دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۶

ناصرخسرو
ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دن خون دن خونت بخواهد ریخت گرد دن مدن
همچو نخچیران دنیدی، سوی دانش دن کنون نیک دان باید همیت اکنون شدن ای نیک دن
راه زد بر تو جهان و برد فر و زیب تو چند خواهی گفت مطرب را: فلان راهک بزن؟
چون سمن شد بر دو عارض مشک شم شمشاد تو چند بوئی زلف چون شمشاد و روی چون سمن؟
بانگ مطرب را فراوان کمتری از ده ستیر بانگ موذن را فزونی از صد و پنجاه من
تو چرانی گوروار و شیر گیتی در کمین شیر گیتی را همی فربه کنی چون گور تن
گورگیرد شیر دشتی لیکن از بهر تو را گور سازد شیر گیتی خویشتن را بی دهن
تن چرای گور خواهد شد، به تن تا کی چری؟ جانت عریان است و تو برگرد تن کرباس تن
چهره و جامهٔ نکو زیب و جمال مرد نیست ننگ آید مرد را ننگ از جمال و زیب زن
عیب تو جامه ت نپوشد، تیغ پوشد یا قلم گر نه ای زن یا قلم زن باش یا شمشیرزن
از قلم برنگذرد مر هیچ مردم را شرف ور کسی را ظن جزین افتد خطا افتدش ظن
تیغ تخت توست و تاج تو قلم، شو هر دو دست آن درین زن وین دران زن پادشا کن خویشتن
دست را چون مرکب تیغ و قلم هر دو بگیر وانگهی اسپت به میدان شرف بیرون فگن
گر یکی زین دو شرف را بیش ناوردی به دست نیم مردی، زانکه تو یک دسته ماندی سوی من
عدل و احسان پیشه کن، تا چند گوئی بیهده نام جد من معدل بود و نام من حسن؟
خوب روی از فعل خوب است، ای برادر، جبرئیل زشت سوی مردمان از فعل زشت است اهرمن
بی هنر گر گنج یابد ممتحن بایدش بود با هنر بی چیز اگر ماند نباشد ممتحن
گر هنر باشد ملک نعمت نباشد جز رهی ور صنم گردد هنر نعمت نباشد جز شمن
از هنر مر خویشتن را شو یکی چنبر طلب تا بیاید صد هزار بیشت از نعمت رسن
تخم بد نیک، پورا، نیست چیزی جز هنر بار بخت نیکت از شاخ هنر باید چدن
بی هنر با مال و با شاهی نباشد نیکبخت با هنر هرگز به محنت در نماند مر تهن
از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر، ای برادر، همچو نور از نار و نار از نارون
مرد دانا را چو بر دلها سخن خواهد نبشت خود قلم باشد زبان اندر میان انجمن
چون شد آبستن به حکمت ها زبان مرد علم تیغ باید تا بیارد زادن آبستن سخن
از زبان بهترین خلق بهتر دین نزاد، چون شنیدی، جز بیاری ی تیغ تیز بوالحسن
از سخن وز تیغ زاد این دین، ازان آمد قوی دین طلب، گر می هنر جوئی، رها کن مکر و فن
بی هنر دان، نزد بی دین، هم قلم هم تیغ را چون نباشد دین نباشد کلک و آهن را ثمن
برهمن در هند بر چندال ناکس فضل داشت بندهٔ دین و هنر نشگفت اگر شد برهمن
مادر و مایهٔ هنر دین است نشگفت ار هنر جز به زیر مایه و مادر نمی گیرد وطن
دین گرامی شد به دانا و، به نادان خوار گشت پیش نادان دین چو پیش گاو باشد یاسمن
همچو کرباسی که از یک نیمه زو مرشاه را قرطه آید وز دگر نیمه جهودی را کفن
مرد بی دین گاو باشد تا نداری بانکش مر تو را، پورا، همی مردم به دین باید شدن
آن سخن باشد سخن نزدیک من کز دین بود آن سخن کز دین برون باشد چه باشد؟ هین و هن
گر به دل بینا شده ستی راه دینی پیش توست گاه از این سو گاه از آن سو چونت باید تاختن؟
دین یکی جامه است چون داناش پوشد پاک و نو باز چون نادانش پوشد چو گلیمی پر درن
چون که بینا شد به بوی جامهٔ یوسف پدرش زان سپس که ش چشم نابینا ببود از بس محن؟
وز چه ماندی تو به هر دو چشم نابینا کنون گر فرستاده است سوی تو محمد پیرهن؟
یا تو را از پیرهن خود نیست، ای جاهل، خبر روز و شب زان مانده ای با هایهای و مفتتن
دین ز فعل بد نماند پاک جز در پاک دل شیر پاکیزه کجا باشد در آلوده لگن؟
راست گوی و طاعت آر و پاک باش و علم جوی فوج دیوان را بدین معروف لشکرها شکن
گر دلت بر نیک همسایه ز حسد کینه گرفت کینه ت از بد فعل جان خویش باید آختن
ای منافق، یا مسلمان باش یا کافر به دل چونت باید با خداوند این دوالک باختن؟
از دل همسایه گر می کند خواهی کین خویش از دل خویش این زمانه کین همسایه بکن
همچنان باشم تو را من چون تو باشی مر مرا گر همی دیبات باید جز که ابریشم متن
شعر حجت را بخوان، ای هوشیار، و یاد گیر شعر او در دل تو را شهد است و اندر لب لبن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

