دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۶

ناصرخسرو
ای گشته جهان و خوانده دفتر بندیش ز کار خویش بهتر
این چرخ بلند را همی بین پر خاک و هوا و آب و آذر
یک گوهر تر و نام او بحر یک گوهر خشک و نام او بر
وین ابر به جهد خشک ها را زان جوهر تر همی کند تر
بیچاره نبات را نیبنی همواره جوان از این دو گوهر؟
وین جانوران روان گرفته بیچاره نبات را مسخر؟
برطبع و نبات و جانور پاک ای پیر تو را که کرد مهتر؟
زین پیش چه نیکی آمد از تو وز گاو گنه چه بود و از خر؟
تو بی هنری چرا عزیزی؟ او بی گنهی چراست مضطر؟
دانی که چنین نه عدل باشد پس چون مقری به عدل داور؟
وان کس که چنین عزیز کردت از بهر تو کرد گوهر و زر
زیرا که نکرد هیچ حیوان از گوهر و زر تاج و افسر
بر گور و گوزن اگر امیر است از قوت خویش و دل غضنفر
چون نیست خرد میان ایشان درویش نه این، نه آن توانگر
این میر و عزیز نیست برگاه وان خوار و ذلیل نیست بر در
شادی و توانگری خرد راست هر دو عرضند و عقل جوهر
شاخی است خرد سخن برو برگ تخمی است خرد سخن ازو بر
زیر سخن است عقل پنهان عقل است عروس و قول چادر
دانای سخن نکو کند باز از روی عروس عقل معجر
تو روی عروس خویش بنمای ای گشته جهان و خوانده دفتر
فتنه چه شدی چنین بر این خاک؟ یک ره برکن سوی فلک سر
از گوهر و از نبات و حیوان برخاک ببین سه خط مسطر
هفت است قلم مر این سه خط را در خط و قلم به عقل بنگر
بندیش نکو که این سه خط را پیوسته که کرد یک به دیگر
گشتنت ستوروار تا کی با رود و می و سرود و ساغر؟
خرسند شدی به خور ز گیتی زیرا تو خری جهان چرا خور
بررس ز چرا و چون، چرائی شادان به چرا چو گاو لاغر؟
بندیش که کردگار گیتی از بهر چه آوریدت ایدر
بنگر به چه محکمی ببسته است مرجان تو را بدین تن اندر
او راست به پای بی ستونی این گنبد گردگرد اخضر
چون کار به بند کرد، بی شک پر بند بود سخنش یکسر
چون چنبر بی سر است فرقان خیره چه دوی به گرد چنبر؟
با بند مچخ که سخت گردد چون باز بتابی از رسن سر
گاورسه چو کرد می ندانی بایدت سپرد زر به زرگر
پیدا چو تن تو است تنزیل تاویل درو چو جان مستر
گویند که پیش، ازین گهر کوفت در ظلمت، زیر پی سکندر
امروز به زیر پای دین است اندر ظلمات غفلت و شر
هزمان بزند بعاد ما را از مغرب حق باد صرصر
سوراخ شده است سد یاجوج یک چند حذر کن ای برادر
بر منبر حق شده است دجال خامش بنشین تو زیر منبر
اشتر چو هلاک گشت خواهد آید به سر چه و لب جر
آنک او به مراد عام نادان بر رفت به منبر پیمبر
گفتا که منم امام و، میراث بستد ز نبیرگان و دختر
روی وی اگر سپید باشد روی که بود سیه به محشر؟
صعبی تو و منکری گر این کار نزدیک تو صعب نیست و منکر
ور می بروی تو با امامی کاین فعل شده است ازو مشهر
من با تو نیم که شرم دارم از فاطمه و شبیر و شبر
جای حذر است از تو ما را گر تو نکنی حذر ز حیدر
ای گمره و خیره چون گرفتی گمراه ترین دلیل و رهبر؟
من با تو سخن نگویم ایراک کری تو و رهبر از تو کرتر
من میوهٔ دین همی چرم شو چون گاو توخار وخس همی چر
شو پنبهٔ جهل بر کن از گوش بشنو سخنی به طعم شکر
رخشنده تر از سهیل و خورشید بوینده تر از عبیر و عنبر
آن است به نزد مرد عاقل مغز سخن خدای اکبر
او را بردم به سنگ تا زود پیشت بدمد ز سنگ عبهر
آنگاه نجوئی آب چاهی هر گه که چشیدی آب کوثر
پرخاش مکن سخن بیاموز از من چه رمی چو خر ز نشتر؟
پر خرد است علم تاویل پرید هگرز مرغ بی پر؟
از مذهب خصم خویش بررس تا حق بدانی از مزور
حجت نبود تو را که گوئی من مومنم و جهود کافر
گوئی که صنوبرم، ولیکن زی خصم، تو خاری او صنوبر
هش دار و مدار خوار کس را مرغان همه را حبیره مشمر
غره چه شدی به خنجر خویش مر خصم تو را ده است خنجر
از بیم شدن ز دست او روم مانده است چنان به روم قیصر
با خصم مگوی آنچه زی تو معلوم نباشد و مقرر
منداز بخیره نازموده زی باز چو کودکان کبوتر
پرهیز کن اختیار و حکمت تا نیک بود به حشرت اختر
اندر سفری بساز توشه یاران تو رفته اند بی مر
بی زاد مشو برون و مفلس زین خیمهٔ بی در مدور
بهتر سخنان و پند حجت صد بار تو را ز شیر مادر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر که در سیاق و سبک حکیم ناصرخسرو سروده شده است، دعوت‌نامه‌ای است برای اندیشیدن و خردورزی. شاعر مخاطب خود را که عمری را در جست‌وجو و خواندن گذرانده است، فرامی‌خواند تا به جای مشغولیت‌های ظاهری و دنیوی، نگاهی عمیق به نظام آفرینش و جایگاه انسان در هستی بیندازد. در نگاه شاعر، جهان صحنه‌ای است برای نمایش خرد، و ارزش انسان نه در ثروت یا جایگاه اجتماعی، بلکه در فهم حقیقت و عقلانیت اوست.

