دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۵

ناصرخسرو
امهات و نبات با حیوان بیخ و شاخند و بارشان انسان
بار مانند تخم خویش بود سر بیابی چو یافتی پایان
چون سخن گوی بود آخر کار جز سخن چون روا بود ساران؟
تخم ما بی گمان سخن بوده است خوبتر زین کسی نداد نشان
نه سخن کمتر از یکی باشد نه بگوید کم از دو حرف زبان
یک سخن باد و حرف خویش چنانک خرد و جان ز وحدت یزدان
این جهان هم بدان سخن ماند حرف او ساکن است یا جنبان
وان سخن را مثل به مردم زن حرفها را نبات با حیوان
آن سخن خود نه چیز و حرفش چیز چیزها را حروف او بنیان
وانچه او از سخن پدید آید به سخن باشدش بقا و توان
به سخن مردم آمده است پدید به سخن جان او رسد به جنان
سخن اول آن شریف خرد سخن آخر آن عزیز قران
سخنت اول و سخنت آخر سخنی خوب شو در این دومیان
این جهان کثیف چون تن توست جان این تن از آن لطیف جهان
نعمت این بخور به صورت جسم نعمت آن ببر به سیرت جان
تنت را مادر این زمین و، فلک پدر او و هر دوان حیران
جانت را مادر و پدر گشتند نفس و عقل شریف جاویدان
این فرودین بدین دو باز رسید آن برین را بدان دو باز رسان
تن تو چون بیافت صورت این نعمت این همه بیافت بدان
جانت ار یابد از خرد صورت هم جنان یافتی و هم ریحان
صورت جان تو شناختن است مر فلان را حقیقت از بهمان
آنکه معقول هست چون بهمان وین که محسوس نام اوست فلان
جفت ها را ز طاق بشناسی به غلط نوفتی درین و دران
جفت را جفت و طاق دان زنخست با صفت جفت و بی صفت به عیان
حد و محدود جفت یکدگرند نیست با هست چون مکین و مکان
عقل و معقول هردوان جفتند همگان جفت کردهٔ سبحان
طاق با جفت هر دوان مقهور پر از ایشان دو قاهر ایشان
باز جفت است قاهر و مقهور زانکه توحید نیست زیر بیان
چون بدانی حدود جفتی ها برتر آئی ز پایهٔ حیوان
ای برادر، شناخت محسوسات نردبانی است اندر این زندان
تو به پایه ش یکان یکان برشو پس بیاسای بر سر سولان
سر آن نردبان و معقول است که سرائی است زنده و آبادان
آن همه نور و راحت و نعمت وین همه رنج و ظلمت و نیران
نیست مرگ است و هست هست حیات نیست کفرست و هست هست ایمان
مرگ جهل است و زندگی دانش مرده نادان و زنده دانایان
جهل مانند نیست و علم چو هست جهل چون درد و علم چون درمان
هست ماند به علم دانا مرد نیست گردد به جاهلی نادان
وانکه از نیست هست کردندش او به راحت رسد همی زهوان
وانکه او هست و نیست خواهد شد سوی زندان کشندش از بستان
نیست را هست صنع یزدان کرد هست را نیست صنعت شیطان
ای اخی دوزخ و بهشت ببین بی گمان شو ز مالک و رضوان
آنچه دانا بداندش هست است کس ندانست نیست را سامان
هست و دانش قرین و جفتانند نیست یا جهل هردوان زوجان
به با هست جفت و بد با نیست به بهی ی جان ز نیستی برهان
جهد کن تا ز نیست هست شوی برهانی روان ز بار گران
بهتر جانور همه مردم بهتر از مردمان امام زمان
حیوانی که خوی ما گیرد قیمتش برتر آید از دگران
گر بگیریم خوی بهتر خلق از ثری برشویم زی کیوان
بهترین زمانه مستنصر که عیال ویند انسی و جان
دل او داد را بهین رهبر امر او خلق را مهین میزان
داد و دانش به عز او زنده است دین و دنیا به نور او رخشان
جوهر عقل زیر گفتهٔ اوست گر کسی یافت مر خرد را کان
فتح را نام اوست فتح بزرگ به مثالش خیال بسته میان
سوی او شو اگر ندیده ستی ملک داوود و حکمت لقمان
کمترین چاکرش چو اسکندر کمترین حاکمش چو نوشروان
چرخ بر بدگمانش کرده کمین نحس بر دشمنش کشیده کمان
ایمنی در بزرگ ملکت او گستریده فراخ شادروان
کعبهٔ جان خلق پیکر اوست حکمت ایزدی درو مهمان
گرد او گر طواف خواهی کرد جان بشوی از پلیدی عصیان
گر تو از گوسپند او باشی بخوری آب چشمهٔ حیوان
ای رسیده ز تو جهان به کمال ای مراد از طبایع و دوران
بنده را دستگیر باش به فضل به خراسان میانهٔ دیوان
تخم دادی مرا که کشت کنم نفگنم تخم تو به شورستان
چون کشاورز خوگ و خار گرفت تخم اگر بفگنم بود تاوان
گوسپندی که خوی خوگ گرفت بر نیدیشد از ضعیف شبان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، یک رساله حکمی و معرفتی است که در آن آفرینش بر مدار «سخن» (لوگوس) تبیین می‌شود. شاعر با نگاهی استدلالی، جهان هستی را ساختاری سلسله‌مراتبی می‌داند که از جمادات و نباتات آغاز شده و در وجود انسان به کمال می‌رسد؛ انسانی که حقیقتش با «سخن» گره خورده است.

