دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۷

ناصرخسرو
سوار سخن را ضمیر است میدان سوارش چه چیز است؟ جان سخن دان
خرد را عنان ساز و اندیشه را زین براسپ زبان اندر این پهن میدان
به میدان خویش اندر اسپ سخن را اگر خوب و چابک سواری بگردان
به میدان تنگ اندرون اسپ کره نگر تا نتازی به پیش سواران
سواران تازنده را نیک بنگر در این پهن میدان ز تازی و دهقان
عرب بر ره شعر دارد سواری پزشکی گزیدند مردان یونان
ره هندوان سوی نیرنگ و افسون ره رومیان زی حساب است و الحان
مسخر نگار است مر چینیان را چو بغدادیان را صناعات الوان
یکی باز جوید نهفته ز پیدا یکی باز داند گران را ز ارزان
طلب کردن جای و تدبیر مسکن طرازیدن آب و تقدیر بنیان
در این هر طریقی که بر تو شمردم سواران جلدند و مردان فراوان
که دانست از اول، چه گوئی که ایدون زمان را بپیمود شاید به پنگان؟
که دانست کز نور خورشید گیرد همی روشنی ماه و برجیس و کیوان؟
که دانست کاندر هوا بی ستونی ستاده است دریا و کوه و بیابان؟
که دانست چندین زمین را مساحت صد و شصت چند اوست خورشید تابان؟
که کرد اول آهنگری؟ چون نبوده است از اول نه انبر نه خایسک و سندان
که دانست کاین تلخ و ناخوش هلیله حرارت براند ز ترکیب انسان؟
که فرمود از اول که درد شکم را پرز باید از چین و از روم والان؟
که بود آنکه او ساخت شنگرف رومی ز گوگرد خشک و ز سیماب لرزان
که دانست کافزون شود روشنائی به چشم اندر از سنگ کوه سپاهان؟
که بود آنکه بر سیم فضل او نهاده است مر این زر کان را چنین گرد گیهان؟
که بود آنکه کمتر به گفتار او شد عقیق یمانی ز لعل بدخشان؟
اگر جانور کان عزیز است بر ما که بسیار نفع است ما را ز حیوان
همی خویشتن را نبینیم نفعی نه در سیم و زر و نه در در و مرجان
در اینها به چشم دلت ژرف بنگر که این را به چشم سرت دید نتوان
به درمان چشم سر اندر بماندی بکن چشم دل را یکی نیز درمان
ز چشم سرت گر نهان است چیزی نماند ز چشم دل آن چیز پنهان
نهان نیست چیزی زچشم سر و دل مگر کردگار جهان فرد و سبحان
خرد هدیهٔ اوست ما را که در ما به فرمان او شد خرد جفت با جان
خرد گوهر است و دل و جانش کان است بلی، مر خرد را دل و جان سزد کان
خرد کیمیای صلاح است و نعمت خرد معدن خیر و عدل است و احسان
به فرمان کسی را شود نیک بختی به دو جهان که باشد خرد را به فرمان
نگه بان تن جان پاک است لیکن دلت را خرد کرد بر جان نگهبان
به زندان دنیا درون است جانت خرد خواهدش کرد بیرون ز زندان
خرد سوی هر کس رسولی نهفته که در دل نشسته به فرمان یزدان
همی گوید اندر نهان هر کسی را که چون آن چنین است و این نیست چونان
از آغاز چون بود ترکیب عالم چه چیز است بیرون از این چرخ گردان؟
اگر گرد این چرخ گردان تو گوئی تهی جایگاهی است بی حد سامان
چه گوئی در آن جای گردنده گردون روان است یا ایستاده است ازین سان؟
خدای جهان آنکه نابوده داند خداوند این عالم آباد و ویران
چرا آفرید این جهان را چو دانست که کم بود خواهد ز کافر مسلمان؟
خرد کو رسول خدای است زی تو چه خوانده است بر تو از این باب؟ برخوان
