دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۹

ناصرخسرو
پانزده سال برآمد که به یمگانم چون و از بهر چه؟ زیرا که به زندانم
به دو بندم من ازیرا که مر این جان را عقل بسته است و به تن بستهٔ دیوانم
چه عجب گر ندهد دیو مرا گردن؟ سروریش چه کنم؟ من نه سلیمانم
مر مرا آنها دادند که سلمان را نیستم همچو سلیمان که چو سلمانم
همچو خورشید منور سخنم پیداست گر به فرسوده تن از چشم تو پنهانم
نور گیرد دلت از حکمت من چون ماه که دلت را من خورشید درفشانم
کان علم و خردو حکمت یمگان است تا من مرد خردمند به یمگانم
گرد گر گشت تنم نیست عجب زیراک از تن پیر در این گنبد گردانم
از ره دین که به جان است نگشته ستم زانکه در زیر فلک نیست چو تن جانم
مر مرا گوئی: چون هیچ برون نائی؟ چه نکوهیم گر از دیو گریزانم؟
چونکه با گاو و خرم صحبت فرمائی گر تو دانی که نه گوبان و نه خربانم؟
با گروهی که بخندند و بخندانند چه کنم چون نه بخندم نه بخندانم؟
ور بر این قوم بخندم چو بیازارم پس بر این خنده جز آزار نخندانم
از غم آنکه دی از بهر چه خندیدم خود من امروز به دل خسته و گریانم
خنده از بی خردان خیزد، چون خندم چون خرد سخت گرفته است گریبانم؟
نروم نیز به کام تن بی دانش چون روم نیز چو از رفته پشیمانم؟
تازه رویم به مثل لالهٔ نعمان بود کاه پوسیده شد آن لالهٔ نعمانم
گر به باد تو کنم خرمن خود را باد نبود فردا جز باد در انبانم
چون نیندیشم کز بهر چرا بسته است اندر این کالبد ساخته یزدانم؟
دی به دشت اندر چون گوی همی گشتم وز جفای فلک امروز چو چوگانم
گر من آنم که چو دیباجی نو بودم چونکه امروز چو خفسانهٔ خلقانم؟
زین پسم باز کجا برد همی خواهد چون برون آرد از این خانهٔ بیرانم؟
اندر این خانه ستم کردم و خوش خوردم چون ستوران که تو گفتی که نه انسانم
چون نترسم که چو جائی بروم دیگر به بد خویش بیاویزم و در مانم؟
چون هم امروز نگویم که چو درمانم به چنان جا که کند دارو و درمانم
گر به دندان ز جهان خیره درآویزم نهلندم، ببرند از بن دندانم
خیزم اکنون که از این راز شدم آگه گرد کردار بد از جامه بیفشانم
پیشتر زانکه از این خانه بخوانندم نامهٔ خویش هم امروز فرو خوانم
هرچه دانم که برهنه شود آن فردا خیره بر خویشتن امروز چه پوشانم؟
بد من نیکی گردد چو کنم توبه که چنین کرد ایزد وعده به فرقانم
بکنم هرچه بدانم که درو خیر است نکنم آنچه بدانم که نمی دانم
حق هرکس به کم آزاری بگزارم که مسلمانی این است و مسلمانم
نروم جز سپس پیش رو رحمان گر درست است که من بندهٔ رحمانم
حق نشناسم هرگز دو مخالف را این قدر دانم ایرا که نه حیرانم
گه چنین گه نه چنین، این سخن مست است چشم دارم که نخوانی سوی مستانم
هرکه م او از پس تقلید همی خواند نتوانم سپسش رفتن، نتوانم
چند پرسی که «چگوئی تو به یاران در؟» چون نپرسی زهمه امت یکسانم؟
گر مسلمانان یاران نبی بودند من مسلمانم، من نیز ز یارانم
گر چو تو شیعت ایشان نبوم من نیست بس شگفتی که نه من امت ایشانم
گر بباید گرویدن به کسی دیگر با محمد، پس پیش آر تو برهانم
خشم یک سو فگن اینک تو و اینک من گر سواری پس پیش آی به میدانم
پیش من سرکه منه تا نکنی در دل که بخری به دل سرکه سپندانم
چون به حرب آئی با دشنهٔ نرم آهن؟ مکن، ای غافل، بندیش ز سوهانم
گر تو را پشت به سلطان خراسان است هیچ غم نیست ز سلطان خراسانم
صد گواه است مر عدل که من ز ایزد بر تو و بر سر سلطان تو سلطانم
از در سلطان ننگ است مرا زیراک من به نیکو سخنان بر سر سرطانم
نه بجز پیش خدای از بنه برپایم نه جز او را چو تو منحوس بفرمانم
حجتم روشن از آن است که من بر خلق حجت نایب پیغمبر سبحانم
پیش دنیا نکنم دست همی تا او نکشد در قفس خویش به دستانم
تختهٔ کشتی نوحم به خراسان در لاجرم هیچ خطر نیست ز طوفانم
غرقه اند اهل خراسان و نی آگاهند سر به زانو بر من مانده چنین زانم
ای سر مایهٔ هر نصرت، مستنصر، من اسیر غلبهٔ لشکر شیطانم
عدل و احسان تو طوق است در این گردن غرقهٔ عدل تو و بندهٔ احسانم
کس به میزان خرد نیست مرا پاسنگ چون گران است به احسان تو میزانم
من به بستان بهشت اندرم از فضلت حکمت توست درو میوه و ریحانم
تو نبیره و پسر موسی و هارونی زین قبل من عدو لشکر هامانم
همچو پر نور دل تو، ز عوار و عیب، من بیچاره ز عصیان تو عریانم
دفترم پر ز مدیح تو و جد توست که من از عدل و زاحسانت چو حسانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

