دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۴

ناصرخسرو
برکن زخواب غفلت پورا سر واندر جهان به چشم خرد بنگر
کار خر است خواب و خور ای نادان با خر به خواب و خور چه شدی در خور؟
ایزد خرد ز بهر چه داده ستت؟ تا خوش بخسپی و بخوری چون خر؟
بر نه به سر کلاه خرد وانگه بر کن به شب یکی سوی گردون سر
گوئی که سبز دریا موجی زد وز قعر برفگند به سر گوهر
تیره شب و ستاره درو، گوئی در ظلمت است لشکر اسکندر
پروین چو هفت خواهر چون دایم بنشسته اند پهلوی یک دیگر؟
چون است زهره چون رخ ترسنده مریخ همچو دیدهٔ شیر نر؟
شعری چو سیم خود شد، یا خود شد عیوق چون عقیق چنان احمر؟
بر مبرم کبود چنین هر شب چندین هزار چون شکفد عبهر؟
گوئی که در زدند هزاران جای آتش به گرد خرمن نیلوفر
گر آتش است چون که در این خرمن هرگز فزون نگشت و نشد کمتر؟
بی روغن و فتیله و بی هیزم هرگز نداد نورو فروغ آذر
گر آتش آن بود که خورش خواهد آتش نباشد آنکه نخواهد خور
بنگر که از بلور برون آید آتش همی به نور و شعاع خور
خورشید صانع است مر آتش را بشناس از آتش ای پسر آتش گر
ور لشکری است این که همی بینی سالار و میر کیست بر این لشکر؟
سقراط هفت میر نهاد این را تدبیر ساز و کارکن و رهبر
سبز است ماه و گفت کزو روید در خاک ملح و، سیم به سنگ اندر
مریخ زاید آهن بد خو را وز آفتاب گفت که زاید زر
برجیس گفت مادر ارزیز است مس را همیشه زهره بود مادر
سیماب دختر است عطارد را کیوان چو مادر است و سرب دختر
این هفت گوهران گدازان را سقراط باز بست به هفت اختر
گر قول این حکیم درست آید با او مرا بس است خرد داور
زیرا که جمله پیشه وران باشند اینها به کار خویش درون مضطر
سالار کیست پس چو از این هفتان هر یک موکل است به کاری بر؟
سالار پیشه ور نبود هرگز بل پیشه ور رهی بود و چاکر
آن است پادشا که پدید آورد این اختران و این فلک اخضر
واندر هوا به امر وی استاده است بی دار و بند پایهٔ بحر و بر
وایدون به امر او شد و تقدیرش با خاک خشک ساخته آب تر
چندین همی به قدرت او گردد این آسیای تیز رو بی در
وین خاک خشک زشت بدو گیرد چندین هزار زینت و زیب و فر
وین هر چهار خواهر زاینده با بچگان بی عدد و بی مر
تسبیح می کنندش پیوسته در زیر این کبود و تنک چادر
تسبیح هفت چرخ شنوده ستی گر نیست گشته گوش ضمیرت کر
دست خدای اگر نگرفته ستی حسرت خوری بسی و بری کیفر
چشمیت می بباید و گوشی نو از بهر دیدن ملک اکبر
آنجا به پیش خود ندهد بارت گر چشم و گوش تو نبری زایدر
ایزد بر آسمانت همی خواند تو خویشتن چرا فگنی در جر؟
از بهر بر شدن سوی علیین از علم پای ساز و، ز طاعت پر
ای کوفته مفازهٔ بی باکی فربه شده به جسم و، به جان لاغر
در گردن جهان فریبنده کرده دو دست و بازوی خود چنبر
ایدون گمان بری که گرفته ستی دربر به مهر، خوب یکی دلبر
واگاه نیستی که یکی افعی داری گرفته تنگ و خوش اندر بر
گر خویشتن کشی ز جهان، ورنی بر تو به کینه او بکشد خنجر
زین بی وفا، وفا چه طمع داری؟ چون در دمی به بیخته خاکستر؟
چون تو بسی به بحر درافگنده است این صعب دیو جاهل بدمحضر
وز خلق چون تو غرقه بسی کرده است این بحر بی کرانهٔ بی معبر
گریست این جهان به مثل، زیرا بس ناخوش است و، خوش بخارد گر
با طبع ساز باشد، پنداری شیری است تازه، پخته و پر شکر
لیکن چو کرد قصد جفا، پیشش خاقان خطر ندارد و نه قیصر
گاهی عروس وارت پیش آید با گوشوار و یاره و با افسر
باصد کرشمه بسترد از رویت با شرم گرد باستی و معجر
گاهی هزبروار برون آید با خشم عمرو و با شغب عنتر
دیوانه وار راست کند ناگه خنجر به سوی سینه ت و، زی حنجر
در حرب این زمانهٔ دیوانه از صبر ساز تیغ و، ز دین مغفر
وز شاخ دین شکوفهٔ دانش چن وز دشت علم سنبل طاعت چر
کاین نیست مستقر خردمندان بلک این گذرگهی است، برو بگذر
شاخی که بار او نبود ما را آن شاخ پس چه بی برو چه برور
دنیا خطر ندارد یک ذره سوی خدای داور بی یاور
نزدیک او اگر خطرش هستی یک شربت آب کی خوردی کافر
الفنج گاه توست جهان، زینجا برگیر زود زاد ره محشر
بل دفتری است این که همی بینی خط خدای خویش بر این دفتر
منکر مشو اشارت حجت را زیرا هگرز حق نبود منکر
خط خدای زود بیاموزی گر در شوی به خانهٔ پیغمبر
گر درشوی به خانه ش، بر خاکت شمشاد و لاله روید و سیسنبر
ندهد خدای عرش در این خانه راهت مگر به راهبری حیدر
حیدر، که زو رسید و ز فخر او از قیروان به چین خبر خیبر
شیران ز بیم خنجر او حیران دریا به پیش خاطر او فرغر
قولش مقر و مایهٔ نور دل تیغش مکان و معدن شور و شر
ایزد عطاش داد محمد را نامش علی شناس و لقب کوثر
گرت آرزوست صورت او دیدن وان منظر مبارک و آن مخبر
بشتاب سوی حضرت مستنصر ره را ز فخر جز به مژه مسپر
آنجاست دین و دنیا را قبله وانجاست عز و دولت را مشعر
خورشید پیش طلعت او تیره گردون بجای حضرت او کردر
ای یافته به تیغ و بیان تو زیب و جمال معرکه و منبر
بی صورت مبارک تو، دنیا مجهول بود و بی سلب و زیور
معروف شد به علم تو دین، زیرا دین عود بود و خاطر تو مجمر
ای حجت زمین خراسان، زه! مدح رسول و آل چنین گستر
ای گشته نوک کلک سخن گویت در دیدهٔ مخالف دین نشتر
دیبا همی بدیع برون آری اندر ضمیر توست مگر ششتر
بر شعر زهد گفتن و بر طاعت این روزگار مانده ت را بشمر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، پندی حکیمانه و بیدارگر است که با لحنی قاطع و صریح، مخاطب را از خواب غفلتِ دنیوی بر حذر می‌دارد. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیم نجومی و فلسفیِ عصر خویش، مخاطب را به عبور از زیستِ حیوانی (صرفاً خوردن و خوابیدن) و رسیدن به مرتبه‌ی خردورزی فرا می‌خواند. محور اصلی، دعوت به تفکر در آفرینش برای شناخت آفریدگار است.

