دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴

ناصرخسرو
گرامی چو مال و قوی چون جبال نکو چون جوانی و خوش چون جمال
کهن گشته ای تن نه ای بل نوی فزاینده در گردش ماه و سال
ازو ناشده حال دوشیزگی ولیکن پسوده مر او را رجال
همو مایهٔ زهد و دین هدی همو مایهٔ کفر و شرک و ضلال
رهائی نیابد هم از مرگ خویش مبارز چو عاجز شود در قتال
هر آنگه کزو باز ماند خطیب فزاید برو بی سعالی سعال
فزونتر شود چون دوتائی کنمش دوتا چون کنندش بکاهد دوال
همش گرم و هم سرد خواهی ولیک مدانش نه آتش نه آب زلال
سرمایهٔ مال مرد حکیم ولیکن ندزددش ازو کس چو مال
چه چیزی است؟ چیزی است این کز شرف رسولش لقب داد «سحر حلال»
عروس سخن را نداده است کس بجز حجت این زیب و این بال و یال
سخن چون منش پیش خواندم ز فخر به صدر اندر آمد ز صف النعال
سخن کر گسی پیر پرکنده بود به من گشت طاووس با پر و بال
به من تازه شد پژمریده سخن چو ز افسون یوسف زلیخای زال
به عالی فلک برکشد سر سخن ز بس فخر چون منش گویم «تعال»
به قلعهٔ سخن های نغز اندرون نیامد به از طبع من کوتوال
مرا بر سخن پادشاهی و امر ز من نیست بل کز رسول است و ال
مرا جز به تایید آل رسول نه تصنیف بود و نه قیل و نه قال
امام زمان وارث مصطفی که یزدانش یار است و خلقش عیال
زجد چون بدو جد پیوسته بود به رحمت مرا بهره داد از خیال
به تایید او لاجرم علم و زهد گرفته است در جانم آرام و هال
خدایم سوی آل او ره نمود که حبل خدای است و خیر الرجال
چه چیزند با کوه علمم کنون حکیمان یونان؟ صغار التلال
ندارد خطر لاجرم مشکلات سوی من، چو زی کوه باد شمال
جهان، ای پسر، نیست خامش ولیک به قول جهان تو نداری کمال
چه گویدت؟ گوید: کدام است پیش درخشنده ایام و تاری لیال؟
چرا مه چو خور بر یکی حال نیست گهی بدر چون است و گاهی هلال؟
ز هر نوع و هر شخص از اشخاص وی نهاده است زی تو نوادر سوال
امیر است شیری که دارد سپاه ز خرگوش و روباه و گرگ و شغال
کرا نیست از سر خلقت خبر چو زینها بپرسی بگرددش حال
چو پرسیش از این سرهای قوی فرو ماند از قدرت ذوالجلال
بدین کار اگر نیست چندین خلاف در این حال گویند چندین محال
کسی کو بگرداند از قبله روی قذالش بود روی و رویش قذال
بعید است نابوده وای ناصبی یکی زی یمین و یکی زی شمال
ولیکن تو خر کوری از چشم راست ازینی چنین نحس و شوم و ژکال
به علم ارت بینا شود چشم راست جوان بخت گردی و مسعود فال
سوی راستم من تو را، سوی من یکی بنگر و چشم کورت بمال
به دل یابی ار سوی من بنگری ز ارزیز و قلعیت سیم حلال
تو را جهل نال است و بار است عقل چو بی بار ماندی قوی گشت نال
از این زشت نال ار ننالی رواست ولیک ار بنالی بدان بار نال
چرا گر خداوند قولی و فعل پری باشی از قول و دیو از فعال؟
همی بالدت تن سپیداروار ز بی دانشی مانده جان چون خلال
تنت از ره طبع بالد همی به جان از ره دانش خویش بال
نهالی است مردم که علمش بر است بها جز به بارش نگیرد نهال
جهان را مپندار دار القرار بل الفنج گاهی است دارالرحال
جهان بر تو چون بد سگالد همی تو فتنه چرائی بدین بد سگال؟
سفالی شدت شخص از این سفله چرخ تو خیره به دیبا چه پوشی سفال؟
نگر تا در این چون سفالینه تن به حاصل شد از تو مراد کلال
مرادش گر از تو به حاصل نشد تو حاصل شدی در غم بی زوال
چشیدی بسی چرب و شیرین و شور چه حیله کنون پر نشد چون جوال؟
ز بهر خورت پشت شد زیر بار خران را همین است زی ما مثال
ولیکن ز خر بارش افتاد و، ماند گران بار بر پشت تو لایزال
نگر تا نگوئی که در فعل بد هزاران مرا هست یار و همال
که این قول آنگه درست آمدی که یارت ز تو برگرفتی وبال
هزاران هزاران گروگان شده است به آتش بدین جاهلانه مقال
به الفنج گاه اندرونی بکوش که جز مرد کوشا نیابد منال
سخنهای حجت به نزد حکیم بلند است و پر منفعت چون جبال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر از سروده‌های حکیمانه ناصرخسرو قبادیانی است که با زبانی تمثیلی و استعاری، جایگاه والای «سخن» (حکمت و دانش) را به تصویر می‌کشد. شاعر در آغاز با طرح چیستان‌گونه‌ی ویژگی‌های سخن، آن را گوهری گران‌بها، تازه و پویا می‌نامد که برخلاف ظواهر دنیوی، با گذر زمان نه تنها فرسوده نمی‌شود، بلکه به کمال می‌رسد. او سخن را مایه رشد خرد و هدایت به سوی حق می‌داند و آن را از آسیب‌های جهل و نادانی مبرا می‌شمارد.

