شکوه و شوکت) است، گویی از آسمان تا زمین، همه چیز تحت فرمان و نفوذ اوست.

نکته ادبی: کله‌داری کنایه از سلطنت و سروری است.

وز کمان چنو جهان گیری چرخ نه قبضه کمترین تیری

با کمان او که جهان‌گیر است، چرخ گردون حتی با نه قبضه (قدرت کامل) نیز نمی‌تواند تیری به آن دقت و قدرت پرتاب کند.

نکته ادبی: اشاره به مهارت نظامی پادشاه که از توان آسمان نیز فراتر است.

زان بزرگی که در سگالش اوست چار گوهر چهار بالش اوست

به خاطر آن بزرگی و عظمتی که در اندیشه اوست، چهار عنصر اصلی جهان (چهار گوهر) مانند بالشی زیر سر او قرار گرفته‌اند (تسلیم او هستند).

نکته ادبی: سگالش به معنای اندیشه و تدبیر است.

دشمنش چون درخت بیخ زده بر در او به چار میخ زده

دشمن او مانند درختی است که ریشه‌اش کنده شده و بر درگاه او به چهارمیخ کشیده شده است (سخت مجازات شده).

نکته ادبی: استفاده از تمثیل درخت برای نشان دادن بی‌اصالتی دشمن در برابر پادشاه.

ز آفتاب جلال اوست چو ماه روی ما سرخ و روی خصم سیاه

به دلیل تابش خورشید جلال اوست که همانند ماه، چهره دوستانش درخشان و سرخ و چهره دشمنانش سیاه و تیره است.

نکته ادبی: تضاد میان روی سرخ (شادی و عزت) و روی سیاه (خواری و شکست).

چه عجب کافتاب زرین نعل کوه را سنگ داد و کانرا لعل

چه جای تعجب است اگر خورشیدِ زرین‌نعل، به کوه‌ها سنگ (سنگ‌معدن) و به کان‌ها لعل بخشیده است (چون او نیز چنین است).

نکته ادبی: اشاره به بخشندگی پادشاه که همانند خورشید، منشأ برکت است.

گوهر کان حرم دریده اوست کان گوهر درم خریده اوست

آن گوهری که در حرم (حریم خاص) است، پادشاه آن را به دست آورده و آن گوهر را با درهم و دینار خریداری کرده است.

نکته ادبی: تاکید بر مالکیت و قدرت پادشاه بر نفایس عالم.

داد جرعش به کوه و دریا قوت نام این در نشان آن یاقوت

جرعه‌ای از لطف او به کوه و دریا قوت بخشید؛ نام این دریا (اشاره به سخاوت) و نشان آن یاقوت (ارزشمند بودن) است.

نکته ادبی: تمثیل تأثیرگذاری پادشاه بر طبیعت.

پاس دار دو حکم در دو سرای ضابط حکم خلق و حکم خدای

او حافظ دو حکم در دو سرای (دنیا و آخرت) است؛ یعنی نظم‌دهنده امور مردم و مجری احکام الهی است.

نکته ادبی: اشاره به مشروعیت دینی و سیاسی حاکم.

می پذیرد ز فیض یزدان ساز می رساند به بندگانش باز

او فیض و برکات را از جانب خداوند می‌پذیرد و دوباره آن را میان بندگان خدا تقسیم می‌کند.

نکته ادبی: پادشاه به عنوان واسطه فیض الهی.

چون جهان زو گرفت پیروزی فرخی بادش از جهان روزی

از آنجا که جهان از او به پیروزی و موفقیت رسید، باشد که روزگارش همواره با فرخی و شادمانی همراه باشد.

نکته ادبی: فرخی به معنای مبارکی و سعادت است.

همه روزش خجسته باد به فال پادشاهیش را مباد زوال

همه روزهایش مبارک باد و پادشاهی او هرگز رو به زوال و نیستی نرود.

نکته ادبی: دعای خیر برای بقای سلطنت.

نظم اولاد او به سعد نجوم در بدر باد تا ابد منظوم

نظم و سامان فرزندان او تحت سعدِ ستارگان باشد و تا ابد این نام در جهان باقی و جاری بماند.

نکته ادبی: سعد نجوم کنایه از خوش‌اقبالی است.

از فروغ دو صبح زیبا چهر باد روشن چو آفتاب سپهر

از فروغ دو صبح زیبا (دو شاهزاده)، باشد که جهان همچون آفتاب سپهر روشن و درخشان شود.

