دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۲

ناصرخسرو
جهان را دگرگونه شد کارو بارش برو مهربان گشت صورت نگارش
به دیبا بپوشید نوروز رویش به لولو بشست ابر گرد از عذارش
به نیسان همی قرطهٔ سبز پوشد درختی که آبان برون کرد ازارش
گهی در بارد گهی عذر خواهد همان ابر بدخوی کافور بارش
که کرد این کرامت همان بوستان را که بهمن همی داشتی زارو خوارش؟
پر از حلقه شد زلفک مشک بیدش پر از در شهوار شد گوشوارش
به صحرا بگسترد نیسان بساطی که یاقوت پود است و پیروزه تارش
گر ارتنگ خواهی به بستان نگه کن که پر نقش چین شد میان و کنارش
درم خواهی از گلبانش گذر کن وشی بایدت مگذر از جویبارش
چرا گر موحد نگشته است گلبن چنین در بهشت است هال و قرارش
وگر آتش است اندر ابر بهاری چرا آب ناب است بر ما شرارش؟
شکم پر ز لولوی شهوار دارد مشو غره خیره به روی چو قارش
نگه کن بدین کاروان هوائی که کافور و در است یکرویه بارش
سوی بوستانش فرستاده دریا به دست صبا داده گردون مهارش
که دیده است هرگز چنین کاروانی که جز قطره باری ندارد قطارش؟
به سال نو ایدون شد این سال خورده که برخاست از هر سوی خواستارش
چو حورا که آراست این پیرزن را؟ همان کس که آراست پیرار و پارش
کناره کند زو خردمند مردم نگیرد مگر جاهل اندر کنارش
دروغ است گفتارهاش، ای برادر به هرچه ت بگوید مدار استوارش
فریبنده گیتی شکارت نگیرد جز آنگه که گوئی «گرفتم شکارش»
به جنگ من آمد زمانه، نبینی سرو روی پر گردم از کارزارش
چو دود است بی هیچ خیر آتش او چو بید است بی هیچ بر میوه دارش
به خرما بنی ماند از دور لیکن به نسیه است خرما و نقد است خارش
نخرد بجز غمر خارش به خرما ازین است با عاقلان خارخارش
پر از عیب مردم ندارد گرامی کسی را که دانست عیب و عوارش
بسوزد، بدوزد، دل و دست دانا، به بی خیر خارش، به بی نور نارش
سوی دهر پر عیب من خوار ازانم که او سوی من نیز خوار است بارش
به دین یافته است این جهان پایداری اگر دین نباشد برآید دمارش
چو من از پس دین دویدم بباید دویدن پس من به ناچار و چارش
چو من مرد دینم همی مرد دنیا نه آید به کارم نه آیم به کارش
نبیند زمن لاجرم جز که خواری نه دنیا نه فرزند زنهار خوارش
کسی را که رود و می انده گسارد بود شعر من هرگز انده گسارش؟
تو،ای بی خرد، گر خود از جهل مستی چه بایدت پس خمر و رنج خمارش؟
نبید است و نادانی اصل بلائی که مرد مهندس نداند شمارش
یکی مرکب است، ای پسر، جهل بدخوی که بر شر یازد همیشه سوارش
یکی بدنهال است خمر، ای برادر که برگش همه ننگ و، عار است بارش