مضمون اصلی این سروده، دعوت به بیداری، خردورزی و تمسک به دین است. شاعر در جایگاه یک مصلح اجتماعی و اخلاقی، مخاطب خود را از پرداختن به امور ظاهری، لذت‌های زودگذر دنیا، تجمل‌گرایی و سطحی‌نگری برحذر می‌دارد و بر اهمیت پرهیز از تظاهر و تمرکز بر کمالات درونی تأکید می‌ورزد.

در نگاه شاعر، انسان کامل کسی است که با دو ابزارِ «خرد و دانش» (قلم) و «عمل و ایستادگی» (تیغ)، خود را از مهلکه دنیا نجات دهد. او هنر و دین را مکمل یکدیگر دانسته و بر این باور است که هر نوع زیبایی یا مهارتی بدون ریشه در اعتقاد و عمل صالح، پوچ و بی‌ارزش است و انسان باید با رهایی از نفاق و حسد، راه حقیقت را در پیش گیرد.

معنای روان

ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دن خون دن خونت بخواهد ریخت گرد دن مدن

ای کسی که پست و دون‌مایه هستی و چهره‌ات را به خاطر خون‌ریزی و کارهای ناپسند زشت کرده‌ای، بدان که این خون‌ریزی گریبان خودت را خواهد گرفت؛ پس دست از این کارهای پست بشوی.

نکته ادبی: واژه «دن» در اینجا به معنای پست و دون‌مایه است و در مصراع اول ایهام و تکرارِ ساختاری دارد.

همچو نخچیران دنیدی، سوی دانش دن کنون نیک دان باید همیت اکنون شدن ای نیک دن

مانند حیوانات وحشی و غافل زندگی نکن، بلکه همین حالا به سوی کسب دانش روی بیاور. ای انسانِ دون‌مایه، باید خیلی زود بیدار شوی و راه درست را بشناسی.

نکته ادبی: نخچیر به معنی شکار یا حیوان وحشی است که نماد غفلت و زندگی غریزی است.

راه زد بر تو جهان و برد فر و زیب تو چند خواهی گفت مطرب را: فلان راهک بزن؟

دنیا تو را فریب داد و شکوه و زیبایی‌ات را از تو گرفت؛ تا کی می‌خواهی از نوازنده و مطرب بخواهی که برایت آهنگ‌های پوچ بنوازد؟

نکته ادبی: «راه زدن» کنایه از فریب دادن و گمراه کردن است.

چون سمن شد بر دو عارض مشک شم شمشاد تو چند بوئی زلف چون شمشاد و روی چون سمن؟

حالا که چهره‌ات مانند گل سمن و شمشاد زیبا شده است، چرا این‌قدر وقتت را صرفِ آرایش مو و صورت می‌کنی؟

نکته ادبی: سمن و شمشاد نماد زیبایی و لطافت چهره هستند.

