دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۵

ناصرخسرو
صعب تر عیب جهان سوی خرد چیست ؟ فناش پیش این عیب سلیم است بلاها و عناش
گر خردمند بقا یافتی از سفله جهان همه عیبش هنرستی سوی دانا به بقاش
فتنه ز آن است برو عامه که از غفلت و جهل سوی او می به بقا ماند ازیرا که فناش
کس جهان را به بقا تهمت بیهوده نکرد که جهان جز به فنا کرد مکافات و جزاش
او همی گوید ما را که بقا نیست مرا سخنش بشنو اگر چند که نرم است آواش
گرچه بسیار دهد شاد نبایدت شدن به عطاهاش که جز عاریتی نیست عطاش
روز پر نور و بها هست ولیکن پس روز شب تیره ببرد پاک همه نور و بهاش
به جوانی که بدادت چو طمع کرد به جانت گرچه خوب است جوانیت گران است بهاش
این جهان آب روان است برو خیره مخسپ آنچه کان بود نخواهد مطلب، مست مباش
ای پسر، چون به جهان بر دل یکتا شودت بنگر در پدر خویش و ببین پشت دوتاش
گر روا گشت بر اوباش جهان زرق جهان تو چو اوباش مرو بر اثر زرق رواش
که حکیمان جهانند درختان خدای دگر این خلق همه خار و خسانند و قماش
با همه خلق گر از عرش سخن گفت خدای تا به طاعت بگزارند سزاوار ثناش
عرش او بود محمد که شنودند ازو سخنش را، دگران هیزم بودند و تراش
عرش پر نور و بلند است به زیرش در شو تا مگر بهره بیابد دلت از نور ضیاش
نیک بندیش که از حرمت این عرش بزرگ بنده گشته است تو را فرخ و پیروز و جماش
مر تو را عرش نمودم به دل پاک ببینش گر نبیندش همی از شغب خویش اوباش
عرش این عرش کسی بود که در حرب، رسول چون همه عاجز گشتند بدو داد لواش
آنکه بیش از دگران بود به شمشیر و به علم وانکه بگزید و وصی کرد نبی بر سر ماش
آنکه معروف بدو شد به جهان روز غدیر وز خداوند ظفر خواست پیمبر به دعاش
آنکه با هر کس منکر شدی از خلق جهان جز که شمشیر نبودی به گه حرب گواش
آنکه با علم و شجاعت چو قوی داد عطاش به رکوع اندر بفزود سوم فضل: سخاش
هر خردمند بداند که بدین وصف، علی است چون رسید این همه اوصاف به گوش شنواش
معدن علم علی بود به تاویل و به تیغ مایهٔ جنگ و بلا بود و جدال و پرخاش
هر که در بند مثل های قران بسته شده است نکند جز که بیان علی از بند رهاش
هر که از علم علی روی بتابد به جفا چون کر و کور بماند بکند جهل سزاش
تیغ و تاویل علی بر سر امت یکسر، ای برادر، قدر حاکم عدل است و قضاش
مایهٔ خوف و رجا را به علی داد خدای تیغ و تاویل علی بود همه خوف و رجاش
گر شما ناصبیان را بجز او هست امام نیستم من سپس آن کس، دادم به شماش
گر شما جز که علی را بخریدید بدو نه عجب زانکه نداند خر بدلاش از ماش
گاو را، گر چه گیا نیست چو لوزینهٔ تر به گوارد به همه حال ز لوزینه گیاش
ای پسر، گر دل و دین را سفها لاش کنند تو چو ایشان مکن و دین و دل خویش ملاش
به خطا غره مشو گرچه جهاندار نکرد مر کسی را که خطا کرد مکافات خطاش
که مکافات به بنده برساند به آخر مر وفا را به وفاهاش و جفا را به جفاش
این جهان، ای پسر، ا زخلق همه عمر چرد جهد آن کن که مگر جان برهانی ز چراش
از چراگاه جهان آن شود، ای خواجه،برون که به تاویل قران بررسد از چون و چراش
دین و دنیا را بنیاد مثل کالبد است علم تاویل بگوید که چگونه است بناش
دو جهان است و تو از هر دو جهان مختصری جان تو اهل معاد است و تنت اهل معاش
تن تو زرق و دغا داند، بسیار بکوش تا به یک سو نکشدت از ره دین زرق و دغاش
جز که زرق تن جاهل سببی دیگر نیست که یمک پیش تگین است و رمک بر در تاش
زرق تن پاک همه باطل و ناچیز شودت که نباید به در تاش و تگین بود فراش
گر بدانی که تنت خادم این جان تو است بت پرستی نکنی جان برهانی ز بلاش
تن همان گوهر بی رتبت خاکی است به اصل گر گلیمی بد یا دیبهٔ رومی است قباش
چون یقینی که همی از تو جدا خواهد ماند زو هم امروز بپرهیز و همی دار جداش
تنت فرزند گیاه است و گیا بچهٔ خاک زین همیشه نبود میل مگر سوی نیاش
تن زمینی است میارایش و بفگن به زمینش جان سمائی است بیاموزش و بر بر به سماش
علت جهل چو مر جان تو را رنجه کند داروی علم خور ایرا که به علم است شفاش
سخن حجت بشنو که مر او را غرضی نیست الا طلب فضل خداوند و رضاش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، بیانی است حکیمانه و اندرزی که در آن شاعر بر ناپایداری و فریبندگی جهان مادی تأکید می‌ورزد. او خواننده را دعوت می‌کند که فریب ظواهرِ گذرای دنیوی را نخورد و به جای دل بستن به این عاریت‌های ناپایدار، در جستجوی حقیقت و معنای باطنی امور باشد؛ چرا که اصلی‌ترین نقص و عیب دنیا، زوال‌پذیری و فنای آن است.