از این در به برهان سخن گوی با من نخواهم که گوئی فلان گفت و بهمان
گر این علمها را بدانند قومی تو نیز ای پسر مردمی همچو ایشان
بیاموز اگر چند دشوارت آید که دشوار از آموختن گردد آسان
بیاموز از آن که ش بیاموخت ایزد سر از گرد غفلت به دانش بیفشان
بیاموز تا همچو سلمان بباشی که سلمان از آموختن گشت سلمان
ز برهان و حجت سپر ساز و جوشن به میدان مردان برون مای عریان
به میدان حکمت بر اسپ فصاحت مکن جز به تنزیل و تاویل جولان
مدد یابی از نفس کلی به حجت چو جوئی به دل نصرت اهل ایمان
نبینی که پولاد را چون ببرد، چو صنعت پذیرد ز حداد، سوهان؟
تو را نفس کلی، چو بشناسی او را، نگه دارد از جهل و عصیان و نسیان
بر آن سان که رنگین گل و یاسمین را نشانده است دهقانش بر طرف بستان
گل از نفس کل یافته است آن عنایت که تو خوش منش گشته ای زان و شادان
زر و سیم و گوهر شد ارکان عالم چو پیوسته شد نفس کلی به ارکان
اگر جان نبودی به سیم و زر اندر به صد من درم کس ندادی یکی نان
وگر جان نبودی به سیم و زر اندر بدو جان تو چون شادی شاد و خندان؟
به نرمی ظفر جوی بر خصم جاهل که که را به نرمی کند پست باران
سخن چون حکیمان نکوگوی و کوته که سحبان به کوته سخن گشت سحبان
نبینی که بدرید صد من زره را بدان کوتهی یک درم سنگ پیکان؟
خرد را به ایمان و حکمت بپرور که فرزند خود را چنین گفت لقمان
چو جانت قوی شد به ایمان و حکمت بیاموزی آنگه زبان های مرغان
بگویند با تو همان مور و مرغان که گفتند ازین پیشتر با سلیمان
در این قبهٔ گوهر نامرکب ز بهر چه کرده است یزدانت مهمان؟
تو را بر دگر زندگان زمینی چه گوئی، ز بهر چه داده است سلطان؟
حکیما، ز بهر تو شد در طبایع جواهر، نه از بهر ایشان، پریشان
ز بهر تو شد مشک و کافور و عنبر سیه خاک در زیر زنگاری ایوان
تو را بر جهانی جزین، این عجایب که پیداست اینجا، دلیل است و برهان
جهانی است آن پاک و پرنور و راحت تمام و مهیا و بی عیب و نقصان
اثرهای آن عالم است این کزوئی در این تنگ زندان تو شادان و خندان
اگر نیستی آن جهان، خاک تیره شکر کی شدی هرگز و عنبر و بان؟
به امید آن عالم است، ای برادر، شب و روز بی خواب و با روزه رهبان
مکان نعیم است و جای سلامت چنین گفت یزدان، فروخوان ز فرقان
گر آن را نبینی همی، همچو عامه سزای فسار و نواری و پالان
نگر تات نفریبد این دیو دنیا حذردار از این دیو، هان ای پسر هان
از این دیو تعویذ کن خویشتن را سخن های صاحب جزیرهٔ خراسان
چنین چند گردی در این گوی گردان؟ کز این گوی گردان شدت پشت چوگان
به چنگال و دندان جهان را گرفتی ولیکن شدت کند چنگال و دندان
کنون زانکه کردی و خوردی، به توبه همی کن ستغفار و می خور پشیمان
از این چاه برشو به سولان دانش به یک سو شو از جوی و از جر عصیان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه از آثار تعلیمی و خردگرایانه است که بر جایگاه والای «اندیشه» و «دانش» به عنوان کلید حل اسرار هستی تأکید دارد. شاعر با بهره‌گیری از فضای مناظره و پرسشگری، مخاطب را ترغیب می‌کند که از بند تقلید کورکورانه رهایی یابد و با چراغ عقل به شناخت جهان و خالق آن بپردازد.