در بخش‌های میانی و پایانی، کلام شاعر به توبیخ و ارشاد می‌گراید. او با نکوهش اهل غفلت و کفر، آنان را به پیروی از آل رسول (ع) و بهره‌گیری از خرد فرا می‌خواند. فضای شعر، فضایی تعلیمی و صریح است که با اقتدار شاعرانه همراه شده و در آن «سخن» به ابزاری برای تمایز میان حق و باطل، و دانش و جهل بدل می‌شود تا مخاطب را از خواب غفلت بیدار و به سوی جایگاه راستین انسانیت رهنمون سازد.

معنای روان

گرامی چو مال و قوی چون جبال نکو چون جوانی و خوش چون جمال

آنچه از آن سخن می‌گوییم، مانند ثروت عزیز و محترم، همانند کوه‌ها استوار، مانند جوانی تازه و شاداب و همانند زیبایی، دل‌انگیز و خوشایند است.

نکته ادبی: اشاره به ماهیتِ سخنِ حکمت‌آمیز که در اینجا به عنوانِ مفهومی انتزاعی و ارجمند تصویر شده است.

کهن گشته ای تن نه ای بل نوی فزاینده در گردش ماه و سال

این حقیقت اگرچه کهن است، اما فرسوده و قدیمی نیست؛ بلکه همواره نو است و با گردش ماه و سال، قدرت و تأثیرش افزون می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به خصلتِ پویای دانش که با گذشتِ زمان از بین نمی‌رود.

ازو ناشده حال دوشیزگی ولیکن پسوده مر او را رجال

این حقیقت هرگز با تجربیات مادی و دنیوی (دوشیزگی) کهنه و مستعمل نشده است، اگرچه مردانِ بسیاری (اهل سخن) آن را دست‌مایه خود قرار داده‌اند.

نکته ادبی: «پسوده» به معنای ساییده شده و مستعمل است که با «دوشیزگی» تضاد مفهومی دارد.

همو مایهٔ زهد و دین هدی همو مایهٔ کفر و شرک و ضلال

همین سخن، سرچشمه‌ زهد و دینِ هدایت‌گر است و هم‌زمان می‌تواند ابزاری برای ترویج کفر و شرک و گمراهی نیز باشد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ دوگانه کلام و بیان در جهتِ حق یا باطل.

رهائی نیابد هم از مرگ خویش مبارز چو عاجز شود در قتال

همان‌گونه که هیچ جنگجویی نمی‌تواند از چنگال مرگ رهایی یابد، اگر در میدانِ جدل و بحث نیز ناتوان باشد، شکستش حتمی است.

نکته ادبی: تشبیه نبردِ اندیشه به میدانِ کارزار.

هر آنگه کزو باز ماند خطیب فزاید برو بی سعالی سعال

هرگاه که سخنور در بیانِ حقیقت درماند، موجوداتِ خیالی و ترسناکِ وجودش (دیوان) بر او غلبه می‌کنند و او را به ورطه گمراهی می‌کشانند.

نکته ادبی: «سعالی» در ادبیات کهن به معنای نوعی دیو یا موجودِ خیالیِ بیابان‌گرد است.

