دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۴

ناصرخسرو
ای کرده سرت خو به بی فساری تا کی بود این جهل و بادساری؟
در دشت خطا خیره چند تازی؟ چون سر ز خطا باز خط ناری؟
گر سر ز خطا باز خط ناری دانم به حقیقت کز اهل ناری
خاری است خطا زهر بار، تاکی تو پشت در این زهر بار خاری؟
عقل است به سوی صواب رهبر با راه برت چون به خار خاری؟
چون با خرد، ای بی خرد، نسازی جز رنج نبینی و سوکواری
گوئی که «چرا روزگار جافی با من نکند هیچ بردباری؟»
این بند نبینی که بر تو بستند؟ در بند همی چون کنی سواری؟
خواهی که تماشاکنی به نزهت به خیره در این چاه تنگ و تاری
جز کانده و غم ندروی و حسرت هرگاه که تخم محال کاری
آنگه گنه ز روزگار بینی وز جهل معادای روزگاری
ناید ز جهان هیچ کار و باری الا که به تقدیر و امر باری
هش دار که عالم سرای کار است مشغول چه باشی به نابکاری؟
بنگر که پس از نیستی چگونه با جاه شدستی و کامگاری
دانی که تو را کردگار عالم داده است به حق داد کردگاری
گر تو ندهی داد او به طاعت در خورد عذابی و ذل و خواری
بیداد کنی با بزرگ داور زنهار مکن زینهار خواری
گر کار فلک گرد گشتن آمد دین کار تو است و مرد کاری
چون کار به مقدار خویش کردی رفتی به ره عز و بختیاری
گر گیتی تیمار تو ندارد آن به که تو تیمار او نداری
زیرا که همی هرچگونه باشد هم بگذرد این مدت شماری
زی لابه و زاریت ننگرد چرخ هرچند که لابه کنی و زاری
دیوی است ستمگاره نفس حسی کو مایهٔ جهل است و بی فساری
یاری ز خرد خواه، وز قناعت برکشتن این دیو کارزاری
بس کس که بر امید پیشگاهی زو ماند به خواری و پیشکاری
بی نام بسی گشت ازو و بی نان اندر طلب نان و نامداری
زنهار بدین زینهار خواره ندهی خرد و جان زینهاری
زیر قدمت بسپرد به خواری هرگه که تو دل را بدو سپاری
ماری است گزنده طمع که ماران زین مار برند ای رفیق ماری
گر در دلت این مار جای گیرد چون تو نبود کس به دل فگاری
بی باکی اگر مار را به دل در با پاک خرد جای داد یاری
با عقل مکن یار مر طمع را شاید که نخواهی ز مار یاری
نیکو مثل است آن که «جای خالی بهتر چو پر از گرگ مرغزاری»
هرچند که غمگین بود نخواهد از پشه خردمند غمگساری
آن کوش که دست از طمع بشوئی وین سفله جهان را بدو گذاری
وز روزی و از مال و تن درستی وز فکرت و از علم و هوشیاری
مر نعمت یزدان بی قرین را یک یک به تن خویش برشماری
و اندیشه کنی سخت کاندر این بند از بهر چرا گشته ای حصاری
وانگاه، که داده ستت اندر این بند بر جانوران جمله شهریاری
ایشان همه چون سرنگون و خوارند ایدون و تو چون سرو جویباری
جستند درین، هر کسی طریقی این رفت به ایوان و آن بخاری
رازیت جز آن گفت کان چغانی بلخیت نه آن گفت کان بخاری
گشتی متحیر که اندر این ره گامی نتوانی که در گزاری
گوئی به ضرورت که این چنین است لیکنت همی ناید استواری
رازی است بزرگ این و صعب، او را تنگ است به دلها درون مجاری
اهل تو مر این راز را اگر تو در بند خداوند ذوالفقاری
ور گردن تو طوق او ندارد بر خشک بخیره مران سماری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده تعلیمی، هشداری صریح به انسان غافل است که عمر خود را در پی خواهش‌های نفسانی و نادانی هدر می‌دهد. شاعر با لحنی آمرانه و در عین حال مشفقانه، خواننده را به بازگشت به دامان عقل و شناخت جایگاه خویش در جهان فرا می‌خواند تا از بند رنج‌های خودساخته رهایی یابد.

