دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۷

ناصرخسرو
ایا گشته غره به مکر زمانه ز مکرش به دل گشتی آگاه یا نه
یگانهٔ زمانه شدی تو ولیکن نشد هیچ کس را زمانه یگانه
زمانه بسی پند دادت، ولیکن تو می در نیابی زبان زمانه
نبینی همی خویشتن را نشسته غریب و سپنجی به خانهٔ کسانه
بگفتند کاین خانه مر بوفلان را به میراث ماند از فلان و فلانه
تو را گر همی پند خواهی گرفتن زبان فلان و فلانه است خانه
چو خانه بماند و برفتند ایشان نخواهی تو ماندن همی جاودانه
نخواهد همی ماند با باد مرگی بدین خرمن اندر نه کاه و نه دانه
پدرت و برادرت و فرزند مادر شده ستند ناچیز و گشته فسانه
تو پنجاه سال از پس عمر ایشان فسانه شنودی و خوردی رسانه
در این ره گذر چند خواهی نشستن؟ چرا برنخیزی، چه ماندت بهانه؟
دویدی بسی از پس آرزوها به روز جوانی چو گاو جوانه
کشان دامن اندر ده و کوی و برزن زنان دست بر شعرها و زمانه
چه لافی که من یک چمانه بخوردم؟ چه فضل است پس مر تو را بر چمانه؟
به شهر تو گرچه گران است آهن نشائی تو بی بند و بی زاو لانه
کنون پارسائی همی کرد خواهی چو ماندی به سان خری پیر و لانه
چگونه شود پارسا، مرد جاهل؟ همی خیره گربه کنی تو به شانه
چو دانش نداری تو، در پارسائی به سان لگامی بوی بی دهانه
بس است این که گفتمت، کافزون نخواهد چو تازی بود اسپ یک تازیانه
به هنگام آموختن فتنه بودی تو دیوانه سر بر ترنگ چغانه
چو خر بی خرد زانی اکنون که آنگه به مزد دبستان خریدی لکانه
کنون لاجرم چون سخن گفت باید بماند تو را چشم بر آسمانه
بدانی چو درمانی آنگه کز آنجا نه بربط رهاند تو را نه ترانه
بیاموز اگر پارسا بود خواهی مکن دیو را جان خویش آشیانه
به دانش گرای و در این روز پیری برون افگن از سر خمار شبانه
بباشی، اگر دل به دانش نشانی به اندک زمانی، به دانش نشانه
به دانش بیلفنج نیکی کز اینجا نیایند با تو نه خانه نه مانه
خدای از تو طاعت به دانش پذیرد مبر پیش او طاعت جاهلانه
گر از سوختن رست خواهی همی شو به آموختن سر بنه بر ستانه
کرانه کن از کار دنیا، که دنیا یکی ژرف دریاست بس بی کرانه
گمان کسی را وفا ناید از وی حکیمان بسی کرده اند این گمانه
چو نیک و بدش نیست باقی چه باشی به نیک و بدش غمگن و شادمانه؟
جهان خانهٔ راستان نیست، راهت بگردان سوی خانهٔ راستانه
تو را خانه دین است و دانش، درون شو بدان خانه و سخت کن در به فانه
مکن کاهلی بیشتر زین که ناگه زمانه برون گیردت زین میانه
سخن های حجت به عقل است سخته مگردان ترازوی او را زبانه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، هشداری صریح و حکیمانه درباره بی‌اعتباری دنیا و فریبندگی روزگار است. شاعر با تکیه بر آموزه‌های اخلاقی و منطقی، مخاطب را از خواب غفلت بیدار می‌کند و یادآور می‌شود که دنیا گذرگاهی است که هیچ‌کس را در آن ماندگاری نیست و دلبستگی به آن، جز رنجِ بیهوده حاصلی ندارد.

محورِ بنیادین این اثر، دعوتِ مؤکد به کسبِ دانش و بصیرت است. از نظرِ شاعر، پارسایی و ایمانِ بدونِ علم، بی‌پایه و نادانسته است. او با زبانی صریح و انتقادی، تنبلی، هرزگی در ایام جوانی و توجیه‌تراشی‌هایِ جاهلانه را نکوهش می‌کند و راهِ رستگاری را تنها در پیوندِ میانِ دین و خرد و دوری از وسوسه‌های شیطانی می‌داند.