در بخش‌های پایانی، متن از مباحث فلسفی و هستی‌شناسانه به نقدی گزنده و صریح در حوزه سیاست و دین تغییر مسیر می‌دهد. شاعر با نکوهش کسانی که به ناحق و با فریبکاری بر مسند دین نشسته‌اند، فساد در جامعه دینی را هشدار می‌دهد و به دفاع از حقانیت خاندان پیامبر برمی‌خیزد. او زوال اخلاقی و انحرافات اعتقادی زمانه خود را با تمثیل‌هایی از آخرالزمان و نشانه‌های فساد به تصویر می‌کشد تا بر ضرورت دوری از گمراهان و بازگشت به حقیقت تأکید ورزد.

معنای روان

ای گشته جهان و خوانده دفتر بندیش ز کار خویش بهتر

ای کسی که دنیا را گشته‌ای و کتاب‌های بسیاری خوانده‌ای، اکنون بهتر است درباره کارهای خود بیندیشی.

نکته ادبی: آیدار: در متون کهن به معنای اینجا/در این دنیا به کار می‌رود. دفتر به معنای علم و دانش است.

این چرخ بلند را همی بین پر خاک و هوا و آب و آذر

به این آسمان بلند نگاه کن که چگونه از عناصر چهارگانه (خاک، هوا، آب، آتش) پر شده است.

نکته ادبی: آذر در ادبیات کهن به معنای آتش است.

یک گوهر تر و نام او بحر یک گوهر خشک و نام او بر

یک گوهر که تر و سیال است (آب) و نامش دریاست، و یک گوهر که خشک است (خاک) و نامش خشکی است.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای ماهیت و عنصر سازنده است.

وین ابر به جهد خشک ها را زان جوهر تر همی کند تر

و این ابر (باران) با تلاش خود، خشکی‌ها را به واسطه آن گوهرِ تر (آب)، مرطوب می‌سازد.

نکته ادبی: جهد به معنای کوشش و تلاش است.