نکته ادبی: دو صبح زیبا استعاره از دو فرزند شاهزاده است.

دو ملک زاده بلند سریر این جهان جوی و آن ولایت گیر

دو شاهزاده بلندمرتبه که یکی این جهان را می‌جوید و دیگری ولایت‌ها را تسخیر می‌کند.

نکته ادبی: توصیف توانایی‌های هر یک از شاهزادگان.

این فریدون صفت به دانش ورای وان به کیخسروی رکیب گشای

یکی از آن‌ها در دانش‌ورزی همچون فریدون است و دیگری در کشورگشایی مانند کیخسرو است.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌های شاهنامه؛ فریدون (دادگری/دانش) و کیخسرو (فر/پادشاهی).

نقش این بر طراز افسروگاه نصرت الدین ملک محمد شاه

نقش نام او بر روی افسر و جایگاه پادشاهی، ملک محمد شاه نصرت‌الدین است.

نکته ادبی: تثبیت هویت تاریخی شاهزاده اول.

نام آن بر فلک ز راه رصد گشته من بعدی اسمه احمد

نام آن دیگری در آسمان از طریق رصد ستارگان، احمد است که بعد از نام او (پیامبر) آمده است.

نکته ادبی: اشاره به معنای اسم احمد که با پیامبر اسلام گره خورده است.

دایم این را ز نصرتست کلید وان ز فتح فلک شدست پدید

پیوسته کلید کارها به دست نصرت (پیروزی) است و آن دیگری نیز از فتح و پیروزی‌های آسمانی پدیدار شده است.

نکته ادبی: تأکید بر ارتباط مستقیم فرزندان با پیروزی‌های الهی.

نصرت این را به تربیت کاری فلک آنرا به تقویت داری

نصرت (پیروزی) برای تربیت و پرورش آن یکی کار می‌کند و فلک نیز برای تقویت آن دیگری تلاش می‌نماید.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به مفاهیم انتزاعی مثل نصرت و فلک.

این ز نصرت زده سه پایه بخت فلک آنرا چهار پایه تخت

این شاهزاده از نصرت، پایه‌های بختش را استوار کرده و فلک برای آن دیگری چهارپایه تخت را فراهم کرده است.

نکته ادبی: اعداد (سه پایه، چهار پایه) نماد استواری قدرت هستند.

چشم شه زیر چرخ مینائی باد روشن بدین دو بینائی

چشمان پادشاه زیر آسمان فیروزه‌ای، به واسطه این دو فرزند بینا و روشن باد.

نکته ادبی: چرخ مینایی استعاره از آسمان است.

دور ملکش بدین دو قطب جلال منتظم باد بر جنوب و شمال

حکومت او به واسطه این دو قطب جلال، در تمام مناطق شمال و جنوب جهان، منظم و پایدار بماند.

نکته ادبی: دو قطب جلال استعاره از دو فرزند شاهزاده است که مایه استواری حکومت‌اند.

دولتش صید و صید فربه باد روزش از روز و شب به باد

دولت او همانند صیدی فربه و چاق باشد و روزش از شب بهتر و پربارتر گردد.

نکته ادبی: صید فربه کنایه از ثروت و قدرت رو به رشد است.

باد محجوبه نقاب شبش نور صبح محمدی نسبش

نقاب شب بر چهره او پوشیده باد و نور صبح محمدی، نسب و خاندان او باشد.

نکته ادبی: اشاره به نجابت و شرافت خانوادگی.

این چو آبادی چرخ باد بجود وان شده ختم امهات وجود

یکی از آن‌ها مانند آبادی در آسمان با جود و بخشش باشد و دیگری غایت و نهایت موجودات جهان باشد.

نکته ادبی: ختم امهات وجود استعاره از برترین موجودات است.

نام این خضر جاودانی باد حکم آن آب زندگانی باد

نام این یکی خضر جاودانی باشد و حکم آن دیگری مانند آب زندگانی حیات‌بخش باشد.

نکته ادبی: استفاده از اسطوره‌های خضر و آب حیات برای جاودانگی.

در حفاظ خط سلیمانی عرش بلقیس باد نورانی

در سایه حمایت و خط سلیمانی، باشد که عرش بلقیس (کاخ‌های او) پر از نور و جلال گردد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سلیمان و بلقیس برای نماد قدرت و شکوه.

