دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸

ناصرخسرو
چه گوئی؟ ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگان به دست سالیان شسته زمان از موی تو قطران
ز قول رفته و مانده چه بر خواندی و چه شنودی؟ چه گفتند این و آن هر دو؟ چه چیز است این، چه چیز است آن؟
گر این نزدیک را گوئی و آن مر دور را گوئی پس این نزدیک پیدا باشد و آن دورتر پنهان
به دشواری توانی یافتن مر دور چیزی را ولیکن زود شاید یافتن نزدیک را آسان
چه چیز است این و پیدائی؟ چه چیز است آن و پنهانی؟ چه گفته است اندرین تازی؟ چه گفته است اندران دهقان؟
تو را نزدیک و آسان است پیدا این جهان، پورا ز تو پنهان و دشوار است و دور است آن دگر گیهان
تو پنهانی و پیدائی و دشواری و آسانی تو را این است پیدا تن، تو را آن است پنهان جان
مگر کز بهر اندر یافتن دشوار و پنهان را در این پیدا و آسان فضل دانا نیست بر نادان
ز دانا نیست پنهان جان چنانک از چشم بینائی ز نادان است پنهان جان چنان کز گوش کر الحان
ز نابیناست پنهان رنگ و ، بانگ از کر پنهان است همی بینند کران رنگ را و بانگ را عمیان
ز بهر دیدن جانت همی چشمی دگر باید که بی لون است، چشم سر نبیند جز همه الوان
ز پنهان آمد اینجا جان و پیدا شد زتن زان سان که پنهان بر شود واندر هوا پیدا شود باران
اگر حکمت بیاموزی تو تخمی چرخ گردان را توی ظاهر توی باطن توی ساران توی پایان
در این پیدا و نزدیکت ببین آن دور پنهان را که بند از بهر اینت کرد یزدان اندر این زندان
چو پنهان را نمی بینی درو رغبت نمی داری مرین را زین گرفته ستی به ده چنگال و سی دندان
تو گریانی جهان خندان، موافق کی شود با تو؟ جهان بر تو همی خندد چرائی تو برو گریان؟
ز بهر آنکه بنمایندمان آن جای پنهانی دمادم شش تن آمد سوی ما پیغمبر از یزدان
به دل در چشم پنهان بین ازیشان آیدت پیدا بدیشان ده دلت را تا به دل بینا شوی زیشان
از این پنگان برون نور است و نعمت های جاویدی همه تنگی و تاریکی است اندر زیر این پنگان
تو را خلقان شد این جامه، ز طاعت جامه ای نو کن که عریان بایدت بودن چو بستانندت این خلقان
در این ایوان بسی گشتی و خلقان شد تنت واخر نبینم با تو چیزی من همی جز باد در انبان
مثل هست این که: جامهٔء تن زیان آید مران کس را که سال و مه نباشد جز به خان این و آن مهمان
تنت کز بهر طاعت بد به عصیانش بفرسودی چه عذر آری اگر فردا بخواهند از تو این تاوان؟
اگر گوئی «فلان کس داد و بهمان مر مرا رخصت» بدان جا هم فلان بیزار گردد از تو هم بهمان
چرا مر اهل عصیان را به عصیان هم رهی کردی نرفتی یک قدم با اهل ایمان در ره ایمان؟
به راه معصیت در گر ز میرانی و سرهنگان به راه طاعت اندر چون ز کورانی و از کران؟
اگر چون خر به خور مشغولی و طاعت نمی داری قبا بفگن که در خور تر تو را از صد قبا پالان
ز بهر آن کاوری طاعت که چون تو خر نکرده ستی چرا کرد ایزد از بهر تو چرخ و انجم و ارکان؟
اگر چه خر به نیسان شاد و سران و دنان باشد ز بهر خر نمی گردد به نیسان دشت چون بستان
اگر همچون منی زنده تو بی طاعت مشو غره که نه گر میزبان یابد همی، نه گرچه یابد نان
