دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۷

ناصرخسرو
گردش این گنبد و مکر و دهاش گرد بر آرد همی از اولیاش
کینه نجوید مگر از دوستان برچه نهادی تو الهی بناش؟
گرچه جفا دارد با عاقلان زشت نگویند ز بهر تراش
هر که مرو را کند این دردمند کرد نداند به جهان کس داوش
سخت دو روی است ندانم همی دشمنش از دوست نه روی از قفاش
گر به من از دهر جفائی رسد نیز رسیده است بدو خود جفاش
هر که جفا جوید بر خویشتن چشم که دارد مگر ابله وفاش؟
این همه آرایش باغ بهار بینی وین زیب و جمال و بهاش
وین که چو گل روی بشوید به شب مشک دمد بر رخ شسته صباش
وین که بگرداند هزمان همی بلبل نو نو به شگفتی نواش
وین که همی ابر به مشک و گلاب هر شب و هر روز بشوید لقاش
وین که همی بر کتف شاخ گل باد بیفشاند رومی قباش
وین که چو آهو بخرامد به دشت سنبل تر است و بنفشه چراش
وین که به جوی اندر از عکس گل سرخ عقیق است تو گوئی حصاش
دیدهٔ نرگس چو شود تیره ابر لولوی شهوار کشد توتیاش
وین که اگر باد به گل بروزد عنبر پاشد به هوا بر هباش
دیر نپاید که کند گشت چرخ این همه را یکسره ناچیز و لاش
از کتف گلبن سوری به قهر باد خزانی برباید رداش
وآنچه که بنواختش اردیبهشت عرضه کند آذر و دی بر بلاش
تیره شود صورت پرنور او کند شود کار روان و رواش
گرچه چو تیر است کنون پشت شاخ باز کند مهر ضعیف و دوتاش
هرچه کنون هست زمرد مثال باز نداند خرد از کهرباش
سیرت این چرخ چنین یافتم بایدمان کرد بر این ره رهاش
نیش زمانه چو بر آشفته شد خوار شود همچو عدو آشناش
قد تو گرچند چو تیر است راست زود کند گشت زمان چون حناش
گر بگمانی تو ز بدهای او قامت چون نون منت بس گواش
ژرف به من بنگر و بر خوان زمن نسخت زرق و حیل و کینه هاش
مرکب من بود زمان پیش ازین کرد ندانست ز من کس جداش
گشته شب و روز به درگاه من خشندیم آب و مرادم گیاش
جز به هوای دل من تاختن شاد و سرافراز نبودی هواش
تا به مرادم زنخش نرم بود پاک صواب است تو گفتی خطاش
واکنون چون کار به آخر رسید سوی من آورد عنان عناش
هرچه به آغازی بوده شود طمع مدار، ای پسر، اندر بقاش
گشتن آن چرخ پس، ای هوشمند نیک دلیل است تو را بر فناش
زیر یکی فرش وشی گسترد باز بدزدد ز یکی بوریاش
هیچ شنودی که به آل رسول رنج و بلا چند رسید از دهاش؟
دفتر پیش آر، بخوان حال آنک شهره ازو شد به جهان کربلاش
تشنه کشته شد و نگرفت دست حرمت و فضل و شرف مصطفاش
وان کس کو کشت مر آن شمع را باز فرو خورد همین اژدهاش
غافل کی بود خداوند ازانک رفت در این سبز و بلند آسیاش؟
لیکن نشتابد در کارهاش زانکه نه این است سزای جزاش
چون به نهایت برسد کار خلق خود برسد باز به هر کس سزاش
گرچه دراز است مراین را زمان ثابت کرده است خرد منتهاش
رفته برین است نهاد جهان دیگر نکنند ز بهر مراش
چون و چرا بیش نداند جز آنک بر نرسد خلق به چون و چراش
دهر همی گوید ک «ای مردمان رفتنیم من» به زبان شماش
طاعت دارید رسولانش را تکیه مدارید چنین بر قضاش
عقل عطائی است شما را ازو سخت شریف است و بزرگ این عطاش
آنکه چنین داند دادن عطا هیچ قیاسی نپذیرد سخاش
هرکه رود بر ره خرم بهشت بی شک جز عقل نباشد عصاش
جز که به نیروی عطای خدای گفت نداند به سزا کس ثناش
معذرت حجت مظلوم را رد مکن یارب و بشنو دعاش
ای شده مر طبع تو را بنده شعر طبع تو افزوده جمال و بهاش
شعر شدی گر بشنیدی زشرم شعر تو بر پشت کسائی کساش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تأملی فلسفی و اخلاقی در باب ناپایداری و فریبندگی روزگار است. شاعر با نگاهی تیزبین، چرخ گردون را نه مأمنی برای آسایش، بلکه میدان آزمونی دشوار می‌بیند که هرآنچه را می‌پرورد، سرانجام به دست فراموشی و نیستی می‌سپارد. او با ترسیم چهره‌ای متغیر از طبیعت و جوانی، به عاقبت محتومِ هر زیبا و باشکوهی اشاره می‌کند.