فضا و لحن اثر، میدانِ پرشورِ استدلال است؛ جایی که «خرد» همچون مرکبی تیزرو، سوارکار خود را به وادی‌های علوم طبیعی، نجوم، طب و الهیات می‌برد. پیام نهایی شاعر این است که دانش‌آموزی، راهِ رهایی جان از زندان تن و دستیابی به کمال انسانی است.

معنای روان

سوار سخن را ضمیر است میدان سوارش چه چیز است؟ جان سخن دان

میدانِ تاخت‌وتاز برای کسی که می‌خواهد سخن بگوید، ذهن و ضمیر اوست. می‌پرسی سوار این میدان کیست؟ کسی است که حقیقت و عمق سخن را درک می‌کند.

نکته ادبی: ضمیر در اینجا به معنای ذهن و باطن است.

خرد را عنان ساز و اندیشه را زین براسپ زبان اندر این پهن میدان

خرد را به عنوان عنان (افسار) و اندیشه را به عنوان زین برای اسب زبان خود انتخاب کن تا در این میدان پهناورِ سخن، به‌خوبی بتازی.

نکته ادبی: استعاره از زبان به اسب که باید با خرد کنترل شود.

به میدان خویش اندر اسپ سخن را اگر خوب و چابک سواری بگردان

در میدانِ ذهنِ خویش، اسب سخن را اگر سوارکارِ چابک و ماهری هستی، به حرکت درآور.

نکته ادبی: تشویق به فصاحت و بلاغت با تکیه بر آگاهی.

به میدان تنگ اندرون اسپ کره نگر تا نتازی به پیش سواران

در میدانی که تنگ و محدود است، اسبِ ناآزموده و کم‌تجربه را نتاز، مبادا که پیشِ سوارانِ کارکشته، خود را رسوا کنی.

نکته ادبی: اشاره به لزوم تواضع و سنجیدگی در گفتار.

سواران تازنده را نیک بنگر در این پهن میدان ز تازی و دهقان

سوارکارانِ ماهر را در این میدانِ وسیعِ دانش، چه از عرب و چه از کشاورزان (و مردم عادی)، به دقت بنگر.

نکته ادبی: اشاره به تنوع دانش در میان اقوام گوناگون.

عرب بر ره شعر دارد سواری پزشکی گزیدند مردان یونان

عرب‌ها در سرودن شعر مهارت دارند، اما مردمان یونان دانش پزشکی را برگزیدند.

نکته ادبی: اشاره به تخصص‌گرایی علمی در تمدن‌های باستان.

ره هندوان سوی نیرنگ و افسون ره رومیان زی حساب است و الحان

هندی‌ها راهِ جادو و افسون را در پیش گرفتند و رومیان راهِ ریاضیات و موسیقی و نغمات را.

نکته ادبی: اشاره به شاخه‌های دانشی هر تمدن.

مسخر نگار است مر چینیان را چو بغدادیان را صناعات الوان

چینی‌ها در هنر نقاشی استادند، همان‌طور که بغدادیان در صنایع و هنرهای متنوع تخصص دارند.

نکته ادبی: واژه صناعات به معنای فنون و مهارت‌ها است.

یکی باز جوید نهفته ز پیدا یکی باز داند گران را ز ارزان

یکی به دنبال کشف رازهای نهان از میان آشکارهاست و دیگری به دنبال تشخیص ارزش‌ها و تمایزِ کالاها.

نکته ادبی: تضاد نهفته و پیدا.

طلب کردن جای و تدبیر مسکن طرازیدن آب و تقدیر بنیان

برخی به دنبال مکان‌یابی و ساخت مسکن هستند و برخی به دنبال مدیریت آب و طراحی زیربنای ساختمان‌ها.

نکته ادبی: اشاره به مهارت‌های مهندسی و شهرسازی.

در این هر طریقی که بر تو شمردم سواران جلدند و مردان فراوان

در تمام این راه‌ها و روش‌هایی که برشمردم، متخصصانِ تیزهوش و مردانِ کارآمد بسیارند.

نکته ادبی: واژه جلد به معنای چابک و زیرک است.

که دانست از اول، چه گوئی که ایدون زمان را بپیمود شاید به پنگان؟

چه کسی از ابتدا دانست که چگونه زمان را با ساعت آبی (پنگان) اندازه‌گیری کند؟

نکته ادبی: پنگان وسیله‌ای برای اندازه‌گیری زمان با جریان آب است.

که دانست کز نور خورشید گیرد همی روشنی ماه و برجیس و کیوان؟

چه کسی دانست که ماه و سیاراتی مانند مشتری و زحل، نور خود را از خورشید می‌گیرند؟

نکته ادبی: اشاره به درک نجومی بازتاب نور سیارات.

که دانست کاندر هوا بی ستونی ستاده است دریا و کوه و بیابان؟

چه کسی دانست که دریاها و کوه‌ها و بیابان‌ها در هوا بدون ستون استوار ایستاده‌اند؟

نکته ادبی: اشاره به قوانین فیزیکی و جاذبه در کیهان‌شناسی قدیم.

که دانست چندین زمین را مساحت صد و شصت چند اوست خورشید تابان؟

چه کسی دانست که خورشید، صد و شصت برابر بزرگ‌تر از زمین است؟

نکته ادبی: اشاره به محاسبات نجومی در متون کهن.

