دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۳

ناصرخسرو
چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟ به بستان جامهٔ زربفت بدریدند خوبانش
منقش جامه هاشان را که شان پوشید فروردین فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش
همانا با خزان گل را به بستان عهد و پیمان بود که پنهان شد چو بدگوهر خزان بشکست پیمانش
ز سر بنهاد شاخ گل به باغ آن تاج پر درش به رخ بر بست خورشید آن نقاب خز خلقانش
همان که سر که پوشیدش به دیبا باد نوروزی خزانی باد پنهان کرد در محلوج کوهانش
یکی گردنده گوئی بر شد از دریا سوی گردون که جز کافور و مروارید و گوهر نیست در کانش
نهنگی را همی ماند که گردون را بیوبارد چو از دریا برآمد جوش از بحر هر عصیانش
نباشد جز که یک میدان نشیب و کوه و هامونش نیاید بیش یک لقمه خراب و خاک و عمرانش
نپوشد جز بدو عالم ز خز و تو ز پیراهن نگردد جز که از خورشید فرسوده گریبانش
بغرد همچو اژدرها چو بر عالم بیاشوبد ببارد آتش و دود از میان کام و دندانش
خزینهٔ آب و آتش گشت بر گردون که پنداری زخشم خویش و از رحمت مرکب کرد یزدانش
بمیرد چون بگرید سیر تا هشیار پندارد که چیزی جز که گریه نیست ترکیب تن و جانش
مگر تخت سلیمان است کز دریا سحرگاهان نباشد زی که و هامون مگر بر باد جولانش
چنین تیره چرائی، ای مبارک تخت رخشنده؟ همانا کز سلیمانت بدزدیدند دیوانش
تو مرغان را همی سایه کنی امروز، اگر روزی تو را سایه همی کردند و، او را نیز، مرغانش
فلک را پرده و که را کلاه و خاک را خیمه میانجی کرد یزدانت میان چرخ و ارکانش
چو دایهٔ مهربانی جمله فرزندان عالم را همی گردی کجا هستند در آباد و ویرانش
به فعل خوب تو خوب است روی زشت تو زی آن که او مر آفرینش را بداند راه و سامانش
نه اندر صورت خوب است زیب مرد و نیکوئی ولیکن در خوی خوب است خوبی ی مرد و در دانش
سخن عنوان نامهٔ مردم آمد، هر که را خواهی که برخوانی به چشم گوش بنگر سوی عنوانش
دو صورت هست مردم را به هر دو بنگر و بررس به چشم از روی پیدائش به گوش از جان پنهانش
نپرسد مرد را کس که «ت چرا رخ نیست چون دیبا؟» ولیکن «چونکه نادانی؟» بسی گویند مردانش
نکوهش مرگ را ماند، ستایش زندگانی را، چو نادانی بود علت مدان جز علم درمانش
بمیرد صورت جسمی، سخن ماند ز ما زنده، سخن دان را بر این دعوی چو خورشید است برهانش
همی طاووس را بکشی ز بهر پر رنگینش بداری زنده بلبل را ز بهر خوب الحانش
به حکمت کوش تا باشد که باشی بلبل یزدان بمانی جاودان اندر بهشت خلد رضوانش
نبینی چند احسان کرد بی طاعت بجای تو؟ اگر طاعت کنی بی شک مضاعف گردد احسانش
نبینی، گر خردمندی، که تو کرسی یزدانی؟ نبینی کز جهان جز بر تو ننبشته است فرمانش؟
زمین خوان خدای است، ای برادر، پر ز نعمت ها که جز مردم نیابد بر همی از نعمت و خوانش
نیابد آن خوشی حیوان که مردم یابد از دنیا و گرچه زو فزون از ما تواند خورد حیوانش
ندارد شادمانش روی خوب و خز و سقلاطون نبخشد بوی خوش هرگز عبیر و عنبر و بانش
بیابان است اگر باع است یکسان است سوی او نه شاد و خوش کند اینش نه مستوحش کند آنش
پدید آمد، پس ای دانا، که عالم خوان یزدان است و حیوان چونکه طفلانند و جز تو نیست مهمانش
مر این را چاشنی پندار و شکرش کن زیادت را و گر کفرانش پیش آری بترس از بند و تاوانش