مضمون اصلی اثر، دعوت به شناختِ حقیقتِ هستی از طریق گذر از محسوسات به معقولات است. شاعر «هستی» را مترادف با دانش و «نیستی» را هم‌ارز جهل می‌داند و با استفاده از تمثیلِ نردبان، زندگی دنیوی را فرصتی برای صعود از زندانِ طبیعت به سوی حقیقتِ مطلق (که در کلام امام زمان متجلی است) معرفی می‌کند.

معنای روان

امهات و نبات با حیوان بیخ و شاخند و بارشان انسان

عناصر اربعه و موجوداتِ طبیعی (نبات و حیوان)، در حکم ریشه و شاخه‌های درختِ هستی هستند و میوه‌ی این درخت، انسان است.

نکته ادبی: امهات در فلسفه قدیم اشاره به چهار عنصر اصلی (آب، باد، خاک، آتش) دارد.

بار مانند تخم خویش بود سر بیابی چو یافتی پایان

فرجام و نتیجه کار، همیشه با ریشه و آغازِ آن شباهت دارد؛ وقتی به پایان کار برسی، آغازِ آن را بازخواهی یافت.

نکته ادبی: اشاره به قاعده فلسفی «الشیء یرجع الی اصله» است.

چون سخن گوی بود آخر کار جز سخن چون روا بود ساران؟

از آنجا که سخن و نطق، هدف نهایی و کمالِ کار است، آیا جز سخن چیز دیگری برای گوینده شایسته و رواست؟

نکته ادبی: ساران در اینجا به معنای گویندگان یا کسانی است که سخن می‌گویند.

تخم ما بی گمان سخن بوده است خوبتر زین کسی نداد نشان

بدون تردید، بذر و ریشه‌ی اصلیِ وجود ما «سخن» بوده است و کسی نشانی بهتر از این برای حقیقتِ ما ارائه نداده است.

نکته ادبی: استعاره تخم برای سخن، بر اصالتِ نطق در جوهر انسانی تأکید دارد.

نه سخن کمتر از یکی باشد نه بگوید کم از دو حرف زبان

سخن نه کمتر از یک واحد (حقیقت واحد) است و نه کمتر از دو حرفِ زبان تشکیل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ترکیب سخن از حروف و وحدتِ آن در مقامِ معنا.

یک سخن باد و حرف خویش چنانک خرد و جان ز وحدت یزدان

سخنِ واحد و حروفِ سازنده‌اش، مانندِ خرد و جان است که از وحدانیتِ خداوند نشأت می‌گیرند.

نکته ادبی: وحدت یزدان، مبدأ فاعلی سخن در نگاه شاعر است.