که کرد اول آهنگری؟ چون نبوده است از اول نه انبر نه خایسک و سندان

چه کسی اولین بار آهنگری را ابداع کرد؟ در حالی که در ابتدا نه انبری بود، نه چکش و نه سندانی.

نکته ادبی: خایسک به معنای چکش است.

که دانست کاین تلخ و ناخوش هلیله حرارت براند ز ترکیب انسان؟

چه کسی دانست که هلیله (داروی تلخ) می‌تواند حرارتِ زائدِ بدن انسان را دفع کند؟

نکته ادبی: اشاره به خواص دارویی هلیله در طب سنتی.

که فرمود از اول که درد شکم را پرز باید از چین و از روم والان؟

چه کسی دستور داد که برای درمان درد شکم، باید از گیاهان و داروهای گران‌قیمتِ چین و روم استفاده کرد؟

نکته ادبی: اشاره به تجارت داروهای گیاهی.

که بود آنکه او ساخت شنگرف رومی ز گوگرد خشک و ز سیماب لرزان

چه کسی بود که توانست از ترکیب گوگرد خشک و جیوه لرزان، رنگ قرمزِ شنگرفِ رومی را بسازد؟

نکته ادبی: اشاره به دانش شیمی و کیمیاگری کهن.

که دانست کافزون شود روشنائی به چشم اندر از سنگ کوه سپاهان؟

چه کسی دانست که با استفاده از سنگ‌های کوه سپاهان، بینایی چشم افزایش می‌یابد؟

نکته ادبی: اشاره به ابزارهای کمک‌بینایی یا درمان‌های چشمی.

که بود آنکه بر سیم فضل او نهاده است مر این زر کان را چنین گرد گیهان؟

چه کسی بود که فضل و برتریِ این زر (طلا) را بر سایرِ فلزاتِ زمین مشخص کرد؟

نکته ادبی: اشاره به تفاوت ارزش فلزات.

که بود آنکه کمتر به گفتار او شد عقیق یمانی ز لعل بدخشان؟

چه کسی بود که با سخنِ خود، ارزش عقیق یمانی را کمتر از لعل بدخشان دانست؟

نکته ادبی: اشاره به ارزش‌گذاری سنگ‌های قیمتی.

اگر جانور کان عزیز است بر ما که بسیار نفع است ما را ز حیوان

اگر حیوانات برای ما عزیز هستند، به این دلیل است که منفعت‌های بسیاری از آن‌ها نصیب ما می‌شود.

نکته ادبی: منطق فایده‌گرایی.

همی خویشتن را نبینیم نفعی نه در سیم و زر و نه در در و مرجان

اما ما در سیم و زر و جواهراتی مانند مروارید و مرجان، نفعِ ذاتی و درونی برای خود نمی‌بینیم.

نکته ادبی: تأکید بر کم‌ارزش بودن مادیات در برابر ارزش معنوی.

در اینها به چشم دلت ژرف بنگر که این را به چشم سرت دید نتوان

با چشم دل به این مسائل عمیق بنگر، چرا که این حقایق را با چشم ظاهر نمی‌توان دید.

نکته ادبی: تمایز چشم سر و چشم دل (بصیرت).

به درمان چشم سر اندر بماندی بکن چشم دل را یکی نیز درمان

اگر در درمانِ چشم سر عاجز ماندی، تلاش کن که چشمِ دلت را نیز درمان کنی.

نکته ادبی: دعوت به خودسازی معنوی.

ز چشم سرت گر نهان است چیزی نماند ز چشم دل آن چیز پنهان

اگر چیزی از دیدگان ظاهری تو پنهان باشد، از دیدگانِ باطنی (دل) تو هرگز پنهان نخواهد ماند.

نکته ادبی: برتری بصیرت بر دیدگان مادی.

نهان نیست چیزی زچشم سر و دل مگر کردگار جهان فرد و سبحان

هیچ چیزی از دیدگانِ ظاهر و باطن پنهان نیست، مگر ذاتِ خداوندِ یگانه و پاک.

نکته ادبی: اشاره به محدودیت شناخت بشر نسبت به ذات الهی.

خرد هدیهٔ اوست ما را که در ما به فرمان او شد خرد جفت با جان

خرد هدیه‌ای از جانب اوست که به فرمانش، در وجود ما با جانمان پیوند خورده است.