در بخش دوم، کلام به ستایش حضرت علی (ع) می‌گراید که شاعر ایشان را کانون علم، شجاعت و صاحب تأویل می‌داند. از نگاه او، دستیابی به حقیقت هستی و نجات از جهل و ضلالت، تنها در گرو بهره‌گیری از نور علم آن حضرت و درک حقایق دینی است که به واسطه‌ی ایشان بر امت آشکار گشته است.

معنای روان

صعب تر عیب جهان سوی خرد چیست ؟ فناش پیش این عیب سلیم است بلاها و عناش

بزرگترین عیب دنیا در نظر خردمندان، فناپذیر بودن آن است؛ به گونه‌ای که در برابر این عیب بزرگ، تمامی بلاها و سختی‌های آن برای انسان دانا، ناچیز و کوچک است.

نکته ادبی: واژه صعب به معنای سخت و دشوار است. تقابل فنا و بلا در اینجا بر ضعف ذاتی جهان تاکید دارد.

گر خردمند بقا یافتی از سفله جهان همه عیبش هنرستی سوی دانا به بقاش

اگر انسانِ عاقل می‌توانست در این دنیایِ فرومایه و ناچیز، به جاودانگی و بقا برسد، تمامِ عیب‌های آن نزد شخص دانا، هنر و کمال به شمار می‌آمد.

نکته ادبی: سفله به معنای پست و فرومایه است که صفت بارز جهان در نگاه شاعر است.

فتنه ز آن است برو عامه که از غفلت و جهل سوی او می به بقا ماند ازیرا که فناش

فتنه‌انگیزیِ این دنیا برای مردم عامی از این روست که آنان از روی غفلت و نادانی، تصور می‌کنند دنیا ماندنی است، حال آنکه حقیقتِ آن چیزی جز فنا و نابودی نیست.

نکته ادبی: ایهام در واژه بقا و فنا که محور اصلی بحث فلسفی شاعر است.

کس جهان را به بقا تهمت بیهوده نکرد که جهان جز به فنا کرد مکافات و جزاش

هیچ‌کس به ناحق و بیهوده دنیا را به «بقا» متهم نکرد؛ زیرا دنیا در برابر هر کاری، پاداش و جزای آن را با نابودی و فنا باز می‌گرداند.

نکته ادبی: مکافات در اینجا به معنایِ باز پس دادنِ عمل است.

او همی گوید ما را که بقا نیست مرا سخنش بشنو اگر چند که نرم است آواش

دنیا خود به ما می‌گوید که بقا و ماندگاری ندارد؛ سخنش را بشنو، اگرچه با زبانی نرم و فریبنده با تو سخن بگوید.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به دنیا که در حالِ اعتراف به فنای خویش است.

گرچه بسیار دهد شاد نبایدت شدن به عطاهاش که جز عاریتی نیست عطاش

اگرچه دنیا به تو بسیار می‌بخشد، نباید به خاطرِ عطاها و بخشش‌هایش خوشحال شوی؛ چرا که این بخشش‌ها عاریتی است و روزی از تو بازپس گرفته می‌شود.

