دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۸

ناصرخسرو
ای چنبر گردنده بدین گوی مدور چون سرو سهی قد مرا کرد چو چنبر
وز موی و رخم تیرگی و نور برون تاخت تا زنده شب تیره پس روز منور
هر وعده و هر قول که کرد این فلک و گفت آن وعده خلاف آمد و آن قول مزور
من قول جهان را به ره چشم شنودم نشگفت که بسیار بود قول مبصر
قولی به قلم گوید گویا به کتابت قولی به زفان گوید مشروح و مفسر
مر قول زبان را به ره گوش تو بشنو مر قول قلم را ز ره چشم تو بنگر
گر قول مزور سخنی باشد کان را گوینده دگرگونه کند ساعت دیگر
پس هر دو، شب و روز، دو گفتار دروغند کاین دهر همی گوید هموار و مستر
وز حق جز از حق نزاده است و نزاید وین قاعده زی عقل درست است و مقرر
پس هرچه همی زیر شب و روز بزایند فرزند دروغند و مزور همه یکسر
زین است تراکیب نبات و حیوان پاک بی حاصل همچون پدر خویش و چو مادر
ترکیب تو سفلی و کثیف است ولیکن صورت گر علوی و لطیف است بدو در
صورت گر جوهر هم جوهر بود ایراک صورت نپذیرد ز عرض هرگز جوهر
یک جوهر ترکیب دهنده است و مصور یک جوهر ترکیب پذیر است و مصور
زنده نشد این سفلی الا که به صورت پس صورت جان است در این جسم محضر
ور عاریتی بود بر این سفلی صورت ذاتی بود آن گوهر عالی را پیکر
وان گوهر کو زنده به ذات است نمیرد پس جان تو هرگز نمرد، جان برادر
ور جسم تو از نفس بدن صنعت محکم مانندهٔ قصری شده پرنور و معنبر
بی بهره چرا مانده است این جان تو زین تن بی دانش و تمییز همانند یکی خر؟
دانی که چو فر تن تو صورت جسمی است جز صورت علمی نبود جان تو را فر
بنگر که خداوند ز بهر تو چه آورد از نعمت بی مر در این حصن مدور
وانگاه در این حصن تو را حجر گکی داد آراسته و ساخته به اندازه و در خور
بگشاده در این حجره تورا پنج در خوب بنشسته تو چون شاه درو بر سر منظر
هر گه که تو را باید در حجر گک خویش یک نعمت از این حصن درون خوان ز یکی در
فرمان بر و بنده است تو را حجر گک تو خواهی سوی بحرش برو خواهی به سوی بر
این پنج در حجره، سه تن راست، دو جان را تا هردو گهر داد بیابند ز داور
چندان که سوی تن تو سه در باز گشادی بگشای سوی جانت دو در منظر و مخبر
بشنو سخن ایزد بنگر سوی خطش امروز که در حجره مقیمی و مجاور
بنگر که کجا می روی، ای رفته چهل سال زین کوی بدان دشت وزین جوی بدان جر
عمر تو نبینی که یکی راه دراز است دنیات بدین سر بر و عقبیت بدان سر؟
آنی تو که یک میل همی رفت نیاری بی توشه و بی رهبری از شهر به کردر
کوتوشه و کورهبرت، ای رفته چهل سال چون آب سوی جوی ز بالا سوی محشر؟
بنگر که همی بری راهی که درو نیست آسایش را روی نه در خواب و نه در خور
بنگر که همی سخت شتابی سوی جائی کان یابی آنجای که برگیری از ایدر
هر چیز که بایدت در این راه بیابی هر چند روان است درو لشکر بی مر
زنهار که طرار در این راه فراخ است چون دنبه به گفتار و، به کردار چو نشتر
پرهیز که صیادی ناگاه نگیردت کو دام نهد محبر بر ملوح و دفتر
این گوید «بر راه منم از پس من رو» وان گوید «طباخ منم توشه ز من خر»
شاید که بگریند بر آن دین که بدو در فرند نبی را بکشد از قبل زر
شاید که بگریند بر آن دین که فقیهانش آنند که دارند کتاب حیل از بر
گر فقه بود حیلت و، محتال فقیه است جالوت سزد حاکم و هاروت پیمبر
ور یار رسول است کشندهٔ پسر او پس هیچ مرو را نه عدو بود و نه کافر
بندیش از این امت بدبخت که یکسر گشتند همه کور ز شومی ی گنه و، کر
