دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۴

ناصرخسرو
ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر، تو بر زمی و از برت این چرخ مدور
این چرخ مدور چه خطر دارد زی تو چون بهرهٔ خود یافتی از دانش مضمر؟
تا کی تو به تن بر خوری از نعمت دنیا؟ یک چند به جان از نعم دانش برخور
بی سود بود هر چه خورد مردم در خواب بیدار شناسد مزهٔ منفعت و ضر
خفته چه خبر دارد از چرخ و کواکب؟ دادار چه رانده است بر این گوی مغبر؟
این خاک سیه بیند و آن دایرهٔ سبز گه روشن و گه تیره گهی خشک و گهی تر
نعمت همه آن داند کز خاک بر آید با خاک همان خاک نکو آید و درخور
با صورت نیکو که بیامیزد با او با جبهٔ سقلاطون با شعر مطیر
با تشنگی و گرسنگی دارد محنت سیری شمرد خیر و همه گرسنگی شر
بیدار شو از خواب خوش، ای خفته چهل سال، بنگر که ز یارانت نماندند کس ایدر
از خواب و خور انباز تو گشته است بهائم آمیزش تو بیشتر است انده کمتر
چیزی که ستورانت بدان با تو شریکند منت ننهد بر تو بدان ایزد داور
نعمت نبود آنکه ستوران بخورندش نه ملک بود آنکه به دست آرد قیصر
گر ملک به دست آری و نعمت بشناسی مرد خرد آنگاه جدا داندت از خر
بندیش که شد ملک سلیمان و سلیمان چونان که سکندر شد با ملک سکندر
امروز چه فرق است از این ملک بدان ملک؟ این مرده و آن مرده و املاک مبتر
بگذشته چه اندوه و چه شادی بر دانا نا آمده اندوه و گذشته است برابر
اندیشه کن از حال براهیم و ز قربان وان عزم براهیم که برد ز پسر سر
گر کردی این عزم کسی ز آزر فکرت نفرین کندی هر کس بر آزر بتگر
گر مست نه ای منشین با مستان یکجا اندیشه کن از حال خود امروز نکوتر
انجام تو ایزد به قران کرد وصیت بنگر که شفیع تو کدام است به محشر
فرزند تو امروز بود جاهل و عاصی فردات چه فریاد رسد پیش گروگر؟
یا گرت پدر گبر بود مادر ترسا خشنودی ایشان بجز آتش چه دهد بر؟
دانی که خداوند نفرمود بجز حق حق گوی و حق اندیش و حق آغاز و حق آور
قفل از دل بردار و قران رهبر خود کن تا راه شناسی و گشاده شودت در
ور راه نیابی نه عجب دارم ازیراک من چون تو بسی بودم گمراه و محیر
بگذشته زهجرت پس سیصد نود و چار بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر
بالندهٔ بی دانش مانند نباتی کز خاک سیه زاید وز آب مقطر
از حال نباتی برسیدم به ستوری یک چند همی بودم چون مرغک بی پر
در حال چهارم اثر مردمی آمد چون ناطقه ره یافت در این جسم مکدر
پیموده شد از گنبد بر من چهل و دو جویان خرد گشت مرا نفس سخن ور
رسم فلک و گردش ایام و موالید از دانا بشنیدم و برخواند ز دفتر
چون یافتم از هرکس بهتر تن خود را گفتم «ز همه خلق کسی باید بهتر:
چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهائم چون نخل ز اشجار و چو یاقوت ز جوهر
چون فرقان از کتب و چو کعبه ز بناها چون دل ز تن مردم و خورشید ز اختر»
ز اندیشه غمی گشت مرا جان به تفکر ترسنده شد این نفس مفکر ز مفکر
از شافعی و مالک وز قول حنیفی جستم ره مختار جهان داور رهبر
هر یک به یکی راه دگر کرد اشارت این سوی ختن خواند مرا آن سوی بربر
چون چون و چرا خواستم و آیت محکم در عجز به پیچیدند، این کور شد آن کر
یک روز بخواندم ز قران آیت بیعت کایزد به قران گفت که «بد دست من از بر»
آن قوم که در زیر شجر بیعت کردند چون جعفر و مقداد و چو سلمان و چو بوذر
گفتم که «کنون آن شجر و دست چگونه است، آن دست کجا جویم و آن بیعت و محضر؟»
گفتند که «آنجانه شجر ماندو نه آن دست کان جمع پراگنده شد آن دست مستر
آنها همه یاران رسولند و بهشتی مخصوص بدان بیعت و از خلق مخیر»
گفتم که «به قرآن در پیداست که احمد بشیر و نذیر است و سراج است و منور
ور خواهد کشتن به دهن کافر او را روشن کندش ایزد بر کامهٔ کافر
چون است که امروز نمانده است از آن قوم؟ جز حق نبود قول جهان داور اکبر
ما دست که گیریم و کجا بیعت یزدان تا همجوم مقدم نبود داد مخر؟
ما جرم چه کردیم نزادیم بدان وقت؟ محروم چرائیم ز پیغمبر و مضطر؟»
رویم چو گل زرد شد از درد جهالت وین سرو به ناوقت بخمید چو چنبر
ز اندیشه که خاک است و نبات است و ستور است بر مردم در عالم این است محصر
امروز که مخصوص اند این جان و تن من هم نسخهٔ دهرم من و هم دهر مکدر
دانا به مثل مشک و زو دانش چون بوی یا هم به مثل کوه و زو دانش چون زر
چون بوی و زر از مشک جدا گردد وز سنگ بی قدر شود سنگ و شود مشک مزور
این زر کجا در شود از مشک ازان پس؟ خیزم خبری پرسم از آن درج مخبر
برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم نز خانم یاد آمد و نز گلشن و منظر
از پارسی و تازی وز هندی وز ترک وز سندی و رومی و ز عبری همه یکسر
وز فلسفی و مانوی و صابی و دهری درخواستم این حاجت و پرسیدم بی مر
از سنگ بسی ساخته ام بستر و بالین وز ابر بسی ساخته ام خیمه و چادر
گاهی به نشیبی شده هم گوشهٔ ماهی گاهی به سر کوهی برتر ز دو پیکر
گاهی به زمینی که درو آب چو مرمر گاهی به جهانی که درو خاک چو اخگر
گه دریا گه بالا گه رفتن بی راه گه کوه و گهی ریگ و گهی جوی و گهی جر
گه حبل به گردن بر مانند شتربان گه بار به پشت اندر مانندهٔ استر
پرسنده همی رفتم از این شهر بدان شهر جوینده همی گشتم از این بحر بدان بر
گفتند که «موضوع شریعت نه به عقل است زیرا که به شمشیر شد اسلام مقرر»
گفتم که «نماز از چه بر اطفال و مجانین واجب نشود تا نشود عقل مجبر؟»
تقلید نپذرفتم و حجت ننهفتم زیرا که نشد حق به تقلید مشهر
ایزد چو بخواهد بگشاید در رحمت دشواری آسان شود و صعب میسر
روزی برسیدم به در شهری کان را اجرام فلک بنده بد، افلاک مسخر
شهری که همه باغ پر از سرو و پر از گل دیوار زمرد همه و خاک مشجر
صحراش منقش همه مانندهٔ دیبا آبش عسل صافی مانندهٔ کوثر
شهری که درو نیست جز از فضل منالی باغی که درو نیست جز از عقل صنوبر
شهری که درو دیبا پوشند حکیمان نه تافتهٔ ماده و نه بافتهٔ نر
شهری که من آنجا برسیدم خردم گفت «اینجا بطلب حاجت و زین منزل مگذر»
رفتم بر دربانش و بگفتم سخن خود گفتا «مبر اندوه که شد کانت به گوهر
دریای معین است در این خاک معانی هم در گرانمایه و هم آب مطهر
این چرخ برین است پر از اختر عالی لابل که بهشت است پر از پیکر دلبر»
رضوانش گمان بردم این چون بشنیدم از گفتن با معنی و از لفظ چو شکر
گفتم که «مرا نفس ضعیف است و نژند است منگر به درشتی ی تن وین گونهٔ احمر
دارو نخورم هرگز بی حجت و برهان وز درد نیندیشم و ننیوشم منکر»
گفتا «مبر انده که من اینجای طبیبم بر من بکن آن علت مشروح و مفسر»
از اول و آخرش بپرسیدم آنگاه وز علت تدبیر که هست اصل مدبر
وز جنس بپرسیدم وز صنعت و صورت وز قادر پرسیدم و تقدیر مقدر
کاین هر دو جدا نیست یک از دیگر دایم چون شاید تقدیم یکی بر دوی دیگر؟
او صانع این جنبش و جنبش سبب او محتاج غنی چون بود و مظلم انور؟
وز حال رسولان و رسالات مخالف وز علت تحریم دم و خمر مخمر
وانگاه بپرسیدم از ارکان شریعت کاین پنج نماز از چه سبب گشت مقرر؟
وز روزه که فرمودش ماه نهم از سال وز حال زکات درم و زر مدور
وز خمس فی و عشر زمینی که دهند آب این از چه مخمس شد و آن از چه معشر؟
وز علت میراث و تفاوت که درو هست چون برد برادر یکی و نیمی خواهر؟
وز قسمت ارزاق بپرسیدم و گفتم «چون است غمی زاهد و بی رنج ستمگر؟
بینا و قوی چون زید و آن دگری باز مکفوف همی زاید و معلول ز مادر؟
یک زاهد رنجور و دگر زاهد بی رنج! یک کافر شادان و دگر کافر غمخور!
ایزد نکند جز که همه داد، ولیکن خرسند نگردد خرد از دیده به مخبر
من روز همی بینم و گوئی که شب است این ور حجت خواهم تو بیاهنجی خنجر
گوئی «به فلان جای یکی سنگ شریف است هر کس که زیارت کندش گشت محرر
آزر به صنم خواند مرا و تو به سنگی امروز مرا پس به حقیقت توی آزر»
دانا که بگفتمش من این دست به برزد صد رحمت هر روز بر آن دست و بر آن بر
گفتا «بدهم داروی با حجت و برهان لیکن بنهم مهری محکم به لبت بر»
ز آفاق و ز انفس دو گوا حاضر کردش بر خوردنی و شربت و من مرد هنرور
راضی شدم و مهر بکرد آنگه و دارو هر روز به تدریج همی داد مزور
چون علت زایل شد بگشاد زبانم مانند معصفر شد رخسار مزعفر
از خاک مرا بر فلک آورد جهاندار یک برج مرا داد پر از اختر ازهر
چون سنگ بدم، هستم امروز چو یاقوت چون خاک بدم، هستم امروز چو عنبر
دستم به کف دست نبی داد به بیعت زیر شجر عالی پر سایهٔ مثمر
دریای بشنیدی که برون آید از آتش؟ روبه بشنیدی که شود همچو غضنفر؟
خورشید تواند که کند یاقوت از سنگ کز دست طبایع نشود نیز مغیر؟
یاقوت منم اینک و خورشید من آن کس کز نور وی این عالم تاری شود انور
از رشک همی نام نگویمش در این شعر گویم که «خلیلی است که ش افلاطون چاکر
استاد طبیب است و موید ز خداوند بل کز حکم و علم مثال است و مصور»
آباد بر آن شهر که وی باشد دربانش آباد بر آن کشتی کو باشد لنگر
ای معنی را نظم سخن سنج تو میزان، ای حکمت را بر تو که نثری است مسطر،
ای خیل ادب صف زده اندر خطب تو، ای علم زده بر در فضل تو معسکر،
خواهم که ز من بندهٔ مطواع سلامی پوینده و پاینده چو یک ورد مقمر
زاینده و باینده چو افلاک و طبایع تا بنده و رخشنده چو خورشید و چو اختر
چون قطره چکیده ز بر نرگس و شمشاد چون باد وزیده ز بر سوسن و عبهر
چون وصل نکورویان مطبوع و دل انگیز چون لفظ خردمندان مشروح و مفسر
پر فایده و نعمت چون ابر به نوروز کز کوه فرو آید چو مشک معطر
وافی و مبارک چود دم عیسی مریم عالی و بیاراسته چون گنبد اخضر
زی خازن علم و حکم و خانهٔ معمور با نام بزرگ آن که بدو دهر معمر
زی طالع سعد و در اقبال خدائی فخر بشر و بر سر عالم همه افسر
مانند و جگر گوشهٔ جد و پدر خویش در صدر چو پیغمبر و در حرب چو حیدر
بر مرکبش از طلعت او دهر مقمر وز مرکب او خاک زمین جمله معنبر
بر نام خداوند بر این وصف سلامی در مجلس برخواند ابو یعقوب ازبر
وانگاه بر آن کس که مرا کرده است آزاد استاد و طبیب من و مایهٔ خرد و فر
ای صورت علم و تن فضل و دل حکمت ای فایدهٔ مردمی و مفخر مفخر
در پیش تو استاده بر این جامهٔ پشمین این کالبد لاغر با گونهٔ اصفر
حقا که بجز دست تو بر لب ننهادم چون بر حجرالاسود و بر خاک پیمبر
شش سال ببودم بر ممثول مبارک شش سال نشستم به در کعبه مجاور
هر جا که بوم تا بزیم من گه و بیگاه در شکر تو دارم قلم و دفتر و محبر
تا عرعر از باد نوان است همی باد حضرت به تو آراسته چون باغ به عرعر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر، تو بر زمی و از برت این چرخ مدور