نیارم که یارم بود جاهل ایرا کرا جهل یار است یار است مارش
نگر گرد میخواره هرگز نگردی که گرد دروغ است یکسر مدارش
چو دیوانه میخواره هرچه ت بگوید نه بر بد نه بر نیک باور مدارش
به خواب اندرون است میخواره لیکن سرانجام آگه کند روزگارش
کسی را که فردا بگریند زارش چگونه کند شادمان لاله زارش؟
جهان دشمنی کینه دار است بر تو نباید که بفریبدت آشکارش
من آگاه گشته ستم از غدر و غورش چگونه بوم زین سپس یار غارش
نه ام یار دنیا به دین است پشتم که سخت و بلند است و محکم حصارش
در این حصار از جهان کیست؟ آن کس که بگداخت کفر از تف ذوالفقارش
هزبری که سرهای شیران جنگی ببوسند خاک قدم بنده وارش
به مردی چو خورشید معروف ازان شد که صمصام دادش عطا کردگارش
به زنهار یزدان درون جای یابی اگرجای جوئی تو در زینهارش
اگر دهر منکر شود فضل او را شود دشمن دهر دلیل و نهارش
که دانست بگزاردن فام احمد مگر تیغ و بازوی خنجر گزارش
علی آنکه چون مور شد عمرو و عنتر ز بیم قوی نیزهٔ مار سارش
خطیبان همه عاجز اندر خطابش هزبران همه روبه اندر غبارش
همه داده گردن به علم و شجاعت وضیع و شریف و صغارو کبارش
چه گویم کسی را که ابلیس گمره کشیده است از راه یک سو فسارش؟
بگویم چو گوید «چهارند یاران» بیاهنجم از مغز تیره بخارش
چهار است ارکان عالم ولیکن یکی برتر و بهتر است از چهارش
چهار است فصل جهان نیز ولیکن بر آن هرسه پیداست فضل بهارش
دهد راز دل عاقلی جز به مردم اگر چند نزدیک باشد حمارش؟
هگرز آشنائی بود همچو خویشی که پیوسته زو شد نبی را تبارش؟
علی بود مردم که او خفت آن شب به جای نبی بر فراش و دثارش
همه علم امت به تایید ایزد یکی قطرهٔ خرد بود از بحارش
گر از جور دنیا همی رست خواهی نیابی مرادت جز اندر جوارش
من آزاد آزاد گردان اویم که بنده است چون من هزاران هزارش
یکی یادگار است ازو بس مبارک منت ره نمایم سوی یادگارش
فلک چاکر مکنت بیکرانش خرد بندهٔ خاطر هوشیارش
درختی است عالی پر از بار حکمت که به اندیشه بایدت خوردن ثمارش
اگر پند حجت شنودی بدو شو بخور نوش خور میوهٔ خوش گوارش
مترس از محالات و دشنام دشمن که پر ژاژ باشد همیشه تغارش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تصویرسازی‌های بدیع و دل‌انگیز از فصل بهار و شکوفایی طبیعت آغاز می‌شود تا زمینه‌ای برای بیانِ اندیشه‌های فلسفی و اخلاقی شاعر فراهم آید. ناصرخسرو با نگاهی تیزبین، زیبایی‌های ظاهری جهان را همچون سرابی فریبنده می‌بیند که هرچند چشم‌نواز است، اما سرانجامی جز اندوه و فریب برای انسانِ غافل ندارد.

