دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۹

ناصرخسرو
این زرد تن لاغر گل خوار سیه سار زرد است و نزار است و چنین باشد گل خوار
همواره سیه سرش ببرند از ایراک هم صورت مار است و ببرند سر مار
تا سرش نبری نکند قصد برفتن چون سرش بریدی برود سر به نگونسار
چون آتش زرد است و سیه سار ولیکن این زاب شود زنده و زاتش بمرد زار
جز کز سیب دوستی آب جدا نیست این زرد سیه سار از آن زرد سیه سار
هر چند که زرد است سخنهاش سیاه است گرچه سخن خلق سیه نیست به گفتار
گنگ است چو شد مانده و گویا چو روان گشت زیرا که جدا نیست ز گفتارش رفتار
مرغی است ولیکن عجبی مرغی ازیراک خوردنش همه قار است رفتنش به منقار
مرغی که چو در دست تو جنبید ببیند در جنبش او عقل تو را مردم هشیار
تیری است که در رفتن سوفارش به پیش است هر چند که هر تیر سپس دارد سوفار
گلزار کند رفتن او عارض دفتر آنگه که برون آید از آن کوفته گلزار
اقرار تو باشد سخنش گرچه روا نیست در دین که کسی از کس دیگر کند اقرار
دشوار شود بانگ تو از خانه به دهلیز واسان شود آواز وی از بلخ به بلغار
در دست خردمند همه حکمت گوید جز ژاژ نخاید همه در دست سبکسار
هر کس که سخن گفت همه فخر بدو کرد جز کایزد دادار و پیام آور مختار
در دست سخن پیشه یکی شهره درختی است بی بار ز دیدار، همی ریزد ازو بار
تا در نزنی سرش به گل بار نیارد زیرا که چنین است ره و سیرت اشجار
غاری است مر او را عجبی بادرو در بند خفتنش نباشد همه الا که در آن غار
چون خفت در آن غار برون ناید ازو تا بیرون نکشی پایش از آن جای چو کفتار
راز دل دانا بجز او خلق نداند زیرا که جز او را به دل اندر نبود بار
راز دل من یکسره، باری، همه با اوست زیرا بس امین است و سخن دار و بی آزار
ای مرکب علم و شجر حکمت، لیکن انگشت خردمند تو را مرکب رهوار
دیبای منقش به تو بافند ولیکن معنیش بود نقش و سخن پود و سخن تار
من نقش همی بندم و تو جامه همی باف این است مرا با تو همه کار و بیاوار
دیبای تو بسیار به از دیبهٔ رومی هرچند که دیبای تو را نیست خریدار
چون لولوی شهوار نباشد جو اگر چند جو را بگزیند خر به لولوی شهوار
دیبا جسدت پوشد و دیبای سخن جان فرق است میان تن و جان ظاهر و بسیار
این تیره و بی نور تن امروز به جان است آراسته، چون باغ به نیسان و به ایار
همسایه نیک است تن تیره ات را جان همسایه زهمسایه گرد قیمت و مقدار
هرچند خلنده است، چو همسایهٔ خرماست بر شاخ چو خرمات همی آب خورد خار
شاید که به جان تنت شریف است ازیراک خوش بوی بود کلبهٔ همسایهٔ عطار
جلدی و زبان آور و عیار ازیراک جلد است تو را جان و زبان آور و عیار
از هر چه سبو پرکنی از سر وز پهلوش آن چیز برون آید و بیرون دهد آغار
بر خوی ملک باشد در شهر رعیت پیغمبر گفت این سخن و حیدر کرار
از جان و تنت ناید الا که همه خیر چون عقل بود بر تن و بر جان تو سالار
تا علم نیاموزی نیکی نتوان کرد بی سیم نیاید درم و بی زر دینار
بی علم عمل چون درم قلب بود، زود رسوا شود و شوره برون آرد و زنگار
چون روزه ندانی که چه چیز است چه سود است بیهوده همه روزه تو را بودن ناهار؟
وانکو نکند طاعت علمش نبود علم زرگر نبود مرد چو بر زر نکند کار
جامه است مثل طاعت و آهار برو علم چون جامه نباشد چه به کار آید آهار؟
دیدار با تو با چشم تو در شخص تو جفت است چشمت به مثل کار و درو علم چو دیدار
بی طاعت دانا به سوی عقل خدای است بی طاعت دانا نبود هرگز دیار
در طاعت یزدان است این چرخ به گشتن آباد بدین است چنین گنبد دوار
وز طاعت خورشید همی روز و شب آید کوسوی خرد علت روز است و شب تار
وین ابر خداوند جهان را به هوا بر بنده است و مطیع است به باریدن امطار
بی طاعتی، ای مرد خرد، کار ستور است عار است مرا زین خود اگر نیست تو را عار
یک سو بکش از راه ستوری سرا گر چند کاین خلق برفتند بر آن ره همه هموار
در سخره و بیگار تنی از خور و از خواب روزی برهد جان تو زان سخره و بیگار
امروز پر از خواب و خمار است سر تو آن روز شوی، ای پسر، از خواب تو بیدار
بیداریت آن روز ندارد، پسرا، سود دستت نگرد چیز مگر طاعت و کردار
بی طاعتی امروز چو تخمی است کز آن تخم فردا نخوری بار مگر انده و تیمار
این خلق بکردند به یک ره چو ستوران روی از خرد و طاعت، ای یارب زنهار!
ای آنکه تو را یار نبوده است و نباشد بر طاعت تو نیست کسی جز تو مرا یار
در طاعت تو جان و تنم یار خرد گشت توفیق تو بوده است مرا یار و نگهدار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر منظوم، ستایش‌نامه‌ای عمیق و حکیمانه برای «قلم» است؛ ابزاری که اگرچه در ظاهر تکه چوبی زرد و نزار به نظر می‌رسد، اما در باطن، کلید گشایشِ رازهای هستی و مرکبِ حرکتِ خردِ آدمی است. شاعر با بهره‌گیری از توصیفات دقیقِ فیزیکی از قلم (نی)، آن را چون موجودی زنده ترسیم می‌کند که برای خدمت به انسان و نقش زدن بر صفحه، نیازمندِ تراشیدن، انضباط و آراسته شدن است.

