دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۰

ناصرخسرو
شبی تاری چو بی ساحل دمان پر قیر دریائی فلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی
نشیب و توده و بالا همه خاموش و بی جنبش چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی
زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده که گفتی نافریده ستش خدای فرد فردائی
نه از هامون سودائی تحیر هیچ کمتر شد نه نیز از صبح صفرائی بجنبید ایچ صفرائی
نه نور از چشم ها یارست رفتن سوی صورت ها نه سوی هیچ گوشی نیز ره دانست آوائی
بدل کرده جهان سفله هستی را به ناهستی فرو مانده بدین کار اندرون گردون چو شیدائی
برآسوده ز جنبش ها و قال و قیل دهر ایدون که گفتی نیست در عالم نه جنبائی نه گویائی
ندید از صعب تاریکی و تنگی زیر این خیمه نه چشم باز من شخصی نه جان خفته رویائی
مرا چون چشم دل زی خلق، چشم سر به سوی شب چو اندر لشکری خفته یکی بیدار تنهائی
کواکب را همی دیدم به چشم سر چو بیداران به چشم دل نمی بینم یکی بیدار دانائی
ندیدم تا ندیدم دوش چرخ پر کواکب را به چشم سر در این عالم یکی پر حور خضرائی
اگر سرا به ضرا در ندیده ستی بشو بنگر ستاره زیر ابر اندر چو سرا زیر ضرائی
چو خوشهٔ نسترن پروین درفشنده به سبزه بر به زر و گوهران آراسته خود را چو دارائی
نهاده چشم سرخ خویش را عیوق زی مغرب چو از کینه معادی چشم بنهد زی معادائی
چو در تاریک چه یوسف منور مشتری در شب درو زهره بمانده زرد و حیران چون زلیخائی
کنیسهٔ مریمستی چرخ گفتی پر ز گوهرها نجوم ایدون چو رهبانان و دبران چون چلیبائی
مرا بیدار مانده چشم و گوش و دل که چون یابم به چشم از صبح برقی یا به گوش از وحش هرائی
که نفس ار چه نداند، عقل پر دانش همی داند که در عالم نباشد بی نهایت هیچ مبدائی
چو زاغ شب به جابلسا رسید از حد جابلقا برآمد صبح رخشنده چو از یاقوت عنقائی
گریزان شد شب تیره ز خیل صبح رخشنده چنان چون باطل از حقی و ناپیدا ز پیدائی
خجل گشتند انجم پاک چون پوشیده رویانی که مادرشان بیند روی بگشاده مفاجائی
همه همواره در خورشید پیوستند و ناچاره به کل خویش پیوندد سرانجامی هر اجزائی
چنین تا کی کنی حجت تو این وصف نجوم و شب؟ سخن را اندر این معنی فگندی در درازائی
ز بالای خرد بنگر یکی در کار این عالم ازیرا از خرد برتر نیابی هیچ بالائی
یکی دریاست این عالم پر از لولوی گوینده اگر پر لولوی گویا کسی دیده است دریائی
زمانه است آب این دریا و این اشخاص کشتی ها ندید این آب و کشتی را مگر هشیار بینائی
ز بهر بیشی و کمی به خلق اندر پدید آمد که ناپیدا بخواهد شد بر این سان صعب غوغائی
فلان از بهر بهمان تا مرو را صید چون گیرد ازو پوشیده هر ساعت همی سازد معمائی
همی بینی به چشم دل به دلها در ز بهر آن که بستاند قبای ژنده یا فرسوده یکتائی
محسن را دگر مکری و حسان را دگر کیدی و جعفر را دگر روئی و صالح را دگر رائی
رئیسان و سران دین و دنیا را یکی بنگر که تا بینی مگر گرگی همی یا باد پیمائی
به چشم سر نگه کن پس به دل بیندیش تا یابی یکی با شرم پیری یا یکی مستور برنائی
کجا باشد محل آزادگان را در چنین وقتی که بر هر گاهی و تختی شه و میر است مولائی
مدارا کن مده گردن خسیسان را چو آزادان که از تنگی کشیدن به بسی کردن مدارائی
اگر دانی که نا مردم نداند قیمت مردم مبر مر خویشتن را خیره زی مردم همانائی
نبینی بر گه شاهی مگر غدار و بی باکی نیابی بر سر منبر مگر رزاق و کانائی
یجوز و لایجوز ستش همه فقه از جهان لیکن سر استر ز مال وقف گشته ستش چو جوزائی
تهی تر دانش از دانش ازان کز مغز ترب ارچه به منبر بر همی بینیش چون قسطای لوقائی
حصاری به ز خرسندی ندیدم خویشتن را من حصاری جز همین نگرفت ازین بیش ایچ کندائی
به پیش ناکسی ننهم به خواری تن چو نادانان نهد کس نافهٔ مشکین به پیش گنده غوشائی؟
شکیبا گردد آن کس کو زمن طاعت طمع دارد ازیرا کارش افتاده است با صعبی شکیبائی
به طمع مال دونی مر مرا همتا کجا یابد ازان پس که م گزید از خلق عالم نیست همتائی
خداوندی که گر بر خاک دست شسته بفشاند ز هر قطره به خاک اندر پدید آید ثریائی
نه بی نور لقای او نجوم سعد را بختی نه با پهنای ملک او فلک را هیچ پهنائی
محلی داد و علمی مر مرا جودش که پیش من نه دانا هست دانائی نه والا هست والائی
من از دنیا مواسائی همی یابم به دین اندر که از دنیا و دین کس را چنان نامد مواسائی
سپاس آن بی همال و یار و با قدرت توانا را کزو یابد توانائی به عالم هر توانائی
یکی دیبا طرازیدم نگاریده به حکمت ها که هرگز تا ابد ناید چنین از روم دیبائی
درختی ساختم مانند طوبی خرم و زیبا که هر لفظیش دیناری است و هر معنیش خرمائی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با توصیفی شگفت‌انگیز و تصویرسازانه از شب آغاز می‌شود که در آن، مرز میان آسمان و زمین در تاریکی مطلق محو گشته و سکوتی سنگین بر جهان حاکم است. شاعر در این فضای وهم‌آلود، به تأملی عمیق درباره هستی و جایگاه انسان در جهانِ گذرا پرداخته و تنهایی عارفانه و آگاهی خویش را در میان توده‌ای از غافلانِ مست به تصویر می‌کشد.

