دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۷

ناصرخسرو
با خویشتن شمار کن ای هوشیار پیر تا بر تو نوبهار چه مایه گذشت و تیر
تا بر سرت نگشت بسی تیر و نوبهار چون پر زاغ بود سر و قامتت چو تیر
گر ماه تیر شیر نبارید از آسمان بر قیرگون سرت که فرو ریخته است شیر؟
ز اول چنانت بود گمان اندر این جهان کاریت جز که خور نه قلیل است و نه کثیر
از خورد و برد و رفتن بیهوده هر سوئی اینند سال بود تنت چون ستور پیر
با ناز و بی نیاز به بیداری و به خواب بر تن حریر بودت و در گوش بانگ زیر
وان یار جفت جوی به گرد تو پوی پوی با جعد همچو قیر و دمیده درو عبیر
چون خر به سبزه رفته به نوروز و، در خزان در زیر رز خزان شده با کوزهٔ عصیر
گفتی که خلق نیست چو من نیز در جهان هم شاطر و ظریفم و هم شاعر و دبیر
معنی به خاطرم در و الفاظ در دهان همچون قلم به دست من اندر شده است اسیر
دستم رسید بر مه ازیرا که هیچ وقت بی من قدح به دست نگیرد همی امیر
پیش وزیر با خطر و حشتمم ازانک میرم همی خطاب کند «خواجهٔ خطیر»
چشمت همیشه مانده به دست توانگران تا اینت پانذ آرد و آن خز و آن حریر
یک سال بر گذشت که زی تو نیافت بار خویش تو آن یتیم و نه همسایه ت آن فقیر
اندر محال و هزل زبانت دراز بود واندر زکات دستت و انگشتکان قصیر
بر هزل وقف کرده زبان فصیح خویش بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر
آن کردی از فساد که گر یادت آید آن رویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر
تیر و بهار دهر جفا پیشه خرد خرد بر تو همی شمرد و تو خوش خفته چون حمیر
تا آن جوان تیز و قوی را چو جاودان این چرخ تیز گرد چنین کند کرد و پیر
خمیده گشت و سست شد آن قامت چو سرو بی نور ماند و زشت شد آن صورت هژیر
وز تو ستوه گشت و بماندی ازو نفور آن کس کز آرزوت همی کرد دی نفیر
بنگر ز روزگار چه حاصل شدت جز آنک با حسرت و دریغ فرو مانده ای حسیر
دین را طلب نکردی و دنیا ز دست شد همچو سپوس تر نه خمیری و نه فطیر
دنیات دور کرد ز دین، وین مثل توراست کز شعر بازداشت تو را جستن شعیر
شر است جمله دنیا، خیر است دین همه این شر باز داشتت از خیر خیره خیر
خوش خوش فرود خواهد خوردنت روزگار موش زمانه را توی، ای بی خبر، پنیر
زین بد کنش حذر کن و زین پس دروغ او منیوش اگر بهوش و بصیری و تیز ویر
شیر زمانه زود کند سیر مرد را چون تو همی نگردی ازین شیر سیر شیر؟
خیره میازمای مر این آزموده را کز ریگ ناسرشت خردمند را خمیر
گر می بکرد خواهی تدبیر کار خویش بس باشد ای بصیر خرد مر تو را وزیر
این عالم بزرگ ز بهر چه کرده اند؟ از خویشتن بپرس تو، ای عالم صغیر
ور می بمرد خواهند این زندگان همه پوزش همی ز بهر چه باید بدین زحیر؟
زی پیل و شیر و اشتر کایشان قوی ترند ایزد بشیر چون نفرستاد و نه نذیر؟
وانک این عظیم عالم گردنده صنع اوست چون خواند مر مرا و چه خواهد ز من حقیر؟
زین آفریدگان چو مرا خواند بی گمان با من ضعیف بنده ش کاری است ناگزیر
ورمان همی بباید او را شناختن بی چون و بی چگونه، طریقی است این عسیر
ور همچو ما خدای نه جسم است و نه گران پس همچو ما چرا که سمیع است و هم بصیر؟
ور چون تو جسم نیست چه باید همیش تخت؟ معنی تخت و عرش یکی باشد و سریر
تن گور توست، خشم مگیر از حدیث من زیرا که خشم گیر نباشد سخن پذیر
از خویشتن بپرس در این گور خویش تو جان و خرد بس است تو را منکر و نکیر
این گور تو چنان که رسول خدای گفت یا روضهٔ بهشت است یا کندهٔ سعیر
بهتر رهی بگیر که دو راه پیش توست سوی بهینه راه طلب کن یکی خفیر
در راه دین حق تو به رای کسی مرو کو را ز رهبری نه صغیر است و نه کبیر
بی حجت و بصارت سوی تو خویشتن با چشم کور نام نهاده است بوالبصیر
بنگر که خلق را به که داد و چگونه گفت روزی که خطبه کرد نبی بر سر غدیر
دست علی گرفت و بدو داد جای خویش گر دست او گرفت تو جز دست او مگیر
ای ناصبی اگر تو مقری بدین سخن حیدر امام توست و شبر وانگهی شبیر
ور منکری وصیت او را به جهل خویش پس خود پس از رسول نباید تو را سفیر
علم علی نه قال و مقال است عن فلان بل علم او چو در یتیم است بی نظیر
اقرار کن بدو و بیاموز علم او تا پشت دین قوی کنی و چشم دل قریر
آب حیات زیر سخن های خوب اوست آب حیات را بخور و جاودان ممیر
پندیت داد حجت و کردت اشارتی ای پور، بس مبارک پند پدر پذیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، منظومه‌ای تعلیمی و فلسفی است که با نگاهی عبرت‌آموز به مقوله گذر عمر و زوال ناگزیر جوانی می‌پردازد. شاعر در بخش نخست با لحنی سرزنش‌گر و بیدارباش، مخاطب خود را که در اوج غرور و غفلت دنیوی است، به بازنگری در کارنامه اعمال و وضعیت جسمانی خویش فرا می‌خواند و تصویر پیری را با استعاراتی دقیق از ناتوانی و سپیدی مو، در مقابل سیاهی و سرکشی جوانی قرار می‌دهد.