در بخش‌های میانی، شاعر با نگاهی به حوادث تاریخی و مظلومیت خاندان پیامبر (ص)، استدلالی قوی برای اثبات عدمِ عدالتِ ظاهری در این دنیا اقامه می‌کند تا نشان دهد دنیا جایگاه پاداش نهایی نیست. پیام نهایی او، رهایی از بند دلبستگی‌های مادی و پناه بردن به نورِ خرد است؛ چرا که عقل، تنها عصای مطمئن برای پیمودن مسیرِ دشوارِ زندگی و رسیدن به رستگاری و کمال است.

معنای روان

گردش این گنبد و مکر و دهاش گرد بر آرد همی از اولیاش

چرخش این آسمان و حیله‌گری‌ها و مکرش، حتی اولیای خدا را هم از هستی ساقط می‌کند و به خاک می‌نشاند.

نکته ادبی: دها به معنای زیرکی و مکر است. گرد برآوردن کنایه از نابود کردن است.

کینه نجوید مگر از دوستان برچه نهادی تو الهی بناش؟

این روزگار کینه‌توز، با کسی جز دوستان و نیکان دشمنی نمی‌کند؛ ای خدایا، این بنا را بر چه اساس و تقدیری پی‌ریزی کردی؟

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ جفای روزگار به نیکان.

گرچه جفا دارد با عاقلان زشت نگویند ز بهر تراش

اگرچه روزگار با خردمندان سرِ ناسازگاری دارد، اما آن‌ها به دلیل ساختار و ماهیت وجودی‌اش، او را زشت و بد نمی‌خوانند.

نکته ادبی: تراش به معنای سرشت و ساختار است.

هر که مرو را کند این دردمند کرد نداند به جهان کس داوش

هر کس که از دست این آسمان دردمند شود، هیچ‌کس در جهان نمی‌تواند درمان و داروی درد او باشد.

نکته ادبی: داوش به معنای دارو و درمان است.

سخت دو روی است ندانم همی دشمنش از دوست نه روی از قفاش

این چرخِ سست‌بنیاد، بسیار دورو است؛ چنان‌که نمی‌توانم تشخیص دهم دشمنش کیست و دوستش کدام است.

نکته ادبی: اشاره به نفاق و بی‌ثباتی ذاتی دنیا.

گر به من از دهر جفائی رسد نیز رسیده است بدو خود جفاش

اگر از روزگار جفایی به من برسد، جای تعجب نیست؛ چرا که او با دیگران نیز همین‌گونه جفا کرده است.

نکته ادبی: اشاره به عمومیتِ بلاهای روزگار.

هر که جفا جوید بر خویشتن چشم که دارد مگر ابله وفاش؟

هر که بر خویشتن ستم روا می‌دارد، انسان ابلهی است اگر انتظار وفاداری از دنیا داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ وفایِ دنیا.