به چشم دل نکو بنگر ببین این خوان پر نعمت که بنهاده است پیش تو در این زنگاری ایوانش
اگر دانی که مهمانی چرا پس پست ننشستی؟ بباید بهر تو یکسر زخوان ساران و پایانش
که جز تو نیز خواهد بود مهمانان مر ایزد را که می خواند در این خوان شان ازو افلاک و دورانش
تو را افلاک و دوران خواند در میدان یزدانی برونت رفت باید تا نگردد تنگ میدانش
همی خواهندت از میدان برون راندن به دشواری که با هر خوانده ای این است رسم و سیرت و سانش
زمان چوگان گردون است و میدان خاک و تو بر وی مگر گوئی یکی گردنده گوئی پیش چوگانش
یکی زندان تنگ است این که باغش ظن برد نادان سوار است آنکه پندارد که بستان است زندانش
حذر کن زین ره افگن یار و بد خو دشمن خندان که تا خلقت نگیرد ناگهان نشناسی آسانش
اگر با میر صحبت کرد میرانید میرش را و گر با خان برادر شد خیانت دید ازو خانش
نیاساید ز بیدادی که مرکب تیز رو دارد فرو سایدت اگر سنگی که بس تیز است سوهانش
بکش نفس ستوری را به دشنهٔ حکمت و طاعت بکش زین دیو دستت را که بسیار است دستانش
یکی غول فریبنده است نفس آرزو خواهت که بی باکی چرا خورش است و نادانی بیابانش
به ره باز آید این گم راه دیوت گر بخواهی تو مسلمانی بیابد گر خرد باشد سلیمانش
که را عقل از فضایل خلعتی دینی بپوشاند نداند کرد از آن خلعت هگرز این دیو عریانش
مرا در پیرهن دیوی منافق بود و گردن کش ولیکن عقل یاری داد تا کردم مسلمانش
مرا در دین نپندارد کسی حیران و گم بوده جز آن حیران که حیرانی دگر کرده است حیرانش
مرا گویند بد دین است و فاضل، بهتر آن بودی که دینش پاک بودی و نبودی فضل چندانش
نبیند چشم ناقص طلعت پر نور فاضل را که چشمش را بخست از دیدن او خار نقصانش
که چون خفاش نتواند که بیند روی من نادان زمن پنهان شود زیرا منم خورشید رخشانش
مغیلان است جاهل پیشم و، من پیش او ریحان ندارد پیش ریحانم خطر ناخوش مغیلانش
همی گوید «بپرسیدش پس از ایمان به فرقان او به پیغمبر رسول مصطفی از فضل یارانش
اگر کمتر ندارد مر علی را از همه یاران نباشد جز که باطل زی خدای اسلام و ایمانش»
اگر منکر شوم دعویش را بر کفر و جهل من گواهی یکسره بدهند جهال خراسانش
چرا گوید خردمند آنچه ندهد بر صواب آن گوائی عقل بی آفت نه نیز آیات فرقانش؟
چرا گویم که بهتر بود در عالم کسی زان کس که بر اعدای دین بر تیغ محنت بود بارانش؟
از آن سید که از فرمان رب العرش پیغمبر وصی کردش در آن معدن که منبر بود پالانش
از آن مشهور شیر نر که اندر بدر و در خیبر هوا از چشم خون بارید بر صمصام خندانش
شدی حیران و بی سامان و کردی نرم گردن را اگر دیدی به صف دشمنان سام نریمانش
کسی کو دیگری را برگزیند بر چنین حری بپرسد روز حشر ایزد ز تن بی روی بهتانش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، منظومه‌ای حکمت‌آمیز و تعلیمی است که در فضای ادبیات کهن فارسی با لحنی وعظ‌گونه سروده شده است. شاعر با نگاهی ژرف، تغییرات فصول و دگرگونی‌های عالم طبیعت را بهانه‌ای برای تذکر ناپایداری دنیا و بی اعتباری مظاهر مادی قرار می‌دهد. او جهان را به مهمان‌سرایی تشبیه می‌کند که آدمی در آن مهمان است و ناچار به کوچ؛ بنابراین، دلبستگی به زرق و برق‌های دنیوی را ناشی از نادانی می‌داند.

