دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۰

ناصرخسرو
اصل نفع و ضر و مایهٔ خوب و زشت و خیر و شر نیست سوی مرد دانا در دو عالم جز بشر
اصل شر است این حشر کز بوالبشر زاد و فساد جز فساد و شر هرگز کی بود کار حشر؟
خیر و شر آن جهان از بهر او شد ساخته زانک ازو آید به ایمان و به عصیان خیر و شر
ای برادر، چشم من زینها و زین عالم همی لشکری انبوه بیند بر رهی پر جوی و جر
جز شکسته بسته بیرون چون تواند شد چو بود مرد مست و چشم کور و پای لنگ و راه تر؟
گر نه ای مست از ره مستان و شر و شورشان دورتر شو تا بسر درناید اسپت، ای پسر
گر نخواهی رنج گر از گرگنان پرهیز کن جهل گر است ای پسر پرهیز کن زین زشت گر
جهل را گرچه بپوشی خویشتن رسوا کند گر چه پوشیده بماند گر جهل از گر بتر
نیستی مردم تو بل خر مردمی، زیرا که من صورت مردم همی بینم تو را و فعل خر
جز کم آزاری نباشد مردمی، گر مردمی چون بیازاری مرا؟ یا نیستی مردم مگر؟
گرگ درنده ندرد در بیابان گرگ را گر همی دعوی کنی در مردمی مردم مدر
نفع و ضر و خیر و شر از کارهای مردم است پس تو چون بی نفع و خیری بل همه شری و ضر؟
تن به جر گیرد همی مر جانت را در جر کشد جان به جر اندر بماند چونش گیرد تن به جر
پیش جان تو سپر کرده است یزدان تنت را تو چرا جان را همی داری به پیش تن سپر؟
خواب و خور کار تن تیره است، تو مر جانت را چون کنی رنجه چو گاو و خر ز بهر خواب و خور؟
مردمان از تو بخندند، ای برادر، بی گمان چون پلاس ژنده را سازی زدیبا آستر
گر شکر خوردی پریرو، دی یکی نان جوین همبر است امروز ناچار آن جوین با آن شکر
داد تن دادی، بده جان را به دانش داد او یافت از تو تن بطر در کار جانت کن نظر
جانت آزادی نیابد جز به علم از بندگی گر بدین برهانت باید، شو به دین اندر نگر
مردم دانا مسلمان است، نفروشدش کس مردم نادان اگر خواهی ز نخاسان بخر
تن به جان یابد خطر زیرا که تن زنده بدوست جان به دانش زنده ماند زان بدون یابد خطر
جان مردم را دو قوت بینم از علم و عمل چون درختی که ش عمل برگ است و از علم است بر
جانت را دانش نگه دارد زدوزخ همچنانک بر نگه دارد درختان را از آتش وز تبر
گر نتابی سر ز دانش از تو تابد آفتاب وز سعادت، ای پسر، بر آسمان سایدت سر
مر تو را بر آسمان باید شدن، زیرا خدای می نخواند جز تو را نزدیک خویش از جانور
بر فلک بی پا و پر دانی که نتوانی شدن پس چرا بر ناوری از دین و دانش پای و پر؟
از حریصی ی کار دنیا می نپردازی همی خانه بس تنگ است و تاری می نبینی راه در
خاک را بر زر گزیده ستی چو نادانان ازانک خاک پیش توست و زر را می نیابی جز خبر
همچو کرم سرکه ای ناگه زشیرین انگبین با خرد چون کرم چون گشتی به بیهوشی سمر؟
بس ترش و تنگ جای است این ازیرا مر تو را خم سرکه است این جهان، بنگر به عقل، ای بی بصر
جانت را اندر تن خاکی به دانش زر کن چون همی ناید برون هرگز مگر کز خاک زر
همچنان کاندر جهان آتش نسوزد زر همی زر جانت را نسوزد آتش سوزان سقر
ره گذار است این جهان ما را، بدو دل در مبند دل نبندد هوشیار اندر سرای ره گذر
زیر پای روزگار اندر بماندم شصت سال تا به زیر پای بسپردم سر، این مردم سپر
دست و پایم خشک بسته است این جهان بی دست و پای زیب و فرم پاک برده است اینچنین بی زیب و فر
نیستم با چرخ گردان هیچ نسبت جز بدانک همچو خود بینم همی او را مقیم اندر سفر
کار من گفتار خوب و، رای علم و طاعت است کار این دولاب گشتن گاه زیر و گه زبر
نیستم فرزند او زیرا که من زو بهترم جانور فرزند ناید هرگز از بی جان پدر
نیست جز دولاب گردون چون به گشتن های خویش آب ریزد بر زمین می تا بروید زو شجر
وانگهی پیداست چون زو فایده جمله توراست کاین ز بهر تو همی گردد چنین بی حد و مر
مردم از ترکیب نیکو خود جهانی دیگر است مختصر، لیکن سخن گوی است و هم تدبیر گر
پس همی بینی که جز از بهر ما یزدان ما نافریده است این جهان را، ای جهان مختصر
تن تو را گور است بی شک، مر تو را پس وعده کرد روزی از گورت برون آرد خدای دادگر
تنت همچون گور خاک است، ای پسر، مپسند هیچ جانت را در خاک تیره جاودانه مستقر
خاک تیره بد مقر است، ای برادر، شکر کن ایزدت را تا برون آردت از این تیره مقر
انچه گفتم یاد گیر و آنچه بنمودم ببین ور نه همچون کور و کر عامه بمانی کور و کر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده تعلیمی و فلسفی در صدد تبیینِ جایگاهِ رفیعِ عقل و جان آدمی در برابر تن و دنیا است. شاعر با رویکردی حکمی و استدلالی، انسان را موجودی می‌داند که کانونِ خیر و شر در هستی است و باید با بهره‌گیری از دانش، خود را از بندِ غرایزِ حیوانی و تعلقاتِ دنیوی رها سازد.