نکته ادبی: خرد به عنوان موهبت الهی.

خرد گوهر است و دل و جانش کان است بلی، مر خرد را دل و جان سزد کان

خرد همچون گوهر است و دل و جانِ انسان، معدنِ آن گوهر؛ حقیقتاً دل و جان سزاوار است که معدنِ خرد باشد.

نکته ادبی: تشبیه خرد به گوهر و دل به معدن.

خرد کیمیای صلاح است و نعمت خرد معدن خیر و عدل است و احسان

خرد کیمیایِ صلاح و رستگاری و نعمت است؛ خرد، معدنِ نیکی و عدالت و احسان است.

نکته ادبی: خرد به عنوان عامل تحول (کیمیا).

به فرمان کسی را شود نیک بختی به دو جهان که باشد خرد را به فرمان

کسی که خرد را فرمان‌بردار خود کند، در هر دو جهان به نیک‌بختی می‌رسد.

نکته ادبی: تأکید بر نقش رهبری عقل.

نگه بان تن جان پاک است لیکن دلت را خرد کرد بر جان نگهبان

جانِ پاک، نگهبانِ تن است؛ اما خداوند خرد را به عنوان نگهبانِ دل بر جانِ تو گماشته است.

نکته ادبی: تفاوت نقش جان و خرد.

به زندان دنیا درون است جانت خرد خواهدش کرد بیرون ز زندان

جانِ تو در زندانِ این دنیای مادی گرفتار است و تنها خرد است که می‌تواند آن را از این زندان آزاد کند.

نکته ادبی: استعاره دنیا به زندان.

خرد سوی هر کس رسولی نهفته که در دل نشسته به فرمان یزدان

خرد، رسولی نهفته از جانب خداوند برای هر انسانی است که در دلِ او به فرمانِ یزدان جای گرفته است.

نکته ادبی: تشبیه خرد به پیامبر درونی.

همی گوید اندر نهان هر کسی را که چون آن چنین است و این نیست چونان

خرد در نهان به هر کسی می‌گوید که چون این‌گونه است، پس آن‌گونه نیست (راه درست را نشان می‌دهد).

نکته ادبی: اشاره به ندای وجدان و منطق.

از آغاز چون بود ترکیب عالم چه چیز است بیرون از این چرخ گردان؟

عالم از ابتدا چگونه ترکیب شد و چه چیزی بیرون از این چرخِ گردانِ آسمان وجود دارد؟

نکته ادبی: پرسش‌های هستی‌شناسانه.

اگر گرد این چرخ گردان تو گوئی تهی جایگاهی است بی حد سامان

اگر می‌گویی پیرامون این چرخِ گردانِ آسمان، مکانی خالی و بی‌کران وجود دارد...

نکته ادبی: بحث در مورد خلأ یا فضای لایتناهی.

چه گوئی در آن جای گردنده گردون روان است یا ایستاده است ازین سان؟

نظر تو درباره آن مکانِ در حال چرخش چیست؟ آیا در حرکت است یا مانند این عالم، ثابت مانده است؟

نکته ادبی: ادامه پرسش‌های کیهان‌شناختی.

خدای جهان آنکه نابوده داند خداوند این عالم آباد و ویران

خداوندِ جهان که بر نادیده‌ها آگاه است، پروردگارِ این عالمِ آباد و ویران است.

نکته ادبی: اعتقاد به علم غیب الهی.

چرا آفرید این جهان را چو دانست که کم بود خواهد ز کافر مسلمان؟

چرا خداوند این جهان را آفرید، در حالی که می‌دانست مسلمانان (اهل حق) در این جهان نسبت به کافران کمتر خواهند بود؟

نکته ادبی: طرح یک پرسش کلامی درباره حکمت خلقت.

خرد کو رسول خدای است زی تو چه خوانده است بر تو از این باب؟ برخوان

خرد که فرستاده‌ی خدا به سوی توست، درباره این موضوع چه پاسخی دارد؟ آن را بخوان و درک کن.

نکته ادبی: ارجاع مجدد به خرد به عنوان منبع داوری.

از این در به برهان سخن گوی با من نخواهم که گوئی فلان گفت و بهمان

از این پس با برهان و استدلال با من سخن بگو و نمی‌خواهم که بگویی فلانی چنین گفت و آن دیگری چنان.

نکته ادبی: نهی از تقلید و تأکید بر استدلال عقلی.

