دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۷

ناصرخسرو
ای حجت بسیار سخن، دفتر پیش آر وز نوک قلم در سخنهات فروبار
هر چند که بسیار و دراز است سخنهات چون خوب و خوش است آن نه دراز است نه بسیار
شاهی که عطاهاش گران است ستوده است هر چند شوی زیر عطاهاش گران بار
نو کن سخنی را که کهن شد به معانی چون خاک کهن را به بهار ابر گهربار
شد خوب به نیکو سخنت دفتر ناخوب دفتر به سخن خوب شود جامه به آهار
از خاطر پر علم سخن ناید جز خوب از پاک سبو پاک برون آید آغار
آچار سخن چیست معانی و عبارت نو نو سخن آری چو فراز آمدت آچار
در شعر ز تکرار سخن باک نباشد زیرا که خوش آید سخن نغز به تکرار
آچار خدای است مزه و بوی خوش و رنگ با سیب و ترنج آمد و گوز و بهی و نار
از تاک زر انگور نو امسال خوش آیدت هر چند کزو پار همین آمد و پیرار
زی اهل خرد تخم سخن حکمت و علم است در خاک دل ای مرد خرد تخم سخن کار
مختار شوی کز تو بماند سخن خوب زیرا که همین ماند ز پیغمبر مختار
دینش به سخن گشت مشهر به زمین بر وز راه سخن رفت بر این گنبد دوار
مقهور به حکمت شود این خلق جهان پاک زیرا که حکیم است جهان داور قهار
از راه تن خویش سوی جانت نگه کن بنگر که نهان چیست در این شخص پدیدار
آن چیست که چون شخص گران تو بخسپد بینا و سخن گوی همی ماند و بیدار؟
آن گوهر زنده است و پدیرای علوم است زو زنده و گوینده شده است این تن مردار
شرم و سخن و مدح و نکوهش همه او راست تن را چو شد او، هیچ نه قدر است و نه مقدار
سالار تن توست، چرا تنت گرامی است نزدیک تو و مهتر و سالار تنت خوار؟
زیرا که چو معروف شد این بنده سوی تو مجهول بمانده است ز بس جهل تو سالار
بشناس هم این را و هم آن را به حقیقت حکمت همه این است سوی مردم هشیار
چون تو ز بهین نیمهٔ خود غافلی، ای پیر، گر مرد خرد مرد نخواندت میازار
یارند تن و جانت به علم و عمل اندر تو غافلی از کار بهین یار و مهین یار
دار تن پیدای تو این عالم پیداست جان را که نهان است نهان است چنو دار
جان تو غریب است و تنت شهری، ازین است از محنت شهریت غریب تو به آزار
ناداشته و خوار بماند از تو غریبت بد داشت غریبان نبود سیرت احرار
چون داری نیکوش چو خود می نشناسیش؟ بشناس نخستینش پس آنگاه نکودار
خوار است خور شهریت از تن سوی مهمانت شهریت علف خوار است مهمانت سخن خوار
حق تن شهری به علف چند گزاری گه گه به سخن نیز حق مهمان بگزار
زشت است که صد سال دو تن پیش تو باشد هموار یکی سیر و یکی گرسنهٔ زار
جان تو برهنه است و تنت زیر خز و بز عار است ازین، چونکه نپرهیزی از این عار؟
جان جامه نپوشد مگر از بافته حکمت مر حکمت را معنی پودست و سخن تار
نه هر سخنی حکمت باشد بر نام چو مردم دینار بود هر که بود نامش دینار؟
گر کار به نامستی از دوستی عمر فرزند تو را نام عمر بودی و عمار
مر حکمت را خوب حصاری است که او را داناست همه بام و زمین و در و دیوار
پیغمبر بد شهر همه علم و بر آن شهر شایسته دری بود و قوی حیدر کرار
این قول رسول است و در اخبار نبشته است تا محشر از آن رو ز نویسندهٔ اخبار
از پند و ز علم آنچه برون نامد از این در از علم مگو آن را وز پند مپندار
فرق است میان دو سخن صعب، فزون زانک فرق است میان گل و گل خار دو صد بار
گر حکمت نزدیک تو خوار است عجب نیست خوار است گل تو سوی اشتر که خورد خار
دادمت نشانی به سوی خانهٔ حکمت سر است، نهان دارش از مرد سبکسار
گر سوی در آئی و بدین خانه در آئی بیرون شوی از قافلهٔ دیو ستمگار
واگاه شوی کاین فلک از بهر چه کردند واخر چه پدید آید از این گشتن هموار
اینجات درون جز که بدین کار نیاورد سازندهٔ گنبد، تو چه بگریزی از این کار؟
فربی بکن و سیر بدین حکمت جان را تا ناید از این بند برون لاغر و ناهار
چیزی که بجوئیش نه از جایگه خویش بر مردم دشوار شود کار نه دشوار
بپذیر نصیحت، به طلب حکمت دین را ای غدر پذیرفته از این گنبد غدار
خامش منشین زیر فلک و ایمن، ازیراک دریاست فلک، بنگر دریای نگونسار
ابلیس لعین دست گشاده است به غارت ایزدت بدین سختی ازین بست در این غار
تو قیمت این روز ندانی مگر آنگاه کائی به یکی بتر از این روز گرفتار
بازار تو است این، به طلب هر چه ببایدت بی توشه مرو باز تهی خانه ز بازار
زیرا که به بازار نیابی ره ازین پس آنگاه که بیمار بمانی و به تیمار
بر گفتهٔ من کار کن، ای خواجه، ازیراک کردار ببایدت براندازهٔ گفتار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در زمره اشعار حکمی و تعلیمی است که با نگاهی عمیق به هستی‌شناسی و شناخت جایگاه انسان، بر برتریِ «جان» بر «تن» تأکید می‌ورزد. شاعر با لحنی اندرزگونه و استدلالی، مخاطب را به این حقیقت رهنمون می‌سازد که تن، تنها خانه‌ای موقت و شهری ناپایدار است و جان، مسافری است که باید با توشه‌ی حکمت و علم تغذیه شود تا در مسیر کمال باز نماند.