نکته ادبی: عاریت استعاره از زودگذر بودنِ دارایی‌های دنیوی است.

روز پر نور و بها هست ولیکن پس روز شب تیره ببرد پاک همه نور و بهاش

روز، با نور و روشناییِ بسیار خود جلوه‌گری می‌کند، اما سرانجام شبِ تیره و تاریک از راه می‌رسد و تمامِ آن نور و شکوه را با خود می‌برد و محو می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلِ شب و روز برایِ نشان دادنِ زوالِ پدیده‌هایِ عالم.

به جوانی که بدادت چو طمع کرد به جانت گرچه خوب است جوانیت گران است بهاش

جوانی که به تو ارزانی شده است، چون به جانت طمع کند و تو را پیر کند، درمی‌یابی که اگرچه جوانی زیبا و خوشایند است، اما بهایِ آن بسیار گران است.

نکته ادبی: اشاره به گذرِ عمر و پیر شدن که بهایِ گزافِ زندگی است.

این جهان آب روان است برو خیره مخسپ آنچه کان بود نخواهد مطلب، مست مباش

این دنیا همچون آبی روان است؛ پس بر آن بی‌پروا و غافل تکیه مکن و در خوابِ غفلت نرو؛ به دنبال آنچه از دست رفته و نخواهد بازگشت، مباش و مستِ این دنیا نباش.

نکته ادبی: تشبیه جهان به آب روان که نشان‌دهنده ی حرکت و عدم استقرار است.

ای پسر، چون به جهان بر دل یکتا شودت بنگر در پدر خویش و ببین پشت دوتاش

ای پسر، وقتی در این جهان دلبستگیِ عمیقی برایت پیدا شد، به پدرِ خود نگاه کن و پشتِ خمیده و قامتِ دوتا شده‌اش را ببین تا حقیقتِ ناپایداری را دریابی.

نکته ادبی: پشت دوتا (کنایه از پیری و انحنایِ قامت).

گر روا گشت بر اوباش جهان زرق جهان تو چو اوباش مرو بر اثر زرق رواش

اگر فریبِ ظواهرِ دنیا برایِ اوباش و نادانان رواست، تو مانندِ آنان نباش و به دنبالِ فریب‌ها و ظواهرِ دنیا نرو.

نکته ادبی: زرق به معنایِ فریب، ریا و ظاهرسازی است.

که حکیمان جهانند درختان خدای دگر این خلق همه خار و خسانند و قماش

حکیمانِ واقعیِ جهان، همچون درختانِ تنومندِ الهی هستند و دیگر مردمان، تنها خار و خاشاک و مردمانِ فرومایه‌اند.

نکته ادبی: تقابل حکیمان (درختان) با اوباش (خار و خسان).

با همه خلق گر از عرش سخن گفت خدای تا به طاعت بگزارند سزاوار ثناش

اگر خداوند با تمامِ خلق سخن بگوید، همه باید با فرمانبرداری و عبادت، شایسته‌یِ ستایشِ او باشند.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ عبودیت و اطاعت در برابرِ فرمانِ الهی.

عرش او بود محمد که شنودند ازو سخنش را، دگران هیزم بودند و تراش

عرشِ الهی وجودِ محمد (ص) بود که مردم سخنِ حق را از او شنیدند؛ دیگران در برابرِ او همچون هیزم و تراشه‌های بی‌مقدار بودند.

نکته ادبی: استعاره از جایگاهِ والایِ نبوت.

عرش پر نور و بلند است به زیرش در شو تا مگر بهره بیابد دلت از نور ضیاش

آن عرش، پرنور و بلندمرتبه است؛ به زیرِ سایه‌یِ آن پناه ببر تا شاید دلت از نورِ حقیقت و دانشِ آن بهره‌مند شود.

نکته ادبی: استعاره ازِ پیروی از نورِ ولایت.

نیک بندیش که از حرمت این عرش بزرگ بنده گشته است تو را فرخ و پیروز و جماش

خوب بیندیش که به خاطرِ حرمت و والاییِ این عرشِ بزرگ، حتی پیروزی و سعادت نیز بنده‌یِ تو گشته است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ معنوی که در پیِ پیروی از حق حاصل می‌شود.

مر تو را عرش نمودم به دل پاک ببینش گر نبیندش همی از شغب خویش اوباش

من حقیقتِ آن عرش را به تو نشان دادم، پس با دلی پاک به آن بنگر؛ مگر آنکه نادانان به خاطرِ هیاهو و تعصبِ خود، آن را نبینند.

