دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۷

ناصرخسرو
مردم اگر این تن ساسیستی جز که یکی جانور او کیستی؟
جانوران بنده ش گشتی اگر مردم تو جوهر ناریستی
رمز سخن های من ار دانیی قول منت مژده به شادیستی
وعده نبودیش به ملک ابد گر گهرش گوهر فانیستی
نعمت باقی نرسیدی بدو گر نه از این جوهر باقیستی
مایه اگر چرخ و طبایع بدی هیچ نه زادی کس و نه زیستی
گر تو تن خود را بشناسیی نیز تو را بهتر ازین چیستی؟
خویشتن خود را دانستیی گرت یکی دانا هادیستی
گر خبرستیت که تو کیستی کار جهان پیش تو بازیستی
بازی گیتی است چرا جستیش گرت به کردار تو اصلیستی؟
دانی اگر بازی، باری، بد است گر نه، پس آن بازی شادیستی
گر خبری هست ازین سوی تو جستن بیشی همه پیشیستی
جستن پیشیت بفرمودمی گرت به پیشی در بیشیستی
لابل بیشی نبود جز به فضل فضل چه گوئی که چه شهریستی؟
هست بسوی تو همانا چنانک فضل به دانستن تازیستی
فضل به شعر است تو گوئی، مگر سوی تو شعر آیت کرسیستی
شعر تو ژاژست، مگر سوی تو فضل همه ژاژ درانیستی
نیست چنین، ور نه بجای قران شعر و رسالت ها صابیستی
فضل اگر تازی بودی و شعر راوی تو همبر مقریستی
فضل به تاویل قران است و مرد داندی ار مغزش صافیستی
تاویل بالله نمودی تو را رهبرت ار مصحف کوفیستی
آرزوی خواند قرآنت نیست جز که مگر نام تو قاریستی
خواندن بی معنی نپسندیی گر خردت کامل و وافیستی
خیره شدستم ز تو گویم مگر مذهب تو مذهب طوطیستی
فوطه بپوشیئی تا عامه گفت «شاید بودن کاین صوفیستی»
گرت به فوطه شرفی نو شدی فوطه فروش تو بهشتیستی
راه نبینی تو و گوئی دلت رانده مگر در شب تاریستی
راست همی گویم بر من مکن روی ترش گوئی تیزیستی
رنگ نیابی همی از علم و بوی گوئی نه چشم و نه بینیستی
روی نیاری بسوی شهر علم گوئی مسکنت به وادیستی
ز آب خرد خشک نگشتی زبانت گرت یکی مشفق ساقیستی
ز آب خرد گر خبرستی تو را میل تو زی مذهب شاعیستی
گر برسیدی به لبت آب من آب تو نزدیک تو دردیستی
بندهٔ جهلی و بمانده بدانک جان تو را جهل زغاریستی
گر نبدی فضل خدا و رسول کی ز کسی طاعت و نیکیستی
این سخن ای غافل کی گفتمی گرنه چنین محکم و عالیستی؟
نه سخن خوب و نه پند و نه علم کس نه مزکی و نه قاضیستی
زینت سوالی کنم ار یارمی پاسخ اگرت از دل یاریستی
دانی گر هیچ نبودی رسول خلق نه طاغی و نه عاصیستی؟
وانگه کس برده نگشتی ز خلق نه نکبستی و نه شادیستی؟
در خلل ظلمت بودی اگر خلق ز پیغمبر خالیستی؟
اینت بسنده است، اگر خواهیی بشمرمی برتر ازین بیستی
نیست تو را طاقت این پند سخت هستی اگر، نفس تو زاکیستی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در پیِ بازشناسیِ حقیقتِ وجودیِ انسان و تمایزِ او از جانوران است. شاعر با رویکردی خردمندانه، بر این باور است که کمالِ آدمی نه در جسم و صورت، بلکه در بهره‌مندی از خرد و جانِ الهی نهفته است. او با زبانی نقدآمیز، پوسته و ظاهرِ بی‌محتوا (از قبیلِ ظواهر دینی و تکرارِ طوطی‌وار) را به چالش می‌کشد و حقیقتِ دین را در ژرف‌نگری و تأویلِ باطنی می‌جوید.

در بخشی دیگر، شاعر بر اهمیتِ هدایتگریِ پیامبران و نقشِ بی‌بدیلِ خرد در راهبریِ بشر تأکید می‌کند. او جهل را زندانی برای جانِ آدمی می‌داند و با کنایه و استدلال، مخاطبِ خود را به بیداری از غفلت و روی‌آوردن به حقیقتِ علم و حکمت فرامی‌خواند، تا از بازیچه‌بودنِ دنیوی رهایی یابد.