در بخش میانی، شاعر به نقد دیدگاه‌های فلسفیِ یونانی (مانند سقراط) درباره تأثیر ستارگان می‌پردازد و در نهایت نتیجه می‌گیرد که این نظامِ پیچیده، نه محصولِ خودِ ستارگان، بلکه نشانه‌ی قدرتِ مدبری یگانه است. پایانِ متن، هشداری عمیق در باب فریبندگیِ جهان است؛ شاعر دنیا را به افعیِ خوش‌خط و خالی تشبیه می‌کند که در نهایت بلای جان انسان می‌شود و او را به رستگاری و آمادگی برای سرای باقی دعوت می‌کند.

معنای روان

برکن زخواب غفلت پورا سر واندر جهان به چشم خرد بنگر

از خوابِ ناآگاهی برخیز و با چشمِ عقل و خرد به تماشای جهان بنشین.

نکته ادبی: خواب غفلت استعاره از بی‌خبری و دوری از حقایق است.

کار خر است خواب و خور ای نادان با خر به خواب و خور چه شدی در خور؟

خواب و خوراک، کارِ چهارپایان است؛ ای نادان، تو چرا خود را به سطح آن‌ها تنزل داده‌ای؟

نکته ادبی: درخور بودن به معنای شایستگی و هم‌شأن بودن است.

