دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۴

ناصرخسرو
جهان بازی گری داند مکن با این جهان بازی که در مانی به دام او اگرچه تیز پر بازی
برآوردم چو کاخی خوب و اکنون می فرود آرد برآورده فرود آری نباشد کار جز بازی
چه باشد بازی آن باشد که ناید هیچ حاصل زو تو پس، پورا، به روز و شب پس بازی همی تازی؟
به چنگ باز گیتی در چو بازت گشت سر پیسه کنونت باز یابد گشت از این بازی و طنازی
نشیبی بود برنائی سرافرازان همی رفتی فراز پیری آمد پیشت اکنون سر نیفرازی
جوانی چون نشیبت بود ازان تازان همی رفتی کنون پیری فراز توست ازان خوش خوش همی یازی
همی لافی که من هنگام برنائی چنین کردم چه چیزستت کنون حاصل؟ نبوده چیز چون نازی؟
چرا هنگام چیز و ناز پس چیزی نیلفغدی که بگرفتیت دستی وقت بی چیزی و بی نازی
همه احوال دنیائی چنان ماهی است در دریا به دریا در تو را ملکی نباشد ماهی، ای غازی
چو روی دهر زی بازی طرازیدن همی بینی سزد گر زو بتابی روی و کار خویش بطرازی
نپردازد به کار تو تن و جان فریبنده اگر مر علم و طاعت را تو جان و تن نپردازی
همی این چرخ بی انجام عمرت را بینجامد پس اکنون گر تو کار دین نیاغازی کی آغازی؟
زنا و مسخره و جور و محال و غیبت و دزدی دروغ و مکر و غش و کبر و طراری و غمازی
ز سیرت های دیوان است، اندر نارت اندازد اگر زینها برون ناری سر و یک سوش نندازی
تورا دانش به تکلیف است و نادانی طبیعی، زین همی با تو بسازد جهل چون با جهل درسازی
چو دل با جهل یکی شد جدائی شان ز یکدیگر بدان باشد که دل را به آتش پرهیز بگدازی
چرا در جستن دانش نگیرد آزت، ای نادان، اگر در جستن چیزی که آنت نیست با آزی؟
همی تازی به مجلس ها که من تازی نکو دانم ز بهر علم فرقان است عزیز، ای بی خرد، تازی
خزینهٔ علم فرقان است، اگر نه بر هوائی تو که بردت پس هوازی جز هوا زی شعر اهوازی؟
خزینهٔ راز یزدان اینکه فرقان است ازان خوار است به سوی تو که تو با دیو حیلت ساز در رازی
گر انبازی به دین اندر ز حیلت گر جدا گردی وگر نه مر مرا با تو به دین در نیست انبازی
تو حیلت ساز کی سازی به دل با من به دین اندر؟ که من چون چاه سربازم و تو چون چاه صد بازی
از این لافندگان واواز جویان بگسل ای حجت که تو مرد حق و زهدی نه مرد لاف و آوازی
تو را زین جاهلان آن بس که رنجی نایدت زیشان سخن کوتاه کن زیشان نه از چاچی نه از رازی
ترا دیبای عنبر بوی گلرنگ است در خاطر همی کن عرضه بر دانا که عطاری و بزازی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر دربردارنده مضامین حکمی، اخلاقی و انتقادی است که با زبانی صریح و کوبنده، ماهیت فریبنده و گذرای جهان مادی را به تصویر می‌کشد. شاعر با رویکردی زاهدانه، زندگی را به بازی بی‌حاصلی تشبیه می‌کند که انسان‌های غافل در آن سرگرم شده و فرصت‌های گران‌بهای عمر خود را برای امیال دنیوی و پوچ از دست می‌دهند.

در بخش دوم، شاعر با تکیه بر جایگاه خود به عنوان «حجت» (پیشوای دینی)، مخاطب را از نادانی، کبر، و آلودگی‌های اخلاقی برحذر می‌دارد و او را به سوی حقیقتِ «فرقان» (قرآن) و دانشِ راستین فرامی‌خواند. پیام اصلی، دعوت به بیداری، دوری از تزویر و تلاش برای نجات جان از آتش جهل و گناه پیش از پایان یافتن فرصت زندگی است.