در بخش دوم، شعر از مرحله پند اخلاقی فراتر رفته و به مباحث عمیق کلامی و معرفت‌شناختی ورود می‌کند. شاعر با پرسش‌های بنیادی درباره آفرینش، هدف از خلقت، و ضرورت وجود راهنمای الهی، خواننده را به تفکر در باب هستی وامی‌دارد و در نهایت، با استناد به واقعه غدیر، مسأله ولایت و امامت را به عنوان تنها راه رستگاری و رسیدن به دانش حقیقی معرفی می‌کند.

معنای روان

با خویشتن شمار کن ای هوشیار پیر تا بر تو نوبهار چه مایه گذشت و تیر

ای کسی که ادعای هوشیاری داری و مویی سپید کرده‌ای، با خودت محاسبه کن و ببین که از عمرت چه مقدار به سرعت مانند تیر از دست رفته است.

نکته ادبی: شمار کن به معنای حسابرسی و محاسبه نفس است.

تا بر سرت نگشت بسی تیر و نوبهار چون پر زاغ بود سر و قامتت چو تیر

تا زمانی که تیرهای حوادث روزگار بر سر و قامتت ننشسته بود، موهایت همچون پر کلاغ سیاه بود و قامتت مانند تیر راست و استوار بود.

نکته ادبی: تیر به معنای استعاریِ مصائب و حوادث زمانه است.

گر ماه تیر شیر نبارید از آسمان بر قیرگون سرت که فرو ریخته است شیر؟

اگر در ماه تیر (فصل گرما) از آسمان شیر (سفیدی و برف) نباریده است، پس بر سر سیاه‌رنگ تو چه چیزی ریخته که این‌گونه سفید شده است؟ (کنایه از پیری).

نکته ادبی: ایهام میان تیر (ماه)، تیر (پرتابه) و قیرگون (سیاه) بسیار ظریف است.

ز اول چنانت بود گمان اندر این جهان کاریت جز که خور نه قلیل است و نه کثیر

در آغاز، گمانت در این دنیا چنان بود که کاری جز خوردن و آشامیدن نداری و تصورت این بود که عمرت نه کم است و نه زیاد (تصور ابدی بودن).