نکته ادبی: شغب به معنایِ هیاهو و آشوب است که مانعِ بصیرت است.

عرش این عرش کسی بود که در حرب، رسول چون همه عاجز گشتند بدو داد لواش

این عرش، همان کسی است که در میدانِ جنگ، وقتی همه در برابرِ دشمن عاجز ماندند، پیامبر (ص) پرچمِ پیروزی را به دستِ او داد.

نکته ادبی: اشاره به حضرت علی (ع) و ماجرایِ خیبر یا جنگ‌های دیگر.

آنکه بیش از دگران بود به شمشیر و به علم وانکه بگزید و وصی کرد نبی بر سر ماش

او همان کسی است که در شمشیرزنی و دانش از همه برتر بود و پیامبر (ص) او را به عنوانِ جانشین و وصیِ خود برگزید.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ علمی و شجاعتِ حضرت علی (ع).

آنکه معروف بدو شد به جهان روز غدیر وز خداوند ظفر خواست پیمبر به دعاش

او همان کسی است که در روزِ غدیر در جهان شهره شد و پیامبر (ص) با دعایِ خویش از خداوند برایِ او طلبِ یاری کرد.

نکته ادبی: اشاره به واقعه‌یِ غدیر خم.

آنکه با هر کس منکر شدی از خلق جهان جز که شمشیر نبودی به گه حرب گواش

او کسی است که در برابرِ هر منکر و دشمنی، دلیلی جز شمشیرِ بُرّانش برایِ اثباتِ حقانیت نداشت.

نکته ادبی: اشاره به شجاعتِ بی‌نظیرِ حضرت علی (ع) در میدان‌هایِ نبرد.

آنکه با علم و شجاعت چو قوی داد عطاش به رکوع اندر بفزود سوم فضل: سخاش

آن حضرت که با علم و شجاعتِ بی‌نظیرش بخشندگی می‌کرد، در هنگامِ رکوع نیز با بخشیدنِ انگشتر، فضلِ سومی یعنی بخشش را به کمال رساند.

نکته ادبی: اشاره به آیه‌یِ «انما ولیکم...» و انفاقِ در رکوع.

هر خردمند بداند که بدین وصف، علی است چون رسید این همه اوصاف به گوش شنواش

هر خردمندی می‌داند که این اوصافِ بلند، تنها در وجودِ علی (ع) جمع شده است؛ چون این ویژگی‌ها به گوشِ شنوایی برسد، حقیقت آشکار می‌شود.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ استدلالیِ شاعر برای اثباتِ ولایت.

معدن علم علی بود به تاویل و به تیغ مایهٔ جنگ و بلا بود و جدال و پرخاش

علی (ع) معدنِ دانشِ تأویل و شمشیر بود و در عرصه‌یِ جنگ و بلا و جدال، پیشرو و بی‌همتا بود.

نکته ادبی: جمعِ بینِ علم و جهاد (تیغ و تأویل).

هر که در بند مثل های قران بسته شده است نکند جز که بیان علی از بند رهاش

هر کس که در بندِ ظاهرِ آیاتِ قرآن گرفتار شده است، جز بیانِ و تفسیرِ علی (ع) راهی برای رهایی از این بند ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر اهمیتِ تأویل (درکِ باطنی) در اندیشه‌یِ شاعر.

هر که از علم علی روی بتابد به جفا چون کر و کور بماند بکند جهل سزاش

هر کس از رویِ دشمنی و جفا از دانشِ علی (ع) روی گرداند، همچون کوری و کری می‌ماند که نادانی‌اش به او ضربه می‌زند.

نکته ادبی: نتیجه‌یِ انحراف از مسیرِ ولایت.

تیغ و تاویل علی بر سر امت یکسر، ای برادر، قدر حاکم عدل است و قضاش

ای برادر، شمشیر و دانشِ تأویلیِ علی (ع) برایِ تمامیِ امت، به منزله‌یِ سنجشِ عدل و حکمِ قاطعِ الهی است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ قضایی و مرجعیتِ علمیِ حضرت.

مایهٔ خوف و رجا را به علی داد خدای تیغ و تاویل علی بود همه خوف و رجاش

خداوند سرچشمه‌یِ بیم و امید (خوف و رجا) را به علی (ع) بخشید؛ زیرا شمشیر و دانشِ اوست که مسیرِ خوف و رجا را روشن می‌کند.

