دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۱

ناصرخسرو
آسایشت نبینم ای چرخ آسیائی خود سوده می نگردی ما را همی بسائی
ما را همی فریبد گشت دمادم تو من در تو چون بپایم گر تو همی نپائی؟
بس بی وفا و مهری کز دوستان یکدل نور جمال و رونق خوش خوش همی ربائی
هر کو همیت جوید تو زو همی گریزی این است رسم زشتی و آثار بی وفائی
بسیار گشت دورت تا مرد بی تفکر گوید همی قدیمی بی حد و منتهائی
ایام بر دو قسم است آینده و گذشته وان را به وقت حاضر باشد ازین جدائی
پس تو به وقت حاضر نزدیک مرد دانا زان رفته انتهائی ز آینده ابتدائی
پس تو که روزگارت با اول است و آخر هرچند دیر مانی میرنده همچو مائی
وان را که بی بصارت یافه همی در آید بر محدثیت بس باد از گشتنت گوائی
هرگز قدیم باشد جنبدهٔ مکانی؟ زین قول می بخندد شهری و روستائی
پرگرد باغ و بی بر شاخ و خلنده خاری تاریک چاه و ناخوش زشت و درشت جائی
جز زاد ساختن را از بهر راه عقبی هشیار و پیش بین را هرگز بکار نائی
آن را که دست و رویت چون دوستان ببوسد چون گرگ روی و دستش بشخاری و بخائی
صیاد بی محابا هرگز چو تو ندیدم غدار گنده پیری پر مکر و با روائی
هرکس پس تو آید از مکر وز مرائی گوئی که من تو راام چونان که تو مرائی
ای داده دل به دنیا، از پیش و پس نگه کن بندیش تا چه کردی بنگر که تا کجائی
از بس خطا و زلت ناخوب ها که کردی در چنگل عقابی در کام اژدهائی
گر هوش یار داری امروز بایدت جست ای هوشیار مردم، زین اژدها رهائی
زین اژدهای پیسه نتواندت رهاندن ای پر خطا و زلت، جز رحمت خدائی
با خویشتن بیندیش، ای دوست، تابدانی کز فعل خویش هر بد هر زشت را سزائی
رفتند همرهانت منشین بساز توشه مر معدن بقا را زین منزل فنائی
جز خواب و خور نبینم کارت، مگر ستوری؟ بر سیرت ستوران گر مردمی چرائی؟
بس سالها برآمد تا تو همی بپوئی زین پوی پوی حاصل پررنج و درد پائی
مر هر که را بینی یا هر کجا نشینی گاهی ز درد نالی گاهی ز بی نوائی
کشت خدای بودی اکنون تو زرد گشتی گاه درودن آمد بیهوده چون درائی؟
گر تو ز بهر خدمت رفتن به پیش میران اندر غم قبائی تو از در قفائی
از بس که بر تو بگذشت این آسیای گیتی چون مرد آسیابان پر گرد آسیائی
اکنون که از تو بنهفت آن بت رخ زدوده آن به که مهر او را از دل فرو زدائی
ترسم به دل فروشد از سرت آن سیاهی وز دل به سر برآمد زان بیم روشنائی
ورنه به کار دنیا چون جلد و سخت کوشی وانگه به کار دین در بی توش و سست رائی
چندین چرا خرامی آراسته بگشی در جبهٔ بهائی گر نیستی بهائی؟
تن زیر زیب و زینت جان بی جمال و رونق با صورت رجالی بر سیرت نسائی
طاووس خواستندت می آفرید از اول طاووس مردمی تو ایدون همی نمائی
از دوستی دنیا بندهٔ امیر و شاهی وز آرزوی مرکب خمیده چون حنائی
کی بازگشت خواهی زی خالق، ای برادر آنگه که نیز خدمت مخلوق را نشائی؟
گر توبه کرد خواهی زان پیش باید این کار کز تنت باز خواهند این گوهر عطائی
چون نیز هیچ طاقت بر کردنت نماند آنگاه کرد خواهی پرهیز و پارسائی
گر همت تو این است، ای بی تمیز، پس تو با کردگار عالم در مکر و کیمیائی
ور سوی تو صواب است این کار سوی دانا والله که بر خطائی حقا که بر خطائی
چون آشنات باشد ابلیس مکر پیشه با زرق و مکر یابی ناچاره آشنائی
نشگفت اگر نداند جز مکر خلق ایراک چیزی نماند جز نام از دین مصطفائی
دجال را نبینی بر امت محمد گسترده در خراسان سلطان و پادشائی؟
یارانش تشنه یکسر و ز دوستی ی ریاست هریک همی به حیلت دعوی کند سقائی
بازار زهد کاسد، سوق فسوق رایج افگنده خوار دانش، گشته روان مرائی
ترکان به پیش مردان زین پیش در خراسان بودند خوار و عاجز همچون زنان سرائی
امروز شرم ناید آزاده زادگان را کردن به پیش ترکان پشت از طمع دوتائی
آب طمع ببرده است از خلق شرم یارب ما را توی نگهبان زین آفت سمائی
تو شعرهای حجت بر خویشتن به حجت برخوان اگر کهن گشت آن گفتهٔ کسائی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه از دیدگاه فلسفی و اخلاقی، تصویری تیره و هشداری صریح از بی‌وفایی و گذرا بودن جهان مادی ارائه می‌دهد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل «چرخ آسیایی»، دنیا را همچون دستگاهی فرساینده معرفی می‌کند که عمر آدمی را در خود خرد می‌کند. این اثر نه تنها در پی تبیین کوتاهی عمر و بی‌ارزش بودن دلبستگی‌های دنیوی است، بلکه نقدی تند و صریح به زوال اخلاقی، فساد حاکم بر جامعه، ریاکاری مدعیان و غفلت مردم از حقیقت معاد دارد.

