دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۴

ناصرخسرو
دیر بماندم در این سرای کهن من تا کهنم کرد صحبت دی و بهمن
خسته ازانم که شست سال فزون است تا به شبانروزها همی بروم من
ای به شبان خفته ظن مبر که بیاسود گر تو بیاسودی این زمانه ز گشتن
خویشتن خویش را رونده گمان بر هیچ نشسته نه نیز خفته مبر ظن
گشتن چرخ و زمانه جانوران را جمله کشنده است روز و شب سوی گشتن
ای بخرد، با جهان مکن ستد و داد کو بستاند ز تو کلند به سوزن
جستم من صحبتش ولیکن از این کار سود ندیدم ازانکه سوده شدم تن
گر تو نخواهی که زیرپای بسایدت دست نبایدت با زمانه پسودن
نو شده ای،نو شده کهن شود آخر گرچه به جان کوه قارنی به تن آهن
گرت جهان دوست است دشمن خویشی دشمن تو دوست است دوست تو دشمن
گر بتوانی ز دوستی جهان رست بنگر کز خویشتن توانی رستن ؟
وای بر آن کو زخویشتن نه برآید سوخته بادش به هردو عالم خرمن
دوستی این جهان نهنبن دلهاست از دل خود بفگن این سپاه نهنبن
مسکن تو عالمی است روشن وباقی نیست تو را عالم فرودین مسکن
شمع خرد بر فروز در دل و بشتاب با دل روشن به سوی عالم روشن
چون به دل اندر چراغ خواهی افروخت علم و عمل بایدت فتیله و روغن
در ره عقبی به پای رفت نباید بلکه به جان و به عقل باید رفتن
خفته مرو نیز بیش ازین و چو مردان دامن با آستینت برکش و برزن
توشهٔ تو علم و طاعت است در این راه سفره دل را بدین دو توشه بیاگن
آن خوری آنجا که با تو باشد از ایدر جای ستم نیست آن و گر بزی و فن
گر نتوانی چو گاو خورد خس و خار تخم خس و خار در زمین مپراگن
بار گران بینمت، به توبه و طاعت بار بیفگن، امل دراز میفگن
کرده است ایزد زلیفنت به قران در عذر بیفتاد از آنکه کرد زلیفن
جمله رفیقانت رفته اند و تو نادان پست نشسته ستی و کنار پر ارزن
گوئی بهمان زمن مهست و نمرده است آب همی کوبی ای رفیق به هاون
تا تو بدین برزنی نگاه کن، ای پیر چند جوانان برون شدند ز برزن
گر به قیاس من و تو بودی، مطرب زنده بماندی به گیتی از پس موذن
راست نیاید قیاس خلق در این باب زخم فلک را نه مغفر است و نه جوشن
علم اجلها به هیچ خلق نداده است ایزد دانای دادگستر ذوالمن
خلق همه یسکره نهال خدای اند هیچ نه برکن تو زین نهال و نه بشکن
دست خداوند باغ و خلق دراز است بر حسک و خار همچو بر گل و سوسن
خون بناحق نهال کندن اوی است دل ز نهال خدای کندن برکن
گر نپسندی هم که خونت بریزند خون دگر کس چرا کنی تو به گردن؟
گرت تب آید یکی ز بیم حرارت جستن گیری گلاب و شکر و چندن
وانگه نندیشی ایچ گاه معاصی زاتش دوزخ که نیستش در و روزن
شد گل رویت چو کاه و تو به حریصی راست همی کن نگار خانه و گلشن
راست چگونه شودت کار، چو گردون راست نهاده است بر تو سنگ فلاخن
دام به راهت پرست، شو تو چو آهو زان سو و زین سو گیا همی خور و می دن
روی مکن سوی مزگت ایچ و همی رو روزی ده ره دنان دنان به سوی دن
دمنه به کار اندر است و گاو نه آگاه جز که تو را این مثل نشاید گفتن
کو نبود آنکه دن پرستد هرگز دن که پرستد مگر که جاهل و کودن؟
گلشن عقل است مغز تو مکن، ای پور، گلشن او را به دود خمر چو گلخن
معدن علم است دل چرا بنشاندی جور و جفا را در این مبارک معدن؟
چون نبود دلت نرم سود ندارد با دل چون سنگ پیرهن خز ادکن
جهلت را دور کن زعقلت ازیراک سور نباشد نکو به برزن شیون
بررس نیکو به شعر حکمت حجت زانکه بلند و قوی است چون که قارن
خوب سخنهاش را به سوزن فکرت بر دل و جان لطیف خویش بیاژن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تأملی ژرف و حکیمانه در باب بی‌اعتباری دنیا و ضرورتِ هوشیاری انسان در گذرگاهِ عمر است. شاعر با زبانی اندرزگونه و استدلالی، خواننده را از فریفتگی به ظواهر مادی بر حذر می‌دارد و تأکید می‌کند که دنیا تنها گذرگاهی گذراست و آنچه در این مسیر، حقیقتِ پایدار و توشه‌ی آدمی محسوب می‌شود، خرد، دانش و اعمال شایسته است.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، دعوت به شناختِ خویشتن و مسئولیت‌پذیری در برابر سرنوشتِ ابدی است. شاعر با بهره‌گیری از استعاره‌های طبیعت‌گرایانه و تلمیحات حکمی، از مخاطب می‌خواهد که با چشم‌پوشی از خواهش‌های نفسانی و آمالِ دور و دراز، خود را برای سفری بزرگ‌تر مهیا سازد و از هدر دادنِ عمر در مسیرهای بی‌حاصل بپرهیزد.