این همه آرایش باغ بهار بینی وین زیب و جمال و بهاش

این همه آرایش و زیبایی و جلوه‌ای که در باغِ بهاری می‌بینی، شکوهِ ظاهریِ آن است.

نکته ادبی: اشاره به مظاهر فریبنده بهار.

وین که چو گل روی بشوید به شب مشک دمد بر رخ شسته صباش

و این گلی که شبانگاه صورتش را می‌شوید، نسیمِ سحرگاهی (صبا) عطر مشک را بر چهره‌ی تر و تازه‌اش می‌پاشد.

نکته ادبی: هباش/صباش در اینجا به معنای نسیمِ حاملِ عطر است.

وین که بگرداند هزمان همی بلبل نو نو به شگفتی نواش

و این بلبلی که مدام با نوایی تازه و شگفت‌انگیز در باغ می‌گردد و می‌خواند.

نکته ادبی: هزمان به معنای هر لحظه است.

وین که همی ابر به مشک و گلاب هر شب و هر روز بشوید لقاش

و این ابری که هر روز و شب با قطرات باران که مانند گلاب و مشک است، چهره‌ی گل‌ها را شست‌وشو می‌دهد.

نکته ادبی: لقاش به معنای چهره‌اش (گل‌ها) است.

وین که همی بر کتف شاخ گل باد بیفشاند رومی قباش

و این نسیمی که بر شاخه‌های گل می‌وزد و قبای رومی و رنگارنگِ گلبرگ‌ها را به حرکت درمی‌آورد.

نکته ادبی: استعاره از حرکتِ گلبرگ‌ها در باد.

وین که چو آهو بخرامد به دشت سنبل تر است و بنفشه چراش

و این گل که مانند آهو در دشت می‌خرامد، گیاهانِ خوشبویی مثل سنبل و بنفشه، چراگاه او هستند.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی گل به آهو.

وین که به جوی اندر از عکس گل سرخ عقیق است تو گوئی حصاش

و این جوی آبی که تصویر گل در آن می‌افتد، به طوری که انگار سنگ‌ریزه‌های کفِ جوی، عقیق سرخ هستند.

نکته ادبی: حصاش به معنای سنگ‌ریزه‌هایش است.

دیدهٔ نرگس چو شود تیره ابر لولوی شهوار کشد توتیاش

وقتی ابر تیره بر دیده (گل) نرگس سایه می‌اندازد، قطرات باران مانند مرواریدِ گرانبها، سرمه‌ی چشمش می‌شوند.

نکته ادبی: توتیا در قدیم برای تقویت چشم استفاده می‌شد.

وین که اگر باد به گل بروزد عنبر پاشد به هوا بر هباش

و این که اگر باد به گل‌ها بوزد، ذرات گلبرگ‌ها را مانند عنبر در هوا پخش می‌کند.

نکته ادبی: هباش به معنای ذرات پراکنده است.

دیر نپاید که کند گشت چرخ این همه را یکسره ناچیز و لاش

اما دیری نمی‌پاید که چرخشِ روزگار، همه این زیبایی‌ها را به سرعت از بین می‌برد و پوچ و بی‌ارزش می‌کند.

نکته ادبی: لاش کنایه از هیچ و پوچ است.

از کتف گلبن سوری به قهر باد خزانی برباید رداش

بادِ خزان، ردا و پوششِ گلبرگ‌ها را با خشم از دوشِ شاخه‌ی گلِ سرخ می‌رباید.

نکته ادبی: تشبیه گل به انسانی که لباسش ربوده می‌شود.

وآنچه که بنواختش اردیبهشت عرضه کند آذر و دی بر بلاش

آنچه را که در فصل اردیبهشت زیبا شده بود، فصل آذر و دی به بدترین شکلِ ممکن دگرگون می‌کند.

