دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵

ناصرخسرو
هر که جان خفته را از خواب جهل آوا کند خویشتن را گرچه دون است، ای پسر، والا کند
هر کسی که ش خار نادانی به دل در خست نیش گر بکوشد زود خار خویش را خرما کند
علم چون گرماست نادانی چو سرما از قیاس هر که از سرما گریزد قصد زی گرما کند
مرد را سودای دانش در دل و در سر شود چونش ننگ و عار نادانی به دل صفرا کند
خون رسوائی است نادانی، برون بایدش کرد از رگ دل پیش از انک او مر تو را رسوا کند
غدر و مکر و جهل هرسه منکر اعدای تو اند زود باید مرد را کو قصد این اعدا کند
تو به قهر دشمنان بهتر که خود مبدا کنی پیش از آن کان بدنیت بر قهر تو مبدا کند
جز بدی نارد درخت جهل چیزی برگ و بار برکنش زود از دلت زان پیش کو بالا کند
هر که بچهٔ مار بد را روز روزان خور دهد زود بر جان عزیز خویش اژدرها کند
هر که جان بدکنش را سیرت نیکی دهد زشت را نیکو کند بل دیو را حورا کند
نام نیکو را بگستر شو به فعل خویش نیک تات گوید «ای نکو فعل» آنکه ت او آوا کند
مایهٔ هر نیکی و اصل نکوئی راستی است راستی هرجا که باشد نیکوی پیدا کند
چون به نقطهٔ اعتدالی راست گردد روز و شب روزگار این عالم فرتوت را برنا کند
نرگس و گل را که نابینا شوند از جور دی عدل پرور دین نگر تا چون همی بینا کند
ابر بارنده ز بر چون دیدهٔ عروه شود چون به زیرش گل رخان چون عارض عفرا کند
راستی کن تا به دل چون چشم سر بینا شوی راستی در دل تو را چشمی دگر انشا کند
گرمی و سردی تو را هر دو مثال است ز ستم زان همی هر یک جهان را زین دو نازیبا کند
مر ستم گر را نبینی کایزد عادل همی گاه وعده آتش سوزان و گه سرما کند
جانت را باتن به پروردن قرین راست دار نیست عادل هر که رغبت زی تن تنها کند
علم نان جان توست و نان تو را علم تن است علم مر جان را چو تن را جان همی دروا کند
نان اگر مر تنت را با سرو بن هم ساز کرد علم جانت را همی سر برتر از جوزا کند
عدل کن با خویشتن تا سبزپوشی در بهشت عدل ازیرا خاک را می سبز چون مینا کند
آنچه ایزد کرد خواهد باتو آنجا روز عدل با جهان گردون به وقت اعتدال اینجا کند
دشت دیباپوش کرده است اعتدال روزگار زان همی بر عدلت ایزد وعدهٔ دیبا کند
این نشانی ها تو را بر وعدهٔ ایزد گواست چرخ گردان این نشانی ها ز بهر ما کند
کار دنیا را همی همتای کار آن جهان پیش ما اینجا چنین یزدان بی همتا کند
گر تو اندر چرخ گردان بنگری فعلش تو را، گرچه جویا نیستی مر علم را، جویا کند
هر که مر دانائی دنیی بیابد گر به عقل بنگرد، دنیا به فعل او را به دین دانا کند
نه سخن گفتن نباشد هرچه کان را نشنوی این چنین در دل تصور مردم شیدا کند
عقل می گوید تو را بی بانگ و بی کام و زبان کانچه دنیا می کند می داور دنیا کند
عقل گرد آن نگردد کو به جهل اندر جهان فعل را نسبت به سوی گنبد خضرا کند
خاک و آب و باد و آتش کان ندارد رنگ و بوی نرگس و گل را چگونه رنگن و بویا کند
هر یکی از هر گل و میوه همی گوید تو را که ش بدان صورت کسی دانا همی عمدا کند
سیم را گر به سر شد بر یک دگر آتش همی چون هم آتش مر سرشته سنگ را ریزا کند
آب گاه اجزای خاکی را همی کلی کند باز گه مر کل خاکی را همی اجزا کند
چون زکلش جزو سازد ریگ نرم آید ز سنگ چون زجزوش کل سازد خاک را خارا کند
قول مشک و آب و آتش را کجا دانا شود جز کسی کو علم دین را جان و دل یکتا کند؟
ای پسر، بنگر به چشم دل در این زرین سپر کو ز جابلقا سحرگه قصد جابلسا کند
روی صحرا را بپوشد حلقهٔ زربفت زرد چون زشب گوئی که تیره روی زی صحرا کند
آب دریا را به صحرا بر پراگنده کند از جلالت چون به دی مه قصد زی دریا کند
از که مشرق چو طاووسی برآید بامداد در که مغرب شبانگه خویشتن عنقا کند
بی هنر گه مر یکی را ملکت دارا دهد بی گنه خود باز قصد جان آن دارا کند
ای پسر، دانی که هیچ آغاز بی انجام نیست؟ نیک بنگر گرچه نادان برتو می غوغا کند
ای پسر، امروز را فرداست، پس غافل مباش مر مرا از کار تو، پورا، همی سودا کند
از غم فردا هم امروز، ای پسر، بی غم شود هر که در امروز روز اندیشه از فردا کند
آنچه حجت می به دل بیند نبیند چشم تو با درازای مر سخن را زین همی پهنا کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر ارزشمند، در زمره آموزه‌های حکمی و فلسفی است که با زبانی استدلالی و در عین حال عاطفی، بر ضرورتِ کسب دانش و پیراستن جان از غبارِ نادانی تأکید می‌ورزد. شاعر در این ابیات، با بهره‌گیری از تمثیلات طبیعت و نظام کیهانی، تلاش می‌کند تا مخاطب را به درکِ پیوند میانِ قوانینِ حاکم بر جهانِ مادی و حکمتِ پنهان در پسِ آن هدایت کند.