بانگ مطرب را فراوان کمتری از ده ستیر بانگ موذن را فزونی از صد و پنجاه من

ارزش صدای موسیقی برای تو بسیار کمتر از اهمیتِ بانگ اذان است؛ این صدا کجا و آن بانگ آسمانی کجا که بسیار ارزشمندتر است.

نکته ادبی: «من» در اینجا واحد وزن و کنایه از مقدار و ارزش بسیار زیاد است.

تو چرانی گوروار و شیر گیتی در کمین شیر گیتی را همی فربه کنی چون گور تن

تو مانند گورخر در این دنیا می‌چری و غافلی، در حالی که مرگ (شیرِ روزگار) در کمین توست و تو با غفلت خود، این شیر را فربه‌تر و آماده‌تر می‌کنی.

نکته ادبی: گور (گورخر) نماد انسان غافل و شیر نماد مرگ است.

گورگیرد شیر دشتی لیکن از بهر تو را گور سازد شیر گیتی خویشتن را بی دهن

شیرِ روزگار معمولاً شکار می‌کند، اما برای تو که غافلی، او حتی نیاز به دهان باز کردن هم ندارد، چرا که تو خودت را به او تسلیم کرده‌ای.

نکته ادبی: کنایه از اینکه مرگ برای افراد غافل، بسیار آسان و بی‌زحمت رخ می‌دهد.

تن چرای گور خواهد شد، به تن تا کی چری؟ جانت عریان است و تو برگرد تن کرباس تن

این تن تو، خوراکِ مرگ خواهد شد؛ چرا این‌قدر به فکر پرورش جسم هستی؟ روحت عریان است و تو به جای پوشاندن آن با فضیلت، به فکر لباس‌های کرباس و ظاهری هستی.

نکته ادبی: تضادِ عریان بودن روح و پوشیده بودن تن به لباس‌های دنیوی.

چهره و جامهٔ نکو زیب و جمال مرد نیست ننگ آید مرد را ننگ از جمال و زیب زن

چهره زیبا و لباس خوب، مایه افتخار و جمال حقیقی مرد نیست؛ بلکه برای مرد، افتخار به زیبایی زنانه داشتن، ننگ و عار است.

نکته ادبی: شاعر تکیه بر مردانگی را به معنای کنشگری و نه انفعال زیبایی‌شناسانه می‌داند.

عیب تو جامه ت نپوشد، تیغ پوشد یا قلم گر نه ای زن یا قلم زن باش یا شمشیرزن

جامه و لباس، عیب تو را نمی‌پوشاند؛ بلکه قلم (دانش) یا شمشیر (عمل) عیب تو را برطرف می‌کند. اگر زن‌صفت نیستی، یا اهل علم باش یا اهل عمل.

نکته ادبی: تضاد میان انفعال (جامه) و کنشگری (قلم و شمشیر).

از قلم برنگذرد مر هیچ مردم را شرف ور کسی را ظن جزین افتد خطا افتدش ظن

هیچ شرافتی برای انسان بالاتر از دانش (قلم) نیست و اگر کسی غیر از این فکر می‌کند، سخت در اشتباه است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه رفیع علم در نظام فکری شاعر.

تیغ تخت توست و تاج تو قلم، شو هر دو دست آن درین زن وین دران زن پادشا کن خویشتن

شمشیر، وسیله قدرت تو و قلم، ابزارِ شکوه توست. هر دو را در دست بگیر و با این دو، خودت را به پادشاهی و بزرگی برسان.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ عقلِ نظری (قلم) و عقلِ عملی (شمشیر).

دست را چون مرکب تیغ و قلم هر دو بگیر وانگهی اسپت به میدان شرف بیرون فگن

قلم و شمشیر را مانند مرکب راهوار برای خودت مهار کن و سپس در میدانِ شرافت و بزرگی، اسب همت خود را بتازان.

نکته ادبی: استعاره مرکب (قلم و شمشیر) به مرکبِ سواری.

گر یکی زین دو شرف را بیش ناوردی به دست نیم مردی، زانکه تو یک دسته ماندی سوی من

اگر از این دو ابزار شرافت (دانش و عمل) یکی را نداشته باشی، انسانِ کاملی نیستی، چرا که از نظر من تو تنها نیمی از یک مرد هستی.

نکته ادبی: کنایه از کمالِ انسان در گروِ جمعِ دانش و کنش.