در بخش دوم، شاعر با گذار از طبیعت به ساحت اخلاق، حقیقتِ انسان را نه در صورت و ظاهر، بلکه در عقل، دانش و فضیلت‌های اخلاقی می‌جوید. او با استعاره‌پردازی‌های عمیق، نفسِ سرکش آدمی را به دیوی فریبنده تشبیه می‌کند که تنها با تیغِ حکمت و اطاعتِ پروردگار رام می‌شود. پیام نهاییِ اثر، دعوت به خودشناسی، تهذیب نفس و بهره‌گیری از فرصتِ عمر برای کسب کمالاتِ ماندگار است.

معنای روان

چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟ به بستان جامهٔ زربفت بدریدند خوبانش

چه پیش آمده است که نظمِ این چرخ گردون دگرگون شده است؟ چرا که زیبایی‌های بستان و گل‌هایِ رنگارنگش، جامه‌های زربفتِ خود را دریده‌اند و پژمرده‌اند.

نکته ادبی: چرخ گردون استعاره از روزگار و تقدیر است که با نوسان فصول دگرگون می‌شود.

منقش جامه هاشان را که شان پوشید فروردین فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش

فروردین‌ماه، جامه‌های منقش و زیبایی بر تنِ گل‌ها کرده بود، اما ماه‌های مهر و آبان، آن نقش و نگارهایِ زیبا را از بین بردند.

نکته ادبی: فروردین به عنوان نماد بهار و مهر و آبان نماد خزان به کار رفته است.

همانا با خزان گل را به بستان عهد و پیمان بود که پنهان شد چو بدگوهر خزان بشکست پیمانش

گویا گل‌ها با فصل خزان پیمانی داشتند که پنهان شوند؛ اما چون خزان (مانند کسی که اصالت و گوهرِ والایی ندارد) پیمان‌شکنی کرد، گل‌ها نیز پژمردند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به گل و خزان در قالبِ عهد و پیمان.

ز سر بنهاد شاخ گل به باغ آن تاج پر درش به رخ بر بست خورشید آن نقاب خز خلقانش

شاخه گل، آن تاجِ پر از مرواریدِ (شبنم) خود را از سر نهاد و خورشید، نقابِ خود را بر چهره بست (پشتِ ابر پنهان شد).

نکته ادبی: استعاره از ریزش گلبرگ‌ها و کم‌سو شدن خورشید در پاییز.

همان که سر که پوشیدش به دیبا باد نوروزی خزانی باد پنهان کرد در محلوج کوهانش

همان سری که در بهار، بادِ نوروزی با دیبا (پارچه ابریشمی) آن را پوشانده بود، خزان در میانِ ساقه‌های خشک و زبرِ خود پنهان کرد.

نکته ادبی: تضاد میان لطافتِ دیبا و زبریِ محلوج.

یکی گردنده گوئی بر شد از دریا سوی گردون که جز کافور و مروارید و گوهر نیست در کانش

گویی ابری از دریا به سوی آسمان برخاسته است که درونِ آن جز کافور (سفیدیِ برف) و مروارید (تگرگ) و گوهر نیست.

نکته ادبی: توصیفِ تشبیهی ابر و باران به گنجینه‌ای از جواهرات.

نهنگی را همی ماند که گردون را بیوبارد چو از دریا برآمد جوش از بحر هر عصیانش

این ابر شبیه به نهنگی است که می‌خواهد آسمان را ببلعد و چون از دریا برخاسته، جوشش و طوفانِ آن از بحرِ عصیان و خشمِ اوست.

نکته ادبی: تمثیل و اغراق در وصفِ بزرگی و ترسناکیِ ابر طوفانی.

نباشد جز که یک میدان نشیب و کوه و هامونش نیاید بیش یک لقمه خراب و خاک و عمرانش

این ابر جز یک میدانِ کوتاه در میانِ کوه و دشت نیست و آنچه از آن فرو می‌ریزد، بیش از یک لقمه برایِ خرابی یا آبادانیِ زمین نیست.

نکته ادبی: اشاره به کوچک بودنِ سهمِ باران نسبت به وسعتِ هستی.

نپوشد جز بدو عالم ز خز و تو ز پیراهن نگردد جز که از خورشید فرسوده گریبانش

این آسمان جز دو عالم (آسمان و زمین) لباسی ندارد و گریبانش جز به دستِ خورشید فرسوده نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره از گذر زمان و تابش خورشید که گویی آسمان را فرسوده می‌کند.

بغرد همچو اژدرها چو بر عالم بیاشوبد ببارد آتش و دود از میان کام و دندانش

هنگامی که آسمان بر عالم می‌شورد، همچون اژدها می‌غرد و از میانِ دهان و دندانش آتش و دود (برق و رعد) می‌بارد.

نکته ادبی: تشبیه رعد و برق به آتش و دودِ اژدها.