ایزد خرد ز بهر چه داده ستت؟ تا خوش بخسپی و بخوری چون خر؟

خداوند عقل را برای چه به تو داده است؟ آیا برای این است که مانند حیوانات فقط بخوری و بخوابی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر بیهودگیِ صرفِ غریزه.

بر نه به سر کلاه خرد وانگه بر کن به شب یکی سوی گردون سر

تاجِ خرد را بر سر بگذار و آنگاه شب‌هنگام به آسمان و افلاک نگاه کن.

نکته ادبی: کلاه خرد استعاره از کسبِ دانایی و آگاهی است.

گوئی که سبز دریا موجی زد وز قعر برفگند به سر گوهر

گویی دریای سبزِ آسمان موجی برداشته و از عمقِ خود، ستاره‌ها را مانند گوهر به بیرون پرتاب کرده است.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به دریای سبز و ستارگان به گوهر.

تیره شب و ستاره درو، گوئی در ظلمت است لشکر اسکندر

شبِ تاریک و ستارگانِ درون آن، مانند لشکریانِ اسکندر در دلِ تاریکی هستند.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های اساطیری و حماسیِ لشکرکشی‌ها.

پروین چو هفت خواهر چون دایم بنشسته اند پهلوی یک دیگر؟

آیا ستاره‌ی پروین مانند هفت خواهر نیستند که همیشه کنار یکدیگر نشسته‌اند؟

نکته ادبی: پرسش در اینجا برای دعوت به تفکر در زیباییِ چینشِ ستارگان است.

چون است زهره چون رخ ترسنده مریخ همچو دیدهٔ شیر نر؟

چرا ستاره‌ی زهره مانند رخسارِ ترسان است و مریخ مانند چشمِ شیرِ نر است؟

نکته ادبی: استفاده از تشخیص و تشبیه برای توصیف ویژگی‌های ستارگان.

شعری چو سیم خود شد، یا خود شد عیوق چون عقیق چنان احمر؟

آیا ستاره‌ی شعرای یمانی مانند سیم درخشید؟ یا ستاره‌ی عیوق مانند عقیق سرخ شد؟

نکته ادبی: توصیفِ رنگ و درخششِ سیارات بر اساس ذوق شاعرانه.

بر مبرم کبود چنین هر شب چندین هزار چون شکفد عبهر؟

بر این سقفِ کبودِ آسمان، هر شب هزاران ستاره مانند گلِ عبهر شکوفه می‌زنند.

نکته ادبی: عبهر نوعی گلِ خوش‌بو و سفید است که به ستارگان تشبیه شده.

گوئی که در زدند هزاران جای آتش به گرد خرمن نیلوفر

گویی در هزاران جا، آتش به خرمنِ گل‌های نیلوفر افتاده است.

نکته ادبی: توصیف تراکم و درخششِ ستارگان در شب.

گر آتش است چون که در این خرمن هرگز فزون نگشت و نشد کمتر؟

اگر این‌ها آتشِ واقعی هستند، چرا این خرمنِ آسمانی نه بیشتر می‌شود و نه کمتر؟

نکته ادبی: تأکید بر نظمِ ثابت و پایدارِ کیهان.

بی روغن و فتیله و بی هیزم هرگز نداد نورو فروغ آذر

آتشِ معمولی بدون هیزم و روغن روشن نمی‌ماند، اما این آتش‌های آسمانی بدون سوخت می‌سوزند.

نکته ادبی: استدلال منطقی برای اثباتِ تفاوتِ آتشِ آسمانی با آتشِ زمینی.

گر آتش آن بود که خورش خواهد آتش نباشد آنکه نخواهد خور

اگر آتشِ واقعی آن است که به سوخت نیاز دارد، پس آنچه در آسمان است آتشِ حقیقی نیست.

نکته ادبی: استفاده از منطقِ استدلالی برای ردِ شباهتِ ظاهری.

بنگر که از بلور برون آید آتش همی به نور و شعاع خور

بنگر که چگونه آتش از پشتِ بلور (شیشه) به واسطه‌ی نور و شعاعِ خورشید پدید می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به تجربه‌ی فیزیکیِ تمرکزِ نورِ خورشید.