ای که دانش بسیاری آموختی و تمام جهان را زیر پا گذاشتی، بدان که جایگاه تو زمین است و این آسمانِ در حال گردش، بالاتر از توست.

نکته ادبی: استفاده از تقابل برای نشان دادن حقارت انسان در برابر هستی است.

این چرخ مدور چه خطر دارد زی تو چون بهرهٔ خود یافتی از دانش مضمر؟

وقتی که به دانشِ پنهان و حقیقت دست یافتی، این گردشِ آسمان چه اهمیتی برای تو دارد؟

نکته ادبی: مضمر به معنای پنهان و درونی است.

تا کی تو به تن بر خوری از نعمت دنیا؟ یک چند به جان از نعم دانش برخور

تا کی می‌خواهی فقط با جسمت از نعمت‌های دنیا بهره‌مند شوی؟ مدتی هم با جان و خرد از نعمت‌های دانش برخوردار شو.

نکته ادبی: اشاره به اولویتِ کمالاتِ روحی بر لذاتِ جسمی.

بی سود بود هر چه خورد مردم در خواب بیدار شناسد مزهٔ منفعت و ضر

هر چیزی که انسان در خواب می‌خورد، بی‌فایده است؛ تنها انسانِ بیدار است که طعمِ واقعیِ سود و زیان را می‌فهمد.

نکته ادبی: استعاره از غفلت و آگاهی.

خفته چه خبر دارد از چرخ و کواکب؟ دادار چه رانده است بر این گوی مغبر؟

انسانِ غافل چه خبری از گردشِ فلک و ستارگان دارد؟ خداوند چه سرنوشتی برای این زمینِ خاکی رقم زده است؟

نکته ادبی: مغبر صفتِ زمین به معنای غبارآلود و خاکی است.

