دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۱

ناصرخسرو
برآمد سپاه بخار از بحار سوارانش پر در کرده کنار
رخ سبز صحرا بخندید خوش چو بر وی سیاه ابر بگریست زار
گل سرخ بر سر نهاد و ببست عقیقین کلاه و پرندین ازار
بدرید بر تن سلب مشک بید زجور زمستان به پیش بهار
به بازوی پر خون درون بید سرخ بزد دشنه زین غم هزاران هزار
ز بس سرد گفتارهای شمال بریده شد از گل دل جویبار
نبینی که هر شب سحرگه هنوز دواج سمور است بر کوهسار؟
صبا آید اکنون به عذر شمال سحرگاه تازان سوی لاله زار
بشویدش عارض به لولوی تر بیالایدش رخ به مشکین عذار
بیارد سوی بوستان خلعتی که لولوش پود است و پیروزه تار
سوی گلبن زرد استام زر سوی لالهٔ سرخ جام عقار
سوی مادر سوسن تازه تاج سوی دختر نسترن گوشوار
به سر بر نهد نرگس نو به باغ به اردیبهشت افسر شاهوار
نوان و خرامان شود شاخ بید سحرگاه چون مرکب راهوار
دهد دست و سر بوس گل را سمن چو گیرد سمن را گل اندر کنار
شگفتی نگه کن به کار جهان وزو گیر بر کار خویش اعتبار
که تا شادمانه نگردد زمین نپوشد هوا جامهٔ سوکوار
چو نسرین بخندد شود چشم گل به خون سرخ چون چشم اسفندیار
چو نرگس شود باز چون چشم باز شود پای بط بر چنار آشکار
پر از چین شود روی شاهسپرم چو تازه شود عارض گلنار
نگه کن به لاله و به ابر و ببین جدا نار از دود، وز دود نار
سوی شاخ بادام شو بامداد اگر دید خواهی همی قندهار
و گر انده از برف بودت مجوی ز مشکین صبا بهتر انده گسار
نگه کن بدین بی فساران خلق تو نیز از سر خود فرو کن فسار
اگر نیست سوی تو داری دگر همه هوش و دل سوی این دار دار
وگر نیستت طمع باغ بهشت چو خر خوش بغلت اندر این مرغزار
نگه دار اندر زیان آن خویش چنانکه ت بگفته است بسیار خوار
به نسیه مده نقد اگر چند نیز به خرما بود وعده و نقد خار
کرا معده خوش گردد از خار و خس شود کامش از شیر و روغن فگار
چه باید تو را سلسبیل و رحیق چو خرسند گشتی به سرکه و شخار؟
جهان ره گذار است، اگر عاقلی نباید نشستنت بر ره گذار
ستور است مردم در این ره چنانک بریده نگردد قطار از قطار
شتابنده جمله که یک دم زدن نپاید کسی را برادر نه یار
ره تو کدام است از این هر دو راه؟ بیندیش و برگیر نیکو شمار
اگر سازوار است و خوش مر تو را بت رود ساز و می خوشگوار
وز این حالها تو به کردار خواب نگردی همی سرد زین روزگار
وز این ایستادن به درگاه شاه وز این خواستن سوی دهدار بار
وز این بند و بگشای و بستان و ده وز این هان و هین و از این گیر و دار
وز این در کشیدن به بینی خویش ز بهر طمع این و آن را مهار
گمانی مبر کاین ره مردم است بر این کار نیکو خرد برگمار
همی خویشتن شهره خواهی به شهر که من چاکر شاهم و شهریار
شکار یکی گشتی از بهر آنک مگر دیگری را بگیری شکار
بدان تا به من برنهی بار خویش یکی دیگرت کرد سر زیر بار
ستوری تو سوی من از بهر آنک همی باز نشناسی از فخر عار
تو را ننگ باید همی داشتن بخیره همی چون کنی افتخار؟
ستور از کسی به که بر مردمی بعمدا ستوری کند اختیار
ز مردم درختی نه ای بارور بلندی و بی بر چو بید و چنار
اگر میوه داری نشد هیچ بید به دانش تو باری بشو میوه دار
دریغ این قد و قامت مردمی بدین راستی بر تو، ای نابکار
اگر باز گردی ز راه ستور شود بید تو عود ناچار و چار
وگر همچنین خود بمانی چو دیو دل از جهل پر دود و سر پرخمار
کسی برتو نتواند، از جهل،بست یکی حرف دانش به سیصد نوار
تو را صورت مردمی داده اند مکن خیره مر خویشتن را حمار
بکن جهد آن تا شوی مردمی مکن با خدای جهان کارزار
تو را روی خوب است لیکن بسی است به دیوار گرمابه ها بر نگار
به دانش تو صورت گر خویش باش برون آی از این ژرف چه مردوار
خرد ورز ازیرا سوی هوشمند زجاهل بسی به بود موش و مار
چو مر خویشتن را بدانی به حق در این ژرف زندان نگیری قرار
ز کردار بد باز گردی به عذر چو هشیار مردان سوی کردگار
مر این گوهر ایزدی را به علم بشوئی ز زنگار عیب و عوار
ازیرا که آتش، چو شد زر پاک، برو کرد نتواند از اصل کار
ز حجت شنو حجت ای منطقی ز هر عیب صافی چو زر عیار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر با توصیفِ هنرمندانه و پر از جزئیاتِ فرارسیدن بهار آغاز می‌شود و تصویری روشن از چرخه طبیعت ارائه می‌دهد؛ جایی که زمین پس از سختی‌های زمستان، با باران و گل‌ها جانی دوباره می‌گیرد. شاعر با استفاده از تشخیص (جان‌بخشی) به عناصر طبیعت، هماهنگی و زیبایی جهان را در فصل رویش به تصویر می‌کشد.