معنای روان

جهان بازی گری داند مکن با این جهان بازی که در مانی به دام او اگرچه تیز پر بازی

جهان، فریبکار و بازی‌گر است؛ تو نیز با آن درنیفت و بازی نکن، چرا که اگر حتی در زیرکی و تندروی، پرنده‌ای تیزبال باشی، سرانجام در دام آن گرفتار خواهی شد.

نکته ادبی: بازی‌گری در اینجا کنایه از مکر و فریب‌کاریِ دنیاست.

برآوردم چو کاخی خوب و اکنون می فرود آرد برآورده فرود آری نباشد کار جز بازی

من با تلاش فراوان کاخی زیبا برای خود ساختم و اکنون (دنیا) آن را ویران می‌کند؛ ساختن و خراب کردن، کاری جز بازی و سرگرمی نیست.

نکته ادبی: برآوردم به معنای ساختن و بنا کردن است.

چه باشد بازی آن باشد که ناید هیچ حاصل زو تو پس، پورا، به روز و شب پس بازی همی تازی؟

بازی واقعی آن است که هیچ نتیجه و حاصل مفیدی از آن به دست نیاید؛ ای فرزند، تو چرا شب و روز در پی این بازیِ بی‌حاصل می‌دوی؟

نکته ادبی: پورا به معنای فرزند یا پسر است.

به چنگ باز گیتی در چو بازت گشت سر پیسه کنونت باز یابد گشت از این بازی و طنازی

هنگامی که دنیا همانند باز شکاری تو را شکار کرد و سرت را با پیری (سفیدی مو) نشان‌دار کرد، آنگاه خواهی دانست که این بازی و طنازی چه عاقبتی دارد.

نکته ادبی: سر پیسه کنایه از پیری و سپید شدن موی سر است.

نشیبی بود برنائی سرافرازان همی رفتی فراز پیری آمد پیشت اکنون سر نیفرازی

جوانی همچون سراشیبی بود که سرافرازان در آن به سرعت می‌گذشتند، اما اکنون که به سربالایی پیری رسیده‌ای، دیگر نمی‌توانی سر خود را با غرور بلند کنی.

نکته ادبی: نشیب به معنای سراشیبی و آسانی و فراز به معنای سربالایی و سختی است.

جوانی چون نشیبت بود ازان تازان همی رفتی کنون پیری فراز توست ازان خوش خوش همی یازی

چون جوانی برایت سراشیبی بود، به سرعت در آن می‌تاختی؛ اکنون که پیری همچون سربالایی پیش روی توست، به همین دلیل به سختی و آهستگی حرکت می‌کنی.

نکته ادبی: یازی (از مصدر یازیدن) در اینجا به معنای حرکت کردن و پیش رفتن است.

همی لافی که من هنگام برنائی چنین کردم چه چیزستت کنون حاصل؟ نبوده چیز چون نازی؟

هنوز هم لاف می‌زنی که در دوران جوانی چنین و چنان کردم؟ اکنون چه دستاوردی داری؟ مگر نه این است که وقتی چیزی نداری، دیگر جای نازیدن و غرور نیست؟

نکته ادبی: نازیدن در اینجا به معنای تکبر و فخر فروختن است.

چرا هنگام چیز و ناز پس چیزی نیلفغدی که بگرفتیت دستی وقت بی چیزی و بی نازی

چرا در آن هنگام که دارایی و توانایی داشتی، توشه‌ای برای آخرت نیندوختی؟ تا اکنون که بی‌پشتوانه و درمانده شده‌ای، دستت را بگیرند و یاری‌ات کنند.

نکته ادبی: نیلفغدی (از ریشه افکندن) در اینجا به معنای ذخیره کردن یا اندوختن است.