در نیمه دوم اثر، شاعر از توصیفِ فیزیکی فراتر رفته و به آموزه‌های اخلاقی و عرفانی می‌رسد. او قلم را نماد پیوندِ میان «علم» و «عمل» می‌داند و تأکید می‌کند که دانشِ بدونِ طاعت و عملِ صالح، بی‌ارزش و گمراه‌کننده است. در نهایت، شعر به یک دعوت‌نامه برای تعالیِ روح تبدیل می‌شود تا انسان با استفاده از این ابزارِ خردمندی، از پلیدی‌ها بپرهیزد و در مسیرِ کمال گام بردارد.

معنای روان

این زرد تن لاغر گل خوار سیه سار زرد است و نزار است و چنین باشد گل خوار

این قلمِ زرد و لاغر که مرکب را در خود می‌کشد، ضعیف و رنجور است و طبیعتِ قلم همین است که باید مدام مرکب بنوشد.

نکته ادبی: «گل خوار» استعاره از مرکب‌دان بودن قلم است.

همواره سیه سرش ببرند از ایراک هم صورت مار است و ببرند سر مار

همیشه باید سرِ سیاهِ این قلم را به هنگام تراشیدن ببرند، درست مانند مار که سرش را قطع می‌کنند.

نکته ادبی: «ایراک» صورتی قدیمی از «از آنجا که» یا برای بیان علت است.

تا سرش نبری نکند قصد برفتن چون سرش بریدی برود سر به نگونسار

تا سرِ آن را نبری، نمی‌تواند بنویسد (قصد حرکت کند)؛ اما همین که سرش را تراشیدی، مانند انسانی که سرش پایین است، رو به کاغذ می‌رود.

نکته ادبی: «نگونسار» به معنای سرنگون و رو به پایین، اشاره به سرِ قلم دارد.

چون آتش زرد است و سیه سار ولیکن این زاب شود زنده و زاتش بمرد زار

اگرچه قلم مانند آتش زرد است و (به ظاهر) بی‌جان، اما با نوشتن زنده می‌شود؛ در حالی که آتش با آب می‌میرد.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ ماهویِ قلم و آتش.

جز کز سیب دوستی آب جدا نیست این زرد سیه سار از آن زرد سیه سار

تنها تفاوتِ این قلم با آنچه از آن می‌تراوند، در دوستی و یگانگی است؛ این قلم همان قلمِ قبلی است.