خداوندی نیابد هیچ طاغی در جهان گرچه خداوندش همی خواند تگین و تاش یا طوغان
تو را فرمان چگونه برد خواهد شهر یا برزن چو جان تو تورا خود می نخواهد برد و تن فرمان؟
به فرمان تن تو باز ماند از مجلس و مسجد به بهمن مه ز بیم برف، وز گرما به تابستان
به وقت مجلس علمی به خواب اندر شود چشمت چو بیرون آمدی در وقت یاد آیدت صد دستان
اگر فرمان تن کردی و در اصطخر بنشستی از اهل البیت پیغمبر نگشتی نامور سلمان
گناه کاهلی ی خود را همیشه بر قضا بندی که «کاری ناید از من تا نخواهد داور سبحان»
چرا چون گرسنه باشی نخسپی وز قضا جوئی که پیش آرد طعامت؟ بل بخواهی نان ازین و زان
شبانگه بس گران باشی بخسپی بی نماز آنگه چو صعوه مر صبوحی را سبک باشی سحرگاهان
زکات مال جز قلب و سرب ندهی به درویشان نثار میر عدلی های چون زهره بری رخشان
زچشمت خواب بگریزد چو گوشت زی رباب آید به خواب اندر شوی آنگه که برخواند کسی فرقان
به موذن بس به دشواری دهی هر سال صاع سر به مطرب هر زمان آسان دهی کژ موش با خفتان
به گوشت بانگ گرگ از بانگ موذن خوشتر است ایرا که دیوانت نهاده ستند در دل سیرت گرگان
به مسجد خواندت موذن چو گرگی زان فرو لیکن دوی چون گرگ یونان گر به گرگان خواندت سلطان
ز نیکی ها گریزانی سوی بدها شتابانی چرا با صورت مردم گرفتی سیرت دیوان؟
ازیرا جاهلی در دلت علت گشت و محکم شد چو محکم گشت نپذیرد به علت زان سپس درمان
اگرچه نرم باشد نم چو بر پولاد ازو زنگی پدید آید کجا رندد ز پولادش مگر سوهان؟
ببر از ننگ نادانی، طلب کن فخر دانش را مگر یک ره برون آئی به حیلت زین رمهٔ حیوان
به پند تلخ معنی دار به شکر درد جهلت را چو درد معده را خوشی و تلخی باید و والان
به حکمت مر دل ویرانت را خوش خوش عمارت کن که ویران را عمارت گر همی خوش خوش کند عمران
به حکمت چون شد آبادان دلت نیکو سخن گشتی که جز ویران سخن ناید برون از خاطر ویران
سخن را جامه معنی باشد، ای عریان سخن خواجه، تو در خزی و در دیبا چرا گوئی سخن عریان؟
ز دیوان دور شو تا راه یابد سوی تو حکمت سخنت آنگه شود بی شک سزای دفتر و دیوان
چو با دانا سخن گوئی سخن نیکو شود زیرا که جز در مدح پیغمبر نشد نیکو سخن حسان
ز یار زشت نامت زشت شد نام و سزاواری چنان کز بخت فرعون لعین بدبخت شد هامان
ز فعل خویش باید نام نیکو مرد را زیرا به داد خویشتن شد نز پدر معروف نوشروان
به حجت گوی ای حجت سخن با مردم دانا که مرد جوهری خرد به قیمت لولو و مرجان
به پیش جاهلان مفگن گزافه پند نیکو را که دهقان تخم هرگز نفگند در ریگ و شورستان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده، نمونه‌ای بارز از سبک ناصرخسرو در دعوت به خردورزی، شناختِ حقایق هستی و نکوهشِ غفلتِ دنیوی است. شاعر در این اثر، تقابلِ همیشگی میانِ ظاهرِ فریبنده و گذرا (جهانِ مادی) و باطنِ ماندگار و حقیقی (جان و معنا) را به تصویر می‌کشد. او با لحنی عتاب‌آلود اما دلسوزانه، مخاطب را از خوابِ غفلت بیدار می‌کند و او را از دلبستگیِ افراطی به لذاتِ زودگذرِ دنیوی بر حذر می‌دارد.