درونمایه اصلی شعر، دعوت به بیداری، توبه و بازگشت به سوی خداوند پیش از آن است که مرگ، فرصت‌ها را نابود کند. شاعر با نکوهش حرص و طمع و دنیاپرستی، مخاطب را به تفکر در احوال خویش فرامی‌خواند و او را از انحطاط اخلاقی زمانه، که در آن دانش خوار و ریاکاری رواج یافته، برحذر می‌دارد. لحن شعر، زاهدانه، صریح و در عین حال کوبنده است که با ارجاع به حکمت و واقعیات تلخ تاریخی و اجتماعی عصر شاعر، پیامی جاودانه برای هر روزگار به همراه دارد.

معنای روان

آسایشت نبینم ای چرخ آسیائی خود سوده می نگردی ما را همی بسائی

ای چرخ گردون که همچون آسیاب عمل می‌کنی، من از تو روی خوشی نمی‌بینم؛ تو خودت در حال فرسوده شدن هستی و ما را نیز فرسوده و نابود می‌کنی.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به آسیاب، استعاره‌ای برای توصیف نابودی تدریجی هستی انسان توسط زمان.

ما را همی فریبد گشت دمادم تو من در تو چون بپایم گر تو همی نپائی؟

حرکت پی‌درپی و دائمی تو ما را فریب می‌دهد؛ من چگونه می‌توانم در تو پایدار بمانم و زندگی کنم، وقتی خودت فاقد ثبات و پایداری هستی؟

نکته ادبی: پرسش انکاری که بر بیهودگی دلبستگی به دنیا تاکید دارد.

بس بی وفا و مهری کز دوستان یکدل نور جمال و رونق خوش خوش همی ربائی

تو بسیار بی‌وفا و فاقد مهر هستی؛ چرا که رونق و زیبایی را از چهره دوستان یکدل و پاک‌سیرت به تدریج می‌ربایی.

نکته ادبی: اشاره به گذر عمر که زیبایی و جوانی را از بین می‌برد.

هر کو همیت جوید تو زو همی گریزی این است رسم زشتی و آثار بی وفائی

هرکس تو را طلب کند، تو از او می‌گریزی؛ این رفتار، نشانه زشتی و خوی بی‌وفایی توست.

نکته ادبی: دنیا به موجودی فراری از طالبانِ خود تشبیه شده است.

بسیار گشت دورت تا مرد بی تفکر گوید همی قدیمی بی حد و منتهائی

گردش روزگار تو آن‌قدر طولانی است که افراد ناآگاه و بی‌فکر می‌گویند تو ازلی و ابدی هستی و هیچ آغاز و پایانی نداری.