فضای حاکم بر شعر، فضایی هشداردهنده و دعوت‌گر به بیداری است. شاعر معتقد است تن، قفسی برای جان است و دنیا همچون راهی کوتاه و گذرا که باید در آن با کسبِ دانش و انجامِ کارِ نیک، مقدماتِ عروجِ روحانی را فراهم کرد تا از سقوط در ورطه‌ی جهل و پستی، که هم‌ردیفِ حیوانیت است، مصون ماند.

معنای روان

اصل نفع و ضر و مایهٔ خوب و زشت و خیر و شر نیست سوی مرد دانا در دو عالم جز بشر

از دیدگاه انسان خردمند، در هر دو جهان (دنیا و آخرت)، تنها منشأ و ریشه ی نیکی و بدی و تمام خوبی ها و زشتی ها، خودِ انسان است.

نکته ادبی: سوی در اینجا به معنای از نظر یا از دیدگاه است.

اصل شر است این حشر کز بوالبشر زاد و فساد جز فساد و شر هرگز کی بود کار حشر؟

این حشر و نشری که از انسان زاییده می شود، اصل و ریشه ی شر و فساد است؛ آیا ممکن است از حشر، چیزی جز فساد و بدی انتظار داشت؟

نکته ادبی: حشر در اینجا به معنای زندگی جمعی و تعاملات اجتماعی بشر است.

خیر و شر آن جهان از بهر او شد ساخته زانک ازو آید به ایمان و به عصیان خیر و شر

خیر و شرِ جهانِ دیگر برای انسان پدید آمده است؛ چرا که از اوست که ایمان یا کفر و عصیان سر می زند و همین اعمال، خیر یا شرِ آخرت را می سازند.

نکته ادبی: زانک مخفف زان که به معنای زیرا که است.

ای برادر، چشم من زینها و زین عالم همی لشکری انبوه بیند بر رهی پر جوی و جر

ای برادر، چشمانِ من از این دنیا و اوضاعش، سپاهی انبوه را می بیند که در راهی پر از گودال و دشواری در حرکتند.

نکته ادبی: جوی و جر استعاره از سختی ها و موانع مسیر زندگی است.

جز شکسته بسته بیرون چون تواند شد چو بود مرد مست و چشم کور و پای لنگ و راه تر؟

کسی که مستِ شهوات است، چشم دلش کور است، اراده اش سست شده (پای لنگ) و راهش ناهموار است، چگونه می تواند از این گرفتاری ها نجات یابد؟

نکته ادبی: مست، کور و لنگ نمادهایی برای غفلت و ناتوانی اخلاقی هستند.

گر نه ای مست از ره مستان و شر و شورشان دورتر شو تا بسر درناید اسپت، ای پسر

اگر تو پیروِ راهِ مستان و غافلان و شر و شورِ آنان نیستی، از آنان دوری کن تا اسبِ مراد و جانت در این مسیرِ خطرناک سقوط نکند.