نکته ادبی: ایهام در واژه «سیب» که می‌تواند به معنای دوستی (از ریشه صیب) یا میوه باشد، اما در اینجا «دوستی» مراد است.

هر چند که زرد است سخنهاش سیاه است گرچه سخن خلق سیه نیست به گفتار

اگرچه قلم زردرنگ است اما سخنانِ سیاه (نوشته‌ها) از آن بیرون می‌آید، در حالی که سخنِ آدمیان برخلاف ظاهرشان سیاه (بد) نیست.

نکته ادبی: تضاد میان زردیِ قلم و سیاهیِ نوشته.

گنگ است چو شد مانده و گویا چو روان گشت زیرا که جدا نیست ز گفتارش رفتار

قلم وقتی ساکن است گویا گنگ است، اما وقتی حرکت می‌کند و می‌نویسد، گویا سخن می‌گوید؛ چرا که نوشته‌اش بازتابِ رفتار و حرکتش است.

نکته ادبی: تناسب میان سکون و گنگی با حرکت و گویایی.

مرغی است ولیکن عجبی مرغی ازیراک خوردنش همه قار است رفتنش به منقار

قلم پرنده‌ای است عجیب؛ چرا که خوراکش مرکب (قار) است و با نوک (منقار) خود راه می‌رود.

نکته ادبی: «قار» در اینجا به معنای مرکب یا سیاهی است.

مرغی که چو در دست تو جنبید ببیند در جنبش او عقل تو را مردم هشیار

قلم مرغی است که وقتی در دست تو می‌جنبد، عقلِ مردمِ هوشیار را در حیرت و جنبش فرو می‌برد.

نکته ادبی: تأثیرگذاریِ قلم بر عقلِ مخاطب.

تیری است که در رفتن سوفارش به پیش است هر چند که هر تیر سپس دارد سوفار

قلم تیری است که برخلاف تیرهای عادی که سوفارشان عقب است، سوفارش (سرِ تیزش) رو به جلو است.

نکته ادبی: «سوفار» شکافی است در انتهای تیر که زه کمان در آن قرار می‌گیرد؛ اینجا تشبیه قلم به تیرِ معکوس.

گلزار کند رفتن او عارض دفتر آنگه که برون آید از آن کوفته گلزار

وقتی قلم از جایگاهِ تراشیده شده‌اش بیرون می‌آید، نوشته‌هایش دفتر را همچون گلزاری زیبا می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از خطِ زیبا به گلزار.

اقرار تو باشد سخنش گرچه روا نیست در دین که کسی از کس دیگر کند اقرار

سخنانِ قلم برای تو حکمِ اقرار و سند را دارد، هرچند که در دین، شهادت دادنِ یک‌طرفه (بدون حضور شاهد) پذیرفته نیست.

نکته ادبی: اشاره به سندیتِ نوشته.

دشوار شود بانگ تو از خانه به دهلیز واسان شود آواز وی از بلخ به بلغار

صدای تو شاید از خانه به دهلیز هم نرسد، اما نوشته‌ی قلم از بلخ تا بلغار می‌رسد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن ماندگاری و بردِ نوشته.

در دست خردمند همه حکمت گوید جز ژاژ نخاید همه در دست سبکسار

در دستِ خردمند، قلم حکمت می‌نویسد، اما در دستِ نادان (سبکسار) جز حرف‌های بی‌معنی و ژاژ چیزی نمی‌نویسد.

نکته ادبی: «ژاژ خاییدن» کنایه از سخنِ بیهوده گفتن.

هر کس که سخن گفت همه فخر بدو کرد جز کایزد دادار و پیام آور مختار

همه به آنچه قلم می‌نویسد افتخار می‌کنند، مگر در پیشگاهِ خداوند و پیامبر که قلمِ بنده در برابرِ وحی جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به تواضعِ در برابر کلامِ الهی.

در دست سخن پیشه یکی شهره درختی است بی بار ز دیدار، همی ریزد ازو بار

قلم در دستِ نویسنده (سخن‌پیشه) مانند درختی مشهور است که خودش بی‌بار است، اما از آن بار (میوه/نوشته) می‌ریزد.

نکته ادبی: تناقضِ ظاهریِ بی‌باریِ قلم و پرباریِ نوشته‌هایش.