سایه شه که هست چشمه نور زان گل و گلستان مبادا دور

سایه پادشاه که منبع نور است، از آن گل و گلستان وجودش هرگز دور مباد.

نکته ادبی: سایه پادشاه کنایه از حمایت و حفاظت اوست.

ازلی شد جهان پناهی او ابدی باد پادشاهی او

پناهگاه جهانی بودن او ازلی (قدیمی) بوده و پادشاهی‌اش تا ابد پاینده باد.

نکته ادبی: تقابل ازلی و ابدی برای نشان دادن عظمت پادشاه.

ای کمر بسته کلاه تو بخت زنده دار جهان به تاج و به تخت

ای کسی که بخت و اقبال، کمر برای کلاه‌داری تو بسته است، جهان را با تاج و تخت خود زنده و آباد نگه دار.

نکته ادبی: خطاب مستقیم به پادشاه (تغییر لحن به مفاخره).

شب به پاس تو هندویست سیاه بسته بر گرد خود جلاجل ماه

شب برای پاسداری از تو مانند هندویی سیاه است که جلاجل (زنگوله) ماه را بر گرد خود بسته است.

نکته ادبی: توصیف شب با عناصر خادم و نگهبان.

صبح مفرد رو حمایل کش در رکابت نفس برآرد خوش

صبح که چهره‌ای یگانه دارد و حمایل (شال) بسته است، در رکاب تو با خوشی نفس می‌کشد.

نکته ادبی: جان‌بخشی به صبح که در خدمت پادشاه است.

شام دیلم گله که چاکر تست مشکبو از کیائی در تست

شام (شب) مانند غلام دیلمی است که چاکر توست و از بوی خوش کیایی (سلطانی) تو معطر است.

نکته ادبی: دیلمی اشاره به جنگجویان و چاکران دربار است.

روز رومی چو شب شود زنگی گر برونش کنی ز سرهنگی

روزِ رومی (روشن) اگر شب شود، به غلامی زنگی تبدیل می‌شود، مگر آنکه تو او را از سرهنگی (مقام نظامی) خارج کنی.

نکته ادبی: بازی با کلمات رومی (سفید) و زنگی (سیاه) برای توصیف تغییرات شب و روز.

در همه سفره کاسمان دارد اجری مملکت دو نان دارد

آسمان در سفره‌اش که پهن کرده، دو تکه نان (زمین و زمان) برای اجر و مزد پادشاهی تو دارد.

نکته ادبی: تمثیل آسمان به عنوان سفره‌دار و پادشاه به عنوان مهمان عزیز.

کمتر اجری خور ترا به قیاس قوت هفت اختر است جرعه کاس

کمترین سهم تو را اگر مقایسه کنی، جرعه‌ای از کاسه توست که قوت هفت اختر آسمان است.

نکته ادبی: اغراق در بزرگی سهم پادشاه نسبت به ستارگان.

خاتم نصرت الهی را ختم بر تست پادشاهی را

انگشتر پادشاهی و نصرت الهی، با تو به پایان رسیده و تو ختم پادشاهان هستی.

نکته ادبی: خاتم نصرت استعاره از کمال قدرت و فرمانروایی.

آسمان کافتاب ازو اثریست بر میان تو کمترین کمریست

آسمان که خورشید تنها اثری از آن است، در برابر کمرِ تو، کمترین کمربند (ناچیز) به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: اغراق در بزرگی پادشاه نسبت به آسمان.

مه که از چرخ تخت زر کرده است با سریر تو سر به سر کرده است

ماه که از آسمان تختِ زرین ساخته، در برابر سریر (تخت) تو سر تعظیم فرود آورده است.

نکته ادبی: سر به سر کردن کنایه از برابری و فروتنی است.

آب باران که اصل پاکی شد با تو چون چشم شور خاکی شد

آب باران که اصل پاکی است، در برابر عظمت تو مانند چشم شور و خاکیِ بی‌مقدار به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: مقایسه زیبایی‌های طبیعت با شکوه پادشاه.

لعل با تیغ تو خزف رنگی کوه با حلم تو سبک سنگی

لعل (سنگ قیمتی) در برابر تیغ تو همچون سفال بی‌ارزش است و کوه در برابر حلم و بردباری تو، سبک و کم‌وزن است.

نکته ادبی: تأکید بر برتری ویژگی‌های پادشاه بر اشیاء طبیعی.