شاعر در این قصیده، دوران طولانی تبعید خود در یمگان را نه به مثابه اسارتی تحمیلی، بلکه بستری برای رهایی اندیشه و استقلال شخصیت از هیاهوی دنیوی توصیف می‌کند. او با نگاهی سرشار از اعتماد به نفس و آگاهی، خود را در حصار دانایی می‌بیند، در حالی که مردمانِ زمانه‌اش را گرفتار در جهل و پیروی از هوای نفس می‌پندارد.

این اثر، بیانیه‌ای صریح در دفاع از حق‌طلبی و خردورزی است. ناصرخسرو با بیانی قاطع و برهانی، برتریِ دانش و ایمان قلبی را بر قدرتِ ظاهریِ فرمانروایان و نادانیِ عوامِ فریب‌خورده به رخ می‌کشد و اعلام می‌کند که به هیچ قدرتی جز حقیقتِ لایتغیرِ الهی سر فرود نمی‌آورد.

معنای روان

پانزده سال برآمد که به یمگانم چون و از بهر چه؟ زیرا که به زندانم

پانزده سال است که در منطقه یمگان ساکنم؛ می‌پرسی چرا؟ پاسخ این است که اینجا برای من حکم زندان را دارد.

نکته ادبی: یمگان: نام مکانی در بدخشان که محل تبعید شاعر بود. واژه یمگان به صورت یمگانم (یمگان + م ضمیر) آمده است.

به دو بندم من ازیرا که مر این جان را عقل بسته است و به تن بستهٔ دیوانم

من در دو بند و گرفتاری اسیرم؛ نخست اینکه عقلِ من، جانم را به بند کشیده و دوم اینکه جسمم در اسارتِ دیو‌صفتان (جاهلان) است.

نکته ادبی: بند: استعاره از قید و بندهای عقلی و محیطی.

چه عجب گر ندهد دیو مرا گردن؟ سروریش چه کنم؟ من نه سلیمانم

چه جای تعجب است که مردمِ نادان (دیو) در برابر من سر فرود نیاورند؟ از رهبری و بزرگیِ آن‌ها چه سودی به من می‌رسد؟ من که سلیمان نیستم تا مسلط بر دیوان باشم.

نکته ادبی: دیو در اینجا استعاره از انسان‌های جاهل و بدطینت است که مطیع حق نیستند.

مر مرا آنها دادند که سلمان را نیستم همچو سلیمان که چو سلمانم

آنچه به من ارزانی شده، همان چیزی است که به سلمان فارسی عطا شد؛ من مانند سلیمان نبی نیستم که قدرت دنیوی داشته باشم، بلکه همچون سلمان، اهل ایمان و خردم.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سلیمان نبی و سلمان فارسی؛ مقایسه تفاوت قدرت دنیوی و معنوی.