خورشید صانع است مر آتش را بشناس از آتش ای پسر آتش گر

خورشید آفریننده‌ی آتش است؛ ای پسر، آتش را از آتش‌گر (خالقِ آتش) تشخیص بده.

نکته ادبی: تکلیف به شناختِ علتِ اصلی و خالقِ هستی.

ور لشکری است این که همی بینی سالار و میر کیست بر این لشکر؟

اگر این‌ها لشکری هستند که می‌بینی، فرمانده و میرِ این لشکر کیست؟

نکته ادبی: پرسش از علتِ فاعلی در جهان.

سقراط هفت میر نهاد این را تدبیر ساز و کارکن و رهبر

سقراط برای این نظام، هفت مدیر و رهبرِ تدبیرساز تعیین کرده است.

نکته ادبی: اشاره به نظریاتِ نجومیِ یونان باستان در مورد هفت سیاره.

سبز است ماه و گفت کزو روید در خاک ملح و، سیم به سنگ اندر

می‌گویند از ماه، نمک در خاک و نقره در سنگ می‌روید.

نکته ادبی: بیانِ باورهای قدما درباره تأثیر سیارات بر معادن.

مریخ زاید آهن بد خو را وز آفتاب گفت که زاید زر

مریخ آهنِ خشن را پدید می‌آورد و از خورشید، طلا به وجود می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به باورهای کیمیاگری و نجومِ قدیم.

برجیس گفت مادر ارزیز است مس را همیشه زهره بود مادر

برجیس (مشتری) مادرِ قلع است و زهره مادرِ مس است.

نکته ادبی: اشاره به ارتباطِ سیارات با فلزات.

سیماب دختر است عطارد را کیوان چو مادر است و سرب دختر

جیوه فرزندِ عطارد است و کیوان مادرِ سرب است.

نکته ادبی: ادامه‌ی تبیینِ باورهای قدیمی در مورد پیوند اختران و عناصر.

این هفت گوهران گدازان را سقراط باز بست به هفت اختر

سقراط این هفت گوهرِ گدازان را به هفت اختر نسبت داد.

نکته ادبی: تأییدِ انتسابِ این عقاید به فیلسوفانِ گذشته.

گر قول این حکیم درست آید با او مرا بس است خرد داور

اگر قولِ این حکیم (سقراط) درست باشد، برای من خردِ خودم کافی است که داوری کند.

نکته ادبی: تأکید بر مرجعیتِ عقلِ فردی در برابر باورهای گذشتگان.

زیرا که جمله پیشه وران باشند اینها به کار خویش درون مضطر

زیرا این سیارات همگی مانند پیشه‌وران هستند که در کارِ خود درمانده و تابعِ امرند.

نکته ادبی: نقدِ قدرتِ مستقلِ ستارگان.

سالار کیست پس چو از این هفتان هر یک موکل است به کاری بر؟

پس سالار و فرمانده کیست، وقتی این هفت سیاره هر کدام موظف به کاری هستند؟

نکته ادبی: تکرارِ پرسشِ بنیادینِ توحیدی.

سالار پیشه ور نبود هرگز بل پیشه ور رهی بود و چاکر

فرمانده هرگز پیشه‌ور نیست، بلکه پیشه‌ور همواره بنده‌ای است که خدمت می‌کند.

نکته ادبی: استدلال برتریِ خالق بر مخلوق.

آن است پادشا که پدید آورد این اختران و این فلک اخضر

پادشاه حقیقی آن کسی است که این ستارگان و این فلکِ سبز‌گون را پدید آورد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ مطلقه الهی.

واندر هوا به امر وی استاده است بی دار و بند پایهٔ بحر و بر

و به فرمانِ اوست که آسمان و زمین بدون ستون و بند در هوا ایستاده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به آیاتِ قرآنی در موردِ برافراشته شدنِ آسمان بدون ستون.

وایدون به امر او شد و تقدیرش با خاک خشک ساخته آب تر

به اراده‌ی اوست که آبِ روان با خاکِ خشک آمیخته شد.

نکته ادبی: توصیفِ آفرینشِ عناصرِ چهارگانه.

چندین همی به قدرت او گردد این آسیای تیز رو بی در

این آسیابِ بزرگِ آسمان، به قدرتِ او بی‌وقفه در گردش است.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به آسیابِ تیزرو (استعاره).

وین خاک خشک زشت بدو گیرد چندین هزار زینت و زیب و فر

و این خاکِ خشک، به لطفِ او هزاران زیبایی و زینت می‌یابد.