فزونتر شود چون دوتائی کنمش دوتا چون کنندش بکاهد دوال

وقتی آن را دوتا می‌کنم (تکرار یا تأکید می‌کنم) بیشتر می‌شود، اما اگر کسی بخواهد آن را به زور دو نیم کند، ارزش و اعتبارش (دوال) کاسته می‌شود.

نکته ادبی: «دوال» در اینجا کنایه از ارزش، اعتبار و یا بُعدِ وجودیِ سخن است.

همش گرم و هم سرد خواهی ولیک مدانش نه آتش نه آب زلال

آن را هم گرم و هم سرد می‌یابی، اما با این حال نه آتش است و نه آبِ زلال؛ یعنی ماهیتی فراتر از عناصرِ مادیِ شناخته‌شده دارد.

نکته ادبی: اشاره به ماهیتِ انتزاعی و پیچیده‌ سخن که در بندِ عناصرِ چهارگانه نیست.

سرمایهٔ مال مرد حکیم ولیکن ندزددش ازو کس چو مال

این ثروتِ حقیقیِ شخصِ حکیم است، اما برخلافِ اموالِ مادی، هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از او بدزدد.

نکته ادبی: تضاد میان ثروتِ دنیوی و ثروتِ معنوی (حکمت).

چه چیزی است؟ چیزی است این کز شرف رسولش لقب داد «سحر حلال»

این چه پدیده‌ای است؟ پدیده‌ای است که به دلیل شرافتش، پیامبر اکرم (ص) به آن لقب «سحر حلال» داده است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی درباره بیانِ بلیغ و تأثیرگذار که به «سحر حلال» مشهور است.

عروس سخن را نداده است کس بجز حجت این زیب و این بال و یال

هیچ‌کس جز من (حجت) نتوانسته است به این «عروس سخن» چنین شکوه، زیور و هیبتی ببخشد.

نکته ادبی: استعاره از عروس برای سخن و اشاره به فضل و مهارتِ خود در سرایش.

سخن چون منش پیش خواندم ز فخر به صدر اندر آمد ز صف النعال

وقتی از روی افتخار، سخنِ خود را خواندم، از جایگاهِ پایین (صفِ کفش‌کن) به صدر مجلس راه یافت و گرامی داشته شد.

نکته ادبی: «صف النعال» به معنای جایگاهِ پایینِ مجلس است که در برابر «صدر» قرار دارد.

سخن کر گسی پیر پرکنده بود به من گشت طاووس با پر و بال

سخنی که پیش از این پیر و فرتوت و پراکنده بود، به دستِ من همچون طاووسی با شکوه و آراسته شد.

نکته ادبی: تشبیه سخنِ بدیع به طاووسِ زیبا در مقابلِ سخنِ کهنِ فرسوده.

به من تازه شد پژمریده سخن چو ز افسون یوسف زلیخای زال

سخنِ پژمرده به دستِ من دوباره تازه شد، همان‌گونه که زلیخای پیر، با افسونِ عشقِ یوسف، جوانیِ خود را بازیافت.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ زلیخا و یوسف برای نشان دادنِ احیایِ سخن.

به عالی فلک برکشد سر سخن ز بس فخر چون منش گویم «تعال»

سخنِ من از شدتِ افتخار و بلندی، سر به فلک می‌کشد و من چون به او می‌گویم «بیا»، بلندتر و عالی‌تر می‌شود.

نکته ادبی: «تعال» به معنای «بیا» یا «بلند شو» که در اینجا استعاره از تعالیِ سخن است.

به قلعهٔ سخن های نغز اندرون نیامد به از طبع من کوتوال

در قلعه‌ی سخن‌هایِ نغز و دقیق، هیچ‌کس بهتر از طبع و ذوقِ من نگهبان و متصدیِ آن نبوده است.

نکته ادبی: «کوتوال» واژه‌ای است برای نگهبانِ قلعه.

مرا بر سخن پادشاهی و امر ز من نیست بل کز رسول است و ال

من بر سخن پادشاهی می‌کنم، اما این قدرت از آنِ من نیست، بلکه از جانبِ رسول خدا و آلِ اوست.

نکته ادبی: تأکید بر انتسابِ هنرش به تاییداتِ الهی و اهل‌بیت.

مرا جز به تایید آل رسول نه تصنیف بود و نه قیل و نه قال

من بدون تایید و عنایتِ آلِ رسول، نه شعر می‌گویم و نه در پیِ هیاهو و سخن‌پردازی‌های بیهوده هستم.