نکته ادبی: خور به معنای خوراک و نعمت‌های دنیوی است.

از خورد و برد و رفتن بیهوده هر سوئی اینند سال بود تنت چون ستور پیر

از بس به دنبال خوردن و مال اندوختن و رفتن‌های بیهوده به هر سو بودی، سال‌های عمرت گذشت و تنت همچون چارپایی پیر و فرسوده شد.

نکته ادبی: ستور به معنای چهارپا و حیوان است که نماد بی‌خردی و گذر عمر است.

با ناز و بی نیاز به بیداری و به خواب بر تن حریر بودت و در گوش بانگ زیر

در حالی که با ناز و تکبر زندگی می‌کردی، در بیداری و خواب بر تن لباس حریر داشتی و در گوشت صدای موسیقی و ابزار طرب می‌شنیدی.

نکته ادبی: زیر نام سازی است که صدایی زیر و لطیف دارد.

وان یار جفت جوی به گرد تو پوی پوی با جعد همچو قیر و دمیده درو عبیر

و آن یاری که هم‌صحبت تو بود و با گیسوانی سیاه همچون قیر و معطر به مشک و عبیر، به دور تو می‌چرخید.

نکته ادبی: عبیر ترکیبی از مشک و زعفران است که نماد تجمل و زیبایی است.

چون خر به سبزه رفته به نوروز و، در خزان در زیر رز خزان شده با کوزهٔ عصیر

در جوانی مثل خری بودی که در بهار به سبزه زار می‌رود، و در خزان عمر، در زیر درخت انگور به نوشیدن عصاره انگور مشغول بودی.

نکته ادبی: تضاد میان بهار (جوانی) و خزان (پیری) است.

گفتی که خلق نیست چو من نیز در جهان هم شاطر و ظریفم و هم شاعر و دبیر

با غرور می‌گفتی که در جهان کسی مانند من نیست؛ هم زیرک و خوش‌مشرب هستم و هم شاعر و دبیر و نویسنده.

نکته ادبی: شاطر به معنای چالاک و زیرک است.

معنی به خاطرم در و الفاظ در دهان همچون قلم به دست من اندر شده است اسیر

معانی بلند در خاطرم حاضر بود و کلمات در دهانم می‌چرخید و همچون قلمی که در دست من است، در اختیارم بودند.

نکته ادبی: تشبیه کلمات به قلم که مطیع شاعر است.

دستم رسید بر مه ازیرا که هیچ وقت بی من قدح به دست نگیرد همی امیر

دستم به مقامات عالی و نزدیک امیر رسید، چرا که هیچ ضیافتی بدون حضور من توسط امیر برگزار نمی‌شد.

نکته ادبی: دست یافتن به مه (ماه) کنایه از رسیدن به جاه و مقام بلند است.

پیش وزیر با خطر و حشتمم ازانک میرم همی خطاب کند «خواجهٔ خطیر»

در پیشگاه وزیر با شکوه و احترام بودم، چرا که امیر مرا با عنوان «خواجه ارجمند و بزرگ» خطاب می‌کرد.

نکته ادبی: خطیر به معنای پرمایه و بزرگوار است.

چشمت همیشه مانده به دست توانگران تا اینت پانذ آرد و آن خز و آن حریر

چشمت همواره به دست توانگران بود تا این هدیه یا آن پارچه گران‌بها (خز و حریر) را به تو ببخشند.

نکته ادبی: خز و حریر نماد اشرافیت و ثروت دنیوی هستند.

یک سال بر گذشت که زی تو نیافت بار خویش تو آن یتیم و نه همسایه ت آن فقیر

یک سال است که دیگر کسی (نه خویشاوند یتیم و نه همسایه فقیر) به سراغت نمی‌آید و به خانه‌ات نمی‌آید.

نکته ادبی: تغییر وضعیت از ثروت به تنهایی و انزوا را نشان می‌دهد.

اندر محال و هزل زبانت دراز بود واندر زکات دستت و انگشتکان قصیر

در گفتن سخنان بیهوده و محال، زبانت دراز و گستاخ بود، اما در زمان انفاق و بخشش، دستت کوتاه و بخیل بود.