درونمایه اصلی شعر بر پایه تقابل میان جهل و خرد، ظاهر و باطن، و جسم و جان استوار است. شاعر با تکیه بر جهان‌بینیِ خردگرایانه، عدالت را نه تنها یک صفت اخلاقی، بلکه اصلی بنیادین در نظام هستی می‌داند که انسان باید آن را در درون خویش نهادینه کند تا به تعالی برسد. فضای کلی اثر، دعوت به بیداری، تفکر و پرهیز از غفلت است تا انسان، پیش از آنکه زمانه او را به تسلیم وادارد، خود بر سرنوشت خویش مسلط شود.

معنای روان

هر که جان خفته را از خواب جهل آوا کند خویشتن را گرچه دون است، ای پسر، والا کند

هر که جانِ خواب‌زده و ناآگاه را از خوابِ نادانی بیدار کند، حتی اگر خود را در ظاهر ناچیز و بی‌مقدار بداند، در حقیقت جایگاهی بلند و والا خواهد یافت.

نکته ادبی: واژه 'دون' در ادبیات کهن به معنای پست، ناچیز و فرومایه است و در مقابل 'والا' به کار رفته است.

هر کسی که ش خار نادانی به دل در خست نیش گر بکوشد زود خار خویش را خرما کند

کسی که خارِ جهل و نادانی در دلش نشسته و رنجور شده است، اگر تلاش کند، می‌تواند این رنج و نادانی را به نتیجه‌ای شیرین و سودمند (مانند خرما) بدل سازد.

نکته ادبی: تضاد میان 'خار' (نماد رنج و نادانی) و 'خرما' (نماد ثمره دانش و شیرینی) آرایه‌ای برای تبیین نتیجه تلاش است.

علم چون گرماست نادانی چو سرما از قیاس هر که از سرما گریزد قصد زی گرما کند

دانش در قیاس، مانند گرما و نادانی مانند سرماست؛ همان‌طور که هر کس از سرما می‌گریزد، خردمند نیز باید برای رهایی از نادانی، به سوی دانش حرکت کند.

نکته ادبی: تشبیه منطقی 'علم به گرما' و 'جهل به سرما' برای درکِ غریزی انسان نسبت به خیر و شر.

مرد را سودای دانش در دل و در سر شود چونش ننگ و عار نادانی به دل صفرا کند

هنگامی که احساسِ حقارتِ ناشی از نادانی در دلِ انسان تلخی و آشوب ایجاد کند، اشتیاق به دانش در وجود او شعله‌ور می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از واژه 'صفرا' در پزشکی قدیم برای بیان هیجان و تلخیِ روحی.

خون رسوائی است نادانی، برون بایدش کرد از رگ دل پیش از انک او مر تو را رسوا کند

نادانی همچون خونی آلوده و مایه رسوایی است؛ باید پیش از آنکه این جهل تو را در برابر دیگران خوار و رسوا کند، آن را از رگ‌های جانت بیرون کنی.

نکته ادبی: استعاره 'خون رسوایی' برای نمایش ناپاکی و خطرِ وجودیِ نادانی.