جز کر نشود پیش سخن گوی غنوده جز کور کند پیش خر و، شیر موخر؟
بودند همه گنگ و علی گنج سخن بود بودند همه چون خر و او بود غضنفر
آن کس که مرو را به یکی جاهل بفروخت بخرید و ندانست مغیلان زصنوبر
دیوانه بود آنکه کله دارد در پای وز بیهشی خویش نهد موزه به سر بر
بودند همه موزه و نعلین، علی بود بر تارک سادات جهان یکسره افسر
میمون شجری بود پر از شاخ شجاعت بیخش به زمین شاخش بر گنبد اخضر
برگش همه خیرات و ثمارش همه حکمت زان برگ همی بوی و از آن یار همی خور
او بود درختی که همی بیعت کردند زیرش گه پیغمبر با خالق اکبر
و امروز ازو شاخی پربار به جای است با حکمت لقمانی و با ملکت قیصر
بل فخر کند قیصر اگر چاکر او را فرمان بر و دربان بود و چاکر چاکر
زیر قلم حجت او حکمت ادریس خاک قدم استر او تاج سکندر
در حضرت از آن خوی خوش و طلعت پر نور افلاک منور شد و آفاق معطر
از لشکر زنگیس رخ روز مقیر وز لشکر رومیش شب تیره مقمر
میراث رسیده است بدو عالم و مردم از جد شریف و پدرش احمد و حیدر
شمشیر و سخن معجز اویند جهان را وین بود مر اسلامش را معجز و مفخر
بندهٔ سخن اویند احرار خود امروز فرداش ببند آیند اوباش به خنجر
او را طلب و بر ره او رو که نشسته است جد و پدرش بر سر حوض و لب کوثر
وز حجت او جوی به رفق، ای متحیر، داروی دل گمره و افسون محیر
وز من بشنو نیک که من همچو تو بودم اندر ره دین عاجز و بی توشه و رهبر
بسیار گشادند به پیشم در دعوی دعوی ها چون کوه و معانیش کم از ذر
بی برهان دعوی به سوی مرد خردمند مانندهٔ مرغی است که او را نبود پر
با بانگ یکی باشد بی معنی گفتار بی بوی یکی باشد خاکستر و عنبر
تقلید نپذرفتم و بر «اخبرنا» هیچ نگشاد دلم گوش و نه دستم سر محبر
رفتم به در آنکه بدیل است جهان را از احمد و از حیدر و شبیر و ز شبر
آن کس که زمینی بجز از درگه عالیش امروز به جمع حکما نیست مشجر
قبلهٔ علما یکسر مستنصر بالله فخر بشر و حاصل این چرخ مدور
وز جهل بنالیدم در مجلس علمش عدلش برهانیدم از این دیو ستمگر
بگشاد مرا بسته و بر هرچه بگفتم بنمود یکی حجت معروف و مشهر
وانگاه مرا بنمود این خط الهی مسطور بر این جوهر و مجموع و مکسر
تا راه بدید این دل گمراه و به جودش بر گنبد کیوان شد از این چاه مقعر
بنمود مرا راه علوم قدما پاک وانگاه از آن برتر بنمودم و بهتر
بر خاطرم امروز همی گشت نیارد گر فکرت سقراط بود پر کبوتر
اقوال مرا گر نبود باورت، این قول اندر کتبم یک یک بنگر تو و بشمر
تا هیچ کسی دیدی کایات قران را جز من به خط ایزد بنمود مسطر
در نفس من این علم عطائی است الهی معروف چو روز است، نه مجهول و نه منکر
آزاد شد از بندگی آز مرا جان آزاد شو از آز و بزی شاد و توانگر
بندیش که مردم همه بنده به چه روی است تا مولا بشناسی و آزاد و مدبر
دین گیر که از بی دینی بنده شده ستند پیش تو زاطراف جهان اسود و احمر
گر دین حقیقت بپذیری شوی آزاد زان پس نبوی نیز سیه روی و بداختر
مولای خداوند جهان باشی و چون من زان پس نشوی نیز بدین در نه بدان در
ورنی سپس دیو همی گرد و همی باش بندهٔ می و طنبور و ندیم لب ساغر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با رویکردی حکمی و انتقادی، ناپایداریِ جهانِ مادی و تضاد میانِ عالمِ جسم و روح را به تصویر می‌کشد. شاعر با دیدگاهی فلسفی، آدمی را به شناختِ گوهرِ جان و برتریِ عقل بر تن تشویق می‌کند و هشدار می‌دهد که دل‌بستگی به ظواهرِ فریبنده، نتیجه‌ای جز گمراهی ندارد.