درونمایه اصلی شعر بر پایه شناختِ خویشتن و جهان استوار است. شاعر با استفاده از تمثیلاتِ منطقی و فلسفی، استدلال می‌کند که همان‌طور که برای دیدنِ رنگ‌ها به چشمِ ظاهر نیاز است، برای ادراکِ حقیقت و جانِ جهان، به چشمِ دل (بصیرت) نیاز داریم. او تأکید دارد که دنیا چون قفسی است که جانِ انسان در آن زندانی شده و راهِ رهایی، نه در دنیاطلبی، بلکه در تهذیبِ نفس، کسبِ حکمت و طاعتِ پروردگار نهفته است.

معنای روان

چه گوئی؟ ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگان به دست سالیان شسته زمان از موی تو قطران

ای انسان! چه می‌گویی و در چه خیالی هستی؟ تو مانند توپی در دستِ زمانه هستی که روزگار با چوب‌دستیِ حوادث (چوگان)، تو را در عرصه این جهان می‌گرداند و با گذشتِ سال‌ها، تارهای موی سیاه تو را با سفیدیِ پیری (مانند قیر) رنگ کرده است.

نکته ادبی: قطران به معنای قیر است که استعاره از سفیدی موی پیری در تقابل با سیاهی جوانی است. چوگان نماد تسلط روزگار بر انسان است.

ز قول رفته و مانده چه بر خواندی و چه شنودی؟ چه گفتند این و آن هر دو؟ چه چیز است این، چه چیز است آن؟

از حرف‌های گذشتگان و آنچه که باقی مانده، چه آموختی و چه شنیدی؟ هر دو گروه (رفتگان و ماندگان) چه گفتند و این جهانِ دوپهلو چیست و آن جهانِ دیگر چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: اشاره به ابهام در شناخت حقیقت هستی که همواره پرسش اصلی حکما بوده است.

گر این نزدیک را گوئی و آن مر دور را گوئی پس این نزدیک پیدا باشد و آن دورتر پنهان

اگر این دنیای نزدیک را «ظاهر» بنامی و آن دنیای دور (آخرت) را «باطن»، پس نتیجه می‌گیریم که آنچه نزدیک است آشکار و آنچه دور است پنهان است.

نکته ادبی: ایهام در کاربردِ «نزدیک» و «دور» که هم دلالت مکانی دارد و هم دلالت هستی‌شناسانه بر ظاهر و باطن.

به دشواری توانی یافتن مر دور چیزی را ولیکن زود شاید یافتن نزدیک را آسان

به دست آوردنِ امورِ دور و پنهان (حقیقتِ غیبی) دشوار است، اما رسیدن به امور نزدیک (ظواهر دنیا) آسان است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ ادراکِ حسی و ادراکِ عقلی.

چه چیز است این و پیدائی؟ چه چیز است آن و پنهانی؟ چه گفته است اندرین تازی؟ چه گفته است اندران دهقان؟

این پیداییِ عالم چیست و آن پنهانی‌اش کدام است؟ در کتاب‌های تازی (عربی) چه گفته‌اند و دهقانان (ایرانیان/حکیمان قدیم) در این باره چه نظری دارند؟

نکته ادبی: «دهقان» در اینجا نه به معنای کشاورز، بلکه به معنای دانایان و حکیمانِ پارسی‌نژاد است.

تو را نزدیک و آسان است پیدا این جهان، پورا ز تو پنهان و دشوار است و دور است آن دگر گیهان

ای انسان، این جهانِ مادی برای تو که به آن خو گرفته‌ای، نزدیک و آسان است، اما آن جهانِ دیگر (معنوی) برای تو پنهان، دشوار و دور است.

نکته ادبی: خطابِ «پورا» در اینجا به معنای «ای پسر» یا «ای فرزند آدم» است.

تو پنهانی و پیدائی و دشواری و آسانی تو را این است پیدا تن، تو را آن است پنهان جان

تو خود ترکیبی از پنهانی و پیدایی هستی؛ تنِ تو، بخشِ پیدا و مادی توست و جانِ تو، بخشِ پنهان و حقیقتِ توست.

نکته ادبی: تضادِ بنیادین میان تن و جان که از ارکانِ فلسفه ناصرخسرو است.

مگر کز بهر اندر یافتن دشوار و پنهان را در این پیدا و آسان فضل دانا نیست بر نادان

مگر نه این است که برای فهمِ حقایقِ پنهان و دشوار، نادان نمی‌تواند از دانا برتری یابد و تنها داناست که این دشواری را درک می‌کند؟

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ دانش و حکمت در درکِ حقایقِ غیبی.

ز دانا نیست پنهان جان چنانک از چشم بینائی ز نادان است پنهان جان چنان کز گوش کر الحان

همان‌طور که جان برای فردِ بینا پنهان نیست، برای فردِ دانا نیز حقایقِ باطنی پنهان نمی‌ماند؛ اما برای نادان، حقیقت همچون نغمه‌ای موسیقی برای فردِ ناشنوا، پنهان و غیرقابل‌درک است.

