دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲

ناصرخسرو
این گنبد پیروزهٔ بی روزن گردان چون است چو بستان گه و گاهی چو بیابان؟
من خانه نه دیدم نه شنیدم بجز این نیز یک نیمه بیابان و دگر نیمه گلستان
ناگاه گلستانش پدید آرد گلها چون گشت بیابانش ز دیدار تو پنهان
این گوی سیه را به میان خانه که آویخت نه بسته طنابی نه ستونی زده زین سان؟
این گوی گران را به هوا بر که نهاده است؟ تا کی به شگفتی بوی از تخت سلیمان؟
این گوی به کردار یکی خوان عظیم است بنهاده در ایوان پر از نعمت الوان
این خوان در ایوان چو نمودندت بندیش تا کیست سزاوار بدین خانه و این خوان
زین خوان و از این خانه سوی تو خبری هست؟ ای گشته بر این گوی تو را پشت چو چوگان!
تاچند در این گوی بخواهد نگرستن این چرخ بدین چشم فروزندهٔ رخشان؟
چشم فلک است این که بدو تیره زمین را همواره همی بیند این گنبد گردان
کانی است در این گوی پر از گوهر و دانه زین چشم بر این گوهر مانده است در این کان
جویندهٔ این جوهر را دست چهار است از تیر و زمستان و ز نیسان و حزیران
این گوهر از این کان چو به یک پایه برآید کانی دگرش سازند آنگاه ز ارکان
آن کان نخستینت نمودم که زمین است وین کان دوم نیست مگر هیکل انسان
ای گوهر بی رنگ، بدین کان دوم در رنگی شو و سنگی و ممان عاجز و حیران
چون قیمت یاقوت به آب است تو دانی کابت سخن است، ای سره یاقوت سخن دان
هیکل به تو گشته است گرانمایه ازیراک هیکل صدف توست و درو جان تو مرجان
مرجان تو مرجان خدای است ازیراک از حکمت و علم آمد مرجان تو را جان
زنهار که مر جان را بی جان نگذاری زیرا که به بیجان نرسد رحمت رحمان
روزی بشکافند مر این تیره صدف را هان تا نبوی غافل و خفته نروی هان
زنهار چنان کامده ای اول، از اینجا خیره نروی گرسنه و تشنه و عریان
جز سخته و پیموده مخر چیز که نیکوست کردن ستد و داد به پیمانه و میزان
چیزی به گران هیچ خردمند نخرد هر گه که بیابد به از آن چیز به ارزان
بستان خدای است، چنان دان که، شریعت پر غله و پر کشته درختان فراوان
بسیار در این بستان هر گونه درخت است هم کشتهٔ رحمان و هم از کشتهٔ شیطان
ای ره گذری مرد، گرت رغبت باشد در نعمت و در میوهٔ این نادره بستان
دهقانش یکی فاضل و معروف بزرگ است در باغ مشو جز که به دستوری دهقان
گر میوه ت باید به سوی سیو و بهی شو منگر سوی بی میوه و پر خار مغیلان
چون نخل بلند است سپیدار ولیکن بسیار فزون دارد در بار برین آن
مرغ است همان طوطی و هم جغد ولیکن این از در قصر آمد و آن از در ویران
چون ابر بلند است سیه دود ولیکن از دود جدا گشت سیه ابر به باران
هرچند که در قرطه بود هردو به یک جا از دامن برتر بود، ای پور، گریبان
هر کس که پدر نام نهد نوح مر او را کشتیش نباشد که رود بر سر طوفان
چونان که خرد را به میان دو محمد فرق است به پیغمبری و وحی به فرقان
دهقان و خداوندهٔ این خانه رسول است سرهنگ بنی آدم و پیغمبر یزدان
هرچند ستمگاران بسیار شده ستند فرزند رسول است بر این باغ نگهبان
گرچه نبود میوهٔ خوش بی پشه و کرم دهقان ندهد باغ به پشه نه به کرمان
هرچند که در خانهٔ تو خانه کند موش خانه نسپاری تو همی خیره به موشان
در خانهٔ تو موش به سوراخ درون است او را چه بکار آید کاشانه و ایوان؟
گر موش ندارد خبر از گنبد و ایوان نادان چه خبر دارد از دین و ز ایمان؟
هرچند که بر منبر نادان بنشیند هرگز نشود همبر با دانا نادان
گر زاغ سیه باغ ز بلبل بستاند دستان نتواند زدن و ناورد الحان
از مرد پدید آید حکمت نه ز منبر خورشید کند عالم پر نور نه سرطان
میدان خدای است قران، هر که سوار است گو خیز و فراز آی و برون آی به میدان
تا کیست که بر پشتهٔ حرف متشابه آورد کند اسپش با پویه و جولان
دشوار طلب کردن تاویل کتاب است کاری است فرو خواندن این نامه بس آسان