خزینهٔ آب و آتش گشت بر گردون که پنداری زخشم خویش و از رحمت مرکب کرد یزدانش

آسمان به خزانه‌ی آب و آتش تبدیل شده است؛ گویی خداوند آن را از خشم و رحمتِ خویش ترکیب کرده است.

نکته ادبی: تضاد (آب و آتش) و کنایه از رحمت و قهر الهی.

بمیرد چون بگرید سیر تا هشیار پندارد که چیزی جز که گریه نیست ترکیب تن و جانش

وقتی آسمان به کمال می‌گرید (باران می‌بارد)، می‌میرد (تمام می‌شود) تا انسانِ هشیار بپندارد که ذاتِ این هستی چیزی جز گریستن نیست.

نکته ادبی: فلسفه‌ی بدبینی به جهانِ مادی و زودگذر بودنِ آن.

مگر تخت سلیمان است کز دریا سحرگاهان نباشد زی که و هامون مگر بر باد جولانش

آیا این تختِ آسمان، تختِ سلیمان است که در سحرگاهان جز بر روی باد حرکت نمی‌کند؟

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان و مسخر بودن باد برای او.

چنین تیره چرائی، ای مبارک تخت رخشنده؟ همانا کز سلیمانت بدزدیدند دیوانش

ای تختِ درخشانِ مبارک، چرا این‌گونه تیره و تار شدی؟ حتماً دیوان، تختِ سلیمانِ تو را دزدیده‌اند.

نکته ادبی: تمثیل برای تغییر و زوالِ زیباییِ آسمان.

تو مرغان را همی سایه کنی امروز، اگر روزی تو را سایه همی کردند و، او را نیز، مرغانش

امروز تو بر مرغان سایه می‌افکنی، در حالی که روزگاری بود که مرغان بر تو سایه می‌کردند (و تو به آنها نیاز داشتی).

نکته ادبی: اشاره به نوساناتِ قدرت و جایگاه در چرخه روزگار.

فلک را پرده و که را کلاه و خاک را خیمه میانجی کرد یزدانت میان چرخ و ارکانش

خداوند تو را میان آسمان و ارکانش قرار داد تا پرده‌ی فلک، کلاهِ کوه و خیمه‌ی خاک باشی.

نکته ادبی: تشبیهاتِ بدیع برای ترسیمِ جایگاهِ آسمان در نظام هستی.

چو دایهٔ مهربانی جمله فرزندان عالم را همی گردی کجا هستند در آباد و ویرانش

همچون دایه‌ای مهربان، بر گردِ تمامی فرزندانِ عالم می‌گردی، چه در آبادانی باشند و چه در ویرانی.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به دایه‌ای که مراقبِ اهلِ زمین است.

به فعل خوب تو خوب است روی زشت تو زی آن که او مر آفرینش را بداند راه و سامانش

چهره‌ی زشتِ تو برای کسی که راه و رسمِ آفرینش را می‌داند، به واسطه‌ی کارهایِ خوبت، زیبا به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ عملِ صالح بر زیباییِ ظاهری.

نه اندر صورت خوب است زیب مرد و نیکوئی ولیکن در خوی خوب است خوبی ی مرد و در دانش

زیبایی و ارزشِ مرد، در صورتِ خوب نیست؛ بلکه خوبیِ مرد در خویِ نیکو و دانشِ او نهفته است.

نکته ادبی: نفی ظاهرگرایی و اصالت دادن به سیرت و دانش.

سخن عنوان نامهٔ مردم آمد، هر که را خواهی که برخوانی به چشم گوش بنگر سوی عنوانش

سخن، عنوانِ نامه و شناسنامه‌ی هر انسانی است. اگر می‌خواهی کسی را بشناسی، به سخنش گوش بسپار.

نکته ادبی: تشبیه سخن به عنوانِ کتاب برای شناختِ شخصیتِ انسان.

دو صورت هست مردم را به هر دو بنگر و بررس به چشم از روی پیدائش به گوش از جان پنهانش

انسان دو صورت دارد؛ هر دو را بررسی کن: یکی با چشم از رویِ ظاهر و دیگری با گوش از جانِ پنهانش (سخنش).

نکته ادبی: تمایز میان ظاهر و باطنِ آدمی.

نپرسد مرد را کس که «ت چرا رخ نیست چون دیبا؟» ولیکن «چونکه نادانی؟» بسی گویند مردانش

کسی از مرد نمی‌پرسد که چرا صورتت مثلِ دیبا لطیف نیست، اما اگر نادان باشد، همه او را سرزنش می‌کنند.