نکته ادبی: کنایه از تضاد میان ادعای زبانی و عمل مادی.

بر هزل وقف کرده زبان فصیح خویش بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر

زبان فصیح خود را وقف گفتن هزل و شوخی‌های بیهوده کردی، و دل و ذهن روشن خود را صرف سرودن شعر (بی‌محتوا) نمودی.

نکته ادبی: خاطر منیر ذهن خلاق و باهوش است.

آن کردی از فساد که گر یادت آید آن رویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر

آن کارهای زشتی را انجام دادی که اگر اکنون به یادشان بیاوری، از شرم چهره‌ات سیاه و باطنت تیره و تار می‌شود.

نکته ادبی: ضمیر در اینجا به معنای باطن و روان است.

تیر و بهار دهر جفا پیشه خرد خرد بر تو همی شمرد و تو خوش خفته چون حمیر

زمانه جفا پیشه، لحظه به لحظه عمرت را کم می‌کند و تو همچون حیوانی (الاغی) در خواب غفلت فرورفته‌ای.

نکته ادبی: حمیر جمع حمار و به معنای الاغ‌ها است.

تا آن جوان تیز و قوی را چو جاودان این چرخ تیز گرد چنین کند کرد و پیر

چرخ روزگار آن جوان تیز و قوی را مثل افسانه‌ها می‌گیرد و به پیری و فرسودگی می‌کشاند.

نکته ادبی: چرخ تیزگرد استعاره از گذر سریع زمان است.

خمیده گشت و سست شد آن قامت چو سرو بی نور ماند و زشت شد آن صورت هژیر

آن قامت سروگونه‌ات خمیده و سست شد، و آن چهره زیبا و خوش‌منظر، بی‌نور و زشت گشت.

نکته ادبی: هژیر به معنای زیبا و نیکو است.

وز تو ستوه گشت و بماندی ازو نفور آن کس کز آرزوت همی کرد دی نفیر

همان کسی که دیروز از شدت عشق و اشتیاق برای تو فریاد می‌کشید، امروز از تو خسته شده و از تو متنفر است.

نکته ادبی: نفیر به معنای فریاد و استغاثه است.

بنگر ز روزگار چه حاصل شدت جز آنک با حسرت و دریغ فرو مانده ای حسیر

بنگر که از این همه سال‌ها چه حاصلی به دست آوردی جز اینکه اکنون با حسرت و دریغ و درماندگی باقی مانده‌ای.

نکته ادبی: حسیر به معنای درمانده و دردمند است.

دین را طلب نکردی و دنیا ز دست شد همچو سپوس تر نه خمیری و نه فطیر

نه دین را به دست آوردی و نه دنیا برایت باقی ماند؛ وضعیتی شبیه سبوس مرطوب که نه خمیر می‌شود و نه نان فطیر (بی‌فایده).

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن خسران دنیا و آخرت.

دنیات دور کرد ز دین، وین مثل توراست کز شعر بازداشت تو را جستن شعیر

دنیا تو را از دین دور کرد و این مثل برای تو مناسب است که دنیا تو را از جستن جو (شعیر) هم بازداشت (چه رسد به گندم).

نکته ادبی: ایهام میان شعیر (جو) و شعیر (شعر - بازی کلامی).

شر است جمله دنیا، خیر است دین همه این شر باز داشتت از خیر خیره خیر

تمام دنیا شر است و دین تماماً خیر؛ این شر (دنیا) تو را از آن خیر بزرگ بازداشت.

نکته ادبی: تقابل دوگانه خیر و شر در جهان‌بینی شاعر.

خوش خوش فرود خواهد خوردنت روزگار موش زمانه را توی، ای بی خبر، پنیر

روزگار کم‌کم تو را می‌بلعد؛ ای بی خبر، تو در این میان همچون پنیر در دهان موش زمانه هستی.

نکته ادبی: تشبیه زیبا و بدیع انسان به طعمه زمانه.

زین بد کنش حذر کن و زین پس دروغ او منیوش اگر بهوش و بصیری و تیز ویر

از این دنیای بدکردار حذر کن و اگر هوشیار و بینایی، دیگر دروغ‌های آن را باور نکن.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم بیداری و خردمندی.