درونمایه کلی شعر، دعوت به شناخت خویشتن و پرهیز از غفلت است. شاعر، دنیا و تنِ خاکی را در برابر حقیقتِ متعالیِ روحِ انسانی قرار می‌دهد و با استعاره‌های بدیع، راهِ رستگاری را در تمسک به حکمت و پیروی از اهل بیت (به‌ویژه تمثیل «شهر علم و باب آن») می‌داند. پیام نهایی، هشداری است به انسان تا پیش از آنکه فرصت‌ها از دست بروند، ارزشِ والای گوهرِ جان را دریابد و آن را به زیورِ علم و عمل بیاراید.

معنای روان

ای حجت بسیار سخن، دفتر پیش آر وز نوک قلم در سخنهات فروبار

ای کسی که سخن گفتن بسیار می‌دانی، دفتر را بگشا و از نوک قلمت مطالب ارزشمند و سخنان حکیمانه جاری کن.

نکته ادبی: «حجت» در اینجا به معنای کسی است که سخن برهانی و قاطع دارد. «فروبار» از مصدر باریدن به معنای جاری کردن و افشاندن است.

هر چند که بسیار و دراز است سخنهات چون خوب و خوش است آن نه دراز است نه بسیار

اگرچه سخنانت طولانی و فراوان است، اما چون این سخنان نیکو و دلنشین هستند، دیگر طولانی و زیاد به حساب نمی‌آیند (خستگی‌آور نیستند).

نکته ادبی: تضاد میان «بسیار» و «خوش» در کنار «دراز» نشان‌دهنده اولویت کیفیت بر کمیت در کلام است.

شاهی که عطاهاش گران است ستوده است هر چند شوی زیر عطاهاش گران بار

پادشاهی که بخشش‌هایش ارزشمند و بزرگ است، ستودنی است؛ هرچند که تو زیر بارِ سنگینِ منتِ آن بخشش‌ها قرار بگیری.

نکته ادبی: «گران» در دو معنا به کار رفته: یکی به معنای باارزش و دیگری به معنای سنگین و طاقت‌فرسا.

نو کن سخنی را که کهن شد به معانی چون خاک کهن را به بهار ابر گهربار

سخنانی را که مفاهیم‌شان کهنه شده است، با بیانی نو زنده کن؛ همان‌طور که ابرِ پربارِ بهاری، خاکِ خشک و مرده را زنده می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه «سخن به خاک» و «بیان نو به ابر گهربار» از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه شاعر است.

شد خوب به نیکو سخنت دفتر ناخوب دفتر به سخن خوب شود جامه به آهار

دفتر یا کتابِ بی‌محتوا، با سخنِ نیکو و ارزشمند تو زیبا می‌شود؛ همان‌گونه که لباسِ ساده با آهار زدن، ظاهر آراسته‌ای پیدا می‌کند.