این جهان هم بدان سخن ماند حرف او ساکن است یا جنبان

کل جهانِ هستی نیز بر پایه همان سخنِ الهی بنا شده است و اجزای آن (حروف) یا ساکن‌اند یا در حال حرکت.

نکته ادبی: تقابل سکون و جنبش در عالم، بازتابی از کیفیتِ حروفِ سخن است.

وان سخن را مثل به مردم زن حرفها را نبات با حیوان

آن سخنِ کلی را به انسان تشبیه کن و حروفِ آن را به نباتات و حیوانات که اجزای فرعی عالم‌اند.

نکته ادبی: تشبیه معقول به محسوس برای تبیین نسبت کلی و جزئی.

آن سخن خود نه چیز و حرفش چیز چیزها را حروف او بنیان

خودِ آن سخنِ حقیقی، «چیز» (ماده) نیست، بلکه حروفِ آن بنیانِ تمامِ موجوداتِ مادی را تشکیل می‌دهند.

نکته ادبی: تأکید بر تجردِ سخن در برابر مادیتِ حروف (مخلوقات).

وانچه او از سخن پدید آید به سخن باشدش بقا و توان

و آنچه در عالم از آن سخنِ اصلی پدید آمده، بقا و توانایی‌اش نیز به همان سخن وابسته است.

نکته ادبی: اشاره به قوامِ عالم به امر الهی.

به سخن مردم آمده است پدید به سخن جان او رسد به جنان

انسان به واسطه‌ی سخن پدید آمده و با همین سخن است که جانِ او به بهشت (جنان) می‌رسد.

نکته ادبی: جنان در اینجا می‌تواند استعاره از مقام قرب الهی باشد.

سخن اول آن شریف خرد سخن آخر آن عزیز قران

سخنِ آغازین، همان عقل شریف است و سخنِ نهایی، همان قرآنِ عزیز است.

نکته ادبی: اشاره به قوس نزول (عقل) و قوس صعود (شریعت و کلام الهی).

سخنت اول و سخنت آخر سخنی خوب شو در این دومیان

آغاز و پایانِ وجود تو با سخن است، پس در این فاصله میانی، بکوش تا سخنی نیکو و حقیقت‌جو باشی.

نکته ادبی: دعوتِ اخلاقی به تهذیبِ نفس در طول حیات.

این جهان کثیف چون تن توست جان این تن از آن لطیف جهان

این جهانِ مادی و کدر، همچون تنِ توست و جانِ این جهان از آن عالمِ لطیفِ روحانی سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: تمثیل جهان به بدن برای تفکیک عالم ملک و ملکوت.

نعمت این بخور به صورت جسم نعمت آن ببر به سیرت جان

نعمتِ این جهانِ مادی را با جسمت تناول کن و بهره‌ی آن عالمِ روحانی را با سیرتِ جانت به دست آور.

نکته ادبی: تکلیفِ دوگانه انسان در قبال جسم و جان.

تنت را مادر این زمین و، فلک پدر او و هر دوان حیران

مادرِ جسم تو زمین است و پدرش فلک؛ و هر دوی این‌ها در کارِ آفرینشِ تو سرگردان و متحیرند.

نکته ادبی: اشاره به نقش عناصر و افلاک در تکوین بدن خاکی.

جانت را مادر و پدر گشتند نفس و عقل شریف جاویدان

مادر و پدرِ جانِ تو، نفسِ ناطقه و عقلِ شریف و جاویدان هستند.

نکته ادبی: اشاره به خاستگاهِ مجردِ جان (عقل و نفس).

این فرودین بدین دو باز رسید آن برین را بدان دو باز رسان

آن وجودِ پست (جسم) را به آن دو عنصرِ زمینی (زمین و فلک) بازگردان و این وجودِ برتر (جان) را به آن دو گوهرِ آسمانی (عقل و نفس) پیوند ده.

نکته ادبی: تأکید بر بازگشتِ هر چیز به اصلِ خویش.

تن تو چون بیافت صورت این نعمت این همه بیافت بدان

وقتی تن تو صورتِ مادی یافت، از نعمت‌های این جهان بهره‌مند شد.

