دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۶

ناصرخسرو
بگذر ای باد دل افروز خراسانی بر یکی مانده به یمگان دره زندانی
اندر این تنگی بی راحت بنشسته خالی از نعمت وز ضیعت و دهقانی
برده این چرخ جفا پیشه به بیدادی از دلش راحت وز تنش تن آسانی
دل پراندوه تر از نار پر از دانه تن گدازنده تر از نال زمستانی
داده آن صورت و آن هیکل آبادان روی زی زشتی و آشفتن و ویرانی
گشته چون برگ خزانی ز غم غربت آن رخ روشن چون لالهٔ نعمانی
روی بر تافته زو خویش چو بیگانه دستگیریش نه جز رحمت یزدانی
بی گناهی شده همواره برو دشمن ترک و تازی و عراقی و خراسانی
بهنه جویان و جزین هیچ بهانه نه که تو بد مذهبی و دشمن یارانی
چه سخن گویم من با سپه دیوان؟ نه مرا داد خداوند سلیمانی
پیش نایند همی هیچ مگر کز دور بانگ دارند همی چون سگ کهدانی
از چنین خصم یکی دشت نیندیشم به گه حجت، یارب تو همی دانی
لیکن از عقل روا نیست که از دیوان خویشتن را نکند مرد نگه بانی
مرد هشیار سخن دان چه سخن گوید با گروهی همه چون غول بیابانی؟
که بود حجت بیهوده سوی جاهل پیش گوساله نشاید که قران خوانی
نکند با سفها مرد سخن ضایع نان جو را که دهد زیرهٔ کرمانی؟
آن همی گوید امروز مرا بد دین که بجز نام نداند ز مسلمانی
ای نهاده بر سر اندر کله دعوی جانت پنهان شده در قرطه نادانی
به که باید گرویدن زپس ازاحمد؟ چیست نزد تو برین حجت برهانی؟
تو چه دانی که بود آنکه خر لنگت تو همی براثر استر او رانی؟
چون تو بدبخت فضولی نه چو گمراهان انده جهل خوری و غم حیرانی
سخت بی پشت بوند و ضعفا قومی که تو پشت و سپه و قوت ایشانی
چون نکوشی که بپوشی شکم و عورت دیگران را چه دهی خیره گریبانی؟
گر کسی دیبا پوشد تو چرا نازی چو خود اندر سلب ژنده و خلقانی؟
بر تن خویش تو را قرطه کرباسی به چو بر خالت دیبای سپاهانی
فضل یاران نکند سود تو را فردا چو پدید آید آن قوت پنهانی
هیچ از آن فضل ندادند تو را بهری یا سزاوار ندیدندت و ارزانی
پیش من چون بنجنبدت زبان هرگز؟ خیره پیش ضعفا ریش همی لانی
خرداومند سخن دان به تو برخندد چو مر آن بی خردان را تو بگریانی
گر تو را یاران زهاد وبزرگان اند چون تو بر سیرت وبر سنت دیوانی؟
سیرت راه زنان داری لیکن تو جز که بستان و زر و ضیعت نستانی
روز با روزه و با ناله و تسبیحی شب با مطرب و با باده ریحانی
باده پخته حلال است به نزد تو که تو بر مذهب بو یوسف و نعمانی
کتب حیلت چون آب ز بر داری مفتی بلخ و نیشابور و هری زانی
بر کسی چون ز قضا سخت شود بندی تو مر آن را به یکی نکته بگردانی
با چنین حکم مخالف که همی بینی تو فرومایه پدرزاده شیطانی
تا به گفتاری پربار یکی نخلی چون به فعل آئی پرخار مغیلانی
من از استاد تو دیو و ز تو بیزارم گفتم اینک سخن کوته و پایانی
روی زی حضرت آل نبی آوردم تا بدادند مرا نعمت دوجهانی
اگر او خانه و از اهل جدا ماندم جفت گشته ستم با حکمت لقمانی
پیش داعی من امروز چو افسانه است حکمت ثابت بن قرهٔ حرانی
داغ مستنصر بالله نهاده ستم بر برو سینه و بر پهنهٔ پیشانی
آن خداوند که صد شکر کند قیصر گر به باب الذهب آردش به دربانی
فضل دارد چو فلک بر زمی از فخرش سنگ درگاهش بر لعل بدخشانی
میرزاده است و ملک زاده به درگاهش بسی از رازی وز خانه و سامانی
که بدان حضرت جدان و نیاکان شان پیش ازین آمده بودند به مهمانی
این چنین احسان بر خلق کرا باشد جز کسی را که ندارد ز جهان ثانی؟
ای به ترکیب شریف تو شده حاصل غرض ایزدی از عالم جسمانی
نور از اقبال و ز سلطان تو می جوید چون بتابد ز شرف کوکب سرطانی
آنکه عاصی شد مر جد تو آدم را چون تو را دید بسی خورد پشیمانی
گر بدو بنگری امروز یکی لحظت طاعتی گردد و بیچاره و فرمانی
گیتی امید به اقبال تو می دارد که ازو گرد به شمشیر بیوشانی
چو بدو بنگری آنگاه به صلح آید این خلاف از همه آفاق و پریشانی
چو به بغداد فروآئی پیش آرد دیو عباسی فرزند به قربانی
سنگ یمگان دره زی من رهی طاعت فضلها دارد بر لولوی عمانی
نعمت عالم باقی چو مرا دادی چه براندیشم ازاین بی مزهٔ فانی؟

