دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۹

ناصرخسرو
چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی؟ سپاه نی ملکی نی ضیاع نی رمه نی
سخن شریف تر و بهتر است سوی حکیم ز هرچه هست در این ره گذار بی معنی
بدین سخن شده ای تو رئیس جانوران بدین فتادند ایشان به زیر بیع و شری
سخن که بانگ توست او جدا نگر به چه شد ز بانگ آن دگران جز به حرف های هجی
نگاه کن که بدین حرف ها چگونه خبر به جان زید رساند زبان عمرو همی
وز این حدیث خبر نیست سوی جانوران خرد گوای من است اندر این قوی دعوی
سخن زجملهٔ حیوان به ما رسید، چنانک ز ما به جمله به جان نبی رسید نبی
سخن نهان ز ستوران به ما رسید، چو وحی نهان رسید ز ما زی نبی به کوه حری
دو وحی خوب نمودم ضمیر بینا را ببین تو گر چه نبیندش خاطر اعمی
ستور و مردم و پیغمبر، این سه مرتبت است بدین دو وحی جدا مانده هر یک از دگری
اگر گزیده به وحی است زی خدای رسول تو گزیده و حیوان به جملگی پژوی
به دل ببین که نه دیدن همه به چشم بود به دست بیند قصاب لاغر از فربی
به لوح محفوظ اندر نگر که پیش تست درو همی نگرد جبرئیل و بویحیی
به پیش توست ولیکن خط فریشتگان همی ندانی خواندن گزافه بی املی
مگر که یاد نداری که چشم تو نشناخت به خط خویش الف را مگر بجهد از بی
خط فریشتگان را همی بخواهی خواند چنین به بی ادبی کردن و لجاج و مری
به چشم قول خدای از جهان او بشنو که نه سخن نشنوده است کس مگر به ندی
به راه چشم شنو قول این جهان که حکیم به راه چشم شنوده است گفتهٔ دنیی
به راه چشم شنود از درخت قول خدای که «من خدای جهانم» به طور بر موسی
سخن نگوید جز با زبان و کام شکر نگفت نیز مگر با کفت سخن حنی
به نزد شکر رازی است کز جهان آن را شکر همی نکند جز به سوی کام انهی
روا بود که نیابد ز خلق راز خدای مگر که سوی یکی بهتر از همه مجری
شنود قول الهی و کار کرد بران جهان به جمله ز چرخ بروج تا به ثری
ندارد این زمی و آب هیچ کار جز آنک به جهد روح نما را همی دهند اجری
زحل همی چکند؟ آنچه هست کار زحل سهی همی چکند؟ آنچه هست کار سهی
همیت گوید هریک که کار خویش بکن اگرت چشم درست است درنگر باری
خدای ما سوی ما نامه ای نوشت شگفت نوشته هاش موالید و آسمانش سحی
شریفتر سخنی مردم است، کاین نامه ز بهر این سخنان کرد کردگار انشی
سخن که دید سخن گوی و عالم و زنده؟ چنین سزد سخن کردگار خلق، بلی
رسول خود سخنی باشد از خدای به خلق چنانکه گفت خداوند خلق در عیسی
تو را سخن نه بدان داده اند تا تو زبان برافگنی به خرافات خندناک جحی
سخن به منزلت مرکب است جان تو را برو توانی رفتن به سوی شهر هدی
در هدی بگشاید مگر کلید سخن همو گشاید درهای آفت و بلوی
گهی سخن حسک و زهر و خنجر است و سنان گهی سخن شکر و قند و مرهم است و طلی
زبان به کام در افعی است مرد نادان را حذرت باید کردن همی از آن افعی
سخن سپارد بی هوش را به بند و بلا سخن رساند هشیار را به عهد و لوی
مباش بر سخن خویش فتنه چون طوطی سخن نخست بیاموز و پس بده فتوی
به اسپ و جامهٔ نیکو چرا شدی مشغول؟ سخنت نیکو باید نه طیلسان و ردی
سخن مجوی فزون زانکه حق توست از من که آن ربی بود و نیست مان حلال ربی
روا بود که ز بهر سخن به مصر شوی وگر همه به مثل جان و دل همی به کری
که کیمیای سعادت در این جهان سخن است بزرجمهر چنین گفته بود با کسری
دریغ دار ز نادان سخن که نیست صواب به پیش خوگ نهادن نه من و نه سلوی
زنا بود که سخن را به اهل جهل دهی زنا مکن که نه خوب است زی خدای زنی
سخن ز دانا بشنو زبون خویش مباش مگیر خیره چو مجنون سخنت را لیلی
رها شد از شکم ماهی و شب و دریا به یک سخن چو شنودیم یونس بن متی
اگر نخواهی تا خیره و خجل مانی مگوی خیره سخن جز که براساس و بنی
برادرند به یک جا دروغ و رسوائی جدا ندید مرین را ازان هگرز کسی
دروغ سوی هنرپیشگان روا نشود وگرچه روی و ریا را همی کند آری
دروغ گوی به آخر نکال و شهره شود چنانکه سوی خردمند شهره شد مانی
بگیر هدیه ز حجت به وصف های سخن بر از معانی شعری به روشنی شعری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، ستایش‌نامه‌ای بر مقام والای «سخن» (به معنای خرد و کلام الهی) است. شاعر در این اثر، سخن را برترین گوهر وجود می‌داند که انسان را از مرتبه حیوانیت متمایز می‌کند و او را به سوی درک حقایق هستی و سعادت حقیقی سوق می‌دهد.