نکته ادبی: توصیفِ مرتبه وجودی تن.

جانت ار یابد از خرد صورت هم جنان یافتی و هم ریحان

اگر جان تو نیز از خرد، صورتی یابد، بهشت و آرامشِ جان را به دست آورده‌ای.

نکته ادبی: ارتباط عقل با کمالِ جان.

صورت جان تو شناختن است مر فلان را حقیقت از بهمان

صورت و حقیقتِ جانِ تو، شناختنِ حقایق است؛ شناختنِ این که حقیقتِ یک چیز چیست و چرا آنگونه است.

نکته ادبی: فلان و بهمان در اینجا کنایه از مجهولات و معقولات است.

آنکه معقول هست چون بهمان وین که محسوس نام اوست فلان

آنکه در مرتبه معقولات است (حقیقت)، همچون بهمان (مجهولِ دست‌یافتنی) است و این که محسوس است (ماده)، فلان نام دارد.

نکته ادبی: تفکیکِ عالمِ مفهوم از عالمِ عین.

جفت ها را ز طاق بشناسی به غلط نوفتی درین و دران

اگر جفت‌ها را از طاق تشخیص دهی، در شناختِ این و آن دچار خطا نخواهی شد.

نکته ادبی: اشاره به مباحثِ عددی و وحدت و کثرت.

جفت را جفت و طاق دان زنخست با صفت جفت و بی صفت به عیان

از ابتدا، جفت را از طاق بازشناس؛ هم با صفتِ زوجیت و هم به شکلِ عیان و بی‌واسطه.

نکته ادبی: تأکید بر ادراکِ مستقیم و شهودی.

حد و محدود جفت یکدگرند نیست با هست چون مکین و مکان

حد و محدود (تعیین‌کننده و تعیین‌شونده) جفتِ یکدیگرند؛ همان‌گونه که هست و نیست، مانند مکان و مکین به هم وابسته‌اند.

نکته ادبی: توضیحِ نسبتِ وجودی میان دو مفهومِ متقابل.

عقل و معقول هردوان جفتند همگان جفت کردهٔ سبحان

عقل و معقول (اندیشنده و اندیشیده) نیز جفتِ یکدیگرند و همگی توسط خداوند متعال جفت آفریده شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به زوجیتِ عام در کلِ هستی.

طاق با جفت هر دوان مقهور پر از ایشان دو قاهر ایشان

طاق (واحد) و جفت، هر دو مقهورِ قدرتِ الهی هستند و سراسرِ هستی از این دو مملو است.

نکته ادبی: حاکمیتِ امر الهی بر تمامِ ثنایا.

باز جفت است قاهر و مقهور زانکه توحید نیست زیر بیان

اما باز هم جفت (زوجیت) مقهورِ آن وحدتِ یگانه است، زیرا توحیدِ خداوند در دایره بیان نمی‌گنجد.

نکته ادبی: اشاره به مرتبه احدیت که فراتر از کثرتِ زوجیت است.

چون بدانی حدود جفتی ها برتر آئی ز پایهٔ حیوان

هنگامی که حدود و مرزهای زوجیت را درک کنی، از مرتبه حیوانی بالاتر رفته‌ای.

نکته ادبی: صعودِ معرفتی از مرتبه طبیعت به مرتبه عقل.

ای برادر، شناخت محسوسات نردبانی است اندر این زندان

ای برادر، شناختِ محسوسات (آنچه با حواس درک می‌شود)، نردبانی برای صعود در این زندانِ دنیاست.

نکته ادبی: تمثیل دنیا به زندان و محسوسات به نردبان.

تو به پایه ش یکان یکان برشو پس بیاسای بر سر سولان

تو باید پله‌پله از این نردبان بالا بروی تا به سرِ منزل مقصود برسی و در آنجا بیاسایی.

نکته ادبی: تأکید بر تدریجی بودنِ مسیرِ کمال.

سر آن نردبان و معقول است که سرائی است زنده و آبادان

انتهای این نردبان، مرتبه معقولات است که سرایی زنده و آبادان است.