نکته ادبی: «قیل و قال» کنایه از بحث‌های بی‌حاصل و سر و صدای بیهوده.

امام زمان وارث مصطفی که یزدانش یار است و خلقش عیال

امامِ زمان که وارثِ پیامبر است، خدا یاری‌اش می‌کند و همه مردم به نوعی عیال و تحتِ حمایتِ او هستند.

نکته ادبی: تبیینِ جایگاهِ امام در جهان‌بینیِ شاعر.

زجد چون بدو جد پیوسته بود به رحمت مرا بهره داد از خیال

چون پیوندِ من با آن امام (جدِ بزرگوار) پیوسته بود، از لطفِ الهی بهره‌ای از خرد و اندیشه نصیبم شد.

نکته ادبی: «خیال» در اینجا به معنایِ اندیشه و قوه متخیله‌ی شاعر است.

به تایید او لاجرم علم و زهد گرفته است در جانم آرام و هال

به سببِ تأییداتِ او، بی‌شک دانش و پارسایی در وجودم جای گرفته و آرامش یافته است.

نکته ادبی: «هال» یا «هاله» به معنایِ حلقه دورِ ماه یا نور، اینجا کنایه از احاطه معرفت بر جان است.

خدایم سوی آل او ره نمود که حبل خدای است و خیر الرجال

خداوند مرا به سویِ خاندانِ پیامبر هدایت کرد، زیرا آنان ریسمانِ الهی و بهترینِ مردمان هستند.

نکته ادبی: اشاره به «حبل‌الله» و جایگاهِ آلِ پیامبر.

چه چیزند با کوه علمم کنون حکیمان یونان؟ صغار التلال

حکیمانِ یونان در برابرِ کوه دانشِ من چه ارزشی دارند؟ آنان در برابرِ این کوه، همچون تپه‌های کوچک هستند.

نکته ادبی: «صغار التلال» به معنای تپه‌های کوچک.

ندارد خطر لاجرم مشکلات سوی من، چو زی کوه باد شمال

مشکلات و مسائلِ پیچیده، نزدِ من ارزشی ندارند؛ همان‌طور که وزشِ بادِ شمال برای کوه، هیچ خطری ندارد.

نکته ادبی: تشبیه جایگاهِ شاعر به کوه و مسائل به باد.

جهان، ای پسر، نیست خامش ولیک به قول جهان تو نداری کمال

ای پسر، جهان خاموش نیست، اما تو آن‌قدر کمال نداری که سخنِ جهان را بشنوی و درک کنی.

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ انسانِ غافل.

چه گویدت؟ گوید: کدام است پیش درخشنده ایام و تاری لیال؟

جهان چه می‌گوید؟ می‌پرسد کدام روزها درخشان و کدام شب‌ها تاریک‌اند؟ (اشاره به نوساناتِ روزگار).

نکته ادبی: اشاره به گردشِ لیل و نهار.

چرا مه چو خور بر یکی حال نیست گهی بدر چون است و گاهی هلال؟

چرا ماه مانند خورشید همواره در یک حالت نیست و گاهی کامل (بدر) و گاهی باریک (هلال) است؟

نکته ادبی: طرحِ پرسش‌هایی برای دعوت به تفکر در اسرارِ طبیعت.

ز هر نوع و هر شخص از اشخاص وی نهاده است زی تو نوادر سوال

جهان از هر نوع و هر کس، پرسش‌های نادری نزدِ تو می‌گذارد که پاسخی برایشان نداری.

نکته ادبی: یادآوریِ پرسش‌هایِ بی‌پاسخِ بشری.

امیر است شیری که دارد سپاه ز خرگوش و روباه و گرگ و شغال

حاکمِ ظالم، آن شیری است که سپاهی از حیواناتِ ضعیف مانند خرگوش و روباه و گرگ و شغال دارد.

نکته ادبی: تمثیلِ فرمانروایانِ نالایق به شیری که با حیواناتِ پست احاطه شده است.

کرا نیست از سر خلقت خبر چو زینها بپرسی بگرددش حال

کسی که از رازِ خلقت آگاه نیست، اگر از این مسائلِ دشوار از او بپرسی، حالش دگرگون می‌شود و درمانده می‌گردد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ معرفتِ الهی برای درکِ هستی.