همه احوال دنیائی چنان ماهی است در دریا به دریا در تو را ملکی نباشد ماهی، ای غازی

همه احوال دنیا همچون ماهیِ درون دریاست (که به دست نمی‌آید)؛ ای جنگجو، در این دریا، تو صاحب ملکی نیستی که بتوانی آن را تصاحب کنی.

نکته ادبی: غازی به معنای جنگجو و کسی است که به جنگ کفار می‌رود.

چو روی دهر زی بازی طرازیدن همی بینی سزد گر زو بتابی روی و کار خویش بطرازی

از آنجا که می‌بینی دنیا فقط به دنبال بازی و فریب‌کاری است، شایسته است که از آن روی بگردانی و به سامان دادن کار خود بپردازی.

نکته ادبی: طرازیدن به معنای آراستن و ترتیب دادن است.

نپردازد به کار تو تن و جان فریبنده اگر مر علم و طاعت را تو جان و تن نپردازی

دنیا که فریب‌دهنده جان و تن توست، به کار تو نمی‌رسد؛ مگر اینکه تو جان و توان خود را صرفِ دانش و طاعتِ پروردگار کنی.

نکته ادبی: نپردازد در اینجا به معنای توجه نکردن و وقت نگذاشتن است.

همی این چرخ بی انجام عمرت را بینجامد پس اکنون گر تو کار دین نیاغازی کی آغازی؟

این روزگارِ بی‌انتها، عمر تو را به پایان می‌رساند؛ پس اگر اکنون کارِ دین را آغاز نکنی، دیگر کی می‌خواهی شروع کنی؟

نکته ادبی: بینجامد به معنای به انجام رساندن و پایان دادن است.

زنا و مسخره و جور و محال و غیبت و دزدی دروغ و مکر و غش و کبر و طراری و غمازی

زنا، مسخره کردن، ستم، کارهای بی‌منطق، غیبت، دزدی، دروغ، فریب، حرام‌خواری، تکبر، کلاه‌برداری و سخن‌چینی، همه از این دسته‌اند.

نکته ادبی: طراری به معنای دزدی و کلاه‌برداری است.

ز سیرت های دیوان است، اندر نارت اندازد اگر زینها برون ناری سر و یک سوش نندازی

این‌ها خوی و سیرت دیوان است و اگر تو این‌ها را از خود دور نکنی و به یک سو نیندازی، تو را در آتش جهنم خواهند افکند.

نکته ادبی: نار به معنای آتش است.

تورا دانش به تکلیف است و نادانی طبیعی، زین همی با تو بسازد جهل چون با جهل درسازی

دانش برای تو یک تکلیف است، اما نادانی جزء طبیعت تو شده است؛ به همین دلیل است که وقتی با نادانی خو می‌گیری، جهل با تو سازگار می‌شود.

نکته ادبی: تکلیف در اینجا به معنای وظیفه شرعی و عقلانی است.

چو دل با جهل یکی شد جدائی شان ز یکدیگر بدان باشد که دل را به آتش پرهیز بگدازی

وقتی دل با نادانی یکی شد، تنها راه جدایی این دو از یکدیگر آن است که دل را با آتش پرهیزگاری گداخته و پاک کنی.

نکته ادبی: آتش پرهیز استعاره از ریاضت و پارسایی است.

چرا در جستن دانش نگیرد آزت، ای نادان، اگر در جستن چیزی که آنت نیست با آزی؟

ای نادان، چرا وقتی در جستجوی چیزی هستی که متعلق به تو نیست و به کار نمی‌آید با حرص و آز به دنبالش می‌روی، اما در جستجوی دانش، طمع و اشتیاقی نداری؟

نکته ادبی: آز به معنای حرص و طمع است.

همی تازی به مجلس ها که من تازی نکو دانم ز بهر علم فرقان است عزیز، ای بی خرد، تازی

در مجالس لاف می‌زنی که من زبان عربی را خوب می‌دانم؛ ای بی‌خرد، زبان عربی برای درک معارف قرآن ارزشمند است، نه برای فخر فروشی.