نکته ادبی: بلاش در اینجا به معنای نابودی و بی‌ارزشی است.

تیره شود صورت پرنور او کند شود کار روان و رواش

صورتِ درخشانِ طبیعت تیره می‌شود و کارِ رونق و شادابی‌اش به سردی و رکود می‌گراید.

نکته ادبی: تضاد میانِ طراوت بهار و پژمردگی زمستان.

گرچه چو تیر است کنون پشت شاخ باز کند مهر ضعیف و دوتاش

اگرچه اکنون پشتِ شاخه‌ها مثل تیر راست و استوار است، اما فصلِ خزان، آن را ضعیف و خمیده می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه شاخه‌ی جوان به تیر.

هرچه کنون هست زمرد مثال باز نداند خرد از کهرباش

آنچه اکنون مانند زمرد سبز و درخشان است، به زودی چنان پژمرده می‌شود که خرد آن را از سنگِ بی‌ارزش تشخیص نمی‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به کهربا به عنوان چیزی که در برابرِ زمرد ارزشِ کمتری دارد.

سیرت این چرخ چنین یافتم بایدمان کرد بر این ره رهاش

من روشِ کارِ این چرخِ گردون را چنین یافتم؛ پس باید رهایش کرد و به او دل نبست.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ شاعر از مشاهده‌ی طبیعت.

نیش زمانه چو بر آشفته شد خوار شود همچو عدو آشناش

هنگامی که خشمِ روزگار برانگیخته شود، آشنا و دوست نیز در نظرش خوار و بی‌مقدار می‌شود.

نکته ادبی: بی‌وفاییِ مطلقِ دنیا.

قد تو گرچند چو تیر است راست زود کند گشت زمان چون حناش

اگر قدِ تو اکنون مانند تیر راست است، زمانه خیلی زود آن را مانند حنا (خمی که به شاخه حنا می‌دهند) خمیده و شکسته می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه قدِ بلند به تیر.

گر بگمانی تو ز بدهای او قامت چون نون منت بس گواش

اگر به بدی‌های دنیا شک داری، قامتِ خمیده‌ی من (که مانند حرف نون شده است) برای اثباتِ آن کافی است.

نکته ادبی: تشبیه قامت به حرف نون که خمیده است.

ژرف به من بنگر و بر خوان زمن نسخت زرق و حیل و کینه هاش

با دقت به من نگاه کن و نسخه‌ای از فریب‌کاری‌ها، حیله‌ها و کینه‌های روزگار را در من بخوان.

نکته ادبی: زرق به معنای فریب و دورویی است.

مرکب من بود زمان پیش ازین کرد ندانست ز من کس جداش

روزگار پیش از این، مرکبِ راهوارِ من بود و هیچ‌کس نمی‌توانست او را از من جدا کند.

نکته ادبی: استعاره از روزگاری که بخت با شاعر یار بود.

گشته شب و روز به درگاه من خشندیم آب و مرادم گیاش

شب و روز در درگاه من حاضر بود و آرزوهای من مانند گیاه و آبِ او بودند.

نکته ادبی: تصویری از همراهیِ تقدیر با خواسته‌های شاعر.

جز به هوای دل من تاختن شاد و سرافراز نبودی هواش

جز همراهی با دلِ من، هیچ میل و اشتیاقی در روزگار نبود و همواره سرافراز بود.

نکته ادبی: توصیفِ ایامِ خوشِ گذشته.

تا به مرادم زنخش نرم بود پاک صواب است تو گفتی خطاش

تا زمانی که به خواسته‌ی من رفتار می‌کرد، همه‌چیز به نظر درست و نیکو می‌رسید و خطایی در کار نبود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه وقتی دنیا با ماست، همه کارها را صواب می‌بینیم.

واکنون چون کار به آخر رسید سوی من آورد عنان عناش

و اکنون که کار به آخر رسیده، روزگار عنانِ سختی و رنجش را به سوی من کشانده است.

