دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۷

ناصرخسرو
جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرند یا هردوان نهفته در این گوی اغبرند؟
عالم چرا که نیست سخن گوی و جانور گرجان و عقل هر دو بر این عالم اندرند؟
ور در جهان نیند علی حال غایبند ور غایبند بر تن ما چونکه حاضرند؟
گرچه نه غایبند به اشخاص غایبند ورچه نه ایدرند به افعال ایدرند
وانگه کز این مزاج مهیا جدا شوند چیزند یا نه چیز عرض وار بگذرند
گرچیز نیستند برون از مزاج تن امروز نیز لاشی و مجهول و ابترند
ور لاشی اند فعل نیاید ز چیز نه وین هر دو در تن تو به افعال ظاهرند
آنکو جدا کند به خرد جوهر از عرض داند که این دو چیز لطیفند و جوهرند
زیرا بدین دوجسم طبیعی تمام شد کز باد و آب و خاک و ز افلاک برترند
اهل تمیز و عقل از این دام گاه صعب غافل نه اند اگرچه بدین دامگه درند
گیتی چو چشم و صورت ایشان درو بصر عالم درخت برور و ایشان برو برند
درهای رحمتند حکیمان روزگار وینها که چون خرند همه از پس درند
اینها که چون ستور نگونند نیست شان زور و توان آنکه بر این چرخ بنگرند
این آفروشه ای است دو زاغ است خوالگرش هر دو قرین یکدگر و نیک درخورند
وین خیمهٔ کبود نبینند وین دو مرغ کایشان درو یک از پس دیگر همی پرند
دانند عاقلان جهان کاین کبوتران آب و خورش همی همه از عمر ما خورند
چندین هزار خلق که خوردند این دو مرغ پس چونکه هر دو گرسنگانند و لاغرند؟
تا کی گه آن سیاه کبوتر گه آن سپید چون بگذرند پر به ما بر بگسترند؟
تا چند بنگرند و بگردند گرد ما این شهره شمع ها که بر این سبز منظرند؟
این هفتگانه شمع بر این منظر، ای پسر، از کردگار ما به سوی ما پیامبرند
گویندمان به صورت خویش این همه همی کایشان همه خدای جهان را مسخرند
زیرا که ظاهر است مرا کاین ستارگان نز ذات خویش زرد و سپید و معصفرند
گوید همی قیاس که درهای روزی اند اینها و دست های جهان دار اکبرند
تا خاک را خدای بدین دست های خویش ایدون کند که خلق درو رغبت آورند
سحری است این حلال که ایشان همی کنند زیرا به خاک مرده همی زنده پرورند
روزی و عمر خلق به تقدیر ایزدی این دست ها همی بنبیسند و بسترند
تقدیرگر شدند چو تقدیر یافتند زین سو مقدرند و از آن سو مقدرند
چون نیست حالهاشان یکسان و یکنهاد بل گه به سوی مغرب و گاهی به خاورند
لازم شده است کون بر ایشان و هم فساد گرچه به بودش اندر آغاز دفترند
آنها که نشنوند همی زین پیمبران نزدیک اهل حکمت و توحید کافرند
بر خواب و خورد فتنه شده ستند خرس وار تا چند گه چو خر بخورند و فرومرند
مرصبح را ز بهر صبوحی طلب کنند زیرا ندیم رود و می لعل و ساغرند
اینها نیند سوی خرد بهتر از ستور هرچند بر ستور خداوند و مهترند
زینها به جمله دست بکش همچو من ازانک بر صورت من و تو و بر سیرت خرند
گر سر ز مرد معدن عقل است و آن مغز اینها همه به سوی خردمند بی سرند
هنگام خیر سست چو نال خزانیند هنگام شر سخت چو سد سکندرند
اندر رکوع خم ندهد پای و پشتشان لیکن به پیش میر به کردار چنبرند
گر رسم و خوی دیو گرفتند لاجرم همواره پیش دیو بداندیش چاکرند
ور گاو و خر شدند، پلنگان روزگار همواره شان به دین و به دنیا همی درند
ور گاو گشت امت اسلام لاجرم گرگ و پلنگ وشیر خداوند منبرند
گرگ و پلنگ گرسنه گاو و بره برند وینها ضیاع و ملک یتیمان همی برند
اینها که دست خویش چو نشپیل کرده اند اندر میان خلق مزکی و داورند
بی رشوه تلخ و بی مزه چون زهر و حنظلند با رشوه چرب و شیرین چون مغز و شکرند
ای هوشیار مرد، چه گوئی که این گروه هرگز سزای جنت و فردوس و کوثرند؟
از راه این نفایه رمهٔ کور و کر بتاب زیرا که این رمه همه هم کور و هم کرند
این راه با ستور رها کن که عاقلان اندر جهان دینی بر راه دیگرند
آن عاقلان که اهل خرد را به باغ دین بار درخت احمد مختار و حیدرند
آن عاقلان که زیر قدم روز عز و فخر جز فرق مشتری و سر ماه نسپرند
آن عاقلان که مر سر دین را به علم خویش بر تختگاه عقل و بصر تاج و افسرند
آن عاقلان کز آفت دیوان به فضلشان زین بی کناره و یله گوباره بگذرند
گیتی همه بیابان و ایشان رونده رود مردم همه مغیلان و ایشان صنوبرند
آفات دیو را به فضایل عزایمند و اعراض علم را به معانی جواهرند
بر موج بحر فتنه و طوفان رود جهل باد خوش بزنده و کشتی و لنگرند
ای حجت زمین خراسان بسی نماند تا اهل جهل روز و شب خویش بشمرند
همچون تو نیستند اگر چند این خزان زیر درخت دین همه با تو برابرند
تو مغز و میوهٔ خوش و شیرین همی خوری و ایشان سفال بی مزه و برگ می خورند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه به بررسی عمیق پیوند میان روح و خرد با کیهان و هستی می‌پردازد. شاعر در آغاز با پرسش‌هایی فلسفی، جایگاه جان و عقل را در نظام آفرینش واکاوی کرده و آسمان و ستارگان را نه صرفاً پدیده‌هایی فیزیکی، بلکه نشانه‌ها و فرستادگان خداوند برای اداره امور جهان می‌داند.