نکته ادبی: اسب در اینجا نمادِ وجودِ انسان و مرکبِ حرکت اوست.

گر نخواهی رنج گر از گرگنان پرهیز کن جهل گر است ای پسر پرهیز کن زین زشت گر

اگر نمی خواهی دچارِ رنج و گرفتاری شوی، از نادانان پرهیز کن؛ زیرا نادانی همچون بیماریِ گری (جرب) است؛ ای پسر، از این بیماریِ زشت دوری گزین.

نکته ادبی: گر در اینجا ایهام دارد: هم به معنای بیماری جرب و هم کنایه از جهل و نادانی.

جهل را گرچه بپوشی خویشتن رسوا کند گر چه پوشیده بماند گر جهل از گر بتر

جهل و نادانی حتی اگر سعی کنی آن را پنهان کنی، بالاخره خودش را رسوا می کند؛ چرا که نادانی از بیماریِ گَری نیز زشت تر و مهلک تر است.

نکته ادبی: گر در اینجا با همان ایهامِ قبل برای تأکید بر پلیدی جهل استفاده شده است.

نیستی مردم تو بل خر مردمی، زیرا که من صورت مردم همی بینم تو را و فعل خر

تو در حقیقت انسان نیستی بلکه خری هستی که در ظاهرِ انسان است، زیرا من فقط صورتِ آدمی را در تو می بینم اما رفتارت رفتارِ چارپایان است.

نکته ادبی: فعل به معنای کردار و رفتار است که در اینجا تحقیرِ نادانی است.

جز کم آزاری نباشد مردمی، گر مردمی چون بیازاری مرا؟ یا نیستی مردم مگر؟

اگر انسانیت را در کم آزاری می دانیم، پس چرا تو مرا آزار می دهی؟ مگر اصلاً بویی از انسانیت نبرده ای؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تأکید بر اینکه آزار رساندن خلافِ ذاتِ انسان است.

گرگ درنده ندرد در بیابان گرگ را گر همی دعوی کنی در مردمی مردم مدر

حتی گرگِ درنده هم به هم نوعِ خود حمله نمی کند؛ پس اگر ادعای انسانیت داری، دست از آزارِ انسان ها بردار.

نکته ادبی: مدر از مصدر دریدن است؛ دعوت به خویشتن داری اخلاقی.

نفع و ضر و خیر و شر از کارهای مردم است پس تو چون بی نفع و خیری بل همه شری و ضر؟

خیر و شر و نفع و ضر نتیجه ی اعمالِ انسان است، پس تو که هیچ خیر و نفعی نداری، چرا سراسر وجودت شر و ضر است؟

نکته ادبی: تضاد بین نفع/شر برای نشان دادن تناقض در رفتار مخاطب.

تن به جر گیرد همی مر جانت را در جر کشد جان به جر اندر بماند چونش گیرد تن به جر

تو که همواره دلبسته ی لذت های دنیوی (جَر) هستی، جانت را نیز در این گودالِ دنیا می کشانی و چون تن، جان را گرفتارِ این لذات کرد، جانت نیز در بند باقی می ماند.

نکته ادبی: جَر در اینجا به معنای کشیدن و شاید اشاره به گودال و پستوی دنیا باشد.

پیش جان تو سپر کرده است یزدان تنت را تو چرا جان را همی داری به پیش تن سپر؟

خداوند تنِ تو را همچون سپری برای حفاظت از جانت آفریده است؛ چرا تو برعکس عمل می کنی و جانت را سپرِ بلایِ تنِ فانی ات قرار می دهی؟

نکته ادبی: وارونه سازیِ رابطه ی عقلانی و اخلاقی برای نشان دادن اشتباه مخاطب.

خواب و خور کار تن تیره است، تو مر جانت را چون کنی رنجه چو گاو و خر ز بهر خواب و خور؟

خواب و خوراک، کارِ تنِ تیره و فانی است؛ چرا تو همچون گاو و خر، جانِ شریفِ خود را برای تأمینِ خواب و خوراکِ تن، به زحمت و رنج می اندازی؟

نکته ادبی: تشبیه به گاو و خر برای تحقیرِ همتِ پایینِ انسان.