شاعر در ادامه، با بیانی انتقادی و وعظ‌گونه، خواننده را از دام‌های دنیا، مستی و نادانی برحذر می‌دارد و برتریِ مسیرِ حقیقت و دین را بر لذت‌های زودگذر مادی تأکید می‌کند. در نهایت، اشعار به ستایشِ استواریِ دین و پناه بردن به ولایت می‌انجامد و این دژِ محکم را تنها راه نجات از فتنه‌های روزگار برمی‌شمارد.

معنای روان

جهان را دگرگونه شد کارو بارش برو مهربان گشت صورت نگارش

اوضاع و احوال جهان تغییر کرده و به شکلی نو درآمده است و چهره‌ی نگارگریِ آن، به سوی ما مهربان و زیبا شده است.

نکته ادبی: کار و بارش به معنای اوضاع و احوال جهان است.

به دیبا بپوشید نوروز رویش به لولو بشست ابر گرد از عذارش

نوروز، چهره طبیعت را با پارچه‌ای از دیبای نفیس پوشانده و ابر، با قطرات باران همچون مروارید، گرد و غبار را از چهره گل‌ها شسته است.

نکته ادبی: دیبا پارچه ابریشمی گران‌بهاست.

به نیسان همی قرطهٔ سبز پوشد درختی که آبان برون کرد ازارش

درختی که در ماه آبان (پاییز) لخت و عریان شده بود، حالا در ماه نیسان (بهار) پیراهنی سبز بر تن می‌کند.

نکته ادبی: قرطه به معنی پیراهن است.

گهی در بارد گهی عذر خواهد همان ابر بدخوی کافور بارش

این ابرِ بدخو گاهی می‌بارد و گاهی پشیمان می‌شود؛ همان ابری که گاهی تگرگ (کافور) بر سر ما می‌ریزد.

نکته ادبی: کافور به دلیل سفیدی، استعاره از تگرگ است.

که کرد این کرامت همان بوستان را که بهمن همی داشتی زارو خوارش؟

چه کسی این همه کرامت و بخشش را به این باغی ارزانی داشت که در ماه بهمن، خوار و زار و عریان بود؟

نکته ادبی: بهمن نماد زمستان و سرمای سخت است.

پر از حلقه شد زلفک مشک بیدش پر از در شهوار شد گوشوارش

زلفک‌های شاخه‌های بید پر از حلقه و پیچ‌ و تاب شده و شکوفه‌هایش مانند گوشواره‌های مروارید ارزشمند گشته‌اند.

نکته ادبی: مشک‌بید استعاره از شاخه‌های لطیف درخت است.

به صحرا بگسترد نیسان بساطی که یاقوت پود است و پیروزه تارش

در ماه نیسان، طبیعت بساطی در صحرا پهن کرده که گویی پودش از یاقوت و تارهایش از فیروزه است.

نکته ادبی: اشاره به رنگ گل‌های سرخ (یاقوت) و سبزه (فیروزه).

گر ارتنگ خواهی به بستان نگه کن که پر نقش چین شد میان و کنارش

اگر خواهان تماشای نقاشی‌های ارتنگ (کتاب مانی) هستی، به باغ نگاه کن که میانه و کنارش پر از نقش‌ و نگارهای چینی است.

نکته ادبی: ارتنگ کتاب مصور مانی پیامبر است که مظهر زیبایی است.

درم خواهی از گلبانش گذر کن وشی بایدت مگذر از جویبارش

اگر سکه و درم می‌خواهی از گل‌هایش بگذر و اگر پارچه‌های قیمتی می‌خواهی، از کنار جویبارش رد نشو.

نکته ادبی: وشی نوعی پارچه منقش و گرانبهاست.

چرا گر موحد نگشته است گلبن چنین در بهشت است هال و قرارش

چرا گل‌بوته‌ها با اینکه مؤمن و خداشناس نیستند، در بهشتِ طبیعت این‌گونه قرار و آرامش دارند؟

نکته ادبی: پرسش شاعر از روی شگفتی در خلقت است.

وگر آتش است اندر ابر بهاری چرا آب ناب است بر ما شرارش؟

و اگر در ابر بهاری آتشِ صاعقه پنهان است، چرا وقتی می‌بارد، آبِ خالص بر سر ما می‌ریزد؟

نکته ادبی: اشاره به تضادِ نهفته در ابر (آب و آتش).

شکم پر ز لولوی شهوار دارد مشو غره خیره به روی چو قارش

شکم ابر پر از مرواریدهای گران‌بهاست، اما فریب ظاهرِ سفیدش را نخور که مانند قارچ سمی است.

نکته ادبی: قارچ به دلیل ظاهر زیبا و باطنِ گاه سمی استعاره شده است.

نگه کن بدین کاروان هوائی که کافور و در است یکرویه بارش

به این کاروانِ آسمانی نگاه کن که بارشِ یکدستش مروارید و تگرگ است.