در بخش دوم، شاعر با تغییر لحن به انتقاد صریح از فساد اجتماعی و ریاکاری مدعیان دین می‌پردازد. او کسانی را که با نقاب دین‌داری و مقام، به دنبال شهوت و شکم‌پرستی هستند، همچون حیواناتی می‌بیند که از خرد بی‌بهره‌اند و تنها به دنبال مطامع دنیوی هستند. شاعر در نهایت خواننده را به دوری از این گروه و پیوستن به قافله اهل خرد و حقیقت دعوت می‌کند.

معنای روان

جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرند یا هردوان نهفته در این گوی اغبرند؟

آیا جان و خرد در این آسمان سبز جاری هستند یا در این زمین تیره نهفته‌اند؟

نکته ادبی: چرخ اخضر استعاره از آسمان است.

عالم چرا که نیست سخن گوی و جانور گرجان و عقل هر دو بر این عالم اندرند؟

اگر جان و خرد در این عالم حضور دارند، چرا جهان مانند موجودات زنده، سخن نمی‌گوید؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای به چالش کشیدن ماهیت اشیا.

ور در جهان نیند علی حال غایبند ور غایبند بر تن ما چونکه حاضرند؟

اگر جان و خرد در جهان نیستند، پس پنهان‌اند و اگر پنهان‌اند، چگونه در وجود ما حاضرند؟

نکته ادبی: تضاد میان غیبت و حضور.

گرچه نه غایبند به اشخاص غایبند ورچه نه ایدرند به افعال ایدرند

گرچه به صورت ظاهری غایب‌اند، اما حقیقتشان وجود دارد و اگرچه در ظاهر نیستند، در افعال و تاثیراتشان حضور دارند.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است.

وانگه کز این مزاج مهیا جدا شوند چیزند یا نه چیز عرض وار بگذرند

آنگاه که جان از این جسم مادی جدا می‌شود، آیا چیزی باقی می‌ماند یا مانند عرضی (کیفیتی وابسته) از بین می‌روند؟

نکته ادبی: اشاره به بحث فلسفی جوهر و عرض.