شیر زمانه زود کند سیر مرد را چون تو همی نگردی ازین شیر سیر شیر؟

شیر زمانه (روزگار درنده) مرد را زود سیر می‌کند (به کشتن می‌دهد)؛ چطور تو از این شیرِ زمانه سیر نمی‌شوی؟

نکته ادبی: ایهام میان شیر (درنده) و سیر شدن (اشباع شدن).

خیره میازمای مر این آزموده را کز ریگ ناسرشت خردمند را خمیر

این دنیای آزموده شده را دوباره نیازمای، که از ریگ بیابان برای خردمند خمیر به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به بیهوده بودن تلاش برای بهره‌مندی از دنیا.

گر می بکرد خواهی تدبیر کار خویش بس باشد ای بصیر خرد مر تو را وزیر

اگر می‌خواهی تدبیر کار خود را بکنی، ای انسان بینا، خرد بهترین وزیر و مشاور برای توست.

نکته ادبی: تعالی جایگاه عقل در مکتب شاعر.

این عالم بزرگ ز بهر چه کرده اند؟ از خویشتن بپرس تو، ای عالم صغیر

این عالم بزرگ برای چه ساخته شده است؟ ای جهان کوچک (انسان)، خودت از خودت بپرس.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم انسان به عنوان عالم صغیر.

ور می بمرد خواهند این زندگان همه پوزش همی ز بهر چه باید بدین زحیر؟

اگر قرار است همه زندگان بمیرند، پس این همه زحمت و فریاد و دادخواهی برای چیست؟

نکته ادبی: زحیر به معنای ناله و فریاد از درد است.

زی پیل و شیر و اشتر کایشان قوی ترند ایزد بشیر چون نفرستاد و نه نذیر؟

چرا خداوند برای پیل و شیر و اشتر که از ما قوی‌ترند، پیامبر و راهنما نفرستاد؟

نکته ادبی: استدلال منطقی برای اثبات نیاز انسان به هدایت الهی.

وانک این عظیم عالم گردنده صنع اوست چون خواند مر مرا و چه خواهد ز من حقیر؟

و آن‌که این عالم عظیم گردنده ساخته اوست، چگونه مرا که حقیرم خوانده و از من چه می‌خواهد؟

نکته ادبی: اعتراف به حقارت انسان در برابر عظمت هستی.

زین آفریدگان چو مرا خواند بی گمان با من ضعیف بنده ش کاری است ناگزیر

وقتی خدا مرا از میان آفریدگان فراخوانده، بدون شک کاری ضروری با منِ بنده ضعیف دارد.

نکته ادبی: تأکید بر رابطه خاص خالق و مخلوق.

ورمان همی بباید او را شناختن بی چون و بی چگونه، طریقی است این عسیر

و اگر قرار است او را بشناسیم، شناختِ آن بی‌چون و بی‌چگونه، راهی بسیار دشوار است.

نکته ادبی: عسیر به معنای دشوار و سخت است.

ور همچو ما خدای نه جسم است و نه گران پس همچو ما چرا که سمیع است و هم بصیر؟

اگر خداوند مثل ما جسم ندارد و سنگین نیست، پس چرا مانند ما شنوا و بینا توصیف می‌شود؟

نکته ادبی: طرح پرسش کلامی درباره صفات خدا.

ور چون تو جسم نیست چه باید همیش تخت؟ معنی تخت و عرش یکی باشد و سریر

اگر او جسم نیست، تخت و عرش برای او چه معنایی دارد؟ در حقیقت عرش و سریر (تخت) یکی است.

نکته ادبی: نقد برداشت‌های مادی از عرش الهی.

تن گور توست، خشم مگیر از حدیث من زیرا که خشم گیر نباشد سخن پذیر

بدنت گور توست، از سخن من خشمگین نشو، چرا که خشمگین، حق‌‌پذیر نیست.

نکته ادبی: استعاره جسد به عنوان گور.

از خویشتن بپرس در این گور خویش تو جان و خرد بس است تو را منکر و نکیر

در این گور (بدن) از خودت پرسش کن، که عقل و جانت برای بازخواست (نکیر و منکر) کافی است.

نکته ادبی: بازتعریف استعاره‌ای نکیر و منکر به عنوان ابزارهای درونی.

