دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۴

ناصرخسرو
نشنوده ای که دید یکی زیرک زردآلوی فگنده به کو اندر
چو یافتش مزه ترش و ناخوش وان مغز تلخ باز بدو اندر
گفتا که «هر چه بود به دلت اندر رنگت همی نمود به رو اندر»

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری با زبانی تمثیلی و حکمت‌آمیز، به پیوند ناگسستنی میان باطن و ظاهر انسان اشاره دارد. شاعر با بهره‌گیری از تصویری ساده از یک میوه فاسد، این نکته اخلاقی را یادآوری می‌کند که نمی‌توان از درونِ آلوده و ناصاف، ظاهری آراسته و زیبا انتظار داشت و در واقع، چهره و رفتار آدمی، آینه‌ای از نیت‌ها و صفات درونی اوست.

معنای روان

نشنوده ای که دید یکی زیرک زردآلوی فگنده به کو اندر

آیا نشنیده‌ای که فردی خردمند، زردآلویی را دید که در میان کوه و دره بر زمین افتاده بود؟

نکته ادبی: فگنده در فارسی کهن به معنای افکنده یا افتاده است و کو در اینجا به معنای کوه یا گذرگاه کوهستانی است.

چو یافتش مزه ترش و ناخوش وان مغز تلخ باز بدو اندر

هنگامی که آن را چشید و طعمش را ترش و ناپسند یافت و متوجه شد که مغز هسته آن نیز تلخ است.

نکته ادبی: در این بیت واژگان مزه و ناخوش برای توصیف فساد میوه به کار رفته و باز تأکیدی بر فرجام کار است.

گفتا که «هر چه بود به دلت اندر رنگت همی نمود به رو اندر»

آن مرد خردمند گفت: هر آنچه در درون و دلت پنهان بود، رنگ و ظاهرت بر چهره‌ات آشکار کرد.

نکته ادبی: در اینجا دل به عنوان جایگاه نیت و باطن و رو به عنوان نماد ظاهر در تقابل معنایی قرار گرفته‌اند.

آرایه‌های ادبی

تمثیل کل ابیات

استفاده از داستانِ کوتاه و نمادینِ میوه فاسد برای تبیین یک حقیقت اخلاقی کلی درباره انسان.

کنایه رنگت همی نمود به رو

کنایه‌ از اینکه چهره و ظاهر آدمی، آیینه اسرار درونی و باطن اوست.