نکته ادبی: کاروان هوایی استعاره از ابرهای باران‌زا است.

سوی بوستانش فرستاده دریا به دست صبا داده گردون مهارش

دریا این بارِ گران را به سوی باغ فرستاده و آسمان، بادِ صبا را مأمورِ راندنِ این کاروان کرده است.

نکته ادبی: مهار به دست گرفتن کنایه از هدایت کردن است.

که دیده است هرگز چنین کاروانی که جز قطره باری ندارد قطارش؟

چه کسی تا به حال کاروانی دیده که بارِ قطارِ شترانش چیزی جز قطره‌های آب نباشد؟

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه از حرکت ابرها.

به سال نو ایدون شد این سال خورده که برخاست از هر سوی خواستارش

این سالِ کهنه با رسیدنِ بهار، دوباره جوان شده و هر کسی که طالبش بود، دوباره به سوی آن برخاسته است.

نکته ادبی: سالِ خورده کنایه از سالِ پیر و کهن است.

چو حورا که آراست این پیرزن را؟ همان کس که آراست پیرار و پارش

چه کسی این پیرزنِ دهر را مانند حوری آراسته است؟ همان کسی که پارسال و پیرارسال او را آرایش کرده بود.

نکته ادبی: دنیا به پیرزنی حیله‌گر تشبیه شده است.

کناره کند زو خردمند مردم نگیرد مگر جاهل اندر کنارش

انسان عاقل از این دنیا دوری می‌کند و تنها نادان است که به آن دل می‌بندد و در کنارش جای می‌گیرد.

نکته ادبی: کناره گرفتن کنایه از زهد و دوری از دنیاست.

دروغ است گفتارهاش، ای برادر به هرچه ت بگوید مدار استوارش

ای برادر، وعده‌های دنیا دروغین است؛ به هر چیزی که به تو می‌گوید اعتماد نکن.

نکته ادبی: مدار استوار یعنی تکیه نکردن و اعتماد نداشتن.

فریبنده گیتی شکارت نگیرد جز آنگه که گوئی «گرفتم شکارش»

دنیا تو را شکار نمی‌کند مگر در لحظه‌ای که با غرور گمان کنی تو آن را شکار کرده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به مکرِ دنیا که انسان را به غفلت می‌اندازد.

به جنگ من آمد زمانه، نبینی سرو روی پر گردم از کارزارش

آیا نمی‌بینی که روزگار به جنگ من آمده و سر و رویم از غبار این نبرد پر شده است؟

نکته ادبی: گردِ کارزار استعاره از سختی‌های زندگی است.

چو دود است بی هیچ خیر آتش او چو بید است بی هیچ بر میوه دارش

آتشِ دنیا مثل دود است که هیچ گرمای خیری ندارد و درختش مانند بید است که هیچ میوه‌ای نمی‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌فایده بودنِ دنیا.

به خرما بنی ماند از دور لیکن به نسیه است خرما و نقد است خارش

دنیا از دور شبیه درخت خرماست، اما خرماهایش نسیه و دور از دسترس است و خارهایش نقد و در دسترس است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه دنیا سختی‌اش ملموس و بهره‌اش خیالی است.

نخرد بجز غمر خارش به خرما ازین است با عاقلان خارخارش

جز نادانِ بی‌خرد، کسی خارِ دنیا را به جای خرمای آن نمی‌خرد؛ به همین دلیل است که خردمندان با آن درگیری دارند.

نکته ادبی: خارخار به معنای وسوسه و درگیری درونی است.

پر از عیب مردم ندارد گرامی کسی را که دانست عیب و عوارش

کسی که عیب‌های دنیا را بشناسد، دنیا او را گرامی نمی‌دارد و به او اعتنایی ندارد.

نکته ادبی: عوار به معنای عیب‌ها و نقص‌هاست.