در بخشِ دوم، کلامِ شاعر تند و گزنده می‌شود و با انتقادی صریح از ریاکاریِ مذهبی و فقیهانِ دنیاپرست، به تبیینِ جایگاهِ رفیعِ حقیقتِ نبوی و علوی می‌پردازد. این اثر با تأکید بر تمایزِ فریب و حقیقت، هشداری است به جامعه‌اش تا در تشخیصِ راهِ حق از باطل، هوشمندانه عمل کنند.

معنای روان

ای چنبر گردنده بدین گوی مدور چون سرو سهی قد مرا کرد چو چنبر

ای چرخِ گردون که مدام در چرخشی، قامتِ راست و همچون سروِ بلندِ مرا خمیده و مانندِ حلقه (چنبر) کردی.

نکته ادبی: سرو سهی: کنایه از قامتِ بلند و موزون.

وز موی و رخم تیرگی و نور برون تاخت تا زنده شب تیره پس روز منور

با گذرِ زمان، سیاهی و سپیدیِ مو و چهره‌ام تغییر کرد، درست مانندِ آمدنِ شبِ تاریک و سپس روزِ روشن.

نکته ادبی: برون تاخت: به معنی ظاهر شد و گذشت.

هر وعده و هر قول که کرد این فلک و گفت آن وعده خلاف آمد و آن قول مزور

هر وعده و سخنی که این چرخ‌وفلکِ روزگار داد، همه برخلافِ حقیقت و دروغین بود.

نکته ادبی: مزور: به معنای آراسته به دروغ و فریب.

من قول جهان را به ره چشم شنودم نشگفت که بسیار بود قول مبصر

من سخنِ جهان را با چشمِ بصیرت شنیدم، پس جای تعجب نیست که دیدگاه‌های فریبنده فراوان باشد.

نکته ادبی: مبصر: به معنای بصیرت‌بخش یا کسی که با چشم می‌بیند.

قولی به قلم گوید گویا به کتابت قولی به زفان گوید مشروح و مفسر

سخنی هست که قلم به صورتِ نوشتار بیان می‌کند و سخنی که زبان آن را به تفصیل و با تفسیر بازگو می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به دو نوعِ بیان: نوشتاری و گفتاری.

مر قول زبان را به ره گوش تو بشنو مر قول قلم را ز ره چشم تو بنگر

سخنِ زبان را با گوشِ جان بشنو و سخنِ قلم (نوشته‌ها) را با چشمِ خرد بنگر.

نکته ادبی: دستور به استفاده از ابزارهای شناخت.

گر قول مزور سخنی باشد کان را گوینده دگرگونه کند ساعت دیگر

اگر سخنِ دروغین (مزور) آن است که گوینده‌اش هر لحظه آن را تغییر می‌دهد...

نکته ادبی: اشاره به بی‌ثباتیِ سخنِ باطل.

پس هر دو، شب و روز، دو گفتار دروغند کاین دهر همی گوید هموار و مستر

پس شب و روز، هر دو گفتارهای دروغینی هستند که این دنیا همواره آن‌ها را بازگو می‌کند.

نکته ادبی: مستر: به معنای پنهان یا آراسته شده.

وز حق جز از حق نزاده است و نزاید وین قاعده زی عقل درست است و مقرر

از حق، جز حق زاده نمی‌شود و این قاعده‌ای است که نزدِ خردمندان قطعی و ثابت است.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ سنخیت و علیت.

پس هرچه همی زیر شب و روز بزایند فرزند دروغند و مزور همه یکسر

بنابراین هرآنچه در این جهانِ مادی (زیرِ شب و روز) به وجود می‌آید، فرزندِ دروغ و فریب است.

نکته ادبی: استنتاجِ منطقی بر اساسِ مقدمه پیشین.

زین است تراکیب نبات و حیوان پاک بی حاصل همچون پدر خویش و چو مادر

تمامِ ترکیباتِ نباتی و حیوانی، پاک و بی‌حاصل هستند، درست مانندِ پدر و مادرِ خود (دنیا).

نکته ادبی: اشاره به فناپذیریِ موجوداتِ مادی.

ترکیب تو سفلی و کثیف است ولیکن صورت گر علوی و لطیف است بدو در

جسمِ تو از عالمِ فرودین (سفلی) و مادی است، اما صورتگرِ آن (خداوند)، آن را از عالمِ والا (علوی) ساخته است.

نکته ادبی: سفلی و علوی: اصطلاحاتِ فلسفی برای عالمِ ماده و عالمِ مجردات.

صورت گر جوهر هم جوهر بود ایراک صورت نپذیرد ز عرض هرگز جوهر

صورتگر اگر جوهر باشد، [خودِ] صورت نیز جوهر است؛ زیرا جوهر هرگز از عرض (کیفیاتِ ناپایدار) پدید نمی‌آید.

نکته ادبی: استدلالِ فلسفی در بابِ جوهر و عرض.

یک جوهر ترکیب دهنده است و مصور یک جوهر ترکیب پذیر است و مصور

یک جوهر، سازنده و صورت‌بخش است و یک جوهر، ترکیب‌شکننده و صورت‌پذیر.

نکته ادبی: اشاره به خالق و مخلوق.

زنده نشد این سفلی الا که به صورت پس صورت جان است در این جسم محضر

این جهانِ پست، جز به واسطه‌ی «صورت» زنده نشد، پس آن صورت (روح)، جانِ این جسمِ حاضر است.

