دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۲

ناصرخسرو
یکی خانه کردند بس خوب و دلبر درو همچنو خانه بی حد و بی مر
به خانهٔ مهین درنشاندند جفتان به یک جا دو خواهر زن و دو برادر
دو زن خفته اند و دو مرد ایستاده نهفته زنان زیر شویان خود در
نه کمتر شوند این چهار و نه افزون نه هرگز بدانند به را ز بتر
ولیکن کم و بیش و خوبی و زشتی به فرزندشان داد یزدان داور
سه فرزند دارند پیدا و پنهان ازیشان دو پیدا و یکی مستر
نیاید برون آن مستر به صحرا نشسته نهفته است بر سان دختر
وز این هر یکی هفت فرزند دیگر بزاده است نه هیچ بیش و نه کمتر
ز هر هفتی از جملهٔ این سه هفتان یکی مهتر آمد بر آن شش که کهتر
وزین بیست و یک تن یکی پادشا شد دگر جمله گشتند او را مسخر
همی گوید آن پادشا هر چه خواهد همه دیگران مانده خاموش و مضطر
به خانهٔ مهین در همیشه است پران پس یکدگر دو مخالف کبوتر
بگیرند جفت و نسازند یک جا نباشند هرگز جدا یک ز دیگر
به خانهٔ کهین در نیایند هرگز که خانهٔ مهین استشان جا و در خور
بسا خانه ها کان به پرواز ایشان شد آباد و بس نیز شد زیر و از بر
کبوتر که دیده است کز گردش او جهان را گهی خیر زاید گهی شر؟
به خانهٔ کهین در همیشه سه مهمان از این دو کبوتر خورد نعمت و بر
نیابد هگرز آن سه مهمان چهارم نه این دو کبوتر بیابد سدیگر
سه مهمان نه یکسان و هر سه مخالف وگرچه پدرشان یکی بود و مادر
ازیشان یکی کینه دار است و بدخو دگر شاد و جویای خواب است و یا خور
سوم شان به و مه که هرگز نجوید مگر خیر بی شر و یا نفع بی ضر
سه مهمان به یک خانه در باز کرده بر اندازهٔ خویش هر یک یکی در
همی هر یکی گوید آن دیگران را که «زین در درآئید کاین راه بهتر»
اگر زین سه آنک او شریف و والا مر آن دیگران را سرآرد به چنبر
خداوند آن خانه آزاد گردد هم امروز اینجا و هم روز محشر
وگر این یکی را فریبند آن دو خداوند خانه بماند در آذر
بد و نیک چون نیست امروز یکسان چنان دان که فردا نباشند هم سر
شناسی تو خانهٔ مهین و کهین را بخانهٔ تو هست این سه تن نیک بنگر
کبوتر تو را بر سر است ایستاده که از زیر پرش نیاری برون سر
نگر کان چه تخم است کامروز کاری همان بایدت خورد فردا ازو بر
درختی شگفت است مردم که بارش گهی نیش وزهر است وگه نوش و شکر
یکی برگ او مبرم و شاخ بسد یکی برگ او گزدم و شاخ نشتر
خوی نیک مبرم خوی بد چو گزدم بدی و بهی نیش و نوش است هم بر
تو گزدم بینداز و بردار مبرم تو بردار آن نوش و از نیش بگذر
دو مرد است مردم توانا و دانا جز این هر که بینی به مردمش مشمر
تواناست بر دانش خویش دانا نه داناست آنک او تواناست بر زر
هزاران توان یافت خنجر به دانش یکی علم نتوان گرفتن به خنجر
توانا دو گونه است هر چند بینی یکی زو جوان است و دیگر توانگر
جوان را جوانی فلک باز خواهد ستاند توان از توانگر ستمگر
به چیزی دگر نیست داننده دانا ستمگار زی او یکی اند و داور
کسی چون ستاند ز یاقوت قوت؟ چگونه رباید کسی بو ز عنبر؟
به دانش گرای، ای برادر، که دانش تو را بر گذارد از این چرخ اخضر
به دانش توانی رسید، ای برادر، از این گوی اغبر به خورشید ازهر
