دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۰

ناصرخسرو
مرد را خوار چه دارد؟ تن خوش خوارش چون تو را خوار کند چون نکنی خوارش ؟
هر که او انده و تیمار تو را کوشد تو بخیره چه خوری انده و تیمارش؟
تن همان خاک گران سیه است ار چند شاره زربفت کنی قرطه و شلوارش
تن تو خادم این جان گرانمایه است خادم جان گرانمایه همی دارش
گر نخواهی که تو را خوار و زبون گیرد برتر از قدرش و مقدارش مگذارش
تن درخت است و خرد بار و، دروغ و مکر خس و خار است، حذر کن ز خس و خارش
خار و خس بفگن از این شهره درخت ایرا کز خس و خار نیابی مزه جز خارش
یار خرماست یکی خار، بتر یاری یار بد عار بود دایم بر یارش
یار بد خار توست، ای پسر، از یارت دور باش و بجز از خار مپندارش
یار چون خار تو را زود بیازارد گر نخواهی که بیازاری مازارش
هر که با اوت همی صحبت رای آید بر رس، ای پور، نخست از ره و رفتارش
سیرت خوب طلب باید کرد از مرد گرچه خوب است مشو غره به دیدارش
صورت خوب بسی باشد بی حاصل بر در و درگه و بر خانه و دیوارش
گرچه خرما بن سبز است، درخت سبز هست بسیار که خرما نبود بارش
هرکه بی سیرت خوب است و نکو صورت جز همان صورت دیوار مینگارش
بد کنش را به سخن دست مده بر بد که به تو باز رسد سرزنش از کارش
سر پیکان نشود در سپر و جوشن تا نباشد سپس اندر پر و سوفارش
صحبت نادان مگزین که تبه دارد اندکی فایده را یاوهٔ بسیارش
میوه چون اندک باشد به درختی بر بی مزه ماند در برگ به خروارش
ره و هنجار ستمگار همه زشت است ای خردمند مرو بر ره و هنجارش
هرکه او بر ره کفتار رود، بی شک سوی مردار نماید ره کفتارش
مرد را چون نبود جز که جفا، پیشه مارش انگار نه مردم، سوی ما مارش
مار مردم نیت بد بود اندر دل بد نیت را جگر افگار کند مارش
هر که را قولش با فعل نباشد راست در در دوستی خویش مده بارش
سیر گرداندت از گفتن بی معنی تا مگر سیر کنی معدهٔ ناهارش
هم از آن کیسه دهش نقد که او دادت نقد او باید بردنت به بازارش
زرق پیش آر چو رزاق شود با تو سر به سر باش و همی باش به مقدارش
گر همی خفته گمانیت برد خفته است خفته بگذار و مکن بیهده بیدارش
سخن از مردم دین دار شنو، وان را که ندارد دین، منگر سوی دینارش
زنگ دارد دل بد دین، من ازان ترسم، که بیالاید زو دلت به زنگارش
نه مکان است سخن را سر بی مغزش نه مقر است خرد را دل چون قارش
نیست آمیخته با آب هنر خاکش نیست آویخته در پود خرد تارش
نبری رنج برو بهتر، چون رنجه است او ز گفتار تو، همچون تو ز گفتارش
خویشتن رنجه مکن نیز چو می دانی که نخواهندت پرسید ز کردارش
چه شوی غره به راهش چو همی بینی که همی غره کند گنبد دوارش؟
رنجه و افگار شوی زو که چو خار است او خارت افگار کند چون کنی افگارش
به حذر باش، نباید که چو می کوشی خود نگیریش و، بمانی تو گرفتارش
نیک بنگر که کجا می بردت گیتی چون همی تازی بر مرکب رهوارش
از تو هموار همی دزدد عمرت را چرخ بیدادگر و گشتن هموارش
پارش امسال فسانه است به پیش ما هم فسانه شود امسالش چون پارش
نیست دشوار جهان بدتر از آسانش چون همی بگذرد آسانش و دشوارش
زو مبین نیک و بد و زشت و نکو هرگز بل ز سازندهٔ او بین و ز سالارش
چون همی بر من زنهار خورد دنیا خویشتن چون دهی، ای پور، به زنهارش؟
هر که را چرخ ستمگار برد بر گاه بفگند باز خود از گاه نگونسارش
تا به پیکار بود، صلح طمع می دار چون به صلح آمد می ترس ز پیکارش
چاره کن، خوش خوش ازو دست بکش، زیرا یله بایدت همی کرد به ناچارش
این جهان پیرزنی سخت فریبنده است نشود مرد خردمند خریدارش
پیش ازان کز تو ببرد تو طلاقش ده مگر آزاد شود گردنت از عارش
سخن حجت مرغی است که بر دانا پند بارد همه از پرش و منقارش
گر به پند اندر رغبت کنی، ای خواجه، پند نامه است تو را دفتر و اشعارش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه از اشعار تعلیمی و حکمت‌آمیز است که به سبک خردورزانه و با رویکردی انتقادی نسبت به دنیا و نفس سروده شده است. محور اصلی کلام، مراقبت از نفس، چیرگی بر خواهش‌های جسمانی، گزینش هوشمندانه در معاشرت با دیگران و پرهیز از فریب‌های دنیوی است. شاعر در جایگاه اندرزگویی دانا، مخاطب را به خودشناسی فرا می‌خواند و تأکید می‌کند که تن تنها خادمی برای جان ارزشمند است و نباید اجازه داد با پروراندن و ناز دادن به جسم، آدمی به بندگی آن درآید.