نکته ادبی: نقد جهلِ مردم نسبت به ماهیت فانیِ جهان.

ایام بر دو قسم است آینده و گذشته وان را به وقت حاضر باشد ازین جدائی

زمان به دو بخش گذشته و آینده تقسیم می‌شود و زمان حال، جداکننده این دو است.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم فلسفی «آن» و «دم» در گذر زمان.

پس تو به وقت حاضر نزدیک مرد دانا زان رفته انتهائی ز آینده ابتدائی

بنابراین برای انسان دانا، وقتِ حال، نقطه پایانِ گذشته و سرآغازِ آینده است.

نکته ادبی: تعریف فلسفی زمان از دیدگاه شاعر.

پس تو که روزگارت با اول است و آخر هرچند دیر مانی میرنده همچو مائی

پس ای دنیا، چون روزگارت با آغاز و پایان همراه است، هرچند عمر طولانی داشته باشی، باز هم مانند ما فناپذیر و میرنده هستی.

نکته ادبی: استدلال منطقی بر فناپذیری جهان به دلیل وجود تغییر و زمان‌مندی.

وان را که بی بصارت یافه همی در آید بر محدثیت بس باد از گشتنت گوائی

کسی که بدون بصیرت و بینش به تو می‌نگرد، تو را ابدی می‌پندارد، اما حرکت مداوم تو گواهی روشن بر حادث و پدیدآمده بودن توست.

نکته ادبی: اشاره به براهین کلامی درباره حدوث عالم.

هرگز قدیم باشد جنبدهٔ مکانی؟ زین قول می بخندد شهری و روستائی

آیا موجودی که در حال جنبش و حرکت است می‌تواند قدیم (ازلی) باشد؟ این ادعا آن‌قدر سست است که مردم شهر و روستا به آن می‌خندند.

نکته ادبی: تکیه بر عقل عمومی برای رد ازلیتِ جهانِ مادی.

پرگرد باغ و بی بر شاخ و خلنده خاری تاریک چاه و ناخوش زشت و درشت جائی

دنیا مکانی است پر از گرد و غبار، بدون محصول و خیر، با شاخه‌هایی خاردار که بدن را می‌خراشد؛ جایی تاریک، چاهی ناخوشایند و در کل مکانی زشت و خشن است.

نکته ادبی: توصیف زمینی (مادی) دنیا در تقابل با بهشت.

جز زاد ساختن را از بهر راه عقبی هشیار و پیش بین را هرگز بکار نائی

این دنیا برای انسان هشیار و آینده‌نگر هیچ فایده‌ای ندارد، مگر اینکه از آن برای توشه‌اندوزی جهتِ راهِ آخرت استفاده کند.

نکته ادبی: تنها کاربرد مشروعِ دنیا در عرفانِ ناصرخسرو.

آن را که دست و رویت چون دوستان ببوسد چون گرگ روی و دستش بشخاری و بخائی

هر کس که دست و صورت تو را مانند یک دوست ببوسد، تو همچون گرگ با او رفتار می‌کنی، او را می‌گزی و می‌آزاری.

نکته ادبی: استعاره از فریبندگی و درنده‌خویی دنیا.

صیاد بی محابا هرگز چو تو ندیدم غدار گنده پیری پر مکر و با روائی

ای دنیا، صیادی بی‌پروا و گستاخ‌تر از تو ندیده‌ام؛ تو پیرزنِ مکار، حیله‌گر و در عین حال پر‌ادعایی هستی.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به پیرزنی مکار (تشبیه رایج در ادبیات کلاسیک).

هرکس پس تو آید از مکر وز مرائی گوئی که من تو راام چونان که تو مرائی

هر کسی که به دنبال تو می‌آید، تو با تزویر و ریاکاری به او می‌گویی: «من همان کسی هستم که تو می‌خواهی» و همان‌گونه که او با تو ریا می‌کند، تو نیز با او ریا می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به بازتابِ رفتارِ انسان در آینه دنیا.

ای داده دل به دنیا، از پیش و پس نگه کن بندیش تا چه کردی بنگر که تا کجائی

ای کسی که دل به دنیا بسته‌ای، به گذشته و آینده خود بنگر؛ بیندیش که چه کرده‌ای و اکنون در چه جایگاهی قرار داری.