درونمایه اصلی اثر، دعوت به شناخت حقیقت ناپایدار دنیا و اهمیت شکرگزاری در برابر پروردگار است. شاعر تأکید دارد که رنج‌ها و سختی‌های زندگی، نتیجه مستقیم بی‌خردی و طمع‌ورزی انسان است و تنها با تکیه بر خرد، قناعت و پذیرش تقدیر الهی می‌توان به آرامش و عزت دست یافت.

معنای روان

ای کرده سرت خو به بی فساری تا کی بود این جهل و بادساری؟

ای که ذهنت را به افسارگسیختگی و بی‌بندوباری عادت داده‌ای، تا کی می‌خواهی در این نادانی و غرور توخالی باقی بمانی؟

نکته ادبی: بی‌فساری به معنای نداشتن افسار و مهار برای نفس است که کنایه از رها کردن عقل و خرد است.

در دشت خطا خیره چند تازی؟ چون سر ز خطا باز خط ناری؟

چرا بی‌محابا در وادی خطا و اشتباه می‌تازی؟ آیا وقت آن نرسیده که از خطاکاری دست برداری و به راه راست بازگردی؟

نکته ادبی: دشت خطا استعاره از محیط گناه و لغزش است که انسان نادان در آن سرگردان است.

گر سر ز خطا باز خط ناری دانم به حقیقت کز اهل ناری

اگر از خطاکاری دست برنمی‌داری، به راستی که یقین دارم تو از اهل آتش و دوزخیانی.

نکته ادبی: اهل ناری به معنای پیروان آتش یا کسانی است که به دلیل رفتارشان شایسته دوزخ‌اند.

خاری است خطا زهر بار، تاکی تو پشت در این زهر بار خاری؟

خطا کردن همچون خاری است که زهر می‌پراکند؛ تا کی می‌خواهی با وجود این زهرِ دردناک، باز هم در بندِ خطا باقی بمانی؟

نکته ادبی: زهر بار به معنای زهرآگین است که صفت برای خار (استعاره از خطا) به کار رفته است.

عقل است به سوی صواب رهبر با راه برت چون به خار خاری؟

عقل، راهنمای انسان به سوی حقیقت و صواب است؛ چگونه با وجود چنین راهنمای توانایی، باز هم به سمت خارِ خطا می‌روی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر لزوم پیروی از عقل به کار رفته است.

چون با خرد، ای بی خرد، نسازی جز رنج نبینی و سوکواری

ای کسی که خرد نداری، وقتی با عقل و منطق همراه نمی‌شوی، جز رنج و اندوه و سوگواری چیزی نصیبت نخواهد شد.

نکته ادبی: بی‌خرد خطاب به کسی است که عقل خود را به کار نمی‌گیرد.

گوئی که «چرا روزگار جافی با من نکند هیچ بردباری؟»

آیا می‌گویی که چرا روزگارِ ستمگر، با من مدارا نمی‌کند و صبر پیشه نمی‌سازد؟

نکته ادبی: جافی به معنای جفا‌کار و ستمگر است که به روزگار نسبت داده شده است.

این بند نبینی که بر تو بستند؟ در بند همی چون کنی سواری؟

مگر نمی‌بینی که روزگار چه بندهایی به پای تو بسته است؟ در حالی که گرفتار این بندها هستی، چگونه ادعای سواری و آقایی می‌کنی؟

نکته ادبی: سواری استعاره از بزرگی و تسلط بر امور است که در اینجا کنایه از غرور بیجا در زمان گرفتاری است.

خواهی که تماشاکنی به نزهت به خیره در این چاه تنگ و تاری

اگر به امید تماشای زیبایی‌های دنیا و خوشگذرانی هستی، در این چاهِ تنگ و تاریکِ دنیا، بیهوده وقت می‌گذرانی.

نکته ادبی: نزهت به معنای تفرج و شادی است و چاه تنگ و تاریک استعاره از دنیاست.

جز کانده و غم ندروی و حسرت هرگاه که تخم محال کاری

هر زمان که تخمِ کارهای غیرمنطقی و محال را می‌کاری، جز غم، اندوه و حسرت محصول دیگری برداشت نمی‌کنی.