در بخش‌های دیگر، شاعر با استفاده از تمثیل‌هایی چون خار و خس، بر بی‌ارزش بودن ظواهر و اهمیت سیرت و کردار نیک تأکید دارد. او هشدار می‌دهد که نه تنها باید از دوستان ناشایست دوری جست، بلکه باید نسبت به ناپایداری دنیا و فریبندگی‌های آن نیز آگاه بود. در نهایت، شاعر آدمی را به تفکر در حقیقتِ هستی و تکیه بر خالق به جای تکیه بر این جهانِ گذرا دعوت می‌کند.

معنای روان

مرد را خوار چه دارد؟ تن خوش خوارش چون تو را خوار کند چون نکنی خوارش ؟

چرا اجازه می‌دهی جسمت تو را خوار و حقیر کند؟ اگر تنِ تو در مسیرِ پستی قدم برمی‌دارد و تو را به خواری می‌کشاند، تو نیز باید آن را مهار کنی تا به فرمان تو درآید.

نکته ادبی: تکرارِ واژه «خوار» در دو معنای خوارداشتنِ دیگران و خوارشدنِ نفس، تأکید بر مهار نفسانیات دارد.

هر که او انده و تیمار تو را کوشد تو بخیره چه خوری انده و تیمارش؟

کسی که برایِ غم و غصه و رنج‌هایِ تو هیچ تلاشی نمی‌کند، چرا تو بیهوده خود را گرفتارِ غم و اندوهِ او می‌کنی؟

نکته ادبی: واژه «تیمار» در اینجا به معنای اندوه و غم‌خواری است که از معانی کهن آن است.

تن همان خاک گران سیه است ار چند شاره زربفت کنی قرطه و شلوارش

تنِ انسان هرچقدر هم که با لباس‌های زربفت و گران‌بها آراسته شود، در نهایت همان خاکی تیره و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: استفاده از تضاد خاک با زربفت برای تأکید بر بی‌اعتباری ظاهر تن.

تن تو خادم این جان گرانمایه است خادم جان گرانمایه همی دارش

جسم تو خدمتکارِ جانِ باارزش توست؛ پس آن را همیشه در جایگاهِ یک خدمتکار نگه دار و مگذار بر تو مسلط شود.

نکته ادبی: جانِ گران‌مایه استعاره از گوهرِ وجودی انسان است که برتر از تن است.

گر نخواهی که تو را خوار و زبون گیرد برتر از قدرش و مقدارش مگذارش

اگر نمی‌خواهی که جسمت تو را خوار و ذلیل کند، بیش از اندازه به آن بها نده و از حد و اندازه‌اش فراتر نبرش.

نکته ادبی: هشدار نسبت به افراط در تن‌پروری که موجب زبونی روح می‌شود.

تن درخت است و خرد بار و، دروغ و مکر خس و خار است، حذر کن ز خس و خارش

تنِ انسان مانندِ درختی است که خِرد، میوه و بارِ آن است؛ اما دروغ و مکر، خس و خاشاکِ آن هستند. از این آلودگی‌ها (دروغ و مکر) دوری کن.

نکته ادبی: تمثیلِ تن به درخت و خرد به میوه که ریشه در حکمتِ قدما دارد.