با کاه مخور دانه چنین گر نه ستوری با بوذر گفت این که تو را گفتم سلمان
آن گوز که با پوست خوردندش نبود نفع با پوست مخور گوز و تن خویش مرنجان
معنی ی سخن ایزد پیغمبر داند بهتان بود ار تو بجز این گوئی، بهتان
بر مشکل این معجزه جز آل نبی را کس را نبود قوت و نه قدرت و سلطان
چونان که عصا هرگز از آن سان که شنودی ثعبان نشدی جز به کف موسی عمران
هرچند سخن گوید طوطی نشناسد آن را که همی گوید هرگز سر و سامان
ای خوانده به صد حیلت و تقلید قران را مانندهٔ مرغی که بیاموزد دستان
همچو سخن مرغ است این خواندن ناراست بی حاصل و بی معنی و بی حجت و برهان
از خواندن چیزی که بخوانیش و ندانی هرگز نشود حاصل چیزیت جز افغان
تشنه ت نشود هرگز تا آب نخوردی هرچند که آب آب همی گوئی هزمان
چون باز نگردی بسوی موسی و هارون یک ره نشوی سیر ز فرعون و ز هامان
گویند که پیغمبر ما امت و دین را چون رفت ز عالم به فلان داد و به بهمان
پیغمبری ای بی خردان ملک الهی است از ملکت قیصر به و از ملکت خاقان
هرگز ملکی ملک به بیگانه نداده است شو نامهٔ شاهان جهان پاک فروخوان
با دختر و داماد و نبیره به جهان در میراث به همسایه دهد هیچ مسلمان؟
یا سوی شما کار نکرده است پیمبر بر قول خداوند جهان داور سبحان!
از بهر چه گوئید چنین خام سخن ها؟ ای مغز شما دود زده ز آتش عصیان!
آنگاه شوید آگه از این بیهده گفتار کز حسرت و غم سنگ بخائید به دندان
آن روز پشیمانی و حسرت نکند سود آن را که نشد بر بدی امروز پشیمان
حسرت نکند کودک را سود به پیری هر گه که به خردی بگریزد ز دبستان
هر کس که به تابستان در سایه بخسبد خوابش نبرد گرسنه شب های زمستان
سودی نکند حسرت و تیمار چو افتاد بیمار به سامره و درمان به بدخشان
از دزد فرومایه نه سلطان و نه حاکم توبه نپذیرند چو افتاد به زندان
فرزند نبی جای جد خویش گرفته است وز فخر رسانیده سر تاج به کیوان
آن است گزیده، که خدایش بگزیند بیهوده چه گوئی سخن بی سر و سامان؟
آنجا که به فرمانش پیمبر بنشستی فرزند وی امروز نشسته است به فرمان
آن را که گزیدی تو خدایش نگزیده است در خلق، ندانی تو به از خالق دیان
ای پیر، خداوند سگی را نپذیرد هرچند که فریبش کنی، از تو به قربان
قربان تو فرزند رسول است، ره خویش از حکمت او جوی سوی روضهٔ رضوان
زی درگه او شو که سلیمان زمان است تا باز رهد جان تو از محنت دیوان
ای بار خدای همه ذریت آدم با ملک سلیمانی و با حکمت لقمان
آنی که پدید آمد در باغ شریعت از عدل تو آذار و ز احسان تو نیسان
دین از تو مزین شد و دنیا به تو زیبا حکمت به تو تازه شد و بدعت به تو خلقان
چون خطبه به نام تو رسانم به سخن بر از برکت و اقبال تو گل روید و ریحان
چون بنده ت «مستنصر بالله» بگوید پر مشتری و زهره شود بقعت یمگان
از نام تو بگدازد بدخواه تو، گوئی ماه است مگر نامت و بدخواه تو کتان
گر جمله یکی نامه شود عدل و سعادت آن نامه نیابد مگر از دست تو عنوان
مر بنده ت را دشمن و بدگوی بسی هست زان بیش کجا هست به درگاه تو مهمان
ای حجت بنشسته به یمگان و سخنهات در جان و دل ناصبیان گشته چو پیکان
گر خاک خراسانت نپذیرفت مخور غم خشنودی ایزدت به از خاک خراسان
بر حکمت و بر مدحت اولاد پیمبر اشعار همی گوی به هر وقت چو حسان
پژمرد بدین شعر تو آن شعر کسائی «این گنبد گردان که بر آورد بدین سان؟»
بر بحر هزج گفتی و تقطیعش کردی مفعول مفاعیل مفاعیل فعولان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده یک اندرزنامه حکمی و عرفانی است که با زبانی تمثیلی و استعاری به تبیین جایگاه جهان هستی، بدن انسان و ضرورت هدایت الهی می‌پردازد. شاعر جهان را گنبدی دوار و متغیر می‌بیند که مدام میان آبادانی و ویرانی در نوسان است و انسان را موجودی می‌داند که باید با بصیرت و بهره‌گیری از راهنمایان حقیقی (انبیا و اولیا)، جان خود را از تیرگی‌ها و غفلت برهاند.