مردمان از تو بخندند، ای برادر، بی گمان چون پلاس ژنده را سازی زدیبا آستر

ای برادر، مردم به تو می خندند که چرا لباسِ گرانبها (دیبا) را فدایِ لباسِ کهنه (پلاس) کرده ای؛ یعنی جانِ شریف را فدای تنِ فرومایه نموده ای.

نکته ادبی: آستر و دیبا در اینجا تمثیلی از ارزشِ جان و بی ارزش بودنِ تن است.

گر شکر خوردی پریرو، دی یکی نان جوین همبر است امروز ناچار آن جوین با آن شکر

اگر دیروز نانِ جوینی خوردی و امروز شیرینی (شکر)، هر دو به یک اندازه بی ارزش اند و در نهایت به یک سرنوشت دچار می شوند.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودنِ لذاتِ مادی که نتیجه شان یکسان است.

داد تن دادی، بده جان را به دانش داد او یافت از تو تن بطر در کار جانت کن نظر

همانطور که به تن حقش را دادی (خوراک و پوشاک)، به جان نیز که از دانش بهره دارد، حقش را (تعالی و معرفت) بده و به کارِ جانت توجه کن.

نکته ادبی: بطر به معنای طغیان و سرمستی از نعمت است که تن را به آن مبتلا می کند.

جانت آزادی نیابد جز به علم از بندگی گر بدین برهانت باید، شو به دین اندر نگر

جانِ تو جز با علم و دانش از بندگیِ هواهای نفسانی آزاد نمی شود؛ اگر در این باره دلیل و برهان می خواهی، در دین و حقایق بنگر.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ محوریِ دانش در آزادیِ روح.

مردم دانا مسلمان است، نفروشدش کس مردم نادان اگر خواهی ز نخاسان بخر

انسانِ دانا همچون مسلمانِ واقعی است که ارزشش بالاست و خریدنی نیست، اما انسانِ نادان چنان بی ارزش است که می توانی او را از بازارهای برده فروشی بخری.

نکته ادبی: نخاسان به معنای دلالان و فروشندگانِ برده است.

تن به جان یابد خطر زیرا که تن زنده بدوست جان به دانش زنده ماند زان بدون یابد خطر

تن به دلیلِ همراهی با جان، اعتبار می یابد و جان نیز به واسطه ی دانش، زنده و مانا می ماند و خطرِ فنا از او دور می شود.

نکته ادبی: خطر در اینجا به معنای ارزش و اعتبار است.

جان مردم را دو قوت بینم از علم و عمل چون درختی که ش عمل برگ است و از علم است بر

جانِ انسان با دو قدرتِ علم و عمل زنده است؛ مانند درختی که عملِ نیکو برگِ آن است و دانش، میوه ی آن.

نکته ادبی: تمثیلِ درخت برای توضیحِ رابطه ی مکملِ علم و عمل.

جانت را دانش نگه دارد زدوزخ همچنانک بر نگه دارد درختان را از آتش وز تبر

دانش همچنان که درخت را از آتش و تبر حفظ می کند، جانِ تو را نیز از آتشِ دوزخ و عذاب در امان نگه می دارد.

نکته ادبی: تشبیه دانش به ابزارِ حفاظتی در برابر آسیب های اخروی.

گر نتابی سر ز دانش از تو تابد آفتاب وز سعادت، ای پسر، بر آسمان سایدت سر

اگر سر از فرمانِ دانش نتابی، خورشیدِ سعادت بر تو می تابد و مقامِ تو تا آسمان ها اوج می گیرد.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ معنوی با تعبیرِ سایدنِ سر بر آسمان.

مر تو را بر آسمان باید شدن، زیرا خدای می نخواند جز تو را نزدیک خویش از جانور

تو باید به سوی آسمان پرواز کنی، زیرا خداوند در میان تمام موجودات، تنها تو را برای قربِ خود برگزیده است.

نکته ادبی: تأکید بر کرامتِ انسان و جایگاهِ ویژه ی او در هستی.

بر فلک بی پا و پر دانی که نتوانی شدن پس چرا بر ناوری از دین و دانش پای و پر؟

می دانی که بدونِ پا و پر نمی توانی به آسمان بروی؛ پس چرا بال و پرِ دین و دانش را برای پروازِ روحانی خود فراهم نمی کنی؟

نکته ادبی: تمثیلِ پرواز برای عروجِ معنوی که نیازمندِ ابزارِ علمی و دینی است.