نکته ادبی: «آهار» ماده‌ای نشاسته‌ای است که برای آراستگی و سختی پارچه به آن می‌زدند.

از خاطر پر علم سخن ناید جز خوب از پاک سبو پاک برون آید آغار

از ذهنی که پر از دانش و آگاهی است، چیزی جز سخن نیکو برنمی‌آید؛ همان‌طور که از ظرفِ پاک، چیزی جز آنچه پاک است بیرون نمی‌ریزد.

نکته ادبی: «آغار» به معنای ظرف یا کاسه است.

آچار سخن چیست معانی و عبارت نو نو سخن آری چو فراز آمدت آچار

اساس و پایه سخن، معنا و عبارات است؛ بنابراین هرگاه به مهارت و ابزار سخنوری دست یافتی، مطالب جدید و تازه ارائه کن.

نکته ادبی: «آچار» در اینجا به معنای ابزار، وسیله و اصلِ کار به کار رفته است.

در شعر ز تکرار سخن باک نباشد زیرا که خوش آید سخن نغز به تکرار

در شعر، تکرار کردنِ سخن ایرادی ندارد؛ زیرا سخنِ نغز و پرمایه، حتی اگر تکرار شود، باز هم شنیدنی و دلپذیر است.

نکته ادبی: «نغز» به معنای ظریف، لطیف و ارزشمند است.

آچار خدای است مزه و بوی خوش و رنگ با سیب و ترنج آمد و گوز و بهی و نار

اساسِ آفرینشِ خداوند بر طعم، عطر و رنگِ خوش استوار است که در میوه‌هایی مثل سیب، ترنج، گردو، به و انار دیده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره شاعر به تنوع و زیبایی خلقت به عنوان نشانه حکمت الهی.

از تاک زر انگور نو امسال خوش آیدت هر چند کزو پار همین آمد و پیرار

از تاکِ زرین (اشاره به درخت انگور)، انگورِ تازه همان سال برایت دلپذیرتر است، اگرچه در سال‌های گذشته نیز محصولی از آن دریافت کرده باشی.

نکته ادبی: «پار» به معنای سال گذشته و «پیرار» به معنای دو سال پیش است.

زی اهل خرد تخم سخن حکمت و علم است در خاک دل ای مرد خرد تخم سخن کار

برای اهل خرد، بذرِ سخن همان دانش و حکمت است؛ ای خردمند، این بذرِ حکمت را در سرزمینِ دلت بکار.

نکته ادبی: «زی» در اینجا به معنای «به سوی» یا «برای» به کار رفته است.

مختار شوی کز تو بماند سخن خوب زیرا که همین ماند ز پیغمبر مختار

تو به واسطه سخن نیکو ماندگار می‌شوی؛ زیرا از پیامبر برگزیده نیز همین سخنان و آموزه‌ها به یادگار مانده است.

نکته ادبی: «مختار» صفت پیامبر است به معنای برگزیده.

دینش به سخن گشت مشهر به زمین بر وز راه سخن رفت بر این گنبد دوار

دینِ آن حضرت به واسطه سخن و تبلیغ در زمین مشهور شد و او از طریق همین کلام و آموزه‌ها به آسمان‌ها (گنبدِ گردان) راه یافت.

نکته ادبی: «گنبد دوار» استعاره از آسمان و کیهان است.

مقهور به حکمت شود این خلق جهان پاک زیرا که حکیم است جهان داور قهار

تمامی مردم جهان در برابر حکمت و دانش تسلیم می‌شوند؛ چرا که خداوندِ جهان، خود حکیم و داوری قدرتمند است.

نکته ادبی: «مقهور» به معنای مغلوب و تسلیم‌شونده است.

از راه تن خویش سوی جانت نگه کن بنگر که نهان چیست در این شخص پدیدار

از طریقِ شناختِ جسمِ خود به سوی شناختِ روحت حرکت کن و ببین که در این ظاهرِ پیدای تو، چه حقیقتی نهان است.

نکته ادبی: «شخص» در اینجا به معنای تن و کالبد انسانی است.

آن چیست که چون شخص گران تو بخسپد بینا و سخن گوی همی ماند و بیدار؟

آن چیست که وقتی پیکرِ سنگین تو در خواب است، همچنان بینا، هوشیار و سخنگو باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: شاعر با طرح پرسش، مخاطب را به تفکر درباره تفاوت خواب و بیداری و ماهیت روح وا می‌دارد.