در بخش دوم، شاعر با نگاهی انتقادی و حکیمانه به نقد احوال آدمی می‌پردازد. او دنیای مادی و حرص و طمع‌های بی‌پایان انسان‌ها را با رفتارِ چارپایان (ستوران) مقایسه می‌کند و از خواننده می‌خواهد که از بندِ این تعلقاتِ ظاهری رها شود و به دنبال کمال، خرد و فضیلت باشد.

در نهایت، پیام کلی شعر دعوت به بیداری و خردمندی است. نویسنده تأکید می‌کند که دنیا گذرگاه است و نباید به آن دل بست؛ بلکه باید با بهره‌گیری از فرصت‌های زندگی و دوری از رفتارهای پستِ حیوانی، در پیِ کارهای نیکو و رشد معنوی بود تا همچون درختی بارور در این جهانِ گذرا باقی ماند.

معنای روان

برآمد سپاه بخار از بحار سوارانش پر در کرده کنار

سپاهی از ابرها (بخار) از سوی دریاها برآمده است و سواران آن (قطرات باران یا خود ابرها) کناره‌های آسمان را پر کرده‌اند.

نکته ادبی: بحر به معنی دریا و استعاره از سرچشمه ابرهاست. سپاه بخار کنایه از ابرهای متراکم است.

رخ سبز صحرا بخندید خوش چو بر وی سیاه ابر بگریست زار

زمینِ سبز با رسیدن بهار می‌خندد و شادمان است، همان‌طور که ابرِ سیاه بر سر او با باران می‌گرید.

نکته ادبی: رخ سبز صحرا استعاره از رویش گیاهان است. خندیدن و گریستن تشخیص (جان‌بخشی) است.

گل سرخ بر سر نهاد و ببست عقیقین کلاه و پرندین ازار

گلِ سرخ، کلاهی عقیق‌رنگ بر سر نهاد و با جامه‌ای از جنس پرنیان (پارچه ظریف) خود را آراست.

نکته ادبی: عقیقین کلاه اشاره به غنچه یا گلبرگ‌های سرخ گل دارد. پرندین ازار وصف لباس گل است.