غدر و مکر و جهل هرسه منکر اعدای تو اند زود باید مرد را کو قصد این اعدا کند

خیانت، مکر و نادانی، سه دشمن بزرگ و انکارکننده کمال تو هستند؛ انسان باید پیش از آنکه این دشمنان بر او چیره شوند، در پی نابودی آن‌ها باشد.

نکته ادبی: ترتیب منطقی در نکوهش رذایل اخلاقی.

تو به قهر دشمنان بهتر که خود مبدا کنی پیش از آن کان بدنیت بر قهر تو مبدا کند

بهتر است خودت با دشمنان به ستیز برخیز و مغلوبشان کن، پیش از آنکه آن فردِ بدسیرت بر تو چیره شود و قصد نابودی‌ات کند.

نکته ادبی: تأکید بر کنشگری (Active) به جای انفعال در برابر مشکلات.

جز بدی نارد درخت جهل چیزی برگ و بار برکنش زود از دلت زان پیش کو بالا کند

درختِ نادانی جز میوه و برگِ بد چیزی به بار نمی‌آورد؛ پس پیش از آنکه شاخ و برگ بگیرد و ریشه‌دار شود، آن را از دلت بیرون بکش.

نکته ادبی: تمثیل 'درخت جهل' برای نشان دادن رشدِ تدریجیِ رذایل در روان آدمی.

هر که بچهٔ مار بد را روز روزان خور دهد زود بر جان عزیز خویش اژدرها کند

هر کس نادانی و بدی را در وجود خود پرورش دهد، در واقع مانند کسی است که به بچه مار غذا می‌دهد و سرانجام این مار به اژدهایی تبدیل می‌شود که جان خودش را تهدید می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل 'اژدها شدن مار' کنایه از عواقبِ پرورشِ رذایلِ کوچک است.

هر که جان بدکنش را سیرت نیکی دهد زشت را نیکو کند بل دیو را حورا کند

هر که به جانِ بدخوی و سرکش خود، صفت‌های نیکو بیاموزد، زشتی را به زیبایی تبدیل می‌کند و حتی پلیدی‌های درونی را به کمالات آسمانی بدل می‌سازد.

نکته ادبی: تضاد 'زشت و نیکو' و 'دیو و حوری' برای نشان دادن قدرتِ تربیتِ نفس.

نام نیکو را بگستر شو به فعل خویش نیک تات گوید «ای نکو فعل» آنکه ت او آوا کند

با کردار نیک، نام نیکی برای خود دست‌ و پا کن تا هر کس تو را خطاب می‌کند، به سببِ نیکی‌هایت، تو را 'نیکوکار' بنامد.

نکته ادبی: اشاره به رابطه مستقیمِ 'فعل' و 'نام' در فرهنگ اسلامی و اخلاقی.

مایهٔ هر نیکی و اصل نکوئی راستی است راستی هرجا که باشد نیکوی پیدا کند

اصل و ریشه هر نیکی، راستی و صداقت است؛ هر کجا که صداقت باشد، نیکی و درستی نیز در پی آن پدیدار خواهد شد.

نکته ادبی: جایگاهِ 'راستی' به عنوان ام‌المعارف در اندیشه ایرانی و اسلامی.

چون به نقطهٔ اعتدالی راست گردد روز و شب روزگار این عالم فرتوت را برنا کند

همان‌طور که وقتی روز و شب در نقطه اعتدال (اعتدالین) قرار می‌گیرند، جهانِ کهن دوباره جوان می‌شود، راستی نیز جهانِ وجودِ انسان را تازه می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به پدیده نجومی 'اعتدال' که نمادِ نظم و زیبایی است.

نرگس و گل را که نابینا شوند از جور دی عدل پرور دین نگر تا چون همی بینا کند

به قدرتِ پروردگار در دین بنگر که چگونه پس از سرمایِ سختِ زمستان که گل‌ها و نرگس‌ها را پژمرده و نابینا کرده، دوباره آن‌ها را بینا و شکوفا می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از 'عدل پرور دین' به عنوان استعاره‌ای برای نظامِ خلقت که عدالت را در طبیعت جاری می‌کند.

ابر بارنده ز بر چون دیدهٔ عروه شود چون به زیرش گل رخان چون عارض عفرا کند

وقتی ابرهای باران‌زا از بالا همچون چشمانِ گریان فرو می‌بارند، در زیر آن‌ها گل‌های زیبا مانند چهره‌های درخشان و زیبا شکوفا می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌ها و تعابیر ادبی 'عروه' و 'عفرا' که نمادِ زیبایی و باروری هستند.