تا در نزنی سرش به گل بار نیارد زیرا که چنین است ره و سیرت اشجار

تا سرِ قلم را نتراشی، هیچ نوشته‌ای بیرون نمی‌آورد، چرا که رسمِ درختان (قلم‌ها) این است که با قطعِ سر، بارور می‌شوند.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌ی قلم به درخت.

غاری است مر او را عجبی بادرو در بند خفتنش نباشد همه الا که در آن غار

قلم غاری دارد (مخزنِ مرکب) که باید در آن بسته باشد؛ خوابِ او جز در آن غارِ تاریک نیست.

نکته ادبی: اشاره به سیاهیِ درونِ قلم.

چون خفت در آن غار برون ناید ازو تا بیرون نکشی پایش از آن جای چو کفتار

وقتی قلم در آن غار (مرکب‌دان) خوابید، بیرون نمی‌آید مگر اینکه با زور و فشار آن را بیرون بکشی، درست مثلِ کفتار.

نکته ادبی: تشبیه به کفتار برای توصیفِ چسبندگیِ مرکب.

راز دل دانا بجز او خلق نداند زیرا که جز او را به دل اندر نبود بار

رازِ دلِ دانا را جز قلم، هیچ‌کس نمی‌داند، زیرا کسی جز او این بارِ امانت را در دل ندارد.

نکته ادبی: قلم به عنوان محرمِ اسرار.

راز دل من یکسره، باری، همه با اوست زیرا بس امین است و سخن دار و بی آزار

رازهای دلِ من نیز تماماً نزدِ قلم است، زیرا بسیار امین است و بی‌آزار سخن را حفظ می‌کند.

نکته ادبی: صفاتِ قلم: امین و سخن‌دار.

ای مرکب علم و شجر حکمت، لیکن انگشت خردمند تو را مرکب رهوار

ای قلم، تو مرکبِ (ابزارِ) علم و درختِ حکمتی، اما این انگشتِ خردمندِ انسان است که تو را به حرکت درمی‌آورد.

نکته ادبی: تمایز میان ابزار (قلم) و فاعل (انسان).

دیبای منقش به تو بافند ولیکن معنیش بود نقش و سخن پود و سخن تار

با تو دیبایِ منقش می‌بافند، اما معنایش همان نقش و نگار است و کلمات، تار و پودِ آن هستند.

نکته ادبی: استعاره‌ی بافتن برای نوشتن.

من نقش همی بندم و تو جامه همی باف این است مرا با تو همه کار و بیاوار

من نقش می‌زنم و تو جامه می‌بافی؛ کارِ من و تو در این دنیا همین است و بس.

نکته ادبی: اشاره به همکاریِ ذهن و قلم.

دیبای تو بسیار به از دیبهٔ رومی هرچند که دیبای تو را نیست خریدار

دیبایِ (نوشته‌ی) تو بسیار بهتر از پارچه‌های رومی است، هرچند که شاید خریداری نداشته باشد.

نکته ادبی: ارزشِ ذاتیِ علم فراتر از ارزشِ مادی.

چون لولوی شهوار نباشد جو اگر چند جو را بگزیند خر به لولوی شهوار

اگرچه مرواریدِ گرانبها بهتر است، اما خر جو را به مروارید ترجیح می‌دهد؛ نادانان نیز چنین‌اند.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ گونه برای نقدِ ناآگاهان.

دیبا جسدت پوشد و دیبای سخن جان فرق است میان تن و جان ظاهر و بسیار

دیبا (پارچه) تن را می‌پوشاند، اما دیبایِ سخن (نوشته)، جان را؛ تفاوتِ تن و جان بسیار زیاد است.

نکته ادبی: تقابلِ تن و جان.

این تیره و بی نور تن امروز به جان است آراسته، چون باغ به نیسان و به ایار

این تنِ تیره و بی‌نور، امروز به مددِ جان (علم) آراسته شده است، درست مثل باغی در فصلِ بهار (نیسان و ایار).

نکته ادبی: «نیسان» و «ایار» ماه‌های رومی/سریانیِ بهاری.

همسایه نیک است تن تیره ات را جان همسایه زهمسایه گرد قیمت و مقدار

جان برای تنِ تیره‌ی تو همسایه‌ی خوبی است؛ همسایه است که قیمت و ارزشِ همسایه‌ی دیگر را بالا می‌برد.