نکته ادبی: «الحان» جمع لحن است که استعاره از حقایقِ لطیفِ هستی است.

ز نابیناست پنهان رنگ و ، بانگ از کر پنهان است همی بینند کران رنگ را و بانگ را عمیان

برای فردِ نابینا، رنگ پنهان است و برای فردِ ناشنوا، صدا؛ اما شگفتا که ناشنوایان رنگ‌ها را می‌بینند و نابینایان صداها را می‌شنوند (یعنی هر کس حواسِ محدودِ خود را دارد).

نکته ادبی: اشاره به محدودیتِ حواسِ پنج‌گانه و نیاز به ابزاری فراتر (عقل).

ز بهر دیدن جانت همی چشمی دگر باید که بی لون است، چشم سر نبیند جز همه الوان

برای دیدنِ حقیقتِ جانت، به چشمی دیگر (چشمِ بصیرت) نیاز داری؛ چرا که جان، فاقدِ رنگ و صورتِ مادی است و چشمِ سر، جز رنگ‌ها و صور مادی چیزی نمی‌بیند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ بصیرت برای درکِ عالمِ مجردات.

ز پنهان آمد اینجا جان و پیدا شد زتن زان سان که پنهان بر شود واندر هوا پیدا شود باران

جانِ تو از عالمِ غیب (پنهان) به این دنیا آمده و با پیوندِ به تن، آشکار شده است؛ درست مانند باران که از هوای پنهانِ جو می‌آید و در زمین ظاهر می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ بسیار دقیق برای توضیحِ نزولِ روح به جسم.

اگر حکمت بیاموزی تو تخمی چرخ گردان را توی ظاهر توی باطن توی ساران توی پایان

اگر حکمت را بیاموزی، تو خود به چرخِ گردون بدل می‌شوی؛ تو آغاز و انجام و ظاهر و باطنِ عالم خواهی شد.

نکته ادبی: «ساران» در اینجا به معنای «همه» و «سراسر» است.

در این پیدا و نزدیکت ببین آن دور پنهان را که بند از بهر اینت کرد یزدان اندر این زندان

در همین دنیای نزدیک و آشکار، آن حقیقتِ دور و پنهان را جستجو کن؛ چرا که خداوند تو را در این زندانِ تن حبس کرده تا این حقیقت را دریابی.

نکته ادبی: دنیا به عنوان زندانِ روح، استعاره‌ای رایج در آثارِ حکمای متأله.

چو پنهان را نمی بینی درو رغبت نمی داری مرین را زین گرفته ستی به ده چنگال و سی دندان

چون حقیقتِ پنهان را نمی‌بینی و به آن رغبتی نداری، با تمامِ وجود (به ده چنگال و سی دندان) به این دنیای فانی چنگ زده‌ای.

نکته ادبی: «ده چنگال و سی دندان» کنایه از تمامِ وجود و حرصِ شدیدِ انسانی است.

تو گریانی جهان خندان، موافق کی شود با تو؟ جهان بر تو همی خندد چرائی تو برو گریان؟

تو در این دنیا گریان هستی و دنیا به حالِ تو می‌خندد؛ پس چگونه می‌خواهی با این دنیا همراه شوی؟ وقتی دنیا به تو می‌خندد، تو چرا برایش می‌گریی؟

نکته ادبی: تضادِ عاطفی میانِ انسانِ غافل و جهانِ گذران.

ز بهر آنکه بنمایندمان آن جای پنهانی دمادم شش تن آمد سوی ما پیغمبر از یزدان

برای اینکه آن جایگاهِ پنهانی (حقایقِ الهی) را به ما نشان دهند، خداوند پی‌درپی پیامبران را به سوی ما فرستاد.

نکته ادبی: اشاره به رسالتِ انبیاء به عنوانِ راهنمایانِ حقیقت.

به دل در چشم پنهان بین ازیشان آیدت پیدا بدیشان ده دلت را تا به دل بینا شوی زیشان

با چشمِ دل به باطنِ گفتارِ پیامبران نگاه کن تا حقیقت برایت آشکار شود؛ دلت را به آنان بسپار تا از طریقِ ایشان، به بصیرت برسی.

نکته ادبی: لزومِ پیروی از رهبرانِ الهی برای رسیدن به معرفت.