نکته ادبی: توصیفِ آبادانیِ زمین به واسطه‌ی تدبیرِ الهی.

وین هر چهار خواهر زاینده با بچگان بی عدد و بی مر

و این چهار عنصرِ مادر، با فرزندانِ بی‌شمارشان همواره در کارند.

نکته ادبی: اشاره به عناصرِ چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) و کثرتِ خلایق.

تسبیح می کنندش پیوسته در زیر این کبود و تنک چادر

آن‌ها همواره در زیرِ این چادرِ کبودِ آسمان، خدا را تسبیح می‌گویند.

نکته ادبی: استعاره از آسمان به چادرِ کبود.

تسبیح هفت چرخ شنوده ستی گر نیست گشته گوش ضمیرت کر

آیا صدای تسبیحِ هفت آسمان را شنیده‌ای؟ اگر گوشِ جانت کر نشده باشد، می‌شنوی.

نکته ادبی: اشاره به گوشِ جان و ادراکِ معنوی.

دست خدای اگر نگرفته ستی حسرت خوری بسی و بری کیفر

اگر دستِ هدایتِ خدا را نگرفته باشی، در نهایت حسرت می‌خوری و مجازات می‌شوی.

نکته ادبی: هشدار نسبت به عقوبتِ بی‌ایمانی.

چشمیت می بباید و گوشی نو از بهر دیدن ملک اکبر

برای دیدنِ ملکِ بزرگِ الهی، به چشم و گوشی تازه (بصیرت) نیاز داری.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ کسبِ معرفتِ قلبی.

آنجا به پیش خود ندهد بارت گر چشم و گوش تو نبری زایدر

آنجا (در ملکوت) به تو اجازه ورود نمی‌دهند، مگر اینکه چشم و گوشِ حقیقت‌بین داشته باشی.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تهذیبِ نفس برای شناختِ حق.

ایزد بر آسمانت همی خواند تو خویشتن چرا فگنی در جر؟

خداوند تو را به سوی آسمان‌ها می‌خواند، پس تو چرا خود را به گودالِ پستی و دنیا می‌افکنی؟

نکته ادبی: تضادِ معناییِ آسمان (کمال) و گودال (پستیِ دنیا).

از بهر بر شدن سوی علیین از علم پای ساز و، ز طاعت پر

برای صعود به درجاتِ بالای بهشتی، از دانش قدم بساز و از طاعت پَر.

نکته ادبی: استعاره از دانش و طاعت به عنوان ابزارِ پروازِ روح.

ای کوفته مفازهٔ بی باکی فربه شده به جسم و، به جان لاغر

ای کسی که در بیابانِ بی‌باکی شکست خورده‌ای، جسمت فربه شده اما جانت لاغر گشته است.

نکته ادبی: تضادِ بین رشدِ جسمانی و زوالِ روحانی.

در گردن جهان فریبنده کرده دو دست و بازوی خود چنبر

تو خودت را با دستانِ خود در گردنِ دنیای فریبنده گرفتار کرده‌ای.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به زنجیری بر گردن.

ایدون گمان بری که گرفته ستی دربر به مهر، خوب یکی دلبر

گمان می‌کنی که با عشق، زیبارویی را در آغوش گرفته‌ای.

نکته ادبی: تمثیلِ عشقِ به دنیا به عشقِ به یک زیباروی.

واگاه نیستی که یکی افعی داری گرفته تنگ و خوش اندر بر

اما نمی‌دانی که ماری سمی (افعی) را در آغوش گرفته‌ای.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به افعی که انسان را نیش می‌زند.

گر خویشتن کشی ز جهان، ورنی بر تو به کینه او بکشد خنجر

اگر خودت را از این دنیا نکنی (رهایی نیابی)، او با کینه خنجر بر تو خواهد زد.

نکته ادبی: هشدار درباره خویِ انتقام‌جویِ دنیای فانی.

زین بی وفا، وفا چه طمع داری؟ چون در دمی به بیخته خاکستر؟

از این دنیای بی‌وفا چه امیدی به وفاداری داری؟ در حالی که در یک لحظه همه چیز را به خاکستر تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: نقدِ ناپایداریِ دنیا.

چون تو بسی به بحر درافگنده است این صعب دیو جاهل بدمحضر

این دیوِ جاهلِ بدسیرت، افرادِ بسیاری را به گردابِ نابودی افکنده است.