نکته ادبی: معقولات به مثابه عالمِ بقا و آبادانی.

آن همه نور و راحت و نعمت وین همه رنج و ظلمت و نیران

آن عالمِ معقول، سرشار از نور و راحت و نعمت است، در حالی که این جهانِ مادی سرشار از رنج و تاریکی و آتش است.

نکته ادبی: تقابلِ نور و ظلمت (جهان عقل و جهان ماده).

نیست مرگ است و هست هست حیات نیست کفرست و هست هست ایمان

نیستی، همان مرگ است و هستی، همان حیات؛ کفر، نشانِ نبودن (نیستی) است و ایمان، نشانِ بودن (هستی).

نکته ادبی: تعریفِ هستی‌شناختی از ایمان و کفر.

مرگ جهل است و زندگی دانش مرده نادان و زنده دانایان

مرگ، نادانی است و زندگی، دانش؛ پس نادان مرده است و دانایان زندگان‌اند.

نکته ادبی: تعریفِ نمادین از مرگ و زندگی بر اساسِ علم.

جهل مانند نیست و علم چو هست جهل چون درد و علم چون درمان

جهل به نیستی می‌ماند و علم به هستی؛ جهل مانندِ بیماری (درد) و علم مانندِ درمان است.

نکته ادبی: تشبیه علم و جهل به سلامت و بیماری.

هست ماند به علم دانا مرد نیست گردد به جاهلی نادان

مردِ دانا به واسطه‌ی علم، به «هست» می‌رسد و نادان به واسطه‌ی جهل به «نیست» تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به مسخِ وجودیِ انسانِ جاهل.

وانکه از نیست هست کردندش او به راحت رسد همی زهوان

آنکه از نیستی به هستی راه یافت، از نادانی رسته و به آسایش رسیده است.

نکته ادبی: تأکید بر نجات‌بخش بودنِ علم.

وانکه او هست و نیست خواهد شد سوی زندان کشندش از بستان

و آنکه هست (انسان) بود و به دلیلِ جهل به نیستی می‌گراید، او را از باغِ حقیقت به زندانِ گمراهی می‌کشانند.

نکته ادبی: اشاره به سقوطِ جایگاهِ وجودیِ انسان.

نیست را هست صنع یزدان کرد هست را نیست صنعت شیطان

خداوند «نیست» را به «هست» تبدیل کرد (خلق) و شیطان هستی را به نیستی تبدیل می‌کند (فساد).

نکته ادبی: تقابلِ صنعِ الهی و صنعتِ شیطانی.

ای اخی دوزخ و بهشت ببین بی گمان شو ز مالک و رضوان

ای برادر، بهشت و دوزخ را همین‌جا ببین و در وجودِ مالک (خازن دوزخ) و رضوان (خازن بهشت) تردید نکن.

نکته ادبی: اشاره به ظهورِ باطنِ اعمال در همین دنیا.

آنچه دانا بداندش هست است کس ندانست نیست را سامان

آنچه دانا بداند، «هست» است؛ زیرا کسی نتوانست برای «نیست» نظمی قائل شود.

نکته ادبی: مجهولات و نیستی، فاقدِ نظامِ هستی‌شناختی هستند.

هست و دانش قرین و جفتانند نیست یا جهل هردوان زوجان

هستی و دانش همیشه با هم جفت‌اند، همان‌طور که نیستی و نادانی همیشه همراه هم هستند.

نکته ادبی: تلازمِ وجودی علم با هستی.

به با هست جفت و بد با نیست به بهی ی جان ز نیستی برهان

نیکی با هستی جفت است و بدی با نیستی؛ پس جانت را با نیکی از نیستی نجات ده.

نکته ادبی: پیوندِ اخلاق با هستی‌شناسی.

جهد کن تا ز نیست هست شوی برهانی روان ز بار گران

تلاش کن تا از نیستی به هستی برسی و خود را از بارِ گرانِ نادانی برهانی.

نکته ادبی: دعوت به مجاهده‌ی علمی و اخلاقی.

بهتر جانور همه مردم بهتر از مردمان امام زمان

بهترینِ موجودات، انسان است و برترینِ انسان‌ها، امامِ زمان است.