نکته ادبی: تلفیقِ مفاهیمِ اخلاقی با مقامِ ولایت.

گر شما ناصبیان را بجز او هست امام نیستم من سپس آن کس، دادم به شماش

اگر شما ناصبیان (دشمنانِ علی) امامِ دیگری جز او دارید، من از آن شخص پیروی نمی‌کنم و او را به خودتان واگذار می‌کنم.

نکته ادبی: اعلامِ بیزاری از مخالفانِ ولایت.

گر شما جز که علی را بخریدید بدو نه عجب زانکه نداند خر بدلاش از ماش

اگر شما جز علی (ع) را امامِ خود برگزیدید، جایِ تعجب نیست؛ چرا که الاغ تفاوتِ خوراکِ دلپذیر را با علفِ خشک تشخیص نمی‌دهد.

نکته ادبی: تمثیلِ تحقیرآمیزِ مخالفان.

گاو را، گر چه گیا نیست چو لوزینهٔ تر به گوارد به همه حال ز لوزینه گیاش

گاو حتی اگر علفِ تازه و با کیفیت (شبیه لوزینه) هم برایش نباشد، همان علفِ معمولی را می‌خورد و تفاوتی قائل نیست.

نکته ادبی: ادامه‌یِ تمثیلِ بالا برایِ نادانیِ دشمنان.

ای پسر، گر دل و دین را سفها لاش کنند تو چو ایشان مکن و دین و دل خویش ملاش

ای پسر، اگر نادانان دین و دلِ خود را تباه و بی‌ارزش می‌کنند، تو مانندِ آنان نباش و دین و جانِ خود را به نابودی مکشان.

نکته ادبی: ملاش (از لهیدن/مالیدن) به معنایِ خرد کردن و تباه کردن.

به خطا غره مشو گرچه جهاندار نکرد مر کسی را که خطا کرد مکافات خطاش

به خاطرِ اینکه خداوند به خطاکاران مهلت می‌دهد و فوراً آن‌ها را مجازات نمی‌کند، فریب مخور و گمان مبر که گناه بی‌اثر است.

نکته ادبی: اشاره به سنتِ الهی در مهلت دادن به گناهکاران.

که مکافات به بنده برساند به آخر مر وفا را به وفاهاش و جفا را به جفاش

زیرا خداوند سرانجام پاداش و کیفرِ بندگان را به آن‌ها می‌رساند؛ وفا را با پاداشِ وفا و جفا را با جزایِ جفا پاسخ می‌دهد.

نکته ادبی: اصلِ عدالتِ الهی و مکافاتِ عمل.

این جهان، ای پسر، ا زخلق همه عمر چرد جهد آن کن که مگر جان برهانی ز چراش

ای پسر، این دنیا از عمرِ همه مردم تغذیه می‌کند و می‌چراند؛ تلاش کن تا جانِ خود را از این چراگاهِ فریبنده نجات دهی.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به عنوانِ چراگاهِ مرگ.

از چراگاه جهان آن شود، ای خواجه،برون که به تاویل قران بررسد از چون و چراش

تنها کسی از این چراگاهِ دنیوی بیرون می‌رود و نجات می‌یابد که با دانشِ تأویلِ قرآن، به حقیقتِ آن پی ببرد.

نکته ادبی: تکرارِ ضرورتِ علمِ تأویل برایِ رستگاری.

دین و دنیا را بنیاد مثل کالبد است علم تاویل بگوید که چگونه است بناش

بنیادِ دین و دنیا مانندِ کالبد و جسم است؛ و دانشِ تأویل است که حقیقتِ چگونگیِ بنایِ آن را برای ما آشکار می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلِ بدن و روح برایِ نسبتِ دنیا و دین.

دو جهان است و تو از هر دو جهان مختصری جان تو اهل معاد است و تنت اهل معاش

دو جهان وجود دارد و تو از هر دو بهره‌مند هستی؛ جانِ تو متعلق به عالمِ معاد و روح است و جسمت متعلق به معاش و زندگیِ دنیوی.

نکته ادبی: دوگانه انگاریِ تن و جان (فلسفه‌یِ ناصر خسرو).

تن تو زرق و دغا داند، بسیار بکوش تا به یک سو نکشدت از ره دین زرق و دغاش

تنِ تو فریب و نیرنگ را به خوبی می‌شناسد؛ پس بسیار تلاش کن تا این نیرنگ‌هایِ جسمانی، تو را از راهِ دین منحرف نکند.