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتابی از دوران تبعید ناصرخسرو در دره یمگان است که در آن، شاعر با لحنی آمیخته به گلایه و صلابت، از تنهایی و غربت خود سخن می‌گوید. او با تیزبینیِ خردمندانه، نقاب از چهره‌ی دشمنانِ ریاکار و عالمانِ جاهلِ زمانه‌اش برمی‌دارد و تضاد میان ادعاهای دینی آنان و عملکردهای آلوده به دنیایشان را به نقد می‌کشد.

شاعر در این منظومه، به جای پذیرش انفعال در برابر تهمت‌های بدعت و کفر، با تکیه بر حکمت و دانش خود و پناه جستن به ساحتِ حامیِ بزرگ (مستنصر بالله)، برتریِ اندیشه و استواریِ عقیدتی خود را در برابرِ خشمِ غوغا‌سالاران به اثبات می‌رساند.

معنای روان

بگذر ای باد دل افروز خراسانی بر یکی مانده به یمگان دره زندانی

ای بادی که از خراسان می‌آیی، بر من که در دره یمگان گرفتار و زندانی شده‌ام، بوز و بگذر.

نکته ادبی: دل‌افروز صفتِ فاعلی به معنای شادی‌بخش؛ یمگان نام مکانی در بدخشان که تبعیدگاه شاعر بود.

اندر این تنگی بی راحت بنشسته خالی از نعمت وز ضیعت و دهقانی

در این جایگاه تنگ و عاری از آسایش نشسته‌ام و از هیچ‌گونه مال و ثروت یا شغل و کشاورزی بهره‌ای ندارم.

نکته ادبی: ضیعت به معنای آب و ملک و زمین کشاورزی است.

برده این چرخ جفا پیشه به بیدادی از دلش راحت وز تنش تن آسانی

این روزگارِ ستمکار، به ناحق از دلش آرامش و از جسمش راحتی را گرفته است.

نکته ادبی: چرخ جفا پیشه استعاره از تقدیر و روزگار بدفرجام است.

دل پراندوه تر از نار پر از دانه تن گدازنده تر از نال زمستانی

دلش از اندوه، لبریزتر از دانه‌های انار است و جسمش از غم و رنج، لاغرتر و ناتوان‌تر از ناله‌های فصل زمستان شده است.

نکته ادبی: تشبیه دل به انارِ پردانه برای نشان دادن انبوهی غم.

داده آن صورت و آن هیکل آبادان روی زی زشتی و آشفتن و ویرانی

این روزگار، آن چهره و بدنِ سلامت و آراسته را به زشتی و پریشانی و ویرانی کشانده است.

نکته ادبی: هیکل آبادان کنایه از سلامت و تناسب اندام است.

گشته چون برگ خزانی ز غم غربت آن رخ روشن چون لالهٔ نعمانی

آن رخساره‌ی زیبا و درخشان مانند گل، اکنون از غم غربت، همچون برگ پاییزی پژمرده و زرد شده است.

نکته ادبی: لاله نعمانی کنایه از زیبایی و سرخی چهره است.

روی بر تافته زو خویش چو بیگانه دستگیریش نه جز رحمت یزدانی

خویشاوندان و دوستانش مانند بیگانگان از او دوری کرده‌اند و هیچ یاوری جز لطف و رحمت خداوند برایش باقی نمانده است.