این خاک سیه بیند و آن دایرهٔ سبز گه روشن و گه تیره گهی خشک و گهی تر

این زمینِ خاکی را می‌بیند و آن آسمانِ سبز را، که گاه روشن است و گاه تاریک، گاه خشک است و گاه تر.

نکته ادبی: اشاره به تغییراتِ دائمیِ طبیعت.

نعمت همه آن داند کز خاک بر آید با خاک همان خاک نکو آید و درخور

انسانِ غافل، نعمت را فقط چیزی می‌داند که از خاک می‌روید و با همان خاک هم سر و کار دارد.

نکته ادبی: نقدِ نگاهِ مادی‌گرایانه به رزق و روزی.

با صورت نیکو که بیامیزد با او با جبهٔ سقلاطون با شعر مطیر

با ظاهری زیبا که با آن می‌آمیزد، با لباس‌های فاخر (سقلاطون) و پارچه‌های نقش‌دار.

نکته ادبی: سقلاطون پارچه‌ای گران‌بها و سرخ‌رنگ است.

با تشنگی و گرسنگی دارد محنت سیری شمرد خیر و همه گرسنگی شر

با گرسنگی و تشنگی رنج می‌کشد؛ سیری را خوبی می‌داند و گرسنگی را بدی.

نکته ادبی: نقدِ نگاهِ لذت‌محور به هستی.

بیدار شو از خواب خوش، ای خفته چهل سال، بنگر که ز یارانت نماندند کس ایدر

ای کسی که چهل سال در خوابِ غفلت بودی، بیدار شو و نگاه کن که از دوستانت کسی در این دنیا نمانده است.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است.

از خواب و خور انباز تو گشته است بهائم آمیزش تو بیشتر است انده کمتر

در خورد و خوراک، با حیوانات شریک شدی؛ پیوندِ تو با حیوانیت بیشتر شده و خردت کمتر گشته است.

نکته ادبی: انباز به معنای شریک است.

چیزی که ستورانت بدان با تو شریکند منت ننهد بر تو بدان ایزد داور

خداوندِ دادگر، بر آن چیزی که حیوانات هم با تو در آن شریک هستند، بر تو منتی نمی‌گذارد.

نکته ادبی: ستوران جمعِ ستور و به معنای چهارپایان است.

نعمت نبود آنکه ستوران بخورندش نه ملک بود آنکه به دست آرد قیصر

آنچه حیوانات می‌خورند، نعمتِ حقیقی نیست؛ چنان‌که ملک و پادشاهی‌ای که به دستِ قیصر می‌افتد نیز ملکِ واقعی نیست.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ دنیا.

گر ملک به دست آری و نعمت بشناسی مرد خرد آنگاه جدا داندت از خر

اگر به ملکِ حقیقی دست یابی و نعمت را بشناسی، خردمند آنگاه تو را از حیوان جدا می‌داند.

نکته ادبی: مرد خرد به معنای انسانِ عاقل است.

بندیش که شد ملک سلیمان و سلیمان چونان که سکندر شد با ملک سکندر

بیندیش که بر سرِ پادشاهیِ سلیمان و خودِ سلیمان چه آمد؟ همان‌طور که سکندر با آن همه پادشاهی، عاقبت از بین رفت.

نکته ادبی: اشاره به زوالِ قدرت‌های بزرگ.

امروز چه فرق است از این ملک بدان ملک؟ این مرده و آن مرده و املاک مبتر

امروز چه فرقی میانِ این پادشاهی و آن پادشاهی است؟ هر دو مرده‌اند و املاکشان از بین رفته است.

نکته ادبی: مبتر به معنای قطع‌شده و نابودشده است.

بگذشته چه اندوه و چه شادی بر دانا نا آمده اندوه و گذشته است برابر

برای انسانِ دانا، گذشته چه اندوهی دارد و چه شادی‌ای؟ هم غمِ گذشته و هم آنچه نیامده، برای او یکسان و ناچیز است.

نکته ادبی: تأکید بر زندگی در لحظه.

اندیشه کن از حال براهیم و ز قربان وان عزم براهیم که برد ز پسر سر

به داستانِ ابراهیم و قربانی کردنِ فرزندش بیندیش و آن عزمِ راسخی که ابراهیم داشت.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرت ابراهیم و اسماعیل.

گر کردی این عزم کسی ز آزر فکرت نفرین کندی هر کس بر آزر بتگر

اگر کسی بخواهد با فکرِ آزر (بت‌تراش) چنین تصمیمی بگیرد، همه بر آزر نفرین می‌فرستند.

نکته ادبی: آزر در سنت‌های اسلامی پدر یا عموی ابراهیم و بت‌تراش بوده است.

گر مست نه ای منشین با مستان یکجا اندیشه کن از حال خود امروز نکوتر

اگر مستِ غفلت نیستی، با مستان (غافلان) همنشین مباش و به فکرِ فردای خود باش که امروز بهتر است.

نکته ادبی: استعاره از غفلت به مستی.

انجام تو ایزد به قران کرد وصیت بنگر که شفیع تو کدام است به محشر

خداوند در قرآن عاقبتِ تو را بیان کرده است؛ بنگر که در روزِ محشر، چه کسی شفاعت‌کننده‌ی توست.

نکته ادبی: محشر روزِ قیامت است.

فرزند تو امروز بود جاهل و عاصی فردات چه فریاد رسد پیش گروگر؟

فرزندِ تو امروز جاهل و گناهکار است؛ فردا در پیشگاهِ خداوند، چه کسی به دادِ تو خواهد رسید؟

نکته ادبی: گروگر به معنای حساب‌رس و داور است.

یا گرت پدر گبر بود مادر ترسا خشنودی ایشان بجز آتش چه دهد بر؟

یا اگر پدرت گبر (زرتشتی) و مادرت مسیحی باشد، خشنودیِ آنان جز آتشِ دوزخ چه سودی برایت دارد؟

نکته ادبی: نقدِ تقلیدِ کورکورانه از عقایدِ موروثی.

دانی که خداوند نفرمود بجز حق حق گوی و حق اندیش و حق آغاز و حق آور

می‌دانی که خداوند جز حق چیزی نفرمود؛ پس حق بگو، حق بیندیش و کارِ حق را آغاز کن و به نتیجه برسان.

نکته ادبی: تکرارِ کلمه‌ی حق برای تأکید.

قفل از دل بردار و قران رهبر خود کن تا راه شناسی و گشاده شودت در

قفلِ جهل را از دل باز کن و قرآن را رهبرِ خود قرار بده تا راه را بشناسی و درهای حقیقت به رویت باز شود.

نکته ادبی: استعاره از قفل به کفر و جهل.

ور راه نیابی نه عجب دارم ازیراک من چون تو بسی بودم گمراه و محیر

اگر راه را نیافتی، تعجب نمی‌کنم؛ زیرا من هم مثلِ تو بسیار گمراه و سرگشته بودم.

نکته ادبی: محیر به معنای سرگردان و حیران است.

بگذشته زهجرت پس سیصد نود و چار بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر

سیصد و نود و چهار سال از هجرت گذشته بود که مادرم مرا در این زمینِ خاکی به دنیا آورد.

نکته ادبی: اشاره به تاریخِ تولدِ شاعر.

بالندهٔ بی دانش مانند نباتی کز خاک سیه زاید وز آب مقطر

در ابتدا مثلِ گیاه بودم، موجودی در حالِ رشد اما بدونِ دانش؛ که از خاک و آب به وجود می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ تکاملِ انسانی.