گرچیز نیستند برون از مزاج تن امروز نیز لاشی و مجهول و ابترند

اگر چیزی نیستند و خارج از جسم وجود ندارند، پس امروزه نیز باید پوچ و ناشناخته باشند.

نکته ادبی: لاشی به معنای هیچ و پوچ.

ور لاشی اند فعل نیاید ز چیز نه وین هر دو در تن تو به افعال ظاهرند

اگر هم هیچ نیستند، چگونه از هیچ فعلی سر می‌زند؟ در حالی که هر دو در جسم تو با افعالشان ظاهر هستند.

نکته ادبی: استدلال منطقی بر وجود جان و خرد.

آنکو جدا کند به خرد جوهر از عرض داند که این دو چیز لطیفند و جوهرند

کسی که با خرد جوهر را از عرض جدا می‌کند، می‌داند که این دو (جان و خرد) خود جوهری لطیف هستند.

نکته ادبی: جوهر در فلسفه به معنای ذات مستقل است.

زیرا بدین دوجسم طبیعی تمام شد کز باد و آب و خاک و ز افلاک برترند

زیرا این دو جسم طبیعی (جان و خرد) فراتر از آب و خاک و افلاک هستند.

نکته ادبی: اشاره به مراتب هستی.

اهل تمیز و عقل از این دام گاه صعب غافل نه اند اگرچه بدین دامگه درند

آدمیان خردمند و بافراست از این دام‌گاهِ سختِ دنیا غافل نیستند، حتی اگر در آن گرفتار باشند.

نکته ادبی: دام‌گاه استعاره از دنیاست.

گیتی چو چشم و صورت ایشان درو بصر عالم درخت برور و ایشان برو برند

گیتی مانند چشم است و جان و خرد در آن مانند بینایی؛ جهان درختی است و آنان میوه‌های آن‌اند.

نکته ادبی: تشبیه جهان به چشم و درخت.

درهای رحمتند حکیمان روزگار وینها که چون خرند همه از پس درند

حکیمان درهای رحمت‌اند، اما این نادانان که مانند حیوانات هستند، پشت در مانده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه نادانان به چهارپایان.

اینها که چون ستور نگونند نیست شان زور و توان آنکه بر این چرخ بنگرند

این کسانی که مانند چهارپایان سر به زیر دارند، قدرت و توان درک آسمان را ندارند.

نکته ادبی: استعاره ستور برای جاهلان.

این آفروشه ای است دو زاغ است خوالگرش هر دو قرین یکدگر و نیک درخورند

این آسمان آفرینشی است که دو پرنده (خورشید و ماه) دارد که کنار هم و هم‌سان هستند.

نکته ادبی: دو زاغ استعاره از خورشید و ماه است.

وین خیمهٔ کبود نبینند وین دو مرغ کایشان درو یک از پس دیگر همی پرند

اینان این آسمان و این دو پرنده را نمی‌بینند که چگونه یکی پس از دیگری در حرکت‌اند.

نکته ادبی: اشاره به گردش شب و روز.

دانند عاقلان جهان کاین کبوتران آب و خورش همی همه از عمر ما خورند

خردمندان می‌دانند که این کبوتران (ستارگان/خورشید و ماه) روزی و عمر ما را می‌بلعند.

نکته ادبی: نمادپردازی حرکت زمان.

چندین هزار خلق که خوردند این دو مرغ پس چونکه هر دو گرسنگانند و لاغرند؟

این همه خلقی که عمرشان را این دو مرغ (زمان/فلک) خوردند، پس چرا خودشان گرسنه و لاغرند؟

نکته ادبی: پرسش فلسفی درباره فناپذیری.

تا کی گه آن سیاه کبوتر گه آن سپید چون بگذرند پر به ما بر بگسترند؟

تا کی این کبوتر سیاه (شب) و سفید (روز)، بال‌هایشان را بر سر ما می‌گسترانند؟

نکته ادبی: استعاره شب و روز به دو پرنده.