همچو خورشید منور سخنم پیداست گر به فرسوده تن از چشم تو پنهانم

هرچند به خاطر تنِ فرسوده و ضعیفم، ممکن است از دیدگان تو پنهان بمانم، اما سخن و حکمت من همچون خورشید، آشکار و روشن است.

نکته ادبی: خورشید: نماد روشنایی دانش و حکمت.

نور گیرد دلت از حکمت من چون ماه که دلت را من خورشید درفشانم

دلت از حکمت من همچون ماه که از خورشید نور می‌گیرد، روشن می‌شود؛ چرا که من برای دلِ تو همچون خورشیدی درخشان هستم.

نکته ادبی: تشبیه دل مخاطب به ماه و کلام شاعر به خورشید.

کان علم و خردو حکمت یمگان است تا من مرد خردمند به یمگانم

این علم و دانش و حکمتی که می‌بینی، متعلق به یمگان است، زیرا تا زمانی که منِ خردمند در یمگان هستم، این علم نیز اینجاست.

نکته ادبی: مفاخره شاعر به جایگاه علمی خویش.

گرد گر گشت تنم نیست عجب زیراک از تن پیر در این گنبد گردانم

اگر تن من در این سفر و تبعید فرسوده شده، جای تعجب نیست؛ زیرا در این دنیایِ ناپایدار (گنبد گردان)، تنِ پیران قاعدتاً فرسوده می‌شود.

نکته ادبی: گنبد گردان: کنایه از آسمان و سپهر که نماد ناپایداری دنیاست.

از ره دین که به جان است نگشته ستم زانکه در زیر فلک نیست چو تن جانم

از راه دین و ایمان که با جانِ آدمی سروکار دارد، منحرف نشده‌ام؛ چرا که در زیر این آسمان، هیچ‌چیز ارزشمندتر از جانِ آدمی نیست.

نکته ادبی: اشاره به اولویت حیات معنوی بر حیات جسمانی.

مر مرا گوئی: چون هیچ برون نائی؟ چه نکوهیم گر از دیو گریزانم؟

به من می‌گویی چرا از زندان بیرون نمی‌آیی؟ اگر از دستِ مردمِ دیو‌سیرت (جاهلان) فرار می‌کنم، چه جای سرزنش کردن است؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن دلیل کناره‌گیری شاعر از جامعه.

چونکه با گاو و خرم صحبت فرمائی گر تو دانی که نه گوبان و نه خربانم؟

وقتی تو با افراد نادان و بی‌فرهنگ نشست و برخاست می‌کنی، چگونه انتظار داری با تو همراه شوم؟ مگر نمی‌دانی که من اهل این قماش نیستم؟

نکته ادبی: گاو و خر در اینجا نماد و استعاره از افراد بی‌خرد و عامی است.

با گروهی که بخندند و بخندانند چه کنم چون نه بخندم نه بخندانم؟

در میان گروهی که تنها کارشان خندیدن و خنداندنِ بیهوده است، من چه کنم؟ وقتی نه دلم می‌خواهد بخندم و نه کسی را بخندانم.

نکته ادبی: نقد فضای سطحی و پوچ جامعه.

ور بر این قوم بخندم چو بیازارم پس بر این خنده جز آزار نخندانم

اگر بخواهم بر کار این مردم بخندم، باعث رنجش آن‌ها می‌شوم؛ پس بهتر است به جای خنده، باعث آزار کسی نشوم.

نکته ادبی: دلیلِ سکوت و کناره‌گیری شاعر از سر دلسوزی برای پرهیز از تضاد.

از غم آنکه دی از بهر چه خندیدم خود من امروز به دل خسته و گریانم

امروز به خاطر آنکه روزگاری در گذشته بیهوده خندیده‌ام، دلم خسته و گریان است.

نکته ادبی: پشیمانی از رفتار گذشته و دوران جوانی.