نکته ادبی: اولویتِ خرد بر زیباییِ چهره در قضاوتِ اجتماعی.

نکوهش مرگ را ماند، ستایش زندگانی را، چو نادانی بود علت مدان جز علم درمانش

نادانی، علتِ هر نکوهشی است؛ پس اگر نادانی را مانندِ مرگِ تدریجی و دانایی را درمانِ آن بدانی، درست اندیشیده‌ای.

نکته ادبی: تمثیل برای پیوندِ جهل با مرگ و علم با حیات.

بمیرد صورت جسمی، سخن ماند ز ما زنده، سخن دان را بر این دعوی چو خورشید است برهانش

جسم می‌میرد، اما سخنِ حکیمانه زنده می‌ماند؛ دانایان برای این ادعا، برهانی به روشنیِ خورشید دارند.

نکته ادبی: تأکید بر جاودانگیِ حکمت و کلام.

همی طاووس را بکشی ز بهر پر رنگینش بداری زنده بلبل را ز بهر خوب الحانش

طاووس را به خاطر پَرِ رنگینش می‌کشند، اما بلبل را به خاطر آوازِ خوشش زنده نگه می‌دارند.

نکته ادبی: تمثیلِ ضرورتِ داشتنِ کمالاتِ درونی برایِ بقا و ارزش یافتن.

به حکمت کوش تا باشد که باشی بلبل یزدان بمانی جاودان اندر بهشت خلد رضوانش

در راهِ حکمت بکوش تا همچون بلبلِ خداوند باشی و در بهشتِ جاویدانِ او باقی بمانی.

نکته ادبی: دعوت به کسبِ معرفت برایِ رسیدن به قربِ الهی.

نبینی چند احسان کرد بی طاعت بجای تو؟ اگر طاعت کنی بی شک مضاعف گردد احسانش

آیا نمی‌بینی که خداوند با وجودِ نافرمانی تو، چقدر به تو احسان کرده است؟ اگر طاعت کنی، این احسان دوچندان خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به رحمتِ بی‌دریغِ الهی و تشویق به شکرگزاری.

نبینی، گر خردمندی، که تو کرسی یزدانی؟ نبینی کز جهان جز بر تو ننبشته است فرمانش؟

اگر خردمند باشی، نمی‌بینی که تو کرسیِ (جایگاه) خداوند هستی و فرمانِ او جز بر تو در این جهان نوشته نشده است؟

نکته ادبی: اشاره به کرامتِ انسانی و محوریتِ انسان در جهان.

زمین خوان خدای است، ای برادر، پر ز نعمت ها که جز مردم نیابد بر همی از نعمت و خوانش

ای برادر، زمین سفره‌ی پُر نعمتِ خداست که جز انسان، کسی توانِ بهره‌مندی از تمامِ نعمت‌هایِ آن را ندارد.

نکته ادبی: تشبیه زمین به سفره (خوان) الهی.

نیابد آن خوشی حیوان که مردم یابد از دنیا و گرچه زو فزون از ما تواند خورد حیوانش

هیچ حیوانی آن لذتی را که انسان از دنیا می‌برد، درک نمی‌کند، هرچند حیوان از نظرِ خوردن، از ما پیشی بگیرد.

نکته ادبی: تأکید بر لذت‌هایِ معنوی و عقلانیِ انسان در برابرِ لذت‌هایِ مادیِ حیوان.

ندارد شادمانش روی خوب و خز و سقلاطون نبخشد بوی خوش هرگز عبیر و عنبر و بانش

آن که شادمان نیست، با بهترین لباس‌ها و عطرها نیز خوشحال نمی‌شود و عنبر و مُشک نیز بویِ خوشی به او نمی‌بخشد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه شادیِ حقیقی در درون است، نه در مادیات.

بیابان است اگر باع است یکسان است سوی او نه شاد و خوش کند اینش نه مستوحش کند آنش

برایِ انسانِ نادان، باغ و بیابان فرقی ندارد؛ نه باغ او را شاد می‌کند و نه بیابان او را می‌ترساند.

نکته ادبی: بی‌بهره بودن از درکِ زیبایی‌ها به دلیلِ عدمِ شناخت.