پادشاهان که در جهان هستند هر یک ابری به دست بر بستند

پادشاهانی که در جهان وجود دارند، هرکدام مانند ابری (بخشنده) هستند که دستشان را بسته‌اند (بخشندگی اندک دارند).

نکته ادبی: ابر استعاره از بخشش است که در مورد دیگران ناقص است.

جز یک ابر تو کابر نیسانیست آن دیگر ابرها زمستانیست

اما ابر بخشش تو، باران نیسانی (بهاری) است و ابرهای دیگر پادشاهان، زمستانی و بی‌حاصل هستند.

نکته ادبی: مقایسه بخشش پادشاه با باران نیسان که مایه حیات است.

خوان نهند آنگهی که خون بخورند نان دهند آنگهی که جان ببرند

آن‌ها زمانی سفره پهن می‌کنند که خون می‌خورند و زمانی نان می‌دهند که جانِ مردم را می‌گیرند.

نکته ادبی: انتقاد از پادشاهان دیگر و بی‌رحمی آنان در مقایسه با شاه مدوح.

تو بر آن کس که سایه اندازی دیر خوانی و زود بنوازی

اما تو بر هر کس که سایه می‌اندازی (حمایت می‌کنی)، دیر او را به حساب می‌آوری (تأخیر در مجازات) و زود او را می‌نوازی (پاداش می‌دهی).

نکته ادبی: توصیف عدالت و مهربانی پادشاه.

قدر اهل هنر کسی داند که هنر نامه ها بسی خواند

ارزش اهل هنر را کسی می‌داند که بسیار کتاب‌ها و هنرنامه‌ها را خوانده باشد (تنها اهل فضل قدر تو را می‌دانند).

نکته ادبی: اشاره به اینکه قدردانی از هنرمندان کار هر کسی نیست و تنها فرهیختگان چنین می‌کنند.

آنکه عیب از هنر نداند باز زو هنرمند کی پذیرد ساز

کسی که تفاوت هنر را از بی‌هنری تشخیص نمی‌دهد، چگونه می‌تواند قدرِ کارِ هنرمند را بشناسد و آن را بپذیرد؟

نکته ادبی: تشبیه ضمنی میان قدرت تشخیصِ هنر و هنرشناسی؛ باز دانستن به معنای تشخیص دادن است.

ملک را ز آفرینشت شرفست وآفرین نامه ای به هر طرفست

وجودِ تو باعث افتخار و شرفِ سرزمین است و نام و آوازه‌ی تو در همه‌جا پیچیده است.

نکته ادبی: آفرین‌نامه به معنای نامه‌ای است که در آن ستایش و ثنا نوشته شده است.

در یزک داری ولایت جود دولت تست پاسدار وجود

تو در نگهبانی و حراست از سرزمین و عدالت‌گستری، سرآمد هستی و حکومتِ تو پاسدار و محافظِ جان و مال مردم است.

نکته ادبی: یزک‌داری به معنای دیده‌بانی و نگهبانی است.

رونقی کز تو دید دولت و دین باغ نادیده ز ابر فروردین

رونق و شکوهی که دین و دولت از وجودِ تو یافته‌اند، مانند شادابی باغی است که از بارانِ بهاری جان گرفته باشد.

نکته ادبی: استعاره از باران فروردین برای وجودِ بخشنده و حیات‌بخشِ پادشاه.

گر کیان را به طالع فرخ هفت خوان بود با دوازده رخ

اگر برای پادشاهانِ باستانی (کیان) به دلیل بختِ بلندشان، هفت‌خوانِ سختی (یا منزلتی) با دوازده بخشِ وجودی فراهم بود...

نکته ادبی: اشاره به هفت خوان اسطوره‌ای و دوازده برج فلکی.

آسمان با بروج او به درست هفت خوان و دوازده رخ تست

بدان که آسمان و دوازده برجِ فلکی‌اش، در حقیقت همان هفت‌خوان و دوازده رخِ وجودِ تو هستند (و قدرت تو برتر از آسمان است).

نکته ادبی: مبالغه در ستایش و فراتر بردن قدرت پادشاه از اجرام آسمانی.

همه عالم تنست و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل

تمامِ جهان مانند پیکرِ یک انسان است و ایران در حکمِ قلبِ آن است؛ گوینده‌ای که این تشبیه را به کار می‌برد، از سخنِ خود شرمنده نیست (چون حقیقتی انکارناپذیر است).

نکته ادبی: این بیت یکی از مشهورترین تمثیل‌های سیاسی-جغرافیایی در ادبیات فارسی است.