خار و خس بفگن از این شهره درخت ایرا کز خس و خار نیابی مزه جز خارش

خس و خاشاک را از این درختِ وجود دور کن، زیرا از وجودِ آلودگی و مکر، جز رنج و آزار چیزی نصیبت نخواهد شد.

نکته ادبی: استعاره از خار و خس برای ناپاکی‌ها.

یار خرماست یکی خار، بتر یاری یار بد عار بود دایم بر یارش

دوستِ نادان همچون خار است؛ بدترین نوعِ همراهی، دوستی با چنین کسی است که همواره موجبِ آزار و ننگ برایِ یارِ خود است.

نکته ادبی: تشبیه دوستِ بد به خار که تنها کارش آزردن است.

یار بد خار توست، ای پسر، از یارت دور باش و بجز از خار مپندارش

ای پسر، دوستِ بد برای تو همچون خار است؛ از چنین دوستی دوری کن و او را چیزی جز خار مپندار.

نکته ادبی: خطاب به مخاطب با واژه «پسر» که نشان‌دهنده لحنِ تعلیمی و پدرانه شاعر است.

یار چون خار تو را زود بیازارد گر نخواهی که بیازاری مازارش

دوستِ ناباب مانند خار تو را به سرعت می‌آزارد؛ اگر نمی‌خواهی که آزرده شوی، با او دوستی مکن.

نکته ادبی: رابطه علی و معلولی میان انتخابِ دوست و تجربه آزار.

هر که با اوت همی صحبت رای آید بر رس، ای پور، نخست از ره و رفتارش

ای فرزند، با هرکس که می‌خواهی دوستی و هم‌صحبتی کنی، پیش از هرچیز رفتار و روشِ زندگی او را بشناس.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ شناخت و بررسی رفتار پیش از ایجادِ پیوندِ دوستی.

سیرت خوب طلب باید کرد از مرد گرچه خوب است مشو غره به دیدارش

باید از یک مرد، سیرت و اخلاقِ نیکو طلب کرد؛ اگر چه صورتش زیباست، فریبِ ظاهرِ او را نخور.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ سیرت بر صورت.

صورت خوب بسی باشد بی حاصل بر در و درگه و بر خانه و دیوارش

چه بسیار چهره‌های زیبایی که هیچ بهره‌ای از کمال ندارند؛ درست مانندِ نقاشی روی در و دیوار که فقط ظاهری دارد و بی‌جان است.

نکته ادبی: کنایه از بی‌حاصلیِ زیباییِ ظاهری بدونِ کمالاتِ درونی.

گرچه خرما بن سبز است، درخت سبز هست بسیار که خرما نبود بارش

اگرچه درختِ خرما سبز و زیباست، اما بسیار دیده شده که درختی سبز باشد ولی میوه (خرما) نداشته باشد (یعنی ظاهرِ خوب لزوماً به معنای باطنِ خوب نیست).

نکته ادبی: تمثیلِ درخت برایِ بیانِ تفاوتِ ظاهر و باطن.

هرکه بی سیرت خوب است و نکو صورت جز همان صورت دیوار مینگارش

کسی که سیرتِ نیکو ندارد اما صورتِ زیبایی دارد، او را همانندِ نقاشیِ روی دیوار بدان که فقط ظاهری دارد و فاقدِ حقیقت است.

نکته ادبی: تکرارِ تمثیلِ دیوار برای تأکید بر پوچیِ ظاهر.

بد کنش را به سخن دست مده بر بد که به تو باز رسد سرزنش از کارش

کسی را که رفتاری زشت دارد، یاری مکن و با او همراه نشو، چرا که سرزنشِ اعمالِ زشتِ او، در نهایت دامانِ تو را هم می‌گیرد.

نکته ادبی: توصیه به پرهیز از همدستی با بدان به دلیلِ پیامدهایِ اجتماعی و اخلاقیِ آن.

سر پیکان نشود در سپر و جوشن تا نباشد سپس اندر پر و سوفارش

نوکِ تیر در سپر و زره نفوذ نمی‌کند، مگر اینکه پشتِ آن تیر، پر و سوفار (انتهایِ تیر) به درستی عمل کند؛ یعنی هر کاری به زمینه و حمایت نیاز دارد.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحاتِ نظامیِ قدیم برای تبیینِ ضرورتِ فراهم بودنِ شرایط برای نتیجه‌گیری.