آن گوهر زنده است و پدیرای علوم است زو زنده و گوینده شده است این تن مردار

آن گوهرِ وجود، همان روحِ زنده است که دانش را می‌پذیرد و به سببِ اوست که این جسمِ بی‌جان، زنده و گویا شده است.

نکته ادبی: «تن مردار» اشاره به بی‌ارزش بودن جسم بدون روح دارد.

شرم و سخن و مدح و نکوهش همه او راست تن را چو شد او، هیچ نه قدر است و نه مقدار

شرم، سخن گفتن، ستایش و نکوهش همه متعلق به روح است؛ وقتی روح از تن خارج شود، جسم دیگر هیچ قدر و قیمتی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه ارزش‌های انسانی معنوی‌اند، نه مادی.

سالار تن توست، چرا تنت گرامی است نزدیک تو و مهتر و سالار تنت خوار؟

روح سالار و حاکمِ تنِ توست؛ پس چرا تنِ خود را گرامی می‌داری اما نزدِ تو، سالارِ واقعی (روح) خوار و بی‌مقدار است؟

نکته ادبی: پرسشی انکاری برای نشان دادن غفلت انسان.

زیرا که چو معروف شد این بنده سوی تو مجهول بمانده است ز بس جهل تو سالار

زیرا از شدتِ جهلِ تو، آن بنده (تن) نزدت مشهور و عزیز شده و آن سالارِ حقیقی (روح) ناشناخته و مجهول مانده است.

نکته ادبی: تضاد میان «معروف» و «مجهول» برای تبیین وارونگی ارزش‌ها.

بشناس هم این را و هم آن را به حقیقت حکمت همه این است سوی مردم هشیار

هم تن و هم روح را به حقیقت بشناس؛ این کلِ حکمت برای مردم هوشیار است.

نکته ادبی: اشاره به شناخت دوگانه جسم و روح.

چون تو ز بهین نیمهٔ خود غافلی، ای پیر، گر مرد خرد مرد نخواندت میازار

ای پیر، چون از نیمه بهترِ وجودِ خود (روح) غافلی، اگر مردِ خردمند تو را «مرد» نخواند، گلایه و شکایتی نداشته باش.

نکته ادبی: «بهین نیمه» استعاره از روح است.

یارند تن و جانت به علم و عمل اندر تو غافلی از کار بهین یار و مهین یار

تن و جانِ تو با علم و عمل، یار و همراه یکدیگرند، اما تو از این دو یارِ عالی‌قدر غافلی.

نکته ادبی: «مهین یار» به معنای دوست و همراه بزرگ و برتر است.

دار تن پیدای تو این عالم پیداست جان را که نهان است نهان است چنو دار

این تنِ پیدای تو، نمادی از عالمِ مشهود است و روحی که نهان است، مانندِ عالمی غیبی و ناپیدا است.

نکته ادبی: تمثیل جهان‌شناسی برای مقایسه تن و جان.

جان تو غریب است و تنت شهری، ازین است از محنت شهریت غریب تو به آزار

جانِ تو غریب است و تنت شهری (وطنی) است؛ به همین دلیل است که از رنج‌های این شهر (دنیا و تن)، روحت در عذاب است.

نکته ادبی: در اندیشه عرفانی، جان از عالم علوی به این جهان (زندان تن) آمده و غریب است.

ناداشته و خوار بماند از تو غریبت بد داشت غریبان نبود سیرت احرار

تو جانِ غریبِ خود را خوار و بی‌مقدار رها کرده‌ای؛ بد رفتار کردن با غریبان، شیوه انسان‌های آزاده نیست.

نکته ادبی: «احرار» جمع حر به معنای آزادگان است.

چون داری نیکوش چو خود می نشناسیش؟ بشناس نخستینش پس آنگاه نکودار

چون آن را در اختیار داری، چرا نمی‌شناسی‌اش؟ اول بشناسش و سپس آن را گرامی بدار.

نکته ادبی: تأکید بر تقدم معرفت بر عمل.

خوار است خور شهریت از تن سوی مهمانت شهریت علف خوار است مهمانت سخن خوار

این شهر (تن)، برای مهمانش (جان) خوراکِ خوار و بی‌ارزش دارد؛ شهر، علف‌خوار است و مهمان، طالبِ سخن و معرفت.

نکته ادبی: استعاره‌سازی: تن به شهر و جان به مهمان تشبیه شده است.

