دیوان اشعار - قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱
ناصرخسرودرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این سروده مجموعهای از اندرزهای حکیمانه با تکیه بر عقلگرایی و خودشناسی است که در آن شاعر، انسان را به بازگشت به خویشتنِ خویش و اصلاحِ درون فرا میخواند. محور اصلی کلام، نقدِ غفلت و دنیاگرایی است و تن آدمی به عنوان مرکبی سرکش تصویر شده که اگر با لگامِ خرد مهار نشود، آدمی را به هلاکت میکشاند.
در این اثر، شاعر با لحنی صریح و قاطع، خواننده را دعوت میکند که به جایِ عیبجویی از دیگران و پرداختن به امورِ بیهوده، چراغِ عقل را در درونِ خود برافروزد و پیش از آنکه دیر شود، به پاکسازیِ روح و اصلاحِ کردارِ خویش همت گمارد. این منظومه، بازتابی از تفکرِ اخلاقی و فلسفیِ کهنی است که کمالِ انسان را در گروِ دوری از هوای نفس و پیوند با حقیقتِ خرد میداند.
معنای روان
ای که در کار و بار زندگی سرگردان شدهای، برگرد و خود را با معیارِ عقل و نظمِ منطقیِ زندگیات هماهنگ کن.
تو با قدرتِ طمع، نیروی خرد را در هم شکستی و عمرت را صرفِ جستجوی امور بیهوده و پوچ کردی.
در پیِ دست یافتن به چیزهایی که هرگز به دست نیامدند، دنیای خود را زیر و رو کردی و به تباهی کشاندی.
سرمایههای گرانبهای عمر و ایمانِ خود را به خاطرِ ناچیزترین امور دنیوی از دست دادی.
ای خردمند، چرا کالای گرانبهای وجودت را که از عطرِ عقل و ایمان معطر بود، با ناچیزترین متاعِ دنیوی تعویض کردی؟
این جسمِ تو، همزمان هم دوستِ توست و هم دشمنِ تو؛ پس از دستِ این جسم که مانند ماری همدمِ توست، در رنج و عذابی.
حتی مارگیری که مهارتِ افسونگری دارد، سرانجام ممکن است از نیشِ همان ماری که با آن سرگرم است، کشته شود.
اکنون که مرکبِ وجودت از پا افتاده و ناتوان شده، چرا همچون انسانِ خردمند، بارِ فضیلت و کمال بر آن نمیبندی؟
چون نتیجهی اعمالِ ناپسندِ خود را میبینی، پس ناچاری که پیامدها و تلخیهای کشتِ خود را نیز تحمل کنی.
پای تو را خارِ رفتارِ خودت زخمی کرده است؛ پس دردی که میکشی، جز از خطاهای خودت نیست.
تو راه را به خطا رفتهای؛ پس بازگرد و گامهایت را بر اساسِ اصول و کارهای درستِ پیشین تنظیم کن.
نزدِ خداوندِ خرد و عقل بازگرد و حقیقتِ قصهی زندگی و احوالِ خود را صادقانه بیان کن.
آنچه عقل به تو میگوید بپذیر و شیفتهی سخنانِ بیهودهی نفسِ خود مباش.
دیوِ هوا و هوس تو را به سمتِ نابودی میکشد؛ پس افسارِ وجودت را به دستِ این دیو مسپار.
وقتی راه را نمیشناسی، چرا بر اساسِ طمع و بازارگرمیِ فریبندهی دنیای خودت، به پیش میروی؟
تو که حتی نمیتوانی دستارِ (کلاهِ) خودت را بشویی، چرا ادعای پاکی و اصلاحِ دیگران را داری؟
چرا سعی میکنی بامِ خانهی دیگران را تعمیر کنی، در حالی که بنیادِ دیوارِ خانهی خودت سست است و آن را نساختهای؟
ای که در کارِ خود سرگردان ماندهای، چرا به تنِ خودت پند نمیدهی؟
آن آتشِ درونی یا دردی که داری، خودت آن را تحمل کن و مشکلات و بارهای خود را بر دیگران تحمیل مکن.
تو از یادگیری احساسِ شرم میکنی و آن را عار میدانی؛ آیا از خودِ این نادانی و عیبِ خودت احساسِ شرم نمیکنی؟
تو به خاطرِ هوسهای خود دچارِ تکبر و غرور شدهای و بیهوده خود را بزرگ میپنداری.