نکته ادبی: دستگیری به معنای یاری و حمایت است.

بی گناهی شده همواره برو دشمن ترک و تازی و عراقی و خراسانی

گروه‌های مختلف از اقوام ترک، تازی، عراقی و خراسانی، همگی با اینکه گناهی نکرده‌ام، دشمن من شده‌اند.

نکته ادبی: تنوع اقوام نشان‌دهنده عمق انزوا و گستردگی دشمنی‌هاست.

بهنه جویان و جزین هیچ بهانه نه که تو بد مذهبی و دشمن یارانی

آن‌ها پیوسته بهانه‌جویی می‌کنند و دلیلی جز این ندارند که تو دین درستی نداری و دشمنِ یارانِ مایی.

نکته ادبی: بهنه جویان معادل بهانه‌جویان است.

چه سخن گویم من با سپه دیوان؟ نه مرا داد خداوند سلیمانی

من با این سپاهِ دیو‌صفت و نادان چه بگویم؟ چرا که خداوند قدرتِ سلطنت و نفوذِ سلیمان را به من نداده است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سلیمان که بر دیوان و پریان تسلط داشت.

پیش نایند همی هیچ مگر کز دور بانگ دارند همی چون سگ کهدانی

هیچ‌کدام از آن‌ها نزدیک نمی‌آیند، مگر اینکه از دور پارس کنند، درست مانند سگ‌های نگهبانِ انبارِ غله.

نکته ادبی: کهدان به معنی انبار غله و جایگاه کاه است.

از چنین خصم یکی دشت نیندیشم به گه حجت، یارب تو همی دانی

ای خدا، تو می‌دانی که در هنگام بحث و گفت‌وگو، من از دشتِ وسیعی از چنین دشمنان نادانی هیچ ترسی ندارم.

نکته ادبی: حجت به معنای دلیل و برهان قاطع است.

لیکن از عقل روا نیست که از دیوان خویشتن را نکند مرد نگه بانی

اما از نظر عقل پذیرفته نیست که انسان در برابرِ دیوان و آدم‌های پست، از خود مراقبت نکند.

نکته ادبی: دیوان در اینجا استعاره از افراد نادان و بدسرشت است.

مرد هشیار سخن دان چه سخن گوید با گروهی همه چون غول بیابانی؟

فرد خردمند و اهل سخن، با گروهی که همگی مانند غول‌های بیابان بی‌فکر و وحشی هستند، چه حرفی می‌تواند بزند؟

نکته ادبی: غول بیابانی کنایه از نادانی و وحشی‌گری است.

که بود حجت بیهوده سوی جاهل پیش گوساله نشاید که قران خوانی

ارائه دلیل و برهان برای جاهلان بیهوده است؛ چرا که نباید برای گوساله، قرآن خواند (چون نمی‌فهمد).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که سخن حق را نباید نزد نادان گفت.

نکند با سفها مرد سخن ضایع نان جو را که دهد زیرهٔ کرمانی؟

انسانِ خردمند نباید سخنش را نزد افراد سفیه هدر دهد؛ چه کسی نان جوِ ساده را با زیره کرمانی (چاشنی گران) می‌خورد؟

نکته ادبی: استعاره از هدر دادنِ کلام ارزشمند برای افراد بی‌لیاقت.

آن همی گوید امروز مرا بد دین که بجز نام نداند ز مسلمانی

کسی که از مسلمانی جز نامش چیزی نمی‌داند، امروز مرا بی‌دین خطاب می‌کند.

نکته ادبی: طعنه به ریاکاری که ظاهر دین را دارد اما حقیقت را نمی‌شناسد.

ای نهاده بر سر اندر کله دعوی جانت پنهان شده در قرطه نادانی

ای کسی که با ادعاهای بزرگ کلاه بر سر گذاشته‌ای، حقیقت وجودت در لباس نادانی پنهان شده است.

نکته ادبی: قرطه به معنای پیراهن و جامه است.

به که باید گرویدن زپس ازاحمد؟ چیست نزد تو برین حجت برهانی؟

پس از پیامبر (ص)، به چه کسی باید گروید؟ تو چه دلیل و برهان قطعی در این مورد نزد خود داری؟

نکته ادبی: اشاره به مباحث کلامی و جانشینی پیامبر.