بسوزد، بدوزد، دل و دست دانا، به بی خیر خارش، به بی نور نارش

دنیا دل و دستِ دانا را می‌سوزاند و بدوزد، با خارِ بی‌فایده و آتشِ بی‌نورش.

نکته ادبی: تضاد در تعابیر (بی‌خیرِ خار و بی‌نورِ نار).

سوی دهر پر عیب من خوار ازانم که او سوی من نیز خوار است بارش

من در پیشگاهِ این دنیا خوار هستم، چرا که دنیا نیز در نظر من خوار و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: رابطه متقابل خوار بودن در نظر یکدیگر.

به دین یافته است این جهان پایداری اگر دین نباشد برآید دمارش

این جهان با دین پایداری می‌کند و اگر دین نباشد، ریشه و بنیانش از هم می‌پاشد.

نکته ادبی: دمار به معنای هلاکت و ریشه است.

چو من از پس دین دویدم بباید دویدن پس من به ناچار و چارش

حالا که من به دنبالِ دین رفته‌ام، ناچارم که با تمام توان در این راه بدوم.

نکته ادبی: چار و ناچار یعنی با اختیار و اجبار.

چو من مرد دینم همی مرد دنیا نه آید به کارم نه آیم به کارش

چون من مردِ دین هستم، مردِ دنیا (دنیاداران) نه به کارِ من می‌آید و نه من به کارِ او می‌آیم.

نکته ادبی: کنایه از عدم تفاهم میان اهل دین و اهل دنیا.

نبیند زمن لاجرم جز که خواری نه دنیا نه فرزند زنهار خوارش

بنابراین، دنیا و فرزندانِ ذلیلِ آن، چیزی جز خواری به من نشان نمی‌دهند.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و پناه است.

کسی را که رود و می انده گسارد بود شعر من هرگز انده گسارش؟

آیا شعرِ من می‌تواند غمِ کسی را که همیشه در حالِ میخوارگی است، درمان کند؟

نکته ادبی: انده‌گسار به معنی غم‌خوار و زداینده غم است.

تو،ای بی خرد، گر خود از جهل مستی چه بایدت پس خمر و رنج خمارش؟

ای نادان، اگر خودت از سرِ جهل مست هستی، دیگر چرا دنبالِ مستیِ شراب و رنجِ خماری آن می‌روی؟

نکته ادبی: خمر به معنای شراب است.

نبید است و نادانی اصل بلائی که مرد مهندس نداند شمارش

شراب و نادانی ریشه همه بلاها هستند، به‌طوری که حتی انسانِ خردمند هم نمی‌تواند حسابِ بدی‌هایش را نگه دارد.

نکته ادبی: نبید به معنای شراب است.

یکی مرکب است، ای پسر، جهل بدخوی که بر شر یازد همیشه سوارش

ای پسر، جهل مرکبی بدخوی است که سوارش همیشه به سمت شر و بدی حرکت می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه جهل به مرکب چموش.

یکی بدنهال است خمر، ای برادر که برگش همه ننگ و، عار است بارش

ای برادر، شراب درختی با نهادِ بد است که برگش ننگ است و میوه‌اش عار و ننگ است.

نکته ادبی: بدنهال به معنای ذات و نهاد بد است.

نیارم که یارم بود جاهل ایرا کرا جهل یار است یار است مارش

نمی‌توانم نادانی را به دوستی بگیرم، زیرا کسی که نادانی را یارِ خود بداند، در واقع مار را یار خود کرده است.

نکته ادبی: هشدار نسبت به خطرِ جهل.

نگر گرد میخواره هرگز نگردی که گرد دروغ است یکسر مدارش

ببین که هرگز گردِ میخواره نگردی، زیرا تمامِ رفتار و کردارش بر پایه دروغ است.

نکته ادبی: مدار به معنای محور و مرکز است.