صحبت نادان مگزین که تبه دارد اندکی فایده را یاوهٔ بسیارش

با آدمِ نادان معاشرت مکن، زیرا او فایده‌ی اندکِ تو را هم تباه می‌کند و داشته‌هایِ زیادِ تو را به یاوه و هدر می‌دهد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به زیان‌هایِ همراهی با جاهلان.

میوه چون اندک باشد به درختی بر بی مزه ماند در برگ به خروارش

میوه‌ای که بر درخت کم باشد، در میانِ انبوهِ برگ‌ها پنهان می‌ماند و بی‌مزه است؛ یعنی اندکِ خیر در وجودِ آدمی، تحتِ تأثیرِ بدی‌ها قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: تمثیل برایِ نشان دادنِ اثرِ محیط و کثرتِ بدی‌ها بر خیرِ اندک.

ره و هنجار ستمگار همه زشت است ای خردمند مرو بر ره و هنجارش

روش و منشِ آدمِ ستمگر همیشه زشت است؛ ای انسانِ خردمند، در مسیرِ او گام برمدار و از روشِ او پیروی مکن.

نکته ادبی: نهی از پیروی از ظالمان.

هرکه او بر ره کفتار رود، بی شک سوی مردار نماید ره کفتارش

هر کس که در راهِ کفتار (نمادِ پستی و دنائت) قدم بگذارد، بدون شک کفتار او را به سمتِ مردار می‌کشاند.

نکته ادبی: کفتار نمادِ انسانِ پست‌طبع و مردار نمادِ مقاصدِ ناپاک.

مرد را چون نبود جز که جفا، پیشه مارش انگار نه مردم، سوی ما مارش

وقتی کسی پیشه‌اش جز ستم نباشد، او را دیگر انسان ندان و مانندِ مار فرضش کن؛ چرا که او همچون مار برایِ ما سمی است.

نکته ادبی: تشبیه انسانِ ستمکار به مار برایِ تأکید بر خطرناک بودنِ او.

مار مردم نیت بد بود اندر دل بد نیت را جگر افگار کند مارش

مارِ وجودِ انسان، همان نیتِ بدِ او در دل است؛ کسی که نیتِ بدی دارد، درونش از این نیتِ بد زخمی و آزارده است.

نکته ادبی: تفسیرِ استعاریِ مار به عنوانِ نیتِ بد درونی.

هر که را قولش با فعل نباشد راست در در دوستی خویش مده بارش

کسی که گفتار و رفتارش هماهنگ نیست و به حرفش عمل نمی‌کند، او را در دایره‌ی دوستیِ خود راه مده.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ صداقت و یکپارچگیِ قول و فعل در معاشرت.

سیر گرداندت از گفتن بی معنی تا مگر سیر کنی معدهٔ ناهارش

گفتارِ بی‌فایده تو را از حقیقت سیر نمی‌کند، بلکه باید به دنبالِ تأمینِ نیازهایِ واقعیِ خود (تغذیه روح و خرد) باشی.

نکته ادبی: استفاده از واژه «ناهار» به معنایِ عامِ روزی و نیاز.

هم از آن کیسه دهش نقد که او دادت نقد او باید بردنت به بازارش

آنچه را از دیگران (یا از زندگی) دریافت می‌کنی، همان را به درستی در جایِ خود خرج کن؛ یعنی از آنچه به تو داده شده، به درستی استفاده کن.

نکته ادبی: توصیه به استفاده‌ی بهینه از امکانات.

زرق پیش آر چو رزاق شود با تو سر به سر باش و همی باش به مقدارش

هنگامی که کسی برایت روزی می‌آورد (رزاق می‌شود)، هوشیار و محتاط باش و در حدِ اعتدال با او رفتار کن.

نکته ادبی: واژه «زرق» به معنایِ حیله و فریب است که در اینجا به معنایِ احتیاط و سیاست‌مداری در برخورد با رزاق استفاده شده است.

گر همی خفته گمانیت برد خفته است خفته بگذار و مکن بیهده بیدارش

اگر کسی در غفلت است، او را به حالِ خود بگذار و بیهوده تلاش نکن که بیدارش کنی (چون غفلتِ او اختیاری است).

نکته ادبی: توصیه به عدمِ اتلافِ وقت در هدایتِ کسانی که خود نمی‌خواهند بیدار شوند.