پدید آمد، پس ای دانا، که عالم خوان یزدان است و حیوان چونکه طفلانند و جز تو نیست مهمانش

ای دانا، آشکار شد که عالم، سفره‌ی خداست؛ حیوانات همچون کودکان هستند و جز تو، مهمانِ دیگری در این سفره نیست.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ ویژه‌ی انسان به عنوانِ مخاطبِ اصلیِ خلقت.

مر این را چاشنی پندار و شکرش کن زیادت را و گر کفرانش پیش آری بترس از بند و تاوانش

از این نعمت‌ها بچش و شکرگزار باش، اما اگر کفرانِ نعمت کنی، از بند و تاوانِ الهی بترس.

نکته ادبی: هشدار نسبت به ناسپاسی و پیامدهایِ آن.

به چشم دل نکو بنگر ببین این خوان پر نعمت که بنهاده است پیش تو در این زنگاری ایوانش

با چشمِ دل به این سفره‌ی پرنعمت نگاه کن که خداوند در این تالارِ فیروزه‌ای (آسمان) برای تو گسترده است.

نکته ادبی: استعاره از آسمان به عنوانِ ایوانِ جهان.

اگر دانی که مهمانی چرا پس پست ننشستی؟ بباید بهر تو یکسر زخوان ساران و پایانش

اگر می‌دانی که مهمانی، چرا آرام ننشسته‌ای؟ باید به خاطرِ تو از آغاز تا پایانِ این سفره فراهم شده باشد.

نکته ادبی: طنزِ کلامی برایِ تبیینِ جایگاهِ مهمانِ خدا بودن.

که جز تو نیز خواهد بود مهمانان مر ایزد را که می خواند در این خوان شان ازو افلاک و دورانش

که غیر از تو نیز مهمانانِ دیگری برایِ خداوند خواهند آمد؛ همان‌هایی که آسمان‌ها و چرخشِ روزگار آنها را فرا می‌خواند.

نکته ادبی: اشاره به گذرا بودنِ حضورِ انسان‌ها در جهان.

تو را افلاک و دوران خواند در میدان یزدانی برونت رفت باید تا نگردد تنگ میدانش

افلاک و دوران، تو را به میدانِ یزدانی فرا می‌خوانند؛ باید از این میدان خارج شوی تا برایت تنگ نگردد.

نکته ادبی: استعاره از زندگی به عنوانِ میدانِ مسابقه.

همی خواهندت از میدان برون راندن به دشواری که با هر خوانده ای این است رسم و سیرت و سانش

می‌خواهند تو را با سختی از این میدان بیرون برانند، که این رسم و آیینِ همه‌ی مهمانانِ این سفره است.

نکته ادبی: کنایه از مرگ و خروجِ اجباری از دنیا.

زمان چوگان گردون است و میدان خاک و تو بر وی مگر گوئی یکی گردنده گوئی پیش چوگانش

زمان، چوگانِ آسمان است و زمین، میدانِ آن؛ و تو همچون گوی‌ِ سرگردانی در پیشِ این چوگان هستی.

نکته ادبی: تشبیه زندگی به بازی چوگان؛ دست‌به‌دست شدنِ عمر.

یکی زندان تنگ است این که باغش ظن برد نادان سوار است آنکه پندارد که بستان است زندانش

این دنیا زندانی تنگ است که نادان آن را باغ می‌پندارد؛ و کسی که این زندان را باغ می‌داند، در حقیقت سوار (و غافل) است.

نکته ادبی: تضاد میان زندان و باغ برای درکِ حقیقتِ دنیا.

حذر کن زین ره افگن یار و بد خو دشمن خندان که تا خلقت نگیرد ناگهان نشناسی آسانش

از این دوستِ ظاهری و دشمنِ خندان (دنیا) حذر کن، تا قبل از اینکه تو را اسیر کند، فریبش را نخوری.

نکته ادبی: هشدار نسبت به فریبندگیِ دنیا.

اگر با میر صحبت کرد میرانید میرش را و گر با خان برادر شد خیانت دید ازو خانش

اگر دنیا با میر صحبت کرد، میرش را به کشتن داد و اگر با خان برادر شد، خان از او خیانت دید.

نکته ادبی: تاریخ‌نگاری و ذکرِ سرنوشتِ قدرت‌مندان به دستِ روزگار.

نیاساید ز بیدادی که مرکب تیز رو دارد فرو سایدت اگر سنگی که بس تیز است سوهانش

دنیا از بیدادگری نمی‌آساید؛ او مرکبی تیزرو دارد و تو را همچون سنگی که سوهانش بسیار تیز است، می‌ساید و نابود می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه گذشتِ عمر به سایشِ سنگ با سوهان.