خنده از بی خردان خیزد، چون خندم چون خرد سخت گرفته است گریبانم؟

خنده، کارِ افراد بی‌خرد است؛ پس چگونه بخندم، در حالی که خردِ ناب، گریبانِ مرا سخت گرفته و نمی‌گذارد از مسیر دانایی خارج شوم؟

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی): خرد گریبان شاعر را گرفته است.

نروم نیز به کام تن بی دانش چون روم نیز چو از رفته پشیمانم؟

دیگر به میلِ جسمِ نادانِ خود رفتار نمی‌کنم؛ چرا که اگر از راهِ خطا بروم، پشیمانیِ پس از آن فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان کامِ تن و ندایِ عقل.

تازه رویم به مثل لالهٔ نعمان بود کاه پوسیده شد آن لالهٔ نعمانم

چهره‌ام در گذشته همچون گلِ شقایق (لاله نعمان) شاداب بود، اما اکنون آن طراوت به کاه پوسیده تبدیل شده است.

نکته ادبی: لاله نعمان: کنایه از زیبایی و سرخی چهره در جوانی.

گر به باد تو کنم خرمن خود را باد نبود فردا جز باد در انبانم

اگر حاصلِ زندگی و زحماتم (خرمنم) را به دستِ بادِ تو بسپارم، فردا جز باد و پوچی در کیسه‌ام (انبانم) باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: انبان: استعاره از ذخیره معنوی و نتیجه عمر.

چون نیندیشم کز بهر چرا بسته است اندر این کالبد ساخته یزدانم؟

چرا فکر نکنم که چرا خداوندِ حکیم مرا در این کالبد و جسم قرار داده است؟

نکته ادبی: اشاره به تفکر فلسفی در باب خلقت انسان.

دی به دشت اندر چون گوی همی گشتم وز جفای فلک امروز چو چوگانم

در گذشته در دشتِ دنیا مانند گوی در حرکت بودم، اما امروز به خاطر ستمِ روزگار، زیرِ دست و پایِ حوادث (مانند چوگان) له شده‌ام.

نکته ادبی: استعاره گوی و چوگان برای توصیف وضعیت شاعر در برابر چرخ روزگار.

گر من آنم که چو دیباجی نو بودم چونکه امروز چو خفسانهٔ خلقانم؟

اگر من کسی هستم که زمانی مانند پارچه‌ای گران‌بها و نو بودم، چرا امروز مانند لباسِ کهنه و خرقه‌شده مردم به نظر می‌آیم؟

نکته ادبی: دیباج: پارچه ابریشمی نفیس؛ خفسانه: لباس کهنه و فرسوده.

زین پسم باز کجا برد همی خواهد چون برون آرد از این خانهٔ بیرانم؟

پس از این، تقدیر مرا به کجا خواهد برد؟ وقتی که بالاخره مرا از این خانه ویرانِ دنیا بیرون ببرند، چه پیش خواهد آمد؟

نکته ادبی: اشاره به مرگ و کوچ از دنیا.

اندر این خانه ستم کردم و خوش خوردم چون ستوران که تو گفتی که نه انسانم

در این دنیا به ستمِ خود خوش گذراندم و خورد و خوراک داشتم، درست مانند چهارپایانی که خودت گفتی من انسان نیستم (و مثل چهارپایان زندگی کردم).

نکته ادبی: تلمیح به سرزنش‌هایی که به شاعر شده است.

چون نترسم که چو جائی بروم دیگر به بد خویش بیاویزم و در مانم؟

چرا نترسم که وقتی به جایگاه بعدی (آخرت) می‌روم، به خاطر کردارِ بدم در این دنیا گرفتار شوم و درمانده گردم؟

نکته ادبی: اشاره به مفهوم حساب و کتاب اخروی.

چون هم امروز نگویم که چو درمانم به چنان جا که کند دارو و درمانم

چرا امروز که هنوز توان دارم، به فکر درمانِ خویش نباشم، تا در جایی که به دارو و درمان نیاز دارم، چاره‌ای اندیشیده باشم؟

نکته ادبی: اشاره به لزوم عمل صالح در دنیا برای آخرت.

گر به دندان ز جهان خیره درآویزم نهلندم، ببرند از بن دندانم

اگر با دندانِ طمع به این دنیا چنگ بزنم، روزگار مرا رها نمی‌کند و دندان‌هایم را از ریشه می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از دست کشیدن از تعلقات دنیوی.