از حال نباتی برسیدم به ستوری یک چند همی بودم چون مرغک بی پر

از مرحله‌ی گیاهی به مرحله‌ی حیوانی رسیدم؛ مدتی مثلِ پرنده‌ای بودم که بال و پر ندارد (ضعیف).

نکته ادبی: اشاره به دورانِ کودکی و ناتوانی.

در حال چهارم اثر مردمی آمد چون ناطقه ره یافت در این جسم مکدر

در مرحله‌ی چهارم، اثرِ انسانیت پدیدار شد؛ یعنی وقتی که نطق و اندیشه در این جسمِ تیره و مادی راه یافت.

نکته ادبی: اشاره به رسیدن به سنِ تکلیف و خرد.

پیموده شد از گنبد بر من چهل و دو جویان خرد گشت مرا نفس سخن ور

چهل و دو سال از عمرم گذشت و نفسِ سخنگویم به دنبالِ کسبِ خرد برآمد.

نکته ادبی: اشاره به سنِ شاعر در زمانِ سرایش.

رسم فلک و گردش ایام و موالید از دانا بشنیدم و برخواند ز دفتر

رسومِ آسمانی و گردشِ روزگار و احکامِ نجوم را از دانایان شنیدم و در کتاب‌ها خواندم.

نکته ادبی: موالید در نجوم کهن اشاره به احکامِ مربوط به تولد و طالع است.

چون یافتم از هرکس بهتر تن خود را گفتم «ز همه خلق کسی باید بهتر:

چون دیدم تنِ خودم از دیگران بهتر (پیچیده‌تر) است، گفتم باید در میانِ خلق، کسی باشد که از همه بهتر باشد.

نکته ادبی: منطقِ استدلالیِ شاعر برای یافتنِ حجت.

چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهائم چون نخل ز اشجار و چو یاقوت ز جوهر

همان‌طور که باز نسبت به پرندگان، یا شتر نسبت به حیوانات، یا نخل نسبت به درختان، یا یاقوت نسبت به جواهرات برتری دارد.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای اثباتِ وجودِ برتر.

چون فرقان از کتب و چو کعبه ز بناها چون دل ز تن مردم و خورشید ز اختر»

مانندِ قرآن که بر کتاب‌ها، یا کعبه که بر بناها، یا دل که بر تن، یا خورشید که بر ستارگان برتری دارد.

نکته ادبی: تأکید بر وجودِ حقیقتِ برتر در هر نوع.

ز اندیشه غمی گشت مرا جان به تفکر ترسنده شد این نفس مفکر ز مفکر

از شدتِ تفکر، جانم غمگین شد و این نفسِ اندیشمند، از قدرتِ اندیشه در هراس افتاد.

نکته ادبی: حیرتِ شاعر در برابرِ عظمتِ حق.

از شافعی و مالک وز قول حنیفی جستم ره مختار جهان داور رهبر

از شافعی، مالک و ابوحنیفه پرسیدم تا راهِ راست را پیدا کنم.

نکته ادبی: اشاره به مذاهبِ اهلِ سنت.

هر یک به یکی راه دگر کرد اشارت این سوی ختن خواند مرا آن سوی بربر

هر کدام به راهی متفاوت اشاره کردند؛ یکی مرا به این سو خواند و دیگری به آن سو.

نکته ادبی: نقدِ تفرقه‌ی مذاهب.

چون چون و چرا خواستم و آیت محکم در عجز به پیچیدند، این کور شد آن کر

چون دلیل و برهانِ محکم خواستم، همگی ناتوان شدند؛ یکی کور شد و دیگری کر (از پاسخ بازماندند).

نکته ادبی: نقدِ عدمِ تواناییِ عالمانِ مذهبی در پاسخ به پرسش‌های بنیادی.

یک روز بخواندم ز قران آیت بیعت کایزد به قران گفت که «بد دست من از بر»

روزی در قرآن آیه‌ی بیعت را خواندم که خداوند فرمود دستِ خدا بالای دستِ آن‌هاست.

نکته ادبی: اشاره به آیه‌ی ۱۰ سوره‌ی فتح.

آن قوم که در زیر شجر بیعت کردند چون جعفر و مقداد و چو سلمان و چو بوذر

آن گروهی که زیر درخت با پیامبر بیعت کردند، مانندِ جعفر، مقداد، سلمان و بوذر.

نکته ادبی: اشاره به بیعتِ رضوان.

گفتم که «کنون آن شجر و دست چگونه است، آن دست کجا جویم و آن بیعت و محضر؟»

گفتم که اکنون آن درخت و آن دست کجا هستند؟ آن بیعت را کجا بجویم؟

نکته ادبی: پرسشگریِ نقادانه درباره‌ی تاریخ.

گفتند که «آنجانه شجر ماندو نه آن دست کان جمع پراگنده شد آن دست مستر

گفتند آن درخت و دست نمانده است؛ آن جمع پراکنده شد و آن دست هم پنهان شد.

نکته ادبی: مستر به معنای پنهان است.

آنها همه یاران رسولند و بهشتی مخصوص بدان بیعت و از خلق مخیر»

آن‌ها همگی یارانِ پیامبرند و بهشتی؛ مخصوصِ آن بیعت و برگزیده از میانِ مردم.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ صحابه.

گفتم که «به قرآن در پیداست که احمد بشیر و نذیر است و سراج است و منور

گفتم در قرآن پیداست که احمد (ص)، بشیر، نذیر، چراغِ روشن و منور است.

نکته ادبی: توصیفِ پیامبر با استعاره‌های قرآنی.

ور خواهد کشتن به دهن کافر او را روشن کندش ایزد بر کامهٔ کافر

و اگر کافر بخواهد با دهانش نورِ خدا را خاموش کند، خداوند نورش را بر کامِ کافران روشن می‌گرداند.

نکته ادبی: اشاره به آیه‌ی ۸ سوره‌ی صف.

چون است که امروز نمانده است از آن قوم؟ جز حق نبود قول جهان داور اکبر

چطور است که امروز از آن قومِ مؤمن اثری نمانده؟ در حالی که قولِ خداوندِ بزرگ جز حق نیست.

نکته ادبی: شبهه‌افکنی در پایداریِ حقیقتِ دینی.

ما دست که گیریم و کجا بیعت یزدان تا همجوم مقدم نبود داد مخر؟

ما دستِ چه کسی را بگیریم و کجا با خدا بیعت کنیم، تا پیش از آنکه مرگ بیاید، حق به ما برسد؟

نکته ادبی: دادِ مخر به معنای حقِ مرگ (مرگ‌رسانی) است.

ما جرم چه کردیم نزادیم بدان وقت؟ محروم چرائیم ز پیغمبر و مضطر؟»

ما چه گناهی کردیم که آن زمان به دنیا نیامدیم؟ چرا از پیامبر و حقیقت محرومیم؟

نکته ادبی: بیانِ رنجِ دوری از حقیقت.

رویم چو گل زرد شد از درد جهالت وین سرو به ناوقت بخمید چو چنبر

چهره‌ی ما از دردِ جهالت زرد شد و این سروِ قد (جوانی‌مان) نابهنگام مثلِ چنبر (خمیده) شد.

نکته ادبی: چنبر به معنای حلقه و کمان است که استعاره از خمیدگیِ پشت بر اثرِ پیری و رنج است.

ز اندیشه که خاک است و نبات است و ستور است بر مردم در عالم این است محصر

در این جهان، آنچه انسان را از سایر مراتبِ هستی یعنی جمادات، گیاهان و جانوران متمایز می‌کند، تنها نیرویِ اندیشه و خرد است.