ناصرخسرو در این ابیات، با رویکردی حکمی و الهیاتی، سخن را تنها ابزار ارتباط میان خالق و مخلوق (وحی) و پل عبور از جهل به دانایی می‌شمارد. او ضمن تبیینِ ماهیتِ قدسیِ کلام، هشدار می‌دهد که این موهبت الهی، شمشیر دو لبه‌ای است که می‌تواند آدمی را به تعالی برساند یا به واسطه دروغ و یاوه‌گویی، به تباهی بکشاند.

معنای روان

چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی؟ سپاه نی ملکی نی ضیاع نی رمه نی

در این جهان چه چیزی از همه بهتر و ارزشمندتر است؟ نه سپاه، نه قلمرو پادشاهی، نه املاک و مستغلات و نه گله‌های گوسفند.

نکته ادبی: ضیاع (جمع ضیعت): زمین‌های زراعی و املاک. در اینجا نماد دارایی‌های مادی است.

سخن شریف تر و بهتر است سوی حکیم ز هرچه هست در این ره گذار بی معنی

از نگاه حکیم و خردمند، سخن (حکمت) از هر چه در این گذرگاه فانی وجود دارد، ارزشمندتر و برتر است.

نکته ادبی: ره‌گذر: استعاره از دنیا به عنوان مکان عبور و ناپایداری.

بدین سخن شده ای تو رئیس جانوران بدین فتادند ایشان به زیر بیع و شری

تو به واسطه همین سخن (قدرتِ نطق و استدلال)، بر جانوران برتری یافته‌ای و آن‌ها را به خدمت و بند خود درآورده‌ای.

نکته ادبی: بیع و شری: خرید و فروش؛ کنایه از استعمار و به بند کشیدن.

سخن که بانگ توست او جدا نگر به چه شد ز بانگ آن دگران جز به حرف های هجی

آن سخنی که تو می‌گویی، با بانگ و صدای سایر جانداران متفاوت است؛ صدای آنان تنها اصواتی نامفهوم (حروف هجا) است و نه سخنی معنا‌دار.

نکته ادبی: حرف‌های هجا: اشاره به اصواتی که فاقد معنای استدلالی و عقلی هستند.

نگاه کن که بدین حرف ها چگونه خبر به جان زید رساند زبان عمرو همی

بنگر که چگونه از طریق همین کلمات و حروف، زبانِ عمرو خبر و دانشی را به جانِ زید منتقل می‌کند.

نکته ادبی: عمرو و زید: نام‌های فرضی برای نشان دادنِ انتقال آگاهی میان دو انسان.

وز این حدیث خبر نیست سوی جانوران خرد گوای من است اندر این قوی دعوی

جانوران از این نوع گفت‌وگو و انتقال معنا بی‌خبرند و خردِ من در این ادعا، گواه و پشتیبان من است.

نکته ادبی: گوا: گواه و شاهد. شاعر بر قدرتِ تعقل تأکید دارد.