از حریصی ی کار دنیا می نپردازی همی خانه بس تنگ است و تاری می نبینی راه در

به خاطرِ حرصِ زیاد برای دنیا، به کارهای معنوی نمی رسی؛ این خانه ی دنیا برای تو تنگ و تاریک است و تو راهِ خروج از آن را نمی بینی.

نکته ادبی: دنیا به خانه ای تنگ تشبیه شده که غفلت آن را تاریک تر می کند.

خاک را بر زر گزیده ستی چو نادانان ازانک خاک پیش توست و زر را می نیابی جز خبر

چون نادانان، خاکِ دنیا را بر زرِ دانش ترجیح دادی؛ خاک که در دسترس است و تو برای رسیدن به زر (معرفت)، جز حرف و خبر چیزی نداری.

نکته ادبی: تضاد بین خاک (دنیا) و زر (معرفت).

همچو کرم سرکه ای ناگه زشیرین انگبین با خرد چون کرم چون گشتی به بیهوشی سمر؟

چرا با وجودِ داشتنِ خرد، مانندِ کرمِ سرکه که در تندی غرق است، تو نیز در جهل و مستی غرق شدی و شهره ی عام و خاص گشتی؟

نکته ادبی: اشاره به افسانه ای قدیمی درباره ی کرم سرکه که در همان محیطِ ترش و تنگ محدود است.

بس ترش و تنگ جای است این ازیرا مر تو را خم سرکه است این جهان، بنگر به عقل، ای بی بصر

این دنیا جایِ تنگ و ترش و ناگواری است؛ با عقل بنگر که این جهان همچون خُمِ سرکه ای است که تو را محدود کرده است، ای کسی که بینش نداری.

نکته ادبی: دنیا به خُمِ سرکه تشبیه شده که هم محدود است و هم ناگوار.

جانت را اندر تن خاکی به دانش زر کن چون همی ناید برون هرگز مگر کز خاک زر

در این تنِ خاکی، با دانش، جانت را به زر تبدیل کن، زیرا جان جز با دانش از این خاکدان بیرون نمی رود.

نکته ادبی: کیمیاگریِ معنوی: تبدیلِ جانِ خاکی به جانِ زرین (متعالی).

همچنان کاندر جهان آتش نسوزد زر همی زر جانت را نسوزد آتش سوزان سقر

همانطور که در دنیا آتشِ معمولی نمی تواند زرِ خالص را بسوزاند، آتشِ سوزانِ دوزخ نیز نمی تواند جانِ زرینِ تو را بسوزاند.

نکته ادبی: اشاره به جاودانگیِ جانِ دانا و پیراسته از گناه.

ره گذار است این جهان ما را، بدو دل در مبند دل نبندد هوشیار اندر سرای ره گذر

این جهان گذرگاه است، پس دلبسته اش مباش؛ انسانِ هوشیار هرگز دل به خانه ای که محلِ عبور است، نمی بندد.

نکته ادبی: تأکید بر گذرا بودنِ دنیا که از مضامینِ پرتکرارِ حکمتِ ایرانی است.

زیر پای روزگار اندر بماندم شصت سال تا به زیر پای بسپردم سر، این مردم سپر

شصت سال زیرِ پایِ روزگار سپری کردم تا بفهمم که دنیا همه را به زیرِ پایِ خود می کوبد و سرکوب می کند.

نکته ادبی: شخصی سازیِ روزگار به عنوانِ عاملی که انسان را از پا در می آورد.

دست و پایم خشک بسته است این جهان بی دست و پای زیب و فرم پاک برده است اینچنین بی زیب و فر

این دنیایِ بی دست و پا، مرا گرفتار کرده و زیبایی و فرّ و شکوهِ وجودم را از من گرفته است.

نکته ادبی: توصیفِ دنیا به عنوانِ عاملی سلب کننده ی کمالاتِ انسانی.

نیستم با چرخ گردان هیچ نسبت جز بدانک همچو خود بینم همی او را مقیم اندر سفر

من با فلک و گردشِ روزگار هیچ نسبتی ندارم جز اینکه هر دو در این دنیا، مسافریم و در حالِ عبور.

نکته ادبی: مقیم در سفر پارادوکسیکال بودنِ وضعیتِ انسان و فلک را نشان می دهد.

کار من گفتار خوب و، رای علم و طاعت است کار این دولاب گشتن گاه زیر و گه زبر

کارِ من گفتارِ نیک و علم و طاعت است، اما کارِ این روزگار، چرخیدنِ بیهوده همچون چرخِ دولاب است.