بیچاره نبات را نیبنی همواره جوان از این دو گوهر؟

آیا گیاه بیچاره را نمی‌بینی که همواره از ترکیب این دو عنصر (آب و خاک) تازه و جوان می‌ماند؟

نکته ادبی: نبات: گیاه. ترکیب استعاری برای حیات نباتی.

وین جانوران روان گرفته بیچاره نبات را مسخر؟

و آیا نمی‌بینی که این جانورانِ متحرک، گیاهانِ بیچاره را تحت تسلط و مصرف خود دارند؟

نکته ادبی: مسخر: به معنای تحت فرمان و تسلط.

برطبع و نبات و جانور پاک ای پیر تو را که کرد مهتر؟

ای پیر، تو که بر طبیعت، گیاهان و جانوران برتری داری، چه کسی تو را چنین سرآمد و بزرگ‌تر قرار داد؟

نکته ادبی: مهتر: به معنای بزرگ‌تر و برتر.

زین پیش چه نیکی آمد از تو وز گاو گنه چه بود و از خر؟

پیش از این چه کار نیکی از تو سر زده است و چه گناهی از گاو و خر؟

نکته ادبی: کنایه از اینکه انسان با وجود برتری هوشی، ممکن است در عمل از حیوان پست‌تر شود.

تو بی هنری چرا عزیزی؟ او بی گنهی چراست مضطر؟

تو که بی‌هنری چرا عزیز هستی؟ و آن حیوان که بی‌گناه است چرا رنجور و بیچاره است؟

نکته ادبی: مضطر به معنای بیچاره و درمانده است.

دانی که چنین نه عدل باشد پس چون مقری به عدل داور؟

می‌دانی که این وضع (تبعیض در جهان) عدل نیست، پس چرا به عدالتِ آفریدگار اعتراف می‌کنی؟

نکته ادبی: مقر: اعتراف کننده و اقرارکننده.

وان کس که چنین عزیز کردت از بهر تو کرد گوهر و زر

کسی که تو را چنین عزیز (برتر از حیوانات) کرد، برای تو زر و گوهر را آفرید.

نکته ادبی: اشاره به مسخر بودن جهان برای انسان.

زیرا که نکرد هیچ حیوان از گوهر و زر تاج و افسر

زیرا هیچ حیوانی از طلا و جواهر برای خود تاج و کلاهی نساخته است.

نکته ادبی: افسر: تاج.

بر گور و گوزن اگر امیر است از قوت خویش و دل غضنفر

اگر انسان بر گور (گورخر) و گوزن مسلط است، به خاطر قدرت و شجاعت اوست مانند شیر.

نکته ادبی: غضنفر: یکی از القاب شیر به معنای شجاع.

چون نیست خرد میان ایشان درویش نه این، نه آن توانگر

چون در میان حیوانات خرد و اندیشه نیست، هیچ‌کدام توانگر یا درویش (فقیر) نیستند.

نکته ادبی: اشاره به نسبی بودن فقر و غنا در پرتو عقل.

این میر و عزیز نیست برگاه وان خوار و ذلیل نیست بر در

این میر و عزیز در درگاه الهی مقرب نیست و آن خوار و ذلیل هم درگاه الهی طرد نشده است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت جایگاه دنیوی و اخروی.

شادی و توانگری خرد راست هر دو عرضند و عقل جوهر

شادی و ثروت متعلق به خرد است؛ چرا که شادی و ثروت امور عرضی (زودگذر) و عقل جوهر (ذات اصلی) است.

نکته ادبی: اصطلاح فلسفی عرض و جوهر در حکمت مشاء.

شاخی است خرد سخن برو برگ تخمی است خرد سخن ازو بر

خرد مانند شاخه درخت است که سخن، میوه و برگ آن است؛ سخن از عقل می‌روید.

نکته ادبی: تشبیه عقل به شجره و سخن به ثمره.

زیر سخن است عقل پنهان عقل است عروس و قول چادر

عقل در زیر کلام پنهان است؛ عقل مانند عروسی است و کلام مانند چادری که او را پوشانده است.

نکته ادبی: تمثیل عروس و چادر برای رابطه مفهوم و لفظ.