نکته ادبی: محال در اینجا به معنای کار ناپسند و بی‌ریشه است.

آنگه گنه ز روزگار بینی وز جهل معادای روزگاری

آن‌گاه گناه و تقصیر را به گردن روزگار می‌اندازی و از روی نادانی با زمانه دشمنی می‌کنی.

نکته ادبی: معادای به معنای دشمنی کردن است.

ناید ز جهان هیچ کار و باری الا که به تقدیر و امر باری

در این جهان هیچ کار و بار و رویدادی رخ نمی‌دهد، مگر آنکه بر اساس تقدیر و فرمان خداوند باشد.

نکته ادبی: باری به معنای آفریدگار و خداوند است.

هش دار که عالم سرای کار است مشغول چه باشی به نابکاری؟

هوشیار باش که این دنیا سرای عمل و کار است؛ پس چرا خود را به کارهای بیهوده مشغول کرده‌ای؟

نکته ادبی: هش دار امر به بیداری و آگاهی است.

بنگر که پس از نیستی چگونه با جاه شدستی و کامگاری

بنگر که پس از مرحله نیستی و نبودن، چگونه به مقام و شهرت و کامیابی رسیده‌ای.

نکته ادبی: جاه به معنای مقام و منزلت است.

دانی که تو را کردگار عالم داده است به حق داد کردگاری

می‌دانی که خداوندِ جهان، تمام نعمت‌ها را به حق و عدالت به تو بخشیده است.

نکته ادبی: دادِ کردگاری اشاره به عدالت و بخشش الهی است.

گر تو ندهی داد او به طاعت در خورد عذابی و ذل و خواری

اگر تو با بندگی و اطاعت، حقِ این نعمت‌ها را ادا نکنی، سزاوار عذاب و خواری و ذلت خواهی بود.

نکته ادبی: دادِ او دادن، کنایه از شکرگزاری و انجام وظایف بندگی است.

بیداد کنی با بزرگ داور زنهار مکن زینهار خواری

با داورِ بزرگِ هستی ستم نکن؛ زنهار و مراقب باش که خواری به بار نیاوری.

نکته ادبی: زنهار اول به معنای هشدار و زنهار دوم به معنای پناه و ایمنی است.

گر کار فلک گرد گشتن آمد دین کار تو است و مرد کاری

اگر کار فلک فقط چرخیدن و گذشتن است، اما وظیفه تو کار کردن و تلاشگری در مسیر حق است.

نکته ادبی: گرد گشتن استعاره از گردش ایام و بی‌وفایی دنیاست.

چون کار به مقدار خویش کردی رفتی به ره عز و بختیاری

هرگاه به اندازه توان و ظرفیت خود کار کردی، در مسیر عزت و خوشبختی قرار گرفتی.

نکته ادبی: بختیاری در اینجا به معنای سعادتمندی است.

گر گیتی تیمار تو ندارد آن به که تو تیمار او نداری

اگر دنیا به فکر تو نیست و تیمارداری نمی‌کند، بهتر است که تو هم دل به او نبندی و غصه‌اش را نخوری.

نکته ادبی: تیمار به معنای مراقبت و دلجویی است.

زیرا که همی هرچگونه باشد هم بگذرد این مدت شماری

زیرا هر اتفاقی که بیفتد، این مدت زمان کوتاه زندگی به هر حال خواهد گذشت.

نکته ادبی: مدت شماری اشاره به محدودیت عمر انسان دارد.

زی لابه و زاریت ننگرد چرخ هرچند که لابه کنی و زاری

گردون و روزگار به ناله و زاری تو توجهی نمی‌کند، حتی اگر بسیار لابه و التماس کنی.

نکته ادبی: چرخ به معنای آسمان و روزگار است که در ادبیات کهن فاقد احساس دانسته می‌شود.

دیوی است ستمگاره نفس حسی کو مایهٔ جهل است و بی فساری

نفسِ حیوانیِ انسان دیوی ستمگر است که منشأ نادانی و بی‌بندوباری است.

نکته ادبی: نفس حسی همان نفس اماره است که تنها به لذت‌های دنیوی توجه دارد.

یاری ز خرد خواه، وز قناعت برکشتن این دیو کارزاری

برای شکست دادن این دیو ستمگر، از خرد و قناعت یاری بجوی.