معنای روان

ایا گشته غره به مکر زمانه ز مکرش به دل گشتی آگاه یا نه

آیا فریفته حیله‌گری‌های روزگار شده‌ای؟ آیا از مکرِ آن باخبر گشته‌ای یا همچنان در ناآگاهی به سر می‌بری؟

نکته ادبی: غره: فریب‌خورده و غافل. مکر زمانه: استعاره از بی‌وفایی و ناپایداری دنیا.

یگانهٔ زمانه شدی تو ولیکن نشد هیچ کس را زمانه یگانه

اگرچه اکنون در زمانه خود یگانه و سرآمدی، اما بدان که روزگار با هیچ‌کس تا ابد مهربان و همراه نمانده است.

نکته ادبی: یگانه شدن در اینجا به معنای رسیدن به جایگاه رفیع و بی‌رقیب است.

زمانه بسی پند دادت، ولیکن تو می در نیابی زبان زمانه

روزگار بارها تو را پند داده است، اما دریغ که تو زبانِ آن (عبرت‌ها) را درنمی‌یابی.

نکته ادبی: زبان زمانه: مجاز از رویدادها و درس‌های روزگار که نیاز به فهم و درک دارد.

نبینی همی خویشتن را نشسته غریب و سپنجی به خانهٔ کسانه

آیا نمی‌بینی که خود را در این دنیا صاحب‌خانه می‌پنداری، در حالی که چون مسافری در خانه‌ای عاریتی و موقتی سکنی گزیده‌ای؟

نکته ادبی: سپنجی: عاریتی، موقتی و ناپایدار. خانه کسانه: خانه‌ای که متعلق به دیگران است و تو در آن مهمانی.

بگفتند کاین خانه مر بوفلان را به میراث ماند از فلان و فلانه

می‌گویند این خانه میراثِ فلان و فلانی بود و به آن‌ها رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به روندِ دست‌به‌دست شدنِ دارایی‌ها و خانه‌ها در طول تاریخ.

تو را گر همی پند خواهی گرفتن زبان فلان و فلانه است خانه

اگر می‌خواهی از این حقیقت پند بگیری، بدان که همین خانه‌ها که صاحبانشان رفتند، بهترین گواه و زبانِ گویا برای ناپایداری هستند.

نکته ادبی: زبان فلان و فلانه است خانه: تشبیه (استعاره) خانه به گواه و زبانِ گویا.

چو خانه بماند و برفتند ایشان نخواهی تو ماندن همی جاودانه

چون صاحبانِ پیشین رفتند و خانه بر جای ماند، تو نیز خواهی رفت و این سرا برایت جاودانه نخواهد ماند.

نکته ادبی: تناقض ظاهری میان رفتن انسان و ماندنِ خانه، که تأکید بر ناپایداری انسان دارد.

نخواهد همی ماند با باد مرگی بدین خرمن اندر نه کاه و نه دانه

بادِ مرگ، هیچ‌کس را بر جای نمی‌گذارد و در این خرمنِ زندگی، نه ناچیزترین‌ها (کاه) و نه گران‌بهاترین‌ها (دانه) باقی نمی‌مانند.

نکته ادبی: خرمن: استعاره از عالم هستی و زندگی. باد مرگی: استعاره از مرگ.

پدرت و برادرت و فرزند مادر شده ستند ناچیز و گشته فسانه

پدر، برادر و فرزندانت همگی رفتند و به تاریخ پیوستند و اکنون جز داستانی از آن‌ها باقی نمانده است.

نکته ادبی: فسانه: افسانه و داستان؛ اشاره به زوالِ فیزیکی انسان و باقی ماندنِ صرفِ نام او.

تو پنجاه سال از پس عمر ایشان فسانه شنودی و خوردی رسانه

تو پنجاه سال پس از آن‌ها زندگی کردی و تنها قصه‌هایشان را شنیدی و از دارایی‌هایشان بهره بردی.

نکته ادبی: رسانه: در اینجا به معنای بهره و روزیِ باقی‌مانده از گذشتگان است.

در این ره گذر چند خواهی نشستن؟ چرا برنخیزی، چه ماندت بهانه؟

تا کی می‌خواهی در این گذرگاهِ کوتاه بنشینی؟ چرا از خواب غفلت برنمی‌خیزی؟ چه بهانه‌ای برای ماندن داری؟

نکته ادبی: ره‌گذر: استعاره از دنیا.

دویدی بسی از پس آرزوها به روز جوانی چو گاو جوانه

در ایام جوانی همچون گاوِ جوان و بی‌پروا، به دنبال آرزوهای دنیوی دوان بودی.

نکته ادبی: تشبیه به گاو جوان نشان‌دهنده نادانی، سرکشی و تلاشِ بی‌هدف است.

کشان دامن اندر ده و کوی و برزن زنان دست بر شعرها و زمانه

دامن‌کشان در کوی و برزن می‌گشتی و به خود می‌بالیدی و وقتت را به بیهودگی و سرگرمی می‌گذراندی.

نکته ادبی: دامن‌کشان: نمادِ تکبر و غرورِ جوانی.

چه لافی که من یک چمانه بخوردم؟ چه فضل است پس مر تو را بر چمانه؟

چه فخری می‌فروشی که جامی نوشیدی؟ نوشیدن شراب چه برتری یا فضیلتی برای تو به همراه دارد که به آن می‌نازی؟

نکته ادبی: چمانه: جام شراب. فضل: برتری و دانش.

به شهر تو گرچه گران است آهن نشائی تو بی بند و بی زاو لانه

گرچه در شهر تو آهن گران است، اما بدان که بدونِ بند و زنجیرِ عقل و تقوا، گرفتارِ بندهای دنیا خواهی شد.

نکته ادبی: آهن در اینجا کنایه از سختی و استواری است که فردِ نادان از آن بی‌بهره است.

کنون پارسائی همی کرد خواهی چو ماندی به سان خری پیر و لانه

اکنون در پیری که چون خرِ فرسوده و وامانده شده‌ای، داعیه‌دارِ پارسایی و زهد گشته‌ای؟

نکته ادبی: لانه در اینجا به معنای زمین‌گیر و ناتوان است.

چگونه شود پارسا، مرد جاهل؟ همی خیره گربه کنی تو به شانه

مردِ نادان چگونه می‌تواند پارسا باشد؟ کارهای بی‌معنیِ تو همچون شانه زدنِ گربه بیهوده است.

نکته ادبی: خیره: بیهوده. خیره گربه کردن به شانه: مثلی قدیمی برای کارهای ناممکن و بیهوده.

چو دانش نداری تو، در پارسائی به سان لگامی بوی بی دهانه

چون دانش نداری، پارسایی‌ات همچون افساری است که دهانه ندارد و کارایی‌اش بی‌معناست.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن بی‌فایده بودنِ پارساییِ بدونِ دانش.

بس است این که گفتمت، کافزون نخواهد چو تازی بود اسپ یک تازیانه

همین مقدار سخن که گفتم برایت کافی است؛ چرا که انسانِ دانا و هوشیار با یک اشاره (همچون اسبِ تندرو با یک تازیانه) بیدار می‌شود.

نکته ادبی: تازی: اسب عربیِ تندرو.

به هنگام آموختن فتنه بودی تو دیوانه سر بر ترنگ چغانه

هنگامِ آموختنِ دانش، تو شوریده و سرکش بودی و به بازی و هوسرانی مشغول بودی.

نکته ادبی: ترنگ چغانه: صدای ساز؛ نمادِ هوسرانی و بی‌خیالی.

چو خر بی خرد زانی اکنون که آنگه به مزد دبستان خریدی لکانه

اکنون که چون خرِ نادان گشته‌ای، درک می‌کنی که چه فرصت‌های گران‌بهایی را در مکتبِ دانش به هیچ فروختی.

نکته ادبی: لکانه: چیزهای پست و بی‌ارزش.

کنون لاجرم چون سخن گفت باید بماند تو را چشم بر آسمانه

اکنون که در میانِ بزرگان نیاز به سخن‌گفتن داری، ناچار درمانده‌ای و با حیرت به سقف می‌نگری.

نکته ادبی: آسمانه: سقف.

بدانی چو درمانی آنگه کز آنجا نه بربط رهاند تو را نه ترانه

هنگامی که گرفتارِ مرگ شدی، خواهی دانست که در آن لحظه نه ساز و آواز و نه هیچ لذت دنیوی، تو را نجات نخواهد داد.

نکته ادبی: درماندن: به بن‌بست رسیدن؛ کنایه از لحظه احتضار و مرگ.

بیاموز اگر پارسا بود خواهی مکن دیو را جان خویش آشیانه

اگر طالبِ پارسایی هستی، دانش بیاموز و جانِ خود را به جایگاهِ وسوسه‌های شیطانی تبدیل مکن.

نکته ادبی: آشیانه دیو: استعاره از قلبِ آلوده به گناه.

به دانش گرای و در این روز پیری برون افگن از سر خمار شبانه

در این سنِ پیری به سوی دانش روی آور و مستی و غفلتِ ایامِ گذشته را از سر بیرون کن.