از این پنگان برون نور است و نعمت های جاویدی همه تنگی و تاریکی است اندر زیر این پنگان

بیرون از این «پنگان» (کاسه سر یا قفسِ تن)، نور و نعمت‌های ابدی است؛ اما درونِ این قفس، جز تنگی و تاریکی چیزی نیست.

نکته ادبی: «پنگان» به معنای کاسه یا ظرفی است که در اینجا استعاره از محدودیت‌های مادی است.

تو را خلقان شد این جامه، ز طاعت جامه ای نو کن که عریان بایدت بودن چو بستانندت این خلقان

این بدن برای تو همچون لباسی است که کهنه می‌شود؛ با طاعتِ پروردگار، لباسی تازه برای خود مهیا کن، زیرا زمانی که این لباسِ تن را از تو بگیرند، باید عریان (بی‌سپر) در برابر حق حاضر شوی.

نکته ادبی: اشاره به مرگ و لزومِ آمادگی برای قیامت.

در این ایوان بسی گشتی و خلقان شد تنت واخر نبینم با تو چیزی من همی جز باد در انبان

در این سرایِ دنیا بسیار گشتی و بدنت فرسوده شد؛ من در پایانِ کار، چیزی جز پوچی (باد در انبان) همراهِ تو نمی‌بینم.

نکته ادبی: «باد در انبان» ضرب‌المثلی است که به بی‌حاصلی و پوچیِ دستاوردِ دنیوی اشاره دارد.

مثل هست این که: جامهٔء تن زیان آید مران کس را که سال و مه نباشد جز به خان این و آن مهمان

این سخن مثل است که: دلبستگی به بدن، برای کسی زیان‌بار است که عمرش را به مهمانی در خانه‌های دیگران (دنیای غیر) گذرانده است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه انسان در دنیا مسافر است و باید به اصلِ خود بازگردد.

تنت کز بهر طاعت بد به عصیانش بفرسودی چه عذر آری اگر فردا بخواهند از تو این تاوان؟

تنی که برای طاعتِ خدا آفریده شده بود را با گناه فرسودی؛ اگر فردا (در قیامت) تقاصِ این تباهی را از تو بخواهند، چه عذری داری؟

نکته ادبی: تأکید بر مسئولیتِ انسان در برابرِ ابزارِ آفرینش (جسم).

اگر گوئی «فلان کس داد و بهمان مر مرا رخصت» بدان جا هم فلان بیزار گردد از تو هم بهمان

اگر بگویی که فلان و بهمان کس به من اجازه گناه دادند، بدان که در آن روز، همان‌ها هم از تو بیزاری می‌جویند.

نکته ادبی: هشدار نسبت به الگوهای فاسد و مقصر دانستنِ دیگران.

چرا مر اهل عصیان را به عصیان هم رهی کردی نرفتی یک قدم با اهل ایمان در ره ایمان؟

چرا اهلِ گناه را در مسیرِ تباهی همراهی کردی، اما با اهلِ ایمان در مسیرِ بندگیِ خدا یک قدم هم برنداشتی؟

نکته ادبی: سرزنشِ انتخاب‌های اشتباهِ انسان در دوستی‌ها و مسیرهای زندگی.

به راه معصیت در گر ز میرانی و سرهنگان به راه طاعت اندر چون ز کورانی و از کران؟

چگونه است که در راهِ گناه، مانندِ امیران و فرماندهان می‌تازی، اما در راهِ اطاعت، مانندِ کوران و کران ناتوان هستی؟

نکته ادبی: طنزِ تلخ و انتقادی نسبت به زرنگی در گناه و سستی در دین.

اگر چون خر به خور مشغولی و طاعت نمی داری قبا بفگن که در خور تر تو را از صد قبا پالان

اگر مانندِ چهارپایان فقط به فکرِ خوراک هستی و طاعتِ خدا را به جا نمی‌آوری، این لباسِ انسانی را از تن درآور که «پالان» برای تو از هر لباسی سزاوارتر است.

نکته ادبی: تمثیلِ تند و صریح برای تحقیرِ کسانی که از انسانیت ساقط شده‌اند.

ز بهر آن کاوری طاعت که چون تو خر نکرده ستی چرا کرد ایزد از بهر تو چرخ و انجم و ارکان؟

اگر تو طاعتی که شایسته یک انسان است انجام نمی‌دهی (و مانند حیوان هستی)، خداوند چرا چرخِ آسمان و ستارگان را برای تو به کار انداخته است؟

نکته ادبی: اشاره به فلسفه خلقتِ جهان در خدمتِ انسانِ خردمند.