گر این علمها را بدانند قومی تو نیز ای پسر مردمی همچو ایشان

اگر گروهی از مردم به این علوم آگاه هستند، تو نیز ای پسر، باید مانند آنان مردِ دانش باشی.

نکته ادبی: دعوت به کسب علم.

بیاموز اگر چند دشوارت آید که دشوار از آموختن گردد آسان

اگرچه آموختن برایت دشوار است، بیاموز؛ چرا که هر کار دشواری با مداومت در آموختن، آسان می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر پشتکار در تحصیل.

بیاموز از آن که ش بیاموخت ایزد سر از گرد غفلت به دانش بیفشان

از کسی بیاموز که خداوند به او آموخته است و غبارِ غفلت را از سرِ خود با دانش بیفشان.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت انتخاب استاد دانا.

بیاموز تا همچو سلمان بباشی که سلمان از آموختن گشت سلمان

بیاموز تا همچون سلمانِ فارسی باشی، که سلمان به واسطه آموختن و دانش، به مرتبه سلمان رسید.

نکته ادبی: اشاره به سلمان فارسی به عنوان نماد حقیقت‌جویی.

ز برهان و حجت سپر ساز و جوشن به میدان مردان برون مای عریان

از برهان و حجت به عنوان سپر و زره استفاده کن و در میدانِ مردان، دست‌خالی و بی‌دفاع نرو.

نکته ادبی: استعاره از استدلال به سلاح دفاعی.

به میدان حکمت بر اسپ فصاحت مکن جز به تنزیل و تاویل جولان

در میدانِ حکمت، بر اسبِ فصاحت، جز با استناد به تنزیل (قرآن) و تأویل (حقیقت باطنی)، جولان نده.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم دانش دینی در کنار عقل.

مدد یابی از نفس کلی به حجت چو جوئی به دل نصرت اهل ایمان

با استدلال و حجت، از نفسِ کلی مدد بگیر، همان‌طور که وقتی در دل به دنبالِ یاریِ اهلِ ایمان هستی.

نکته ادبی: اشاره به مفاهیم عرفانی/فلسفی نفس کلی.

نبینی که پولاد را چون ببرد، چو صنعت پذیرد ز حداد، سوهان؟

آیا نمی‌بینی که فولاد سخت، وقتی زیر دست آهنگر قرار می‌گیرد و با مهارت شکل داده می‌شود، چه کاربردهای ارزشمندی پیدا می‌کند؟

نکته ادبی: صنعت پذیرد کنایه از شکل‌گیری و تحت تعلیم قرار گرفتن است. حداد به معنای آهنگر است.

تو را نفس کلی، چو بشناسی او را، نگه دارد از جهل و عصیان و نسیان

تو نیز اگر نفس کلی (حقیقت الهی و خرد جهان‌شمول) را بشناسی، این شناخت تو را از نادانی، گناه و فراموشیِ اصل خویش حفظ می‌کند.

نکته ادبی: نفس کلی در فلسفه قدیم، رتبه دوم هستی و واسطه میان عالم مجردات و عالم ماده است.

بر آن سان که رنگین گل و یاسمین را نشانده است دهقانش بر طرف بستان

همان‌طور که باغبان با تدبیر خود، گل‌های زیبا و یاسمین را در گوشه باغ می‌کارد و به آن‌ها طراوت می‌بخشد.

نکته ادبی: دهقان استعاره از فاعل و تدبیرکننده هستی است.

گل از نفس کل یافته است آن عنایت که تو خوش منش گشته ای زان و شادان

گل‌ها نیز به واسطه همان حقیقتِ (نفس کلی) است که زیبایی و لطافت یافته‌اند؛ همان حقیقتی که باعث شده تو نیز انسانی خوش‌سیرت و شادمان باشی.

نکته ادبی: عنایت به معنای توجه و لطف ویژه الهی است.

زر و سیم و گوهر شد ارکان عالم چو پیوسته شد نفس کلی به ارکان

زمانی که نفس کلی با عناصر چهارگانه عالم (ارکان) پیوند می‌خورد، طلا و نقره و گوهرها ارزش و وجود پیدا می‌کنند.

نکته ادبی: ارکان عالم اشاره به عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) در طب قدیم است.

اگر جان نبودی به سیم و زر اندر به صد من درم کس ندادی یکی نان

اگر روح و معنا در دل طلا و نقره نبود، آن‌قدر بی‌ارزش می‌شدند که هیچ‌کس حاضر نبود در ازای صد من از آن‌ها، حتی یک نان به تو بدهد.