بکش نفس ستوری را به دشنهٔ حکمت و طاعت بکش زین دیو دستت را که بسیار است دستانش

نفسِ حیوانیِ خود را با دشنه‌ی حکمت و اطاعت بکش و دستِ این دیو را از وجودِ خود کوتاه کن که فریبکاری‌اش بسیار است.

نکته ادبی: دعوت به تهذیبِ نفس و مبارزه با هواهایِ حیوانی.

یکی غول فریبنده است نفس آرزو خواهت که بی باکی چرا خورش است و نادانی بیابانش

نفسِ تو، غولِ فریبنده‌ای است که آرزوهایِ دنیا را می‌خواهد؛ بی‌باکی خوراکش و نادانی، بیابانِ جولانِ اوست.

نکته ادبی: تشبیه نفس به غولی که در بیابانِ جهل می‌تازد.

به ره باز آید این گم راه دیوت گر بخواهی تو مسلمانی بیابد گر خرد باشد سلیمانش

اگر بخواهی، این نفسِ گمراه به راه می‌آید و مسلمان (تسلیمِ حق) می‌شود، به شرطی که عقل، سلیمانِ او باشد.

نکته ادبی: تمثیل سلیمان به عنوانِ نمادِ عقل که بر دیوِ نفس چیره می‌شود.

که را عقل از فضایل خلعتی دینی بپوشاند نداند کرد از آن خلعت هگرز این دیو عریانش

هر کس که عقل، خلعتِ دینی بر تنش بپوشاند، این دیوِ نفس هرگز نمی‌تواند او را عریان کند.

نکته ادبی: تأکید بر پوششِ عقل و ایمان به عنوانِ محافظِ جان.

مرا در پیرهن دیوی منافق بود و گردن کش ولیکن عقل یاری داد تا کردم مسلمانش

در درونِ من نفسِ دیوصفتی بود که سرکش و منافق بود، اما عقل یاری کرد تا آن را رام و مسلمان کردم.

نکته ادبی: بیانِ تجربه‌ی شخصی در راهِ خودسازی.

مرا در دین نپندارد کسی حیران و گم بوده جز آن حیران که حیرانی دگر کرده است حیرانش

کسی در دین مرا گم‌گشته و حیران نمی‌بیند، مگر همان حیرانِ عاقلی که در حیرتِ معرفتِ الهی غرق شده است.

نکته ادبی: پارادوکسِ حیرتِ عاقلانه در برابرِ سرگردانیِ نادانان.

مرا گویند بد دین است و فاضل، بهتر آن بودی که دینش پاک بودی و نبودی فضل چندانش

مرا متهم به بی‌دینی می‌کنند در حالی که به دانشِ من اذعان دارند؛ کاش دینم کامل بود و این‌همه دانشِ ظاهری را نداشتم.

نکته ادبی: تضاد میان فضل و دین در این بیت نشان‌دهنده برتری ایمانِ درونی بر دانشِ بیرونی از دیدگاهِ شاعر است.

نبیند چشم ناقص طلعت پر نور فاضل را که چشمش را بخست از دیدن او خار نقصانش

چشمانِ ناقص‌بین و کوردلان، نمی‌توانند چهره‌ی نورانیِ انسانِ دانا و فاضل را مشاهده کنند، زیرا خارِ نادانی در چشمِ آنان خلیده و مانعِ دیدنِ حقیقت شده است.

نکته ادبی: «خارِ نقصان» استعاره از جهل و تعصب است که بینشِ حقیقی را می‌گیرد.

که چون خفاش نتواند که بیند روی من نادان زمن پنهان شود زیرا منم خورشید رخشانش

همان‌طور که خفاش نمی‌تواند در برابرِ نورِ خورشید دوام بیاورد و آن را ببیند، فردِ نادان نیز از دیدنِ من عاجز است و از من می‌گریزد، چرا که من در برابرش مانندِ خورشیدی تابان هستم.

نکته ادبی: تشبیه «من» (شاعر) به خورشید و «نادان» به خفاش برای نشان دادن تضاد ماهوی آنان.

مغیلان است جاهل پیشم و، من پیش او ریحان ندارد پیش ریحانم خطر ناخوش مغیلانش

آدمِ جاهل در نظرِ من مانندِ خارِ مغیلان است و من در نگاهِ او مانندِ گیاهِ خوشبویِ ریحان؛ از این رو خارهای زشتِ او در برابرِ عطرِ وجودِ من هیچ ارزشی ندارند.