نکته ادبی: کارزاری استعاره از نبرد درونی انسان با هوای نفس است.

بس کس که بر امید پیشگاهی زو ماند به خواری و پیشکاری

بسیارند کسانی که به امید رسیدن به مقام و جایگاه، در نهایت به خواری و خدمتکاریِ دیگران گرفتار شدند.

نکته ادبی: پیشگاهی استعاره از رسیدن به مقام و جاه است.

بی نام بسی گشت ازو و بی نان اندر طلب نان و نامداری

بسیاری از افراد در راه جستجوی نان و نام، از نان و نام و اعتبارِ خود محروم شدند.

نکته ادبی: بی نام و بی نان شدن کنایه از رسوایی و فقر به دلیل حرص است.

زنهار بدین زینهار خواره ندهی خرد و جان زینهاری

مراقب باش که عقل و جانت را به این دنیای فریبنده که پناهش ناپایدار است، نسپاری.

نکته ادبی: زینهار خواره صفت دنیاست که به معنای کسی است که زنهار و پناه را می‌خورد یا از بین می‌برد.

زیر قدمت بسپرد به خواری هرگه که تو دل را بدو سپاری

هرگاه دلت را به این دنیا بسپاری، او تو را زیر پا له کرده و خوار خواهد کرد.

نکته ادبی: به خواری سپردن کنایه از ذلت و حقارت انسان در برابر دنیاست.

ماری است گزنده طمع که ماران زین مار برند ای رفیق ماری

طمع همچون ماری گزنده است که حتی مارهای دیگر نیز از نیش آن در امان نیستند و می‌ترسند.

نکته ادبی: مار به عنوان نماد زهر و گزندگی برای صفت اخلاقی زشت طمع به کار رفته است.

گر در دلت این مار جای گیرد چون تو نبود کس به دل فگاری

اگر این طمع در دل تو جای بگیرد، هیچ‌کس به اندازه تو زخم‌خورده و مجروحِ دل نخواهد بود.

نکته ادبی: دل‌فگاری به معنای مجروح بودن دل است که از پیامدهای طمع است.

بی باکی اگر مار را به دل در با پاک خرد جای داد یاری

اگر با بی‌پروایی طمع را در دل جای دادی، در واقع خردِ پاک را کنار گذاشته‌ای.

نکته ادبی: پاک خرد بودن به معنای داشتن عقل سلیم است که با طمع‌ورزی در تضاد است.

با عقل مکن یار مر طمع را شاید که نخواهی ز مار یاری

با عقل خود، طمع را همراه نکن؛ چرا که اگر عاقل باشی، هیچ‌گاه از طمع یاری نمی‌طلبی.

نکته ادبی: یار کردن طمع با عقل کنایه از هم‌نشینی خرد و رذیلت است که ناممکن است.

نیکو مثل است آن که «جای خالی بهتر چو پر از گرگ مرغزاری»

چه مثل زیبایی است که می‌گوید: جای خالی بهتر از آن است که پر از گرگِ مرغزار (طمع) شود.

نکته ادبی: گرگ مرغزار نماد درندگی و طمع ویرانگر است.

هرچند که غمگین بود نخواهد از پشه خردمند غمگساری

هرچقدر هم که انسان غمگین باشد، انسانِ خردمند از پشه (چیزی بی‌ارزش) درخواستِ غمخواری نمی‌کند.

نکته ادبی: پشه نماد ناچیزی و حقارت دنیاست که نمی‌تواند غم‌خوار انسان باشد.

آن کوش که دست از طمع بشوئی وین سفله جهان را بدو گذاری

تلاش کن که دست از طمع بشویی و این دنیای پست و ناچیز را به حال خود رها کنی.

نکته ادبی: سفله صفت برای جهان است که به معنای فرومایه و پست است.

وز روزی و از مال و تن درستی وز فکرت و از علم و هوشیاری

و به نعمت‌های الهی همچون روزی، مال، سلامتی تن، تفکر، علم و هوشیاری بیندیش.

نکته ادبی: فکرت به معنای اندیشه و تأمل درونی است.

مر نعمت یزدان بی قرین را یک یک به تن خویش برشماری

این نعمت‌های بی‌نظیر خداوند را یکی‌یکی با خود مرور کن و بشمار.