مضمون اصلی شعر، تأکید بر ارزشِ وجودی انسان و ضرورت شناخت گوهر جان است. شاعر بدن را به منزله صدفی برای جانِ مرواریدگونه می‌داند و هشدار می‌دهد که انسان نباید در این دنیا به صورت کورکورانه و ناآگاهانه حرکت کند، بلکه باید با یاری عقل و پیروی از رهبران الهی، به کمال دست یابد و از این بازار پرخطر، جز کالای ارزشمند ایمان و دانش، توشه‌ای برندارد.

معنای روان

این گنبد پیروزهٔ بی روزن گردان چون است چو بستان گه و گاهی چو بیابان؟

این آسمانِ فیروزه‌ای که دریچه‌ای ندارد و مدام در چرخش است، چگونه است که گاهی مانند گلستان آباد و گاهی مانند بیابان خشک و بی‌حاصل است؟

نکته ادبی: گنبد پیروزه: استعاره از آسمان؛ بی‌روزن: کنایه از نفوذناپذیری و رازآلود بودن فلک.

من خانه نه دیدم نه شنیدم بجز این نیز یک نیمه بیابان و دگر نیمه گلستان

من در جهان هستی چیزی جز همین تناقض ندیده‌ام؛ نیمه‌ای از آن همچون صحرایی خشک و نیمه دیگرش مانند باغی سرسبز است.

نکته ادبی: تضاد میان بیابان و گلستان برای نشان دادن ناپایداری جهان.

ناگاه گلستانش پدید آرد گلها چون گشت بیابانش ز دیدار تو پنهان

ناگهان وقتی گلستانِ زیبایی‌ها نمایان می‌شود، بیابانِ خشک و خالی از دیدرس تو پنهان می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به تغییر حالات دنیا و فریبندگی ظاهر آن.

این گوی سیه را به میان خانه که آویخت نه بسته طنابی نه ستونی زده زین سان؟

چه کسی این کره سیاه آسمان را بدون اینکه طنابی به آن بسته باشد یا ستونی نگهش دارد، در میان این فضای گسترده آویزان کرده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای بیان قدرت خداوند در نگهداری افلاک.

این گوی گران را به هوا بر که نهاده است؟ تا کی به شگفتی بوی از تخت سلیمان؟

این کره سنگین را چه کسی در هوا ثابت نگه داشته است؟ تا چه زمانی باید از این شگفتی، عطر تخت سلیمان (قدرت الهی) به مشام برسد؟

نکته ادبی: تخت سلیمان استعاره از ملک و قدرت لایزال الهی است.

این گوی به کردار یکی خوان عظیم است بنهاده در ایوان پر از نعمت الوان

این کره آسمانی مانند سفره‌ای بزرگ و پرنعمت است که در ایوانی گسترده شده است.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به سفره‌ای که رزق مخلوقات در آن است.

این خوان در ایوان چو نمودندت بندیش تا کیست سزاوار بدین خانه و این خوان

وقتی این سفره نعمت در ایوان دنیا برایت پهن شد، با خودت بیندیش که چه کسی شایسته و سزاوار این خانه و این سفره است؟

نکته ادبی: دعوت به تفکر در مالک اصلی جهان و غرض از آفرینش.

زین خوان و از این خانه سوی تو خبری هست؟ ای گشته بر این گوی تو را پشت چو چوگان!

آیا از این جهان و سفره‌اش شناختی داری؟ ای کسی که بارِ سنگینِ دنیا پشتت را مانند کمانِ چوگان خم کرده است.

نکته ادبی: تشبیه پشتِ خمیده پیر به چوگان؛ کنایه از پیری و فرسودگی در دنیا.

تاچند در این گوی بخواهد نگرستن این چرخ بدین چشم فروزندهٔ رخشان؟

این چرخ فلک با این چشمِ درخشان (خورشید) تا چه زمانی می‌خواهد به این دنیای فانی نگاه کند؟

نکته ادبی: چشمِ فروزنده: استعاره از خورشید.

چشم فلک است این که بدو تیره زمین را همواره همی بیند این گنبد گردان

خورشید در واقع چشمِ آسمان است که زمین تیره را پیوسته و همواره مشاهده می‌کند.

نکته ادبی: تداوم نگاهِ خورشید به زمین.

کانی است در این گوی پر از گوهر و دانه زین چشم بر این گوهر مانده است در این کان

این دنیا معدنی پر از گوهر و دانه است و چشمِ خورشید نیز همواره بر این جواهرات در این معدن نظاره‌گر است.

نکته ادبی: استعاره از زمین به عنوان معدن که در دل خود گوهرهایی (انسان‌ها یا حکمت‌ها) دارد.

جویندهٔ این جوهر را دست چهار است از تیر و زمستان و ز نیسان و حزیران

کسی که به دنبال این گوهر (حقیقت) است، چهار دست (ابزار) نیاز دارد: تیر، زمستان، نیسان (باران بهاری) و حزیران (گرما) که کنایه از گذر زمان و رنج‌های روزگار است.

نکته ادبی: اشاره به عوامل موثر در پرورش گوهر/انسان در دنیا.

این گوهر از این کان چو به یک پایه برآید کانی دگرش سازند آنگاه ز ارکان

وقتی این گوهر در این معدن به پایه و ارزش مشخصی رسید، آنگاه از ارکان طبیعی برایش کان و جایگاه دیگری می‌سازند.

نکته ادبی: اشاره به مراحل تکامل روح در جهان خاکی.

آن کان نخستینت نمودم که زمین است وین کان دوم نیست مگر هیکل انسان

آن معدن اولی که به تو نشان دادم، زمین بود و این معدن دوم که گوهر در آن قرار می‌گیرد، چیزی جز کالبد و پیکر انسان نیست.