نکته ادبی: اشاره به سلسله‌مراتبِ ولایت در اندیشه اسماعیلی.

حیوانی که خوی ما گیرد قیمتش برتر آید از دگران

حیوانی که خویِ انسانی گیرد، ارزشش از دیگر موجودات بالاتر می‌رود.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرِ تربیت و خوی در ارزشِ وجودی.

گر بگیریم خوی بهتر خلق از ثری برشویم زی کیوان

اگر خویِ بهترینِ خلق (امام) را بگیریم، از پست‌ترین مرتبه (زمین) تا کیوان (اوج آسمان) بالا می‌رویم.

نکته ادبی: اشاره به سیر و سلوکِ عرفانی.

بهترین زمانه مستنصر که عیال ویند انسی و جان

بهترینِ زمان، روزگارِ «مستنصر» است که تمامِ آفریدگانِ انس و جان، عیال و تحتِ حمایتِ اویند.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به خلیفه و امامِ عصرِ شاعر (مستنصر بالله).

دل او داد را بهین رهبر امر او خلق را مهین میزان

دلِ او بهترین راهبرِ عدالت است و فرمانِ او برای خلق، دقیق‌ترین میزان و معیار است.

نکته ادبی: توصیفِ مقامِ امامت به عنوانِ قطبِ هدایت و عدالت.

داد و دانش به عز او زنده است دین و دنیا به نور او رخشان

عدالت و دانش به واسطه‌ی اعتبار و شکوهِ وجودِ تو زنده و پایدار مانده است و دین و دنیای مردم به واسطه‌ی نورِ هدایت و تدبیرِ تو روشن و درخشان است.

نکته ادبی: ترکیب 'داد و دانش' اشاره به دو رکن اصلی حکمرانی خوب دارد. 'عز' در اینجا به معنای ارج و قرب و بزرگی است.

جوهر عقل زیر گفتهٔ اوست گر کسی یافت مر خرد را کان

اگر کسی بخواهد به معدن اصلی خرد و دانش دست یابد، باید بداند که عمقِ اندیشه و حقیقتِ عقل، در سخنان و آموزه‌های تو نهفته است.

نکته ادبی: واژه 'کان' استعاره از منبع و سرچشمه است. 'مر خرد را کان' به معنای معدنِ عقل است.

فتح را نام اوست فتح بزرگ به مثالش خیال بسته میان

نامِ تو نمادِ پیروزی و گشایش است؛ چنان‌که گویی خودِ 'فتح' و پیروزی هستی و دیگران تنها در خیال و آرزوی رسیدن به جایگاه تو هستند.

نکته ادبی: بیت اغراقی در بزرگداشت جایگاه ممدوح دارد. 'میان بستن' کنایه از اراده کردن و کمر همت بستن است.

سوی او شو اگر ندیده ستی ملک داوود و حکمت لقمان

اگر تاکنون شکوهِ پادشاهی حضرت داوود و دانش و حکمت لقمان را ندیده‌ای، به سوی این ممدوح بیا تا تجلی آن بزرگی و خرد را در او مشاهده کنی.

نکته ادبی: اشاره به تلمیحات قرآنی و اساطیری درباره داوود (نماد ملک و قضاوت) و لقمان (نماد حکمت).

کمترین چاکرش چو اسکندر کمترین حاکمش چو نوشروان

حتی پایین‌ترین رتبه‌ی خدمتکارانِ او همچون اسکندرِ جهان‌گشا قدرتمند است و کوچک‌ترین حاکمِ منصوبِ او در عدالت و تدبیر، مانند نوشیروانِ دادگر عمل می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از تلمیح برای نشان دادن عظمت دستگاه حکومتی ممدوح.

چرخ بر بدگمانش کرده کمین نحس بر دشمنش کشیده کمان

چرخِ روزگار برای کسانی که به او بدگمان هستند در کمین نشسته و تقدیرِ شوم، برای دشمنانش کمانِ بلا را کشیده است.

نکته ادبی: نسبت دادن عاملیت به 'چرخ' و 'نحس' برای نشان دادن حمایت کیهانی از ممدوح.