نکته ادبی: واژه «ستور» به معنای حیوان است و «محصر» در اینجا به معنای حد و مرز یا وجه تمایز به کار رفته است.

امروز که مخصوص اند این جان و تن من هم نسخهٔ دهرم من و هم دهر مکدر

امروز که جان و تن من تنها به این خرد اختصاص دارد، گویی من عصاره و نسخه‌ای از تمامِ روزگار هستم و هم‌زمان، هم در این دهر سرگشته‌ام و هم با آن درگیرم.

نکته ادبی: «دهر مکدر» کنایه از سختی‌ها و تلاطمات روزگار است.

دانا به مثل مشک و زو دانش چون بوی یا هم به مثل کوه و زو دانش چون زر

خردمند همچون ظرفِ مشک است و دانشِ او مانند عطرِ آن؛ یا همچون کوه است و دانشِ او بسانِ طلا در دلِ آن نهفته است.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه برای بیان ارزش ذاتی دانش نسبت به جایگاهِ آن.

چون بوی و زر از مشک جدا گردد وز سنگ بی قدر شود سنگ و شود مشک مزور

اگر عطر از مشک جدا شود یا طلا از سنگ بیرون بیاید، دیگر آن سنگِ خالی ارزشی ندارد و آن مشک نیز دیگر تنها ظرفی فریبنده و بی‌محتواست.

نکته ادبی: «مزور» به معنای آمیخته به تزویر یا قلابی است.

این زر کجا در شود از مشک ازان پس؟ خیزم خبری پرسم از آن درج مخبر

پس از آن، این طلا چگونه می‌تواند در درونِ آن مشک (ظرفِ خالی) باقی بماند؟ تصمیم گرفتم برخیزم و از آن دانایِ خبره و آگاه، پرسشی بپرسم.

نکته ادبی: «درج مخبر» کنایه از مخزنِ اسرار و دانایی است.

برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم نز خانم یاد آمد و نز گلشن و منظر

از جای برخاستم و عزمِ سفر کردم؛ نه یادِ خانه و کاشانه در خاطرم بود و نه میلِ گلستان و تماشایِ مناظر.

نکته ادبی: «خانم» در اینجا به معنای خانه و خانواده است.

از پارسی و تازی وز هندی وز ترک وز سندی و رومی و ز عبری همه یکسر

از پیروانِ زبان‌ها و فرهنگ‌های مختلف، اعم از فارسی‌زبان، تازی، هندی، ترک، سندی، رومی و عبری، همگی را پرس‌وجو کردم.

نکته ادبی: تنوعِ اقوام نام‌برده، نشان‌دهنده‌یِ گستردگیِ جغرافیاییِ جست‌وجویِ شاعر است.

وز فلسفی و مانوی و صابی و دهری درخواستم این حاجت و پرسیدم بی مر

از فلاسفه، مانویان، صابئیان و دهریون (مادی‌گرایان) نیز این حاجت و پرسشِ خود را بدون وقفه جویا شدم.

نکته ادبی: «بی‌مر» به معنای بی‌کران و بدونِ شمارش است.

از سنگ بسی ساخته ام بستر و بالین وز ابر بسی ساخته ام خیمه و چادر

در این مسیر، از سنگ، بستر و بالین می‌ساختم و از ابر، خیمه و چادر برای خود فراهم می‌کردم.

نکته ادبی: اشاره به سختی‌هایِ سفر و درویش‌مسلکیِ شاعر.

گاهی به نشیبی شده هم گوشهٔ ماهی گاهی به سر کوهی برتر ز دو پیکر

گاهی در گودیِ دره‌ای در کنارِ گوشه‌ای از ماه می‌آسودم و گاه بر قله‌یِ کوهی بلندتر از صورت‌های فلکی می‌ایستادم.

نکته ادبی: «دو پیکر» اشاره به صورت فلکی جوزا است و مبالغه در بلندیِ کوه.

گاهی به زمینی که درو آب چو مرمر گاهی به جهانی که درو خاک چو اخگر

گاهی به سرزمینی می‌رسیدم که آبش همچون مرمر شفاف بود و گاه به سرزمینی که خاکش مانند آتشِ گداخته سوزان بود.

نکته ادبی: «اخگر» به معنای آتش‌پاره است.

گه دریا گه بالا گه رفتن بی راه گه کوه و گهی ریگ و گهی جوی و گهی جر

گاه در دریا، گاه در ارتفاعات، گاه در بیراهه‌ها، گاه در کوهستان و ریگ‌زار و جویبار و دره‌های عمیق در حرکت بودم.

نکته ادبی: «جر» به معنای دره یا گودال است.

گه حبل به گردن بر مانند شتربان گه بار به پشت اندر مانندهٔ استر

گاهی همچون شتربان، مهار بر گردن می‌انداختم و گاه همچون استر، باری سنگین بر پشت می‌کشیدم.

نکته ادبی: توصیفِ احوالِ گوناگون در سیر و سلوک.

پرسنده همی رفتم از این شهر بدان شهر جوینده همی گشتم از این بحر بدان بر

پرسان‌ پرسان از این شهر به آن شهر می‌رفتم و در جست‌وجو از این دریا به آن خشکی می‌گشتم.

نکته ادبی: تضادِ بحر (دریا) و بر (خشکی) برای نشان دادن وسعتِ جست‌وجو.

گفتند که «موضوع شریعت نه به عقل است زیرا که به شمشیر شد اسلام مقرر»

دیگران به من پاسخ دادند که مبنایِ شریعت بر پایه عقل و استدلال نیست، زیرا اسلام با قدرتِ شمشیر تثبیت شد.

نکته ادبی: بیانِ دیدگاهی که دین را متکی بر زور می‌داند تا عقل.

گفتم که «نماز از چه بر اطفال و مجانین واجب نشود تا نشود عقل مجبر؟»

در پاسخ گفتم: اگر چنین است، چرا نماز برای کودکان و دیوانگان واجب نیست؟ مگر نه اینکه شرطِ وجوبِ آن، داشتنِ عقلِ کامل است؟

نکته ادبی: «مجبَر» به معنایِ دارایِ عقلِ اجباری یا کامل است.

تقلید نپذرفتم و حجت ننهفتم زیرا که نشد حق به تقلید مشهر

من تقلیدِ کورکورانه را نپذیرفتم و برهانِ خود را پنهان نکردم، چرا که حقیقت با تقلید، آشکار و اثبات نمی‌شود.

نکته ادبی: «مشهر» به معنای مشهور و آشکار شده.

ایزد چو بخواهد بگشاید در رحمت دشواری آسان شود و صعب میسر

هنگامی که خداوند اراده کند، درهای رحمتش را می‌گشاید و هر کارِ دشواری، آسان و میسر می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به توکل بر مشیت الهی.

روزی برسیدم به در شهری کان را اجرام فلک بنده بد، افلاک مسخر

سرانجام به شهری رسیدم که ستارگان و آسمان‌ها بنده و مسخرِ آن بودند.

نکته ادبی: اشاره به شهری نمادین (شاید شهر عقل).

شهری که همه باغ پر از سرو و پر از گل دیوار زمرد همه و خاک مشجر

شهری که باغ‌هایش پر از سرو و گل بود، دیوارهایش از زمرد و خاکش با درختان پوشیده شده بود.

نکته ادبی: تصویرسازیِ آرمان‌شهری.

صحراش منقش همه مانندهٔ دیبا آبش عسل صافی مانندهٔ کوثر

صحراهایش مانند پارچه‌یِ دیبا منقش بود و آبِ روانش همچون عسلِ صاف و زلال، به کوثر می‌ماند.