نکته ادبی: تفسیرِ تمثیلی از هیکل (بدن) به عنوان معدن دوم جان.

ای گوهر بی رنگ، بدین کان دوم در رنگی شو و سنگی و ممان عاجز و حیران

ای گوهر بی‌رنگ (جان)، در این کالبد انسانی، رنگ و شکلی به خود بگیر و سنگی و سخت باش و در حیرت و عجز باقی نمان.

نکته ادبی: دعوت به پذیرشِ مسئولیت و کسبِ کمال در بدن انسانی.

چون قیمت یاقوت به آب است تو دانی کابت سخن است، ای سره یاقوت سخن دان

همان‌طور که ارزش یاقوت به آب (شفافیت و درخشش) آن است، ارزش تو نیز به سخن (علم و بیان) است، ای یاقوتِ ارزشمند که سخن‌شناسی.

نکته ادبی: جناس و ایهام در کلمه آب به معنی شفافیت و همچنین معنیِ تحت‌اللفظی.

هیکل به تو گشته است گرانمایه ازیراک هیکل صدف توست و درو جان تو مرجان

پیکر تو به خاطر وجود تو ارزشمند شده است، چرا که بدن تو همچون صدف است و جان تو همچون مرواریدی درون آن.

نکته ادبی: تشبیه بدن به صدف و روح به مروارید؛ مضمونی بسیار رایج در عرفان.

مرجان تو مرجان خدای است ازیراک از حکمت و علم آمد مرجان تو را جان

جان تو مرواریدِ خداست، چرا که از حکمت و علمِ الهی سرچشمه گرفته و به تو بخشیده شده است.

نکته ادبی: مرجان استعاره از روح قدسی.

زنهار که مر جان را بی جان نگذاری زیرا که به بیجان نرسد رحمت رحمان

بسیار مراقب باش که این مروارید (جان) را بدون جانِ حقیقی (ایمان و معرفت) رها نکنی، زیرا رحمت خداوند به آنچه بی‌جان (بدون معرفت) است، نمی‌رسد.

نکته ادبی: هشدار درباره زنده نگه داشتن روح با علم و معرفت.

روزی بشکافند مر این تیره صدف را هان تا نبوی غافل و خفته نروی هان

روزی این صدفِ تیره (بدن) را می‌شکافند و مروارید را بیرون می‌آورند؛ بسیار مراقب باش که در آن هنگام غافل و خفته نباشی.

نکته ادبی: اشاره به مرگ و جدایی روح از بدن.

زنهار چنان کامده ای اول، از اینجا خیره نروی گرسنه و تشنه و عریان

مراقب باش که همان‌طور که در ابتدا (تولد) پاک و بی‌چیز آمدی، از اینجا نیز دست‌خالی، گرسنه، تشنه و عریان (بدون توشه معنوی) نروی.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت جمع‌آوری توشه برای آخرت.

جز سخته و پیموده مخر چیز که نیکوست کردن ستد و داد به پیمانه و میزان

هر چیزی را نسنجیده نخر؛ داد و ستد در این دنیا باید با معیار و سنجش دقیق انجام شود.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به بازار.

چیزی به گران هیچ خردمند نخرد هر گه که بیابد به از آن چیز به ارزان

هیچ خردمندی چیزی را که قیمت گران دارد، نمی‌خرد، آن هم وقتی که می‌داند کالایی بهتر را می‌تواند ارزان‌تر به دست آورد.

نکته ادبی: اشاره به اولویت‌بندی امور اخروی بر دنیوی.

بستان خدای است، چنان دان که، شریعت پر غله و پر کشته درختان فراوان

این دنیا باغِ خداست و شریعت (دین) در آن همچون درختی است که پر از غله و میوه‌های فراوان است.

نکته ادبی: تمثیل دنیا به باغی که نیاز به مراقبت دارد.

بسیار در این بستان هر گونه درخت است هم کشتهٔ رحمان و هم از کشتهٔ شیطان

در این باغ انواع درختان وجود دارد؛ هم گیاهانِ کاشته شده توسط خداوند (رحمان) و هم گیاهانِ شیطانی.

نکته ادبی: اشاره به وجود خیر و شر در جهان.

ای ره گذری مرد، گرت رغبت باشد در نعمت و در میوهٔ این نادره بستان

ای رهگذری که به این دنیا آمده‌ای، اگر میل و رغبتی به بهره‌مندی از این باغ بی‌نظیر داری، بدان که راهی دارد.

نکته ادبی: دعوت به بهره‌مندی درست از عمر.

دهقانش یکی فاضل و معروف بزرگ است در باغ مشو جز که به دستوری دهقان

باغبانِ این باغ یک فرد فاضل و بزرگوار است؛ بدون اجازه و دستور او وارد این باغ نشو.

نکته ادبی: دهقان: استعاره از پیامبر یا امام که باغبانِ شریعت است.

گر میوه ت باید به سوی سیو و بهی شو منگر سوی بی میوه و پر خار مغیلان

اگر به دنبال میوه هستی، به سمت درختان سیب و به برو و به درختان بی‌میوه و خاردارِ مغیلان نگاه نکن.