سخن زجملهٔ حیوان به ما رسید، چنانک ز ما به جمله به جان نبی رسید نبی

سخنِ آگاهانه، از طریقِ وحیِ الهی از جانبِ موجوداتِ متعالی به ما رسید، همان‌گونه که از ما به جانِ پیامبران حقیقتِ الهی منتقل می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه و تمثیل برای نشان دادن سلسله‌مراتب انتقال آگاهی.

سخن نهان ز ستوران به ما رسید، چو وحی نهان رسید ز ما زی نبی به کوه حری

همان‌طور که سخنِ الهی به صورت وحی از چشمِ حیوانات پنهان است و به ما رسید، حقیقتِ وحی نیز از چشمِ ما پنهان است و به پیامبر در کوه حرا رسید.

نکته ادبی: کوه حری: اشاره به کوه حرا و محل نزول وحی بر پیامبر اسلام.

دو وحی خوب نمودم ضمیر بینا را ببین تو گر چه نبیندش خاطر اعمی

من دو نوع وحی را برای ضمیر روشن و بینا آشکار کردم؛ اگرچه خاطرِ نابینا و تاریک آن را نمی‌بیند، تو آن را مشاهده کن.

نکته ادبی: خاطر اعمی: ذهن و دلی که از نور حکمت بی‌بهره است.

ستور و مردم و پیغمبر، این سه مرتبت است بدین دو وحی جدا مانده هر یک از دگری

حیوان، انسان و پیامبر، این سه مرتبه وجودی هستند که به واسطه همین دو نوع وحی (وحیِ عامِ عقلی و وحیِ خاصِ نبوی) از یکدیگر متمایز شده‌اند.

نکته ادبی: مرتبت: درجه و جایگاه وجودی.

اگر گزیده به وحی است زی خدای رسول تو گزیده و حیوان به جملگی پژوی

اگر تنها راه گزینش و برگزیدگیِ رسول در نزد خدا، وحی است، پس تو باید میان خود و حیوانات تفاوت قائل شوی و به دنبالِ این حقیقت باشی.

نکته ادبی: پژوی: جستجو کن.

به دل ببین که نه دیدن همه به چشم بود به دست بیند قصاب لاغر از فربی

با چشمِ دل ببین که دیدنِ حقیقت فقط به چشمِ ظاهری وابسته نیست؛ چنان‌که قصاب با نگاه، گوسفند لاغر را از فربه تشخیص می‌دهد (اما چشمِ دل حقیقتِ دیگر را می‌بیند).

نکته ادبی: لاغر از فربی: تمثیلی از تواناییِ تشخیصِ تفاوت‌ها در مرتبه‌ای پایین‌تر.

به لوح محفوظ اندر نگر که پیش تست درو همی نگرد جبرئیل و بویحیی

به لوحِ محفوظ که در پیش روی توست بنگر؛ همان‌جایی که جبرئیل و وحی‌گیرندگان (بویحیی) در آن می‌نگرند.

نکته ادبی: لوح محفوظ: کنایه از عالم غیب و دانشِ ازلی خداوند.

به پیش توست ولیکن خط فریشتگان همی ندانی خواندن گزافه بی املی

حقیقت در پیش روی توست، اما چون سواد و دانشِ روحانی نداری، نمی‌توانی خطِ فرشتگان را بخوانی.

نکته ادبی: گزافه: بیهوده و بدونِ دلیل. بی املی: نداشتنِ دانش و سوادِ روحانی.

مگر که یاد نداری که چشم تو نشناخت به خط خویش الف را مگر بجهد از بی

مگر فراموش کرده‌ای که در آغازِ آموزش، چشمِ تو الف را از ب تشخیص نمی‌داد و در خواندن ناتوان بودی؟

نکته ادبی: اشاره به روندِ یادگیریِ الفبا که کنایه از روندِ یادگیریِ معرفت است.

خط فریشتگان را همی بخواهی خواند چنین به بی ادبی کردن و لجاج و مری

حال چطور انتظار داری خطِ فرشتگان (اسرار الهی) را با بی‌ادبی، لجاجت و ستیزه‌جویی بخوانی؟

نکته ادبی: مری: ستیزه و مجادله.

به چشم قول خدای از جهان او بشنو که نه سخن نشنوده است کس مگر به ندی

کلامِ خدا را با چشمِ بصیرت از جهان بشنو، چرا که کسی سخنِ خدا را نشنید مگر با ندای درونی و الهام.