اگر چه خر به نیسان شاد و سران و دنان باشد ز بهر خر نمی گردد به نیسان دشت چون بستان

اگرچه چهارپا به بارانِ بهاری (نیسان) شاد می‌شود، اما دشت به خاطرِ او به گلستان تبدیل نمی‌شود (یعنی جهان برای هدفِ متعالی‌تری از سطحِ حیوانی آفریده شده است).

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت برای استدلال منطقی.

اگر همچون منی زنده تو بی طاعت مشو غره که نه گر میزبان یابد همی، نه گرچه یابد نان

اگر مانندِ منی زنده و هوشیار هستی، به خود غره مشو و بی‌طاعت نباش، زیرا خداوند نه میزبانِ غافل است و نه محتاجِ نانِ تو.

نکته ادبی: «غره» به معنای فریب‌خورده و مغرور است.

خداوندی نیابد هیچ طاغی در جهان گرچه خداوندش همی خواند تگین و تاش یا طوغان

هیچ ستمگری در این جهان به مقامِ واقعیِ بندگیِ خدا نمی‌رسد، حتی اگر افرادی مانند تگین و تاش و طوغان (امیرانِ زمان) او را خداوندگار بنامند.

نکته ادبی: اشاره به تملقِ درباریان و پوچیِ القابِ دنیوی.

تو را فرمان چگونه برد خواهد شهر یا برزن چو جان تو تورا خود می نخواهد برد و تن فرمان؟

چگونه انتظار داری شهر یا منطقه‌ای از تو فرمان ببرند، در حالی که جانِ تو از بدنت فرمان نمی‌گیرد و بدنت هم طاعتِ خدا را به جا نمی‌آورد؟

نکته ادبی: قاعده اخلاقی: ابتدا باید بر نفسِ خود حاکم بود تا بر دیگران.

به فرمان تن تو باز ماند از مجلس و مسجد به بهمن مه ز بیم برف، وز گرما به تابستان

تو به خاطرِ تن‌پروری و ترس از سرما و گرما، از حضور در مسجد و مجالسِ علمی باز می‌مانی.

نکته ادبی: نقدِ تن‌پروری و بهانه‌جویی‌های واهی.

به وقت مجلس علمی به خواب اندر شود چشمت چو بیرون آمدی در وقت یاد آیدت صد دستان

هنگامِ درس و سخنرانی علمی خوابت می‌گیرد، اما همین که از مجلس بیرون می‌آیی، صدها فکر و خیالِ بیهوده به سراغت می‌آید.

نکته ادبی: «دستان» به معنای حیله، نیرنگ و سخنانِ بیهوده است.

اگر فرمان تن کردی و در اصطخر بنشستی از اهل البیت پیغمبر نگشتی نامور سلمان

اگر به جایِ اطاعت از تن، از حق پیروی می‌کردی، تو نیز مانندِ سلمانِ فارسی از اهل‌بیتِ پیامبر می‌شدی و نامت پرآوازه می‌گشت.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ معنوی سلمان فارسی به عنوان الگوی حقیقت‌جویی.

گناه کاهلی ی خود را همیشه بر قضا بندی که «کاری ناید از من تا نخواهد داور سبحان»

تنبلیِ خود را به قضا و قدر نسبت می‌دهی و می‌گویی: «اگر خدا بخواهد، من هم کار می‌کنم».

نکته ادبی: نقدِ جبرگراییِ نادرست که دستاویزی برای تنبلی شده است.

چرا چون گرسنه باشی نخسپی وز قضا جوئی که پیش آرد طعامت؟ بل بخواهی نان ازین و زان

چرا وقتی گرسنه می‌شوی، نمی‌خوابی تا قضا و قدر برایت غذا بیاورد؟ بلکه برای نان گرفتن از این و آن، تلاش می‌کنی.

نکته ادبی: استدلالی منطقی برای ردِ جبرِ تنبلانه.

شبانگه بس گران باشی بخسپی بی نماز آنگه چو صعوه مر صبوحی را سبک باشی سحرگاهان

شب برای عبادت بسیار سنگین و خواب‌آلود هستی، اما سحرگاه برای تفریح و صبوحی، مانندِ پرنده‌ای سبک‌بال بیدار می‌شوی.