نکته ادبی: عنا به معنای رنج و سختی است.

هرچه به آغازی بوده شود طمع مدار، ای پسر، اندر بقاش

ای پسر، هرچه که در آغاز بوده و هست، طمع نداشته باش که برای همیشه باقی بماند.

نکته ادبی: اندرز به ناپایداری.

گشتن آن چرخ پس، ای هوشمند نیک دلیل است تو را بر فناش

ای انسانِ خردمند، تغییراتِ این چرخِ گردون، بهترین دلیل برای توست که ثابت می‌کند همه‌چیز فانی است.

نکته ادبی: استدلال عقلی بر فناپذیری.

زیر یکی فرش وشی گسترد باز بدزدد ز یکی بوریاش

روزگار ابتدا فرشی فاخر برای کسی می‌گستراند و سپس از او همان بوریا و زیراندازِ ساده‌اش را هم می‌دزدد.

نکته ادبی: اشاره به رسمِ دنیا که ابتدا می‌دهد و سپس می‌ستاند.

هیچ شنودی که به آل رسول رنج و بلا چند رسید از دهاش؟

آیا هیچ شنیده‌ای که به خاندان پیامبر (ص)، چه رنج‌ها و بلاهایی از حیله‌گری‌های این چرخ رسید؟

نکته ادبی: اشاره به مصائب اهل‌بیت.

دفتر پیش آر، بخوان حال آنک شهره ازو شد به جهان کربلاش

دفتر تاریخ را بگشا و حالِ کسی را بخوان (امام حسین) که به واسطه‌ی واقعه‌ی او، نام کربلا در جهان مشهور شد.

نکته ادبی: دعوت به مطالعه‌ی تاریخ.

تشنه کشته شد و نگرفت دست حرمت و فضل و شرف مصطفاش

او تشنه کشته شد و حرمت و شرفِ پیامبر (ص) نتوانست دستِ یاری به سویش دراز کند (و مانع شود).

نکته ادبی: تأکید بر مظلومیتِ شهادت.

وان کس کو کشت مر آن شمع را باز فرو خورد همین اژدهاش

و آن کسی که آن شمعِ هدایت را کشت، خودِ این روزگارِ اژدهاصفت او را در کامِ نیستی فرو برد.

نکته ادبی: اشاره به سزای دنیویِ قاتلانِ اولیاء.

غافل کی بود خداوند ازانک رفت در این سبز و بلند آسیاش؟

آیا خداوندِ این چرخ و فلکِ سبز و بلند، غافل است از آنچه در آن رخ می‌دهد؟

نکته ادبی: طرحِ سوالی کلامی درباره‌ی عدالتِ الهی.

لیکن نشتابد در کارهاش زانکه نه این است سزای جزاش

خداوند در کارهای دنیا شتاب نمی‌کند، زیرا این دنیا جایگاهِ پاداش و کیفرِ نهایی نیست.

نکته ادبی: توضیحِ تأخیرِ مجازات در حکمتِ الهی.

چون به نهایت برسد کار خلق خود برسد باز به هر کس سزاش

هنگامی که کارِ خلایق به پایان رسد و عمرشان سرآید، پاداش و سزای هر کس به او خواهد رسید.

نکته ادبی: اشاره به روزِ جزا.

گرچه دراز است مراین را زمان ثابت کرده است خرد منتهاش

اگرچه زمانِ رسیدنِ به آن پایان، طولانی به نظر می‌رسد، اما خردِ انسان، سرانجامِ آن را ثابت می‌داند.

نکته ادبی: عقل حکم می‌کند که نتیجه‌ی کارها حتمی است.

رفته برین است نهاد جهان دیگر نکنند ز بهر مراش

نهادِ جهان بر این اساس استوار است و دیگر نیازی به چون و چرا کردن در آن نیست.

نکته ادبی: تسلیم در برابر مشیتِ هستی.