نکته ادبی: تشخیصِ دنیا به دیو.

وز خلق چون تو غرقه بسی کرده است این بحر بی کرانهٔ بی معبر

این دریای بی‌کران و بی‌راهه، انسان‌های زیادی مانند تو را غرق کرده است.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به دریای غرق‌کننده.

گریست این جهان به مثل، زیرا بس ناخوش است و، خوش بخارد گر

دنیا مانند کسی است که گریه می‌کند، زیرا ذاتاً ناخوش است و ظاهرش را فریبنده می‌آراید.

نکته ادبی: تناقضِ ظاهر و باطنِ دنیا.

با طبع ساز باشد، پنداری شیری است تازه، پخته و پر شکر

اگر می‌پنداری با طبیعتِ تو سازگار است، مانند شیری پخته و پر از شکر است که در نهایت بیمار می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از فریبندگیِ لذاتِ دنیا به خوراکیِ شیرین اما زیان‌بار.

لیکن چو کرد قصد جفا، پیشش خاقان خطر ندارد و نه قیصر

اما وقتی دنیا تصمیم به ستم و بیداد بگیرد، هیچ ابایی ندارد و برایش فرقی نمی‌کند که در برابرش پادشاه مقتدر (خاقان) ایستاده باشد یا قیصر روم؛ او به هیچ‌کس رحم نمی‌کند.

نکته ادبی: خاقان و قیصر نماد قدرت‌های بزرگ جهانی هستند که در برابر مرگ و تقدیر، ناتوانند.

گاهی عروس وارت پیش آید با گوشوار و یاره و با افسر

گاه این دنیا مانند عروسی زیبا در برابر تو ظاهر می‌شود که با گوشواره، دست‌بند و تاج (افسر) خود را آراسته است تا تو را فریب دهد.

نکته ادبی: یاره: در قدیم به معنای دست‌بند یا خلخال بوده است.

باصد کرشمه بسترد از رویت با شرم گرد باستی و معجر

دنیا با صدها عشوه و کرشمه، شرم و حیا را از چهره‌ات می‌زداید و تو را شیفته‌ی خود می‌کند (و تو را از راه راست منحرف می‌سازد).

نکته ادبی: بستردن به معنای زدودن و پاک کردن است که در اینجا کنایه از از بین رفتنِ تقواست.

گاهی هزبروار برون آید با خشم عمرو و با شغب عنتر

اما گاهی همین دنیا همچون شیر درنده‌ای به سراغت می‌آید که خشمش مانند خشم عمروبن‌معدیکرب و سرکشی‌اش همچون طغیان عنتر است.

نکته ادبی: عنتر و عمرو از پهلوانان مشهور عرب هستند که نماد شجاعت و در عین حال خشونت و جنگاوری‌اند.

دیوانه وار راست کند ناگه خنجر به سوی سینه ت و، زی حنجر

گاهی نیز ناگهان همچون دیوانه‌ای بر تو می‌شورد و خنجر خود را به سوی سینه و گلوی تو نشانه می‌رود.

نکته ادبی: تصویرسازی خشنی از ناگهانی بودنِ بلایا و مرگ.

در حرب این زمانهٔ دیوانه از صبر ساز تیغ و، ز دین مغفر

در میدان جنگِ این روزگارِ دیوانه‌وار و پرحادثه، از «صبر» شمشیری برای دفاع و از «دین‌داری» کلاهخودی برای محافظت از خود بساز.

نکته ادبی: مغفر: کلاهخود فلزی که در جنگ‌ها به کار می‌رفته است.

وز شاخ دین شکوفهٔ دانش چن وز دشت علم سنبل طاعت چر

از شاخسارِ دین، شکوفه‌های دانش بچین و از دشتِ علم، گل‌های اطاعت و بندگی خدا را جمع‌آوری کن.

نکته ادبی: استعاره‌سازی از دین و علم به عنوان باغ و دشتِ حاصلخیز.

کاین نیست مستقر خردمندان بلک این گذرگهی است، برو بگذر

بدان که اینجا جایگاه ابدی خردمندان نیست، بلکه این جهان تنها گذرگاهی است؛ پس دلبسته نباش و از آن عبور کن.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم «دنیا گذرگاه است نه قرارگاه».