نکته ادبی: تازی به معنای زبان عربی است.

خزینهٔ علم فرقان است، اگر نه بر هوائی تو که بردت پس هوازی جز هوا زی شعر اهوازی؟

قرآن گنجینه دانش است، مگر اینکه تو پیرو هوای نفس باشی؛ که اگر چنین باشد، جز هوس‌بازی و اشعار بیهوده، چه چیزی از تو باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: فرقان نام دیگر قرآن است که به معنای جداکننده حق از باطل است.

خزینهٔ راز یزدان اینکه فرقان است ازان خوار است به سوی تو که تو با دیو حیلت ساز در رازی

از آنجا که تو با دیوِ حیله و تزویر هم‌راز شده‌ای، گنجینه اسرار الهی (قرآن) در نظر تو خوار و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: دیو حیلت‌ساز استعاره از نفس اماره و وسوسه‌های شیطانی است.

گر انبازی به دین اندر ز حیلت گر جدا گردی وگر نه مر مرا با تو به دین در نیست انبازی

اگر از حیله و نیرنگ دست بشویی، می‌توانی در دین با من همراه شوی؛ وگرنه، من و تو در راه دین هیچ همراهی و اشتراکی نداریم.

نکته ادبی: انبازی به معنای شریک بودن است.

تو حیلت ساز کی سازی به دل با من به دین اندر؟ که من چون چاه سربازم و تو چون چاه صد بازی

تو چطور می‌خواهی در دین با من روراست باشی؟ من مانند چاهی هستم که درِ آن باز است و هیچ پنهان‌کاری ندارم، اما تو مانند چاهی پر از حیله و ترفندی.

نکته ادبی: چاه سرباز کنایه از صداقت و شفافیت است.

از این لافندگان واواز جویان بگسل ای حجت که تو مرد حق و زهدی نه مرد لاف و آوازی

ای حجت، از این لاف‌زنانِ بیهوده‌گو دوری کن؛ چرا که تو مردِ حق و پارسایی هستی، نه مردِ لاف‌زنی و سر و صدا.

نکته ادبی: حجت لقب شاعر (ناصرخسرو) است که در اینجا خودش را خطاب قرار می‌دهد.

تو را زین جاهلان آن بس که رنجی نایدت زیشان سخن کوتاه کن زیشان نه از چاچی نه از رازی

همین قدر برای تو از این جاهلان کافی است که از آن‌ها آسیبی به تو نرسد؛ سخن کوتاه کن و از هیچ‌کدامشان (چه اهل چاچ و چه اهل ری) یاد مکن.

نکته ادبی: چاچی و رازی اشاره به مردم مناطق چاچ و ری است که در اینجا برای تعمیم استفاده شده است.

ترا دیبای عنبر بوی گلرنگ است در خاطر همی کن عرضه بر دانا که عطاری و بزازی

تو پارچه‌های دیبای خوش‌بویِ رنگین را در ذهن خود پرورانده‌ای (خیالات باطل) و آن را نزد دانایان عرضه می‌کنی، گویی که عطار یا بزازی و می‌خواهی کالای بی‌ارزش خود را بفروشی.

نکته ادبی: بزازی کنایه از فروشندگی کالای کم‌ارزش دنیوی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جهان بازی گری داند

تشبیه دنیا به انسانی بازی‌گر و فریبکار که انسان‌ها را به بازی می‌گیرد.

کنایه سر پیسه

کنایه از پیری و سفید شدن موهای سر که نشانه نزدیک شدن به مرگ است.

تضاد نشیب و فراز

استفاده از تضاد برای نشان دادن تفاوت دوران جوانی (آسانی) و پیری (سختی).

تمثیل ماهی در دریا

تمثیلی برای نشان دادن دست‌نیافتنی بودن و بی‌حاصل بودنِ ثروت‌های دنیوی.

تشبیه چاه سرباز و چاه صد بازی

تشبیه خود به چاهی شفاف و مخاطب به چاهی پر از حیله برای نشان دادن تفاوت صداقت و تزویر.