معنای روان

مردم اگر این تن ساسیستی جز که یکی جانور او کیستی؟

اگر انسان تنها از جسم و ماده تشکیل شده باشد، چه تفاوتی با حیوانات دارد؟

نکته ادبی: واژه ساسیستی به معنای مادی و جسمانی است که اشاره به تن دارد.

جانوران بنده ش گشتی اگر مردم تو جوهر ناریستی

اگر گوهرِ جانت را نشناسی و به کار نبندی، همانند جانوران، بنده و اسیرِ غرایز خواهی بود.

نکته ادبی: جوهر ناریستی اشاره به اصل و گوهر وجودی انسانی دارد.

رمز سخن های من ار دانیی قول منت مژده به شادیستی

اگر حقیقتِ سخنان مرا درک کنی، این قول و سخن برای تو نویدبخشِ شادیِ حقیقی خواهد بود.

نکته ادبی: مژده در اینجا به معنای آگاهی‌بخشیِ نجات‌بخش است.

وعده نبودیش به ملک ابد گر گهرش گوهر فانیستی

اگر گوهرِ وجودیِ انسان، فانی و مادی بود، وعده به ملک و پادشاهیِ ابدی بی‌معنا بود.

نکته ادبی: اشاره به جاودانگی روح در برابر فناپذیری جسم.

نعمت باقی نرسیدی بدو گر نه از این جوهر باقیستی

نعمتِ ابدیِ الهی نصیبِ انسان نمی‌شد، مگر اینکه انسان از گوهری باقی و جاودان برخوردار باشد.

نکته ادبی: مقابله نعمتِ باقی با ذاتِ باقی.

مایه اگر چرخ و طبایع بدی هیچ نه زادی کس و نه زیستی

اگر انسان تنها محصولِ چرخِ گردون و طبیعتِ مادی بود، هیچ‌کس به معنای واقعی متولد نمی‌شد و زندگی نمی‌کرد (روح نداشت).

نکته ادبی: طبیعت در اینجا به معنای عناصر چهارگانه مادی است.

گر تو تن خود را بشناسیی نیز تو را بهتر ازین چیستی؟

اگر حقیقتِ وجودیِ خود را بشناسی، درمی‌یابی که مقام و مرتبه‌ات بسیار فراتر از این جسم مادی است.

نکته ادبی: تأکید بر خودشناسیِ عرفانی.

خویشتن خود را دانستیی گرت یکی دانا هادیستی

اگر یک راهنمای دانا داشتی، می‌توانستی حقیقتِ خود را بازشناسی.

نکته ادبی: هادی به معنای راهنما و مرشد است.

گر خبرستیت که تو کیستی کار جهان پیش تو بازیستی

اگر می‌دانستی کیستی، امورِ این جهان نزدِ تو چیزی جز بازی و سرگرمیِ ناچیزی جلوه نمی‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودنِ دنیای مادی در نگاهِ عارف.

بازی گیتی است چرا جستیش گرت به کردار تو اصلیستی؟

چرا این‌قدر مشتاقانه به دنبالِ بازی‌های دنیا هستی، اگر ریشه و اصلی والا داری؟

نکته ادبی: اصلیستی به معنای داشتنِ ریشه و اصالتِ الهی.

دانی اگر بازی، باری، بد است گر نه، پس آن بازی شادیستی

اگر بدانی که این جهان بازی است، مشغول‌شدن به آن بد است؛ و اگر ندانی، پس همان بازی برایت خوشایند است.

نکته ادبی: تناقضِ ظاهری در تبیینِ جایگاهِ دنیا.

گر خبری هست ازین سوی تو جستن بیشی همه پیشیستی

اگر از این حقیقت خبری داشتی، هر تلاشی که می‌کردی برای تعالی و پیشی‌گرفتن در معنویت بود.

نکته ادبی: بیشی به معنای برتری و تعالی است.

جستن پیشیت بفرمودمی گرت به پیشی در بیشیستی

من تو را به جستجوی تعالی تشویق می‌کردم، اگر می‌دیدم که در وجودِ تو ظرفیتِ رشد و برتری هست.

نکته ادبی: شرطِ لازم برای هدایت، استعدادِ مخاطب است.

لابل بیشی نبود جز به فضل فضل چه گوئی که چه شهریستی؟

برتری و فضلِ حقیقی جز در دانش و فضیلت نیست؛ تو چه تعریفی از این فضل داری؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای زیر سؤال بردنِ درکِ مخاطب از فضل.

هست بسوی تو همانا چنانک فضل به دانستن تازیستی

گمانِ تو بر این است که فضیلت تنها در دانستنِ زبانِ عربی خلاصه می‌شود.

نکته ادبی: تازی به معنای زبان عربی است.

فضل به شعر است تو گوئی، مگر سوی تو شعر آیت کرسیستی

گویا از نظرِ تو فضیلت در شعر گفتن است، چنان‌که گویی شعر برای تو جایگاهِ وحی و قرآن را دارد.