دانای سخن نکو کند باز از روی عروس عقل معجر

انسان دانا، کلام را به نیکی کنار می‌زند تا نقاب را از چهره عروس عقل بردارد.

نکته ادبی: معجر: نقاب و پوشش صورت.

تو روی عروس خویش بنمای ای گشته جهان و خوانده دفتر

ای کسی که جهان را گشته‌ای و دفترها خوانده‌ای، حال تو حقیقت و عقل خود را آشکار کن.

نکته ادبی: تکرار مطلع برای تأکید بر مسئولیت فردی.

فتنه چه شدی چنین بر این خاک؟ یک ره برکن سوی فلک سر

چرا این‌قدر بر این خاک وابسته‌ای؟ یک‌بار هم که شده سر به سوی آسمان بلند کن.

نکته ادبی: دعوت به تفکر ملکوتی در مقابل دلبستگی زمینی.

از گوهر و از نبات و حیوان برخاک ببین سه خط مسطر

بر روی خاک، سه سطح نوشته شده (گوهر، نبات، حیوان) را ببین.

نکته ادبی: مسطر: خط‌کشی شده و سطور نوشته شده.

هفت است قلم مر این سه خط را در خط و قلم به عقل بنگر

قلمِ سرنوشت برای این سه رده موجودات، هفت است (شاید اشاره به هفت سیاره)، در این خط و قلم با عقل بنگر.

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومی قدیم.

بندیش نکو که این سه خط را پیوسته که کرد یک به دیگر

به خوبی بیندیش که چه کسی این سه رده را به یکدیگر پیوند داده است.

نکته ادبی: تأکید بر نظم نظام آفرینش.

گشتنت ستوروار تا کی با رود و می و سرود و ساغر؟

تا کی می‌خواهی مثل چهارپایان زندگی کنی و سرگرم شراب و موسیقی و جام باشی؟

نکته ادبی: نکوهش زندگی حیوانی و غفلت‌زده.

خرسند شدی به خور ز گیتی زیرا تو خری جهان چرا خور

به خوردن و آشامیدن در این دنیا قانع شدی، چرا که تو حیوانی و جهان چراگاه توست.

نکته ادبی: تمثیل جهان به چراگاه برای غافلان.

بررس ز چرا و چون، چرائی شادان به چرا چو گاو لاغر؟

بپرس که چرا و چگونه به این وضعیت دچار شدی؛ چرا مثل گاو لاغر به چراگاه شادمانی؟

نکته ادبی: دعوت به پرسشگری عقلانی.

بندیش که کردگار گیتی از بهر چه آوریدت ایدر

بیندیش که آفریدگار جهان تو را برای چه هدفی به اینجا (دنیا) آورده است؟

نکته ادبی: ایدور: اینجا/در این دنیا.

بنگر به چه محکمی ببسته است مرجان تو را بدین تن اندر

بنگر که این روحِ تو را با چه استواری در این بدن حبس و بسته‌بندی کرده است.

نکته ادبی: کنایه از دشواری ترکیب روح و بدن.

او راست به پای بی ستونی این گنبد گردگرد اخضر

اوست که این گنبد سبز (آسمان) را بدون ستون برافراشته نگه داشته است.

نکته ادبی: اشاره به قدرت الهی در حفظ کیهان.

چون کار به بند کرد، بی شک پر بند بود سخنش یکسر

چون خداوند جهان را با قانون و بند (نظم) آفرید، پس سخن او نیز سرشار از بند و رمز است.

نکته ادبی: اشاره به پیچیدگی و رمزآلود بودن کلام الهی.

چون چنبر بی سر است فرقان خیره چه دوی به گرد چنبر؟

فرقان (قرآن) مثل چنبره دایره است که ابتدا و انتها ندارد؛ چرا بیهوده دور خود می‌چرخی؟

نکته ادبی: فرقان: نام قرآن کریم. تمثیل به دایره برای نشان دادن ابهام‌زدایی ناپذیر.