در ادامه، لحنِ توصیفی به لحنی انتقادی و گزنده تغییر می‌یابد. شاعر، نقاب از چهره زمانه و مدعیانِ دروغینِ دین و دنیا برمی‌دارد و فساد، جهل و طمعِ حاکم بر جامعه را به نقد می‌کشد. در نهایت، او پناهگاه خویش را در قناعت، خردورزی و اتصال به حکمتِ الهی می‌یابد و به ارزشِ دانش و کلامِ خویش که آن را چون درختی تناور و پربار می‌داند، افتخار می‌کند.

معنای روان

شبی تاری چو بی ساحل دمان پر قیر دریائی فلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی

شبی چنان تاریک و بی‌کران که گویی دریایی از قیر است و آسمان که پر از ستارگان است، مانند زمینی است که بر آن گل‌های نسرین در بستری از رنگ نیلگون روییده است.

نکته ادبی: توصیفِ شب به دریا (استعاره مصرحه) و آسمان به صحنه‌ای گل‌کاری شده از ویژگی‌های سبک خراسانی در تصویرپردازی نجومی است.

نشیب و توده و بالا همه خاموش و بی جنبش چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی

سراسرِ جهان در سکوت و بی‌حرکتی فرو رفته است؛ گویی تمام مردم از شدت حیرت و مشغولیت به خیالات واهی، مست و درمانده شده‌اند.

نکته ادبی: سودا در متون قدیمی هم به معنای نوعی بیماری روانی (مالیخولیا) و هم به معنای فکر و خیالِ تند است.

زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده که گفتی نافریده ستش خدای فرد فردائی

گویی روزگار به قدری ساکن شده که رخسار خود را با قیر شسته و از حرکت ایستاده است، چنان که انگار خداوند اصلاً فردایی برای جهان نیافریده است.