عدل و احسان پیشه کن، تا چند گوئی بیهده نام جد من معدل بود و نام من حسن؟

به جای اینکه بیهوده به نام پدر و اجدادت افتخار کنی، خودت عدالت و احسان را پیشه کن.

نکته ادبی: نقدِ سنتِ غلطِ تفاخر به نیاکان بدونِ داشتنِ عملِ نیکِ شخصی.

خوب روی از فعل خوب است، ای برادر، جبرئیل زشت سوی مردمان از فعل زشت است اهرمن

ای برادر، انسانِ خوش‌سیرت به خاطر کارهای نیکش مانند جبرئیل (فرشته) است و انسان زشت‌سیرت به خاطر اعمال بدش مانند اهریمن (شیطان) است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه ماهیت انسان بر اساس اعمال او شکل می‌گیرد.

بی هنر گر گنج یابد ممتحن بایدش بود با هنر بی چیز اگر ماند نباشد ممتحن

اگر انسانِ بی‌هنر به ثروت برسد، دچار رنج و امتحان خواهد شد، اما انسان هنرمند حتی اگر ثروتی نداشته باشد، ارزشمند است.

نکته ادبی: «ممتحن» به معنای کسی است که در معرضِ بلا یا آزمایش قرار می‌گیرد.

گر هنر باشد ملک نعمت نباشد جز رهی ور صنم گردد هنر نعمت نباشد جز شمن

اگر هنر (فضیلت) نباشد، ثروت مانند بنده و خدمتکار است؛ و اگر هنرِ انسان به بت‌پرستی و جهل آلوده شود، همانند کافر (شمن) خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ثروتِ بدونِ خرد، مایه خواری است.

از هنر مر خویشتن را شو یکی چنبر طلب تا بیاید صد هزار بیشت از نعمت رسن

با کسبِ هنر، خودت را بساز و قوی کن تا صدها هزار نعمت و برکت به سویت سرازیر شود.

نکته ادبی: «چنبر» در اینجا به معنای حلقه و دایره قدرت و استحکام است.

تخم بد نیک، پورا، نیست چیزی جز هنر بار بخت نیکت از شاخ هنر باید چدن

ای فرزند، دانه و ریشهِ کارهای نیک، چیزی جز هنر نیست؛ میوه خوشبختی تو باید از شاخه دانش و هنر چیده شود.

نکته ادبی: استعاره‌ی هنر به درخت و خوشبختی به میوه.

بی هنر با مال و با شاهی نباشد نیکبخت با هنر هرگز به محنت در نماند مر تهن

انسان بی‌هنر حتی اگر پادشاهی کند، خوشبخت نیست؛ اما هنرمند هیچ‌گاه در سختی و بدبختی گرفتار نمی‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه هنر (دانش و مهارت) مایه استقلال است.

از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر، ای برادر، همچو نور از نار و نار از نارون

هنر از نوک قلم و لبه شمشیر زاده می‌شود؛ همان‌طور که نور از آتش و آتش از چوبِ درخت برمی‌آید.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ چگونگیِ پیدایشِ هنر.

مرد دانا را چو بر دلها سخن خواهد نبشت خود قلم باشد زبان اندر میان انجمن

هنگامی که مرد دانا می‌خواهد سخنش را بر دل‌ها حک کند، قلم در میانِ انجمن، به منزله زبانِ اوست.

نکته ادبی: قلم به عنوانِ واسطه‌ی انتقالِ اندیشه.

چون شد آبستن به حکمت ها زبان مرد علم تیغ باید تا بیارد زادن آبستن سخن

وقتی زبانِ دانشمند از حکمت باردار می‌شود (آماده سخن گفتن می‌شود)، برای به ظهور رسیدنِ این سخن، نیاز به شمشیر (اجرا و عمل) است.

نکته ادبی: استعاره «آبستن» برای آمادگیِ ذهن برای زایشِ اندیشه.

از زبان بهترین خلق بهتر دین نزاد، چون شنیدی، جز بیاری ی تیغ تیز بوالحسن

بهترین دین از زبانِ بهترینِ خلایق (پیامبر) به وجود نیامد مگر با یاریِ شمشیرِ حضرت علی (ابوالحسن).