با بند مچخ که سخت گردد چون باز بتابی از رسن سر

با بند و قیدهای الهی در نیفت که کار سخت می‌شود، زمانی که از رسن (ریسمان) الهی سر بتابی.

نکته ادبی: اشاره به عواقب نافرمانی از قوانین الهی.

گاورسه چو کرد می ندانی بایدت سپرد زر به زرگر

وقتی خدا گوساله سامری (یا گناه) را خلق کرد و تو نفهمیدی، باید آن را به زرگر بسپاری (اشاره به بازگشت به اهل‌بیت).

نکته ادبی: گاورسه: گوساله سامری؛ استعاره از انحراف دینی.

پیدا چو تن تو است تنزیل تاویل درو چو جان مستر

تنزیل (متن ظاهر قرآن) مثل جسم تو آشکار است، اما تأویل (معنای باطنی) مثل جان پنهان است.

نکته ادبی: تضاد تنزیل و تأویل، ظاهر و باطن.

گویند که پیش، ازین گهر کوفت در ظلمت، زیر پی سکندر

می‌گویند پیش از این، اسکندر آن گوهر (حقیقت دین) را در تاریکی (ظلمت) پنهان کرد.

نکته ادبی: اشاره به افسانه آب حیات اسکندر در ظلمات.

امروز به زیر پای دین است اندر ظلمات غفلت و شر

امروز آن حقیقت در زیر پای دین‌داران دروغین و در تاریکی جهل و شر پنهان است.

نکته ادبی: مقایسه استعاری ظلمات افسانه‌ای با جهل دینی.

هزمان بزند بعاد ما را از مغرب حق باد صرصر

به زودی باد صرصر (عذاب الهی) از سوی مغرب حق، ما را هلاک خواهد کرد.

نکته ادبی: باد صرصر: بادی سخت و سرد که قوم عاد را هلاک کرد.

سوراخ شده است سد یاجوج یک چند حذر کن ای برادر

سد یأجوج سوراخ شده است (فتنه آغاز شده)؛ مدتی حذر کن ای برادر.

نکته ادبی: کنایه از ظهور فتنه‌ها و آشوب‌های آخرالزمانی.

بر منبر حق شده است دجال خامش بنشین تو زیر منبر

دجال بر منبر حق نشسته است؛ تو خاموش زیر منبر بنشین.

نکته ادبی: اشاره به فساد رهبران دینی ظالم.

اشتر چو هلاک گشت خواهد آید به سر چه و لب جر

وقتی شتر قرار است هلاک شود، به سمت چاه و لبه پرتگاه می‌رود.

نکته ادبی: ضرب‌المثل برای کسانی که به سمت نابودی خود می‌روند.

آنک او به مراد عام نادان بر رفت به منبر پیمبر

کسی که برای خوشایند عوامِ نادان، خود را به ناحق بر منبر پیامبر رساند.

نکته ادبی: انتقاد از غاصبان مقام خلافت.

گفتا که منم امام و، میراث بستد ز نبیرگان و دختر

گفت که من امام هستم و میراث پیامبر را از نوادگان و دخترش گرفت.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به غصب حق اهل‌بیت.

روی وی اگر سپید باشد روی که بود سیه به محشر؟

اگر امروز روی او سفید باشد، در روز محشر روی چه کسی سیاه خواهد بود؟

نکته ادبی: اشاره به کیفر اخروی ظالمان.

صعبی تو و منکری گر این کار نزدیک تو صعب نیست و منکر

تو این کار را زشت نمی‌دانی، اما اگر منکر این باشی، نزد تو این کار بسیار زشت و ناپسند است.

نکته ادبی: صعب: دشوار و سخت (در اینجا ناپسند).

ور می بروی تو با امامی کاین فعل شده است ازو مشهر

اگر با امامی همراهی می‌کنی که این فعل (غصب) از او مشهور شده است...

نکته ادبی: مشهر: مشهور شده.

من با تو نیم که شرم دارم از فاطمه و شبیر و شبر

من با تو هم‌کلام نمی‌شوم، زیرا از فاطمه و شبر (حسن) و شبیر (حسین) شرم دارم.

نکته ادبی: شبیر و شبر نام‌های حسنین علیهماالسلام.