نکته ادبی: «کوثر» نمادِ آبِ بهشتی است.

شهری که درو نیست جز از فضل منالی باغی که درو نیست جز از عقل صنوبر

شهری که در آن چیزی جز فضل و دانشِ والا یافت نمی‌شد و باغی که در آن جز درختانِ عقل‌پرور وجود نداشت.

نکته ادبی: تلفیقِ طبیعت با مفاهیم انتزاعی.

شهری که درو دیبا پوشند حکیمان نه تافتهٔ ماده و نه بافتهٔ نر

شهری که در آن حکیمان لباسی از حکمت (دیبا) بر تن داشتند که نه با دستِ زن (ماده) و نه با دستِ مرد (نر) بافته شده بود.

نکته ادبی: اشاره به غیرمادی بودنِ دانشِ اهالیِ آن شهر.

شهری که من آنجا برسیدم خردم گفت «اینجا بطلب حاجت و زین منزل مگذر»

وقتی به آن شهر رسیدم، خرد به من گفت: همین‌جا حاجتِ خود را بخواه و از این منزل مگذر.

نکته ادبی: صدای عقل درونی.

رفتم بر دربانش و بگفتم سخن خود گفتا «مبر اندوه که شد کانت به گوهر

نزد دربان رفتم و سخنم را بازگو کردم؛ گفت: اندوهگین مباش که معدنِ تو به گوهری گرانبها دست یافته است.

نکته ادبی: استعاره از رسیدن به پاسخ.

دریای معین است در این خاک معانی هم در گرانمایه و هم آب مطهر

در این خاکِ پرمعنا، دریایی از حقیقت وجود دارد که هم گوهرهای گران‌بها و هم آبِ پاک و مطهر در آن نهفته است.

نکته ادبی: «دریای معین» به معنای دریای معلوم و مشخص.

این چرخ برین است پر از اختر عالی لابل که بهشت است پر از پیکر دلبر»

این همان آسمانِ بلندِ پر از اخترانِ روشن است؛ همچون بهشتی که آکنده از پیکرهای دلبر و زیباست.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ فضایِ خرد.

رضوانش گمان بردم این چون بشنیدم از گفتن با معنی و از لفظ چو شکر

وقتی این سخنانِ پُر معنا و شیرین را شنیدم، گمان بردم که او فرشته‌یِ رضوان (نگهبان بهشت) است.

نکته ادبی: رضوان، نامِ خازن و نگهبانِ بهشت است.

گفتم که «مرا نفس ضعیف است و نژند است منگر به درشتی ی تن وین گونهٔ احمر

گفتم: نفسم ضعیف و رنجور است؛ به این چهره‌یِ سرخ و درشتِ من نگاه نکن (و مرا به ظاهر قضاوت مکن).

نکته ادبی: «احمر» به معنای سرخ است، شاید به معنای شرمساری یا ظاهرِ آفتاب‌سوخته.

دارو نخورم هرگز بی حجت و برهان وز درد نیندیشم و ننیوشم منکر»

من هرگز بدون برهان و دلیل، دارویی نمی‌خورم و از درد نمی‌ترسم و سخنِ بی‌پایه را نیز نمی‌شنوم.

نکته ادبی: تأکید بر شرطِ عقل‌گرایی.

گفتا «مبر انده که من اینجای طبیبم بر من بکن آن علت مشروح و مفسر»

او گفت: نگران مباش که من در این شهر طبیبم؛ پس بیماری و پرسشِ خود را به تفصیل برایم شرح بده.

نکته ادبی: نقشِ طبیب برایِ عقل.

از اول و آخرش بپرسیدم آنگاه وز علت تدبیر که هست اصل مدبر

آنگاه از آغاز و انجامِ هستی پرسیدم و از عللِ تدبیر که ریشه‌یِ مدیریتِ جهان است.

نکته ادبی: «مدبر» به معنای گرداننده و تنظیم‌کننده.

وز جنس بپرسیدم وز صنعت و صورت وز قادر پرسیدم و تقدیر مقدر

از ماهیتِ اجناس، صورت‌بندیِ جهان، قدرتِ الهی و تقدیرِ از پیش تعیین‌شده پرس‌وجو کردم.

نکته ادبی: طرح پرسش‌های کلامی و فلسفی.

کاین هر دو جدا نیست یک از دیگر دایم چون شاید تقدیم یکی بر دوی دیگر؟

از آنجا که این دو (قدرت و تقدیر) همواره با هم هستند، چگونه می‌توان یکی را بر دیگری مقدم دانست؟

نکته ادبی: پرسش در بابِ تقدمِ اراده یا قضا و قدر.

او صانع این جنبش و جنبش سبب او محتاج غنی چون بود و مظلم انور؟

او آفریننده‌یِ جنبش است و خودِ جنبش نیز ناشی از اوست؛ چگونه بی‌نیاز (غنی) به چیزی نیازمند می‌شود و چگونه نورِ مطلق (انور) در تاریکی (مظلم) قرار می‌گیرد؟

نکته ادبی: اشاره به تناقضاتِ فلسفیِ صفاتِ الهی.

وز حال رسولان و رسالات مخالف وز علت تحریم دم و خمر مخمر

از احوالِ پیامبران، رسالت‌های متفاوت و علتِ حرام بودنِ خون و شرابِ تخمیر شده پرسیدم.

نکته ادبی: طرح سوالاتِ فقهی و احکامی.

وانگاه بپرسیدم از ارکان شریعت کاین پنج نماز از چه سبب گشت مقرر؟

سپس از ارکانِ شریعت پرسیدم که علتِ مقرر شدنِ این پنج نماز در اوقاتِ معین چیست؟

نکته ادبی: اشاره به وجوبِ پنج‌گانه‌یِ نماز.

وز روزه که فرمودش ماه نهم از سال وز حال زکات درم و زر مدور

از روزه‌ای که در ماه نهم (رمضان) واجب شد و از احکامِ زکاتِ طلا و نقره پرسش کردم.

نکته ادبی: «زر مدور» اشاره به سکه‌های طلا است.

وز خمس فی و عشر زمینی که دهند آب این از چه مخمس شد و آن از چه معشر؟

از علتِ خمسِ غنایم و زکاتِ ده‌یکِ زمین‌های آبی پرسیدم؛ چرا یکی یک‌پنجم شد و دیگری یک‌دهم؟

نکته ادبی: «مخمس» (پنج‌بخش) و «معشر» (ده‌بخش).

وز علت میراث و تفاوت که درو هست چون برد برادر یکی و نیمی خواهر؟

از علتِ تفاوتِ سهم‌الارث پرسیدم؛ چرا برادر سهمی دوبرابرِ خواهر می‌برد؟

نکته ادبی: پرسش از حکمتِ احکامِ ارث.

وز قسمت ارزاق بپرسیدم و گفتم «چون است غمی زاهد و بی رنج ستمگر؟

از تقسیمِ روزی‌ها پرسیدم و گفتم: چرا زاهدِ پارسا غمگین است و ستمگر بدونِ هیچ رنجی در رفاه است؟

نکته ادبی: پرسشِ دیرینه‌یِ بشر از عدالتِ توزیعِ ثروت.

بینا و قوی چون زید و آن دگری باز مکفوف همی زاید و معلول ز مادر؟

چرا یکی بینا و قوی زاده می‌شود و دیگری از مادر، نابینا و معلول متولد می‌گردد؟

نکته ادبی: «مکفوف» به معنای نابینا است.

یک زاهد رنجور و دگر زاهد بی رنج! یک کافر شادان و دگر کافر غمخور!