راستی کن تا به دل چون چشم سر بینا شوی راستی در دل تو را چشمی دگر انشا کند

راستی پیشه کن تا درونت همانند چشمان ظاهرت بینا شود؛ صداقت باعث می‌شود که چشمی جدید در دلت باز شود و حقایق را ببیند.

نکته ادبی: تأکید بر 'بصیرت' که در عرفان و حکمت، چشمی فراتر از دیدِ ظاهر است.

گرمی و سردی تو را هر دو مثال است ز ستم زان همی هر یک جهان را زین دو نازیبا کند

گرما و سرما هر دو ممکن است به خاطر ستمِ روزگار یا تغییرات ناخوشایند باشند، اما خداوند جهان را با تعادل میان این دو، زیبا نگاه می‌دارد.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه 'تعادل' در حفظِ زیبایی جهان.

مر ستم گر را نبینی کایزد عادل همی گاه وعده آتش سوزان و گه سرما کند

آیا نمی‌بینی که خداوندِ عادل، برای اصلاحِ ستمگر، گاهی او را با وعده آتش سوزان و گاه با سرمایِ سختِ تنبیه مواجه می‌کند؟

نکته ادبی: اشاره به تقابلِ آتش و سرما در کیفرِ الهی.

جانت را باتن به پروردن قرین راست دار نیست عادل هر که رغبت زی تن تنها کند

جان و تنِ خود را با هم پرورش بده؛ عدالت نیست که تنها به تن بپردازی و جان را رها کنی.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تعادل میانِ جسم و روح.

علم نان جان توست و نان تو را علم تن است علم مر جان را چو تن را جان همی دروا کند

دانش، غذای روح توست و نانِ روزانه، غذایِ تنِ تو؛ دانش همان نقشی را برای جان دارد که نان برای تن ایفا می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه 'نان' به 'دانش' برای تبیین ضرورتِ تغذیه روح.

نان اگر مر تنت را با سرو بن هم ساز کرد علم جانت را همی سر برتر از جوزا کند

نان اگرچه تنِ تو را با این خاک و زمین سازگار می‌کند، اما دانش، روحِ تو را چنان تعالی می‌دهد که از آسمان‌ها و صورتِ فلکیِ جوزا نیز فراتر می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به 'جوزا' به عنوان نمادِ اوجِ آسمان‌ها و تعالی معنوی.

عدل کن با خویشتن تا سبزپوشی در بهشت عدل ازیرا خاک را می سبز چون مینا کند

با خویشتنِ خویش عدالت کن تا در بهشتِ الهی رستگار شوی؛ چرا که عدل، زمینِ خشک را سبز و چون نگینِ فیروزه زیبا می‌کند.

نکته ادبی: واژه 'مینا' در اینجا کنایه از رنگ سبز یا آبیِ فیروزه‌ای و درخشان است.

آنچه ایزد کرد خواهد باتو آنجا روز عدل با جهان گردون به وقت اعتدال اینجا کند

آنچه خداوند در روزِ رستاخیز (روزِ عدل) با تو خواهد کرد، در این جهان نیز در زمانِ اعتدالِ طبیعت به شکلِ نظم و زیبایی نشان می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ میانِ قوانینِ طبیعت و احکامِ اخروی.

دشت دیباپوش کرده است اعتدال روزگار زان همی بر عدلت ایزد وعدهٔ دیبا کند

طبیعتِ معتدل، دشت را همچون پارچه‌ای زربفت (دیبا) آراسته است؛ خداوند به نشانه آن عدل، نویدِ پوششِ بهشتی را به تو می‌دهد.

نکته ادبی: واژه 'دیبا' نمادِ پارچه گران‌بها و زیبایی است که اینجا برای دشتِ بهاری به کار رفته است.

این نشانی ها تو را بر وعدهٔ ایزد گواست چرخ گردان این نشانی ها ز بهر ما کند

این زیبایی‌های طبیعت، نشانه‌هایی از وعده‌های الهی هستند؛ چرخشِ آسمان این نشانه‌ها را برای آگاهیِ ما آشکار می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر جهان به عنوان 'کتابی' برای مطالعه نشانه‌های الهی.

کار دنیا را همی همتای کار آن جهان پیش ما اینجا چنین یزدان بی همتا کند

خداوندِ یگانه، کارهای دنیا را همتای کارهای آخرت قرار داده است تا ما از رویِ این نظم، آن نظم را دریابیم.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ 'قیاس' که در کلام و حکمتِ ناصری بسیار مهم است.