این گور تو چنان که رسول خدای گفت یا روضهٔ بهشت است یا کندهٔ سعیر

این گور تو (بدن یا عالم دنیا)، همان‌طور که پیامبر فرمود، یا باغی از بهشت است یا گودالی از آتش جهنم.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی درباره قبر.

بهتر رهی بگیر که دو راه پیش توست سوی بهینه راه طلب کن یکی خفیر

راه بهتری انتخاب کن، چرا که دو راه پیش رو داری؛ برای راه بهتر، راهنمایی طلب کن.

نکته ادبی: خفیر به معنای راهنما و محافظ است.

در راه دین حق تو به رای کسی مرو کو را ز رهبری نه صغیر است و نه کبیر

در راه دین حق، به رای و نظر کسی نرو که از رهبری و دین‌شناسی چیزی نمی‌داند.

نکته ادبی: نهی از تقلید کورکورانه.

بی حجت و بصارت سوی تو خویشتن با چشم کور نام نهاده است بوالبصیر

کسی که بدون حجت و بصیرت، خود را راهنما می‌داند، مثل این است که با چشم کور نام خود را «بینا» (بوالبصیر) بگذارد.

نکته ادبی: کنایه از مدعیان دروغین هدایت.

بنگر که خلق را به که داد و چگونه گفت روزی که خطبه کرد نبی بر سر غدیر

بنگر که پیامبر در روز غدیر به مردم چه گفت و چه کسی را به جانشینی برگزید.

نکته ادبی: ارجاع تاریخی به واقعه غدیر خم.

دست علی گرفت و بدو داد جای خویش گر دست او گرفت تو جز دست او مگیر

دست علی را گرفت و مقام خود را به او بخشید؛ اگر پیامبر دست او را گرفت، تو جز دست او را نگیر.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به بیعت غدیر.

ای ناصبی اگر تو مقری بدین سخن حیدر امام توست و شبر وانگهی شبیر

ای ناصبی (دشمن علی)، اگر به این سخن (غدیر) اقرار داری، علی امام توست و سپس حسن و حسین.

نکته ادبی: شبر و شبیر القاب حسن و حسین (ع) هستند.

ور منکری وصیت او را به جهل خویش پس خود پس از رسول نباید تو را سفیر

و اگر به خاطر جهل، وصیت او را منکری، پس خودت هم پس از پیامبر، شایسته بودنِ فرستاده و رهبر نداری.

نکته ادبی: سفیر در اینجا به معنای رهبر و مبلّغ دین است.

علم علی نه قال و مقال است عن فلان بل علم او چو در یتیم است بی نظیر

علم علی (ع) حاصل حرف‌های بی‌مبنا نیست، بلکه علم او همچون مروارید گران‌بها و بی‌نظیر است.

نکته ادبی: در یتیم استعاره از علم بی‌همتا.

اقرار کن بدو و بیاموز علم او تا پشت دین قوی کنی و چشم دل قریر

به امامت او اقرار کن و علمش را بیاموز تا پشت دین را قوی کنی و چشمان دلت روشن شود.

نکته ادبی: قریر به معنای شادمان و خنک‌چشم است.

آب حیات زیر سخن های خوب اوست آب حیات را بخور و جاودان ممیر

حقیقتِ زندگی‌بخش و مایه جاودانگی روح، در کلام نافذ و پرمغز آن استاد خردمند نهفته است؛ پس این سخنان حکمت‌آمیز را پذیرا باش تا به حیاتی ابدی دست یابی و هرگز نمیرنی.

نکته ادبی: آب حیات نمادی اساطیری برای جاودانگی است که در اینجا به کلام و سخن خردمندانه تعمیم یافته است.

پندیت داد حجت و کردت اشارتی ای پور، بس مبارک پند پدر پذیر

خردمند و حجتِ راه، تو را پند داد و با اشاره‌ای راه را نشانت کرد؛ ای فرزند، این پندِ مبارک پدر را بپذیر که سعادت تو در آن است.

نکته ادبی: واژه حجت در اینجا به معنای کسی است که سخنش دلیل قاطع و راهنماست؛ پور در فارسی کهن به معنای فرزند است.