نکته ادبی: اشاره به نقشِ هم‌افزایِ دعوت (سخن) و جهاد (شمشیر) در گسترشِ اسلام.

از سخن وز تیغ زاد این دین، ازان آمد قوی دین طلب، گر می هنر جوئی، رها کن مکر و فن

دین با سخن و شمشیر قدرت گرفت؛ پس اگر به دنبال فضیلت هستی، دین را طلب کن و مکر و نیرنگ را کنار بگذار.

نکته ادبی: تأکید بر استواریِ دین بر پایه منطق و قدرت.

بی هنر دان، نزد بی دین، هم قلم هم تیغ را چون نباشد دین نباشد کلک و آهن را ثمن

در نزدِ کسی که دین ندارد، قلم و شمشیر هر دو بی‌هنری محسوب می‌شوند؛ چرا که بدون دین، این ابزارها ارزش و قیمتی ندارند.

نکته ادبی: ثمن به معنای بها و قیمت است.

برهمن در هند بر چندال ناکس فضل داشت بندهٔ دین و هنر نشگفت اگر شد برهمن

در هند، برهمن بر فردِ پست (چندال) برتری داشت؛ پس عجیب نیست اگر کسی با دین و هنر، به مقام والایی برسد.

نکته ادبی: اشاره به ساختارِ طبقاتی هند و مقایسه آن با مقامِ معنویِ مؤمن.

مادر و مایهٔ هنر دین است نشگفت ار هنر جز به زیر مایه و مادر نمی گیرد وطن

دین، ریشه و مادرِ هنر است؛ پس عجیب نیست که هنر بدون تکیه بر دین، جایگاه و معنایی پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: تشبیه دین به مادر و هنر به فرزند.

دین گرامی شد به دانا و، به نادان خوار گشت پیش نادان دین چو پیش گاو باشد یاسمن

دین نزد دانا گرامی و نزد نادان خوار است؛ دین برای آدم نادان مثل گلِ یاسمن است که نزدِ گاو ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ جایگاهِ درکِ حقیقت.

همچو کرباسی که از یک نیمه زو مرشاه را قرطه آید وز دگر نیمه جهودی را کفن

مانند پارچه‌ای که از یک طرفش برای پادشاه لباس می‌دوزند و از طرف دیگرش برای یک فرد یهودی (یا کافر) کفن می‌بُرند؛ دین هم همین‌طور است.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ استفاده از یک حقیقتِ واحد توسطِ افرادِ متفاوت.

مرد بی دین گاو باشد تا نداری بانکش مر تو را، پورا، همی مردم به دین باید شدن

انسان بی‌دین مانند گاو است که تا با صدای بلند (بانگ) او را نترسانی، نمی‌فهمد؛ ای فرزند، تو باید دین‌دار شوی تا انسان باشی.

نکته ادبی: مقایسه انسانِ بی‌دین با حیوان.

آن سخن باشد سخن نزدیک من کز دین بود آن سخن کز دین برون باشد چه باشد؟ هین و هن

سخنِ ارزشمند نزد من آن است که ریشه در دین داشته باشد؛ هر سخنی که خارج از دین باشد، بیهوده و پوچ است.

نکته ادبی: «هین و هن» کنایه از سخنان نامفهوم و بی‌ارزش است.

گر به دل بینا شده ستی راه دینی پیش توست گاه از این سو گاه از آن سو چونت باید تاختن؟

اگر با چشم دل، راه دین را دیده‌ای، چرا این‌قدر میانِ این راه و آن راه سرگردانی؟

نکته ادبی: کنایه از تزلزل و شک در باورها.

دین یکی جامه است چون داناش پوشد پاک و نو باز چون نادانش پوشد چو گلیمی پر درن

دین مانند جامه‌ای است که وقتی دانشمند آن را می‌پوشد، پاک و نو است، اما وقتی نادان آن را می‌پوشد، مانند گلیمی پاره و کثیف به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: تشبیه دین به لباس.

چون که بینا شد به بوی جامهٔ یوسف پدرش زان سپس که ش چشم نابینا ببود از بس محن؟

مگر نه اینکه چشم یعقوب پس از آن همه رنج، با بوی پیراهن یوسف بینا شد؟

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنیِ پیراهن حضرت یوسف.