جهان خار خشک است و دانش چو خرما تو از خار بگریز وز بار می خور
جهان آینه است و درو هر چه بینی خیال است و ناپایدار و مزور
جوانیش پیری شمر، مرده زنده شرابش سراب و منور مغبر
جهان بحر ژرف است و آبش زمانه تو را کالبد چون صدف جانت گوهر
اگر قیمتی در خواهی که باشی به آموختن گوهر جان بپرور
بیندیش تا: چیست مردم که او را سوی خویش خواند ایزد دادگستر
چه خواهد همی زو که چونین دمادم پیمبر فرستد همی بر پیمبر؟
بر اندیش کاین جنبش بی کرانه چرا اوفتاد اندر این جسم اکبر
که جنباند این را به همواری ایدون؟ چه خواهد که آرد به حاصل از ایدر؟
گر از نور ظلمت نیاید چرا پس تو پیدائی و کردگار تو مضمر؟
وگر نیست مر قدرتش را نهایت چرا پس که هست آفریده مقدر؟
ور از راست کژی نشاید که آید چرا هست کردهٔ مصور مصور؟
ور آباد خواهد که دارد جهان را چرا بیشتر زو خراب است و بی بر؟
بیابان بی آب و کوه شکسته دو صدبار بیش است از شهر و کردر
بدین پرده اندر نیابد کسی ره جز آن کس که ره را بجوید ز رهبر
ره سر یزدان که داند؟ پیمبر پیمبر سپرده است این سر به حیدر
اگر تو مقری ز من خواه پاسخ وگر منکری پس تو پاسخ بیاور
ز خانهٔ کهین و مهین و از آن دور کبوتر جوابم بیاور مفسر
بگو آن دو خواهر زن و دو برادر کدامند و فرزندشان ماده و نر
بیان کن که از چیست تقصیر عالم جوابم ده از خشک این شعر وز تر
ندانی به حق خدای و نداند کس این جز که فرزند شبیر و شبر
جهان را بنا کرد از بهر دانش خدای جهاندار بی یار و یاور
تو گوئی که چون و چرا را نجویم سوی من همین است بس مذهب خر
تو را بهره از علم خار است یا که مرا بهره مغز است و دانهٔ مقشر
سوی گاو یکسان بود کاه و دانه به کام خر اندر چه میده چه جو در
منم بستهٔ بند آن کو ز مردم چنان است سنگ یاقوت احمر
چو مدحت به آل پیمبر رسانم رسد ناصبی را ازو جان به غرغر
جزیرهٔ خراسان چو بگرفت شیطان درو خار بنشاند و بر کند عرعر
مرا داد دهقانی این جزیره به رحمت خداوند هر هفت کشور
خداوند عصر آنکه چون من مرو را ده و دو ستاره است هریک سخن ور
چو مردم زحیوان بهست و مهست او ز مردم بهین و مهین است یکسر
به نورش خورد مومن از فعل خود بر به نازش برد کافر از کرده کیفر
چو بر منبر جد خود خطبه خواند باستدش روح الامین پیش منبر
چو آن شیر پیکر علامت ببندد کند سجده بر آسمانش دو پیکر
نه جز امر او را فلک هست بنده نه جز تیغ او راست مریخ چاکر
به لشکر بنازند شاهان و دایم ز شاهان عصر است بر درش لشکر
درش دشت محشر تنش کان گوهر دلش بحر اخضر کفش نهر کوثر
اگر سوی قیصر بری نعل اسپش ز فخرش بیاویزد از گوش قیصر
همی تا جهان است وین چرخ اخضر بگردد همی گرد این گوی اغبر
هزاران درود و دو چندان تحیت از ایزد بر آن صورت روح پیکر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، تمثیلی حکیمانه و عمیق از کالبد و روان آدمی است. شاعر، وجود انسان را به خانه‌ای تشبیه می‌کند که در آن نیروها و قوای گوناگونی در تکاپو هستند. او با بهره‌گیری از نمادهای متنوع، جدال میان عقل و هواهای نفسانی را به تصویر می‌کشد و با ظرافتی خاص، اجزای درونی انسان را به مثابه ساکنان یک خانه تحلیل می‌کند.