نکته ادبی: صورت در اینجا به معنایِ جان‌بخشِ وجود است.

ور عاریتی بود بر این سفلی صورت ذاتی بود آن گوهر عالی را پیکر

اگر این صورت در این جهانِ پست عاریتی باشد، آن گوهرِ والا (خداوند) دارای پیکری ذاتی و حقیقی است.

نکته ادبی: بحثِ کلامی پیرامونِ ذاتِ الهی.

وان گوهر کو زنده به ذات است نمیرد پس جان تو هرگز نمرد، جان برادر

آن گوهری که ذاتاً زنده است، هرگز نمی‌میرد، پس جانِ تو ای برادر، هرگز فناپذیر نیست.

نکته ادبی: استدلال برای اثباتِ بقای روح.

ور جسم تو از نفس بدن صنعت محکم مانندهٔ قصری شده پرنور و معنبر

و اگر جسمِ تو به واسطه‌ی نفس (روح)، به قصری پرنور و خوش‌بو بدل شده است...

نکته ادبی: تمثیلِ بدن به قصر.

بی بهره چرا مانده است این جان تو زین تن بی دانش و تمییز همانند یکی خر؟

چرا جانِ تو از این جسم غافل مانده و بی‌دانش و قدرتِ تشخیص، مانندِ یک حیوان (خر) شده است؟

نکته ادبی: خر: نمادِ بی‌خردی و نادانی.

دانی که چو فر تن تو صورت جسمی است جز صورت علمی نبود جان تو را فر

می‌دانی که همان‌طور که بدنِ تو شکلی جسمانی دارد، جانِ تو نیز جز با دانش و علم، شکلی (فر) ندارد.

نکته ادبی: فر: شکوه و زیورِ جان که علم است.

بنگر که خداوند ز بهر تو چه آورد از نعمت بی مر در این حصن مدور

بنگر که خداوند برای تو چه نعمت‌های بی‌شماری در این حصارِ گردنده (دنیا) فراهم کرده است.

نکته ادبی: حصن مدور: استعاره از جهانِ مادی.

وانگاه در این حصن تو را حجر گکی داد آراسته و ساخته به اندازه و در خور

و سپس در این حصار، خانه‌ای (حجره) به اندازه و درخورِ نیاز برایت مهیا کرد.

نکته ادبی: حجرگک: مصغرِ حجره؛ بدنِ انسان.

بگشاده در این حجره تورا پنج در خوب بنشسته تو چون شاه درو بر سر منظر

پنج دریچه‌ی (حواس) خوب برایت در این خانه گشود و تو را چون پادشاهی در جایگاهِ بلند نشاند.

نکته ادبی: پنج در: اشاره به حواسِ پنج‌گانه.

هر گه که تو را باید در حجر گک خویش یک نعمت از این حصن درون خوان ز یکی در

هرگاه در این حجره به چیزی نیاز داشتی، از یکی از این درها، نعمتی را به درون بخوان.

نکته ادبی: اشاره به کسبِ ادراک از طریقِ حواس.

فرمان بر و بنده است تو را حجر گک تو خواهی سوی بحرش برو خواهی به سوی بر

این جسمِ تو بنده و فرمان‌برِ توست؛ چه بخواهی به سوی دریا (معنویات) بروی، چه به سوی خشکی (مادیات).

نکته ادبی: بحر و بر: استعاره از عالمِ معنا و عالمِ صورت.

این پنج در حجره، سه تن راست، دو جان را تا هردو گهر داد بیابند ز داور

این پنج درِ حجره، سه تا برای تن و دو تا برای جان است تا هر دو گوهر (تن و جان)، بهره‌ای از خداوند بیابند.

نکته ادبی: تفسیرِ عارفانه از حواس.

چندان که سوی تن تو سه در باز گشادی بگشای سوی جانت دو در منظر و مخبر

همان‌قدر که سه در برای تن گشودی، دو در (دیدن و شنیدنِ حقایق) را برای جانت بگشا.

نکته ادبی: اشاره به دیدِ قلبی و گوشِ جان.

بشنو سخن ایزد بنگر سوی خطش امروز که در حجره مقیمی و مجاور

سخنِ خداوند را بشنو و به نشانه‌هایش بنگر، امروز که در این خانه (دنیا) ساکنی.

نکته ادبی: مجاور: ساکن و همسایه.

بنگر که کجا می روی، ای رفته چهل سال زین کوی بدان دشت وزین جوی بدان جر

ای که چهل سال گذشته است، بنگر که به کجا می‌روی؛ از این محله به آن دشت و از این جوی به آن رود؟

نکته ادبی: نقدِ عمرِ هدر رفته.

عمر تو نبینی که یکی راه دراز است دنیات بدین سر بر و عقبیت بدان سر؟

آیا نمی‌بینی که عمرت راهی دراز است و دنیا آغازِ آن و آخرت پایانِ آن است؟

نکته ادبی: نگاهِ گذرا به زندگی.