ایمنی در بزرگ ملکت او گستریده فراخ شادروان

در قلمروِ پهناورِ حکومتِ او، امنیت و آرامش چنان گسترده است که گویی خیمه‌ای بزرگ و سایه‌بانِ امنی برای همگان برپا شده است.

نکته ادبی: 'شادروان' پرده و سایه‌بانی است که بزرگان بر سر خود می‌کشند و در اینجا استعاره از گسترش عدالت و امنیت است.

کعبهٔ جان خلق پیکر اوست حکمت ایزدی درو مهمان

پیکر و وجودِ او کعبه‌یِ جانِ مردم و پناهگاهِ دل‌های آنان است و حکمتِ الهی به عنوانِ مهمانِ عزیز در وجودِ او منزل کرده است.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به کعبه، استعاره‌ای برای قداست و مرکزیتِ وجودِ اوست.

گرد او گر طواف خواهی کرد جان بشوی از پلیدی عصیان

اگر می‌خواهی با خلوص نیت گردِ وجودِ او طواف کنی و به او نزدیک شوی، باید جانِ خود را از آلودگی‌های گناه و پلیدیِ عصیان پاک کنی.

نکته ادبی: ادامه‌ی استعاره‌ی حج و کعبه؛ طواف کنایه از ارادت و خدمت است.

گر تو از گوسپند او باشی بخوری آب چشمهٔ حیوان

اگر تو جزوِ زیردستان و همراهانِ او باشی، همچون کسی که از آبِ حیات نوشیده، به جاودانگی و کمالِ معنوی خواهی رسید.

نکته ادبی: اشاره به 'آب حیات' یا 'آبِ حیوان' که نماد جاودانگی و رستگاری است.

ای رسیده ز تو جهان به کمال ای مراد از طبایع و دوران

ای کسی که جهان به دستِ تو به کمال و شکوفایی رسیده است! تو همان مقصود و غایتی هستی که طبیعتِ هستی و گردشِ روزگار برای رسیدن به آن آفریده شده‌اند.

نکته ادبی: خطاب مستقیم به ممدوح با لحنی حماسی و بزرگ‌انگارانه.

بنده را دستگیر باش به فضل به خراسان میانهٔ دیوان

ای ممدوح، به فضل و کرمِ خود دستِ مرا بگیر و در خراسان، میانِ اهلِ دیوان و درگاهِ حکومتی، از من حمایت کن.

نکته ادبی: اشاره به مشکلات اداری در دستگاه دیوانی خراسان که شاعر در آن مشغول است.

تخم دادی مرا که کشت کنم نفگنم تخم تو به شورستان

تو به من فرصت و امکانات (تخم) دادی تا در کارِ شعر و ادب کشت کنم، اما من این بذرِ ارزشمند را در شوره‌زار و زمینِ بی‌حاصل نخواهم افشاند.

نکته ادبی: استعاره از بذل و بخششِ ممدوح و تلاش شاعر برای ارائه‌ی هنر.

چون کشاورز خوگ و خار گرفت تخم اگر بفگنم بود تاوان

از آنجا که محیطِ کارِ من پر از افرادِ نالایق و فاسد (خوگ و خار) شده است، اگر بخواهم در این وضعیت بذرِ سخن بکارم، تنها نتیجه‌اش خسارت و پشیمانی خواهد بود.

نکته ادبی: شاعر دستگاه دیوانی را با استعاره‌ی زمینِ پر از خار و خوک (نماد ناپاکی) توصیف کرده است.

گوسپندی که خوی خوگ گرفت بر نیدیشد از ضعیف شبان

وقتی زیردستان یا مردم (گوسفندان)، خویِ ناپسندِ افرادِ فاسد (خوک) را می‌گیرند، دیگر از شبانِ ضعیف و بی‌کفایت ترسی ندارند و نظم از میان می‌رود.

نکته ادبی: تکمیلِ تمثیلِ کشاورزی؛ شاعر از فقدانِ نظارتِ قاطع و فسادِ اخلاقی در جامعه یا دیوان گله دارد.