نکته ادبی: ندی: ندا، آوازِ نهانی.

به راه چشم شنو قول این جهان که حکیم به راه چشم شنوده است گفتهٔ دنیی

به راهِ چشم (بصیرت) قولِ این جهان را بشنو که حکیمان، گفته‌های دنیا را با گوشِ جان شنیده‌اند.

نکته ادبی: آمیختنِ حواس (شنیدن با چشم) استعاره از بصیرت است.

به راه چشم شنود از درخت قول خدای که «من خدای جهانم» به طور بر موسی

همان‌طور که موسی در کوه طور با گوشِ جان از درخت شنید که «من خدای جهانم»، تو نیز با چشمِ بصیرت کلامِ خدا را بشنو.

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی و درخت آتش‌گونه (شجره).

سخن نگوید جز با زبان و کام شکر نگفت نیز مگر با کفت سخن حنی

سخنِ حقیقی تنها از کامِ شیرینِ حق صادر می‌شود و کلامِ درست را جز با دهانِ حقیقت‌گو نمی‌توان گفت.

نکته ادبی: سخن حنی: سخنِ راست و درست.

به نزد شکر رازی است کز جهان آن را شکر همی نکند جز به سوی کام انهی

نزدِ افرادِ شایسته، رازی است که هیچ‌کس آن را درک نمی‌کند مگر کسی که کامِ جانش به سوی کمالِ مطلق باشد.

نکته ادبی: انهی: نهایت و کمال.

روا بود که نیابد ز خلق راز خدای مگر که سوی یکی بهتر از همه مجری

جایز نیست که کسی رازِ خدا را نفهمد، مگر آن فردی که از همه برتر و مجریِ فرمان‌های او باشد.

نکته ادبی: مجری: اجراکننده و عامل به دستورات.

شنود قول الهی و کار کرد بران جهان به جمله ز چرخ بروج تا به ثری

تمامیِ جهان، از چرخِ آسمان‌ها تا عمقِ زمین، کلامِ الهی را می‌شنوند و بر اساس آن عمل می‌کنند.

نکته ادبی: ثرای: خاک و زمین.

ندارد این زمی و آب هیچ کار جز آنک به جهد روح نما را همی دهند اجری

این زمین و آب، هیچ کاری جز فرمان‌برداری از امرِ الهی ندارند و در تکاپویِ روح‌افزایی، پاداشِ خود را می‌گیرند.

نکته ادبی: اجری: پاداش و مزد.

زحل همی چکند؟ آنچه هست کار زحل سهی همی چکند؟ آنچه هست کار سهی

آیا زحل بیهوده می‌چرخد؟ او کارِ خود را انجام می‌دهد. آیا ستاره سهی بیهوده می‌تابد؟ او نیز کارِ خویش را می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به نظمِ کیهانی و هدفمند بودنِ هر موجود در هستی.

همیت گوید هریک که کار خویش بکن اگرت چشم درست است درنگر باری

هر یک از موجودات به تو می‌گویند که تو نیز کارِ خویش را بکن؛ اگر چشمِ بینا داری، لحظه‌ای در این امر تأمل کن.

نکته ادبی: دعوت به هدفمندیِ زندگی انسانی مشابهِ نظمِ کیهانی.

خدای ما سوی ما نامه ای نوشت شگفت نوشته هاش موالید و آسمانش سحی

خدای ما برای ما نامه‌ای شگفت‌انگیز نوشت؛ آسمان‌ها و ستارگان و پدیده‌های جهان، خطوطِ این نامه هستند.

نکته ادبی: سحی: وسیع و گسترده. استعاره از آفرینش به عنوان کتابِ خداوند.

شریفتر سخنی مردم است، کاین نامه ز بهر این سخنان کرد کردگار انشی

شریف‌ترین سخن، کلامِ انسانی است که خداوند برای بیانِ همین کلمات، این کتابِ هستی را انشا کرد.

نکته ادبی: انشی: ایجاد کرد و نوشت.

سخن که دید سخن گوی و عالم و زنده؟ چنین سزد سخن کردگار خلق، بلی

سخنی که هم‌نشینِ عالمِ زنده و گویاست، چه جایگاهی دارد؟ سزاوار است که کلامِ خداوند این‌چنین باشد.

نکته ادبی: تأکید بر زنده بودن و معنا‌دار بودنِ کلامِ خالق.