نکته ادبی: استفاده از عبارتِ «نافریده استش خدای فرد فردایی» کنایه از توقفِ مطلق زمان و پایانِ جریانِ هستی است.

نه از هامون سودائی تحیر هیچ کمتر شد نه نیز از صبح صفرائی بجنبید ایچ صفرائی

نه حیرتِ ناشی از تاریکی صحرایِ جهان کمتر شد و نه با طلوع صبح، اثری از روشنایی یا حرکتی پدیدار گشت.

نکته ادبی: صفرا در طب قدیم نمادِ خشم و آتش است و گاهی به معنای تندی و روشناییِ آغازینِ صبح به کار می‌رود.

نه نور از چشم ها یارست رفتن سوی صورت ها نه سوی هیچ گوشی نیز ره دانست آوائی

نه نوری توان آن را داشت که به سوی صورتی بتابد و دیده شود، و نه هیچ صدایی توانست به گوش کسی برسد.

نکته ادبی: تاکید بر انزوای حواس پنج‌گانه و غلبه تاریکیِ مطلق.

بدل کرده جهان سفله هستی را به ناهستی فرو مانده بدین کار اندرون گردون چو شیدائی

جهانِ پست، هستی را به ناهستی بدل کرده است و گردون (آسمان) در برابر این وضعیت، چون دیوانه‌ای سرگشته، حیران مانده است.

نکته ادبی: شیدا در ادب فارسی به معنای عاشق یا مجنونِ سرگشته است.

برآسوده ز جنبش ها و قال و قیل دهر ایدون که گفتی نیست در عالم نه جنبائی نه گویائی

اکنون جهان از هرگونه جنبش و هیاهو چنان باز ایستاده که گویی در تمام عالم نه جنبنده‌ای هست و نه گوینده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به سکونِ مطلق که گویی مرگِ جهان است.

ندید از صعب تاریکی و تنگی زیر این خیمه نه چشم باز من شخصی نه جان خفته رویائی

در زیر این سقفِ آسمان، به دلیل تاریکی شدید و تنگیِ فضا، نه چشمانم کسی را می‌دید و نه جانِ خفته‌ام رویایی در سر داشت.

نکته ادبی: خیمه استعاره از گنبدِ گردون یا آسمان است.

مرا چون چشم دل زی خلق، چشم سر به سوی شب چو اندر لشکری خفته یکی بیدار تنهائی

در حالی که چشمِ ظاهرم به شب خیره بود، چشمِ دلم به سوی مردم بود؛ من در میانِ مردمی که در غفلت (خواب) بودند، چون فردی تنها و بیدار بودم.

نکته ادبی: تضادِ میان چشمِ سر (ظاهر) و چشمِ دل (بصیرت).

کواکب را همی دیدم به چشم سر چو بیداران به چشم دل نمی بینم یکی بیدار دانائی

ستارگان را با چشم ظاهر همچون موجودات بیدار می‌دیدم، اما با چشم دل، هیچ انسانِ بیدار و دانایی را در میانِ مردم نمی‌دیدم.

نکته ادبی: کواکب به معنای ستارگان و بیداران نمادِ کسانی است که حقایق را می‌بینند.

ندیدم تا ندیدم دوش چرخ پر کواکب را به چشم سر در این عالم یکی پر حور خضرائی

تا دیشب که آسمانِ پرستاره را ندیده بودم، در این جهان با چشمِ ظاهر، چنین صحنه‌ای از ستارگانِ درخشانِ سبزگون ندیده بودم.

نکته ادبی: حور خضراء کنایه از ستارگانِ درخشان که در فضای تیره آسمان گویی به رنگ سبز می‌درخشند.

اگر سرا به ضرا در ندیده ستی بشو بنگر ستاره زیر ابر اندر چو سرا زیر ضرائی

اگر سرا (جعبه جواهر) را در ضرا (محفظه) ندیده‌ای، اکنون بنگر که ستاره در زیر ابر چگونه است؛ درست مانند جواهراتی که در جعبه پنهان شده باشند.