وز چه ماندی تو به هر دو چشم نابینا کنون گر فرستاده است سوی تو محمد پیرهن؟

پس تو چرا با وجود اینکه پیامبر (محمد) برای تو پیراهنِ دین (هدایت) را فرستاده، هنوز دو چشمت نابینا مانده است؟

نکته ادبی: استعاره پیراهنِ یوسف به دین و هدایتِ پیامبر.

یا تو را از پیرهن خود نیست، ای جاهل، خبر روز و شب زان مانده ای با هایهای و مفتتن

یا تو چنان نادانی که از این پیراهن (هدایت) خبر نداری، که روز و شب با گریه و سرگردانی سپری می‌کنی؟

نکته ادبی: «مفتتن» به معنای کسی است که در فتنه و آشوب و سرگشتگی است.

دین ز فعل بد نماند پاک جز در پاک دل شیر پاکیزه کجا باشد در آلوده لگن؟

دینِ واقعی تنها در دلِ پاک جای می‌گیرد؛ مگر می‌شود شیرِ پاکیزه را در لگنِ آلوده ریخت؟

نکته ادبی: تمثیل برای بیانِ ضرورتِ طهارتِ باطن برای پذیرشِ دین.

راست گوی و طاعت آر و پاک باش و علم جوی فوج دیوان را بدین معروف لشکرها شکن

راستگو باش، عبادت کن، پاک باش و دانش بجو؛ با این دین، سپاهِ شیطان و دیوان را شکست بده.

نکته ادبی: «لشکر شکن» به معنای کسی است که سپاهِ دشمن را درهم می‌شکند.

گر دلت بر نیک همسایه ز حسد کینه گرفت کینه ت از بد فعل جان خویش باید آختن

اگر قلبت از حسادت نسبت به همسایه نیکوکار کینه گرفت، باید این کینه را از دلِ خودت بیرون کنی.

نکته ادبی: تأکید بر خودسازی و اصلاحِ باطن.

ای منافق، یا مسلمان باش یا کافر به دل چونت باید با خداوند این دوالک باختن؟

ای منافق، یا واقعاً مسلمان باش یا کافر؛ چرا می‌خواهی با خداوند دورویی کنی و بازی در بیاوری؟

نکته ادبی: نقد صریح نفاق و دورویی.

از دل همسایه گر می کند خواهی کین خویش از دل خویش این زمانه کین همسایه بکن

اگر می‌خواهی کینه همسایه را از دلت بیرون کنی، از همین حالا این کینه را از دلت پاک کن.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه دشمنی‌ها ریشه در درونِ ما دارند.

همچنان باشم تو را من چون تو باشی مر مرا گر همی دیبات باید جز که ابریشم متن

من با تو همان‌طور رفتار می‌کنم که تو با من رفتار می‌کنی؛ اگر پارچه دیبا می‌خواهی، باید به اندازه کافی ابریشم برای بافتن داشته باشی.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ «کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است» و اینکه بازتابِ رفتارِ خودمان را می‌بینیم.

شعر حجت را بخوان، ای هوشیار، و یاد گیر شعر او در دل تو را شهد است و اندر لب لبن

ای هوشیار، شعر حجت (ناصرخسرو) را بخوان و یاد بگیر؛ شعر او برای دل تو مانند شهد و برای لبت مانند شیر، شیرین و گواراست.

نکته ادبی: اشاره شاعر به تخلصِ خود (حجت) و توصیفِ شیرینیِ کلامِ خود.

آرایه‌های ادبی

تشبیه شیر گیتی

تشبیه مرگ به شیر درنده که در کمین انسان است.

استعاره تیغ و قلم

استفاده از قلم به عنوان دانش و شمشیر به عنوان کنش و عمل در راه دین.

تمثیل پیراهن یوسف

اشاره به پیراهن یوسف به عنوان تمثیلی برای دین و پیامبری که باعث بیناییِ چشمِ دل می‌شود.

تضاد شیر و لگن

تضاد میان پاکیِ دین و آلودگیِ دلِ نادان (تمثیل شیر در لگن آلوده).

تلمیح تیغ تیز بوالحسن

اشاره به حضرت علی (ع) و نقشِ جهاد در استواریِ دین.