رسول خود سخنی باشد از خدای به خلق چنانکه گفت خداوند خلق در عیسی

رسولِ خدا خود تجسمِ سخنی از جانبِ پروردگار است، چنان‌که خداوند عیسی را «کلمه» (سخن) خود خواند.

نکته ادبی: تلمیح به مفهومِ مسیحی و قرآنی «کلمه الله» برای حضرت عیسی.

تو را سخن نه بدان داده اند تا تو زبان برافگنی به خرافات خندناک جحی

به تو زبان و سخن نداده‌اند تا آن را صرفِ خرافات و داستان‌های خنده‌دارِ «جُحی» (شخصیتِ فکاهی) کنی.

نکته ادبی: جحی: نمادِ شوخی و بی‌خردی.

سخن به منزلت مرکب است جان تو را برو توانی رفتن به سوی شهر هدی

سخن همچون مرکب (اسب) برای جانِ توست که می‌توانی با آن به شهرِ هدایت بروی.

نکته ادبی: استعاره سخن به مرکب برای رسیدن به مقصدِ تعالی.

در هدی بگشاید مگر کلید سخن همو گشاید درهای آفت و بلوی

کلیدِ سخن است که درِ هدایت را می‌گشاید؛ البته همین زبان اگر کنترل نشود، می‌تواند درهای بلا و مصیبت را نیز باز کند.

نکته ادبی: ایهامِ مثبت و منفیِ زبان.

گهی سخن حسک و زهر و خنجر است و سنان گهی سخن شکر و قند و مرهم است و طلی

سخن گاهی مانندِ خار و زهر و خنجر است (آسیب‌زا) و گاهی مانندِ شکر و قند و مرهم (شفا‌بخش).

نکته ادبی: تشبیهاتِ متضاد برای نشان دادنِ قدرتِ تخریب و ترمیمِ زبان.

زبان به کام در افعی است مرد نادان را حذرت باید کردن همی از آن افعی

زبان برای انسانِ نادان، همچون ماری در دهان است؛ باید از این افعی (زبانِ تند و نسنجیده) بر حذر بود.

نکته ادبی: تشبیه زبانِ آلوده به بدگویی به مار/افعی.

سخن سپارد بی هوش را به بند و بلا سخن رساند هشیار را به عهد و لوی

سخن، انسانِ بیهوش و نادان را به بند و بلا می‌کشد و انسانِ هوشیار را به عهد و پیمانِ بلند می‌رساند.

نکته ادبی: تضادِ عاقبتِ سخن‌گفتن در میان نادان و دانا.

مباش بر سخن خویش فتنه چون طوطی سخن نخست بیاموز و پس بده فتوی

مانند طوطی نباش که بی‌معنا حرفِ دیگران را تکرار می‌کند؛ اول سخن را یاد بگیر و بعد از آن فتوا بده.

نکته ادبی: طوطی: نماد تقلیدِ کورکورانه.

به اسپ و جامهٔ نیکو چرا شدی مشغول؟ سخنت نیکو باید نه طیلسان و ردی

چرا به دنبالِ اسب و لباسِ پر زرق و برق هستی؟ سخنِ تو باید نیکو باشد، نه ردایِ گران‌بها و ظاهرِ فریبنده.

نکته ادبی: طیلسان: نوعی ردا. نقدِ ظاهرگرایی.

سخن مجوی فزون زانکه حق توست از من که آن ربی بود و نیست مان حلال ربی

بیش از آنچه حقِ توست از سخن جستجو نکن، چرا که آن دانشِ ربانی است و دانشِ حرام برای ما جایز نیست.

نکته ادبی: اشاره به حد و مرزِ معرفت و پرهیز از فضولی در امورِ غیبی.

روا بود که ز بهر سخن به مصر شوی وگر همه به مثل جان و دل همی به کری

رواست که برای آموختنِ سخنِ حکیمانه به مصر سفر کنی، حتی اگر در این راه جان و دلت را فدا کنی.

نکته ادبی: مبالغه در طلبِ دانش.

که کیمیای سعادت در این جهان سخن است بزرجمهر چنین گفته بود با کسری

کیمیای سعادت در این جهان، سخن (حکمت) است؛ این سخنی است که بزرگمهرِ حکیم به کسری (انوشیروان) گفته بود.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های پندآموزِ کلیله و دمنه یا تاریخِ ایران باستان.