گر تو اندر چرخ گردان بنگری فعلش تو را، گرچه جویا نیستی مر علم را، جویا کند

اگر در چرخشِ آسمان‌ها به دقت بنگری، افعالِ الهی تو را به سوی خود می‌خوانند و حتی اگر جویایِ دانش نباشی، تو را در پیِ کشفِ حقیقت می‌فرستند.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ 'تفکر در طبیعت' به عنوان محرکِ دانش‌جویی.

هر که مر دانائی دنیی بیابد گر به عقل بنگرد، دنیا به فعل او را به دین دانا کند

هر کس با عقلِ خود حکمت‌های این دنیا را دریابد، می‌فهمد که چگونه این دنیا به دین و حقیقتِ الهی متصل است.

نکته ادبی: تلفیقِ 'عقل' و 'دین' به عنوان دو بالِ رسیدن به حقیقت.

نه سخن گفتن نباشد هرچه کان را نشنوی این چنین در دل تصور مردم شیدا کند

فقط شنیدنِ سخن نیست که درکِ حقیقت است؛ بلکه دیدنِ افعالِ الهی در جهان، تصوری عمیق در دلِ انسانِ آگاه ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه شهودِ عینی فراتر از شنیدنِ صِرف است.

عقل می گوید تو را بی بانگ و بی کام و زبان کانچه دنیا می کند می داور دنیا کند

عقلِ تو بی‌هیچ سخنی می‌گوید که آنچه در دنیا جاری است، دقیقاً همان چیزی است که داور و خالقِ جهان اراده کرده است.

نکته ادبی: اشاره به 'زبانِ عقل' که نیازی به کلام ندارد.

عقل گرد آن نگردد کو به جهل اندر جهان فعل را نسبت به سوی گنبد خضرا کند

عقل، کسی را که به جای خدا، آسمان (گنبد خضرا) را فاعلِ اصلیِ حوادث می‌داند، جاهل می‌شمارد و از او دوری می‌کند.

نکته ادبی: گنبد خضرا کنایه از آسمان است؛ نهیِ ستاره‌پرستی و توجه به آفریدگار به جای آفریده.

خاک و آب و باد و آتش کان ندارد رنگ و بوی نرگس و گل را چگونه رنگن و بویا کند

خاک و آب و باد و آتش که خود بی‌رنگ و بی‌بو هستند، چگونه می‌توانند گل‌ها را آن‌گونه رنگین و خوشبو کنند؟ (باید تدبیری هوشمند در کار باشد).

نکته ادبی: استفاده از برهانِ 'نظم' برای اثباتِ فاعلِ دانا.

هر یکی از هر گل و میوه همی گوید تو را که ش بدان صورت کسی دانا همی عمدا کند

هر گل و میوه‌ای با زبانِ بی‌زبانی به تو می‌گوید که کسی دانا و حکیم، عمداً او را به این شکلِ زیبا آفریده است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به میوه‌ها و گل‌ها برای بیان پیامِ هستی.

سیم را گر به سر شد بر یک دگر آتش همی چون هم آتش مر سرشته سنگ را ریزا کند

اگر آتش، نقره یا سنگ را ذوب می‌کند، نشان‌دهنده قدرتِ آن است که ذاتِ سنگ را دگرگون می‌سازد.

نکته ادبی: نمایشی از قدرتِ تغییرِ عناصر توسط آفریدگار.

آب گاه اجزای خاکی را همی کلی کند باز گه مر کل خاکی را همی اجزا کند

آب گاهی اجزای خاکی را به هم پیوسته می‌کند و گاهی کلِ آن را به اجزای جدا از هم تبدیل می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ حالات ماده (جامد و مایع) به عنوان قدرتِ الهی.

چون زکلش جزو سازد ریگ نرم آید ز سنگ چون زجزوش کل سازد خاک را خارا کند

وقتی کل را تجزیه می‌کند، سنگ به ریگِ نرم بدل می‌شود و وقتی اجزا را ترکیب می‌کند، خاک به سنگِ سخت (خارا) تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: بیان چرخه طبیعت در تغییرِ اجسام.

قول مشک و آب و آتش را کجا دانا شود جز کسی کو علم دین را جان و دل یکتا کند؟

چه کسی جز آن‌که دانشِ دینی را با جان و دل یکی کرده است، می‌تواند رازِ این عناصر (آب و آتش و مشک) را درک کند؟

نکته ادبی: اشاره به 'حجت' (لقب شاعر) و کسانی که اهلِ معرفتِ حقیقی هستند.