چو دیوانه میخواره هرچه ت بگوید نه بر بد نه بر نیک باور مدارش

هرچه یک میخوارهِ دیوانه به تو می‌گوید، نه به بد بودن و نه به خوب بودنش باور نکن.

نکته ادبی: توصیه به شک در کلام مست‌ومخمور.

به خواب اندرون است میخواره لیکن سرانجام آگه کند روزگارش

میخواره گویی در خواب است، اما سرانجام روزگار او را بیدار و آگاه خواهد کرد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به بیداریِ تلخِ پس از غفلت.

کسی را که فردا بگریند زارش چگونه کند شادمان لاله زارش؟

کسی که فردا (در قیامت) دیگران با زاری برایش گریه می‌کنند، چگونه لاله زارِ دنیا می‌تواند او را شاد کند؟

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری لذت و تلخی پایان کار.

جهان دشمنی کینه دار است بر تو نباید که بفریبدت آشکارش

جهان دشمنی است که با تو کینه دارد، مواظب باش که ظاهرِ آراسته‌اش تو را نفریبد.

نکته ادبی: هشدارِ صریح نسبت به ماهیتِ دنیا.

من آگاه گشته ستم از غدر و غورش چگونه بوم زین سپس یار غارش

من از مکر و ژرفایِ دشمنیِ دنیا آگاه شده‌ام، پس چگونه می‌توانم دوباره یار و یاورش باشم؟

نکته ادبی: غدر به معنای خیانت و مکر است.

نه ام یار دنیا به دین است پشتم که سخت و بلند است و محکم حصارش

من یارِ دنیا نیستم، تکیه‌گاهم دین است که حصار و قلعه‌ای بسیار محکم و بلند دارد.

نکته ادبی: تضاد میان تکیه بر دنیا و تکیه بر دین.

در این حصار از جهان کیست؟ آن کس که بگداخت کفر از تف ذوالفقارش

در این قلعه و حصارِ دین چه کسی جای دارد؟ کسی که با حرارتِ شمشیرِ ذوالفقارش، کفر را ذوب کرده است.

نکته ادبی: اشاره به امام علی (ع).

هزبری که سرهای شیران جنگی ببوسند خاک قدم بنده وارش

آن شیرِ دلی که سرهای پهلوانانِ جنگجو، بنده وار خاکِ قدم‌هایش را می‌بوسند.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر است.

به مردی چو خورشید معروف ازان شد که صمصام دادش عطا کردگارش

او به دلیلِ شجاعتی مانند خورشید مشهور شد، چون پروردگارِ عالم، شمشیرِ ذوالفقار را به او عطا کرد.

نکته ادبی: صمصام نام شمشیر معروف است.

به زنهار یزدان درون جای یابی اگرجای جوئی تو در زینهارش

اگر در پناهِ خدا جای بجویی، تنها در سایه دین و زنهارِ او آرامش خواهی یافت.

نکته ادبی: زنهار به معنی پناه و امان است.

اگر دهر منکر شود فضل او را شود دشمن دهر دلیل و نهارش

اگر روزگار فضل و برتریِ او (امام علی) را انکار کند، روزگارِ خودش دشمنِ دلیل و راهنمایِ خویش خواهد شد.

نکته ادبی: تاکید بر حقانیتِ مطلقِ امام.

که دانست بگزاردن فام احمد مگر تیغ و بازوی خنجر گزارش

چه کسی جز بازویِ توانا و شمشیرِ ذوالفقارِ او توانست حقِ دینِ احمد (پیامبر) را ادا کند؟

نکته ادبی: اشاره به نقشِ حضرت علی در تثبیت اسلام.

علی آنکه چون مور شد عمرو و عنتر ز بیم قوی نیزهٔ مار سارش

علی (ع) همان کسی است که جنگاوران بزرگی مانند عمرو بن عبدود و عنتره را در برابر ابهت و قدرتِ نیزه‌یِ مارسان و زهرآگین خود، به اندازه مورچه‌ای ناتوان و بی‌مقدار کرد.