خیزم اکنون که از این راز شدم آگه گرد کردار بد از جامه بیفشانم

اکنون که به این حقیقت پی بردم، برمی‌خیزم و گردِ گناه و کردارِ بد را از دامنِ خود می‌تکانم.

نکته ادبی: کنایه از توبه و پاک‌سازی نفس.

پیشتر زانکه از این خانه بخوانندم نامهٔ خویش هم امروز فرو خوانم

پیش از آنکه مرگ به سراغم بیاید و مرا فرا بخواند، نامه اعمالِ خود را همین امروز بازخوانی و اصلاح می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به محاسبه نفس پیش از مرگ.

هرچه دانم که برهنه شود آن فردا خیره بر خویشتن امروز چه پوشانم؟

هر حقیقتی که می‌دانم فردا (در روز قیامت) آشکار و برملا خواهد شد، چرا امروز بیهوده سعی در پنهان کردن و پوشاندن آن داشته باشم؟

نکته ادبی: اشاره به شفافیت اعمال در محضر الهی.

بد من نیکی گردد چو کنم توبه که چنین کرد ایزد وعده به فرقانم

وقتی توبه کنم، کردارِ بد من به نیکی تبدیل می‌شود؛ زیرا خداوند در قرآن وعده داده است که توبه، گناهان را به حسنات بدل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن درباره تبدیل سیئات به حسنات.

بکنم هرچه بدانم که درو خیر است نکنم آنچه بدانم که نمی دانم

آنچه می‌دانم مایه خیر و صلاح است انجام می‌دهم و آنچه نمی‌دانم (و جهل است) به آن اقدام نمی‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به پرهیز از جهل و عملِ آگاهانه.

حق هرکس به کم آزاری بگزارم که مسلمانی این است و مسلمانم

حقِ هر کس را با کم‌آزاری و پرهیز از آسیب رساندن ادا می‌کنم؛ چرا که مسلمانِ واقعی بودن همین است و من مسلمانم.

نکته ادبی: تعریف شاعر از مسلمانی در عمل.

نروم جز سپس پیش رو رحمان گر درست است که من بندهٔ رحمانم

اگر درست است که من بنده خدای رحمان هستم، پس جز در مسیرِ او حرکت نمی‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به عبودیت خالصانه.

حق نشناسم هرگز دو مخالف را این قدر دانم ایرا که نه حیرانم

من هرگز بین حق و باطل سازش نمی‌کنم؛ این قدر را می‌دانم، زیرا در عقیده خود دچار تردید و سرگشتگی نیستم.

نکته ادبی: اشاره به استقامت در عقیده.

گه چنین گه نه چنین، این سخن مست است چشم دارم که نخوانی سوی مستانم

اینکه گاهی این‌گونه باشی و گاهی آن‌گونه، سخنی ناپایدار و مست‌گونه است؛ امیدوارم مرا جزوِ مستان و بی‌خردان نپنداری.

نکته ادبی: نقدِ تذبذب و بی‌ثباتی در عقیده.

هرکه م او از پس تقلید همی خواند نتوانم سپسش رفتن، نتوانم

هر کس که از روی تقلیدِ کورکورانه سخن می‌گوید، من نمی‌توانم دنباله‌روِ او باشم.

نکته ادبی: تأکید بر تفکرِ مستقل در مقابلِ تقلید.

چند پرسی که «چگوئی تو به یاران در؟» چون نپرسی زهمه امت یکسانم؟

چرا مدام از من می‌پرسی که در میان یاران و دوستان چه می‌گویی؟ چرا از تمام امت، یکسان و به صورتِ کلی سؤال نمی‌کنی؟

نکته ادبی: گلایه از پرسش‌های مکرر و سطحی.

گر مسلمانان یاران نبی بودند من مسلمانم، من نیز ز یارانم

اگر مسلمانانِ راستین، یارانِ پیامبر بودند، من نیز مسلمانم و خود را از زمره یارانِ او می‌دانم.

نکته ادبی: ادعای پیروی از سیره یاران پیامبر.