بدرید بر تن سلب مشک بید زجور زمستان به پیش بهار

درخت بید به خاطر ستمِ زمستان، جامه کهنه و تیره‌اش را پیش از آمدن بهار دریده است.

نکته ادبی: سلب به معنی لباس است. بید در اینجا نماد طبیعتی است که پوست می‌اندازد.

به بازوی پر خون درون بید سرخ بزد دشنه زین غم هزاران هزار

بر شاخه‌های بید سرخ که مانند بازویی زخمی است، تیغِ سرما (یا زمانه) زخم‌های بسیاری زده است.

نکته ادبی: بید سرخ گونه‌ای از درخت بید است که ساقه‌های قرمزی دارد. استعاره از زخم طبیعت.

ز بس سرد گفتارهای شمال بریده شد از گل دل جویبار

به خاطر سخنان سرد و تندِ باد شمال، دلِ جویبار از گل‌ها جدا و ناامید شد.

نکته ادبی: سرد گفتار کنایه از وزش بادهای سرد زمستانی است.

نبینی که هر شب سحرگه هنوز دواج سمور است بر کوهسار؟

آیا نمی‌بینی که هنوز هر شب و سحرگاه، پوششی از برف (سمور) بر روی کوهسار کشیده شده است؟

نکته ادبی: دواج سمور استعاره از برف سفید و نرم است که کوه را می‌پوشاند.

صبا آید اکنون به عذر شمال سحرگاه تازان سوی لاله زار

اکنون باد صبا برای جبرانِ جفای باد شمال، سحرگاهان به‌سوی لاله‌زار می‌شتابد.

نکته ادبی: صبا نماد نسیم بهاری و شمال نماد باد سرد زمستانی است.

بشویدش عارض به لولوی تر بیالایدش رخ به مشکین عذار

صبا چهره‌ی گل را با شبنم (لولوی تر) می‌شوید و گونه‌های آن را با مشک (عطر و رنگ) می‌آراید.

نکته ادبی: لولو به معنی مروارید و استعاره از شبنم است.

بیارد سوی بوستان خلعتی که لولوش پود است و پیروزه تار

بهار برای بوستان خلعتی می‌آورد که تارهایش از فیروزه و پودش از مروارید است.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی‌های طبیعت با واژگانِ اشرافی و جواهرات.

سوی گلبن زرد استام زر سوی لالهٔ سرخ جام عقار

برای بوته‌ی گل زرد، پرچم‌های زرین و برای لاله سرخ، جامی از شراب (عقار) می‌آورد.

نکته ادبی: استام به معنی پرچم گل است. عقار نامی برای شراب است که به رنگ سرخ لاله اشاره دارد.

سوی مادر سوسن تازه تاج سوی دختر نسترن گوشوار

برای مادر (بوته) سوسن، تاجی تازه و برای دختر (غنچه‌های کوچک) نسترن، گوشواره‌هایی می‌آورد.

نکته ادبی: استفاده از روابط خانوادگی برای توصیف اجزای گل‌ها.

به سر بر نهد نرگس نو به باغ به اردیبهشت افسر شاهوار

نرگس در ماه اردیبهشت، افسری شاهوار بر سر می‌نهد.

نکته ادبی: افسر شاهوار استعاره از تاج گل نرگس است.

نوان و خرامان شود شاخ بید سحرگاه چون مرکب راهوار

شاخه بید در سحرگاه، مانند اسبی راهوار (خوش‌رفتار)، با ناز و خرام حرکت می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت شاخه در باد به اسب راهوار.

دهد دست و سر بوس گل را سمن چو گیرد سمن را گل اندر کنار

سمن (گل یاس) به گل دست می‌دهد و سرش را می‌بوسد، هنگامی که گل، سمن را در آغوش می‌گیرد.

نکته ادبی: تشخیص و انسانی‌سازی تعامل میان گل‌ها.

شگفتی نگه کن به کار جهان وزو گیر بر کار خویش اعتبار

به شگفتی‌های کارِ جهان نگاه کن و از این رویدادها برای زندگی خود درس عبرت بگیر.