دریغ دار ز نادان سخن که نیست صواب به پیش خوگ نهادن نه من و نه سلوی

سخنِ ارزشمند را از نادان دریغ کن، چرا که سخنِ حکیمانه را پیشِ خوک نهادن، ارزشی ندارد و ناپسند است.

نکته ادبی: تمثیلِ «گوهری را به خوک سپردن» برای نشان دادنِ جایگاهِ رفیعِ سخن.

زنا بود که سخن را به اهل جهل دهی زنا مکن که نه خوب است زی خدای زنی

مثلِ زنا است که سخنِ پاک را به اهلِ جهل بدهی؛ زنا نکن (سخن را ضایع نکن) که در نزدِ خدا ناپسند است.

نکته ادبی: تشبیه مبالغه‌آمیزِ هدر دادنِ سخن به عملِ زشتِ زنا.

سخن ز دانا بشنو زبون خویش مباش مگیر خیره چو مجنون سخنت را لیلی

سخن را از دانا بشنو و بازیچه دستِ کسی نشو؛ مانندِ مجنون نباش که هر چه را می‌بیند، لیلی می‌پندارد (سخنِ ناچیز را بزرگ ندان).

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ لیلی و مجنون.

رها شد از شکم ماهی و شب و دریا به یک سخن چو شنودیم یونس بن متی

ما از شکمِ ماهی و تاریکیِ شب و دریا رها شدیم، تنها با یک سخن (دعا) که از یونسِ پیامبر شنیدیم.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یونس نبی.

اگر نخواهی تا خیره و خجل مانی مگوی خیره سخن جز که براساس و بنی

اگر نمی‌خواهی خجل و درمانده شوی، بیهوده سخن نگو و تنها بر اساسِ پایه و منطق حرف بزن.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ استدلال در کلام.

برادرند به یک جا دروغ و رسوائی جدا ندید مرین را ازان هگرز کسی

دروغ و رسوایی همیشه با هم برادرند؛ هرگز کسی این دو را جدا از هم ندیده است.

نکته ادبی: پیوندِ ذاتی میان دروغ و بی‌آبرویی.

دروغ سوی هنرپیشگان روا نشود وگرچه روی و ریا را همی کند آری

دروغ در نزدِ اهلِ هنر و دانش جایگاهی ندارد؛ اگرچه با ریا و چهره‌سازی، خودش را گاهی حق جلوه می‌دهد.

نکته ادبی: هنرپیشگان: کسانی که اهلِ فضیلت و دانایی هستند.

دروغ گوی به آخر نکال و شهره شود چنانکه سوی خردمند شهره شد مانی

دروغگو سرانجام رسوا و شهره می‌شود؛ همان‌گونه که نزدِ خردمندان، مانی به دروغگویی شهره شد.

نکته ادبی: تلمیح به تاریخِ مانی (که در برخی متونِ اسلامی به عنوان مدعیِ دروغین شناخته می‌شد).

بگیر هدیه ز حجت به وصف های سخن بر از معانی شعری به روشنی شعری

هدیه‌ای از حجت (شاعر) درباره ارزشِ سخن بگیر؛ که از معانیِ شعر، به روشنیِ شعری دست یابی.

نکته ادبی: حجت: لقبِ ناصرخسرو و اشاره به مقامِ دینی او. شعری: نور و درخشش.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یونس بن متی، مانی، موسی، بزرگمهر و کسری

اشاره به شخصیت‌های تاریخی و اساطیری برای مستند کردنِ آموزه‌های اخلاقی و عرفانی.

استعاره سخن به مثابه مرکب، کلید، شمشیر، خار و شکر

شاعر با به کارگیری تشبیهاتِ متضاد، ماهیتِ دوگانه زبان (سازنده یا مخرب) را تبیین کرده است.

تمثیل لوح محفوظ، نامه خدا در آسمان‌ها

تشبیه جهانِ خلقت به کتابی که انسان باید سوادِ خواندنِ آن را از طریقِ حکمت بیاموزد.

ایهام مرکب، جانوران، بیع و شری

استفاده از واژگانی که هم معنای ظاهری و هم معنای عمیقِ فلسفی (در چارچوبِ جهان‌بینیِ اسماعیلی) دارند.