چرا یک زاهد رنجور است و دیگری بی‌رنج؟ چرا یک کافر شادمان است و آن دیگری کافر، غصه‌دار؟

نکته ادبی: اشاره به تناقضاتِ عینی در زندگیِ افراد.

ایزد نکند جز که همه داد، ولیکن خرسند نگردد خرد از دیده به مخبر

خداوند جز دادگری نمی‌کند، اما عقلِ آدمی از آنچه به چشم می‌بیند، به حقیقتِ امور پی نمی‌برد.

نکته ادبی: تفاوتِ ظاهرِ امور با باطنِ عدالتِ الهی.

من روز همی بینم و گوئی که شب است این ور حجت خواهم تو بیاهنجی خنجر

من روز روشن را می‌بینم، اما تو می‌گویی شب است؛ و اگر برهان بخواهم، تو خنجر به دست می‌گیری.

نکته ادبی: کنایه از پاسخِ حذفیِ متعصبان به جایِ استدلال.

گوئی «به فلان جای یکی سنگ شریف است هر کس که زیارت کندش گشت محرر

می‌گویی فلان سنگ مقدس است و هر که آن را زیارت کند، گناهانش پاک می‌شود.

نکته ادبی: انتقاد از تقدس‌بخشیِ بی‌منطق به اشیاء.

آزر به صنم خواند مرا و تو به سنگی امروز مرا پس به حقیقت توی آزر»

تو مرا به سببِ باورم بت‌پرست می‌خوانی، اما خودت سنگی را می‌پرستی؛ پس در حقیقت، امروز تو «آزر» (بت‌ساز) هستی نه من.

نکته ادبی: تلمیح به آزر، پدر ابراهیم که بت‌تراش بود.

دانا که بگفتمش من این دست به برزد صد رحمت هر روز بر آن دست و بر آن بر

آن دانایی که با او سخن می‌گفتم، دستش را بر دستم زد و هر روز بر آن دست و آن اندیشه درود فرستادم.

نکته ادبی: تأییدِ عقل‌گراییِ شاعر توسطِ حکیم.

گفتا «بدهم داروی با حجت و برهان لیکن بنهم مهری محکم به لبت بر»

گفت: من به تو دارو (پاسخ) را با حجت و برهان می‌دهم، اما بر لبانت مهری محکم می‌زنم (که راز را فاش نکنی).

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ کتمانِ اسرارِ حکمت از نااهلان.

ز آفاق و ز انفس دو گوا حاضر کردش بر خوردنی و شربت و من مرد هنرور

او از نشانه‌های آفاقی و انفسی، دو گواه حاضر کرد و بر درستیِ این دارویِ عقلی برای منِ هنرور گواهی داد.

نکته ادبی: «آفاق و انفس» اشاره به آیه قرآنی درباره نشانه‌های هستی و درونِ انسان.

راضی شدم و مهر بکرد آنگه و دارو هر روز به تدریج همی داد مزور

در نهایت به درمان تن دادم و آن طبیبِ خردمند، بدون درنگ برایم دارو آماده کرد و تدریجاً آن را به من خوراند.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای بستنِ نسخه یا ظرفِ دارو و کنایه از آغازِ درمان است؛ مزور به معنای تدبیرکننده و دارو دهنده است.

چون علت زایل شد بگشاد زبانم مانند معصفر شد رخسار مزعفر

هنگامی که آن بیماریِ نادانی برطرف شد، زبانم به سخن گشوده شد و رخسارم که پیش‌تر رنگ باخته بود، همچون گیاه معصفر (گلرنگ) درخشان و سرخ‌گون گشت.

نکته ادبی: معصفر و مزعفر هر دو اشاره به رنگ زرد و سرخِ گیاه گلرنگ دارند که در اینجا نمادِ سلامتی و طراوتِ دوباره است.

از خاک مرا بر فلک آورد جهاندار یک برج مرا داد پر از اختر ازهر

آن خداوندگار (استاد/راهنما) مرا از پستیِ خاک به اوجِ فلک برکشید و برجی لبریز از ستارگانِ درخشان به من بخشید.

نکته ادبی: برج و اختر در اینجا استعاره از مقاماتِ عرفانی و درجاتِ دانش است.

چون سنگ بدم، هستم امروز چو یاقوت چون خاک بدم، هستم امروز چو عنبر

اگر زمانی همچون سنگِ بی‌ارزش و خاکِ تیره بودم، اکنون به لطفِ او همچون یاقوتِ گران‌بها و عنبرِ خوش‌بو و ارزشمند شده‌ام.

نکته ادبی: این بیت تقابل میان ارزشِ ذاتیِ انسان (پس از کسب معرفت) و حالِ پیشینِ او را نشان می‌دهد.

دستم به کف دست نبی داد به بیعت زیر شجر عالی پر سایهٔ مثمر

با دستِ خود، در محضرِ پیامبر با آن طبیبِ بزرگ بیعت کردم؛ آن هم زیرِ آن درختِ بلندمرتبه و پر سایه‌ای که میوه‌های بسیار دارد.

نکته ادبی: اشاره به بیعتِ رضوان یا بیعتِ معنوی در سایه‌ی شجره‌ی طیبه است.

دریای بشنیدی که برون آید از آتش؟ روبه بشنیدی که شود همچو غضنفر؟

آیا هرگز شنیده‌ای که از دلِ آتش، دریایی بجوشد؟ یا شنیده‌ای که روباهی ضعیف به شیری نیرومند (غضنفر) بدل شود؟

نکته ادبی: غضنفر به معنای شیر است. استفهامِ انکاری برای تاکید بر اعجازِ تحولِ روحی است.

خورشید تواند که کند یاقوت از سنگ کز دست طبایع نشود نیز مغیر؟

آیا خورشید می‌تواند سنگی را به یاقوت بدل کند؟ به طوری که طبعِ آن سنگ دیگر تغییر نکند و به حالتِ اول بازنگردد؟

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تغییردهنده‌ی خورشید که استعاره از قدرتِ روح‌بخشِ استاد است.

یاقوت منم اینک و خورشید من آن کس کز نور وی این عالم تاری شود انور

امروز من همان یاقوت هستم و آن خورشید، همان کسی است که با نورِ علمش، این دنیای تاریک را روشن ساخته است.

نکته ادبی: تمثیلِ خورشید برای استاد، نشان‌دهنده‌ی منبعِ فیض و هدایت است.

از رشک همی نام نگویمش در این شعر گویم که «خلیلی است که ش افلاطون چاکر

از شدتِ غیرت و بزرگیِ مقامش، نام او را در این شعر نمی‌آورم؛ تنها می‌گویم او خلیلی (دوستِ خدا) است که افلاطونِ حکیم نیز غلامِ اوست.

نکته ادبی: افلاطون نمادِ خردِ بشری است که در برابرِ استادِ معنوی، کوچک شمرده شده است.

استاد طبیب است و موید ز خداوند بل کز حکم و علم مثال است و مصور»

او استادی طبیب و موردِ تاییدِ پروردگار است، بلکه فراتر از آن، در دانش و حکمت، خود یک سرمشق و صورتی بی‌نقص است.

نکته ادبی: موید اشاره به تاییدِ الهی و الهامِ ربانی دارد.

آباد بر آن شهر که وی باشد دربانش آباد بر آن کشتی کو باشد لنگر

چه آبادان و پربرکت است شهری که او نگهبانش باشد و چه استوار است کشتی که او لنگرِ آن باشد.

نکته ادبی: استعاره از استاد به عنوانِ عاملِ ثبات و امنیتِ جامعه و نفوس.