تا چند بنگرند و بگردند گرد ما این شهره شمع ها که بر این سبز منظرند؟

تا کی این شمع‌های درخشان (ستارگان) که بر این آسمان سبز هستند، دور ما می‌گردند؟

نکته ادبی: شمع استعاره از ستاره.

این هفتگانه شمع بر این منظر، ای پسر، از کردگار ما به سوی ما پیامبرند

ای پسر، این هفت شمع (هفت سیاره) بر این آسمان، فرستادگان پروردگار به سوی ما هستند.

نکته ادبی: هفتگانه اشاره به سیارات هفت‌گانه در نجوم قدیم.

گویندمان به صورت خویش این همه همی کایشان همه خدای جهان را مسخرند

این‌ها با وجود خود به ما می‌گویند که همه تحت فرمان خدای جهان هستند.

نکته ادبی: مسخر بودن کائنات.

زیرا که ظاهر است مرا کاین ستارگان نز ذات خویش زرد و سپید و معصفرند

زیرا برای من آشکار است که این ستارگان، ذاتاً رنگین نیستند و به خواست خود چنین نیستند.

نکته ادبی: معصفر به معنای زرد رنگ است.

گوید همی قیاس که درهای روزی اند اینها و دست های جهان دار اکبرند

عقل می‌گوید که این‌ها درهای روزی و دست‌های یاری‌دهنده خداوند بزرگ هستند.

نکته ادبی: تجسید قدرت الهی در سیارات.

تا خاک را خدای بدین دست های خویش ایدون کند که خلق درو رغبت آورند

خداوند خاک را به وسیله این دستان (ستارگان) چنان می‌آراید که مردم به آن مشتاق شوند.

نکته ادبی: اشاره به تدبیر الهی در جهان.

سحری است این حلال که ایشان همی کنند زیرا به خاک مرده همی زنده پرورند

این جادویی حلال است که آن‌ها انجام می‌دهند، زیرا به خاک مرده، حیات می‌بخشند (اشاره به رویش گیاهان).

نکته ادبی: سحر حلال به معنی تدبیر دقیق طبیعت است.

روزی و عمر خلق به تقدیر ایزدی این دست ها همی بنبیسند و بسترند

روزی و عمر انسان‌ها به تقدیر خدا، توسط این دست‌ها (سیارات) نوشته و پاک می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به نقش فلک در سرنوشت.

تقدیرگر شدند چو تقدیر یافتند زین سو مقدرند و از آن سو مقدرند

وقتی آن‌ها مقدر شدند، خود نیز در این چرخه، هم مقدرکننده و هم مقدر هستند.

نکته ادبی: تناقض‌گویی در جبر و اختیار.

چون نیست حالهاشان یکسان و یکنهاد بل گه به سوی مغرب و گاهی به خاورند

چون حال آن‌ها یکسان نیست و گاهی در غرب و گاهی در شرق هستند.

نکته ادبی: اشاره به حرکت سیارات.

لازم شده است کون بر ایشان و هم فساد گرچه به بودش اندر آغاز دفترند

تغییر و دگرگونی بر آن‌ها واجب شده است، هرچند در آغاز آفرینش در دفتر هستی بوده‌اند.

نکته ادبی: کون و فساد اصطلاح ارسطویی برای تغییرات دنیا.

آنها که نشنوند همی زین پیمبران نزدیک اهل حکمت و توحید کافرند

کسانی که سخن این پیامبران (ستارگان/نشانه ها) را نمی‌شنوند، نزد اهل حکمت و خداشناسی کافرند.

نکته ادبی: کافر به معنای حق‌ناشناس.

بر خواب و خورد فتنه شده ستند خرس وار تا چند گه چو خر بخورند و فرومرند

مانند خرس‌ها، غرق در خواب و خوراک شده‌اند؛ تا کی مانند حیوانات بخورند و بمیرند؟

نکته ادبی: تشبیه نادانان به خرس.

مرصبح را ز بهر صبوحی طلب کنند زیرا ندیم رود و می لعل و ساغرند

صبح را فقط برای شراب صبحگاهی می‌خواهند، زیرا هم‌نشین موسیقی و باده و ساغرند.

نکته ادبی: نقد عیاشی متظاهران به دین.