آنی تو که یک میل همی رفت نیاری بی توشه و بی رهبری از شهر به کردر

تو کسی هستی که حتی یک مایل هم نمی‌توانی بدونِ توشه و راهنما از شهر به روستا بروی.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ راهنما در سلوک.

کوتوشه و کورهبرت، ای رفته چهل سال چون آب سوی جوی ز بالا سوی محشر؟

ای که چهل سال گذشته است، توشه و راهنمای تو برای سفر به سوی محشر چیست؟

نکته ادبی: پرسشِ بلاغی برای بیداری.

بنگر که همی بری راهی که درو نیست آسایش را روی نه در خواب و نه در خور

بنگر که راهی را می‌روی که در آن هیچ آسایشی، نه در خواب و نه در بیداری، وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به سختیِ راهِ حقیقت.

بنگر که همی سخت شتابی سوی جائی کان یابی آنجای که برگیری از ایدر

بنگر که به سوی جایی می‌شتابی که تنها در صورتی آنجا چیزی می‌یابی که از همین‌جا (دنیا) برداشته باشی.

نکته ادبی: اشاره به «الدنیا مزرعة الآخرة».

هر چیز که بایدت در این راه بیابی هر چند روان است درو لشکر بی مر

هر چه در این راه نیاز داری، در همین‌جا می‌توانی بیابی، هرچند که در آن راه، سپاهیانِ بی‌شماری روان‌اند.

نکته ادبی: اشاره به فراوانیِ وسوسه‌ها.

زنهار که طرار در این راه فراخ است چون دنبه به گفتار و، به کردار چو نشتر

مراقب باش که راهزن در این راهِ وسیع بسیار است؛ در گفتار نرم و خوش‌طعم و در عمل مانندِ نیش‌ِ زهرآلود است.

نکته ادبی: طرار: راهزن؛ استعاره از وسوسه‌گران و ریاکاران.

پرهیز که صیادی ناگاه نگیردت کو دام نهد محبر بر ملوح و دفتر

پرهیز کن که صیاد تو را نگیرد، کسی که دامش را بر کتاب‌ها و دفاتر (علومِ ظاهری) گسترده است.

نکته ادبی: کنایه از فقیهانِ دنیاپرست.

این گوید «بر راه منم از پس من رو» وان گوید «طباخ منم توشه ز من خر»

یکی می‌گوید «من راهنما هستم، از من پیروی کن» و دیگری می‌گوید «من آشپزِ معنویت‌ام، توشه را از من بخر».

نکته ادبی: نقدِ مدعیانِ دروغینِ هدایت.

شاید که بگریند بر آن دین که بدو در فرند نبی را بکشد از قبل زر

شاید بتوان بر آن دینی گریست که در آن، فرزندِ پیامبر را به خاطرِ پول می‌کشند.

نکته ادبی: اشاره به فاجعه کربلا و انحطاطِ اخلاقی.

شاید که بگریند بر آن دین که فقیهانش آنند که دارند کتاب حیل از بر

شاید بتوان بر آن دینی گریست که فقیهانش کسانی هستند که تنها کتاب‌های حیلت و فریب را حفظ کرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به کتاب‌های حیلتِ فقهی.

گر فقه بود حیلت و، محتال فقیه است جالوت سزد حاکم و هاروت پیمبر

اگر فقه همان حیلت‌گری باشد و فقیه همان مکر‌کننده، پس سزاوار است که جالوت حاکم و هاروت پیامبر باشد!

نکته ادبی: تضادِ طنزآمیز برای نشان دادنِ وارونگیِ حقایق.

ور یار رسول است کشندهٔ پسر او پس هیچ مرو را نه عدو بود و نه کافر

و اگر یارِ رسول، قاتلِ فرزندِ اوست، پس قطعاً رسول دشمن و کافری نداشته است.

نکته ادبی: استدلالِ طعنه‌آمیز علیه مدعیانِ یاریِ پیامبر.

بندیش از این امت بدبخت که یکسر گشتند همه کور ز شومی ی گنه و، کر

از این امتِ بدبخت اندیشه کن که همگی از شومیِ گناه، کور و کر شده‌اند.

نکته ادبی: نقدِ جامعه‌ی منحط.

جز کر نشود پیش سخن گوی غنوده جز کور کند پیش خر و، شیر موخر؟

آیا کسی که حقیقت را نمی‌شنود، کر نیست؟ و کسی که پیشِ پایِ خرِ دجال و دشمنِ خدا می‌دود، کور نیست؟

نکته ادبی: استفاده از نمادهای مذهبی برای نقد.