گر چو تو شیعت ایشان نبوم من نیست بس شگفتی که نه من امت ایشانم

اگر من شیعه‌ی آن یاران نیستم، جای شگفتی است که خود را از امتِ آنان نمی‌دانم (من هم پیرو همان راه هستم).

نکته ادبی: اشاره به اشتراک در اصول ایمانی.

گر بباید گرویدن به کسی دیگر با محمد، پس پیش آر تو برهانم

اگر قرار است به کسی جز محمد (ص) گروید و ایمان آورد، تو دلیل و برهانِ آن را برای من بیاور.

نکته ادبی: طلبِ برهان برای حقانیت دیگران.

خشم یک سو فگن اینک تو و اینک من گر سواری پس پیش آی به میدانم

خشم را کنار بگذار؛ اکنون من و تو رو در روی هم هستیم. اگر در سخن و دانش صاحب‌نظری (سواری)، پس به میدانِ مناظره بیا.

نکته ادبی: دعوت به مناظره علمی و عقلانی.

پیش من سرکه منه تا نکنی در دل که بخری به دل سرکه سپندانم

پیشِ من ترش‌رویی نکن تا در دلت گمان نکنی که می‌توانی با این کار، مرا فریب دهی یا با سرکه، دانه سپند (بخور) بخری.

نکته ادبی: کنایه از بیهوده بودنِ تظاهر و خشمِ کاذبِ طرف مقابل.

چون به حرب آئی با دشنهٔ نرم آهن؟ مکن، ای غافل، بندیش ز سوهانم

چرا با دشنه‌ای از جنس آهنِ نرم به جنگِ من می‌آیی؟ ای غافل! از سوهانِ زبانِ من که آهن را صیقل می‌دهد و می‌تراشد، بترس.

نکته ادبی: استعاره از برندگیِ استدلال‌های شاعر در برابرِ ضعفِ منطقیِ حریف.

گر تو را پشت به سلطان خراسان است هیچ غم نیست ز سلطان خراسانم

اگر تو به سلطان خراسان تکیه کرده‌ای، من هیچ هراسی از آن سلطان ندارم.

نکته ادبی: اعلام استقلال از قدرت‌های سیاسی زمانه.

صد گواه است مر عدل که من ز ایزد بر تو و بر سر سلطان تو سلطانم

عدلِ من صد گواه است که از جانب خداوند، بر تو و سلطانِ تو برتری دارم و سلطانِ حقیقتم.

نکته ادبی: مفاخره به جایگاه معنوی.

از در سلطان ننگ است مرا زیراک من به نیکو سخنان بر سر سرطانم

رفتن به دربارِ سلطان برای من ننگ است؛ زیرا من با سخنانِ حکیمانه‌ام، از ستارگان هم بالاتر ایستاده‌ام (سرطان در اینجا به برج سرطان اشاره دارد که کنایه از بلندیِ مقام است).

نکته ادبی: سرطان: اشاره به برج سرطان، کنایه از بلندی مقام علمی شاعر.

نه بجز پیش خدای از بنه برپایم نه جز او را چو تو منحوس بفرمانم

من جز در برابر خداوند به کسی خدمت نمی‌کنم و جز او، هیچ کسِ دیگری (مانند آن سلطانِ منحوسِ تو) را فرمانروا نمی‌دانم.

نکته ادبی: تأکید بر عدم فرمان‌بری از غیر خدا.

حجتم روشن از آن است که من بر خلق حجت نایب پیغمبر سبحانم

حجت و دلیلِ من روشن است، زیرا من نماینده و پیروِ واقعیِ پیامبرِ پاکِ خداوند بر روی زمین هستم.

نکته ادبی: ادعای رسالتِ تبلیغی و دینی.

پیش دنیا نکنم دست همی تا او نکشد در قفس خویش به دستانم

پیشِ دنیا دستِ نیاز دراز نمی‌کنم تا او مرا با فریبکاری‌هایش به قفسِ خود نکشاند.

نکته ادبی: استعاره دنیا به قفس که آزادیِ انسان را سلب می‌کند.