چو پرسیش از این سرهای قوی فرو ماند از قدرت ذوالجلال

اگر از او درباره‌ی این اسرارِ بزرگ بپرسی، از ترس و عظمتِ خداوندِ ذوالجلال ناتوان می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به هیبتِ الهی.

بدین کار اگر نیست چندین خلاف در این حال گویند چندین محال

اگر در این مسیر اختلافِ نظر نبود، این همه حرف‌های بیهوده و محال گفته نمی‌شد.

نکته ادبی: اشاره به تشتتِ آراء در مسائلِ اعتقادی.

کسی کو بگرداند از قبله روی قذالش بود روی و رویش قذال

کسی که از قبله روی برگرداند (گمراه شود)، عقلش وارونه می‌شود؛ پشتِ سرش جلو می‌شود و رویش پشتِ سر.

نکته ادبی: کنایه از گمراهی که جایگاهِ حق و باطل را اشتباه می‌گیرد.

بعید است نابوده وای ناصبی یکی زی یمین و یکی زی شمال

ناصبی (دشمنِ اهل‌بیت) دور از حقیقت است و به هر سو (راست و چپ) سرگردان است و به مقصد نمی‌رسد.

نکته ادبی: «ناصبی» به معنای دشمنِ اهل‌بیت.

ولیکن تو خر کوری از چشم راست ازینی چنین نحس و شوم و ژکال

اما تو ای نادان، از چشمِ حقیقت‌بین محرومی و به همین خاطر است که چنین نگون‌بخت و زشت‌کردار شده‌ای.

نکته ادبی: توصیفِ کوردلی به دلیلِ جهل.

به علم ارت بینا شود چشم راست جوان بخت گردی و مسعود فال

با دانش، چشمِ راستِ تو بینا می‌شود و سرنوشتی جوان‌بخت و مبارک خواهی یافت.

نکته ادبی: استعاره از علم به عنوانِ نورِ چشم.

سوی راستم من تو را، سوی من یکی بنگر و چشم کورت بمال

من به سویِ حق (راست) هستم، تو به سمتِ من بنگر و چشمِ کورِ خود را بمال تا بینا شوی.

نکته ادبی: دعوت به پیروی از راهِ حقیقت.

به دل یابی ار سوی من بنگری ز ارزیز و قلعیت سیم حلال

اگر به من (راهِ حقیقت) نگاه کنی، مسِ وجودت به طلایِ ناب تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به کیمیایِ سعادت و تبدیلِ ناخالصی به خلوص.

تو را جهل نال است و بار است عقل چو بی بار ماندی قوی گشت نال

برای تو، جهل مانند ناله و شیون است و عقل مانند باری ارزشمند؛ اگر بارِ عقل نداشته باشی، ناله‌هایت شدت می‌گیرد.

نکته ادبی: بازیِ زبانی با واژه «نال» (به معنای ناله و شیون).

از این زشت نال ار ننالی رواست ولیک ار بنالی بدان بار نال

اگر از این ناله‌ی زشت (جهل) ننالی جای تعجب است، اما اگر ناله می‌کنی، بدان که علتش بارِ سنگینِ نادانی توست.

نکته ادبی: تداومِ بازی با کلمه «نال».

چرا گر خداوند قولی و فعل پری باشی از قول و دیو از فعال؟

چرا اگر ادعایِ ایمان و عمل داری، در گفتار فرشته‌خو هستی و در کردار چون دیوان عمل می‌کنی؟

نکته ادبی: تضادِ گفتار و کردارِ ریاکاران.

همی بالدت تن سپیداروار ز بی دانشی مانده جان چون خلال

تنِ تو مانند درختِ سپیدار بلند شده، اما به خاطرِ نادانی، جانت مانند خلالِ دندان لاغر و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: مقایسه رشدِ جسمی با نحیف بودنِ جانِ نادان.

تنت از ره طبع بالد همی به جان از ره دانش خویش بال

تنِ تو به طورِ طبیعی رشد می‌کند، اما جانِ تو باید با دانشِ خودت به کمال برسد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تربیتِ روح.

نهالی است مردم که علمش بر است بها جز به بارش نگیرد نهال

انسان مانندِ نهالی است که دانش، میوه (ثمر) اوست؛ نهالی که میوه ندهد، ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تشبیه انسان به نهال و دانش به میوه.

جهان را مپندار دار القرار بل الفنج گاهی است دارالرحال

جهان را خانه ابدی ندان، بلکه آن را مسافرخانه‌ای بدان که محلِ استراحتِ کوتاه است.