نکته ادبی: دعوت به محاسبه نفس.

از بس خطا و زلت ناخوب ها که کردی در چنگل عقابی در کام اژدهائی

به خاطر گناهان و خطاهای بسیاری که مرتکب شدی، اکنون مانند صیدی در چنگال عقاب یا در دهان اژدها گرفتار شده‌ای.

نکته ادبی: تمثیل گرفتاری در گناه.

گر هوش یار داری امروز بایدت جست ای هوشیار مردم، زین اژدها رهائی

ای انسان هشیار، اگر عقل و درایت داری، باید همین امروز به فکر نجات خود از این اژدهای (دنیا و گناه) باشی.

نکته ادبی: تاکید بر فوریتِ رستگاری.

زین اژدهای پیسه نتواندت رهاندن ای پر خطا و زلت، جز رحمت خدائی

ای خطاکار، هیچ‌کس جز لطف و رحمت خداوند نمی‌تواند تو را از چنگال این اژدهای هفت‌رنگ و مکار نجات دهد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌فایده بودنِ تلاش‌های بشری بدون مدد الهی.

با خویشتن بیندیش، ای دوست، تابدانی کز فعل خویش هر بد هر زشت را سزائی

ای دوست، با خود بیندیش تا بدانی که هر زشتی و بدی که انجام دهی، سزای آن را خواهی دید.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ علی و معلولیِ اعمال (بازتابِ عمل).

رفتند همرهانت منشین بساز توشه مر معدن بقا را زین منزل فنائی

هم‌سفران تو رفتند، پس تو نیز دست از نشستن بردار و توشه جمع کن؛ زیرا این دنیا منزل فناست، نه جایگاه بقا و ماندگاری.

نکته ادبی: یادآوری مرگ برای بیداری.

جز خواب و خور نبینم کارت، مگر ستوری؟ بر سیرت ستوران گر مردمی چرائی؟

من در تو کاری جز خوردن و خوابیدن نمی‌بینم؛ مگر تو چهارپایی؟ اگر خود را انسان می‌دانی، چرا مانند چهارپایان زندگی می‌کنی؟

نکته ادبی: نکوهشِ غفلت و زیستن در سطحِ حیوانی.

بس سالها برآمد تا تو همی بپوئی زین پوی پوی حاصل پررنج و درد پائی

سال‌های زیادی گذشت که تو در این دنیا دوندگی کردی؛ آیا از این همه تلاش، چیزی جز رنج و درد و خستگی نصیبت شد؟

نکته ادبی: پوچیِ تلاش برای اهدافِ دنیوی.

مر هر که را بینی یا هر کجا نشینی گاهی ز درد نالی گاهی ز بی نوائی

هر کس را که می‌بینی و هر کجا که می‌نشینی، مردم یا از درد و رنج می‌نالند و یا از بی‌پولی و فقر گلایه دارند.

نکته ادبی: تصویرسازی از رنج‌های عمومی انسان.

کشت خدای بودی اکنون تو زرد گشتی گاه درودن آمد بیهوده چون درائی؟

تو قرار بود کشتزارِ خدا باشی (عمل صالح کنی)، اما اکنون زرد و پژمرده شده‌ای؛ زمان درو فرا رسیده، چرا بیهوده فریاد می‌کشی؟

نکته ادبی: استعاره از عمر که به پایانِ خود رسیده.

گر تو ز بهر خدمت رفتن به پیش میران اندر غم قبائی تو از در قفائی

اگر برای خدمت کردن به بزرگان و امیران نزد آن‌ها می‌روی، در نهایت جز اندوهِ به دست آوردنِ یک قبای ناچیز، چیزی نصیبت نمی‌شود و باید از پشت سر دنبال‌روِ آن‌ها باشی.

نکته ادبی: نقدِ کرنش برای منافعِ حقیر.

از بس که بر تو بگذشت این آسیای گیتی چون مرد آسیابان پر گرد آسیائی

به دلیل اینکه این آسیایِ گردونِ دنیا بسیار بر تو چرخیده، اکنون همچون آسیابان، پر از گرد و غبارِ پیری و فرسودگی شده‌ای.

نکته ادبی: استعاره از تاثیرِ زمان بر جسم و روح انسان.