تختهٔ کشتی نوحم به خراسان در لاجرم هیچ خطر نیست ز طوفانم

دانش و بینشِ من در خراسان همچون کشتی نوح پناهگاه من است؛ از این رو هیچ‌گونه هراسی از طوفانِ حوادث و سختی‌های روزگار ندارم.

نکته ادبی: تلمیح به کشتی نوح به عنوان نمادِ نجات در میانِ طوفانِ بلاها.

غرقه اند اهل خراسان و نی آگاهند سر به زانو بر من مانده چنین زانم

مردم خراسان در دریایی از غفلت و مصائب غرق شده‌اند و از آن بی‌خبرند؛ من نیز در این میان، با حالی پریشان و غمگین، سر به زانو نهاده‌ام و در چنان حالتی از حزن و اندوه هستم.

نکته ادبی: «زانم» در اینجا به معنی «چنین هستم» یا «در آن حالت هستم» است که دلالت بر اندوه عمیق شاعر دارد.

ای سر مایهٔ هر نصرت، مستنصر، من اسیر غلبهٔ لشکر شیطانم

ای مستنصر که سرچشمه و اصلِ هر پیروزی و نصرت هستی، من در چنگال وسوسه‌ها و نیروهای شیطانی گرفتار شده‌ام و به یاری تو نیازمندم.

نکته ادبی: «مستنصر» نام خاص برای حاکم وقت و «سر مایه» به معنای سرچشمه و اساس است.

عدل و احسان تو طوق است در این گردن غرقهٔ عدل تو و بندهٔ احسانم

عدل و بخشش تو همانند طوقی است که بر گردن من قرار دارد و من را مقید به خود کرده است؛ به طوری که در دریای عدالت تو غرق شده‌ام و بنده‌ی احسان و نیکوکاری تو هستم.

نکته ادبی: «طوق» در اینجا استعاره از تعهد و بندگی است که به دلیل کرامت ممدوح بر گردن شاعر افتاده است.

کس به میزان خرد نیست مرا پاسنگ چون گران است به احسان تو میزانم

در ترازوی خرد و سنجش عقل، کسی هم‌وزن و هم‌شأن من نیست، زیرا کفه ترازوی من به واسطه احسان و بخشش تو بسیار سنگین و ارزشمند شده است.

نکته ادبی: «پاسنگ» به معنای سنگی است که برای تعادل ترازو به کار می‌رود و در اینجا کنایه از همتا و برابر است.

من به بستان بهشت اندرم از فضلت حکمت توست درو میوه و ریحانم

من به برکتِ فضل و بخشش تو، گویی در باغ بهشت قدم می‌زنم و حکمتِ تو همان میوه و سبزیجاتی است که در این باغِ بهشتی برای من وجود دارد.

نکته ادبی: «ریحان» در معنای لغوی گیاه خوشبو و در ادبیات نماد خیر و برکت بهشت است.

تو نبیره و پسر موسی و هارونی زین قبل من عدو لشکر هامانم

تو از نسل و تبار موسی و هارون هستی؛ به همین دلیل، من نیز دشمنِ سرسختِ سپاهیان هامان (ظالمان) هستم.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های قرآنی که در آن موسی و هارون در برابر هامان و فرعون قرار داشتند؛ این تمثیل برای اثبات مشروعیت ممدوح است.

همچو پر نور دل تو، ز عوار و عیب، من بیچاره ز عصیان تو عریانم

همان‌گونه که دل تو از نور لبریز است و از هرگونه عیب و نقصی پاک است، منِ بیچاره به خاطر گناهانم، دست خالی و عریان هستم و پناهی جز تو ندارم.

نکته ادبی: تضاد میان «پرنور بودنِ دل ممدوح» و «عریان بودنِ (بی‌دفاع بودن) شاعر از خیر و نیکی».

دفترم پر ز مدیح تو و جد توست که من از عدل و زاحسانت چو حسانم

دفتر شعر من پر از ستایش تو و اجداد بزرگوار توست؛ چرا که به واسطه عدالت و احسان تو، در شاعری به جایگاهی مانند حسان (شاعرِ دربار پیامبر) دست یافته‌ام.

نکته ادبی: «حسان» اشاره به حسان بن ثابت، شاعر معروف صدر اسلام، دارد که نمادِ شاعری در خدمتِ حق است.