ای معنی را نظم سخن سنج تو میزان، ای حکمت را بر تو که نثری است مسطر،

ای کسی که قدرتِ تشخیص و سنجشِ تو، ترازوی معانی است و ای کسی که حکمت، با نوشتارِ تو بر صفحه روزگار نقش بسته است.

نکته ادبی: مسطر به معنای خط‌کش یا وسیله‌ای برای خط‌کشی و نوشتن است که در اینجا به کنایه از نظم‌بخشی به حکمت استفاده شده.

ای خیل ادب صف زده اندر خطب تو، ای علم زده بر در فضل تو معسکر،

ای که سپاهِ ادب در برابرِ سخنانِ تو صف بسته‌اند و ای که علم، لشکرگاهِ خود را در آستانه‌ی فضلِ تو برپا کرده است.

نکته ادبی: معسکر به معنای اردوگاه و محلِ تجمعِ لشکر است که استعاره‌ای نظامی برای تبیینِ جایگاهِ رفیعِ علم است.

خواهم که ز من بندهٔ مطواع سلامی پوینده و پاینده چو یک ورد مقمر

از بندهٔ مطیعِ خود، سلامی می‌خواهم که پاینده و پویا باشد، همچون گلی که در نورِ ماه می‌درخشد.

نکته ادبی: ورد مقمر به معنای گلی است که نورِ ماه بر آن تابیده و لطیف و درخشان است.

زاینده و باینده چو افلاک و طبایع تا بنده و رخشنده چو خورشید و چو اختر

سلامی که زاینده و ماندگار باشد، همچون چرخِ گردون و عناصرِ طبیعت، و درخشان و تابان همچون خورشید و ستارگان.

نکته ادبی: باینده به معنای باقی و برقرار است.

چون قطره چکیده ز بر نرگس و شمشاد چون باد وزیده ز بر سوسن و عبهر

سلامی همچون قطرهٔ شبنمی که از روی گلِ نرگس و شمشاد چکیده باشد و همچون نسیمی که از برِ سوسن و عبهر (گل‌های بهاری) وزیده باشد.

نکته ادبی: عبهر نوعی گلِ خوش‌بو شبیه نرگس است.

چون وصل نکورویان مطبوع و دل انگیز چون لفظ خردمندان مشروح و مفسر

سلامی همچون وصالِ دل‌انگیزِ زیبارویان، و همچون کلامِ خردمندان که مشروح و تفسیرشده و روشن است.

نکته ادبی: تشبیه به دل‌انگیزیِ وصال و وضوحِ کلامِ عقلا.

پر فایده و نعمت چون ابر به نوروز کز کوه فرو آید چو مشک معطر

سلامی پربرکت و نعمت‌بخش همچون ابرِ بهاری در نوروز، که از کوهساران فرو می‌آید و مشکِ معطر با خود می‌آورد.

نکته ادبی: تمثیل ابرِ بهاری برای نشان دادنِ سخاوت و بخشندگیِ استاد.

وافی و مبارک چود دم عیسی مریم عالی و بیاراسته چون گنبد اخضر

سلامی وفادار و خجسته همچون دمِ عیسی مسیح، و عالی و آراسته همچون آسمانِ سبزفام.

نکته ادبی: گنبد اخضر کنایه از آسمان است که استعاره‌ای از رفعت و شکوه است.

زی خازن علم و حکم و خانهٔ معمور با نام بزرگ آن که بدو دهر معمر

این سلام پیشکشِ خزینه‌دارِ علم و حکمت و خانه‌ای آباد است؛ با نامِ آن بزرگ‌مردی که روزگار به برکتِ وجودِ او آباد و زنده مانده است.

نکته ادبی: خازن به معنای خزانه‌دار است که در اینجا برای پاسدارِ علم به کار رفته.

زی طالع سعد و در اقبال خدائی فخر بشر و بر سر عالم همه افسر

سلام بر آن ستارهٔ سعد و اقبالِ الهی، که افتخارِ بشریت است و همچون تاجی بر سرِ عالمیان می‌درخشد.

نکته ادبی: افسر به معنای تاج است.

مانند و جگر گوشهٔ جد و پدر خویش در صدر چو پیغمبر و در حرب چو حیدر

کسی که همتای جد و پدرِ خویش است، در جایگاهِ نشستن همچون پیامبر است و در میدانِ نبرد همچون حضرت علی (حیدر) است.

نکته ادبی: اشاره به انتسابِ معنوی یا خاندانی به ائمه و پیامبر.

بر مرکبش از طلعت او دهر مقمر وز مرکب او خاک زمین جمله معنبر

از درخششِ رخسارِ او، روزگار همچون شبِ چهارده روشن شده و از عبورِ مرکبش، خاکِ زمین خوش‌بو و معطر گشته است.

نکته ادبی: مقمر به معنای روشن شده به نورِ ماه است.

بر نام خداوند بر این وصف سلامی در مجلس برخواند ابو یعقوب ازبر

ابویعقوب در مجلسی با نامِ خداوند و با این اوصاف، این سلام را از حفظ (ازبر) می‌خواند.

نکته ادبی: ابویعقوب تخلص یا نامِ راوی/شاعر است.

وانگاه بر آن کس که مرا کرده است آزاد استاد و طبیب من و مایهٔ خرد و فر

و سپس این سلام را نثارِ کسی می‌کند که مرا آزاد کرده است؛ استاد و طبیبِ من که سرچشمهٔ خرد و هنرِ من است.

نکته ادبی: آزاد کردن کنایه از رهایی از بندِ جهل است.

ای صورت علم و تن فضل و دل حکمت ای فایدهٔ مردمی و مفخر مفخر

ای که پیکرِ علم، تنِ فضل و قلبِ حکمتی؛ ای که مایهٔ افتخارِ انسانیت و افتخارِ افتخاراتی.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای تجلیلِ جایگاهِ استاد.

در پیش تو استاده بر این جامهٔ پشمین این کالبد لاغر با گونهٔ اصفر

من با این جامهٔ پشمینه و کالبدِ لاغر و چهرهٔ زردفام در پیشگاهِ تو ایستاده‌ام.

نکته ادبی: اصفر به معنای زرد است که کنایه از رنجوری و خستگیِ پیشینِ شاعر است.

حقا که بجز دست تو بر لب ننهادم چون بر حجرالاسود و بر خاک پیمبر

به خدا سوگند که لب بر چیزی جز دستِ تو ننهادم، همان‌گونه که بر حجرالاسود و خاکِ پیامبر بوسه می‌زنم.

نکته ادبی: بوسیدنِ دستِ استاد در اینجا تقدیس و تبرکِ کامل است.

شش سال ببودم بر ممثول مبارک شش سال نشستم به در کعبه مجاور

شش سال در محضرِ این الگوی مبارک بودم، همان‌طور که شش سال در کنارِ کعبه مجاور بودم.

نکته ادبی: ممثول به معنای الگو و نمونه است.

هر جا که بوم تا بزیم من گه و بیگاه در شکر تو دارم قلم و دفتر و محبر

هر جا که باشم و تا زمانی که زنده هستم، قلم و دفتر و مرکب‌دانِ من در ستایشِ تو به کار است.

نکته ادبی: اشاره به تعهدِ همیشگیِ شاعر به سپاسگزاری.

تا عرعر از باد نوان است همی باد حضرت به تو آراسته چون باغ به عرعر

تا زمانی که درختِ عرعر از وزشِ باد می‌لرزد، این جایگاه به وجودِ تو همچون باغی که با عرعر آراسته شده، زیباست.

نکته ادبی: این بیت در مقامِ دعای بقا و جاودانگیِ محفلِ استاد است.