ای پسر، بنگر به چشم دل در این زرین سپر کو ز جابلقا سحرگه قصد جابلسا کند

ای پسر، به خورشید (سپرِ زرین) بنگر که چگونه از شرق (جابلقا) طلوع می‌کند و به سوی غرب (جابلسا) می‌رود.

نکته ادبی: جابلقا و جابلسا در فرهنگ عامه و متون قدیم، دو شهر افسانه‌ای در شرق و غربِ عالم هستند که نمادِ طلوع و غروبِ خورشیدند.

روی صحرا را بپوشد حلقهٔ زربفت زرد چون زشب گوئی که تیره روی زی صحرا کند

خورشید صحرا را با نورِ طلایی می‌پوشاند، همان‌طور که شب، آن را با تاریکی می‌پوشاند.

نکته ادبی: تضادِ 'زرین' (نور) و 'تیره' (شب).

آب دریا را به صحرا بر پراگنده کند از جلالت چون به دی مه قصد زی دریا کند

آبِ دریا به صحرا می‌بارد و وقتی جلالِ الهی اراده کند، در فصلِ دی ماه، دوباره به دریا برمی‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به چرخه آب در طبیعت.

از که مشرق چو طاووسی برآید بامداد در که مغرب شبانگه خویشتن عنقا کند

در شرق، خورشیدِ صبحگاهان همچون طاووسی زیبا برمی‌آید و در غرب، شب هنگام همچون عنقا پنهان می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ طلوع و غروب با دو پرنده اساطیری طاووس و عنقا برای زیبایی تصویر.

بی هنر گه مر یکی را ملکت دارا دهد بی گنه خود باز قصد جان آن دارا کند

گاهی پادشاهیِ بزرگ را به کسی که هنر و لیاقتی ندارد می‌دهند، و گاه همان پادشاه بدونِ گناه، جانش را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ دنیا و بی‌اعتباریِ قدرتِ دنیوی.

ای پسر، دانی که هیچ آغاز بی انجام نیست؟ نیک بنگر گرچه نادان برتو می غوغا کند

ای پسر، می‌دانی که هیچ آغاز و پدیده‌ای بدون سرانجام نیست؟ پس با دقت بنگر، اگرچه نادانان بر سرِ این حقیقت فریاد و غوغا می‌کنند.

نکته ادبی: تأکید بر اصلِ علیت و بازگشتِ همه چیز به سرانجام.

ای پسر، امروز را فرداست، پس غافل مباش مر مرا از کار تو، پورا، همی سودا کند

ای پسر، امروز مقدمه فرداست؛ پس غافل نباش، چرا که سرنوشتِ تو دغدغه و سودایِ من است.

نکته ادبی: لحنِ پدرانه و مشفقانه شاعر خطاب به مخاطب.

از غم فردا هم امروز، ای پسر، بی غم شود هر که در امروز روز اندیشه از فردا کند

هر کس امروز به فکرِ فردا باشد، از اندوهِ فردا آزاد خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به دوراندیشی و تدبیرِ عاقلانه.

آنچه حجت می به دل بیند نبیند چشم تو با درازای مر سخن را زین همی پهنا کند

آنچه من (حجت) در دل می‌بینم، چشمِ ظاهربینِ تو نمی‌بیند؛ به همین دلیل است که سخن را به درازا می‌کشم تا آن را برایت پهنا و گسترش دهم.

نکته ادبی: اشاره به 'بصیرتِ قلبی' که شاعرِ عارف از آن برخوردار است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خوابِ جهل

جهل به خوابی تشبیه شده که انسان را از واقعیتِ هستی غافل می‌کند.

تمثیل خار نادانی و خرما

تمثیل برای تبیین تبدیلِ بدی به خوبی از طریقِ تلاش و خرد.

تناقض (تضاد) گرما و سرما

استفاده از عناصر متضاد برای نشان دادنِ تفاوتِ اثراتِ دانش و جهل.

تشخیص (جان‌بخشی) گل و میوه سخن‌گو

شاعر به گل‌ها و میوه‌ها قدرتِ سخن‌گویی داده تا پیامِ الهی را برسانند.

تلمیح جابلقا و جابلسا

اشاره به دو شهر اساطیری در شرق و غربِ عالم که در ادبیات کهن نمادِ طلوع و غروب خورشید هستند.