معنای روان

دیر بماندم در این سرای کهن من تا کهنم کرد صحبت دی و بهمن

در این سرای کهن (دنیا) بسیار ماندم، تا اینکه گذشتِ زمان و سپری شدن ماه‌ها، مرا پیر و فرسوده کرد.

نکته ادبی: «دی و بهمن» کنایه از سرمای پیری و زمستان عمر است که در شعر کهن به کرات برای نشان دادن گذر زمان و پیری استفاده می‌شده است.

خسته ازانم که شست سال فزون است تا به شبانروزها همی بروم من

از این زندگی خسته‌ام، چرا که بیش از شصت سال است که شب و روز بی‌وقفه در تکاپو و حرکت هستم.

نکته ادبی: «همی بروم» نشانه استمرار در زبان کهن است که بر خستگی ناشی از تکرارِ بی‌حاصل دلالت دارد.

ای به شبان خفته ظن مبر که بیاسود گر تو بیاسودی این زمانه ز گشتن

ای که در شبِ غفلت خوابیده‌ای، تصور نکن که آرامش یافته‌ای؛ چرا که حتی اگر تو هم ساکن باشی، چرخِ گردون و زمانه هرگز از حرکت باز نمی‌ایستد.

نکته ادبی: «ظن مبر» فعل امر منفی است که در اینجا برای تنبه و بیدارباش به کار رفته است.

خویشتن خویش را رونده گمان بر هیچ نشسته نه نیز خفته مبر ظن

خود را همواره رونده و مسافر بپندار؛ گمان مکن که در این دنیا جایگاهی برای سکون یا خوابیدن وجود دارد.

نکته ادبی: تاکید بر صیرورت و دگرگونی مدام جهان که از اصول تفکر فلسفی شاعر است.

گشتن چرخ و زمانه جانوران را جمله کشنده است روز و شب سوی گشتن

گردش چرخِ فلک و گذرِ زمان، همه‌ی موجودات زنده را به سوی نابودی می‌کشاند؛ شب و روز در کارِ بردنِ موجودات به سوی مرگ است.

نکته ادبی: «کشنده» به معنای برنده و سوق‌دهنده به سوی مرگ (قبر) است که با ایهام همراه است.

ای بخرد، با جهان مکن ستد و داد کو بستاند ز تو کلند به سوزن

ای خردمند، با این جهان معامله مکن؛ چرا که دنیا از تو کلنگ (سرمایه کلان عمر) می‌گیرد و به جای آن سوزنی (پاداشی ناچیز) می‌دهد.

نکته ادبی: استفاده از تقابل «کلنگ» و «سوزن» برای نشان دادن عدم توازن و بی‌عدالتیِ سود و زیانِ دنیوی.

جستم من صحبتش ولیکن از این کار سود ندیدم ازانکه سوده شدم تن

من با دنیا هم‌نشین شدم و آن را تجربه کردم، اما سودی از آن ندیدم و جز اینکه تنم فرسوده شد، حاصلی نصیبم نشد.