اکنون که از تو بنهفت آن بت رخ زدوده آن به که مهر او را از دل فرو زدائی

اکنون که آن بتِ زیباروی (دنیا) چهره‌اش را از تو پنهان کرد، بهتر است مهر و علاقه او را از دل خود پاک کنی.

نکته ادبی: استعاره از سرد شدنِ اشتیاق به دنیا در دوران پیری.

ترسم به دل فروشد از سرت آن سیاهی وز دل به سر برآمد زان بیم روشنائی

می‌ترسم که سیاهی گناهان از ظاهرت به باطنِ دلت رسوخ کند و این ترس باعث شود که نور هدایت از دلت بیرون رود.

نکته ادبی: هشدار درباره رسوخِ گناه در عمقِ جان.

ورنه به کار دنیا چون جلد و سخت کوشی وانگه به کار دین در بی توش و سست رائی

وگرنه چگونه است که در کارهای دنیا بسیار چابک و سخت‌کوش هستی، اما در کارهای دین، بی‌توشه، سست و بی‌تدبیر عمل می‌کنی؟

نکته ادبی: تضادِ رفتاری میانِ دنیاخواهی و دین‌داری.

چندین چرا خرامی آراسته بگشی در جبهٔ بهائی گر نیستی بهائی؟

اگر ارزشی نداری، چرا با لباس‌های گران‌بها و آراسته، این‌گونه با تکبر راه می‌روی؟

نکته ادبی: نکوهشِ فخرفروشیِ تهی‌مایه.

تن زیر زیب و زینت جان بی جمال و رونق با صورت رجالی بر سیرت نسائی

بدنت زیرِ زیورآلات و آرایش است، اما جانت فاقد جمال و رونق است؛ تو ظاهرِ مردانه داری، اما سیرت و روشِ زنان (ضعیف و فریب‌خورده در دیدگاه شاعر) را داری.

نکته ادبی: نقدِ تناقضِ ظاهر و باطن.

طاووس خواستندت می آفرید از اول طاووس مردمی تو ایدون همی نمائی

از ابتدا تو را برای آن آفریدند که همچون طاووس باشی (باشکوه)، اما اکنون نشان می‌دهی که طاووسِ انسانیت (زیبایی باطنی) نیستی.

نکته ادبی: استعاره از جایگاهِ والای انسان که ضایع شده است.

از دوستی دنیا بندهٔ امیر و شاهی وز آرزوی مرکب خمیده چون حنائی

به خاطر عشق به دنیا بنده امیر و شاه شدی و از آرزوی داشتنِ مرکب، پشتت مانند حنا (یا کمان) خمیده شده است.

نکته ادبی: نقدِ بندگیِ انسان در برابرِ صاحبانِ قدرت.

کی بازگشت خواهی زی خالق، ای برادر آنگه که نیز خدمت مخلوق را نشائی؟

ای برادر، کی می‌خواهی به سوی خالقِ خود بازگردی؟ آیا زمانی که دیگر توانِ خدمت کردن به مخلوقات را نداری؟

نکته ادبی: نقدِ توبه در زمانِ ناتوانی.

گر توبه کرد خواهی زان پیش باید این کار کز تنت باز خواهند این گوهر عطائی

اگر قصد توبه داری، باید پیش از آنکه این گوهرِ جان را از تنت پس بگیرند، اقدام کنی.

نکته ادبی: لزومِ توبه پیش از مرگ.

چون نیز هیچ طاقت بر کردنت نماند آنگاه کرد خواهی پرهیز و پارسائی

وقتی دیگر هیچ توانی برای انجام کاری نداری، آیا آن‌وقت می‌خواهی پرهیزگار شوی؟

نکته ادبی: نقدِ پارساییِ اجباری در پیری.

گر همت تو این است، ای بی تمیز، پس تو با کردگار عالم در مکر و کیمیائی

ای بی‌تمیز، اگر هدفِ تو همین است، پس داری با آفریدگارِ عالم با حیله و کیمیاگری رفتار می‌کنی.

نکته ادبی: هشدار درباره فریبِ خدا با اعمالِ ظاهری.

ور سوی تو صواب است این کار سوی دانا والله که بر خطائی حقا که بر خطائی

اگر تو تصور می‌کنی این کار درست است، اما دانایان آن را نادرست می‌دانند، قسم به خدا که تو در اشتباهی، به راستی که در اشتباهی.