نکته ادبی: تمثیلِ گزینشِ عقاید درست و پرهیز از باطل.

چون نخل بلند است سپیدار ولیکن بسیار فزون دارد در بار برین آن

درخت سپیدار هرچند بلند است اما میوه ندارد، پس در جستجوی ثمره باش.

نکته ادبی: نمادشناسیِ ظاهرفریبی بدون داشتنِ حقیقت.

مرغ است همان طوطی و هم جغد ولیکن این از در قصر آمد و آن از در ویران

طوطی و جغد هر دو پرنده‌اند، اما یکی از قصر می‌آید و دیگری از ویرانه؛ تفاوت در جایگاه و منش آن‌هاست.

نکته ادبی: تضادِ میان خیر و شر در ظاهرِ مشابه.

چون ابر بلند است سیه دود ولیکن از دود جدا گشت سیه ابر به باران

دودِ سیاه هرچند مانند ابرِ بلند به نظر می‌رسد، اما از دود جداست؛ ابر باران می‌آورد و دود جز سیاهی چیزی ندارد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به فریب ظاهرِ مسائل.

هرچند که در قرطه بود هردو به یک جا از دامن برتر بود، ای پور، گریبان

هرچند که هر دو در یک لباس (قرطه) هستند، اما ای فرزند، گریبان همیشه بالاتر از دامن است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ درجات و فضیلت افراد.

هر کس که پدر نام نهد نوح مر او را کشتیش نباشد که رود بر سر طوفان

هر کسی که نامش نوح است، لزوماً کشتی‌بان نیست که بتواند از طوفان عبور کند.

نکته ادبی: نقدِ بسنده کردن به نام و ظاهر بدون حقیقت.

چونان که خرد را به میان دو محمد فرق است به پیغمبری و وحی به فرقان

همان‌طور که میان دو نفر که نامشان محمد است، تفاوت بزرگی در نبوت و وحی وجود دارد، در مسائل دیگر نیز تفاوت‌های بنیادین وجود دارد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ میانِ حقیقتِ نبوت و صرفاً نام‌گذاری.

دهقان و خداوندهٔ این خانه رسول است سرهنگ بنی آدم و پیغمبر یزدان

باغبان و صاحب این خانه (شریعت)، رسول خداست؛ او سردار آدمیان و پیامبر یزدان است.

نکته ادبی: مشخص کردن هویت باغبان شریعت.

هرچند ستمگاران بسیار شده ستند فرزند رسول است بر این باغ نگهبان

اگرچه ستمکاران زیاد شده‌اند، اما فرزندانِ پیامبر بر این باغ (دین) نگهبان و پاسدار هستند.

نکته ادبی: اشاره به تداوم هدایت الهی در خاندان پیامبر.

گرچه نبود میوهٔ خوش بی پشه و کرم دهقان ندهد باغ به پشه نه به کرمان

اگرچه هیچ میوه خوشی بدون پشه و کرم نیست، اما باغبان هرگز باغ را به خاطر پشه به دست کرم‌ها نمی‌سپارد.

نکته ادبی: تشبیه آفاتِ دین به کرم و پشه.

هرچند که در خانهٔ تو خانه کند موش خانه نسپاری تو همی خیره به موشان

هرچند موش در خانه تو لانه کند، تو هرگز خانه را به موش‌ها نمی‌سپاری.

نکته ادبی: تمثیلِ تسلطِ اهلِ باطل بر ایمان.

در خانهٔ تو موش به سوراخ درون است او را چه بکار آید کاشانه و ایوان؟

موش در سوراخِ خانه توست، او چه می‌فهمد که ایوان و کاشانه چیست؟

نکته ادبی: کوته‌نظریِ افرادِ نادان.

گر موش ندارد خبر از گنبد و ایوان نادان چه خبر دارد از دین و ز ایمان؟

اگر موش از عظمتِ گنبد و ایوان بی‌خبر است، پس یک انسان نادان چه خبری از دین و ایمان می‌تواند داشته باشد؟

نکته ادبی: تمثیلِ ناتوانیِ افراد جاهل در درکِ حقایقِ دینی.

هرچند که بر منبر نادان بنشیند هرگز نشود همبر با دانا نادان

هرچند که نادان بر منبر بنشیند، هرگز با دانا برابر نخواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ علم و خرد در برابرِ مقامِ ظاهری.

گر زاغ سیه باغ ز بلبل بستاند دستان نتواند زدن و ناورد الحان

اگر کلاغ سیاه باغ را از بلبل بگیرد، نمی‌تواند آواز بخواند و نغمه‌سرایی کند.

نکته ادبی: هر کسی لیاقتِ تبیینِ حقایق را ندارد.

از مرد پدید آید حکمت نه ز منبر خورشید کند عالم پر نور نه سرطان

حکمت از وجودِ انسانِ دانا سرچشمه می‌گیرد نه از منبر؛ خورشید است که جهان را نورانی می‌کند نه صورتِ فلکیِ سرطان.

نکته ادبی: حکمت در ذاتِ فردِ داناست نه در مکان.

میدان خدای است قران، هر که سوار است گو خیز و فراز آی و برون آی به میدان

قرآن میدانِ خدای است؛ هر کس که سوارکار (عالم به تأویل) است، باید به این میدان بیاید.