نکته ادبی: درم به معنای سکه و پول است. شاعر بر ارزشمندیِ جان و معنا در برابر ماده تأکید دارد.

وگر جان نبودی به سیم و زر اندر بدو جان تو چون شادی شاد و خندان؟

و اگر جان و حقیقت در طلا و نقره وجود نداشت، چگونه می‌توانستی با داشتن آن‌ها، این‌چنین شاد و خندان باشی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر پوچی ثروتِ بدونِ بهره‌مندی از خرد و معنا.

به نرمی ظفر جوی بر خصم جاهل که که را به نرمی کند پست باران

با نرم‌خویی و ملایمت بر دشمن نادان پیروز شو؛ همان‌طور که باران با نرمی و تداوم، کوه سخت را فرسوده و پست می‌کند.

نکته ادبی: که به معنای کوه است. آرایه تضاد بین نرمی باران و سختی کوه.

سخن چون حکیمان نکوگوی و کوته که سحبان به کوته سخن گشت سحبان

همانند بزرگانِ دانا، سخنِ نیکو و کوتاه بگو؛ چرا که «سحبان» (سخنور مشهور عرب) تنها به واسطه کوتاه‌گوییِ حکیمانه به شهرت رسید.

نکته ادبی: سحبان از مشاهیر فصحای عرب است که به ایجاز در سخن معروف بود.

نبینی که بدرید صد من زره را بدان کوتهی یک درم سنگ پیکان؟

آیا ندیده‌ای که چگونه یک پیکان کوچک و سنگین، زره‌های ضخیم را می‌درد؟ (سخن کوتاه نیز همین قدرت را دارد).

نکته ادبی: سنگ پیکان اشاره به نوک تیز و سنگین تیر دارد که استعاره از کلامِ قاطع و کوتاه است.

خرد را به ایمان و حکمت بپرور که فرزند خود را چنین گفت لقمان

خرد خود را با ایمان و حکمت پرورش بده، همان‌گونه که لقمان به فرزندش چنین توصیه‌ای کرد.

نکته ادبی: اشاره به حکمت‌های لقمان حکیم که در قرآن نیز آمده است.

چو جانت قوی شد به ایمان و حکمت بیاموزی آنگه زبان های مرغان

وقتی جان تو با ایمان و دانش قوی شد، آن‌گاه زبان پرندگان (اسرار عالم طبیعت) را خواهی آموخت.

نکته ادبی: زبان مرغان کنایه از فهم اسرار هستی و حکمت‌های نهان است.

بگویند با تو همان مور و مرغان که گفتند ازین پیشتر با سلیمان

مور و پرندگان با تو همان سخنانی را خواهند گفت که پیش‌تر با حضرت سلیمان گفتند.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی سلیمان و فهمِ سخنِ حیوانات.

در این قبهٔ گوهر نامرکب ز بهر چه کرده است یزدانت مهمان؟

در این جهانِ گنبدی‌شکل و پیچیده، خداوند تو را به چه دلیلی به عنوان مهمان قرار داده است؟

نکته ادبی: قبه گوهر استعاره از آسمان و جهان است.

تو را بر دگر زندگان زمینی چه گوئی، ز بهر چه داده است سلطان؟

چه پاسخی داری که خداوند تو را بر دیگر موجودات زمینی برتری داده و این جایگاه را به تو بخشیده است؟

نکته ادبی: سلطان استعاره از خداوند است.

حکیما، ز بهر تو شد در طبایع جواهر، نه از بهر ایشان، پریشان

ای حکیم، بدان که جواهرات و زیبایی‌های طبیعت برای تو آفریده شده‌اند، نه اینکه تو برای آن‌ها سرگردان باشی.

نکته ادبی: طبایع اشاره به طبیعت و عناصر سازنده جهان است.

ز بهر تو شد مشک و کافور و عنبر سیه خاک در زیر زنگاری ایوان

مشک و کافور و عنبر که در دل خاک تیره این جهانِ سبزفام (آسمان) قرار دارند، برای استفاده و بهره‌وری تو پدید آمده‌اند.

نکته ادبی: زنگاری ایوان کنایه از آسمان است که به رنگ سبز دیده می‌شود.

تو را بر جهانی جزین، این عجایب که پیداست اینجا، دلیل است و برهان

این عجایبی که در اینجا می‌بینی، خود گواه و برهانی است بر اینکه جهانی فراتر از این دنیا وجود دارد.