پیام بنیادین اثر، دعوت به خودشناسی و تمیزِ نیکی از بدی است. شاعر با تأکید بر برتری دانش بر ثروت مادی، خواننده را فرامی‌خواند تا با پرورش عقل و خرد، از ظواهر فریبنده جهان مادی بگذرد و به حقیقتِ پایدار دست یابد. این شعر نگاهی وجودشناختی دارد که هدف غایی آن، رسیدن به کمال انسانی از طریقِ کسب آگاهی است.

معنای روان

یکی خانه کردند بس خوب و دلبر درو همچنو خانه بی حد و بی مر

خداوند خانه‌ای بسیار زیبا و دل‌انگیز ساخته است که در آن، خانه‌ای دیگر با وسعت و بی‌کرانگی وجود دارد.

نکته ادبی: عبارت 'بی حد و بی مر' صفتِ کمالِ آن خانه درونی است که اشاره به پهنای روح یا عالم خیال دارد.

به خانهٔ مهین درنشاندند جفتان به یک جا دو خواهر زن و دو برادر

در این خانه بزرگ، جفت‌هایی را جای داده‌اند؛ یعنی در یک مکان، دو خواهر و دو برادر مستقر شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به قوای چهارگانه نفسانی که در فلسفه اخلاق قدیم مطرح است.

دو زن خفته اند و دو مرد ایستاده نهفته زنان زیر شویان خود در

دو زن (نفس‌ها یا تمایلات) خوابیده‌اند و دو مرد (عقل‌ها یا قوای درک) ایستاده‌اند و زنان در پناه مردانِ خود پنهان شده‌اند.

نکته ادبی: تقابل زن و مرد در اینجا نمادِ تقابلِ انفعال (پذیرندگی) و فاعلیت (قدرت تصمیم‌گیری) است.

نه کمتر شوند این چهار و نه افزون نه هرگز بدانند به را ز بتر

تعداد این چهار نفر نه کم می‌شود و نه زیاد و هیچ‌گاه نیکی را از بدی تشخیص نمی‌دهند.

نکته ادبی: اشاره به ثبات و عدم تغییرِ جبلیِ برخی از صفات انسانی.

ولیکن کم و بیش و خوبی و زشتی به فرزندشان داد یزدان داور

اما خداوندِ داور، به فرزندان آنان کم و بیشی و خوبی و زشتیِ متفاوتی بخشیده است.

نکته ادبی: تنوع در صفاتِ ثانویه بشر که برآمده از همان قوای اصلی است.

سه فرزند دارند پیدا و پنهان ازیشان دو پیدا و یکی مستر

آن‌ها سه فرزند دارند که برخی آشکار و برخی پنهان هستند؛ از این میان دو نفر پیدا و یکی پنهان است.

نکته ادبی: مستر به معنای پوشیده و پنهان است (از ریشه ستر).

نیاید برون آن مستر به صحرا نشسته نهفته است بر سان دختر

آن فرزند پنهان، هرگز به صحرا (عرصه ظهور) نمی‌آید و مانند دختری، در خفا نشسته است.

نکته ادبی: تشبیه به دختر برای تأکید بر ضعف یا خفا و عدم ظهور در ساحت عمل.

وز این هر یکی هفت فرزند دیگر بزاده است نه هیچ بیش و نه کمتر

از هر یک از این‌ها، هفت فرزند دیگر متولد شده است؛ نه بیشتر و نه کمتر.

نکته ادبی: اشاره به هفت‌گانه قوای نفسانی که در متون حکمی قدیم بحث شده است.

ز هر هفتی از جملهٔ این سه هفتان یکی مهتر آمد بر آن شش که کهتر

از هر گروه هفت‌تایی از این سه دسته، یکی برتر از شش‌تای دیگر است.

نکته ادبی: اشاره به قوه‌ای که بر دیگر قوا سیطره دارد (معمولاً عقل یا خیال).

وزین بیست و یک تن یکی پادشا شد دگر جمله گشتند او را مسخر

از این بیست و یک تن، یکی پادشاه شده و بقیه همگی مطیع او هستند.

نکته ادبی: استعاره از عقل که باید حاکم بر تمام قوای نفسانی باشد.

همی گوید آن پادشا هر چه خواهد همه دیگران مانده خاموش و مضطر

هر چه آن پادشاه دستور دهد، بقیه اطاعت می‌کنند و ساکت و ناچار می‌مانند.

نکته ادبی: مضطر به معنای کسی است که راهی جز اطاعت ندارد.

به خانهٔ مهین در همیشه است پران پس یکدگر دو مخالف کبوتر

در آن خانه بزرگ، همیشه دو کبوتر (نماد تنفس یا روح) در حال پروازند و پی‌درپی می‌آیند و می‌روند.

نکته ادبی: کبوتر نماد دم و بازدم یا روح حیوانی است.

بگیرند جفت و نسازند یک جا نباشند هرگز جدا یک ز دیگر

آن‌ها جفت می‌گیرند اما در یک‌جا آرام نمی‌گیرند و هرگز از یکدیگر جدا نمی‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به پیوستگیِ دائمیِ فرآیند زیستی (نفس کشیدن).