تو چه دانی که بود آنکه خر لنگت تو همی براثر استر او رانی؟

تو اصلاً نمی‌دانی آن کسی که خرِ لنگِ تو را راه می‌برد کیست، در حالی که تو پشت سرِ استرِ او حرکت می‌کنی.

نکته ادبی: کنایه از نادانیِ مدعی که رهبر واقعی را نمی‌شناسد.

چون تو بدبخت فضولی نه چو گمراهان انده جهل خوری و غم حیرانی

چون تو فردی بدبخت و فضول هستی، نه مانند گمراهانِ معمولی، بلکه در جهل و حیرتِ خود غرق شده‌ای.

نکته ادبی: فضولی به معنای دخالت در امور غیرمرتبط است.

سخت بی پشت بوند و ضعفا قومی که تو پشت و سپه و قوت ایشانی

گروهی از ضعفا که تو گمان می‌کنی پشت و پناه و قدرت آن‌ها هستی، خودشان بسیار ناتوان و بی‌یاورند.

نکته ادبی: نقد به کسانی که به جایگاه پوشالی خود می‌نازند.

چون نکوشی که بپوشی شکم و عورت دیگران را چه دهی خیره گریبانی؟

وقتی برای پوشاندن بدن خود تلاش نمی‌کنی، چرا بی‌دلیل دیگران را سرزنش می‌کنی و ایراد می‌گیری؟

نکته ادبی: کنایه به کسی که خودش در فقر و بی‌حرمتی است اما مدعی دیگران است.

گر کسی دیبا پوشد تو چرا نازی چو خود اندر سلب ژنده و خلقانی؟

اگر کسی لباس دیبا (ابریشم) می‌پوشد، تو چرا به آن می‌نازی، در حالی که خودت در لباس کهنه و پاره‌پوره‌ای؟

نکته ادبی: سلب به معنای لباس و جامه است.

بر تن خویش تو را قرطه کرباسی به چو بر خالت دیبای سپاهانی

لباس کرباسیِ (ساده) بر تن خودت، بهتر از پوشیدنِ لباس دیبای اصفهانی است که لایق تو نیست.

نکته ادبی: سپاهانی منسوب به اصفهان که مرکز تولید دیبا بود.

فضل یاران نکند سود تو را فردا چو پدید آید آن قوت پنهانی

فضل و دانشِ یاران، فردا (در روز قیامت) به تو سودی نمی‌رساند، وقتی که آن قدرت و حقیقت پنهانی آشکار شود.

نکته ادبی: اشاره به روز رستاخیز و بیهودگیِ ادعاهای توخالی.

هیچ از آن فضل ندادند تو را بهری یا سزاوار ندیدندت و ارزانی

از آن دانش و فضل هیچ نصیبی به تو نرسیده است، یا اینکه تو را شایسته و لایقِ آن ندیدند.

نکته ادبی: تأکید بر عدم صلاحیت مخاطب در درک حقایق.

پیش من چون بنجنبدت زبان هرگز؟ خیره پیش ضعفا ریش همی لانی

چرا در حضور من زبان به سخن نمی‌گشایی؟ ولی در برابر افراد ضعیف، بیهوده زبان‌درازی و تندی می‌کنی؟

نکته ادبی: ریش لانی کنایه از زبان‌درازی و بدگویی است.

خرداومند سخن دان به تو برخندد چو مر آن بی خردان را تو بگریانی

انسانِ خردمند و اهل سخن به تو می‌خندد، هنگامی که آن بی‌خردان را با حرف‌هایت می‌گریانی.

نکته ادبی: تقابل خردمند و جاهل.

گر تو را یاران زهاد وبزرگان اند چون تو بر سیرت وبر سنت دیوانی؟

اگر یارانت زاهدان و بزرگان هستند، پس چرا سیرت و رفتارِ تو مانند دیوان است؟

نکته ادبی: تناقض‌گویی مخاطب را برملا می‌کند.

سیرت راه زنان داری لیکن تو جز که بستان و زر و ضیعت نستانی

رفتارت مانند راهزنان است، هرچند که در ظاهر ادعای زهد داری و تنها به دنبال جمع‌آوری باغ و مال و ملک هستی.

نکته ادبی: نقد تضاد بین ادعای زهد و حرص دنیوی.

روز با روزه و با ناله و تسبیحی شب با مطرب و با باده ریحانی

روزها با روزه و ناله و تسبیح خود را نشان می‌دهی، اما شب‌ها با مطرب و شرابِ خوش‌بو مشغول عیاشی هستی.