چونکه ایران دل زمین باشد دل ز تن به بود یقین باشد

وقتی ایران قلبِ زمین باشد، قطعاً قلب از سایر اجزای بدن برتر و گرامی‌تر است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه مرکزی ایران در جهان.

زان ولایت که مهتران دارند بهترین جای بهتران دارند

از آن سرزمینی که بزرگان و پادشاهان بر آن حکم می‌رانند، بهترین جایگاه و بالاترین مقام نصیبِ کسانی می‌شود که شایستگیِ آن را دارند.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ میان سرزمین و جایگاهِ ساکنانِ آن.

دل توئی وین مثل حکایت تست که دل مملکت ولایت تست

ای پادشاه، آن قلب که پیشتر گفتم، تویی و این حکایتی که از قلبِ جهان گفتم، تمثیلی از وجودِ توست که مانند قلب در پیکرِ مملکت عمل می‌کنی.

نکته ادبی: تطبیق نمادینِ شخصیت ممدوح بر مفهومِ قلب.

ای به خضر و سکندری مشهور مملکت را ز علم و عدل تو نور

ای کسی که نامت با خضر (جاودانگی) و اسکندر (جهانگشایی) گره خورده است؛ مملکت به واسطه‌ی دانش و عدلِ تو روشنایی یافته است.

نکته ادبی: تلمیح به اسکندر و خضر نبی.

ز آهنی گر سکندر آینه ساخت خضر اگر سوی آب حیوان تاخت

اگر اسکندر از آهن، آینه‌ای ساخت تا جهان را ببیند و اگر خضر به دنبالِ آبِ حیات رفت تا جاودانه شود...

نکته ادبی: تلمیح به داستان آینه اسکندر و چشمه حیات خضر.

گوهر آینه است سینه تو آب حیوان در آبگینه تو

سینه تو همان آینه‌ی اسکندر است که حقیقت را نشان می‌دهد و دانشِ تو همان آبِ حیاتی است که در جانِ تو پنهان است.

نکته ادبی: استعاره از سینه به آینه و دانش به آب حیات.

هر ولایت که چون تو شه دارد ایزد از هر بدش نگه دارد

هر سرزمینی که پادشاهی چون تو داشته باشد، خداوند آن را از هر گزندی محفوظ می‌دارد.

نکته ادبی: دعاگونه بودنِ بیت برای حفظِ مملکت.

زان سعادت که در سرت دانند مقبل هفت کشورت خوانند

به دلیل سعادت و فرّی که در وجودت سراغ دارند، تو را پادشاهِ هفت اقلیمِ جهان می‌دانند.

نکته ادبی: اشاره به تقسیم‌بندی جهان به هفت اقلیم در جغرافیا و نجوم قدیم.

پنجمین کشور از تو آبادان وز تو شش کشور دیگر شادان

پنجمین اقلیم به واسطه وجودِ تو آبادان است و شش اقلیمِ دیگر نیز از شادیِ وجودِ تو بهره‌مند هستند.

نکته ادبی: اشاره به مرکزیت اقلیمی که پادشاه در آن است.

همه مرزی ز مهربانی تو به تمنای مرزبانی تو

همه مرز و بوم، به خاطر مهربانی تو آباد شده و همه آرزومندِ آنند که زیر نظرِ تو باشند.

نکته ادبی: تأکید بر عدل و مهربانی حاکم.

چار شه داشتند چار طراز پنجمین شان توئی به عمر دراز

اگر پیش از تو چهار پادشاه با چهار ویژگی (طراز) بودند، تو پنجمینِ آنان هستی که عمر طولانی داری.

نکته ادبی: اشاره به پادشاهان بزرگ پیشین.

داشت اسکندر ارسطاطالیس کز وی آموخت علمهای نفیس

اسکندر، ارسطو را به عنوان مشاور داشت که از او دانش‌های ارزشمند می‌آموخت.

نکته ادبی: تلمیح به رابطه اسکندر و ارسطو.

بزم نوشیروان سپهری بود کز جهانش بزرگمهری بود

بزمِ انوشیروان به شکوهِ آسمان بود، چرا که بزرگمهرِ حکیم را در کنار داشت.

نکته ادبی: تلمیح به انوشیروان و بزرگمهر.

بود پرویز را چه باربدی که نوا صد نه صدهزار زدی

پرویز (خسرو پرویز) نیز نوازنده‌ای چون باربد داشت که نغمه‌هایش صدها هزار شور در دل‌ها می‌افکند.