نکته ادبی: جهان به عنوانِ «دارالرحال» یا کاروان‌سرا.

جهان بر تو چون بد سگالد همی تو فتنه چرائی بدین بد سگال؟

اگر جهان با تو بدرفتاری می‌کند، تو چرا با این بدسگالی و کینه، خودت فتنه و شرور شدی؟

نکته ادبی: سرزنشِ انسانِ شرور.

سفالی شدت شخص از این سفله چرخ تو خیره به دیبا چه پوشی سفال؟

جسمِ تو در این روزگارِ پست مانند سفال است، چرا بیهوده بر رویِ آن لباسِ ابریشمی می‌پوشانی؟

نکته ادبی: کنایه از ارزشِ ناچیزِ جسم در برابرِ روح.

نگر تا در این چون سفالینه تن به حاصل شد از تو مراد کلال

ببین در این بدنِ سفالین، آیا توانسته‌ای به کمال و مقصودِ خود برسی؟

نکته ادبی: اشاره به گذرا بودنِ عمر.

مرادش گر از تو به حاصل نشد تو حاصل شدی در غم بی زوال

اگر در این دنیا به هدفِ اصلی نرسیدی، خودت در غم و اندوهی گرفتار شدی که پایانی ندارد.

نکته ادبی: عاقبتِ غفلت.

چشیدی بسی چرب و شیرین و شور چه حیله کنون پر نشد چون جوال؟

بسیاری از لذت‌های دنیوی را چشیدی، اما چرا هنوز مانند جوالی خالی، پر نشدی؟

نکته ادبی: تمثیلِ سیری‌ناپذیریِ طمع.

ز بهر خورت پشت شد زیر بار خران را همین است زی ما مثال

پشت تو به خاطرِ کسبِ روزی و تأمین خوراک خم شده است و این مثالی است که ما برای حیوانات باربر (خران) می‌زنیم.

نکته ادبی: واژه «زی» در اینجا به معنای «به سوی» یا «در نزدِ» است و «خور» به معنای خوراک یا روزی است.

ولیکن ز خر بارش افتاد و، ماند گران بار بر پشت تو لایزال

اما خر چون بارش بیفتد، راحت می‌شود؛ ولی بارِ گناهان و اعمالِ ناشایست، همواره و برای همیشه بر پشتِ تو باقی می‌ماند.

نکته ادبی: «لایزال» یک اصطلاح عربی به معنای ابدی و همیشگی است که در اینجا برای تأکید بر ماندگاری بارِ گناه به کار رفته است.

نگر تا نگوئی که در فعل بد هزاران مرا هست یار و همال

بیندیش و حذر کن که نگویی در انجام کارهای ناپسند، من هزاران نفر را دارم که یار و هم‌رزم من هستند.

نکته ادبی: «همال» به معنای همتا، نظیر و شریک است.

که این قول آنگه درست آمدی که یارت ز تو برگرفتی وبال

زیرا این استدلالِ تو زمانی درست بود که آن همراهانت می‌توانستند بارِ گناه و وبالِ اعمالت را از دوش تو بردارند.

نکته ادبی: «وبال» در اینجا استعاره از نتیجه تلخِ گناه و مسئولیتِ سنگینِ اخروی است.

هزاران هزاران گروگان شده است به آتش بدین جاهلانه مقال

بسیاری از مردم به خاطر همین استدلالِ جاهلانه، خود را گرفتارِ آتشِ دوزخ کرده‌اند.

نکته ادبی: «گروگان شدن» در اینجا استعاره از در بندِ عذاب افتادن یا قربانیِ عاقبتِ شومِ خود شدن است.

به الفنج گاه اندرونی بکوش که جز مرد کوشا نیابد منال

در میدانِ کوشش و تلاش، همت بگمار و سخت بکوش، چرا که هیچ‌کس جز فردِ پرتلاش به ثروت و بهره‌مندی نمی‌رسد.

نکته ادبی: «الفنج» واژه‌ای کهن به معنای میدانِ کارزار و تلاش است و «منال» به معنای مال، ثروت و دستاورد است.

سخنهای حجت به نزد حکیم بلند است و پر منفعت چون جبال

سخنانِ «حجت» (لقب شاعر) در نزدِ اهل خرد، همچون کوه‌ها، بلند و پرمایه و سودمند است.

نکته ادبی: «حجت» تخلص شاعر (ناصرخسرو) است و «جبال» جمع مکسرِ جبل (کوه) است.