نکته ادبی: تلمیح به آرایش و بسته‌بندیِ جواهرات در قدیم.

چو خوشهٔ نسترن پروین درفشنده به سبزه بر به زر و گوهران آراسته خود را چو دارائی

ستاره پروین همچون خوشه‌ای از گل نسترن بر بستر آسمان سبز می‌درخشد و خود را با زر و گوهر (نور ستارگان) چون ثروتمندی آراسته است.

نکته ادبی: دارا نامِ پادشاهان پارسی و نمادِ ثروت است.

نهاده چشم سرخ خویش را عیوق زی مغرب چو از کینه معادی چشم بنهد زی معادائی

ستاره عیوق چشمانِ سرخ‌فامِ خود را به سوی مغرب نهاده است، درست مانند دشمنی که از روی کینه، نگاهش را به سوی دشمنِ دیگر می‌دوزد.

نکته ادبی: عیوق نام ستاره‌ای است که به معنای کینه‌ورز نیز تشبیه شده است.

چو در تاریک چه یوسف منور مشتری در شب درو زهره بمانده زرد و حیران چون زلیخائی

مشتری در شبِ تاریک چون یوسف در چاهِ ظلمانی می‌درخشد و زهره در کنارش، زرد‌رنگ و حیران، گویی زلیخاست.

نکته ادبی: تلمیح زیبا به داستان یوسف و زلیخا برای توصیف وضعیتِ نورانی ستارگان.

کنیسهٔ مریمستی چرخ گفتی پر ز گوهرها نجوم ایدون چو رهبانان و دبران چون چلیبائی

آسمان را گویی کنیسه‌ای پر از گوهر و نور می‌بینی؛ ستارگان مانند راهبان در حال عبادت‌اند و صورتِ فلکیِ دبران چون صلیبی در میان آن‌هاست.

نکته ادبی: تلفیقِ مفاهیمِ عرفانی و دینی با نجوم.

مرا بیدار مانده چشم و گوش و دل که چون یابم به چشم از صبح برقی یا به گوش از وحش هرائی

چشم و گوش و دلم بیدار مانده است تا شاید برقی از صبح در چشمانم بدرخشد یا آوازی از موجودی وحشی به گوشم برسد.

نکته ادبی: اشتیاقِ شاعر برای پایانِ شب و رسیدنِ آگاهی.

که نفس ار چه نداند، عقل پر دانش همی داند که در عالم نباشد بی نهایت هیچ مبدائی

نفسِ انسان اگرچه نادان است، اما عقلِ دانش‌ور می‌داند که در این عالم، هیچ پدیده‌ای بدونِ آفریننده و مبدأ نیست.

نکته ادبی: برهانِ علیت و وجوبِ وجودِ خالق از دیدگاهِ فلسفی.

چو زاغ شب به جابلسا رسید از حد جابلقا برآمد صبح رخشنده چو از یاقوت عنقائی

هنگامی که شب همچون کلاغی سیاه از شهرِ جابلقا به جابلسا رسید، صبحِ رخشنده همچون یاقوتِ سرخِ سیمرغ (عنقا) از افق سر برآورد.

نکته ادبی: جابلقا و جابلسا دو شهرِ افسانه‌ای در فرهنگِ ایرانی-اسلامی که نمادِ جهانِ دیگر و ملکوت‌اند.

گریزان شد شب تیره ز خیل صبح رخشنده چنان چون باطل از حقی و ناپیدا ز پیدائی

شبِ تیره از لشکرِ صبحِ درخشان گریخت، همان‌طور که باطل در برابرِ حقیقت و ناپیدا در برابرِ پیدایی تابِ ایستادن ندارد.

نکته ادبی: جدالِ نور و ظلمت که استعاره‌ای از جدالِ حق و باطل است.

خجل گشتند انجم پاک چون پوشیده رویانی که مادرشان بیند روی بگشاده مفاجائی

ستارگانِ پاک، مانند زنانی که روی خود را پوشانده باشند، خجل شدند؛ گویی که مادرشان ناگهان آن‌ها را با چهره‌ای باز و بی‌حجاب دیده باشد.