نکته ادبی: مارسار (مارسان) استعاره از تیز، کشنده و لغزنده بودنِ نیزه است. تشبیه قهرمانان عرب به مور، نشان‌دهنده حقارت آنان در برابر قدرتِ علی (ع) است.

خطیبان همه عاجز اندر خطابش هزبران همه روبه اندر غبارش

زبان تمام سخنوران در برابر شکوهِ کلام و قدرتِ استدلال او بسته است و شیرانِ بیشه‌یِ شجاعت، در غبارِ نبردِ او همچون روباهی ضعیف می‌نمایند.

نکته ادبی: هزبر (شیر) استعاره از جنگجویان شجاع است. تضاد شیر و روباه برای نشان دادنِ شکست‌ناپذیری امام است.

همه داده گردن به علم و شجاعت وضیع و شریف و صغارو کبارش

تمام انسان‌ها، چه فرودست و چه شریف، چه خردسال و چه بزرگسال، در برابر دانش و شجاعتِ او سرِ تسلیم فرود آورده‌اند.

نکته ادبی: وضیع (پست/فرودست) و شریف (بزرگ‌زاده) تضادی است که شمولِ پذیرشِ عمومیِ عظمتِ امام را نشان می‌دهد.

چه گویم کسی را که ابلیس گمره کشیده است از راه یک سو فسارش؟

من چگونه می‌توانم کسی را توصیف کنم که ابلیسِ گمراه، از ترسِ او راهش را کج می‌کند و از او دوری می‌جوید؟

نکته ادبی: فسار به معنای افسار و استعاره از راه و مسیر است. کنایه از اینکه قدرت و ایمانِ علی (ع) چنان است که شیطان نیز از او هراسان است.

بگویم چو گوید «چهارند یاران» بیاهنجم از مغز تیره بخارش

اگر کسی بگوید که «چهار تن، یارانِ [برابر] هستند»، من [با استدلالِ خود] بخارِ توهماتِ فاسد را از مغز تیره‌یِ او بیرون می‌کشم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده فضای جدلی و کلامیِ شعر است و اشاره به نقدِ اندیشه‌های کلامی رقیب دارد.

چهار است ارکان عالم ولیکن یکی برتر و بهتر است از چهارش

اگرچه جهان دارای چهار رکن [آتش، آب، باد، خاک] است، اما یکی از آن‌ها [عنصری برتر] وجود دارد که از آن چهارتا فراتر و بهتر است.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ وجودیِ امام بر کلِ ساختارِ هستی.

چهار است فصل جهان نیز ولیکن بر آن هرسه پیداست فضل بهارش

سال نیز چهار فصل دارد، اما فضیلت و برتریِ فصلِ بهار بر آن سه فصل دیگر، برای همه آشکار و نمایان است.

نکته ادبی: تمثیلی برای تبیینِ مفهومِ «افضلیت»؛ همان‌طور که بهار فصلِ زایش است، علی (ع) نیز زاینده‌یِ حقیقت است.

دهد راز دل عاقلی جز به مردم اگر چند نزدیک باشد حمارش؟

انسانِ خردمند رازِ دلش را به کسی جز هم‌جنسِ خود (انسانِ والا) نمی‌گوید؛ مگر می‌شود راز را به حیوانی مانند خر گفت؟

نکته ادبی: مردم در اینجا ایهام دارد: ۱. انسان (در مقابل حیوان) ۲. مردمک چشم (عزیزترین بخش). شاعر خود را از خردمندان می‌داند و علی (ع) را همان انسانِ راستین.

هگرز آشنائی بود همچو خویشی که پیوسته زو شد نبی را تبارش؟

آیا هرگز کسی [در پیوند و نسبت] مانندِ خویشاوندی یافت می‌شود که پیوسته [و از آغاز] تبارِ پیامبر از وجودِ او استمرار یافته باشد؟

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ یگانه‌یِ نسبی و معنوی امام علی (ع) نسبت به پیامبر (ص).