بودند همه گنگ و علی گنج سخن بود بودند همه چون خر و او بود غضنفر

همه گنگ بودند و علی گنجینه‌ی سخن بود؛ همه چون حیوان بودند و او شیرِ بیشه‌ی شجاعت (غضنفر) بود.

نکته ادبی: غضنفر: لقبِ امام علی (ع)؛ شیرِ نر.

آن کس که مرو را به یکی جاهل بفروخت بخرید و ندانست مغیلان زصنوبر

آن کسی که امام را به یک نادان فروخت، خرید کرد اما تفاوتِ خارِ مغیلان و درختِ صنوبر را نفهمید.

نکته ادبی: استعاره از ارزش‌گذاریِ غلطِ مردم.

دیوانه بود آنکه کله دارد در پای وز بیهشی خویش نهد موزه به سر بر

دیوانه است کسی که کلاه‌خود را در پا می‌کند و از بی‌هوشی، کفش (موزه) را بر سر می‌گذارد.

نکته ادبی: تمثیلِ وارونگی و جهل.

بودند همه موزه و نعلین، علی بود بر تارک سادات جهان یکسره افسر

همه [در برابرِ ارزشِ او] کفش و نعلین بودند و علی بر تارکِ ساداتِ جهان، تاج و افسر بود.

نکته ادبی: مقایسه‌یِ رتبه‌یِ وجودیِ امام با دیگران.

میمون شجری بود پر از شاخ شجاعت بیخش به زمین شاخش بر گنبد اخضر

او درختی میمون (مبارک) بود پر از شاخه‌های شجاعت که ریشه‌اش در زمین و شاخه‌اش در آسمانِ سبز بود.

نکته ادبی: شجره طیبه: استعاره از خاندانِ نبوت.

برگش همه خیرات و ثمارش همه حکمت زان برگ همی بوی و از آن یار همی خور

برگ‌هایش همه خیر و میوه‌هایش همه حکمت است؛ از آن برگ بویِ معرفت بشنو و از آن میوه بخور.

نکته ادبی: دعوت به بهره‌گیری از معرفتِ علوی.

او بود درختی که همی بیعت کردند زیرش گه پیغمبر با خالق اکبر

او [امام] همان درختی بود که در سایه‌اش با خدای بزرگ پیمان وفاداری بسته شد؛ چنان‌که پیامبر نیز در سایه این حقیقت با خداوند بیعت کرد.

نکته ادبی: درخت استعاره از خاندان نبوت و امامت است که ریشه در حقیقت دارد.

و امروز ازو شاخی پربار به جای است با حکمت لقمانی و با ملکت قیصر

امروز از آن درخت، شاخه‌ای پربار [امام زمان] باقی است که حکمت لقمانی و اقتدار قیصر [پادشاهان بزرگ] را در خود دارد.

نکته ادبی: لقمان و قیصر به عنوان نمادهای حکمت و قدرت پادشاهی به کار رفته‌اند.

بل فخر کند قیصر اگر چاکر او را فرمان بر و دربان بود و چاکر چاکر

بلکه اگر پادشاهی همچون قیصر، بنده و خدمتگزارِ امام باشد، باید به این کار افتخار کند؛ چرا که او در مقایسه با امام، بسیار کوچک است.

نکته ادبی: اغراق در کلام برای بیان عظمت مقام امام.

زیر قلم حجت او حکمت ادریس خاک قدم استر او تاج سکندر

دانش ادریس پیامبر در برابر قلم امام ناچیز است و گرد و غبار زیر پای مرکب او، از تاج پادشاهی اسکندر ارزشمندتر است.

نکته ادبی: اشاره اسطوره‌ای به ادریس (نماد حکمت) و اسکندر (نماد قدرت دنیوی).

در حضرت از آن خوی خوش و طلعت پر نور افلاک منور شد و آفاق معطر

در حضور او، به دلیل آن اخلاق نیکو و چهره پرنور و الهی‌اش، آسمان‌ها روشن گشتند و روی زمین معطر شد.

نکته ادبی: اشاره به تاثیر معنوی حضور امام بر جهان هستی.

از لشکر زنگیس رخ روز مقیر وز لشکر رومیش شب تیره مقمر

لشکریان زنگ [نماد سیاهی] در برابر درخشش او مانند روز، روشن و بی‌اثر می‌شوند و سپاهیان رومی او نیز شب‌های تیره را با نور خود روشن می‌کنند.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (زنگ و روم) برای نشان دادن فراگیری قدرت امام.

میراث رسیده است بدو عالم و مردم از جد شریف و پدرش احمد و حیدر

میراثی که به او رسیده، دانش و برتری نسبت به کل هستی است که از جد بزرگوارش پیامبر (احمد) و پدرش علی (حیدر) به ارث برده است.

نکته ادبی: احمد و حیدر تلمیح به پیامبر اسلام و حضرت علی (ع) هستند.