به خانهٔ کهین در نیایند هرگز که خانهٔ مهین استشان جا و در خور

آن‌ها هرگز به خانه کوچک‌تر وارد نمی‌شوند، چرا که خانه بزرگ جایگاه شایسته‌تری برای آنان است.

نکته ادبی: تفاوت ساحتِ روح و ساحتِ بدن.

بسا خانه ها کان به پرواز ایشان شد آباد و بس نیز شد زیر و از بر

چه بسیار خانه‌هایی که با پرواز این‌ها آباد شد و چه بسیار که ویران گشت.

نکته ادبی: تأثیرِ نفس و روح بر سلامت یا زوالِ کالبد.

کبوتر که دیده است کز گردش او جهان را گهی خیر زاید گهی شر؟

چه کسی دیده است که کبوتر (نفس) با چرخشش، گاهی نیکی به جهان بیاورد و گاهی شر؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تأکید بر نقش دوگانه روح.

به خانهٔ کهین در همیشه سه مهمان از این دو کبوتر خورد نعمت و بر

در خانه کوچک، همیشه سه مهمان حضور دارند که از برکتِ آن دو کبوتر، بهره‌مند می‌شوند.

نکته ادبی: سه مهمان نماد قوای نفس (عقل، غضب، شهوت).

نیابد هگرز آن سه مهمان چهارم نه این دو کبوتر بیابد سدیگر

آن سه مهمان هرگز چهارمی پیدا نمی‌کنند و آن دو کبوتر نیز سومی نمی‌یابند.

نکته ادبی: اشاره به ثبات در تعداد قوای اصلی و نیازهای حیاتی.

سه مهمان نه یکسان و هر سه مخالف وگرچه پدرشان یکی بود و مادر

آن سه مهمان یکسان نیستند و هر سه با هم مخالف‌اند، اگرچه ریشه و اصلِ همگی یکی است.

نکته ادبی: تضاد درونی انسان (تضاد عقل و هوای نفس).

ازیشان یکی کینه دار است و بدخو دگر شاد و جویای خواب است و یا خور

یکی از آن‌ها بدخو و کینه‌توز است، دیگری شاد است و به دنبال خواب و خوراک می‌گردد.

نکته ادبی: توصیفِ قوای خشم و شهوت.

سوم شان به و مه که هرگز نجوید مگر خیر بی شر و یا نفع بی ضر

سومین نفرشان، نیکوترین آن‌هاست که هرگز به دنبال چیزی جز خیرِ خالص و سودِ بی‌ضرر نیست.

نکته ادبی: اشاره به قوه عاقله یا عقل سلیم.

سه مهمان به یک خانه در باز کرده بر اندازهٔ خویش هر یک یکی در

سه مهمان در یک خانه در باز کرده‌اند و هر کدام درِ مخصوص خود را به اندازه خویش گشوده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تعدد مسیرهایِ ورودِ ادراکات به ذهن.

همی هر یکی گوید آن دیگران را که «زین در درآئید کاین راه بهتر»

هر یک از آن‌ها به دیگری می‌گوید که از این در وارد شو که راهِ بهتری است.

نکته ادبی: کشمکش درونی انسان برای انتخاب مسیر درست.

اگر زین سه آنک او شریف و والا مر آن دیگران را سرآرد به چنبر

اگر از آن سه، آن‌که شریف و والاست (عقل) بقیه را مهار کند و به راه درست آورد...

نکته ادبی: چنبر در اینجا به معنای مهار و کنترل است.

خداوند آن خانه آزاد گردد هم امروز اینجا و هم روز محشر

صاحب آن خانه (انسان) در دنیا و آخرت، آزاد و رستگار خواهد شد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری اخلاقی؛ رهایی از قیدِ نفس.

وگر این یکی را فریبند آن دو خداوند خانه بماند در آذر

و اگر آن دو (شهوت و غضب) او را فریب دهند، صاحب خانه در آتشِ حسرت و عذاب می‌ماند.

نکته ادبی: آذر به معنای آتش؛ نمادِ رنجِ ناشی از انتخاب اشتباه.

بد و نیک چون نیست امروز یکسان چنان دان که فردا نباشند هم سر

چون در این دنیا نیک و بد یکسان نیستند، بدان که در جهان آینده نیز جایگاه یکسانی نخواهند داشت.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ عدالتِ الهی و تفاوتِ مراتبِ وجودی در آخرت.

شناسی تو خانهٔ مهین و کهین را بخانهٔ تو هست این سه تن نیک بنگر

آیا تو خانه بزرگ و کوچک را می‌شناسی؟ در وجود خودت این سه نفر را جستجو کن و خوب بنگر.