نکته ادبی: تشخیصِ ستارگان و نسبت دادنِ حیا به آن‌ها.

همه همواره در خورشید پیوستند و ناچاره به کل خویش پیوندد سرانجامی هر اجزائی

همه ستارگان همواره به خورشید پیوند می‌خورند؛ چرا که هر جزء از کلِ وجود، سرانجام به سوی اصل و منشأ خود بازمی‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود و بازگشتِ همه چیز به مبدأ خویش.

چنین تا کی کنی حجت تو این وصف نجوم و شب؟ سخن را اندر این معنی فگندی در درازائی

تا کی می‌خواهی این توصیفِ شب و ستارگان را ادامه دهی؟ سخن را در این زمینه بیش از حد طولانی کردی.

نکته ادبی: شاعر خود را مخاطب قرار می‌دهد تا از توصیفِ طبیعت عبور کرده و به مباحثِ جدی‌تر بپردازد.

ز بالای خرد بنگر یکی در کار این عالم ازیرا از خرد برتر نیابی هیچ بالائی

از دیدگاهِ خرد به کارِ این عالم بنگر، چرا که هیچ مقامی بالاتر و برتر از خرد وجود ندارد.

نکته ادبی: ستایشِ خرد به عنوانِ بالاترین ابزارِ شناخت.

یکی دریاست این عالم پر از لولوی گوینده اگر پر لولوی گویا کسی دیده است دریائی

این جهان دریایی است که پر از مرواریدهای سخنگو (انسان‌های دانا) است، البته اگر کسی چنین دریایی را دیده باشد.

نکته ادبی: لولویِ گویا استعاره از انسان‌های خردمند و حق‌گو.

زمانه است آب این دریا و این اشخاص کشتی ها ندید این آب و کشتی را مگر هشیار بینائی

روزگار مانند آبِ این دریا و انسان‌ها کشتی‌های شناور در آن هستند؛ این حقیقت را جز بینایِ هوشیار درک نمی‌کند.

نکته ادبی: استعاره از ناپایداریِ جهان.

ز بهر بیشی و کمی به خلق اندر پدید آمد که ناپیدا بخواهد شد بر این سان صعب غوغائی

این همه هیاهو برایِ کم و زیاد شدنِ مال و مقام، سرانجام به زوال و نیستی خواهد انجامید.

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ حرص و آز دنیوی.

فلان از بهر بهمان تا مرو را صید چون گیرد ازو پوشیده هر ساعت همی سازد معمائی

شخصی برای صید کردنِ دیگری، مدام در حالِ ساختنِ معمایی (نیرنگ) است تا او را به دام اندازد.

نکته ادبی: توصیفِ مکر و حیله‌های انسانی.

همی بینی به چشم دل به دلها در ز بهر آن که بستاند قبای ژنده یا فرسوده یکتائی

می‌بینی که مردم از سرِ طمع و برای به دست آوردنِ لباسِ کهنه یا اندکی مال، چه درگیری‌هایی با هم دارند.

نکته ادبی: تحقیرِ تعلقاتِ مادی.

محسن را دگر مکری و حسان را دگر کیدی و جعفر را دگر روئی و صالح را دگر رائی

محسن نیرنگی دارد و حسان فریبکاریِ دیگری؛ جعفر چهره‌ای خاص دارد و صالح رایی متفاوت؛ همه در حالِ نقش بازی کردن هستند.

نکته ادبی: استفاده از اسامیِ عام برای نشان دادنِ عمومیتِ فسادِ اخلاقی.

رئیسان و سران دین و دنیا را یکی بنگر که تا بینی مگر گرگی همی یا باد پیمائی

به سران و مدعیانِ دین و دنیا نگاه کن؛ اگر دقیق شوی، جز گرگ‌صفتی یا پوچ‌گویی چیزی در آن‌ها نمی‌یابی.

نکته ادبی: انتقادِ تند از ریاکارانِ دینی و سیاسی.