حق تن شهری به علف چند گزاری گه گه به سخن نیز حق مهمان بگزار

حق این شهر (تن) را با خوراک و علف ادا می‌کنی؛ گاهی هم حقِ مهمان (جان) را با سخنِ حکیمانه ادا کن.

نکته ادبی: توصیه به تعادل میان نیازهای جسمی و روحی.

زشت است که صد سال دو تن پیش تو باشد هموار یکی سیر و یکی گرسنهٔ زار

زشت است که دو نفر (تن و جان) صد سال نزد تو باشند، اما یکی همیشه سیر باشد و دیگری همیشه گرسنه و ناتوان.

نکته ادبی: تصویرسازی برای نشان دادن بی‌عدالتی در برخورد با جسم و جان.

جان تو برهنه است و تنت زیر خز و بز عار است ازین، چونکه نپرهیزی از این عار؟

جان تو برهنه است و تنت زیرِ پوششِ خز و پارچه‌های گران است؛ آیا خجالت‌آور نیست که از این ناهنجاری شرم نمی‌کنی؟

نکته ادبی: «خز و بز» نماد پوشش‌های فاخر و مادی هستند.

جان جامه نپوشد مگر از بافته حکمت مر حکمت را معنی پودست و سخن تار

جانِ آدمی لباس نمی‌پوشد مگر از بافته‌های حکمت؛ حکمت، تار و پودش همان سخن و معناست.

نکته ادبی: «پود» و «تار» استعاره از ساختار بافته‌شده حکمت.

نه هر سخنی حکمت باشد بر نام چو مردم دینار بود هر که بود نامش دینار؟

هر سخنی که نامش حکمت باشد، واقعاً حکمت نیست؛ همان‌طور که هرکس نامش «دینار» باشد، طلا نیست.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای نقد تفاوت میان ظاهر و باطن.

گر کار به نامستی از دوستی عمر فرزند تو را نام عمر بودی و عمار

اگر کارها با نام‌گذاری پیش می‌رفت، فرزندت با نام «عمر» (به معنای عمر طولانی)، باید تا ابد زنده می‌ماند.

نکته ادبی: استدلال طنزآمیز برای ردِ اکتفا به ظاهر و نام.

مر حکمت را خوب حصاری است که او را داناست همه بام و زمین و در و دیوار

حکمت قلعه‌ای مستحکم دارد که بام، زمین، در و دیوارِ آن، خودِ انسانِ داناست.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه انسان دانا خود محافظ و خانه حکمت است.

پیغمبر بد شهر همه علم و بر آن شهر شایسته دری بود و قوی حیدر کرار

پیامبرِ اکرم شهرِ علم بود و علی (حیدر کرار) دروازه شایسته و قدرتمندِ آن شهر بود.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی «انا مدینة العلم و علی بابها».

این قول رسول است و در اخبار نبشته است تا محشر از آن رو ز نویسندهٔ اخبار

این سخنِ پیامبر است و در روایات ثبت شده است؛ تا قیامت آن را از نویسندگانِ اخبار به یاد داشته باش.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت روایات و اسناد تاریخی.

از پند و ز علم آنچه برون نامد از این در از علم مگو آن را وز پند مپندار

پند و دانشی که از این در (درِ علمِ پیامبر و علی) وارد نشده باشد، آن را علم ندان و به آن به چشمِ پند نگاه نکن.

نکته ادبی: تأکید بر منبع اصیل علم و دانش.

فرق است میان دو سخن صعب، فزون زانک فرق است میان گل و گل خار دو صد بار

میانِ دو نوع سخنِ دشوار (حکمت و غیرحکمت)، تفاوتی بسیار است، بسیار بیش از تفاوتِ میانِ گل و خار.

نکته ادبی: مقایسه سخنِ حکیمانه با گل و سخنِ باطل با خار.

گر حکمت نزدیک تو خوار است عجب نیست خوار است گل تو سوی اشتر که خورد خار

اگر حکمت نزد تو بی‌ارزش است، تعجب نکن؛ گل برای شتری که عادت به خوردنِ خار دارد، بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تمثیل اشتر و خار کنایه از نادانیِ کسی است که حقیقت را درک نمی‌کند.

دادمت نشانی به سوی خانهٔ حکمت سر است، نهان دارش از مرد سبکسار

نشانیِ خانه حکمت را به تو دادم؛ این یک راز است، آن را از آدم‌های سبک‌مغز و بی‌خرد پنهان کن.

نکته ادبی: «سبکسار» به معنای بی‌خرد و کسی که وقار ندارد.