نکته ادبی: دولاب استعاره از چرخشِ بی حاصلِ روزگار.

نیستم فرزند او زیرا که من زو بهترم جانور فرزند ناید هرگز از بی جان پدر

من فرزندِ روزگار نیستم چون از او برترم؛ موجودِ جاندار هرگز از پدری بی جان متولد نمی شود.

نکته ادبی: استدلالِ منطقی برای برتریِ جایگاهِ وجودیِ انسان نسبت به طبیعت.

نیست جز دولاب گردون چون به گشتن های خویش آب ریزد بر زمین می تا بروید زو شجر

گردون چیزی جز دولابی نیست که مدام می چرخد و آب بر زمین می ریزد تا گیاهان برویند.

نکته ادبی: چرخشِ فلک به منزله ی واسطه ای برای بقایِ حیاتِ گیاهی.

وانگهی پیداست چون زو فایده جمله توراست کاین ز بهر تو همی گردد چنین بی حد و مر

و پیداست که تمامِ فایده ی این چرخش به تو می رسد؛ چرا که آسمان بی حد و مر برای تو می گردد.

نکته ادبی: انسان محوریِ کیهانی: همه چیز برای خدمت به تعالیِ انسان است.

مردم از ترکیب نیکو خود جهانی دیگر است مختصر، لیکن سخن گوی است و هم تدبیر گر

انسان با ترکیبِ عالیِ وجودش، جهانی دیگر است؛ اگرچه کوچک است اما سخن گو و تدبیرکننده است.

نکته ادبی: اشاره به انسان به عنوانِ عالمِ صغیر در برابرِ عالمِ کبیر.

پس همی بینی که جز از بهر ما یزدان ما نافریده است این جهان را، ای جهان مختصر

پس می بینی که خداوند این جهان را برای هدفی جز خدمت به ما نیافریده است، ای انسانی که جهانی کوچک هستی.

نکته ادبی: جمع بندیِ حکمی مبنی بر فلسفه ی خلقت.

تن تو را گور است بی شک، مر تو را پس وعده کرد روزی از گورت برون آرد خدای دادگر

تنِ تو در حقیقت گورِ توست؛ اما خداوندِ دادگر وعده داده است که روزی تو را از این گور بیرون آورد.

نکته ادبی: استعاره ی جسورانه: تن، گورِ جان است.

تنت همچون گور خاک است، ای پسر، مپسند هیچ جانت را در خاک تیره جاودانه مستقر

تنت همچون گورِ خاکی است، ای پسر؛ اجازه نده جانت برای همیشه در این خاکِ تیره محبوس بماند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ رهاییِ جان از اسارتِ تن.

خاک تیره بد مقر است، ای برادر، شکر کن ایزدت را تا برون آردت از این تیره مقر

خاک جایگاهِ بدی برای جان است؛ پس همواره شکرگزارِ پروردگار باش تا تو را از این اقامتگاهِ تیره و تاریک رهایی بخشد.

نکته ادبی: توصیفِ مادیات به عنوانِ تنگی و تیرگی.

انچه گفتم یاد گیر و آنچه بنمودم ببین ور نه همچون کور و کر عامه بمانی کور و کر

آنچه گفتم را به خاطر بسپار و آنچه نشان دادم را با چشمِ دل ببین، وگرنه مانندِ عامه ی مردم، کور و کر خواهی ماند.

نکته ادبی: دعوت به تفکر و بصیرتِ قلبی برای جلوگیری از سرنوشتِ غافلان.

آرایه‌های ادبی

ایهام گر

به دو معنای بیماریِ گری (جرب) و جهل و نادانی به کار رفته که به خوبی پیامِ پلیدیِ جهل را منتقل می کند.

استعاره دولاب

چرخِ فلک و گردشِ ایام به چرخِ چاه (دولاب) تشبیه شده است که کنایه از تکرارِ بیهوده و ناپایداریِ امورِ دنیوی است.

تمثیل تن به مثابه گور

شاعر تن را گورِ جان می داند؛ تمثیلی عمیق برای بیانِ حبسِ روح در مادیات که مانعِ پروازِ معنوی است.

تضاد جان و تن

تقابلِ مدام بین جان (به مثابه حقیقتِ انسان) و تن (به مثابه مانع و ابزار) محورِ اصلیِ معناییِ کلِ متن است.