نکته ادبی: تشبیه قرآن به میدانی برای آزمونِ خردمندان.

تا کیست که بر پشتهٔ حرف متشابه آورد کند اسپش با پویه و جولان

باید دید چه کسی می‌تواند در تفسیر آیاتِ متشابه، با مهارت و قدرت جولان دهد.

نکته ادبی: اشاره به پیچیدگی فهمِ آیاتِ قرآن.

دشوار طلب کردن تاویل کتاب است کاری است فرو خواندن این نامه بس آسان

تفسیرِ (تأویل) کتاب خدا کاری دشوار است، اما خواندنِ ظاهرِ این نامه برای همه آسان است.

نکته ادبی: تمایز میانِ ظاهر و باطنِ قرآن.

با کاه مخور دانه چنین گر نه ستوری با بوذر گفت این که تو را گفتم سلمان

اگر چهارپا نیستی، با کاه (ظاهر سخن) دانه (حقیقت) را مخور؛ همان‌طور که سلمان به ابوذر گفت، حقیقت را در ظاهر نبین.

نکته ادبی: اشاره به داستانی از سلمان فارسی و ابوذر در بابِ تمییزِ حق از باطل.

آن گوز که با پوست خوردندش نبود نفع با پوست مخور گوز و تن خویش مرنجان

گردویی که با پوست خورده شود، سودی ندارد؛ حقیقت را با پوست (ظاهر) مخور که خود را به رنج می‌اندازی.

نکته ادبی: تمثیلِ پوست و مغز برای جدا کردنِ ظاهر از باطن.

معنی ی سخن ایزد پیغمبر داند بهتان بود ار تو بجز این گوئی، بهتان

معنای سخنِ خدا را پیامبر می‌داند و اگر غیر از این بگویی، تهمت است.

نکته ادبی: تأکید بر مرجعیتِ پیامبر و خاندان او در تفسیر دین.

بر مشکل این معجزه جز آل نبی را کس را نبود قوت و نه قدرت و سلطان

بر حلِ مشکلِ این معجزه (قرآن)، کسی جز خاندانِ پیامبر (آل نبی) توان و قدرتِ کافی ندارد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ کلامیِ شاعر مبنی بر ضرورتِ رجوع به اهل‌بیت برای فهمِ دین.

چونان که عصا هرگز از آن سان که شنودی ثعبان نشدی جز به کف موسی عمران

همان‌طور که عصا هرگز به اژدها تبدیل نشد مگر در دستان موسی بن عمران، حقیقت نیز جز نزد اهلش آشکار نمی‌شود.

نکته ادبی: ثعبان به معنای مار بزرگ است و اشاره به معجزه موسی دارد.

هرچند سخن گوید طوطی نشناسد آن را که همی گوید هرگز سر و سامان

طوطی اگرچه سخن می‌گوید، اما کسی که این سخنان را بر زبان می‌آورد، معنای آن را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: سر و سامان در اینجا کنایه از درک حقیقت و شناخت ماهیت است.

ای خوانده به صد حیلت و تقلید قران را مانندهٔ مرغی که بیاموزد دستان

ای کسی که با فریب و تقلیدِ کورکورانه، قرآن را می‌خوانی، تو مانند پرنده‌ای هستی که تنها سخنان انسان را تقلید می‌کند.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنی فریب، نیرنگ و یا سخن ساختگی است.

همچو سخن مرغ است این خواندن ناراست بی حاصل و بی معنی و بی حجت و برهان

این قرآن‌خوانیِ بی‌معرفتِ تو، مانند صدای پرنده است که از روی ناآگاهی است و هیچ بهره‌ای از منطق و برهان ندارد.

نکته ادبی: سخن مرغ، اشاره به تقلید بی‌خردانه دارد.

از خواندن چیزی که بخوانیش و ندانی هرگز نشود حاصل چیزیت جز افغان

از خواندن چیزی که آن را نمی‌فهمی، هرگز نتیجه‌ای جز حسرت و افسوس عایدت نخواهد شد.

نکته ادبی: افغان در اینجا نماد پشیمانی و فریاد بیهوده است.

تشنه ت نشود هرگز تا آب نخوردی هرچند که آب آب همی گوئی هزمان

تا زمانی که واقعاً آب ننوشی، تشنه‌ات برطرف نمی‌شود؛ حتی اگر دائماً نام «آب» را بر زبان بیاوری.

نکته ادبی: این بیت تمثیلی است برای لزوم عمل و شناخت در برابر شعار دادن.

چون باز نگردی بسوی موسی و هارون یک ره نشوی سیر ز فرعون و ز هامان

تا زمانی که به سوی موسی و هارون (رهبران حق) بازنگردی، هرگز از شر فرعون و هامان (ظالمان) نجات نخواهی یافت.

نکته ادبی: موسی و هارون کنایه از امامان و جانشینان حقیقی پیامبر است.

گویند که پیغمبر ما امت و دین را چون رفت ز عالم به فلان داد و به بهمان

می‌گویند پیامبر پس از رحلت، دین و امت را به فلان و بهمان سپرد.