نکته ادبی: تلمیح به باربد، نوازنده دربار خسروپرویز.

وان ملک را که بد ملکشه نام بود دین پروری چو خواجه نظام

آن پادشاهی که ملکشاه نام داشت، وزیرِ دین‌پروری چون خواجه نظام‌الملک داشت.

نکته ادبی: تلمیح به ملکشاه سلجوقی و خواجه نظام‌الملک.

تو کز ایشان به افسری داری چون نظامی سخنوری داری

تو که از همه این پادشاهان برتری، اکنون شاعری چون نظامی داری که سخن‌سراست.

نکته ادبی: خودستاییِ هنرمندانه در عینِ ستایشِ پادشاه.

ای نظامی بلند نام از تو یافته کار او نظام از تو

ای نظامی، شهرتِ بلندت را مدیونِ این پادشاه هستی و کارِ شاعریِ تو نیز با حمایتِ او سامان یافته است.

نکته ادبی: خطاب به خود (نظامی) برای تأکید بر تأثیر حمایتِ پادشاه.

خسروان دیگر زکان گزاف می زنند از خزینه بخشی لاف

دیگر پادشاهان بیهوده لاف می‌زنند که خزانه می‌بخشند و سخاوت دارند.

نکته ادبی: انتقاد از پادشاهان بی‌کفایت.

دانه در خاک شور می ریزند سرمه در چشم کور می بیزند

آن‌ها دانه (سخن یا پاداش) را در خاکِ شوره‌زار می‌پاشند و سرمه را در چشمِ کور می‌ریزند (هر دو بی‌فایده است).

نکته ادبی: کنایه از بذل و بخششِ بی‌مورد به افرادِ ناشایست.

در گل شوره دانه افشانی بر نیارد مگر پشیمانی

کاشتِ دانه در زمینِ شوره‌زار، جز پشیمانی ثمری نخواهد داشت.

نکته ادبی: تمثیلِ هدر رفتنِ سرمایه در جای ناصحیح.

در زمینی درخت باید کشت کاورد میوه ای چو باغ بهشت

باید درخت را در زمینی کاشت که میوه‌ای چون باغِ بهشت به بار بیاورد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ وجودِ بستری مناسب برای پرورشِ هنر.

باده چون خاک را دهد ساقی نام دهقان کجا بود باقی

اگر ساقی، شراب را روی خاک بریزد، دیگر نامی از دهقان باقی نمی‌ماند (کارِ او هدر می‌رود).

نکته ادبی: تمثیلِ تباه شدنِ کار در صورتِ نبودِ مخاطبِ شایسته.

جز تو کز داد و دانشت حرمیست کیست کو را به جای خود کرمیست

به جز تو که به خاطرِ داد (عدل) و دانشت، حریم و جایگاهی امن داری، کیست که در جایگاهِ خود چنین کرم و بخششی داشته باشد؟

نکته ادبی: استثنا کردنِ ممدوح از سایر حاکمان.

من که الحق شناختم به قیاس کاهل فرهنگ را تو داری پاس

من حقیقتاً به درک و قیاس دریافتم که تو پشتیبانِ اهلِ فرهنگ و هنر هستی.

نکته ادبی: اعلامِ وفاداری شاعر به پادشاه بر اساس تجربه.

نخری زرق کیمیاسازان نپذیری فریب طنازان

تو فریبِ ترفندهای مدعیانِ دروغین را نمی‌خوری و نیرنگِ سخن‌پردازانِ ریاکار را نمی‌پذیری.

نکته ادبی: اشاره به فراست و هوشمندی پادشاه.

نقش این کارنامه ابدی در تو بستم به طالع رصدی

این کتابِ ماندگار را به نامِ تو رقم زدم و آن را با طالعِ سعدِ تو گره زدم.

نکته ادبی: اشاره به ابدی کردنِ نامِ پادشاه در اثرِ ادبی.

مقبل آن کس که دخل دانه او بر چنین آورد به خانه او

خوشبخت کسی است که دستاورد و حاصلِ زندگی‌اش را به خانه تو (محضرِ تو) بیاورد.

نکته ادبی: تأکید بر کمالِ یافتنِ آثار در پناهِ پادشاه.

کابد الدهر تا بود بر جای باشد از نام او صحیفه گشای

تا روزگار باقی است، این کتاب (صحیفه) به نامِ تو گشوده خواهد ماند.