سخن از مردم دین دار شنو، وان را که ندارد دین، منگر سوی دینارش

سخنِ درست را از آدمِ دین‌دار و باایمان بشنو و به ثروتِ کسی که دین ندارد، اصلاً توجهی مکن.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ دین‌داری و تقوا در برابرِ ثروت.

زنگ دارد دل بد دین، من ازان ترسم، که بیالاید زو دلت به زنگارش

دلِ آدمِ بی‌دین و بدکار، زنگار گرفته است و من از این می‌ترسم که دلِ تو نیز با معاشرت با او آلوده شود.

نکته ادبی: استعاره از زنگار برایِ آلودگی‌هایِ اخلاقی.

نه مکان است سخن را سر بی مغزش نه مقر است خرد را دل چون قارش

سخنِ بی‌محتوا در ذهنِ خردمند جایگاهی ندارد، همان‌طور که خرد در دلی که مانندِ قار (شکافِ عمیق و تاریک) است، قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه دلِ تاریک به قار برای نپذیرفتنِ خرد.

نیست آمیخته با آب هنر خاکش نیست آویخته در پود خرد تارش

در وجودِ انسانِ بی‌خرد، حقیقتِ هنر آمیخته نیست، و خرد هم در وجودِ او جایی برایِ رشد ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ آمادگیِ درونی برایِ پذیرشِ دانش.

نبری رنج برو بهتر، چون رنجه است او ز گفتار تو، همچون تو ز گفتارش

بهتر است برایِ آدمِ نادان رنج نکشی و نصیحتش نکنی، چون او از حرف‌های تو همان‌قدر خسته می‌شود که تو از حرف‌هایِ بی‌جایِ او می‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ سخن گفتن با کسی که گوشِ شنوا ندارد.

خویشتن رنجه مکن نیز چو می دانی که نخواهندت پرسید ز کردارش

خودت را بیهوده آزار نده، چرا که می‌دانی از کارهایِ زشتِ او کسی از تو بازخواست نخواهد کرد.

نکته ادبی: توصیه به بی‌تفاوتی نسبت به کارهایِ دیگران که به تو ربطی ندارد.

چه شوی غره به راهش چو همی بینی که همی غره کند گنبد دوارش؟

چرا به این دنیایِ فریبنده دل می‌بندی، در حالی که می‌بینی چرخِ روزگار همه را (حتی بزرگان را) به بازی می‌گیرد و غره می‌کند؟

نکته ادبی: گنبدِ دوار استعاره از آسمان و گردشِ روزگار.

رنجه و افگار شوی زو که چو خار است او خارت افگار کند چون کنی افگارش

از کسی که مانندِ خار است، آزرده می‌شوی؛ اما اگر تو هم بخواهی او را آزار دهی، او نیز تو را آزرده خواهد کرد.

نکته ادبی: تأکید بر اصلِ کنش و واکنش در روابط.

به حذر باش، نباید که چو می کوشی خود نگیریش و، بمانی تو گرفتارش

مراقب باش! مبادا در تلاشی که برایِ مهار یا تأثیرگذاری بر دیگری می‌کنی، خودت گرفتارِ او شوی.

نکته ادبی: هشدار نسبت به خطراتِ مداخله در امورِ دیگران.

نیک بنگر که کجا می بردت گیتی چون همی تازی بر مرکب رهوارش

در حالی که با سرعت بر مرکبِ این دنیا سواری، خوب نگاه کن که این دنیا تو را به کجا می‌برد.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به مرکبی تندرو.

از تو هموار همی دزدد عمرت را چرخ بیدادگر و گشتن هموارش

روزگارِ ستمکار، به آرامی و بی‌سروصدا عمرِ تو را از دستت می‌دزدد.

نکته ادبی: تشبیه گذشتِ عمر به دزدی که دیده نمی‌شود.

پارش امسال فسانه است به پیش ما هم فسانه شود امسالش چون پارش

اتفاقاتِ سالِ گذشته اکنون برایِ ما مثلِ یک قصه و افسانه است؛ امسال هم به زودی می‌گذرد و مانندِ پارسال به قصه تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداریِ زمان و تبدیلِ حال به گذشته.