علی بود مردم که او خفت آن شب به جای نبی بر فراش و دثارش

آن «مردِ» راستین که در آن شبِ پرخطر [لیلة‌المبیت] به جای پیامبر در بستر خوابید و جان‌نثاری کرد، علی (ع) بود.

نکته ادبی: دثار به معنای جامه یا پوششی است که هنگام خواب بر خود می‌کشند. تاکید بر کلمه «مردم» به معنای انسانِ کامل.

همه علم امت به تایید ایزد یکی قطرهٔ خرد بود از بحارش

تمامِ دانشِ امت، به تایید و خواستِ خداوند، در برابرِ اقیانوسِ بی‌کرانِ دانشِ او، تنها قطره‌ای ناچیز است.

نکته ادبی: تلمیح به حدیث مشهور «انا مدینة العلم...».

گر از جور دنیا همی رست خواهی نیابی مرادت جز اندر جوارش

اگر می‌خواهی از ستمِ روزگار رهایی یابی، به هدف و مقصود خود نمی‌رسی مگر اینکه در پناه و جوارِ او قرار بگیری.

نکته ادبی: جوار به معنای همسایگی و پناهگاه است.

من آزاد آزاد گردان اویم که بنده است چون من هزاران هزارش

من از تهِ دل بنده و آزاده‌یِ درگاهِ او هستم؛ چرا که هزاران هزار نفر مانندِ من، بنده‌یِ او هستند.

نکته ادبی: پارادوکسِ «آزاده بنده بودن»؛ یعنی با اختیارِ کامل و از سرِ آگاهی، بندگیِ او را پذیرفته‌ام.

یکی یادگار است ازو بس مبارک منت ره نمایم سوی یادگارش

او یادگاری بسیار مبارک و ارزشمند از خود به جای گذاشته است که من اکنون راهِ رسیدن به آن یادگار را به تو نشان می‌دهم.

نکته ادبی: اشاره به حکمت و میراثِ معنوی امام.

فلک چاکر مکنت بیکرانش خرد بندهٔ خاطر هوشیارش

چرخِ فلک چاکرِ قدرتِ بی‌کرانِ اوست و عقل و خرد، بنده‌یِ فکرِ هوشیار و دقیقِ اوست.

نکته ادبی: تشخیصِ فلک و خرد و دادنِ نقشِ خدمتگزاری به آن‌ها برای نشان دادنِ عظمتِ امام.

درختی است عالی پر از بار حکمت که به اندیشه بایدت خوردن ثمارش

او درختی بلندمرتبه و پربار از حکمت است که برای بهره‌مندی از میوه‌های آن، باید با تفکر و اندیشیدن به سراغش رفت.

نکته ادبی: تشبیه امام به درختِ میوه که میوه‌هایش همان حکمت است و رسیدن به آن نیازمندِ تلاشِ ذهنی است.

اگر پند حجت شنودی بدو شو بخور نوش خور میوهٔ خوش گوارش

اگر اندرزِ این «حجت» [شاعر] را شنیدی، به سوی او برو و از میوه‌یِ خوش‌گوارِ حکمتش تناول کن.

نکته ادبی: حجت لقبِ ناصرخسرو است. شاعر خود را راهنمای رسیدن به آن حقیقتِ والا می‌داند.

مترس از محالات و دشنام دشمن که پر ژاژ باشد همیشه تغارش

از غیرممکن‌ها و دشنام‌های دشمنان نهراس؛ چرا که ظرفِ وجودِ آن‌ها همیشه پر از حرف‌های بیهوده و یاوه است.

نکته ادبی: تغار (ظرف سفالی بزرگ) استعاره از دهان یا ذهنِ دشمنان است که جز یاوه چیزی در آن نیست.