شمشیر و سخن معجز اویند جهان را وین بود مر اسلامش را معجز و مفخر

شمشیر او [قدرت] و سخنش [معرفت] معجزه او برای جهانیان هستند و این همان چیزی است که اسلام او را سرافراز و متمایز کرده است.

نکته ادبی: معجزه در اینجا به معنای حجت و برهان قاطع است.

بندهٔ سخن اویند احرار خود امروز فرداش ببند آیند اوباش به خنجر

آزادگان امروز بنده سخنان او هستند، اما فردا افراد پست و نادان [اوباش] در برابر او با خشم و خنجر صف‌آرایی خواهند کرد.

نکته ادبی: اشاره به تقابل پیروان حقیقی و دشمنان نادان.

او را طلب و بر ره او رو که نشسته است جد و پدرش بر سر حوض و لب کوثر

به دنبال او باش و در راه او حرکت کن، زیرا پدران و اجدادش در کنار حوض کوثر در بهشت منتظر او هستند.

نکته ادبی: تشویق به تبعیت از طریق پیوند دادن امام به ریشه‌های اصیل.

وز حجت او جوی به رفق، ای متحیر، داروی دل گمره و افسون محیر

ای کسی که سرگردانی، از حجت و دلیل او دارویی برای دل گمراهت بطلب که آن سخن، افسونی است برای حیرت و سرگشتگی تو.

نکته ادبی: افسون به معنای تدبیر و راهکار چاره‌ساز است.

وز من بشنو نیک که من همچو تو بودم اندر ره دین عاجز و بی توشه و رهبر

از من که راه را طی کرده‌ام بشنو، چرا که من هم روزگاری مثل تو در مسیر دین، ناتوان و بی‌توشه و بدون راهنما بودم.

نکته ادبی: تواضع شاعر در بیان گذشته خود برای هم‌ذات‌پنداری با مخاطب.

بسیار گشادند به پیشم در دعوی دعوی ها چون کوه و معانیش کم از ذر

بسیاری پیش از من ادعاهای بزرگی مطرح کردند؛ ادعاهایی که به اندازه کوه بزرگ بودند اما محتوایشان از دانه خردل هم کمتر بود.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن پوچی ادعاهای بدون دانش.

بی برهان دعوی به سوی مرد خردمند مانندهٔ مرغی است که او را نبود پر

ادعایی که بدون برهان و دلیل باشد، نزد انسان خردمند مانند پرنده‌ای است که پرواز نمی‌کند چون بال ندارد.

نکته ادبی: تشبیه ادعای بی‌پایه به پرنده بی‌بال.

با بانگ یکی باشد بی معنی گفتار بی بوی یکی باشد خاکستر و عنبر

سخنی که بی‌معنی باشد مانند سروصدای توخالی است و خاکستری که عطر عنبر را ندارد [یعنی ارزش ندارد].

نکته ادبی: استفاده از تضاد صوری و محتوایی برای بیان بی‌ارزشی کلام بی‌مغز.

تقلید نپذرفتم و بر «اخبرنا» هیچ نگشاد دلم گوش و نه دستم سر محبر

من تقلید کورکورانه را نپذیرفتم و به حرف‌های «فلانی گفت» گوش نسپردم؛ نه دست به قلم بردم و نه به نوشته‌های بی‌اساس تکیه کردم.

نکته ادبی: اخبرنا اصطلاحی در علوم حدیث برای بیان نقل‌قول بدون تحقیق شخصی است.

رفتم به در آنکه بدیل است جهان را از احمد و از حیدر و شبیر و ز شبر

به سوی کسی رفتم که در این جهان، جایگزین حقیقی پیامبر، علی، امام حسن و امام حسین است.

نکته ادبی: شبر و شبیر القاب امام حسن و امام حسین هستند.

آن کس که زمینی بجز از درگه عالیش امروز به جمع حکما نیست مشجر

امروزه نزد حکیمان و دانشمندان، هیچ مکانی جز درگاه عالی او، جایگاه رشد و تعالی حقیقی نیست.

نکته ادبی: مشجر به معنای دارای درخت و در اینجا کنایه از مکانی پربار و رشد دهنده است.

قبلهٔ علما یکسر مستنصر بالله فخر بشر و حاصل این چرخ مدور

قبله‌گاه تمام دانشمندان، مستنصر بالله است که باعث افتخار بشریت و ثمره این عالمِ در حال چرخش است.

نکته ادبی: مستنصر بالله از امامان اسماعیلی است که شاعر ستایش می‌کند.

وز جهل بنالیدم در مجلس علمش عدلش برهانیدم از این دیو ستمگر

در مجلس علم او از جهل خود شکایت کردم و عدل و دانش او، مرا از چنگ دیو ستمگر [جهل و ناآگاهی] نجات داد.

نکته ادبی: دیو ستمگر استعاره از جهل است که مانع آزادی انسان است.