جای حذر است از تو ما را گر تو نکنی حذر ز حیدر

اگر تو از علی (حیدر) حذر نمی‌کنی، ما باید از تو دوری کنیم.

نکته ادبی: حیدر: لقب حضرت علی (ع).

ای گمره و خیره چون گرفتی گمراه ترین دلیل و رهبر؟

ای گمراه و سرگردان، چرا گمراه‌ترین دلیل و رهبر را برای خود برگزیدی؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن جهل مخاطب.

من با تو سخن نگویم ایراک کری تو و رهبر از تو کرتر

من با تو سخن نمی‌گویم، چون تو کر هستی و رهبر تو از تو هم کرتر است.

نکته ادبی: اشاره به کوری و کریِ هدایت‌گر و پیرو.

من میوهٔ دین همی چرم شو چون گاو توخار وخس همی چر

به جای آنکه همچون چهارپایان به خوردنِ خار و خس (عقاید بی‌ارزش و سطحی) مشغول شوی، باید از میوه دین که همانا معرفت و آگاهیِ حقیقی است، بهره‌مند شوی.

نکته ادبی: «چرم» از ریشه چریدن و به معنای خوردن است که در ادب کهن برای چهارپایان به کار می‌رفته است.

شو پنبهٔ جهل بر کن از گوش بشنو سخنی به طعم شکر

پرده‌های جهل و نادانی را از گوش‌هایت کنار بزن تا بتوانی سخنِ حقیقت را که همچون شکر شیرین و دلپذیر است، بشنوی.

نکته ادبی: «شو» در اینجا فعل امر به معنای بشو (کن) است.

رخشنده تر از سهیل و خورشید بوینده تر از عبیر و عنبر

این سخنِ حقیقت، از ستارگانِ درخشان (سهیل) و خورشید پرنورتر، و از عطر‌های خوشبو (عبیر و عنبر) نیز معطرتر است.

نکته ادبی: استفاده از «سهیل» و «عنبر» به عنوان نمادهای درخشندگی و خوشبویی در شعر کهن بسیار رایج است.

آن است به نزد مرد عاقل مغز سخن خدای اکبر

در نزد انسان خردمند، این حقیقت همان مغز و جانِ سخنِ خداوند بزرگ است.

نکته ادبی: «اکبر» صفتِ باری‌تعالی است.

او را بردم به سنگ تا زود پیشت بدمد ز سنگ عبهر

من حقیقت را بر سنگِ محک زدم تا حقیقتِ ناب، همچون گلِ عبهر (نرگسِ سفید) از دلِ سنگ برای تو نمایان شود.

نکته ادبی: اشاره به صیقل دادنِ روح و جان برای تجلیِ حقیقت.

آنگاه نجوئی آب چاهی هر گه که چشیدی آب کوثر

هرگاه که طعمِ آبِ کوثر (معرفت الهی) را بچشی، دیگر هرگز به دنبالِ آبِ آلوده و ناچیزِ چاه (دانش‌های سطحی) نخواهی گشت.

نکته ادبی: «کوثر» در ادبیات عرفانی نمادِ سرچشمه فیض و معرفت است.

پرخاش مکن سخن بیاموز از من چه رمی چو خر ز نشتر؟

پرخاش و تندی را کنار بگذار و به دنبالِ یادگیری باش؛ چرا همچون خری که از نیشتر (ابزار دامپزشکی برای درمان) می‌گریزد، از آموختنِ سخنِ من می‌رمیدی؟

نکته ادبی: تشبیه تندی و نادانیِ مخاطب به فرارِ حیوان از درمانِ طبیب.

پر خرد است علم تاویل پرید هگرز مرغ بی پر؟

علمِ تأویل و فهمِ باطنی، سراسر خرد است؛ آیا ممکن است پرنده‌ای بدون بال پرواز کند؟ (بدون خرد، فهمِ تأویل ممکن نیست).

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای تأکید بر ضرورتِ وجودِ عقل برای درکِ معارف.