نکته ادبی: «سوده شدن» کنایه از فرسودگی و تحلیل رفتن قوای جسمانی در اثر دلبستگی به دنیاست.

گر تو نخواهی که زیرپای بسایدت دست نبایدت با زمانه پسودن

اگر نمی‌خواهی که زیرِ دست و پای زمانه خرد شوی، پس نباید با این دنیا دست‌به‌گریبان شوی و به آن دل ببندی.

نکته ادبی: «بسودن» در اینجا به معنای لمس کردن و یا درگیر شدن است که با «ساییدن» یا فرسوده شدن در تضاد معنایی قرار دارد.

نو شده ای،نو شده کهن شود آخر گرچه به جان کوه قارنی به تن آهن

تو که امروز نو و تازه‌ای، سرانجام کهنه خواهی شد؛ حتی اگر در باطن مانند کوه قارن استوار و در ظاهر مانند آهن سخت باشی.

نکته ادبی: «کوه قارن» تلمیحی به کوهی افسانه‌ای یا بسیار استوار در ادبیات کهن است که نماد صلابت است.

گرت جهان دوست است دشمن خویشی دشمن تو دوست است دوست تو دشمن

اگر دنیا را دوست خود بدانی، در واقع با خودت دشمنی کرده‌ای؛ چرا که دنیا دشمنِ توست و تو او را دوست می‌شماری و دوستِ حقیقی خود را دشمن می‌پنداری.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض)ِ ظاهری که بیانگر فریبندگیِ دنیا و وارونگیِ شناختِ انسانِ غافل است.

گر بتوانی ز دوستی جهان رست بنگر کز خویشتن توانی رستن ؟

اگر بتوانی از دوستی با دنیا رها شوی، حالا نگاه کن و ببین آیا می‌توانی از بندِ «خود» و نفسِ خویش نیز رها شوی؟

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ بالاترِ تزکیه که فراتر از ترکِ دنیا، مبارزه با «منِ» کاذب است.

وای بر آن کو زخویشتن نه برآید سوخته بادش به هردو عالم خرمن

وای بر کسی که نتواند از خودِ حیوانی و نفسانی‌اش فراتر رود و برآید؛ خرمنِ اعمالش در هر دو جهان سوخته و تباه خواهد بود.

نکته ادبی: «از خود برآمدن» استعاره از تعالی روح و پیروزی بر نفس اماره است.

دوستی این جهان نهنبن دلهاست از دل خود بفگن این سپاه نهنبن

دوستی و دلبستگی به این جهان، دامی پنهان برای دل‌های آدمیان است؛ پس این لشکرِ پنهان را از دل خود بیرون کن.

نکته ادبی: «نهنبن» به معنای گنج پنهان یا تله و دام است که در اینجا استعاره‌ای برای جلوه‌های فریبنده دنیاست.

مسکن تو عالمی است روشن وباقی نیست تو را عالم فرودین مسکن

جایگاهِ اصلی تو، عالمی روشن و باقی (آخرت) است؛ این جهانِ فرودین و پست، مسکنِ دائمی تو نیست.

نکته ادبی: تقابل «عالم روشن» (معنوی) و «عالم فرودین» (مادی) که بیانگر دیدگاه عرفانی شاعر است.

شمع خرد بر فروز در دل و بشتاب با دل روشن به سوی عالم روشن

شمعِ خرد را در دلت روشن کن و شتاب کن تا با دلی نورانی به سوی آن عالمِ روشن بشتابی.

نکته ادبی: تشبیه «خرد» به «شمع» برای هدایت در تاریکی‌های جهل.

چون به دل اندر چراغ خواهی افروخت علم و عمل بایدت فتیله و روغن

هنگامی که می‌خواهی در دلت چراغِ هدایت روشن کنی، علم و عملِ صالح باید حکمِ فتیله و روغنِ آن را داشته باشند.

نکته ادبی: استعاره‌ی مرکب؛ برای روشن شدن دل، هم آگاهی (علم) لازم است و هم سوختِ حرکت (عمل).

در ره عقبی به پای رفت نباید بلکه به جان و به عقل باید رفتن

در راهِ رسیدن به آخرت، نباید تنها با پای جسم حرکت کرد، بلکه باید با جان و عقل به این مسیر رفت.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه سلوکِ دینی امری فکری و قلبی است، نه صرفاً حرکتی فیزیکی.

خفته مرو نیز بیش ازین و چو مردان دامن با آستینت برکش و برزن

دیگر بیش از این در خوابِ غفلت نرو؛ همچون مردانِ راه، آستین بالا بزن و آماده‌باش.

نکته ادبی: «دامن با آستین برکشیدن» کنایه از آماده‌باش و شروع به کارِ جدی است.

توشهٔ تو علم و طاعت است در این راه سفره دل را بدین دو توشه بیاگن

توشه‌ی راهِ تو در این مسیر، علم و طاعت است؛ سفره‌ی دلت را با این دو توشه‌ی ارزشمند پر کن.

نکته ادبی: «بیاگن» (آکندن) به معنای پر کردن است که نشان‌دهنده لزومِ کسبِ مستمرِ فضیلت است.

آن خوری آنجا که با تو باشد از ایدر جای ستم نیست آن و گر بزی و فن

در آنجا (آخرت) تنها چیزی را می‌خوری که از اینجا با خودت آورده‌ای؛ آنجا جای ستم نیست، حتی اگر اینجا هنر و فریبکاری داشته باشی.

نکته ادبی: «ایدور» به معنای «اینجا» (دنیا) است؛ تقابل «اینجا» و «آنجا» محور اصلی این بیت است.

گر نتوانی چو گاو خورد خس و خار تخم خس و خار در زمین مپراگن

اگر نمی‌توانی مثل گاو، خس و خار بخوری، پس چرا در زمینِ زندگی‌ات تخمِ خس و خار (اعمال بی‌ارزش) می‌کاری؟

نکته ادبی: تمثیل برای مذمتِ کاشتنِ بذرِ بد و انتظارِ برداشتِ خوب داشتن.

بار گران بینمت، به توبه و طاعت بار بیفگن، امل دراز میفگن

می‌بینم که بارِ سنگینی بر دوش داری؛ با توبه و اطاعت، این بارِ گناه را زمین بگذار و آرزوهای دور و دراز را در دلت مپروران.

نکته ادبی: «امل» به معنای آرزوهای طولانی دنیوی است که در متون اخلاقی، مانعِ سلوک شناخته می‌شود.

کرده است ایزد زلیفنت به قران در عذر بیفتاد از آنکه کرد زلیفن

خداوند تو را با قرآن خلق کرد و به تو فرصت داد، پس عذر و بهانه‌ات برای گناه پذیرفته نیست چون ذات تو را بر این اساس آفرید.

نکته ادبی: تعبیر «زلیفنت» اشاره به خلقت و سرشتِ آدمی دارد که با پیمانِ فطری گره خورده است.

جمله رفیقانت رفته اند و تو نادان پست نشسته ستی و کنار پر ارزن

تمام همراهانت (گذشتگان) رفته‌اند و تو هنوز نادان هستی؛ گوشه‌ای نشسته‌ای و کنارِ تو پر از ارزن (دنیا) است که ارزش چندانی ندارد.

نکته ادبی: «پر ارزن» استعاره از مشغولیت به امور بی‌ارزش و خردِ دنیاست.

گوئی بهمان زمن مهست و نمرده است آب همی کوبی ای رفیق به هاون

می‌گویی فلان کس هنوز زنده است و نمرده، ای رفیق، تو آب در هاون می‌کوبی (کار بیهوده می‌کنی) و حقیقت را کتمان می‌کنی.

نکته ادبی: ضرب‌المثل «آب در هاون کوبیدن» به معنای کار عبث و بی‌نتیجه است.

تا تو بدین برزنی نگاه کن، ای پیر چند جوانان برون شدند ز برزن

ای پیر، به این محله و برزن نگاه کن که چقدر جوانان از آن بیرون رفتند (و به دیار باقی شتافتند).

نکته ادبی: «برزن» به معنای کوی و محله است که استعاره‌ای برای دنیاست.

گر به قیاس من و تو بودی، مطرب زنده بماندی به گیتی از پس موذن

ای نوازنده، اگر به قیاس و عقلِ من و تو بود، هرگز کسی نمی‌مرد و همه پس از مؤذن زنده می‌ماندند.

نکته ادبی: طنز تلخِ شاعرانه؛ اشاره به اینکه مرگ تابعِ اراده و عقل بشری نیست.

راست نیاید قیاس خلق در این باب زخم فلک را نه مغفر است و نه جوشن

قیاس‌های بشری در بابِ مرگ و زندگی درست از آب در نمی‌آید؛ چرا که در برابر ضربه‌ی فلک، هیچ زره و کلاهخودی وجود ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان قدرت بشری و جبرِ مرگ که راه فراری ندارد.

علم اجلها به هیچ خلق نداده است ایزد دانای دادگستر ذوالمن

خداوندِ دانای دادگرِ صاحبِ نعمت، علمِ زمانِ مرگ را به هیچ انسانی نداده است.

نکته ادبی: «ذوالمن» از القاب خداوند به معنای صاحبِ بخشش و نعمت است.

خلق همه یسکره نهال خدای اند هیچ نه برکن تو زین نهال و نه بشکن

تمامی مردم، نهال‌های خداوند هستند؛ هیچ‌کدام از این نهال‌ها را ریشه‌کن مکن و آسیب نرسان.

نکته ادبی: استعاره از انسان به «نهالِ خداوند» که بر حرمتِ خون و جانِ انسان تاکید دارد.

دست خداوند باغ و خلق دراز است بر حسک و خار همچو بر گل و سوسن

دستِ خداوندِ باغبان بر همه‌چیز بلند است؛ بر خار و خاشاک به همان اندازه که بر گل و سوسن (سلطه و قدرت دارد).

نکته ادبی: تشبیه جهان به باغ و خداوند به باغبان که نشان‌دهنده مشیتِ عام الهی است.

خون بناحق نهال کندن اوی است دل ز نهال خدای کندن برکن

خون ریختن به ناحق، ریشه‌کن کردنِ نهالِ خداوند است؛ پس تمایل به بریدن و آسیب رساندن به نهالِ خلق را از دلت دور کن.

نکته ادبی: تاکید اخلاقی بر پرهیز از خشونت و تعدی.

گر نپسندی هم که خونت بریزند خون دگر کس چرا کنی تو به گردن؟

اگر خودت نمی‌پسندی که خونت را بریزند، چرا تو خونِ دیگری را به گردن می‌گیری؟

نکته ادبی: اشاره به قاعده‌ی زرین اخلاق: آنچه برای خود نمی‌پسندی، برای دیگران مپسند.

گرت تب آید یکی ز بیم حرارت جستن گیری گلاب و شکر و چندن

اگر از ترسِ تب کردن، بدنت گرم شود، فوراً به دنبال گلاب و شکر و صندل می‌گردی (برای درمان).

نکته ادبی: «چندن» همان صندل است که در طب سنتی برای خنک کردنِ بدن استفاده می‌شده است.

وانگه نندیشی ایچ گاه معاصی زاتش دوزخ که نیستش در و روزن

و آن‌گاه ای غافل، در هیچ زمانی به فکرِ آتش دوزخ نیستی که هیچ در و روزنه‌ای برای فرار از آن وجود ندارد.

نکته ادبی: تضاد میانِ ترس از بیماریِ دنیوی و بی‌توجهی به عذاب اخروی.

شد گل رویت چو کاه و تو به حریصی راست همی کن نگار خانه و گلشن

گلِ رخسارت مانند کاه زرد شده و تو همچنان در پیِ حریصانه ساختنِ گلشن و نگارخانه‌ی دنیوی هستی.

نکته ادبی: تصویرسازی تضاد میانِ زردیِ چهره (نزدیک شدن به مرگ) و سرخیِ گل‌ها (دل‌مشغولی به دنیا).

راست چگونه شودت کار، چو گردون راست نهاده است بر تو سنگ فلاخن

چگونه کارت درست خواهد شد، وقتی که چرخِ روزگار سنگِ فلاخنِ مرگ را مستقیماً بر سرِ تو نهاده است؟

نکته ادبی: استعاره از تقدیرِ محتوم به سنگِ فلاخن که نشان‌دهنده بی‌دفاع بودنِ انسان در برابرِ قضا و قدر است.

دام به راهت پرست، شو تو چو آهو زان سو و زین سو گیا همی خور و می دن

دام در راهت گسترده شده است؛ مثل آهو باش که از این سو و آن سو گیاه می‌خورد، اما هشیار و ترسان است.

نکته ادبی: تشبیه مؤمنِ هوشیار به آهو که در عینِ تغذیه، دائم مراقبِ کمین‌گاهِ صیاد است.