به چشم سر نگه کن پس به دل بیندیش تا یابی یکی با شرم پیری یا یکی مستور برنائی

با چشمِ ظاهر نگاه کن و سپس با دل بیندیش تا بفهمی که چه کسی پیرمردی شرمگین است و چه کسی جوانی مست و بی‌پرواست.

نکته ادبی: دعوت به تفکر برای شناختِ جوهره‌ی افراد.

کجا باشد محل آزادگان را در چنین وقتی که بر هر گاهی و تختی شه و میر است مولائی

جایگاهِ آزادگان در چنین زمانی کجاست؟ وقتی که بر هر مسند و تختی، شاهی یا امیریِ قلابی نشسته است.

نکته ادبی: گلایه از انحطاطِ ارزش‌های انسانی.

مدارا کن مده گردن خسیسان را چو آزادان که از تنگی کشیدن به بسی کردن مدارائی

مدارا کن و سرِ خود را پیشِ افراد پست خم نکن؛ چرا که سختی کشیدن بهتر از مدارا کردن با فرومایگان است.

نکته ادبی: توصیه به عزتِ نفس.

اگر دانی که نا مردم نداند قیمت مردم مبر مر خویشتن را خیره زی مردم همانائی

اگر می‌دانی که ناکس (انسان نادان) قیمتِ انسان را نمی‌داند، خویشتن را به رایگان پیشِ او خوار مکن.

نکته ادبی: تاکید بر ارزشِ انسانِ کامل.

نبینی بر گه شاهی مگر غدار و بی باکی نیابی بر سر منبر مگر رزاق و کانائی

بر تختِ شاهی جز انسانِ غدار و بی‌باک نمی‌بینی و بر منبر نیز جز کسی که رزق‌خوار و کانِ جهل است، نمی‌یابی.

نکته ادبی: نقدِ توامانِ حاکمانِ ظالم و واعظانِ ریاکار.

یجوز و لایجوز ستش همه فقه از جهان لیکن سر استر ز مال وقف گشته ستش چو جوزائی

این واعظ همه چیز را با «یجوز» (جایز) و «لایجوز» (ناجایز) فقهی معنی می‌کند، اما خودش مالِ وقف را برایِ خود برمی‌دارد.

نکته ادبی: اشاره به دوروییِ فقیهانِ قشری.

تهی تر دانش از دانش ازان کز مغز ترب ارچه به منبر بر همی بینیش چون قسطای لوقائی

او از دانش تهی‌تر است، اگرچه بر منبر نشسته و چنان خود را می‌نماید که گویی قسطای لوقایی (دانشمند بزرگ) است.

نکته ادبی: قسطای لوقایی از مترجمان و دانشمندانِ بزرگِ یونانی در جهان اسلام بود که اینجا کنایه از فضل‌فروشیِ ابلهانه است.

حصاری به ز خرسندی ندیدم خویشتن را من حصاری جز همین نگرفت ازین بیش ایچ کندائی

من هیچ دژی برای حفظِ خویشتن بهتر از «خرسندی» نیافتم و هیچ حصاری امن‌تر از این برای دوری از بدی‌ها وجود ندارد.

نکته ادبی: خرسندی (قناعت) به عنوانِ ابزارِ دفاعیِ عارف.

به پیش ناکسی ننهم به خواری تن چو نادانان نهد کس نافهٔ مشکین به پیش گنده غوشائی؟

به پیشِ ناکس مانند نادانان با خواری تن نمی‌دهم؛ مگر کسی مشکِ خوشبو را پیشِ موجودی که بویش گندیده است می‌برد؟

نکته ادبی: تمثیلِ نافه مشکین (شخصیتِ متعالی) و گنده غوش (آدمِ پست).

شکیبا گردد آن کس کو زمن طاعت طمع دارد ازیرا کارش افتاده است با صعبی شکیبائی

آن کس که از من طاعت و فرمان‌برداری می‌خواهد، باید شکیبا باشد؛ زیرا کارش با کسی افتاده که در شکیبایی بسیار سخت‌گیر و مقاوم است.

نکته ادبی: نمایشِ قدرتِ روحی و استقامت در برابرِ زورگویان.