نکته ادبی: تضاد شب و روز برای نشان دادن نفاق.

باده پخته حلال است به نزد تو که تو بر مذهب بو یوسف و نعمانی

نزد تو شراب پخته حلال است، چون تو پیرو مذهب ابویوسف و نعمانی (ابوحنیفه) هستی.

نکته ادبی: اشاره به اختلاف فتوا در مورد نبیذ/شراب در فقه حنفی.

کتب حیلت چون آب ز بر داری مفتی بلخ و نیشابور و هری زانی

کتاب‌های فریب و حیلت را مثل آب حفظ هستی و خود را مفتیِ شهرهای بلخ و نیشابور و هرات می‌دانی.

نکته ادبی: کتب حیلت کنایه از فقاهتِ ظاهری برای دور زدن احکام.

بر کسی چون ز قضا سخت شود بندی تو مر آن را به یکی نکته بگردانی

وقتی کارِ کسی به قضا و قدر گره می‌خورد، تو با یک نکته‌سنجیِ ظاهری، حکمِ او را تغییر می‌دهی.

نکته ادبی: انتقاد از بازی با احکام شرعی.

با چنین حکم مخالف که همی بینی تو فرومایه پدرزاده شیطانی

با چنین حکم‌های متناقض و مخالفی که داری، ای انسان پست، تو فرزندِ شیطان هستی.

نکته ادبی: فرومایه به معنی پست و حقیر.

تا به گفتاری پربار یکی نخلی چون به فعل آئی پرخار مغیلانی

در گفتار مانند درختی پربار هستی، اما در عمل مانند درختِ خاردارِ مغیلان (بی‌ثمر و آزاردهنده) عمل می‌کنی.

نکته ادبی: تضاد ظاهرِ آراسته و باطنِ گزنده.

من از استاد تو دیو و ز تو بیزارم گفتم اینک سخن کوته و پایانی

من از استادت (که دیو است) و از خودِ تو بیزارم؛ سخنم را کوتاه کردم و به پایان رساندم.

نکته ادبی: انزجارِ نهایی از دشمنانِ فکری.

روی زی حضرت آل نبی آوردم تا بدادند مرا نعمت دوجهانی

من به سوی حضرت آل نبی (ص) رو آوردم تا نعمت‌های دنیا و آخرت را به من بخشیدند.

نکته ادبی: اشاره به عقاید اسماعیلیِ شاعر و ارادت به اهل بیت.

اگر او خانه و از اهل جدا ماندم جفت گشته ستم با حکمت لقمانی

اگرچه از خانه و خانواده جدا ماندم، اما ستمِ روزگار با حکمتِ لقمان برایم جفت و همراه شد.

نکته ادبی: حکمت لقمانی کنایه از دانایی و صبر در سختی.

پیش داعی من امروز چو افسانه است حکمت ثابت بن قرهٔ حرانی

امروزه نزد داعیِ من، فلسفه و حکمتِ ثابت بن قره‌ی حرانی، چیزی شبیه به افسانه و قصه است.

نکته ادبی: ثابت بن قره دانشمند و فیلسوف مشهور که آثارش نزد عارفان اسماعیلی کوچک شمرده می‌شد.

داغ مستنصر بالله نهاده ستم بر برو سینه و بر پهنهٔ پیشانی

نشانِ افتخارِ مستنصر بالله (خلیفه فاطمی) بر پیشانی و چهره‌ام نقش بسته است.

نکته ادبی: مستنصر بالله از خلفای فاطمی که شاعر او را امامِ خود می‌دانست.

آن خداوند که صد شکر کند قیصر گر به باب الذهب آردش به دربانی

آن بزرگواری که قیصر (روم) هم اگر به دربانِ او برسد و بخواهد اجازه ورود بگیرد، صدبار شکر می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به عظمت و اقتدار خلیفه فاطمی.

فضل دارد چو فلک بر زمی از فخرش سنگ درگاهش بر لعل بدخشانی

فضل و برتریِ او بر زمین از روی فخر است؛ چنان که سنگِ درگاهش از لعلِ بدخشان باارزش‌تر است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن کرامت خلیفه.

میرزاده است و ملک زاده به درگاهش بسی از رازی وز خانه و سامانی

در درگاهِ او میرزادگان و ملک‌زادگانِ بسیاری از شهرها (مانند ری و دیگر جاها) حضور دارند.