نکته ادبی: دعوت به درون‌کاوی و خودشناسی.

کبوتر تو را بر سر است ایستاده که از زیر پرش نیاری برون سر

آن کبوتر (روح) بر سر تو ایستاده است، به طوری که نمی‌توانی سرت را از زیر پرش بیرون بیاوری.

نکته ادبی: اشاره به احاطه روح بر کالبد.

نگر کان چه تخم است کامروز کاری همان بایدت خورد فردا ازو بر

نگاه کن که چه تخمی امروز می‌کاری، زیرا همان را باید فردا (در قیامت) برداشت کنی.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ کارما یا عمل و عکس‌العمل اخلاقی (درو کردن آنچه کاشته‌ای).

درختی شگفت است مردم که بارش گهی نیش وزهر است وگه نوش و شکر

آدمی درختی شگفت‌انگیز است که میوه‌اش گاهی نیش و زهر است و گاهی نوش و شکر.

نکته ادبی: تشبیه آدمی به درخت؛ کنایه از رفتارهای متنوع انسان.

یکی برگ او مبرم و شاخ بسد یکی برگ او گزدم و شاخ نشتر

یک برگِ او محکم و ارزشمند است (خوی نیک) و یک برگش سمی و خطرناک (خوی بد).

نکته ادبی: بَسَد (مرجان) نمادِ ارزش و زیبایی است.

خوی نیک مبرم خوی بد چو گزدم بدی و بهی نیش و نوش است هم بر

خوی نیک ماندگار است و خوی بد مثل عقرب است؛ نیکی و بدی با هم وجود دارند.

نکته ادبی: مبرم به معنای محکم و استوار.

تو گزدم بینداز و بردار مبرم تو بردار آن نوش و از نیش بگذر

تو آن خوی بد (عقرب) را دور بینداز و خوی نیک (مبرم) را بردار، از بدی بگذر و نیکی را انتخاب کن.

نکته ادبی: دعوتِ صریح به انتخابِ اخلاقی.

دو مرد است مردم توانا و دانا جز این هر که بینی به مردمش مشمر

آدمیِ واقعی، انسانِ توانا و داناست؛ غیر از این دو ویژگی، کسی را انسان مشمار.

نکته ادبی: تعریف انسانِ کامل در حکمتِ ناصری.

تواناست بر دانش خویش دانا نه داناست آنک او تواناست بر زر

توانا کسی است که بر دانش خویش مسلط است؛ کسی که فقط بر پول و زر مسلط است، دانا نیست.

نکته ادبی: تمایز میان قدرتِ مادی و قدرتِ معنوی/عقلی.

هزاران توان یافت خنجر به دانش یکی علم نتوان گرفتن به خنجر

با دانش می‌توان هزاران خنجر و قدرت به دست آورد، اما با خنجر نمی‌توان ذره‌ای علم کسب کرد.

نکته ادبی: برتریِ ابزارِ فکری بر ابزارِ فیزیکی.

توانا دو گونه است هر چند بینی یکی زو جوان است و دیگر توانگر

توانا دو گونه است: یکی جوان (جویای دانش) و دیگری توانگر (ثروتمند).

نکته ادبی: مقایسه دو نوعِ توانایی.

جوان را جوانی فلک باز خواهد ستاند توان از توانگر ستمگر

فلک جوانی را از جوان می‌گیرد و ستمگرِ روزگار، توانایی را از توانگر می‌ستاند.

نکته ادبی: بی‌اعتباریِ دارایی‌های مادی به دلیلِ زوال‌پذیری.

به چیزی دگر نیست داننده دانا ستمگار زی او یکی اند و داور

داننده (عالم) با چیز دیگری فرق ندارد؛ برای او ستمگر و داور (حاکم عادل) یکسان هستند.

نکته ادبی: استغنایِ شخصِ دانا از تغییراتِ قدرتِ سیاسی.

کسی چون ستاند ز یاقوت قوت؟ چگونه رباید کسی بو ز عنبر؟

چگونه کسی می‌تواند از یاقوت، قوت و انرژی بگیرد؟ چگونه می‌توان بویِ خوش را از عنبر ربود؟

نکته ادبی: تمثیل برای بی‌فایده بودنِ تلاش برای تملکِ جوهرِ اشیاء.

به دانش گرای، ای برادر، که دانش تو را بر گذارد از این چرخ اخضر

ای برادر، به سمت دانش برو که دانش تو را از این آسمانِ سبز (دنیا) عبور می‌دهد.