از مذهب خصم خویش بررس تا حق بدانی از مزور

در دین و اعتقاداتِ رقیبِ خود به خوبی کاوش و تحقیق کن تا بتوانی حق را از باطل و ادعاهای دروغین تشخیص دهی.

نکته ادبی: «مزور» به معنای آراسته به دروغ و باطل است.

حجت نبود تو را که گوئی من مومنم و جهود کافر

صرفاً با ادعای اینکه «من مومنم و دیگری کافر است»، حجت و دلیلی برای اثباتِ حقانیتِ خود نداری.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودنِ تعصبِ کورکورانه بدون استدلال.

گوئی که صنوبرم، ولیکن زی خصم، تو خاری او صنوبر

ممکن است تو خود را همچون درختِ صنوبر (بلندمرتبه) بدانی، اما در نظرِ رقیبت، تو خاری بیش نیستی و اوست که صنوبر است.

نکته ادبی: اشاره به نسبی بودنِ قضاوت‌ها در منازعاتِ اعتقادی.

هش دار و مدار خوار کس را مرغان همه را حبیره مشمر

هوشیار باش و هیچ‌کس را خوار و حقیر مشمار؛ همه پرندگان را صرفاً گنجشک (حبیره) تصور نکن.

نکته ادبی: «حبیره» به نوعی پرنده کوچک اشاره دارد که کنایه از نادان و ضعیف شمردنِ دیگران است.

غره چه شدی به خنجر خویش مر خصم تو را ده است خنجر

چرا به خنجرِ خود (استدلالت) مغرور شدی؟ بدان که دشمنِ تو نیز ده خنجر (استدلال) در دست دارد.

نکته ادبی: کنایه از مجهز بودنِ رقیب به سلاحِ دانش و استدلال.

از بیم شدن ز دست او روم مانده است چنان به روم قیصر

از ترسِ شکست خوردن، چنان در موقعیتِ دفاعی و انزوا مانده‌ای که مانندِ قیصرِ روم در شهرِ خود حبس شده‌ای.

نکته ادبی: اشاره‌ای تاریخی به محاصره یا شکستِ قیصر برای بیانِ وضعیتِ ذلت‌بارِ ترس.

با خصم مگوی آنچه زی تو معلوم نباشد و مقرر

هرگز با رقیبِ خود سخنی نگو که از صحت و درستیِ آن اطمینانِ کامل نداری.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تسلط و آگاهی قبل از سخن گفتن.

منداز بخیره نازموده زی باز چو کودکان کبوتر

مانند کودکانِ بی‌تجربه، بدون آزمودنِ استدلال، آن را به سوی دشمنِ تیزبین (باز) پرتاب مکن.

نکته ادبی: تشبیه استدلالِ ضعیف به کبوتر و رقیبِ دانا به باز.

پرهیز کن اختیار و حکمت تا نیک بود به حشرت اختر

در گفتار و کردارت اهلِ پرهیز و حکمت باش تا ستاره بخت و سرنوشتت در روزِ رستاخیز نیکو باشد.

نکته ادبی: «حشر» به معنای رستاخیز و «اختر» به معنای ستاره بخت و سرنوشت است.

اندر سفری بساز توشه یاران تو رفته اند بی مر

برای سفرِ ابدی توشه آماده کن؛ چرا که دوستان و پیشینیانِ بسیاری بدونِ بازگشت از این راه رفته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به کوتاهی عمر و لزومِ آمادگی برای مرگ.

بی زاد مشو برون و مفلس زین خیمهٔ بی در مدور

بدون توشه و آگاهی از این جهان (که مانند خیمه‌ای کروی و بدون درِ خروج است) خارج مشو.

نکته ادبی: «خیمه بی‌در مدور» استعاره از آسمان و دنیای مادی است که راهِ بازگشتی ندارد.

بهتر سخنان و پند حجت صد بار تو را ز شیر مادر

پند و سخنانِ راستینِ حجت (شاعر)، صد برابر از شیرِ مادر برای تو مفیدتر و گواراتر است.

نکته ادبی: تشبیه سخنِ حکیمانه به شیرِ مادر که سرچشمه‌ی حیات و رشد است.