نکته ادبی: گذر از توصیف طبیعت به پند اخلاقی.

که تا شادمانه نگردد زمین نپوشد هوا جامهٔ سوکوار

تا زمانی که زمین شادمان و سبز نشود، آسمان جامه ماتم (سوکوار) بر تن نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به ابرهای تیره و بارانی که نشانه غم طبیعت است.

چو نسرین بخندد شود چشم گل به خون سرخ چون چشم اسفندیار

وقتی نسرین شکوفا می‌شود، چشمِ گل (مرکز گل) به سرخیِ خونِ اسفندیار می‌گردد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان اسفندیار و رنگ سرخ که نماد حماسی است.

چو نرگس شود باز چون چشم باز شود پای بط بر چنار آشکار

وقتی گل نرگس باز می‌شود، پایِ پرنده‌ی بط (مرغابی) بر روی درخت چنار آشکار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به بازتاب تصویر در آب یا تقابل عناصر طبیعت.

پر از چین شود روی شاهسپرم چو تازه شود عارض گلنار

چهره‌ی شاهسپرم پر از چین و شکن می‌شود، آن‌گاه که گلنار (گل انار) تازه و شکوفا می‌گردد.

نکته ادبی: توصیف زیبایی و طراوت گل‌ها.

نگه کن به لاله و به ابر و ببین جدا نار از دود، وز دود نار

به لاله و ابر نگاه کن و ببین که چگونه نار (آتش/سرخی) از دود (ابر) جدا می‌شود و برعکس.

سوی شاخ بادام شو بامداد اگر دید خواهی همی قندهار

اگر می‌خواهی قندهار (نماد شیرینی و زیبایی) را ببینی، صبح‌گاه به سراغ شاخه بادام برو.

نکته ادبی: قندهار در اینجا تمثیل زیبایی و شکوفه‌های سپید و شیرین بادام است.

و گر انده از برف بودت مجوی ز مشکین صبا بهتر انده گسار

اگر از برف (زمستان) اندوهگینی، دیگر غصه نخور؛ چرا که نسیم مشکین صبا، غم‌زدای بهتری است.

نگه کن بدین بی فساران خلق تو نیز از سر خود فرو کن فسار

به این مردمِ بی‌فسار (بدون مهار و اختیار) نگاه کن؛ تو نیز بند و فسارِ هوای نفس را از سرِ خود باز کن.

نکته ادبی: فسار به معنی دهنه اسب و استعاره از بندِ هوای نفس است.

اگر نیست سوی تو داری دگر همه هوش و دل سوی این دار دار

اگر به دنبال چیز دیگری نیستی، تمام هوش و دلت را به همین جهان و زیبایی‌هایش معطوف کن.

نکته ادبی: تأکید بر توجه به حقیقت هستی.

وگر نیستت طمع باغ بهشت چو خر خوش بغلت اندر این مرغزار

اگر طمعِ باغ بهشت نداری، پس مانند خری در این مرغزارِ دنیوی خوش باش و بغلت.

نکته ادبی: کنایه از پست‌بودنِ زندگیِ صرفاً مادی.

نگه دار اندر زیان آن خویش چنانکه ت بگفته است بسیار خوار

در زیانِ خویش، مراقب باش و هوشیار باش، همان‌طور که افرادِ نادان (بسیار خوار) به تو توصیه کرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به حکمت‌های رایج و هشدارهای بزرگان.

به نسیه مده نقد اگر چند نیز به خرما بود وعده و نقد خار

نقد را به نسیه نفروش، اگرچه وعده‌ی خرما بدهند، نقد (حتی اگر خار باشد) بهتر است.

نکته ادبی: ضرب‌المثل‌گونه؛ تأکید بر واقع‌گرایی.

کرا معده خوش گردد از خار و خس شود کامش از شیر و روغن فگار

کسی که معده‌اش به خار و خس عادت کند، کامش از شیر و روغن (غذاهای خوب) زخم می‌شود و پس می‌زند.