نکته ادبی: زرق و دغا به معنایِ فریب و نیرنگِ تن.

جز که زرق تن جاهل سببی دیگر نیست که یمک پیش تگین است و رمک بر در تاش

نیرنگِ تنِ نادان دلیلِ دیگری ندارد جز اینکه مانندِ اسبی است که در برابرِ اسبِ دیگر و سوارکارِ خویش قرار دارد.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برایِ مطیع کردنِ تن.

زرق تن پاک همه باطل و ناچیز شودت که نباید به در تاش و تگین بود فراش

فریب‌هایِ تن، همگی باطل و ناچیز است؛ چرا که شایسته نیست انسانِ عاقل، اسیرِ خواسته‌هایِ تن باشد.

نکته ادبی: تگین و تاش به معنایِ خادم و صاحب/ارباب (واژگانِ ترکی در متونِ کهن).

گر بدانی که تنت خادم این جان تو است بت پرستی نکنی جان برهانی ز بلاش

اگر بدانی که تنت خادمِ جانِ توست، دیگر بت‌پرستی نمی‌کنی و جانت را از رنج‌ها و بلاهایِ آن نجات می‌دهی.

نکته ادبی: تن به مثابهِ خادمِ جان؛ دیدگاهِ عرفانی-فلسفی.

تن همان گوهر بی رتبت خاکی است به اصل گر گلیمی بد یا دیبهٔ رومی است قباش

تن در اصل گوهری بی‌ارزش و خاکی است، فرقی نمی‌کند که جامه‌ای ارزان بر تن داشته باشد یا پارچه‌ای گران‌بها و دیبایِ رومی.

نکته ادبی: تحقیرِ جسم برایِ تعالیِ روح.

چون یقینی که همی از تو جدا خواهد ماند زو هم امروز بپرهیز و همی دار جداش

چون یقین داری که این تن سرانجام از تو جدا خواهد شد، پس از امروز از آن پرهیز کن و دلبستگی‌ات را از آن ببر.

نکته ادبی: حکمِ اخلاقی بر اساسِ زوالِ تن.

تنت فرزند گیاه است و گیا بچهٔ خاک زین همیشه نبود میل مگر سوی نیاش

تن، فرزندِ گیاه و گیاه، زاییده‌یِ خاک است؛ پس همیشه میلِ تن به سویِ اصلِ خود، یعنی خاک است.

نکته ادبی: اشاره به چرخه‌یِ خلقت و بازگشت به خاک.

تن زمینی است میارایش و بفگن به زمینش جان سمائی است بیاموزش و بر بر به سماش

تن، خاکی است؛ پس آن را بیش از حد میازای و به زمینش بسپار، اما جان، آسمانی است؛ آن را دانش بیاموز و به سویِ آسمان و ملکوت پرواز بده.

نکته ادبی: تقابلِ تن (خاکی) و جان (آسمانی).

علت جهل چو مر جان تو را رنجه کند داروی علم خور ایرا که به علم است شفاش

اگر نادانی و جهل باعثِ رنجِ جانِ تو شده است، دارویِ آن علم است؛ زیرا شفایِ جان تنها به وسیله‌یِ دانش ممکن است.

نکته ادبی: علم به مثابهِ دارویِ شفابخش.

سخن حجت بشنو که مر او را غرضی نیست الا طلب فضل خداوند و رضاش

سخنِ من (حجت) را بشنو که هیچ هدفی جز طلبِ فضلِ خداوند و خشنودیِ او ندارم.

نکته ادبی: حجت لقبِ ناصر خسرو است که در تخلصِ خود آورده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره چراگاه جهان

تشبیه دنیا به چراگاه که نشان‌دهنده ی محلِ چریدن و فنایِ عمر انسان است.

تضاد تن و جان

تقابلِ همیشگی میانِ جسمِ خاکی و روحِ آسمانی که محورِ اصلیِ این ابیات است.

کنایه پشت دوتا

کنایه از پیری و خمیدگیِ قامت که نشان‌دهنده‌یِ گذرِ عمر است.

تلمیح روز غدیر

اشاره به واقعه‌یِ مهمِ غدیر خم برایِ اثباتِ حقانیتِ امام علی (ع).

شخصیت‌بخشی او همی گوید ما را

انتسابِ صفتِ گویایی به جهان که در حالِ اعتراف به زوالِ خویش است.