نکته ادبی: تمثیلِ همسایگی برای کمال‌بخشیِ جان به تن.

هرچند خلنده است، چو همسایهٔ خرماست بر شاخ چو خرمات همی آب خورد خار

اگرچه خار خلنده است، اما چون همسایه‌ی خرماست (در نخلستان)، از آبِ نخل بهره می‌برد.

نکته ادبی: توجیهِ اینکه همنشینی با خوبان، بد را نیز والا می‌کند.

شاید که به جان تنت شریف است ازیراک خوش بوی بود کلبهٔ همسایهٔ عطار

شاید تنِ تو به خاطرِ جان شریف است، درست مثلِ کلبه‌ای که اگر همسایه‌ی عطار باشد، خوش‌بو می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ تأثیرِ همنشینی.

جلدی و زبان آور و عیار ازیراک جلد است تو را جان و زبان آور و عیار

جانِ تو جلد، زبان‌آور و عیار (زیرک) است، برای همین است که خودت نیز چنین هستی.

نکته ادبی: «جلد» به معنای چابک و سریع.

از هر چه سبو پرکنی از سر وز پهلوش آن چیز برون آید و بیرون دهد آغار

از هر چه در جانت (ظرف) بریزی، همان هم از سر و پهلویش بیرون می‌آید و خود را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه درونِ انسان تراوشاتِ کلامی‌اش را می‌سازد.

بر خوی ملک باشد در شهر رعیت پیغمبر گفت این سخن و حیدر کرار

پیامبر و حضرت علی فرمودند که مردم بر خوی و منشِ حاکم (ملک) هستند.

نکته ادبی: ارجاع به حدیثِ «النّاس علی دینِ ملوکهم».

از جان و تنت ناید الا که همه خیر چون عقل بود بر تن و بر جان تو سالار

وقتی عقل، سالارِ تن و جانِ تو باشد، از تو جز نیکی چیزی صادر نمی‌شود.

نکته ادبی: اهمیتِ عقل در هدایتِ رفتار.

تا علم نیاموزی نیکی نتوان کرد بی سیم نیاید درم و بی زر دینار

تا علم نیاموزی نمی‌توانی نیکی کنی؛ همان‌طور که بدونِ سیم (نقره)، درم و دینار ساخته نمی‌شود.

نکته ادبی: ضرورتِ علم برای عمل.

بی علم عمل چون درم قلب بود، زود رسوا شود و شوره برون آرد و زنگار

عمل بدون علم، مانند سکه‌ی قلب (تقلبی) است که زود رسوا می‌شود و زنگارِ آن بیرون می‌زند.

نکته ادبی: «قلب» در اینجا به معنای تقلبی است.

چون روزه ندانی که چه چیز است چه سود است بیهوده همه روزه تو را بودن ناهار؟

وقتی روزه را نمی‌شناسی و نمی‌دانی چیست، روزه گرفتنت چه سودی دارد؟ آیا فقط گرسنگی کشیدن است؟

نکته ادبی: نقدِ عملِ بدونِ شناخت.

وانکو نکند طاعت علمش نبود علم زرگر نبود مرد چو بر زر نکند کار

کسی که طاعت (عبادت) انجام می‌دهد اما علمش را ندارد، کارش بی‌ارزش است؛ مثل زرگری که کار با زر نداند.

نکته ادبی: لزومِ تخصص و آگاهی در عبادات.

جامه است مثل طاعت و آهار برو علم چون جامه نباشد چه به کار آید آهار؟

طاعت مانند جامه است و علم مانند آهارِ آن؛ وقتی جامه نباشد، آهار به چه کار می‌آید؟

نکته ادبی: «آهار» ماده‌ای است که به جامه می‌زنند تا سفت و براق شود.

دیدار با تو با چشم تو در شخص تو جفت است چشمت به مثل کار و درو علم چو دیدار

دیدن با چشمِ تو در وجودت جفت است؛ چشمت مانند ابزارِ کار است و علم همان دیدنِ حقیقت است.

نکته ادبی: تشبیه علم به بینایی.

بی طاعت دانا به سوی عقل خدای است بی طاعت دانا نبود هرگز دیار

بدون طاعتِ دانا، انسان نزدِ عقلِ الهی جایگاهی ندارد و هرگز به سرمنزلِ مقصود نمی‌رسد.

نکته ادبی: «دیار» به معنای مقصد یا جایگاه.