تو جز عنکبوتِ نفس، هیچ یاری نداری که از تارهایِ سستِ خیالِ خویش برای تو خانه میسازد.
باید عیبهای وجودِ خودت را ببینی تا جانت گرفتارِ بندهایِ این خودپرستی نشود.
وقتی تو مراقبِ حالِ خود نیستی، چگونه توقع داری که دیگران غمخوارِ تو باشند؟
به احوالِ خود با دقت بنگر تا حقیقتِ زشتیها و خطاهای بزرگِ خود را دریابی.
به فرمانِ جسمِ بدکردار، چشمانِ بیدارِ عقلِ خود را به خوابِ غفلت مبر.
جسم و جانِ خود را از هرگونه آلودگی به گناه و رذایل پاکیزه کن.
از این تنِ خاکی و سرکش، طلبِ نیکی کن و آن را به سوی کمال هدایت نما.
باید دین و خرد سالار و رهبرِ تو باشند تا تو را به مقامِ بلندِ انسانیت برسانند.
یارِ تو باید کسی باشد که ارزشِ واقعیِ تو را درک کند و تو را به سوی خیر ببرد؛ نه اینکه تو خریدارِ متاعهای بیارزشِ خود باشی.
وقتی تو از آزار دیدن بدت میآید، چرا با دیگران به بدی رفتار میکنی؟
چون تو به کسی امنیت و پناه نمیدهی، دیگران نیز تو را در زمرهی دوستانِ خود قرار نمیدهند.
من نیز مانندِ تو از دستِ این جسمِ بدخوی و سبکسر، رنجهای بسیاری کشیدم.
نزدِ انسانِ خردمندی رفتم و از دستِ این جسمِ گناهکار و پرطلب، دادخواهی کردم.
یک به یک عیبهای وجودم را در نزدِ او اعتراف کردم و برشمردم.
آن خردمند گفت: ریشهی گناهِ تو در وجودِ خودت است؛ اکنون باید با توبه و استغفار آن را درمان کنی.
آبِ خرد را بجوی و با آن، آلودگیها و خطاهایِ نوشتهشده در دفترِ عمرت را بشوی.
حاکمِ خودت باش و هر کاری که میکنی، با معیارِ خردِ خود بسنج تا درست باشد.
به آنچه شایستهی خودت نیست، برای دیگران نیز روا مدار.
هر چه را که برای خودت نمیپسندی، برای دیگران نیز انجام نده؛ پزشکِ خویش باش و از خودت مراقبت کن.
پرنده تا مغزِ دانهاش را با منقارِ خود نرم نکند، نمیتواند آن را بخورد؛ تو نیز باید برای کمال تلاش کنی.
پس از عمل، کردارِ خود را با خرد بسنج و برای کارهایت دلیل و برهان داشته باش.
بدان که وقتی گفتار و کردارت هماهنگ باشد، از شرِ تنِ فریبندهی خود رهایی یافتهای.
همنشینی با نادان، تو را خوار و ذلیل میکند، همانطور که این تنِ پست، تو را به خواری میکشاند.
همین که نادان تو را با پرگوییهای بیهودهاش خسته کند، برای خواریِ تو کافی است.
او فقط پرگویی میکند تا مگر با این کار، معدهی طمعکارِ خود را سیر کند.
جز به ضرورت، راه مده که جز خردمندان کسی به خلوتِ تو وارد شود.
تنهایی بسیار بهتر از داشتنِ یارِ نادان است؛ همدمِ تو باید دلِ هشیارِ خودت باشد.
انسانِ خردمند با پندهای فراوان و ارزشمندش، مرا از خوابِ غفلت بیدار کرد.
از آنجا که قلبم به انبارِ سخنانِ حکیمانه تبدیل شده، تفکرِ من نگهبانِ این گنجینهی ارزشمند است.
و در سرودههای خویش، بدونِ هیچگونه محدودیتی و بیشمار سخن میگویم.
نکته ادبی: «مر» در ادبیات کهن فارسی گاهی برای تأکید به کار میرود و «بیعدد» کنایه از کثرت و بیکرانگی است.