نکته ادبی: چرخِ اخضر به معنای آسمان سبز یا فلک است.

به دانش توانی رسید، ای برادر، از این گوی اغبر به خورشید ازهر

ای برادر، با دانش می‌توانی از این کره خاکیِ تیره به خورشیدِ درخشانِ معرفت برسی.

نکته ادبی: گویِ اغبر استعاره از زمین و خورشیدِ ازهر استعاره از حقیقتِ مطلق.

جهان خار خشک است و دانش چو خرما تو از خار بگریز وز بار می خور

دنیا مانند خارِ خشک است و دانش مانند خرماست؛ تو از خار دوری کن و از میوه‌اش (دانش) بخور.

نکته ادبی: مقایسه لذت‌های مادی با بهره‌مندیِ علمی.

جهان آینه است و درو هر چه بینی خیال است و ناپایدار و مزور

جهان مانند آینه است و هر چه در آن می‌بینی، خیالی، ناپایدار و فریبنده است.

نکته ادبی: مُزَوَّر به معنای فریبنده و ساختگی است.

جوانیش پیری شمر، مرده زنده شرابش سراب و منور مغبر

جوانی‌اش پیری است، مرگش زندگی است، شرابش سراب است و روشنایی‌اش تیره و تار است.

نکته ادبی: تضادهای درونیِ دنیا که بیانگر ماهیتِ معکوسِ آن است.

جهان بحر ژرف است و آبش زمانه تو را کالبد چون صدف جانت گوهر

دنیا دریایی عمیق است و زمانه آبِ آن، بدن تو مانند صدف و جانت گوهرِ گرانبهاست.

نکته ادبی: تشبیه فلسفیِ کلاسیکِ جان به گوهر در صدفِ بدن.

اگر قیمتی در خواهی که باشی به آموختن گوهر جان بپرور

اگر می‌خواهی ارزشمند باشی، با آموختنِ دانش، جانِ خود را پرورش بده.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تربیتِ نفس برای کسبِ ارزش.

بیندیش تا: چیست مردم که او را سوی خویش خواند ایزد دادگستر

بیندیش که آدمی چیست که خداوندِ دادگر، او را به سوی خود می‌خواند؟

نکته ادبی: پرسشی برای تفکر در مقامِ والایِ انسان.

چه خواهد همی زو که چونین دمادم پیمبر فرستد همی بر پیمبر؟

چه چیزی از او می‌خواهد که پی‌درپی پیامبران را برای هدایتش می‌فرستد؟

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ وجودِ انسان در نظامِ خلقت.

بر اندیش کاین جنبش بی کرانه چرا اوفتاد اندر این جسم اکبر

در بابِ این جنبش و حرکتِ بی‌پایان در کالبدِ بزرگِ جهان اندیشه کن، که چرا چنین حرکتی در آن پدید آمده است؟

نکته ادبی: جسم اکبر استعاره از عالم هستی یا جهان مادی است.

که جنباند این را به همواری ایدون؟ چه خواهد که آرد به حاصل از ایدر؟

چه کسی این جهان را با نظم و یکنواختی به حرکت درآورده و مقصودش از آفرینشِ این‌جایی و اکنون چیست؟

نکته ادبی: ایدون به معنای این‌چنین و ایدر به معنای اینجا، از واژگان کهن پارسی است.

گر از نور ظلمت نیاید چرا پس تو پیدائی و کردگار تو مضمر؟

اگر همه چیز از نورِ خداوند است، پس چرا خداوند پنهان و پوشیده است، اما تو (مخلوقات) آشکار هستید؟

نکته ادبی: ظلمت در اینجا به معنای عالمِ ماده و حجابِ هستی است.

وگر نیست مر قدرتش را نهایت چرا پس که هست آفریده مقدر؟

و اگر قدرتِ خداوند بی‌انتهاست، پس چرا آفرینشِ او محدود و مقدر و اندازه‌گیری شده است؟

نکته ادبی: مقدر اشاره به تقدیر و محدودیتِ وجودیِ موجودات است.

ور از راست کژی نشاید که آید چرا هست کردهٔ مصور مصور؟

و اگر شایسته نیست که از وجودِ پاک، بدی صادر شود، پس چرا جهانِ تصویرشده (مخلوقات) پر از نقص و عیب است؟

نکته ادبی: کژی در اینجا به معنای نقص و شر است.