نکته ادبی: آرزوی جاودانگی برای کتاب و نامِ پادشاه.

نه چنان کز پس قرانی چند قلمش درکشد سپهر بلند

نه آن‌گونه که پس از گذشتِ مدتی کوتاه، سپهرِ بلند (روزگار) نام و اثرِ او را از بین ببرد.

نکته ادبی: اشاره به گذرایِ زمان و فانی بودنِ آثارِ بی‌اصالت.

چونکه پختم به دور هفت هزار دیگ پختی چنین به هفت افزار

چون این اثر را در دورانِ هفت‌هزارساله (کنایه از تلاشی بسیار) پختم، دیگی چنین ارزشمند را با هفت ابزارِ (عنصرِ) کمال فراهم کردم.

نکته ادبی: اشاره به زحمتِ بسیار شاعر در سرودن.

نوشش از بهر جان فروزی تست نوش بادت بخور که روزی تست

این شیرینیِ سخن برای جان‌افزاییِ توست؛ آن را گوارایِ جان کن که سهمِ توست.

نکته ادبی: استعاره از شعر به نوشیدنیِ گوارا.

چاشنی گیریش به جان کردم وانگهی بر تو جانفشان کردم

آن را با جان و دل چشیدم و آزمودم، و سپس آن را تقدیمِ تو کردم که جانم را فدایت کنم.

نکته ادبی: تأکید بر خلوصِ نیتِ شاعر.

ای فلکها به خویش تو بلند هم فلک زاد و هم فلک پیوند

ای کسی که فلک‌ها به واسطه‌ی تو بلندمرتبه شده‌اند؛ تو هم از تبارِ آسمانی و هم با آسمان پیوند داری.

نکته ادبی: مبالغه در انتسابِ ممدوح به فلک.

بر فلک چون پرم که من زمیم کی رسم در فرشته کادمیم

چگونه می‌توانم به فلک پرواز کنم، حال آنکه من انسانی خاکی‌ام؟ چطور می‌توانم به جایگاهِ فرشتگان برسم؟

نکته ادبی: اظهارِ فروتنی شاعر در برابرِ عظمتِ ممدوح.

خواستم تا به نیشکر قلمی سبزه رویانم از سواد زمی

خواستم با قلمی که چون نیشکر شیرین است، سبزی و طراوت را از دلِ این خاکِ سیاه (کاغذ) برویانم.

نکته ادبی: استعاره از قلم به نیشکر و کاغذ به زمین.

از شکر توشه های راه کنم تا شکر ریز بزم شاه کنم

این شیرینیِ کلام را توشه‌ی راه کردم تا در بزمِ شاه، سخنِ شیرین نثار کنم.

نکته ادبی: اشاره به هدفِ نهاییِ شعر (مدحِ پادشاه).

گز نیم محرم شکر ریزی پاس دار شهم به شب خیزی

اگر در این هنرِ سخن‌پروری شایسته نیستم، در شب‌زنده‌داری و دعاگویی برای پادشاه، حافظِ حریمِ تو هستم.

نکته ادبی: تعهدِ شاعر به ستایش و دعاگویی.

آفتابست شاه عالمتاب دیده من شده برابرش آب

پادشاه، آفتابِ عالم‌تاب است و چشمانِ من در برابرِ درخششِ او همچون آب، بی‌تاب و روان شده است.

نکته ادبی: تمثیلِ خورشید برای پادشاه و آب برای شاعر.

آفتاب ار توان بر آب زدن آب نتوان بر آفتاب زدن

اگر بتوان خورشید را در آب دید، اما نمی‌توان آب را بر خورشید تاباند (عظمتِ تو از آنِ من نیست، من ستایشگرِ توام).

نکته ادبی: استدلالِ منطقی در بابِ جایگاهِ رفیعِ پادشاه.

چشم با چشمه گر نمی سازد با خیالش خیال می بازد

اگر چشمِ من با چشمه (واقعیت) سازگار نیست، با خیالِ تو، خیال‌پردازی می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تخیلِ شاعرانه.

چیست کان نیست در خزینه شاه به جز این نقد نو رسیده ز راه

چه چیزی است که در گنجینه شاه نباشد، جز همین شعری که تازه سروده شده و به دستِ تو رسیده است؟

نکته ادبی: اهمیت بخشیدن به شعرِ خود به عنوان هدیه‌ای نو.