نکته ادبی: آیتِ کرسی استعاره از امرِ مقدس و عالی است.

شعر تو ژاژست، مگر سوی تو فضل همه ژاژ درانیستی

شعرِ تو بیهوده‌گویی است؛ مگر اینکه در نظرِ تو فضیلت، همین حرف‌های پوچ باشد.

نکته ادبی: ژاژ به معنای سخنِ بیهوده و بی‌معنا.

نیست چنین، ور نه بجای قران شعر و رسالت ها صابیستی

چنین نیست که می‌پنداری، وگرنه شعر و رساله‌های شاعرانه باید جای قرآن را می‌گرفتند.

نکته ادبی: مقایسه جایگاهِ کلامِ الهی با کلامِ بشری.

فضل اگر تازی بودی و شعر راوی تو همبر مقریستی

اگر فضیلت تنها در عربی‌دانی و شعر بود، کسی که شعر را روایت می‌کند با کسی که قرآن را می‌خواند برابر بود.

نکته ادبی: همبر به معنای همتا و مساوی.

فضل به تاویل قران است و مرد داندی ار مغزش صافیستی

فضیلت در فهمِ باطنیِ قرآن است، اگر خردِ تو زلال و پاک باشد.

نکته ادبی: مغز به معنای لبّ و حقیقتِ درونی است.

تاویل بالله نمودی تو را رهبرت ار مصحف کوفیستی

اگر راهنمای تو دانایانِ حقیقی (مانند صاحبان مصحفِ کوفی که کنایه از عالمانِ اصیل است) بودند، قرآن را برایت تأویل می‌کردند.

نکته ادبی: تأویل به معنای بازگرداندنِ ظاهر به باطن است.

آرزوی خواند قرآنت نیست جز که مگر نام تو قاریستی

تو میل و اشتیاقی به فهمِ قرآن نداری، تنها می‌خواهی که به نامِ قاری خوانده شوی.

نکته ادبی: نقدِ ریاکاری و شهرت‌طلبی.

خواندن بی معنی نپسندیی گر خردت کامل و وافیستی

اگر خردِ تو کامل بود، خواندنِ بدونِ فهم و درک را برنمی‌تافتی.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ تعقل در کنارِ تلاوت.

خیره شدستم ز تو گویم مگر مذهب تو مذهب طوطیستی

از تو حیرانم؛ مگر دینِ تو طوطی‌وار تکرار کردن است که این‌گونه رفتار می‌کنی؟

نکته ادبی: تمثیلِ طوطی برای تقلیدِ کورکورانه.

فوطه بپوشیئی تا عامه گفت «شاید بودن کاین صوفیستی»

فقط جامه و فوطه صوفیان را می‌پوشی تا مردم بگویند که این شخص صوفی است.

نکته ادبی: فوطه نوعی جامه است که در اینجا نمادِ ظاهرپرستی است.

گرت به فوطه شرفی نو شدی فوطه فروش تو بهشتیستی

اگر با پوشیدنِ این لباس به مرتبه‌ای می‌رسیدی، پارچه‌فروش که همیشه با این جامه سروکار دارد، باید بهشتی می‌بود.

نکته ادبی: طنزِ گزنده برای نقدِ ظاهرسازی.

راه نبینی تو و گوئی دلت رانده مگر در شب تاریستی

تو حقیقت را نمی‌بینی و ادعای روشنیِ دل داری؛ گویی در شبِ تاریکِ جهل سرگردانی.

نکته ادبی: تضادِ میانِ ادعای روشنایی و واقعیتِ تاریکی.

راست همی گویم بر من مکن روی ترش گوئی تیزیستی

من حقیقت را به تو می‌گویم، پس به خاطرِ تندیِ کلامم رو ترش مکن و ناراحت نشو.

نکته ادبی: اشاره به تلخیِ حقیقت در برابرِ غرورِ مخاطب.

رنگ نیابی همی از علم و بوی گوئی نه چشم و نه بینیستی

نه دانش در تو رنگی دارد و نه معرفت بویی؛ گویی کر و کور و بی‌بهره‌ای.

نکته ادبی: اشاره به عدمِ درکِ شهودیِ معرفت.

روی نیاری بسوی شهر علم گوئی مسکنت به وادیستی

تو هیچ‌گاه به سوی شهرِ دانش نمی‌روی و گویی سکونت در وادیِ نادانی و مسکنت را ترجیح می‌دهی.

نکته ادبی: شهرِ علم استعاره از مرکزِ دانایی و معرفت.

ز آب خرد خشک نگشتی زبانت گرت یکی مشفق ساقیستی

اگر یک راهنمای دلسوز داشتی، زبانِ تو از آبِ خرد و معرفت سیراب و از خشکیِ نادانی نجات می‌یافت.