ور آباد خواهد که دارد جهان را چرا بیشتر زو خراب است و بی بر؟

اگر خداوند می‌خواهد جهان را آباد و سرشار نگاه دارد، پس چرا خرابی و بی‌ثمری در آن بیشتر از آبادانی است؟

نکته ادبی: اشاره به غلبه‌ی ناپایداری و صحراها بر آبادانی.

بیابان بی آب و کوه شکسته دو صدبار بیش است از شهر و کردر

بیابان‌های بی‌آب و کوه‌های ناهموار، صدها برابر بیش از شهرها و سکونتگاه‌ها هستند.

نکته ادبی: کردر به معنای محل کشت و کار و آبادی است.

بدین پرده اندر نیابد کسی ره جز آن کس که ره را بجوید ز رهبر

در این پرده‌ی اسرارِ الهی، هیچ‌کس راهی نمی‌یابد مگر آنکه از راهبر و پیشوایِ راستین کسبِ هدایت کند.

نکته ادبی: رهبر در اینجا به معنای امامِ معصوم یا پیرِ طریق است.

ره سر یزدان که داند؟ پیمبر پیمبر سپرده است این سر به حیدر

رمز و رازِ خداوند را چه کسی می‌داند؟ فقط پیامبر؛ و پیامبر نیز این راز را به حیدر (امام علی) سپرده است.

نکته ادبی: حیدر از القابِ حضرت علی (ع) است.

اگر تو مقری ز من خواه پاسخ وگر منکری پس تو پاسخ بیاور

اگر تو به این حقیقت اقرار داری، از من پاسخ بخواه، و اگر منکری، پس تو دلیلی بیاور.

نکته ادبی: دعوت به مناظره و جدلِ احسن.

ز خانهٔ کهین و مهین و از آن دور کبوتر جوابم بیاور مفسر

از خانه کوچک و بزرگ و آن خانه دوردست، ای مفسر و دانایِ رموز، پاسخی برایم بیاور.

نکته ادبی: اشاراتی رمزی به اسرارِ عقیدتی.

بگو آن دو خواهر زن و دو برادر کدامند و فرزندشان ماده و نر

بگو آن دو خواهر و دو برادر چه کسانی‌اند و فرزندانِ آن‌ها کدامند؟

نکته ادبی: استعاره و کنایه از رمزهایِ سلسله مراتبِ امامت.

بیان کن که از چیست تقصیر عالم جوابم ده از خشک این شعر وز تر

توضیح بده که علتِ نقصِ عالم چیست؟ از این شعرِ خشک و تر (تمامی کلام) به من پاسخ بده.

نکته ادبی: شعر خشک و تر کنایه از تمامیِ کلام و استدلال است.

ندانی به حق خدای و نداند کس این جز که فرزند شبیر و شبر

به حقِ خداوند سوگند که کسی جز فرزندانِ شُبَّر و شُبَیر (امام حسن و حسین) این نکته را نمی‌داند.

نکته ادبی: شبر و شبیر اسامیِ فرزندانِ امام علی (ع) در لغتِ عبری هستند.

جهان را بنا کرد از بهر دانش خدای جهاندار بی یار و یاور

خداوندِ فرمانروایِ بی‌نیاز، جهان را برایِ رسیدن به دانش و معرفت بنا کرد.

نکته ادبی: تأکید بر هدفمندیِ خلقت.

تو گوئی که چون و چرا را نجویم سوی من همین است بس مذهب خر

تو می‌گویی که نباید در کارِ خدا چون و چرا کرد؛ به نظرِ من این طرزِ تفکر، مذهبِ الاغ است (یعنی نادانی محض).

نکته ادبی: تضادِ بین تعقل و تعبدِ کورکورانه.

تو را بهره از علم خار است یا که مرا بهره مغز است و دانهٔ مقشر

آیا بهره‌ی تو از دانش فقط خاری بی‌ارزش است یا بهره‌ی من مغزِ حقیقت و دانه‌ای پاک‌کرده است؟

نکته ادبی: استعاره از ظاهرِ دین در برابرِ باطنِ دین.

سوی گاو یکسان بود کاه و دانه به کام خر اندر چه میده چه جو در

برای گاو تفاوتی میانِ کاه و دانه وجود ندارد، همان‌طور که برایِ نادان فرقی میانِ حق و باطل نیست.

نکته ادبی: تمثیلِ نادانی در تشخیصِ ارزش‌ها.

منم بستهٔ بند آن کو ز مردم چنان است سنگ یاقوت احمر

من پیوند خورده‌ام به کسانی که در میانِ مردم، همانندِ سنگِ یاقوتِ سرخ در میانِ سنگ‌های عادی گران‌بها هستند.