نکته ادبی: «صعوه» پرنده‌ای کوچک است؛ استعاره از سبکی و چابکی برای لذتِ دنیوی.

زکات مال جز قلب و سرب ندهی به درویشان نثار میر عدلی های چون زهره بری رخشان

زکاتِ مالت را به درویشان نمی‌دهی، اما برای امیرانِ ستمگر، هدایای گران‌بها و درخشان پیشکش می‌کنی.

نکته ادبی: نقدِ ریاکاری و چاپلوسی به صاحبان قدرت.

زچشمت خواب بگریزد چو گوشت زی رباب آید به خواب اندر شوی آنگه که برخواند کسی فرقان

تا صدای موسیقی (رباب) به گوشت می‌رسد، خواب از سرت می‌پرد؛ اما وقتی قرآن می‌خوانند، به خواب می‌روی.

نکته ادبی: تضادِ میانِ میل به لذتِ حرام و بی‌میلی به ذکرِ حق.

به موذن بس به دشواری دهی هر سال صاع سر به مطرب هر زمان آسان دهی کژ موش با خفتان

به موذن به سختی چیزی می‌دهی، اما به نوازنده و مطرب، به آسانی پول و پاداش می‌بخشی.

نکته ادبی: «صاع سر» مقدار اندکی گندم؛ استعاره از بخل در امور دینی.

به گوشت بانگ گرگ از بانگ موذن خوشتر است ایرا که دیوانت نهاده ستند در دل سیرت گرگان

بانگِ گرگ برایت از بانگِ موذن خوش‌تر است، زیرا شیاطین در دلِ تو سیرتِ گرگان نهاده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از حیوانیتِ درون.

به مسجد خواندت موذن چو گرگی زان فرو لیکن دوی چون گرگ یونان گر به گرگان خواندت سلطان

موذن تو را به مسجد می‌خواند و تو از او می‌گریزی، اما اگر سلطان تو را به گرگان (شهری در شمال) بخواند، با اشتیاق می‌روی.

نکته ادبی: ایهامِ کلمه «گرگان» (هم به معنای شهر و هم به معنای حیوان درنده).

ز نیکی ها گریزانی سوی بدها شتابانی چرا با صورت مردم گرفتی سیرت دیوان؟

از نیکی‌ها فراری و به سوی زشتی‌ها شتابانی؛ چرا در حالی که چهره‌ات انسانی است، سیرتِ دیوان را انتخاب کرده‌ای؟

نکته ادبی: نقدِ ظاهرِ انسانی با باطنِ شیطانی.

ازیرا جاهلی در دلت علت گشت و محکم شد چو محکم گشت نپذیرد به علت زان سپس درمان

نادانی در دلت به صورتِ یک بیماریِ مزمن درآمده؛ وقتی بیماری ریشه‌دار شد، دیگر درمان‌ناپذیر می‌شود.

نکته ادبی: «علت» در اینجا به معنای بیماری و رنجور بودنِ نفس است.

اگرچه نرم باشد نم چو بر پولاد ازو زنگی پدید آید کجا رندد ز پولادش مگر سوهان؟

اگرچه زنگارِ روی پولاد نرم به نظر برسد، اما جز با سوهانِ تیز از بین نمی‌رود (یعنی نادانیِ ریشه‌دار جز با حکمتِ سخت، درمان نمی‌شود).

نکته ادبی: تمثیلِ سوهان برایِ حکمت.

ببر از ننگ نادانی، طلب کن فخر دانش را مگر یک ره برون آئی به حیلت زین رمهٔ حیوان

از ننگِ نادانی فرار کن و به دنبالِ دانش باش؛ شاید با این حیله و چاره‌جویی، از گله‌ی حیوانات (نادانان) جدا شوی و به مقامِ انسانی برسی.

نکته ادبی: تشبیه نادانان به رمه‌ای از حیوانات.

به پند تلخ معنی دار به شکر درد جهلت را چو درد معده را خوشی و تلخی باید و والان

پندِ تلخِ حقیقت را مانندِ داروی شفابخش برایِ دردِ جهل‌ات بپذیر؛ همان‌طور که معده گاهی به داروی تلخ نیاز دارد.

نکته ادبی: تمثیلِ پزشکی برای هدایتِ روحی.