در طاعت یزدان است این چرخ به گشتن آباد بدین است چنین گنبد دوار

این چرخِ گردون در طاعتِ یزدان می‌گردد و آبادیِ عالم به این نظم و طاعت است.

نکته ادبی: اشاره به نظمِ کیهانی.

وز طاعت خورشید همی روز و شب آید کوسوی خرد علت روز است و شب تار

از طاعتِ خورشید است که روز و شب پدید می‌آید و عقل، علتِ تشخیصِ روز از شب است.

نکته ادبی: «کوسوی خرد» به معنای جهتِ عقل.

وین ابر خداوند جهان را به هوا بر بنده است و مطیع است به باریدن امطار

ابر نیز در آسمان، بنده‌ی مطیعِ خداوند است و به فرمان او باران می‌بارد.

نکته ادبی: طبیعتِ مطیعِ خالق.

بی طاعتی، ای مرد خرد، کار ستور است عار است مرا زین خود اگر نیست تو را عار

ای انسانِ خردمند، بی‌طاعتی و نافرمانی کارِ حیوانات است؛ اگر تو عار نمی‌دانی، من از این وضعیت شرم دارم.

نکته ادبی: نکوهشِ غفلت.

یک سو بکش از راه ستوری سرا گر چند کاین خلق برفتند بر آن ره همه هموار

از راهِ حیوانیت فاصله بگیر، هرچند که همه مردمِ این روزگار به آن راه رفته‌اند.

نکته ادبی: دعوت به تمایز میان انسان و حیوان.

در سخره و بیگار تنی از خور و از خواب روزی برهد جان تو زان سخره و بیگار

اگر جانت را از بندِ بندگیِ خور و خواب رها کنی، از سختی و بیچارگی نجات خواهی یافت.

نکته ادبی: «سخره و بیگار» استعاره از وابستگی به نیازهای تن.

امروز پر از خواب و خمار است سر تو آن روز شوی، ای پسر، از خواب تو بیدار

امروز سرِ تو پر از خوابِ غفلت است؛ ای پسر، روزی خواهد آمد که از این خواب بیدار شوی.

نکته ادبی: اشاره به روزِ رستاخیز یا لحظه‌ی مرگ.

بیداریت آن روز ندارد، پسرا، سود دستت نگرد چیز مگر طاعت و کردار

آن روز دیگر بیداری سودی ندارد؛ آنجا جز عملِ نیک و طاعتِ خدا، هیچ چیزی به دستت نمی‌رسد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ اخلاقی و توصیه به عملِ صالح.

بی طاعتی امروز چو تخمی است کز آن تخم فردا نخوری بار مگر انده و تیمار

امروز که از فرمان خدا سرپیچی می‌کنی در واقع بذری می‌کاری که میوه‌اش در آینده چیزی جز اندوه و رنج و حسرت نخواهد بود.

نکته ادبی: واژه تیمار در اینجا به معنای اندوه و غم است و استعاره از نتیجه تلخ اعمال ناپسند است.

این خلق بکردند به یک ره چو ستوران روی از خرد و طاعت، ای یارب زنهار!

این مردم همگی مانند چهارپایان از خردمندی و اطاعت پروردگار روی گردانده‌اند؛ خدایا ما را از چنین سرنوشت و غفلتی حفظ کن!

نکته ادبی: ستوران جمع ستور به معنای چهارپایان است که نشان‌دهنده دوری از عقل و شعور انسانی است.

ای آنکه تو را یار نبوده است و نباشد بر طاعت تو نیست کسی جز تو مرا یار

ای خدایی که هیچ همتا و همراهی نداشته و نخواهی داشت؛ در مسیر اطاعت از تو هیچ‌کس جز خودت نمی‌تواند همدم و یاور من باشد.

نکته ادبی: تکرار کلمه یار با معانی مختلف بر وحدانیت و یگانگی پروردگار تأکید دارد.

در طاعت تو جان و تنم یار خرد گشت توفیق تو بوده است مرا یار و نگهدار

در راه بندگی تو جان و تن من با خرد و دانش همراه شد و این توفیق و یاری تو بود که همواره نگهدار و مددکار من در این مسیر بوده است.

نکته ادبی: توفیق در اینجا به معنای عنایت و لطف الهی است که راه را برای سالک هموار می‌کند.