نکته ادبی: اشاره کنایه‌آمیز به جانشینان تعیین شده توسط اصحاب در باورهای اهل سنت.

پیغمبری ای بی خردان ملک الهی است از ملکت قیصر به و از ملکت خاقان

ای نادانان! مقام پیامبری، ملکی الهی است که بسیار ارزشمندتر از پادشاهی قیصر و خاقان است.

نکته ادبی: ملک الهی در مقابل ملک دنیوی قرار گرفته است.

هرگز ملکی ملک به بیگانه نداده است شو نامهٔ شاهان جهان پاک فروخوان

هیچ پادشاهی ملک خود را به بیگانه نمی‌بخشد، برو و تاریخ پادشاهان را بخوان تا این حقیقت را دریابی.

نکته ادبی: استدلال منطقی شاعر بر اساس عرف عقلا.

با دختر و داماد و نبیره به جهان در میراث به همسایه دهد هیچ مسلمان؟

آیا هیچ مسلمانی دارایی خود را به همسایه می‌بخشد در حالی که فرزند و داماد و نوه دارد؟

نکته ادبی: اشاره به حقانیت اهل‌بیت در جانشینی.

یا سوی شما کار نکرده است پیمبر بر قول خداوند جهان داور سبحان!

آیا باور دارید پیامبر کاری خلاف حکم خداوند سبحان انجام داده است؟

نکته ادبی: داور سبحان صفت خداوند به معنای قضاوت‌کننده پاک و منزه است.

از بهر چه گوئید چنین خام سخن ها؟ ای مغز شما دود زده ز آتش عصیان!

ای کسانی که عقلتان بر اثر گناه تیره شده است، چرا چنین سخنان سست و بی‌پایه‌ای می‌گویید؟

نکته ادبی: دود زده بودن مغز کنایه از زوال عقل به خاطر عصیان است.

آنگاه شوید آگه از این بیهده گفتار کز حسرت و غم سنگ بخائید به دندان

آن زمان که از حسرت و غم ناشی از این گفته‌های باطل، انگشت پشیمانی به دندان بگیرید، متوجه حقیقت می‌شوید.

نکته ادبی: سنگ خاییدن به دندان کنایه از پشیمانی شدید است.

آن روز پشیمانی و حسرت نکند سود آن را که نشد بر بدی امروز پشیمان

پشیمانی در روز قیامت سودی ندارد برای کسی که امروز در دنیا بر اعمال بد خود آگاه نشد و توبه نکرد.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم توبه در زمان حیات.

حسرت نکند کودک را سود به پیری هر گه که به خردی بگریزد ز دبستان

کودکی که در زمان تحصیل از مدرسه فرار کرده، حسرت خوردن در پیری هیچ سودی به حالش ندارد.

نکته ادبی: تمثیل برای از دست رفتن فرصت‌ها.

هر کس که به تابستان در سایه بخسبد خوابش نبرد گرسنه شب های زمستان

کسی که در فصل تابستان به جای تلاش، در سایه می‌خوابد، در شب‌های سرد زمستان با گرسنگی مواجه خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل قدیمی درباره تنبلی و پیامد آن.

سودی نکند حسرت و تیمار چو افتاد بیمار به سامره و درمان به بدخشان

وقتی که بیمار در سامره است و دارو در بدخشان، حسرت خوردن دیگر چاره‌ساز نیست.

نکته ادبی: تمثیلی برای دوری اسباب از مسبب در زمان نیاز.

از دزد فرومایه نه سلطان و نه حاکم توبه نپذیرند چو افتاد به زندان

وقتی دزد دستگیر و زندانی شود، دیگر حاکم و سلطان توبه‌اش را نمی‌پذیرند.

نکته ادبی: اشاره به بسته شدن راه بازگشت در زمان کیفر.

فرزند نبی جای جد خویش گرفته است وز فخر رسانیده سر تاج به کیوان

فرزندِ پیامبر، جایگاه جدش را گرفته و بزرگی و شکوهش به آسمان‌ها رسیده است.

نکته ادبی: کیوان نماد اوج و بلندی است.

آن است گزیده، که خدایش بگزیند بیهوده چه گوئی سخن بی سر و سامان؟

آن کسی برگزیده است که خداوند او را انتخاب کرده؛ بیهوده سخنان بی‌سروته نگویید.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در مورد گزینش الهی.

آنجا که به فرمانش پیمبر بنشستی فرزند وی امروز نشسته است به فرمان

جایی که پیامبر به فرمان خدا می‌نشست، امروز فرزند او بر آن جایگاه نشسته است.

نکته ادبی: تأکید بر تداوم مقام امامت.

آن را که گزیدی تو خدایش نگزیده است در خلق، ندانی تو به از خالق دیان

آن کسی را که تو انتخاب کرده‌ای، خدا انتخاب نکرده است؛ آیا تو از خداوند قضاوت‌کننده داناتری؟

نکته ادبی: دیان به معنای جزا دهنده و قضاوت‌کننده است.

ای پیر، خداوند سگی را نپذیرد هرچند که فریبش کنی، از تو به قربان

ای پیر، خداوند نیت پلید را نمی‌پذیرد، هرچند که بخواهی با فریب و ظاهرسازی خود را به او نزدیک کنی.