به طمع مال دونی مر مرا همتا کجا یابد ازان پس که م گزید از خلق عالم نیست همتائی

پس از آنکه خداوند مرا از میانِ مردم برگزید، هیچ‌کس نمی‌تواند همتایِ مرا در طمعِ مالِ دنیا پیدا کند.

نکته ادبی: اعلامِ استغنا و بی‌نیازیِ شاعر.

خداوندی که گر بر خاک دست شسته بفشاند ز هر قطره به خاک اندر پدید آید ثریائی

آن خداوندی که اگر دستِ قدرتش را بر خاکی بشوید، از هر قطره‌اش ستاره‌ای (ثریا) در خاک پدید می‌آید.

نکته ادبی: اغراق و مبالغه در وصفِ قدرتِ خلقتِ خداوند.

نه بی نور لقای او نجوم سعد را بختی نه با پهنای ملک او فلک را هیچ پهنائی

نه ستارگانِ سعد بدونِ نورِ او بختِ بلندی دارند و نه فلک با تمامِ وسعتش در برابرِ ملکوتِ او پهنایی دارد.

نکته ادبی: بیانِ قدرتِ مطلقِ الهی.

محلی داد و علمی مر مرا جودش که پیش من نه دانا هست دانائی نه والا هست والائی

جودِ الهی به من دانش و مقامی بخشید که در برابرِ آن، هیچ دانا و والایی، دانا و والا به نظر نمی‌رسد.

نکته ادبی: فخرِ عارفانه و معرفتِ دینی.

من از دنیا مواسائی همی یابم به دین اندر که از دنیا و دین کس را چنان نامد مواسائی

من از طریقِ دین، آرامشی (مواساتی) یافتم که هیچ‌کس در دنیا و دین، چنین مواساتی را تجربه نکرده است.

نکته ادبی: مواساتی به معنای هم‌دردی و آرامشِ روحی از طریقِ دین.

سپاس آن بی همال و یار و با قدرت توانا را کزو یابد توانائی به عالم هر توانائی

سپاسِ آن بی‌همتا و قدرتمندِ توانا را که هر کسی در عالم توانایی دارد، از قدرتِ اوست.

نکته ادبی: بازگشت به توحید و سپاس‌گزاری.

یکی دیبا طرازیدم نگاریده به حکمت ها که هرگز تا ابد ناید چنین از روم دیبائی

دیبایی (شعر و سخنی) با حکمت بافتم که تا ابد، هیچ صنعت‌گری در روم (نمادِ هنر) نمی‌تواند چنین دیبایی ببافد.

نکته ادبی: اشاره به استحکامِ کلام و برتریِ شعرِ حکمیِ خود.

درختی ساختم مانند طوبی خرم و زیبا که هر لفظیش دیناری است و هر معنیش خرمائی

درختی همچون طوبی (درختِ بهشتی) ساختم که هر کلمه‌اش چون دیناری ارزشمند و هر معنایش چون خرمایی شیرین و پرفایده است.

نکته ادبی: تشبیه کلام به درختِ طوبی که نشان‌دهنده ماندگاری و فایده‌مندیِ اثر است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه شبی تاری چو بی ساحل دمان پر قیر دریائی

تشبیه شبِ تاریک و بی‌کران به دریایی از قیر برای القایِ حسِ خفقان.

تلمیح چو در تاریک چه یوسف منور مشتری در شب

اشاره به داستانِ حضرت یوسف (ع) در چاه برایِ توصیفِ درخششِ سیاره مشتری در دلِ شب.

استعاره نافهٔ مشکین

استعاره از فردِ پاک‌سرشت و ارزشمند که در برابرِ گنده غوش (فردِ پست) قرار گرفته است.

تناقض (پارادوکس) خفته بیدار

اشاره به تضادِ وضعیتِ مردمِ غافل با وضعیتِ شاعر که بیدار و هوشیار است.

تشخیص خجل گشتند انجم

نسبت دادنِ حسِ شرم و خجالت به ستارگان هنگامِ طلوعِ صبح.