به حکمت مر دل ویرانت را خوش خوش عمارت کن که ویران را عمارت گر همی خوش خوش کند عمران

با حکمت و دانش، دلِ ویرانِ خود را کم‌کم آباد کن، که آبادگر، ویرانه را به تدریج به عمران و آبادی می‌رساند.

نکته ادبی: تأکید بر تدریجی بودنِ اصلاحِ نفس.

به حکمت چون شد آبادان دلت نیکو سخن گشتی که جز ویران سخن ناید برون از خاطر ویران

وقتی دلت با حکمت آباد شد، سخنانت نیز زیبا و حکیمانه می‌شود، زیرا از ویرانه جز سخنِ ویران و پوچ تراوش نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به رابطه مستقیمِ درونِ سالم و گفتارِ نیک.

سخن را جامه معنی باشد، ای عریان سخن خواجه، تو در خزی و در دیبا چرا گوئی سخن عریان؟

ای صاحب‌سخن، کلام باید با مفاهیم عمیق آراسته شود؛ چگونه است که خود لباس‌های گران‌بها و فاخر می‌پوشی، اما سخنانی بی‌مایه و تهی از معنا بر زبان می‌آوری؟

نکته ادبی: خز و دیبا در اینجا نماد تجملات دنیوی در برابر سخن عریان (بی‌محتوا) قرار گرفته‌اند.

ز دیوان دور شو تا راه یابد سوی تو حکمت سخنت آنگه شود بی شک سزای دفتر و دیوان

خود را از قیدِ دفتر و دیوان‌سازی‌های بی‌محتوا رها کن تا نورِ حکمت در دلت بتابد؛ در آن صورت است که سخنِ تو ارزشمند و شایسته‌ی ثبت در کتاب‌ها خواهد شد.

نکته ادبی: تقابل میان 'دیوان' به معنای دفتر شعر و راه یافتنِ حکمت به دل از ویژگی‌های این بیت است.

چو با دانا سخن گوئی سخن نیکو شود زیرا که جز در مدح پیغمبر نشد نیکو سخن حسان

گفتگو با مردم دانا باعث می‌شود کلامِ تو نیز جلا یابد و نیکو شود؛ همچنان‌که حسان بن ثابت تنها زمانی در شاعری به اوج کمال رسید که به مدح پیامبر پرداخت.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به حسان بن ثابت، شاعر نامدار صدر اسلام که با مدح پیامبر به شهرت رسید.

ز یار زشت نامت زشت شد نام و سزاواری چنان کز بخت فرعون لعین بدبخت شد هامان

همنشینی با افراد بدنام و نااهل، موجب رسوایی و بدنامی تو می‌شود؛ درست مانند هامان که به خاطر هم‌نشینی و اطاعت از فرعونِ ملعون، به تیره‌بختی دچار شد.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت‌های تاریخی و دینی فرعون و هامان به عنوان نمادهای شر و تباهی.

ز فعل خویش باید نام نیکو مرد را زیرا به داد خویشتن شد نز پدر معروف نوشروان

انسان باید نام نیکی را با رفتار و کردارِ خود به دست آورد؛ زیرا انوشیروان نیز نه از طریق پدر، بلکه به سبب دادگستری و عدالتِ شخصی‌اش مشهور و ماندگار شد.

نکته ادبی: انوشیروان در ادبیات فارسی به عنوان نمادِ دادگری و عدالت‌خواهی شناخته می‌شود.

به حجت گوی ای حجت سخن با مردم دانا که مرد جوهری خرد به قیمت لولو و مرجان

ای حجت (تخلص شاعر)، سخنت را تنها با اهل دانش در میان بگذار؛ چرا که مردِ خردمند و کارآزموده، ارزش سخنِ ناب را همچون مروارید و مرجان می‌داند.

نکته ادبی: جوهری به معنی جواهرشناس است که در اینجا استعاره از اهل معرفت و خردمندان است.

به پیش جاهلان مفگن گزافه پند نیکو را که دهقان تخم هرگز نفگند در ریگ و شورستان

پند و اندرزهای حکیمانه را بیهوده در برابر نادانان مطرح نکن؛ چرا که کشاورزِ عاقل، هرگز بذرِ باارزش را در زمینِ شوره‌زار و ریگ‌زار نمی‌کارد.

نکته ادبی: شورستان استعاره از ذهنِ نادان و ناآماده برای پذیرشِ حکمت و علم است.