نکته ادبی: اشاره به بی‌فایده بودن نفاق.

قربان تو فرزند رسول است، ره خویش از حکمت او جوی سوی روضهٔ رضوان

فرزند رسول، هدیه و قربانی درگاه الهی است؛ راه رسیدن به بهشت را از حکمت او بجوی.

نکته ادبی: روضه رضوان به معنای باغ بهشت است.

زی درگه او شو که سلیمان زمان است تا باز رهد جان تو از محنت دیوان

به درگاه او برو که سلیمانِ زمان است تا جانت از شر دیوان رها شود.

نکته ادبی: سلیمان نماد پادشاهی و حکمت الهی است.

ای بار خدای همه ذریت آدم با ملک سلیمانی و با حکمت لقمان

ای کسی که در پناه خدای همه فرزندان آدم هستی، تو دارای پادشاهی سلیمان و حکمت لقمان هستی.

نکته ادبی: توصیفِ ممدوح با القاب بزرگان اساطیری.

آنی که پدید آمد در باغ شریعت از عدل تو آذار و ز احسان تو نیسان

تو کسی هستی که در باغ شریعت، به واسطه عدل تو گل‌های آذار و به واسطه احسان تو باران بهاری (نیسان) پدید آمد.

نکته ادبی: آذار و نیسان نام ماه‌های سریانی هستند که در ادبیات فارسی نماد بهار و شکوفایی‌اند.

دین از تو مزین شد و دنیا به تو زیبا حکمت به تو تازه شد و بدعت به تو خلقان

دین و دنیا به واسطه تو آراسته شدند، حکمت به دست تو تازه شد و بدعت‌ها به دست تو از بین رفت.

نکته ادبی: اشاره به احیای دین توسط امام.

چون خطبه به نام تو رسانم به سخن بر از برکت و اقبال تو گل روید و ریحان

هرگاه خطبه‌ای را به نام تو بخوانم، از برکت و اقبال تو در آن فضا گل و ریحان می‌روید.

نکته ادبی: کنایه از طراوت و برکتِ وجود امام.

چون بنده ت «مستنصر بالله» بگوید پر مشتری و زهره شود بقعت یمگان

وقتی بنده تو «مستنصر بالله» را بر زبان می‌آورد، منطقه یمگان پر از روشنایی و ستاره می‌شود.

نکته ادبی: مشتری و زهره نماد سعادت و روشنایی‌اند.

از نام تو بگدازد بدخواه تو، گوئی ماه است مگر نامت و بدخواه تو کتان

از نام تو دشمنت ذوب می‌شود؛ گویی نام تو مانند ماه است و دشمنت همچون کتان (که در نور ماه رنگ می‌بازد).

نکته ادبی: تشبیه بدیع در مورد عظمت نام امام.

گر جمله یکی نامه شود عدل و سعادت آن نامه نیابد مگر از دست تو عنوان

اگر تمام عدل و سعادت جهان در یک نامه جمع شود، آن نامه جز با نام تو آغاز نمی‌شود.

نکته ادبی: عنوان به معنای سرآغاز نامه است.

مر بنده ت را دشمن و بدگوی بسی هست زان بیش کجا هست به درگاه تو مهمان

بنده تو دشمنان و بدگویان زیادی دارد، اما مهمانان درگاه تو از آن‌ها بسیار بیشترند.

نکته ادبی: تضاد میان دشمنان کثیر و دوستان و مهمانان بی‌شمار امام.

ای حجت بنشسته به یمگان و سخنهات در جان و دل ناصبیان گشته چو پیکان

ای حجتِ ساکن در یمگان، سخنان تو در جان و دل دشمنان اهل‌بیت، همچون تیر فرو می‌رود.

نکته ادبی: ناصبیان به دشمنان اهل‌بیت گفته می‌شود؛ پیکان نماد تیر و سخنان برنده‌ی شاعر است.

گر خاک خراسانت نپذیرفت مخور غم خشنودی ایزدت به از خاک خراسان

اگر خاک خراسان تو را نپذیرفت، غصه نخور؛ چرا که خشنودی خداوند بهتر از خاک خراسان است.

نکته ادبی: اشاره به تبعید شاعر به یمگان (بدخشان).

بر حکمت و بر مدحت اولاد پیمبر اشعار همی گوی به هر وقت چو حسان

در ستایش حکمت و اولاد پیامبر، همیشه مانند حسان شعر بگو.

نکته ادبی: حسان بن ثابت، شاعر مداح پیامبر در صدر اسلام.

پژمرد بدین شعر تو آن شعر کسائی «این گنبد گردان که بر آورد بدین سان؟»

شعر تو چنان است که شعر کسایی با آن بی ارزش می‌شود، همان شعری که می‌گفت: «این گنبد گردان را چه کسی بدین سان برافراشت؟»

نکته ادبی: اشاره به اشعار کسایی مروزی و تحدی شاعر در فصاحت.

بر بحر هزج گفتی و تقطیعش کردی مفعول مفاعیل مفاعیل فعولان

اشعارت را بر وزن بحر هزج سرودی و آن را به زیبایی تقطیع کردی.

نکته ادبی: اشاره به تسلط شاعر بر علوم عروضی و وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولان.