دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۳

ناصرخسرو
چرخ پنداری بخواهد شیفتن زان همی پوشد لباس پر درن
شاخ را بنگر چو پشت دل شده برگ را بنگر چو روی ممتحن
ابر آشفته برآمد وز دمن بوستان پرگشت از اطلال و دمن
زیر میغ تیره قرص آفتاب چون نشسته گرد بر زرین لگن
باد مهر مهرگان چون برفگند چرخ را از ابر تیره پیرهن
آفتاب از اوج زی دریا شتافت تا بشوید گرد و خاک از خویشتن
شاه رومی چون هزیمت شد ز ما شاه زنگی کینه خواهد آختن
زین قبل می کرد باید هر شبی دختران آسمان را انجمن
دوش نامد چشمم از فکرت فراز تا چه می خواهد ز من جافی زمن
شب سیاه و چرخ تیره من چو مور گرد گردان اندر این پر قیر دن
چون زشب نیمی بشد گفتم مگر باز شد مر دهر داهی را دهن
زهر تابنده ز چرخ تیره جرم همچو خالی از یقین بر روی ظن
نور راه کهکشان تابان درو چون به سوده لاجورد اندر لبن
وان ثریا چون ز دست جبرئیل مانده نوری بر قفای اهرمن
جیش چرخ از نور پوشیده سلاح فوج خاک از قیر پوشیده کفن
ای سپاهی کز سر خاور بود هر شبی تا باخترتان تاختن
از نهیب تیرتان هر شب زمین ز ابر تیره پیش روی آرد مجن
لرز لرزنده غضنفر در عرین ترس ترسنده عقاب اندر و کن
از چه می ترسد به شب هر جانور؟ از بد این دهر پر مکر و محن
ای به غفلت خفته زیر دام دهر ایمنی چون یافتی زین مفتنن؟
دام و دد را دام می سازی و باز دام توست این گنبد بسیار فن
روز و شب را دهر حبلی ساخته است کشت خواهدمان بدین پیسه رسن
خویشتن دار، ای جوان، از پیر دهر تات نفریبد به غدر این پیرزن
من ندیدم گنده پیری همچنین مرگ ریس و شر باف و مکر تن
نیستش کار، ای برادر، روز و شب جز که خالی کردن از شویان وطن
گر ندانی کوچه خواهد با تو کرد نیک بنگر تا چه کرد از بد به من
بر سرم یک دسته مرزنگوش بود کرد مرزنگوش را سحرش سمن
مر مرا بفریفت از آغاز کار تا شدم بریان به مهرش جان و تن
تن بدو دادم چنین تا گوشتم خورد و اکنون می بسوزد باب زن
دل بگردان زو و گرد او مگرد سربکش زین بدنشان و دل بکن
آفتاب آز اگر رنجه کندت از نمیدی چترکی بر سر فگن
لشکر آز و نیاز و حرص را خواردار و بشکر و بر هم شکن
خلق یکسر بت پرستان گشته اند جانهاشان چون شمن شد، بت بدن
بت برست از بت پرست و تو همی رست نتوانی از این ملعون و ثن
بت نشسته در میان پیرهنت تو همی لعنت کنی بر برهمن
خویشتن بشناس و بر خود باز کن چشم دل وز سرت بیرون کن وسن
ور به دین اندر بخواهی داد داد عهد بوالقاسم بگیز از بوالحسن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با زبانی انتقادی و حکیمانه، تصویری بدبینانه و در عین حال هشداردهنده از جهان مادی و گذر زمان ارائه می‌دهد. شاعر با بهره‌گیری از استعاره‌های بدیع، چرخ گردون و روزگار را موجودی فریبکار، مکار و کهن‌سال به تصویر می‌کشد که پیوسته در حال نیرنگ‌بازی است و انسان‌ها را در دام آرزوهای دنیوی گرفتار می‌کند. فضا، فضایی زاهدانه و اندرزگو است که مخاطب را به بیداری و پرهیز از دلبستگی به ظاهر فریبنده هستی فرا می‌خواند.

مضمون محوری شعر، دعوت به شناخت خویشتن و روی‌گردانی از بت‌های درونی و بیرونی است که ریشه در حرص و آز دارند. شاعر بر این باور است که نبردی میان نور (حقیقت و آگاهی) و تاریکی (غفلت و جهل) در جریان است و انسان در این میان، غافل از آنکه اسیر دامِ زمان شده، به جای چاره‌اندیشی، خود در پی تقویت این بندهاست. در نهایت، راه رستگاری در گروِ کنار نهادنِ این دلبستگی‌ها و بازگشت به حقیقتی است که در درونِ خودِ انسان نهفته است.

معنای روان

چرخ پنداری بخواهد شیفتن زان همی پوشد لباس پر درن

به نظر می‌رسد چرخ گردون قصد فریب دادن دارد، از این رو برای تغییر چهره خود، لباس‌های رنگارنگ و متنوع به تن می‌کند.

نکته ادبی: «شیفتن» به معنای فریب دادن و «پر درن» به معنای لباسِ دارای طرح و نقش و رنگ است.

شاخ را بنگر چو پشت دل شده برگ را بنگر چو روی ممتحن

به شاخه‌های درخت نگاه کن که از سنگینی یا خمیدگی همچون پشتِ انسانِ اندوهگین گشته‌اند و به برگ‌ها بنگر که چون چهره‌ی کسی است که در حال امتحان شدن و اضطراب است.

نکته ادبی: «ممتحن» در اینجا به معنای کسی است که مورد آزمایش قرار گرفته و از شدت اضطراب رنگ باخته است.

ابر آشفته برآمد وز دمن بوستان پرگشت از اطلال و دمن

ابرِ آشفته از سوی دشت برآمد و باغ و بوستان پر از ویرانه‌ها و آثارِ باقی‌مانده از گذشته شد.

نکته ادبی: «اطلال» جمع «طلل» به معنای باقی‌مانده‌های آثار (ویرانه‌ها) و «دمن» به معنای دشت و صحرا است.

زیر میغ تیره قرص آفتاب چون نشسته گرد بر زرین لگن

قرص خورشید در زیر ابرهای تیره، مانند گَرد و غباری است که بر یک سینی زرین نشسته باشد (تصویری از پنهان شدن نور در غبار ابر).

نکته ادبی: «میغ» واژه‌ای کهن به معنای ابر است.

باد مهر مهرگان چون برفگند چرخ را از ابر تیره پیرهن

باد فصل پاییز، وقتی ابرها را کنار زد، گویی پیراهن را از تنِ آسمان بیرون آورد.

نکته ادبی: استعاره‌ی «پیرهن» برای ابرها که آسمان را پوشانده‌اند.

آفتاب از اوج زی دریا شتافت تا بشوید گرد و خاک از خویشتن

خورشید از بالاترین نقطه آسمان به سمت دریا شتافت تا گرد و غبارِ سفر را از تن خود بشوید.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به خورشید که گویی مسافری خسته است.

شاه رومی چون هزیمت شد ز ما شاه زنگی کینه خواهد آختن

وقتی پادشاه رومی (استعاره از روشنایی و روز) از میدان به در رفت، پادشاه زنگی (استعاره از سیاهی و شب) برای انتقام و تسلط آماده شد.

نکته ادبی: استفاده از تقابل «رومی» و «زنگی» برای بیان تقابل نور و ظلمت.

زین قبل می کرد باید هر شبی دختران آسمان را انجمن

به همین دلیلِ آمدن شب است که هر شب باید دخترانِ آسمان (ستارگان) گردهم آیند.

نکته ادبی: «دختران آسمان» استعاره‌ای لطیف برای ستارگان است.

دوش نامد چشمم از فکرت فراز تا چه می خواهد ز من جافی زمن

دیشب از شدت فکر و خیال، خواب به چشمانم نیامد؛ در این اندیشه بودم که این زمانه‌ی بی‌وفا و ستمگر از من چه می‌خواهد.

نکته ادبی: «جافی» به معنای ستمگر و دوری‌جو است.

شب سیاه و چرخ تیره من چو مور گرد گردان اندر این پر قیر دن

شب سیاه است و چرخِ زمانه برای من همچون مورچه‌ای است که در دلِ این قیرِ سیاه (شب) در حال چرخیدن است.

نکته ادبی: «دن» در اینجا به معنای ظرف یا محیطی قیرگون است.

چون زشب نیمی بشد گفتم مگر باز شد مر دهر داهی را دهن

چون نیمی از شب گذشت، با خود گفتم شاید دهانِ روزگارِ دانا و فریبکار باز شده است (تا ما را ببلعد).

نکته ادبی: «دهرِ داهی» به معنای روزگارِ مکار و زیرک است.

زهر تابنده ز چرخ تیره جرم همچو خالی از یقین بر روی ظن

ستاره‌های درخشان در پهنه‌ی آسمانِ تیره، مانند خال‌های یقین بر چهره‌ی تردید و گمان هستند.

نکته ادبی: تشبیه درخشش ستارگان به نقاط روشنِ حقیقت در فضای تاریکِ شک.

نور راه کهکشان تابان درو چون به سوده لاجورد اندر لبن

نور راهِ کهکشان در میان آسمان می‌تابد، گویی شیر سفیدی است که در ظرفی از لاجورد ریخته شده باشد.

نکته ادبی: تشبیه کهکشان به «لبن» (شیر) در «لاجورد» (سنگ آبی گران‌بها).

وان ثریا چون ز دست جبرئیل مانده نوری بر قفای اهرمن

و آن ستاره‌های ثریا، گویی نوری است که از دست جبرئیل بر پشتِ اهریمن باقی مانده است.

نکته ادبی: اشاره اساطیری/دینی به نورِ الهی در برابر ظلمت اهریمنی.

جیش چرخ از نور پوشیده سلاح فوج خاک از قیر پوشیده کفن

لشکر آسمان زرهی از نور بر تن کرده و سپاه خاک، کفنی از سیاهی به تن پوشیده است.

نکته ادبی: تضاد میان جیش چرخ (نور) و فوج خاک (ظلمت).

ای سپاهی کز سر خاور بود هر شبی تا باخترتان تاختن

ای سپاه ستارگان که از جانب خاور برمی‌آیید و هر شب تا باختر می‌تازید.

نکته ادبی: خطاب به ستارگان به عنوان یک سپاهِ در حال حرکت.

از نهیب تیرتان هر شب زمین ز ابر تیره پیش روی آرد مجن

زمین از ترسِ تیرهای شما (اشعه‌ها و نور ستاره‌ها)، هر شب ابرها را همچون سپری در برابر خود قرار می‌دهد.

نکته ادبی: «مجن» به معنای سپر است.

لرز لرزنده غضنفر در عرین ترس ترسنده عقاب اندر و کن

شیر در بیشه می‌لرزد و عقاب در لانه خود از ترس به خود می‌پیچد.

نکته ادبی: «غضنفر» شیر و «عرین» بیشه است؛ نشان‌دهنده فراگیری ترس شبانه.

از چه می ترسد به شب هر جانور؟ از بد این دهر پر مکر و محن

چرا هر جانوری در شب می‌ترسد؟ به خاطر شرارت این روزگار که پر از فریب و رنج است.

نکته ادبی: «محن» جمع محنت به معنای رنج‌هاست.

ای به غفلت خفته زیر دام دهر ایمنی چون یافتی زین مفتنن؟

ای که در غفلت زیر دامِ روزگار خوابیده‌ای، چگونه از این دنیا که همه را به فتنه می‌اندازد، احساس امنیت می‌کنی؟

نکته ادبی: «مفتنن» به معنای کسی است که در فتنه و آزمون قرار می‌گیرد.

دام و دد را دام می سازی و باز دام توست این گنبد بسیار فن

تو برای حیوانات دام می‌سازی، در حالی که این گنبدِ آسمان (روزگار) خودِ دامِ توست.

نکته ادبی: کنایه از اینکه انسان در حالی که صیاد است، خود شکارِ زمانه است.

روز و شب را دهر حبلی ساخته است کشت خواهدمان بدین پیسه رسن

روزگار از شب و روز طنابی بافته است و می‌خواهد ما را با این طنابِ رنگارنگ و فریبنده بکشد.

نکته ادبی: «پیسه» به معنای ابلق و دو رنگ است.

خویشتن دار، ای جوان، از پیر دهر تات نفریبد به غدر این پیرزن

ای جوان، خودت را از این پیرزنِ روزگار نگه دار تا تو را با فریبکاری‌اش گمراه نکند.

نکته ادبی: استعاره پیرزن برای روزگار (مفهوم منفی و مکارانه).

من ندیدم گنده پیری همچنین مرگ ریس و شر باف و مکر تن

من هیچ پیرزنِ بدطینتی به این اندازه ندیده‌ام؛ او مرگ را می‌ریسد و شرارت و مکر می‌بافد.

نکته ادبی: استعاره‌ای از «مکر تن» به معنای مکرِ جسم و دنیا.

نیستش کار، ای برادر، روز و شب جز که خالی کردن از شویان وطن

ای برادر، این روزگار شب و روز کاری جز این ندارد که همسران (انسان‌ها) را از وطنشان (این دنیا) بیرون کند.

نکته ادبی: «شویان» به معنای همسران یا مردانِ دنیاست.

گر ندانی کوچه خواهد با تو کرد نیک بنگر تا چه کرد از بد به من

اگر نمی‌دانی که روزگار با تو چه خواهد کرد، به دقت نگاه کن که با من چه کارهای بدی کرده است.

نکته ادبی: تکیه بر تجربه شخصی شاعر برای اثبات بی‌وفایی دنیا.

بر سرم یک دسته مرزنگوش بود کرد مرزنگوش را سحرش سمن

بر سرِ من (در زندگی‌ام) یک دسته مرزنگوش (گلی خوشبو و ارزشمند) بود، سحر و جادوی دنیا آن را به گل سمن (که دوامی ندارد) تبدیل کرد.

نکته ادبی: مرزنگوش استعاره از خوشی‌های زودگذر است.

مر مرا بفریفت از آغاز کار تا شدم بریان به مهرش جان و تن

از همان آغاز کار مرا فریب داد، تا جایی که جان و تنم در آتشِ مهرش سوخت.

نکته ادبی: «بریان» کنایه از سوختن در آتشِ عشقِ دنیوی.

تن بدو دادم چنین تا گوشتم خورد و اکنون می بسوزد باب زن

تن و وجودم را به او سپردم تا جایی که گوشتم را خورد و اکنون استخوان‌هایم را می‌سوزاند.

نکته ادبی: تشخیص روزگار به عنوان یک موجود درنده‌خو که انسان را می‌بلعد.

دل بگردان زو و گرد او مگرد سربکش زین بدنشان و دل بکن

دل از او برگردان و دورش نگرد، سرت را از این کالبد دنیوی بیرون بکش و دل بکن.

نکته ادبی: دعوت به ریاضت و بریدن از تعلقات جسمانی.

آفتاب آز اگر رنجه کندت از نمیدی چترکی بر سر فگن

اگر خورشیدِ طمع تو را آزار می‌دهد، از نمِ قناعت، چتری بر سرت بیفکن (سایه امن ایجاد کن).

نکته ادبی: استعاره خورشید آز و چترِ قناعت.

لشکر آز و نیاز و حرص را خواردار و بشکر و بر هم شکن

سپاهِ آز، نیاز و حرص را خوار بشمار و با شکرگزاری، آن را در هم بشکن.

نکته ادبی: استفاده از واژگان نظامی برای نبردِ معنوی با نفس.

خلق یکسر بت پرستان گشته اند جانهاشان چون شمن شد، بت بدن

مردم همگی بت‌پرست شده‌اند؛ جانشان مثل بت‌پرستانِ شمن شده و بدنشان بتِ آن‌هاست.

نکته ادبی: «شمن» در اینجا به معنای کاهن یا پیرو آیین‌های غیرتوحیدی است.

بت برست از بت پرست و تو همی رست نتوانی از این ملعون و ثن

بت از درونِ بت‌پرست روییده است و تو هرگز نمی‌توانی از این ملعون و بت‌پرستی رها شوی.

نکته ادبی: اشاره به درون‌گرایی بت‌پرستی و جهل.

بت نشسته در میان پیرهنت تو همی لعنت کنی بر برهمن

بتی در میان پیرهنِ تو (درونِ تو) نشسته است، در حالی که تو مدام به برهمنان (بت‌پرستان) لعنت می‌فرستی.

نکته ادبی: نقد نفاق و بی‌توجهی به بت‌های درونی خود.

خویشتن بشناس و بر خود باز کن چشم دل وز سرت بیرون کن وسن

خویشتن را بشناس و به خودت بازگرد، چشمِ دلت را باز کن و خوابِ غفلت را از سرت بیرون کن.

نکته ادبی: «وسن» به معنای خوابِ آلودگی و غفلت است.

ور به دین اندر بخواهی داد داد عهد بوالقاسم بگیز از بوالحسن

و اگر می‌خواهی در دین‌داری عدالت داشته باشی، عهدِ والایِ حقیقت را محکم بگیر.

نکته ادبی: اشاره به پیمانِ حق‌جویی؛ تلمیح به اسامی مقدس برای تاکید بر راستی.

آرایه‌های ادبی

استعاره پیرزن

استعاره از روزگار و دنیا که مانند پیرزنی مکار، مردم را فریب می‌دهد.

تشخیص (جان‌بخشی) چرخ بخواهد شیفتن

نسبت دادن صفتِ فریب‌کاری به چرخِ گردون.

تضاد رومی و زنگی

استفاده از تضادِ نژادی برای بیان تضادِ رنگی میان روز (روشنایی) و شب (تاریکی).

تشبیه قرص آفتاب / زرین لگن

خورشیدِ پشتِ غبارِ ابر به گردِ نشسته بر سینی زرین تشبیه شده است.

تلمیح جبرئیل و اهرمن

اشاره به تقابل نورِ فرشته و ظلمتِ شیطان در فرهنگ دینی.

کنایه از سرت بیرون کن وسن

کنایه از کنار گذاشتنِ غفلت و جهل.