نکته ادبی: استدلال منطقی شاعر بر وجود عالم غیب با تکیه بر نظم موجود در عالم شهود.

جهانی است آن پاک و پرنور و راحت تمام و مهیا و بی عیب و نقصان

آن جهانی که در پی آنیم، سرای پاکی، نور و آرامش است؛ کامل و مهیا، و به‌دور از هرگونه نقص و کاستی.

نکته ادبی: توصیف عالم معنا یا عالم پس از مرگ.

اثرهای آن عالم است این کزوئی در این تنگ زندان تو شادان و خندان

آنچه تو را در این دنیایِ تنگ و زندان‌گونه شاد و خندان نگه داشته، اثرات و پرتوهای آن عالم برتر است.

نکته ادبی: جهان مادی به زندان تشبیه شده است.

اگر نیستی آن جهان، خاک تیره شکر کی شدی هرگز و عنبر و بان؟

اگر آن جهانِ والا نبود، این خاک تیره و بی‌مقدار، هرگز نمی‌توانست چنین بوها و زیبایی‌های خوشی (شکر و عنبر و بان) داشته باشد.

نکته ادبی: بان نام درختی خوشبو است.

به امید آن عالم است، ای برادر، شب و روز بی خواب و با روزه رهبان

ای برادر، زاهدان و پارسایان شب و روز با روزه و بی‌خوابی، به امید رسیدن به آن جهان والا تلاش می‌کنند.

نکته ادبی: رهبان جمع راهب به معنای زاهد و گوشه‌نشین است.

مکان نعیم است و جای سلامت چنین گفت یزدان، فروخوان ز فرقان

آن مکان جایگاه نعمت و سلامتی است؛ این وعده‌ای است که خداوند در قرآن داده است، آن را بخوان و درک کن.

نکته ادبی: فرقان نامی از نام‌های قرآن است.

گر آن را نبینی همی، همچو عامه سزای فسار و نواری و پالان

اگر تو نیز همانند عوام این حقایق را نمی‌بینی، پس سزاوار افسار و پالان هستی (یعنی در حد چهارپایان مانده‌ای).

نکته ادبی: توبیخ شدید کسانی که از درک حقایق غافلند.

نگر تات نفریبد این دیو دنیا حذردار از این دیو، هان ای پسر هان

مواظب باش که این دیوِ دنیا تو را نفریبد؛ ای پسر، از این فریب دنیا سخت برحذر باش.

نکته ادبی: دیو دنیا استعاره از وسوسه‌های مادی و هوای نفس است.

از این دیو تعویذ کن خویشتن را سخن های صاحب جزیرهٔ خراسان

خودت را با پندها و سخنانِ «صاحب جزیره خراسان» (ناصرخسرو) در برابر این دیو محافظت کن.

نکته ادبی: صاحب جزیره خراسان لقب ناصرخسرو است و این بیت نشانه هویت سراینده است.

چنین چند گردی در این گوی گردان؟ کز این گوی گردان شدت پشت چوگان

تا کی می‌خواهی در این جهانِ در حالِ چرخش، بی‌هدف بگردی؟ همین چرخیدنِ بیهوده است که پشت تو را مانند چوب چوگان خم کرده است.

نکته ادبی: گوی گردان استعاره از چرخِ فلک و دنیاست. خمیدگی پشت نشانه پیری و زوال است.

به چنگال و دندان جهان را گرفتی ولیکن شدت کند چنگال و دندان

با حرص و طمع (چنگال و دندان) دنیا را به دست آوردی، اما اکنون که پیر شده‌ای، این چنگال و دندان دیگر کند و بی‌فایده شده است.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانیِ پیری و بی‌ثمر بودنِ حرصِ دنیوی.

کنون زانکه کردی و خوردی، به توبه همی کن ستغفار و می خور پشیمان

اکنون به خاطر کارهایی که کردی و لذت‌هایی که خوردی، توبه کن و با پشیمانی، طلب آمرزش نما.

نکته ادبی: دعوت به توبه و بازگشت به سوی حق.

از این چاه برشو به سولان دانش به یک سو شو از جوی و از جر عصیان

از این چاهِ دنیا با نردبانِ دانش صعود کن و از جویبارِ گناه و آلودگیِ عصیان فاصله بگیر.

نکته ادبی: چاه استعاره از عالم سفلی و سولان به معنای نردبان و وسیله صعود است.