شاخی که بار او نبود ما را آن شاخ پس چه بی برو چه برور

درختی که میوه‌ای (ثمره‌ای) برای ما نداشته باشد، چه تفاوتی می‌کند که شاخه داشته باشد یا نداشته باشد؟ (عمرِ بی‌ثمر، ارزشی ندارد).

نکته ادبی: برور به معنای پربار و میوه‌دار است.

دنیا خطر ندارد یک ذره سوی خدای داور بی یاور

دنیا در پیشگاه خداوند داور، ذره‌ای ارزش و اهمیت ندارد و بی‌کس و بی‌یاور است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌اعتباری دنیا در نزد خالق.

نزدیک او اگر خطرش هستی یک شربت آب کی خوردی کافر

اگر دنیا نزد خدا ارزشی داشت، کافر حتی یک جرعه آب هم در این دنیا نمی‌نوشید (چون خدا رزق کافر را هم می‌دهد، پس دنیا نزد او ارزشی ندارد که بخواهد از کافر دریغ کند).

نکته ادبی: یک شربت آب: کنایه از نعمات اولیه حیات.

الفنج گاه توست جهان، زینجا برگیر زود زاد ره محشر

دنیا محلِ تجارت و دادوستد توست؛ از این فرصت استفاده کن و به‌سرعت زاد و توشه‌ی سفرِ قیامت (محشر) را فراهم کن.

نکته ادبی: الفنج: واژه‌ای کهن به معنای بازار یا مکان دادوستد.

بل دفتری است این که همی بینی خط خدای خویش بر این دفتر

اصلاً این دنیا که می‌بینی، همچون دفتری است که خداوندِ آن، فرمان‌ها و نشانه‌های خود را بر آن نگاشته است.

نکته ادبی: جهان‌بینیِ شاعرانه: طبیعت به مثابه‌ی کتاب الهی.

منکر مشو اشارت حجت را زیرا هگرز حق نبود منکر

اشاراتِ راهنمایانِ دین را انکار مکن؛ زیرا خداوند هرگز انکارکننده‌ی حقیقت نیست (و کسی که حقیقت را انکار کند، از خدا دور است).

نکته ادبی: حجت: در اینجا به معنای پیشوای دینی یا دلیلِ راه است.

خط خدای زود بیاموزی گر در شوی به خانهٔ پیغمبر

اگر به خانه‌ی پیامبر وارد شوی (و به خاندان او تمسک جویی)، آنگاه خط الهی و حقایقِ دین را به‌سادگی خواهی آموخت.

نکته ادبی: اشاره به حدیث ثقلین که راه هدایت را در گرو اهل‌بیت می‌داند.

گر درشوی به خانه ش، بر خاکت شمشاد و لاله روید و سیسنبر

اگر به خانه‌ی او وارد شوی، از خاکِ آن خانه برایت شمشاد و لاله و سیسنبر (گل‌های خوشبو) خواهد رویید (یعنی وجودت از معنویت لبریز می‌شود).

نکته ادبی: سیسنبر: نوعی گیاه خوشبو و معطر.

ندهد خدای عرش در این خانه راهت مگر به راهبری حیدر

خداوندِ عرش، راهِ ورود به این خانه‌ی معرفت را به تو نشان نمی‌دهد، مگر با راهنمایی و رهبری حیدر (امام علی).

نکته ادبی: حیدر: از القاب امام علی (ع) به معنای شیر.

حیدر، که زو رسید و ز فخر او از قیروان به چین خبر خیبر

حیدر همان کسی است که آوازه‌اش، از قیروان (شمال آفریقا) تا سرزمین چین، با افتخار و بزرگیِ پیروزی خیبر پیچیده است.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیای وسیع نفوذ اسلام و شخصیت امام علی.

شیران ز بیم خنجر او حیران دریا به پیش خاطر او فرغر

شیرانِ بیشه از ترسِ خنجرِ او حیران و درمانده‌اند و دریایِ عمیق، در برابر وسعتِ اندیشه و خاطرِ او همچون حباب و کف روی آب است.

نکته ادبی: فرغر: کفی که روی آب جوشان یا دریا پدید می‌آید؛ استعاره از کوچکی.

قولش مقر و مایهٔ نور دل تیغش مکان و معدن شور و شر

سخنِ او مایه تأیید و نورِ دل است و شمشیرش در عینِ قدرت، منبعِ شور و هیجان برای مبارزه است.