نکته ادبی: آبِ خرد استعاره از دانشِ حیات‌بخش.

ز آب خرد گر خبرستی تو را میل تو زی مذهب شاعیستی

اگر به ارزشِ خرد آگاه بودی، به جای گرایش به شاعرانِ بی‌مایه، به سمتِ اهلِ حقیقت متمایل می‌شدی.

نکته ادبی: مذهبِ شاعی اشاره به سبکِ شاعرانِ دنیاپرست دارد.

گر برسیدی به لبت آب من آب تو نزدیک تو دردیستی

اگر به حقیقتِ کلامِ من دست می‌یافتی، دانشِ کنونیِ تو نزدت بی‌ارزش و مانندِ دردی (فضولات) جلوه می‌کرد.

نکته ادبی: دردی به معنای ته‌مانده‌ی ناپاکِ شراب.

بندهٔ جهلی و بمانده بدانک جان تو را جهل زغاریستی

تو اسیرِ جهل هستی و نمی‌دانی که نادانی‌ات مانندِ زندانی تاریک برای جانِ توست.

نکته ادبی: غار استعاره از تنگنایِ نادانی.

گر نبدی فضل خدا و رسول کی ز کسی طاعت و نیکیستی

اگر فضل و عنایتِ خدا و پیامبر نبود، چه کسی راهِ عبادت و نیکی را می‌شناخت؟

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ هدایتِ الهی.

این سخن ای غافل کی گفتمی گرنه چنین محکم و عالیستی؟

ای انسانِ غافل، اگر این سخنانِ من محکم و عالی نبود، من چگونه می‌توانستم چنین بگویم؟

نکته ادبی: اعتماد به نفسِ شاعر در حقانیتِ کلامِ خویش.

نه سخن خوب و نه پند و نه علم کس نه مزکی و نه قاضیستی

بدونِ این حقیقت، هیچ سخنِ خوبی، هیچ پند و اندرزی و هیچ دانشی وجود نداشت و کسی هم شایسته قضاوت و تزکیه نبود.

نکته ادبی: تأکید بر بنیادین بودنِ این حقایق.

زینت سوالی کنم ار یارمی پاسخ اگرت از دل یاریستی

اگر با من همدل و همراه هستی، بگذار پرسشی از تو بکنم تا پاسخش را از سرِ صدق بدهی.

نکته ادبی: دعوت به تفکرِ صادقانه.

دانی گر هیچ نبودی رسول خلق نه طاغی و نه عاصیستی؟

آیا می‌دانی که اگر پیامبری نمی‌بود، اصلاً واژگانی مثلِ طغیان و معصیت برای مردم معنایی داشت؟

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ پیامبران در تعریفِ خیر و شر.

وانگه کس برده نگشتی ز خلق نه نکبستی و نه شادیستی؟

و آیا اگر راهنمایی نبود، کسی از میانِ مردم به سعادت می‌رسید یا شکست و شادی معنایی می‌یافت؟

نکته ادبی: سؤالِ بلاغی برای اثباتِ ضرورتِ نبوت.

در خلل ظلمت بودی اگر خلق ز پیغمبر خالیستی؟

آیا اگر مردم از وجودِ پیامبر محروم بودند، در تاریکی و گمراهی غرق نمی‌شدند؟

نکته ادبی: استعاره‌ی ظلمت برای عدمِ آگاهی.

اینت بسنده است، اگر خواهیی بشمرمی برتر ازین بیستی

همین مقدار برای بیداریِ تو کافی است؛ وگرنه می‌توانستم بیست دلیلِ دیگر هم برایت برشمرم.

نکته ادبی: حجت‌تمام‌کردن با مخاطب.

نیست تو را طاقت این پند سخت هستی اگر، نفس تو زاکیستی

تو توانِ پذیرشِ این پندهای سخت را نداری؛ وگرنه اگر تو به معنای واقعی انسان بودی، جانت پاک و تزکیه‌شده بود.

نکته ادبی: نقدِ نهایی بر عدمِ ظرفیتِ مخاطب برای حقیقت.

آرایه‌های ادبی

استعاره بازی گیتی

دنیا به بازی تشبیه شده که نشان‌دهنده ناپایداری و بی‌ارزشی آن در نگاه عارف است.

تشبیه مذهبِ طوطی

تقلید کورکورانه از دیگران بدون فهمِ حقیقت، به رفتارِ طوطی تشبیه شده است.

کنایه آبِ خرد

خرد و دانایی به آب تشبیه شده که مایه حیات و طراوتِ روح است.

تمثیل فوطه فروش

پارچه‌فروش که لباس می‌فروشد، برای نقدِ کسانی که تنها به ظاهرِ مذهبی بسنده می‌کنند، تمثیل شده است.