نیست دشوار جهان بدتر از آسانش چون همی بگذرد آسانش و دشوارش

سختی‌هایِ دنیا از آسانی‌هایش بدتر نیست، چون هر دو (سختی و آسانی) به سرعت می‌گذرند و هیچ‌کدام ماندگار نیستند.

نکته ادبی: دیدگاهِ فلسفی نسبت به گذرایِ همه احوال.

زو مبین نیک و بد و زشت و نکو هرگز بل ز سازندهٔ او بین و ز سالارش

هرگز در این دنیا به دنبالِ نیک و بدِ مطلق نباش، بلکه همه چیز را از نگاهِ خالقِ آن ببین که تدبیرگرِ عالم است.

نکته ادبی: دعوت به توحیدِ افعالی و دیدنِ دستِ قدرتِ خدا در حوادث.

چون همی بر من زنهار خورد دنیا خویشتن چون دهی، ای پور، به زنهارش؟

وقتی دنیا به هیچ‌کس وفادار نمی‌ماند و عهدش را می‌شکند، تو ای فرزند، چرا خودت را به عهدِ این دنیا می‌سپاری؟

نکته ادبی: استفهامِ انکاری برای تأکید بر بی‌وفاییِ دنیا.

هر که را چرخ ستمگار برد بر گاه بفگند باز خود از گاه نگونسارش

هر که را چرخِ ستمگر به اوجِ قدرت و مقام می‌رساند، در نهایت او را از همان جایگاه سرنگون می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلِ چرخ‌وفلک در تغییرِ احوالِ آدمیان.

تا به پیکار بود، صلح طمع می دار چون به صلح آمد می ترس ز پیکارش

وقتی دشمن در حالِ جنگ است، انتظارِ صلح داشته باش؛ و وقتی صلح می‌کند، از حیله‌هایِ او در دورانِ صلح بترس.

نکته ادبی: توصیه به هوشیاری در برابرِ دشمن.

چاره کن، خوش خوش ازو دست بکش، زیرا یله بایدت همی کرد به ناچارش

راهِ چاره را پیدا کن و کم‌کم دست از این دنیایِ فریبنده بکش، زیرا ناچاری که در نهایت آن را رها کنی.

نکته ادبی: تأکید بر ضرورتِ دل کندن از دنیا.

این جهان پیرزنی سخت فریبنده است نشود مرد خردمند خریدارش

این دنیا مانندِ پیرزنی بسیار فریبنده است؛ انسانِ خردمند هرگز خریدارِ او (دل‌بسته‌ی او) نمی‌شود.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به پیرزنِ فریبکار که ریشه در متونِ عرفانی و حکمیِ کهن دارد.

پیش ازان کز تو ببرد تو طلاقش ده مگر آزاد شود گردنت از عارش

پیش از آنکه دنیا تو را رها کند، تو خودت آن را رها کن (طلاقش بده) تا از عار و ننگِ وابستگی به آن آزاد شوی.

نکته ادبی: توصیه به استغنا و بی‌نیازی از دنیا.

سخن حجت مرغی است که بر دانا پند بارد همه از پرش و منقارش

سخنِ حق و حجت، مانندِ پرنده‌ای است که برایِ دانا از هر پر و منقارش، پند و اندرز می‌بارد.

نکته ادبی: استعاره از کلامِ حکیمانه به پرنده.

گر به پند اندر رغبت کنی، ای خواجه، پند نامه است تو را دفتر و اشعارش

ای خواجه (بزرگوار)، اگر میلِ به آموختنِ پند داری، این دفتر و اشعار، بهترین پندنامه‌یِ توست.

نکته ادبی: خطاب به مخاطب با واژه «خواجه» که عنوانی محترمانه است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه یارِ بد همچون خار است

تشبیه دوستِ بد به خار برای نشان دادنِ آزاردهنده بودنِ او.

استعاره تنِ انسان مانندِ درخت

تن به درخت تشبیه شده که خردِ آن میوه است و مکر، خس و خاشاکِ آن.

استعاره دنیا پیرزنی فریبنده

تشبیه دنیا به پیرزنی که با ظاهرِ فریبنده، مردم را به بازی می‌گیرد.

تمثیل نقشِ روی دیوار

تمثیل برای نشان دادنِ کسانی که ظاهرِ آراسته دارند اما فاقدِ حقیقت و کمال‌اند.

کنایه گنبدِ دوار

کنایه از آسمان و گردشِ روزگار که همه‌چیز را دگرگون می‌کند.