نکته ادبی: تمثیل عادت کردن به سختی و خوگرفتن به بدی‌ها.

چه باید تو را سلسبیل و رحیق چو خرسند گشتی به سرکه و شخار؟

وقتی به سرکه و گیاه تلخ (شخار) راضی شدی، چه نیازی به شراب بهشتی (سلسبیل و رحیق) داری؟

نکته ادبی: انتقاد از قانع بودن به زندگی پست و حقیر.

جهان ره گذار است، اگر عاقلی نباید نشستنت بر ره گذار

جهان رهگذری بیش نیست؛ اگر عاقلی، نباید دل به این راهِ گذران ببندی.

نکته ادبی: جهان به عنوان کاروان‌سرا یا رهگذر؛ از مضامین رایج ادبیات تعلیمی.

ستور است مردم در این ره چنانک بریده نگردد قطار از قطار

مردم در این راه مانند ستوران (حیوانات) هستند که قطار به قطار می‌روند و تمامی ندارند.

نکته ادبی: انتقاد از پیرویِ کورکورانه مردم از یکدیگر.

شتابنده جمله که یک دم زدن نپاید کسی را برادر نه یار

همه در شتابند، چرا که هیچ‌کس، نه برادر و نه یار، لحظه‌ای در این دنیا پایدار نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری عمر.

ره تو کدام است از این هر دو راه؟ بیندیش و برگیر نیکو شمار

از این دو راه (دنیای مادی و راه حقیقت)، کدام راه توست؟ بیندیش و انتخابی نیکو کن.

نکته ادبی: دعوت به تفکر و انتخاب آگاهانه.

اگر سازوار است و خوش مر تو را بت رود ساز و می خوشگوار

اگر دنیا برای تو خوشایند است، پس ساز و آواز و شراب گوارا را غنیمت بشمار.

نکته ادبی: رویکردی خیام‌گونه نسبت به فرصت‌طلبی در زندگی (هرچند با لحن انتقادی قبل در تضاد نیست، بلکه نوعی پرسش است).

وز این حالها تو به کردار خواب نگردی همی سرد زین روزگار

از این حال و احوال دنیا که مانند خواب است، نباید دل‌سرد شوی، بلکه باید بیدار شوی.

نکته ادبی: دنیا به مثابه خواب؛ تکرار تمثیل‌های عرفانی.

وز این ایستادن به درگاه شاه وز این خواستن سوی دهدار بار

از این ایستادن در درگاه پادشاهان و گداییِ بار یافتن، دست بردار.

نکته ادبی: نکوهشِ چاپلوسی و وابستگی به ارباب قدرت.

وز این بند و بگشای و بستان و ده وز این هان و هین و از این گیر و دار

از این بازیِ بند و بست، گرفتن و دادن، و این کشمکش‌ها و هیاهوها دوری کن.

نکته ادبی: نکوهشِ حرصِ دنیوی و بازی‌های سیاسی/اجتماعی.

وز این در کشیدن به بینی خویش ز بهر طمع این و آن را مهار

از اینکه به خاطر طمع، دماغِ خود را بالا بگیری و به دنبال این و آن باشی تا مهار شوی، دست بردار.

نکته ادبی: استعاره از ذلتِ طمع‌ورزی.

گمانی مبر کاین ره مردم است بر این کار نیکو خرد برگمار

گمان مبر که این راه و روش، شایسته مردم است؛ در این باره خرد خود را به کار بگیر.

نکته ادبی: دعوت به سنجشِ رفتارها با خرد.

همی خویشتن شهره خواهی به شهر که من چاکر شاهم و شهریار

همیشه دوست داری در شهر مشهور شوی که من چاکرِ شاه هستم و وابسته به فلان شهریارم؟

نکته ادبی: نکوهشِ تفاخر به وابستگی به قدرت.

شکار یکی گشتی از بهر آنک مگر دیگری را بگیری شکار

تو خود شکارِ این دنیا شدی برای اینکه شاید بتوان دیگری را شکار کنی.