نکته ادبی: مقر: محل استقرار یا تایید.

ایزد عطاش داد محمد را نامش علی شناس و لقب کوثر

خداوندِ متعال عطایِ کوثر را به پیامبر بخشید؛ نامش را علی بدان و لقبش را کوثر بشناس.

نکته ادبی: اشاره به سوره کوثر و انتساب آن به حضرت علی در باور شیعی شاعر.

گرت آرزوست صورت او دیدن وان منظر مبارک و آن مخبر

اگر آرزوی دیدنِ چهره‌ی مبارک او و شنیدنِ سخنِ پندآموزِ او را داری...

نکته ادبی: مخطر: کسی که خبر می‌آورد؛ در اینجا منظور راوی یا کسی است که حقایق را می‌گوید.

بشتاب سوی حضرت مستنصر ره را ز فخر جز به مژه مسپر

پس به‌سوی حضرتِ مستنصر بشتاب و برای رسیدن به آنجا، راه را تنها با مژه‌گانت بپوی (سخت بکوش).

نکته ادبی: مستنصر: اشاره به خلیفه فاطمی زمان شاعر که مورد ستایش اوست.

آنجاست دین و دنیا را قبله وانجاست عز و دولت را مشعر

آنجا قبله‌گاهِ دین و دنیای توست و آنجا نشانه‌ی عزت و شکوهِ حکومت است.

نکته ادبی: مشعر: علامت یا مکان نشان.

خورشید پیش طلعت او تیره گردون بجای حضرت او کردر

خورشید در برابر درخشش چهره‌ی او تیره و تار است و آسمان در برابر عظمتِ جایگاه او بی‌ارزش (کردر/هیچ) است.

نکته ادبی: کردر: به معنای خُرد و ناچیز.

ای یافته به تیغ و بیان تو زیب و جمال معرکه و منبر

ای کسی که به واسطه‌ی شمشیر و بیانِ شیوا و منطقی تو، معرکه جنگ و جایگاهِ سخنرانی (منبر) زیبایی و وقار یافته است.

نکته ادبی: مخاطبِ ستایش، خلیفه وقت است.

بی صورت مبارک تو، دنیا مجهول بود و بی سلب و زیور

بدون وجودِ مبارک تو، این دنیا مجهول و ناشناخته بود و هیچ‌گونه زیور و کمالی نداشت.

نکته ادبی: سلب: در اینجا به معنای لباس یا پوششِ زینتی است.

معروف شد به علم تو دین، زیرا دین عود بود و خاطر تو مجمر

دین به واسطه‌ی علمِ تو شناخته شده است؛ چراکه دین همچون عود است و فکر و خاطرِ تو مانند مجمر (ظرفی که عود در آن می‌سوزد و عطر می‌پراکند) است.

نکته ادبی: تمثیل عود و مجمر برای توصیف رابطه دین و دانشِ رهبر دینی.

ای حجت زمین خراسان، زه! مدح رسول و آل چنین گستر

ای حجت و برهانِ سرزمین خراسان! آفرین بر تو که این‌گونه مدحِ پیامبر و آل او را می‌گستری.

نکته ادبی: زه: شبه‌جمله به معنای آفرین.

ای گشته نوک کلک سخن گویت در دیدهٔ مخالف دین نشتر

ای کسی که نوکِ قلمِ سخنگوی تو، همچون نیشتر در چشمِ مخالفانِ دین فرو می‌رود (و آنان را آزار می‌دهد).

نکته ادبی: استعاره‌سازی از قلم به نیشتر.

دیبا همی بدیع برون آری اندر ضمیر توست مگر ششتر

تو پارچه‌های دیبایِ بدیع و زیبا می‌بافی؛ مگر در ضمیر و درونِ تو کارگاهِ بافندگی «ششتر» پنهان است؟

نکته ادبی: ششتر: شهری که پارچه‌های ابریشمی و گران‌قیمت در آن بافته می‌شد؛ کنایه از زیبایی و ظرافت کلام شاعر.

بر شعر زهد گفتن و بر طاعت این روزگار مانده ت را بشمر

بر شعری که در ستایش زهد و اطاعت سروده‌ای تکیه کن و روزگاری را که برایت باقی مانده، به‌خوبی در این مسیر بشمار و صرف کن.

نکته ادبی: دعوت نهایی به بهره‌گیری از فرصت باقی‌مانده عمر.