نکته ادبی: بی‌قرین به معنای بی‌همتا و بی‌نظیر است.

و اندیشه کنی سخت کاندر این بند از بهر چرا گشته ای حصاری

و عمیقاً فکر کن که چرا در این قفسِ دنیا، مانندِ حیوانی در طویله محصور شده‌ای؟

نکته ادبی: بند و حصار استعاره از محدودیت‌های دنیوی است.

وانگاه، که داده ستت اندر این بند بر جانوران جمله شهریاری

و آن‌گاه بیندیش که چه کسی به تو در این دنیا، بر تمام جانوران دیگر سلطنت و برتری داده است؟

نکته ادبی: شهریاری استعاره از قدرت انتخاب و برتری انسان بر سایر مخلوقات است.

ایشان همه چون سرنگون و خوارند ایدون و تو چون سرو جویباری

حیوانات همگی سرنگون و خوار هستند، اما تو مانند سرو بلند و سربلند در جویبار ایستاده‌ای.

نکته ادبی: سرو جویباری نماد آزادگی، قامت‌بندی و بلندی مرتبه انسان است.

جستند درین، هر کسی طریقی این رفت به ایوان و آن بخاری

هر کس در این دنیا راهی را جستجو کرد؛ یکی به کاخ و ایوانِ پادشاهی رفت و دیگری به بخارا و کارهای دیگر.

نکته ادبی: اشاره به تکاپوی انسان‌ها در مسیرهای مختلف دنیوی است.

رازیت جز آن گفت کان چغانی بلخیت نه آن گفت کان بخاری

رازی (اهل ری) حرفی زد که متفاوت از حرفِ چغانیان بود و بلخی (اهل بلخ) هم حرفی غیر از بخاری زد.

نکته ادبی: اشاره به اختلاف نظرها و فرقه‌های مختلف که انسان را سردرگم می‌کند.

گشتی متحیر که اندر این ره گامی نتوانی که در گزاری

چنان سردرگم شدی که در این راهِ پرپیچ و خم، نمی‌توانی حتی یک گامِ استوار برداری.

نکته ادبی: متحیر بودن نتیجه نادانی و تضادهای فکری است.

گوئی به ضرورت که این چنین است لیکنت همی ناید استواری

از روی ناچاری می‌گویی که حقیقت همین است، اما در دلت هیچ استواری و یقینی نسبت به آن نداری.

نکته ادبی: لیکنت به معنای تزلزل در گفتار و اعتقاد است.

رازی است بزرگ این و صعب، او را تنگ است به دلها درون مجاری

این رازی بسیار بزرگ و دشوار است و درک آن برای دل‌های کوچک و تنگ، بسیار سخت است.

نکته ادبی: صعب به معنای سخت و دشوار است.

اهل تو مر این راز را اگر تو در بند خداوند ذوالفقاری

اگر می‌خواهی این راز را بدانی، باید در بند و پیروِ خداوندِ ذوالفقار (امام علی) باشی.

نکته ادبی: خداوند ذوالفقار کنایه از پیروی از راه حق و ولایت است.

ور گردن تو طوق او ندارد بر خشک بخیره مران سماری

و اگر گردن تو طوقِ اطاعتِ او را ندارد، بیهوده در این راهِ تاریک شب‌گردی مکن.

نکته ادبی: سماری به معنای شب‌گردی و یاوه گفتن در شب است که استعاره از گمراهی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دشت خطا

وادی گناه و لغزش که انسان در آن گمراه می‌شود.

تشبیه دیوی است ستمگاره نفس حسی

نفسِ حیوانی انسان به دیوی ستمگر تشبیه شده است که منشأ نادانی است.

تشبیه ماری است گزنده طمع

طمع به ماری گزنده تشبیه شده که به صاحبش آسیب می‌زند.

کنایه سرو جویباری

کنایه از مقام بلند انسان و آزادگی او در برابر سایر جانوران.

تضاد سرو / سرنگون

تقابل میان بلندی و سرسبزی انسان با حقارت و سرنگونی جانوران.

تلمیح خداوند ذوالفقاری

اشاره به امام علی (ع) به عنوان نماد حق و راهنما.