نکته ادبی: تضاد میان «مغیلان» (نماد زشتی و آزار) و «ریحان» (نماد زیبایی و فایده).

همی گوید «بپرسیدش پس از ایمان به فرقان او به پیغمبر رسول مصطفی از فضل یارانش

آن شخصِ منتقد می‌گوید که بروید از او درباره‌ی ایمانش به قرآن و باورش به پیامبر و فضیلتِ یارانِ او پرس‌وجو کنید.

نکته ادبی: اشاره به معیارهای کلامی رایج در میان متکلمان برای سنجشِ ایمانِ افراد.

اگر کمتر ندارد مر علی را از همه یاران نباشد جز که باطل زی خدای اسلام و ایمانش»

اگر کسی علی (ع) را از همه‌ی یارانِ پیامبر برتر نداند، اسلام و ایمانش در پیشگاهِ خداوند باطل و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: بیانِ عقیده‌ی کلامی صریح شاعر درباره جایگاهِ امامت که اساسِ ایمانِ اوست.

اگر منکر شوم دعویش را بر کفر و جهل من گواهی یکسره بدهند جهال خراسانش

اگر من دعویِ باطلِ آنان را انکار کنم، تمامِ جاهلانِ خراسان دست به دست هم می‌دهند تا بر کفر و نادانیِ من گواهی دهند.

نکته ادبی: اشاره به جوّ سیاسی و مذهبیِ دورانِ شاعر و فشاری که از سوی عوام بر او وارد می‌شده است.

چرا گوید خردمند آنچه ندهد بر صواب آن گوائی عقل بی آفت نه نیز آیات فرقانش؟

چرا انسانِ خردمند چیزی می‌گوید که عقلِ سالم و آیاتِ روشنِ قرآن، درستیِ آن را تأیید نمی‌کند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تقبیحِ سخنانی که مبنای عقلی یا قرآنی ندارند.

چرا گویم که بهتر بود در عالم کسی زان کس که بر اعدای دین بر تیغ محنت بود بارانش؟

چرا باید بگویم کسی در عالم بهتر از او (علی) وجود دارد؟ کسی که در نبرد با دشمنانِ دین، شمشیرش مانندِ بارانِ بلا و محنت بر سرشان می‌بارید.

نکته ادبی: تشبیه شمشیر به «بارانِ محنت» استعاره‌ای برای شدتِ حملات و سرکوبِ دشمنان است.

از آن سید که از فرمان رب العرش پیغمبر وصی کردش در آن معدن که منبر بود پالانش

از آن آقایی سخن می‌گویم که خداوند و پیامبر، او را در جایگاهی جانشین کردند که منبرش برای غاصبان (که شایستگی‌اش را نداشتند) مانندِ پالانِ حیوان بود.

نکته ادبی: کنایه از بی‌ارزش بودنِ حکومتِ غاصبان در نگاهِ شاعر که منبرِ مقدس را به جایگاهِ معمولی تنزل داده‌اند.

از آن مشهور شیر نر که اندر بدر و در خیبر هوا از چشم خون بارید بر صمصام خندانش

از آن شیرِ شجاع و مشهور که در جنگ‌های بدر و خیبر، چنان با شمشیرِ تیزش می‌جنگید که دشمنان از ترسِ آن تیغِ برّان و خندان، خون‌گریه می‌کردند.

نکته ادبی: «صمصام» به معنای شمشیرِ تیز و برنده است.

شدی حیران و بی سامان و کردی نرم گردن را اگر دیدی به صف دشمنان سام نریمانش

اگر سامِ نریمان (پهلوانِ اسطوره‌ای) در صفِ دشمنانِ او بود، قطعاً حیران و درمانده می‌شد و از شدتِ عظمتِ او سرِ تسلیم فرود می‌آورد.

نکته ادبی: تلمیح به «سام نریمان» برای بزرگ‌نماییِ قدرتِ شجاعتِ امام علی (ع) با مقیاس‌های حماسی.

کسی کو دیگری را برگزیند بر چنین حری بپرسد روز حشر ایزد ز تن بی روی بهتانش

هر کس که دیگری را بر چنین حیدری برگزیند، خداوند در روزِ قیامت از او دلیلِ این تهمت و خطای آشکارش را بازخواست خواهد کرد.

نکته ادبی: «حری» استعاره از آزادمردی و عظمتِ مقام است.