نکته ادبی: انتقاد از چرخه‌ی قربانی‌کردنِ دیگران برای منافع شخصی.

بدان تا به من برنهی بار خویش یکی دیگرت کرد سر زیر بار

بدان که تا بخواهی بارِ خود را بر دوش دیگری بگذاری، دیگری تو را زیر بارِ سنگین‌تری می‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ عدالتِ طبیعت.

ستوری تو سوی من از بهر آنک همی باز نشناسی از فخر عار

تو از نظر من یک ستور (حیوان) هستی، چرا که تفاوتِ فخر (افتخار واقعی) و عار (ننگ) را نمی‌شناسی.

نکته ادبی: توبیخِ انسان‌هایی که ارزش‌ها را نمی‌شناسند.

تو را ننگ باید همی داشتن بخیره همی چون کنی افتخار؟

تو باید شرمسار باشی؛ چرا بیهوده افتخار می‌کنی؟

نکته ادبی: نکوهشِ غرورِ کاذب.

ستور از کسی به که بر مردمی بعمدا ستوری کند اختیار

ستوری که از روی ناآگاهی باشد بهتر است از کسی که عمداً رفتارهای حیوانی را برمی‌گزیند.

نکته ادبی: تفاوتِ حیوان با انسان در انتخابِ خردورزی است.

ز مردم درختی نه ای بارور بلندی و بی بر چو بید و چنار

تو برای مردم درختی بارور نیستی؛ تنها مانند بید و چنار، بلند و بدون فایده‌ای.

نکته ادبی: انتقاد از انسان‌های بی‌ثمر و خودپسند.

اگر میوه داری نشد هیچ بید به دانش تو باری بشو میوه دار

اگر بید میوه ندارد، تو با دانش و فضیلتِ خود، میوه‌دار شو.

نکته ادبی: دعوت به کسبِ دانش و فایده‌رسانی.

دریغ این قد و قامت مردمی بدین راستی بر تو، ای نابکار

دریغ بر این قامتِ انسانی که به راستی و درستی (به‌رغمِ ظاهر) در تو نیست، ای انسانِ نابکار.

نکته ادبی: تأسف از اینکه ظاهرِ انسان را دارد ولی خوی انسانی ندارد.

اگر باز گردی ز راه ستور شود بید تو عود ناچار و چار

اگر از راهِ ستوری (حیوانی) برگردی، ناچار بیدِ بی‌ثمرِ تو به عودِ خوشبو تبدیل خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به امکانِ تحول و رسیدن به کمال.

وگر همچنین خود بمانی چو دیو دل از جهل پر دود و سر پرخمار

اگر در همان حالِ نادانی باقی بمانی، همچون دیوی خواهی بود که دلش از تیرگیِ جهل پر از دود و سرش از خمارِ غفلت و مستی پر است.

نکته ادبی: تشبیه به دیو، استعاره از حالتی است که فرد خرد را کنار گذاشته و تسلیم غرایز شده است.

کسی برتو نتواند، از جهل،بست یکی حرف دانش به سیصد نوار

کسی به دلیل جهل و نادانی‌ات نمی‌تواند علم و دانشی به تو بیاموزد؛ حتی اگر سعی کنند یک نکته علمی را با تلاش فراوان (مانند بستنِ چیزی به سیصد نوار) به تو بفهمانند، موفق نخواهند شد.

نکته ادبی: بستن به سیصد نوار، کنایه از تلاشِ بسیار سخت و بی‌نتیجه برای تفهیمِ فردی است که در جهل مرکب غرق است.

تو را صورت مردمی داده اند مکن خیره مر خویشتن را حمار

خداوند به تو صورت و هیئتِ انسانی بخشیده است، پس با نادانی و رفتارهای ناپسند، این موهبت را ضایع نکن و خود را به مرتبه حیوانی (الاغ) تنزل نده.