نکته ادبی: خمار شبانه: استعاره از غفلت و عادت‌های نادرست گذشته.

بباشی، اگر دل به دانش نشانی به اندک زمانی، به دانش نشانه

اگر دلت را با دانش گره بزنی، در اندک زمانی به هدف و مقصودِ اصلی خواهی رسید.

نکته ادبی: نشانه: به معنای هدف و مقصد.

به دانش بیلفنج نیکی کز اینجا نیایند با تو نه خانه نه مانه

با دانش، نیکی و توشه بیاندوز، چرا که هنگامِ رفتن، نه خانه و نه هیچ چیزِ مادی همراه تو نخواهد آمد.

نکته ادبی: بیلفنج: بیاندوز و کسب کن. مانه: دارایی و متعلقات.

خدای از تو طاعت به دانش پذیرد مبر پیش او طاعت جاهلانه

خداوند عبادتِ تو را زمانی می‌پذیرد که از رویِ دانش و بینش باشد؛ پس عبادتِ نادانانه را به درگاهِ او مبر.

نکته ادبی: تأکید بر شرطِ آگاهی در عبادت.

گر از سوختن رست خواهی همی شو به آموختن سر بنه بر ستانه

اگر می‌خواهی از سوختن در آتشِ دوزخ رهایی یابی، به سویِ آموختن بشتاب و سر به آستانِ دانش بسا.

نکته ادبی: ستانه: آستانه و درگاه (دانش).

کرانه کن از کار دنیا، که دنیا یکی ژرف دریاست بس بی کرانه

از دل‌بستگی به امورِ دنیوی دوری کن، چرا که دنیا همچون دریایی عمیق و بی‌کران است که غرق‌شدن در آن حتمی است.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به دریا؛ نمادِ تلاطم و عمقِ خطرناک.

گمان کسی را وفا ناید از وی حکیمان بسی کرده اند این گمانه

هیچ‌کس از دنیا وفایی ندیده است؛ خردمندان بارها این حقیقت را آزموده‌اند.

نکته ادبی: گمانه: حدس و آزمون.

چو نیک و بدش نیست باقی چه باشی به نیک و بدش غمگن و شادمانه؟

چون خوشی و ناخوشی دنیا ناپایدار است، چرا برایِ خوبی یا بدیِ آن اندوهگین یا شاد می‌شوی؟

نکته ادبی: استدلال منطقی بر اساسِ زوالِ دنیا.

جهان خانهٔ راستان نیست، راهت بگردان سوی خانهٔ راستانه

دنیا جایگاهِ راست‌گویان و آزادگان نیست؛ راهِ خود را به سویِ سرایِ ابدی و جایگاهِ رستگاران تغییر ده.

نکته ادبی: خانه راستان: سرای آخرت و حقیقت.

تو را خانه دین است و دانش، درون شو بدان خانه و سخت کن در به فانه

خانه و پناهگاهِ تو دین و دانش است؛ به آنجا وارد شو و درِ آن را محکم ببند تا از گزندِ روزگار در امان باشی.

نکته ادبی: فانه: قفل یا بندِ در.

مکن کاهلی بیشتر زین که ناگه زمانه برون گیردت زین میانه

دیگر بیش از این کاهلی مکن، که ناگهان دستِ روزگار تو را از این میان برمی‌چیند و فرصت از دست می‌رود.

نکته ادبی: زمانه در اینجا به معنای مرگ و اجل است.

سخن های حجت به عقل است سخته مگردان ترازوی او را زبانه

سخنانِ من (حجت) بر پایه عقل و منطق سنجیده شده است؛ پس در درستیِ آن شک مکن و ترازویِ عقل را بر هم مزن.

نکته ادبی: حجت: تخلصِ شاعر (ناصر خسرو). زبانه ترازو: نمادِ دقت و میزانِ عقل.

آرایه‌های ادبی

استعاره دنیا به دریا

تشبیه دنیا به دریایی عمیق و بی‌کران برای نشان دادنِ عمقِ غفلت و خطرِ غرق‌شدن در آن.

تشخیص زبان زمانه

زمانه به موجودی زنده تشبیه شده که زبان دارد و پند می‌دهد.

کنایه خرِ پیر و لانه

کنایه از پیری و ناتوانی که با غفلت آمیخته شده است.

ضرب‌المثل خیره گربه کنی تو به شانه

استفاده از مثلی برای نشان دادنِ کارهای بی‌معنی و ناممکن.

نمادگرایی خانه

استفاده از خانه به عنوان نمادی برای دنیا و جسم مادی که پایدار نیست.