روی مکن سوی مزگت ایچ و همی رو روزی ده ره دنان دنان به سوی دن

به سوی مسجد (مزگت) هم هیچ روی مکن، بلکه فقط روزی‌دهنده را دریاب و دوان‌دوان به سوی او برو.

نکته ادبی: «مزگت» صورت کهنِ مسجد است. این بیت می‌تواند اشاره به تظاهرِ دینی یا فرقه‌گراییِ صوری باشد که شاعر از آن انتقاد می‌کند.

دمنه به کار اندر است و گاو نه آگاه جز که تو را این مثل نشاید گفتن

دمنه در حالِ توطئه است و گاوِ بی‌خبر (در دام افتاده)؛ این تمثیلِ کلیله و دمنه بهترین وصف برای حالِ توست.

نکته ادبی: تلمیحی به داستان کلیله و دمنه که نمادِ حیلتِ دنیا و غفلتِ آدمی است.

کو نبود آنکه دن پرستد هرگز دن که پرستد مگر که جاهل و کودن؟

هیچ‌کس که خردمند باشد، دنیا (دن) را پرستش نمی‌کند؛ چه کسی جز جاهل و نادان، دنیا را پرستش می‌کند؟

نکته ادبی: «دن» به معنای ظرف و در اینجا کنایه از متاعِ دنیوی است.

گلشن عقل است مغز تو مکن، ای پور، گلشن او را به دود خمر چو گلخن

ای پسر، مغزِ تو گلشنِ عقل است؛ این گلشن را با دودِ خمر (مستی و غفلت) به کوره (گلخن) تبدیل مکن.

نکته ادبی: «گلخن» (گل‌خن) به معنای آتشدانِ حمام است که در تضاد با «گلشن» (باغ) قرار گرفته است.

معدن علم است دل چرا بنشاندی جور و جفا را در این مبارک معدن؟

دلت معدنِ علم است، چرا جور و جفا را در این معدنِ مبارک جای دادی؟

نکته ادبی: استعاره دل به معدن؛ ظرفیتی که باید با علم پر شود، اما با جفا پر شده است.

چون نبود دلت نرم سود ندارد با دل چون سنگ پیرهن خز ادکن

چون دلت نرم و پذیرای حق نیست، پوشیدنِ جامه‌های گران‌بها و خزِ کبود ارزشی ندارد.

نکته ادبی: «خزِ ادکن» اشاره به لباس‌های فاخر و تجملاتی است که نشان‌دهنده تظاهرِ ظاهری بدونِ طهارتِ باطنی است.

جهلت را دور کن زعقلت ازیراک سور نباشد نکو به برزن شیون

جهل را از عقلت دور کن؛ چرا که در محله‌ای که جای عقل و نور است، شیون و نادانی شایسته نیست.

نکته ادبی: «سور» به معنای جشن و سرور است که در تقابل با «شیون» قرار دارد.

بررس نیکو به شعر حکمت حجت زانکه بلند و قوی است چون که قارن

شعرِ حکیمانه‌ی حجت (ناصرخسرو) را به خوبی بررسی کن؛ چرا که همچون کوه قارن، بلند و استوار است.

نکته ادبی: «حجت» تخلصِ شاعر (ناصرخسرو) است که در اینجا به خود ارجاع می‌دهد.

خوب سخنهاش را به سوزن فکرت بر دل و جان لطیف خویش بیاژن

سخن‌های نغز و خوبِ او را با سوزنِ تفکر و دقت، بر دل و جانِ لطیف خود بنشان و هک کن.

نکته ادبی: «بیاژن» (آژدن) به معنای دوختن و پیوند دادن است که استعاره‌ای برای درونی کردنِ حکمت است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح دمنه به کار اندر است و گاو نه آگاه

اشاره به داستان کلیله و دمنه برای تفهیم حیلت‌گری دنیا و غفلت انسان.

استعاره معدن علم است دل

تشبیه دل به معدن که منبعی ارزشمند برای استخراج علم است.

کنایه آب در هاون کوبیدن

کنایه از کار بیهوده و عبث انجام دادن.

تضاد گلشن / گلخن

تضاد میان باغ و آتشدان حمام برای نشان دادن تباهیِ عقل بر اثر مستی.

تشبیه شمع خرد

تشبیه خرد به شمع برای نورافشانی در مسیر زندگی.