گر سوی در آئی و بدین خانه در آئی بیرون شوی از قافلهٔ دیو ستمگار

اگر به درِ این خانه برسی و وارد شوی، از جمعِ کاروانِ دیوان و ستمگران خارج خواهی شد.

نکته ادبی: «دیو ستمگار» استعاره از انسان‌های جاهل و ظالم است.

واگاه شوی کاین فلک از بهر چه کردند واخر چه پدید آید از این گشتن هموار

آگاه می‌شوی که این آسمان برای چه هدفی آفریده شده و سرانجامِ این چرخشِ مداوم چیست.

نکته ادبی: اشاره به هدفمندی آفرینش در جهان‌بینیِ شاعر.

اینجات درون جز که بدین کار نیاورد سازندهٔ گنبد، تو چه بگریزی از این کار؟

آفریننده این گنبد (آسمان)، تو را برای هدفی جز این کار (حکمت و دانش) نیاورده است؛ چرا از انجام این وظیفه فرار می‌کنی؟

نکته ادبی: «سازنده گنبد» کنایه از خداوند است.

فربی بکن و سیر بدین حکمت جان را تا ناید از این بند برون لاغر و ناهار

جانِ خود را با این حکمت فربه و سیر کن، تا وقتی از این بند (جسم) رها می‌شود، لاغر و گرسنه نباشد.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ روح به عنوان فربهی.

چیزی که بجوئیش نه از جایگه خویش بر مردم دشوار شود کار نه دشوار

چیزی را که در جایگاهِ واقعی‌اش جستجو نکنی، به دست آوردن آن برای انسان دشوار می‌شود، در حالی که در جای خود دشوار نیست.

نکته ادبی: اشاره به لزوم جستجوی علم در منبع درست.

بپذیر نصیحت، به طلب حکمت دین را ای غدر پذیرفته از این گنبد غدار

ای کسی که فریبِ این آسمانِ حیله‌گر را خورده‌ای، نصیحت را بپذیر و در پیِ حکمتِ دینی باش.

نکته ادبی: «گنبد غدار» استعاره از دنیای فریبنده.

خامش منشین زیر فلک و ایمن، ازیراک دریاست فلک، بنگر دریای نگونسار

زیرِ این آسمان ساکت و ایمن ننشین، زیرا این فلک مانند دریایی واژگون است (خطرناک و ناپایدار).

نکته ادبی: تشبیه آسمان به دریای نگونسار برای نمایش ناپایداری دنیا.

ابلیس لعین دست گشاده است به غارت ایزدت بدین سختی ازین بست در این غار

ابلیسِ رانده‌شده آماده غارتِ جانِ توست؛ خداوند تو را به واسطه این سختی‌ها در این غار (تن) حبس کرد تا از شرِ او حفظ شوی.

نکته ادبی: تفسیرِ عارفانه از سختی‌های دنیا به عنوان حفاظی برای روح.

تو قیمت این روز ندانی مگر آنگاه کائی به یکی بتر از این روز گرفتار

تو قدرِ امروز را نمی‌دانی، مگر آنگاه که در روزی بدتر از این گرفتار شوی.

نکته ادبی: توصیه به قدرشناسی فرصت‌ها پیش از وقوع بلا.

بازار تو است این، به طلب هر چه ببایدت بی توشه مرو باز تهی خانه ز بازار

این دنیا برای تو همچون بازاری است که باید هرچه برای سفر آخرت نیاز داری از آن فراهم کنی؛ بنابراین، مبادا دست خالی از این بازار به سرای ابدی بازگردی.

نکته ادبی: بازار در اینجا استعاره از دنیا و توشه استعاره از اعمال صالح است.

زیرا که به بازار نیابی ره ازین پس آنگاه که بیمار بمانی و به تیمار

زیرا پس از پایان یافتن این فرصت، دیگر راهی برای بازگشت به این بازار نخواهی یافت؛ به‌ویژه هنگامی که به ناتوانی و بیماری گرفتار شوی و دیگر فرصتِ کار نیکی نماند.

نکته ادبی: تیمار در ادبیات کهن به معنای اندوه، پرستاری و مراقبت کردن است.

بر گفتهٔ من کار کن، ای خواجه، ازیراک کردار ببایدت براندازهٔ گفتار

ای دوست، به سخنان من عمل کن، زیرا شایسته است که کردار تو با گفتارت هم‌تراز و هماهنگ باشد.

نکته ادبی: خواجه در اینجا خطاب به مخاطب و به عنوان لقبی احترام‌آمیز به کار رفته است.