چون و چرا بیش نداند جز آنک بر نرسد خلق به چون و چراش

کسی که از چون و چرا کردن فراتر نمی‌رود، به حقیقتِ هستی نمی‌رسد، زیرا حقیقت از این پرسش‌ها بالاتر است.

نکته ادبی: اشاره به محدودیتِ عقلِ جزئی.

دهر همی گوید ک «ای مردمان رفتنیم من» به زبان شماش

دهر و روزگار با زبانِ حال به شما می‌گوید که ای مردم، من هم مانند شما رفتنی و فانی هستم.

نکته ادبی: تشخیصِ (شخصیت‌بخشی) به روزگار.

طاعت دارید رسولانش را تکیه مدارید چنین بر قضاش

از پیامبرانش اطاعت کنید و چنین به تقدیراتِ دنیا تکیه نکنید.

نکته ادبی: دعوت به دین‌داری به جای دلبستگی دنیوی.

عقل عطائی است شما را ازو سخت شریف است و بزرگ این عطاش

عقل، عطیه‌ای است که از سوی خداوند به شما داده شده و این عطیه بسیار بزرگ و ارزشمند است.

نکته ادبی: ارزش‌گذاری بر عقل.

آنکه چنین داند دادن عطا هیچ قیاسی نپذیرد سخاش

کسی که چنین هدیه‌ی بزرگی (عقل) را عطا می‌کند، بخشندگی‌اش قابلِ اندازه‌گیری نیست.

نکته ادبی: توصیفِ جودِ الهی.

هرکه رود بر ره خرم بهشت بی شک جز عقل نباشد عصاش

هر کس که بخواهد در مسیرِ بهشتِ جاویدان گام بردارد، یقیناً عصا و تکیه‌گاهش جز عقل نخواهد بود.

نکته ادبی: عقل به عنوان راهنمای رستگاری.

جز که به نیروی عطای خدای گفت نداند به سزا کس ثناش

هیچ‌کس توانایی آن را ندارد که خداوند را آن‌چنان‌که شایسته است ستایش کند، مگر آنکه خداوند خود به او چنین توفیقی عطا کند و قدرت سخن‌وری را در او به ودیعه بگذارد.

نکته ادبی: واژه «ثناش» صورتِ کوتاه‌شده‌ی «ثنایش» است و «عطا» در اینجا به معنای موهبت و توفیقِ الهی است.

معذرت حجت مظلوم را رد مکن یارب و بشنو دعاش

پروردگارا، عذرخواهی و دلیلِ فردِ ستم‌دیده را نزد خود نادیده مگیر و او را از درگاهت مران و دعای او را به اجابت برسان.

نکته ادبی: «حجت» در اینجا به معنای دلیل و برهانی است که مظلوم برای اثباتِ مظلومیت خود ارائه می‌کند.

ای شده مر طبع تو را بنده شعر طبع تو افزوده جمال و بهاش

ای کسی که شعر در برابر ذوق و طبعِ هنری تو سرِ تعظیم فرود آورده و بنده تو شده است؛ هنر و طبعِ بلندِ تو چنان است که بر زیبایی و اعتبارِ شعر افزوده است.

نکته ادبی: «مر» در اینجا حرفی است برای تأکید. تشبیه شعر به بنده، نشان‌دهنده چیره‌دستیِ مخاطب در خلق آثار ادبی است.

شعر شدی گر بشنیدی زشرم شعر تو بر پشت کسائی کساش

اگر روحِ شعر، سروده‌های تو را می‌شنید، از شرمساریِ ناچیزیِ خود در برابر تو، شعرهای تو را همچون جامه‌ای فاخر بر تن می‌کرد تا به آن تفاخر کند.

نکته ادبی: شاعر از ایهامِ نام «کسایی» (شاعر بزرگ) و «کساء» (به معنای جامه و پوشش) برای خلقِ تصویرِ هنری و اغراق در مدح استفاده کرده است.