نکته ادبی: تاکید بر حجیتِ نظرِ دانا در برابرِ توهمِ عامی.

چون آشنات باشد ابلیس مکر پیشه با زرق و مکر یابی ناچاره آشنائی

از آنجا که دوستِ تو شیطانِ حیله‌گر است، ناچار به تزویر و مکر انس می‌گیری.

نکته ادبی: تاثیرِ همنشینی با شیطان بر اخلاقِ انسان.

نشگفت اگر نداند جز مکر خلق ایراک چیزی نماند جز نام از دین مصطفائی

تعجب ندارد اگر مردم چیزی جز مکر و حیله نمی‌دانند؛ زیرا از دینِ مصطفوی چیزی جز نام باقی نمانده است.

نکته ادبی: نقدِ فقدانِ عمل به دین در جامعه‌ی زمانِ شاعر.

دجال را نبینی بر امت محمد گسترده در خراسان سلطان و پادشائی؟

آیا دجال را نمی‌بینی که در خراسان بر امت محمد، سلطان و پادشاه شده است؟

نکته ادبی: استعاره از حاکمانِ فاسد به دجال.

یارانش تشنه یکسر و ز دوستی ی ریاست هریک همی به حیلت دعوی کند سقائی

پیروانِ او همگی تشنه قدرت هستند و از شدت عشق به ریاست، هر کدام به حیله‌گری ادعای سیراب کردن مردم را دارند.

نکته ادبی: نقدِ ریاکاریِ مدعیانِ هدایت.

بازار زهد کاسد، سوق فسوق رایج افگنده خوار دانش، گشته روان مرائی

بازار زهد و پارسایی بی‌رونق شده و بازارِ فسق و فجور رواج یافته؛ دانش را خوار کرده‌اند و ریاکارانِ بی‌مایه، پیشرو شده‌اند.

نکته ادبی: ترسیمِ جامعه‌ای که ارزش‌های آن وارونه شده است.

ترکان به پیش مردان زین پیش در خراسان بودند خوار و عاجز همچون زنان سرائی

پیش از این در خراسان، ترک‌ها در برابرِ مردانِ آزاده، خوار و عاجز بودند، درست مانند زنانِ خانه‌نشین.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ معادلاتِ قدرتِ سیاسی در عصرِ شاعر.

امروز شرم ناید آزاده زادگان را کردن به پیش ترکان پشت از طمع دوتائی

امروز دیگر آزاده‌زادگان احساس شرم نمی‌کنند که برای طمعِ مال، کمرِ خود را در برابرِ ترک‌ها خم کنند.

نکته ادبی: نقدِ حقارتِ بزرگانِ قوم در برابرِ بیگانگانِ قدرت‌مند.

آب طمع ببرده است از خلق شرم یارب ما را توی نگهبان زین آفت سمائی

خدایا، آبِ طمع شرم و حیا را از چهره مردم شسته است؛ تو ما را از این بلای آسمانی و مصیبتِ اخلاقی حفظ کن.

نکته ادبی: نیایش برای نجات از فسادِ اخلاقیِ طمع.

تو شعرهای حجت بر خویشتن به حجت برخوان اگر کهن گشت آن گفتهٔ کسائی

اگر اشعارِ حجت (ناصرخسرو) قدیمی شده است، باز هم آن‌ها را به عنوانِ دلیل و برهان برایِ اصلاحِ خویش بر خود بخوان.

نکته ادبی: اشاره شاعر به تخلصِ خود (حجت) و دعوت به تامل در اشعارش.

آرایه‌های ادبی

استعاره چرخ آسیایی

توصیفِ بی‌رحمانه‌ی زمان و دنیا که هستی انسان را خرد می‌کند.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) گریختن چرخ

نسبت دادنِ اراده به دنیا برای فرار از کسانی که طالب او هستند.

کنایه خمیده چون حنائی

کنایه از پیری، ضعف و ناتوانیِ ناشی از دنیاپرستی.

تلمیح دجال

اشاره به نمادِ فریب و فساد در آخرالزمان برای توصیف حاکمان ظالم.

تضاد آینده و گذشته / حاضر

بهره‌گیری از اضدادِ زمانی برای تبیینِ ماهیتِ عمر.