نکته ادبی: خیره کردن به معنای به بیهودگی گذراندن یا ضایع کردن است.

بکن جهد آن تا شوی مردمی مکن با خدای جهان کارزار

تلاش کن تا به مقام انسانیتِ حقیقی دست یابی و با نافرمانی از قوانین الهی و خرد، با پروردگارِ جهان سرِ جنگ و ستیز نداشته باش.

نکته ادبی: مردمی در اینجا به معنای انسانیت و مروت است.

تو را روی خوب است لیکن بسی است به دیوار گرمابه ها بر نگار

تو چهره زیبایی داری، اما زیبایی ظاهری چیزی است که حتی بر دیوارهای گرمابه‌های قدیمی نیز می‌توان نقاشی کرد؛ پس به این صورتِ ظاهری مغرور مباش.

نکته ادبی: اشاره به نگارگری‌های روی دیوار گرمابه‌های قدیم که نماد زیبایی بی‌جان و بی‌استعداد است.

به دانش تو صورت گر خویش باش برون آی از این ژرف چه مردوار

با سلاحِ دانش، معمار و صورت‌گرِ شخصیت خویش باش و همانند یک انسانِ آزاده، از این چاه عمیقِ نادانی بیرون بیا.

نکته ادبی: ژرف چاه، استعاره از وضعیتِ اسفناک و محدودِ نادانی است.

خرد ورز ازیرا سوی هوشمند زجاهل بسی به بود موش و مار

خرد پیشه کن؛ زیرا از دیدگاه انسانِ دانا، موش و مار که ذاتِ حیوانی خود را دارند، از انسانِ نادان (که از مقام انسانیت دور افتاده) بسیار بهتر هستند.

نکته ادبی: موش و مار در اینجا نماد موجوداتی هستند که طبق غریزه عمل می‌کنند و چون ادعای خرد ندارند، از انسان جاهل برترند.

چو مر خویشتن را بدانی به حق در این ژرف زندان نگیری قرار

هنگامی که ارزشِ حقیقی وجود خود را بشناسی، دیگر در این زندانِ عمیق (دنیا یا جسمِ مادی که محلِ غفلت است) آرام نمی‌گیری و برای رهایی تلاش می‌کنی.

نکته ادبی: زندان، استعاره‌ای عرفانی از عالم ماده یا بندهای تعلقات دنیوی است.

ز کردار بد باز گردی به عذر چو هشیار مردان سوی کردگار

از کردار بد و گناهانت پشیمان شو و با توبه و عذرخواهی، همانند انسان‌های هوشیار و بیدار به سوی پروردگار بازگرد.

نکته ادبی: بازگشت به سوی کردگار، تلمیحی به مفهوم توبه و رجعت به فطرت پاک است.

مر این گوهر ایزدی را به علم بشوئی ز زنگار عیب و عوار

این گوهرِ ارزشمندِ الهی که همان جان و خرد توست را، با یادگیری دانش و کسبِ آگاهی از زنگارِ گناهان و عیوب اخلاقی پاکیزه کن.

نکته ادبی: گوهر ایزدی استعاره از روح یا عقلِ انسان است و زنگار استعاره از گناهان و جهل.

ازیرا که آتش، چو شد زر پاک، برو کرد نتواند از اصل کار

زیرا همان‌طور که آتش نمی‌تواند به طلای ناب آسیب برساند و آن را تغییر دهد، بدی‌ها و حوادث نیز نمی‌توانند به روحِ پاک و خالص شده با دانش، لطمه‌ای بزنند.

نکته ادبی: تمثیلی از پاکی و استحکامِ وجودیِ انسانِ کامل در برابر سختی‌ها.

ز حجت شنو حجت ای منطقی ز هر عیب صافی چو زر عیار

ای کسی که ادعای منطق و استدلال داری، حرفِ حق را از اهلش بشنو تا همانند طلای خالص، از هر عیب و نقصی پاک شوی.

نکته ادبی: زر عیار استعاره از انسانی است که به کمالِ اعتبار و خلوص رسیده است.