دستگاهیش ده به سم سمند تا شود پایگاهش از تو بلند

به سمِ اسبِ تیزتویِ این شعر، توانایی ببخش تا پایگاه و جایگاهِ آن به واسطه‌ی تو بلندمرتبه شود.

نکته ادبی: استعاره از شعر به اسبِ تندرو.

کشته کوه کابر ساقی اوست خوردن آب چه ندارد دوست

زمینی که بارانِ لطفِ تو ساقیِ آن است، اگر از آبِ آن بنوشد، هیچ‌کس (هیچ گلی) نیست که آن را دوست نداشته باشد.

نکته ادبی: استعاره از حمایتِ پادشاه به بارانِ حیات‌بخش.

من که محتاج آب آن دستم از دگر آبها دهان بستم

من که تنها محتاجِ عنایت و توجهِ تو هستم، از هر منبعِ دیگری غیر از تو چشم پوشیده‌ام.

نکته ادبی: واژه آب در اینجا استعاره از فیض و رحمتِ جان‌بخش است.

نقص در باشد اربها کنمش هم به تسلیم شه رها کنمش

اگر نقصی در کار باشد، من آن را می‌پذیرم و با رضایتِ کامل، آن را به تسلیم و اراده‌ی تو واگذار می‌کنم.

نکته ادبی: شه در اینجا به معنای ممدوح یا همان محبوبِ والامقام است.

گر نیوشی چو زهره راه نوم کنی انگشت کش چو ماه نوم

اگر همچون ستاره زهره، گوشِ جان به سخن بسپاری، به شکوه و زیبایی می‌رسی.

نکته ادبی: زهره نماد موسیقی، زیبایی و بختِ بلند در فرهنگ کهن است.

ورنه بینی که نقش بس خردست باد ازین گونه گل بسی بردست

وگرنه خواهی دید که این وجود ناچیز، همچون گلی است که باد آن را با خود می‌برد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: باد در این بیت نماد زوال و ناپایداریِ دنیاست.

عمر بادت که داد و دین داری آن دهادت خدا که این داری

خداوند عمری طولانی به تو ببخشد که با آن، دادگری و دین‌داری پیشه کنی و آنچه شایسته‌ی توست، عطا کند.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدل و انصاف و قانون است.

هرچه نیک اوفتد ز دولت تست عهد آن چیز باد بر تو درست

هر نیکی و خیری که برایت پیش می‌آید، از اقبالِ بلندِ توست؛ امیدوارم که این عهدِ خوشبختی همواره برایت برقرار بماند.

نکته ادبی: دولت در متون کهن همواره به معنای اقبال و بختِ خوش به کار رفته است.

وآنچه دور افتد از عنایت تو دور باد از تو و ولایت تو

و هر بدی و گزندی که از دایره‌ی عنایتِ تو دور است، خداوند آن را همواره از تو و قلمروِ تو دور نگه دارد.

نکته ادبی: ولایت در اینجا به معنای قلمروِ حکمرانی و حوزه نفوذ است.

باد تا بر سپهر تابد هور دوستت دوستکام و دشمن کور

تا زمانی که خورشید در آسمان می‌تابد، دوستانت کامروا و دشمنانت در کوردلی و حیرت باشند.

نکته ادبی: هور نام کهن و اصیل برای خورشید است.

دشمنانت چنان که با دل تنگ سنگ بر سر زنند و سر بر سنگ

دشمنانت چنان گرفتار شوند که در اوجِ درماندگی، سرهایشان را بر سنگ بکوبند و سنگ‌ها را بر سر خود بزنند.

نکته ادبی: این بیت دارای تصویرسازی اغراق‌آمیز برای نشان دادنِ ذلتِ دشمنان است.

بیشیت هست بیش دانی باد وز همه بیش زندگانی باد

امید که هر چه دانش و دارایی‌ات بیشتر است، آگاهی‌ات نیز افزون‌تر شود و بالاتر از همه، زندگانیِ تو پایدار بماند.

نکته ادبی: تکرار بیش برای تاکید بر کثرتِ نعمت و آگاهی است.

از حد دولت تو دست زوال دور و مهجور باد در همه حال

امید است که دستِ زوال و نابودی در هیچ حالتی به دامنِ دولت و حکومتِ تو نرسد و همیشه از آن دور باشد.

نکته ادبی: دستِ زوال استعاره‌ای برای نابودی و تغییرِ روزگار است.