بگشاد مرا بسته و بر هرچه بگفتم بنمود یکی حجت معروف و مشهر

او گره‌های فکری مرا گشود و برای هرچه می‌گفتم، برهانی روشن و مشهور ارائه داد.

نکته ادبی: توصیف توانایی امام در پاسخگویی به شبهات.

وانگاه مرا بنمود این خط الهی مسطور بر این جوهر و مجموع و مکسر

سپس او خط الهی را بر ذاتِ هستی و بر کتب و احوال مختلف عالم به من نشان داد.

نکته ادبی: اشاره به درک حقایق تکوینی جهان توسط امام.

تا راه بدید این دل گمراه و به جودش بر گنبد کیوان شد از این چاه مقعر

وقتی دلم این راه را دید، با بخشش او از چاه عمیق و تاریک جهل، به سوی آسمانِ رفیع معرفت پرواز کرد.

نکته ادبی: استعاره از چاه (جهل) به کیوان (اوج معرفت).

بنمود مرا راه علوم قدما پاک وانگاه از آن برتر بنمودم و بهتر

او راه علوم گذشتگان را برایم پاکسازی کرد و سپس فراتر از آن، علومی برتر و بهتر به من آموخت.

نکته ادبی: اشاره به گذر از فلسفه یونان به سوی حقیقت الهی.

بر خاطرم امروز همی گشت نیارد گر فکرت سقراط بود پر کبوتر

امروزه دیگر هیچ فکری برایم تازگی ندارد، حتی اگر اندیشه سقراط [حکیم بزرگ] باشد، در برابر دانش من ناچیز است.

نکته ادبی: اغراق شاعرانه برای نشان دادن عمق علم حاصل از تعلیم امام.

اقوال مرا گر نبود باورت، این قول اندر کتبم یک یک بنگر تو و بشمر

اگر سخنانم را باور نداری، این ادعاها را در کتاب‌های من یک‌به‌یک بخوان و بررسی کن.

نکته ادبی: دعوت به تحقیق به جای تعصب.

تا هیچ کسی دیدی کایات قران را جز من به خط ایزد بنمود مسطر

آیا هرگز دیده‌ای که کسی آیات قرآن را این‌گونه که من با خط الهی [تفسیر روشن] تبیین کرده‌ام، بازگو کرده باشد؟

نکته ادبی: اشاره به تالیفات خود در تفسیر قرآن.

در نفس من این علم عطائی است الهی معروف چو روز است، نه مجهول و نه منکر

این علم در درون من، یک موهبت الهی است؛ چنان روشن و معروف است که نه می‌توان آن را انکار کرد و نه مجهول است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه دانش او اکتسابی از طریق امام و الهی است.

آزاد شد از بندگی آز مرا جان آزاد شو از آز و بزی شاد و توانگر

جان من از بندِ حرص و طمع آزاد شد؛ تو نیز از طمع رها شو تا شاد و توانگر زندگی کنی.

نکته ادبی: آز به معنای حرص و طمع است که ریشه بندگی انسان است.

بندیش که مردم همه بنده به چه روی است تا مولا بشناسی و آزاد و مدبر

فکر کن که مردم چگونه و به چه دلیلی بنده دیگران شده‌اند، تا بتوانی مولای حقیقی را بشناسی و آزاد شوی.

نکته ادبی: دعوت به تفکر در چرایی بردگی روحی انسان‌ها.

دین گیر که از بی دینی بنده شده ستند پیش تو زاطراف جهان اسود و احمر

دین حقیقی را بپذیر، چرا که مردم جهان از هر رنگ و نژادی، به خاطر بی‌دینی به بندگی کشیده شده‌اند.

نکته ادبی: اسود و احمر اشاره به سیاه و سفید (تمام نژادها) است.

گر دین حقیقت بپذیری شوی آزاد زان پس نبوی نیز سیه روی و بداختر

اگر حقیقتِ دین را بپذیری، آزاد می‌شوی و پس از آن دیگر شرمگین و بداقبال نخواهی بود.

نکته ادبی: سیه‌روی در اینجا کنایه از ذلت و بی‌آبرویی است.

مولای خداوند جهان باشی و چون من زان پس نشوی نیز بدین در نه بدان در

آن‌گاه تو نیز مانند من صاحب‌اختیارِ جهان خواهی شد و دیگر درِ خانه‌های مختلف را به گدایی نخواهی زد.

نکته ادبی: اشاره به استقلال روحی که از مسیر امام حاصل می‌شود.

ورنی سپس دیو همی گرد و همی باش بندهٔ می و طنبور و ندیم لب ساغر

وگرنه همچنان در پیِ دیو [شیطان] باش و بنده شراب، موسیقی و هم‌نشینی‌های بیهوده با باده‌نوشان باقی بمان.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تصویرسازی از زندگی غافلانه و بنده دنیا.