نکته ادبی: اشاره به عظمتِ خاندانِ نبوت.

چو مدحت به آل پیمبر رسانم رسد ناصبی را ازو جان به غرغر

هرگاه مدحِ آلِ پیامبر را بگویم، دشمنانِ اهلِ بیت (ناصبیان) از شدتِ خشم به غل‌غل می‌افتند.

نکته ادبی: ناصبی به کسی می‌گویند که دشمنیِ اهلِ بیت را دارد.

جزیرهٔ خراسان چو بگرفت شیطان درو خار بنشاند و بر کند عرعر

هنگامی که شیطان بر جزیره‌ی خراسان مسلط شد، در آن خارِ نادانی کاشت و درختِ آزادگی (عرعر) را برکند.

نکته ادبی: استعاره از غلبه‌ی جهل بر منطقه.

مرا داد دهقانی این جزیره به رحمت خداوند هر هفت کشور

اما این سرزمین را خداوندِ هفت اقلیم، به واسطه‌یِ رحمتش به من سپرده است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ مدیریتی و معنوی شاعر.

خداوند عصر آنکه چون من مرو را ده و دو ستاره است هریک سخن ور

حاکمِ زمانه کسی است که دوازده ستاره (امامان) را به عنوانِ سخنگویانِ حقیقت دارد.

نکته ادبی: اشاره به دوازده اختر یا امام.

چو مردم زحیوان بهست و مهست او ز مردم بهین و مهین است یکسر

همان‌طور که انسان از حیوان برتر است، او نیز برترینِ مردمان است.

نکته ادبی: تفضیلِ امام بر سایرِ آدمیان.

به نورش خورد مومن از فعل خود بر به نازش برد کافر از کرده کیفر

مؤمن با نورِ او از عملِ خود بهره می‌برد و کافر با نادیده گرفتنِ او، کیفرِ اعمالش را می‌بیند.

نکته ادبی: نورِ هدایتِ امام.

چو بر منبر جد خود خطبه خواند باستدش روح الامین پیش منبر

وقتی او بر منبرِ جدِ خود (پیامبر) خطبه می‌خواند، روح‌الامین (جبرئیل) در برابرِ منبرش می‌ایستد.

نکته ادبی: اشاره به عظمتِ معنویِ امام.

چو آن شیر پیکر علامت ببندد کند سجده بر آسمانش دو پیکر

وقتی آن شیرِ مردِ پیکارگر، پرچمِ خود را برمی‌افرازد، صورت‌های فلکی (دو پیکر) در برابرش سجده می‌کنند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی نفوذِ کیهانیِ او.

نه جز امر او را فلک هست بنده نه جز تیغ او راست مریخ چاکر

نه تنها آسمان بنده و مطیعِ فرمانِ اوست، بلکه سیاره‌ی مریخ نیز شمشیرزنِ اوست.

نکته ادبی: مریخ نمادِ خشم و جنگ است.

به لشکر بنازند شاهان و دایم ز شاهان عصر است بر درش لشکر

پادشاهانِ زمانه به لشکرِ خود می‌بالند، اما در خانه‌یِ او، همین پادشاهان همانندِ لشکریانِ او ایستاده‌اند.

نکته ادبی: فروتنیِ سلاطین در برابرِ امام.

درش دشت محشر تنش کان گوهر دلش بحر اخضر کفش نهر کوثر

درِ خانه‌اش دشتِ محشر، پیکرش معدنِ گوهر، دلش دریایِ سبز و دستش رودِ کوثر است.

نکته ادبی: استعاراتِ اغراق‌آمیز برای مدح.

اگر سوی قیصر بری نعل اسپش ز فخرش بیاویزد از گوش قیصر

اگر نعلِ اسبش را به نزدِ قیصر ببری، قیصر آن را از شدتِ افتخار به گوشِ خود می‌آویزد.

نکته ادبی: کنایه از نهایتِ عزت و عظمت.

همی تا جهان است وین چرخ اخضر بگردد همی گرد این گوی اغبر

تا زمانی که جهان برپاست و این آسمانِ سبز می‌گردد، این گویِ تیره‌رنگ (زمین) همواره گردِ او می‌چرخد.

نکته ادبی: محوریتِ امام در عالمِ هستی.

هزاران درود و دو چندان تحیت از ایزد بر آن صورت روح پیکر

هزاران درود و دوچندان تحیت از جانبِ خداوند بر آن وجودی که حقیقتی روحانی در کالبدی انسانی است.

نکته ادبی: دعایِ پایانی و تکریم.