نکته ادبی: اشاره به شکوه دربار فاطمیان.

که بدان حضرت جدان و نیاکان شان پیش ازین آمده بودند به مهمانی

که اجداد و نیاکانِ آن‌ها پیش از این به مهمانیِ این درگاه آمده بودند.

نکته ادبی: اشاره به اصالت و قدمتِ مراجعانِ دربارِ فاطمی.

این چنین احسان بر خلق کرا باشد جز کسی را که ندارد ز جهان ثانی؟

این‌چنین بخشش و احسانی به خلق، جز از کسی که در جهان مانند و دومی ندارد، برنمی‌آید.

نکته ادبی: ستایشِ بی‌همتاییِ ممدوح.

ای به ترکیب شریف تو شده حاصل غرض ایزدی از عالم جسمانی

ای کسی که در ترکیبِ وجودِ شریفِ تو، هدفِ خداوند از خلقتِ عالمِ جسمانی تحقق یافته است.

نکته ادبی: نگاهِ عرفانی-فلسفی به جایگاه امام.

نور از اقبال و ز سلطان تو می جوید چون بتابد ز شرف کوکب سرطانی

نور از اقبال و دولتِ تو می‌تابد، همان‌گونه که وقتی ستاره‌ی سرطان از شرف می‌تابد (و درخشان می‌شود).

نکته ادبی: کوکب سرطانی اصطلاح نجومی.

آنکه عاصی شد مر جد تو آدم را چون تو را دید بسی خورد پشیمانی

آن‌کسی که با پدرت (آدم) دشمنی کرد، وقتی تو را دید، از شدتِ پشیمانی و حسرت رنج کشید.

نکته ادبی: تلمیح به داستان ابلیس و آدم و برتریِ مقامِ نورانیِ امام.

گر بدو بنگری امروز یکی لحظت طاعتی گردد و بیچاره و فرمانی

اگر حتی لحظه‌ای به او نگاه کنی، در برابر هیبت و عظمت او، سرکش‌ترین موجود نیز رام، مطیع و فرمان‌بردار می‌شود.

نکته ادبی: طاعتی در این سیاق به معنای بنده و تسلیم‌شونده است.

گیتی امید به اقبال تو می دارد که ازو گرد به شمشیر بیوشانی

تمام جهان امید خود را به بخت بلند تو بسته است تا با قدرت شمشیرت، گرد و غبار فتنه و آشوب را از رخسار روزگار پاک کنی.

نکته ادبی: بیوشانی از ریشه بیوهیدن به معنای شستن و پاک کردن است.

چو بدو بنگری آنگاه به صلح آید این خلاف از همه آفاق و پریشانی

هنگامی که تو با نظر تدبیر به این اوضاع بنگری، تمام آن اختلاف و آشوب‌هایی که در سراسر جهان پراکنده شده، به صلح و آرامش می‌گراید.

نکته ادبی: آفاق جمع افق به معنای کرانه‌ها و در اینجا استعاره از سراسر جهان است.

چو به بغداد فروآئی پیش آرد دیو عباسی فرزند به قربانی

هنگامی که به بغداد قدم بگذاری، قدرت‌های حاکم و ستمگر (دیو عباسی) از ترس تو، فرزند خود را برای جلب رضایت تو قربانی خواهند کرد که این نشان از تسلیم کامل آن‌ها دارد.

نکته ادبی: دیو عباسی کنایه از حاکمان بنی‌عباس است که شاعر آنان را به دیو تشبیه کرده است.

سنگ یمگان دره زی من رهی طاعت فضلها دارد بر لولوی عمانی

حتی سنگ‌های ساده کوهستان یمگان که محل تبعید من است، به سبب معرفتی که در آن نهفته است، بر مرواریدهای گران‌بهای دریای عمان برتری دارد.

نکته ادبی: یمگان نام محل اقامت ناصرخسرو در دوران تبعید است و در اینجا نماد قناعت و حکمت است.

نعمت عالم باقی چو مرا دادی چه براندیشم ازاین بی مزهٔ فانی؟

اکنون که تو مرا از نعمت جهان ابدی بهره‌مند ساختی، چرا باید از این دنیای بی‌ارزش و فانی که هیچ لذت پایداری ندارد، اندوهگین باشم؟

نکته ادبی: عالم باقی در تقابل با فانی قرار دارد و به جایگاه روحانی اشاره دارد.