اینها نیند سوی خرد بهتر از ستور هرچند بر ستور خداوند و مهترند

این‌ها در نظر عقل، از چهارپایان بهتر نیستند، اگرچه بر چهارپایان سوارند و مهترند.

نکته ادبی: تضاد میان ظاهر قدرت و باطن حیوانی.

زینها به جمله دست بکش همچو من ازانک بر صورت من و تو و بر سیرت خرند

همانند من، از اینان دوری کن، زیرا صورتشان انسانی اما سیرتشان خر است.

نکته ادبی: استعاره از حماقت و حیوانیت.

گر سر ز مرد معدن عقل است و آن مغز اینها همه به سوی خردمند بی سرند

اگر سرِ انسان، معدن عقل و مغز است، اینان نزد خردمندان، بی سر هستند.

نکته ادبی: بی‌سر بودن استعاره از بی‌خردی.

هنگام خیر سست چو نال خزانیند هنگام شر سخت چو سد سکندرند

هنگام خیر و نیکی، مانند نیِ خزان سست‌اند، اما هنگام شر و ستم، مانند سد سکندر سخت و نفوذناپذیرند.

نکته ادبی: تضاد نال (سستی) و سد (سختی).

اندر رکوع خم ندهد پای و پشتشان لیکن به پیش میر به کردار چنبرند

در نماز (رکوع) پشتشان خم نمی‌شود، اما در برابر بزرگان مانند چنبره خم می‌شوند.

نکته ادبی: نقد ریاکاری و ذلت‌پذیری.

گر رسم و خوی دیو گرفتند لاجرم همواره پیش دیو بداندیش چاکرند

اگر خوی دیو گرفتند، پس ناچار همواره خدمتگزار دیو بداندیش هستند.

نکته ادبی: تشبیه دیو به طاغوت‌های زمان.

ور گاو و خر شدند، پلنگان روزگار همواره شان به دین و به دنیا همی درند

و اگر گاو و خر شدند، پلنگان روزگار، آن‌ها را در دین و دنیا می‌درند.

نکته ادبی: پلنگ استعاره از ظالمان قدرتمند.

ور گاو گشت امت اسلام لاجرم گرگ و پلنگ وشیر خداوند منبرند

و اگر امت اسلام گاو و مطیع شدند، گرگ‌ها و پلنگ‌ها بر منبرهایشان سوار می‌شوند.

نکته ادبی: انتقاد سیاسی از به قدرت رسیدن فاسدان.

گرگ و پلنگ گرسنه گاو و بره برند وینها ضیاع و ملک یتیمان همی برند

گرگ‌ها و پلنگ‌های گرسنه، گاو و بره را می‌خورند؛ اینان نیز اموال یتیمان را غارت می‌کنند.

نکته ادبی: توصیف ستمگری و مال‌مردم‌خوری.

اینها که دست خویش چو نشپیل کرده اند اندر میان خلق مزکی و داورند

این کسانی که دست‌هایشان را مانند نشپیل (کیسه) کرده‌اند، در میان مردم قاضی و داور شده‌اند.

نکته ادبی: نشپیل (خورجین/کیسه) نماد رشوه گرفتن.

بی رشوه تلخ و بی مزه چون زهر و حنظلند با رشوه چرب و شیرین چون مغز و شکرند

بدون رشوه، تلخ و زهراگین‌اند و با رشوه، چرب و شیرین مانند مغز و شکر هستند.

نکته ادبی: تشبیه رشوه به شیرینی و طمع.

ای هوشیار مرد، چه گوئی که این گروه هرگز سزای جنت و فردوس و کوثرند؟

ای انسان هوشیار، چه می‌گویی؟ آیا این گروه سزاوار بهشت و فردوس هستند؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تاکید بر دوزخی بودن آن‌ها.

از راه این نفایه رمهٔ کور و کر بتاب زیرا که این رمه همه هم کور و هم کرند

از راه این گله کور و کر دوری کن، زیرا اینان هم کورند و هم کر (از حقیقت).

نکته ادبی: استعاره از کور و کر بودنِ ناآگاهان.

این راه با ستور رها کن که عاقلان اندر جهان دینی بر راه دیگرند

این مسیر را با این چهارپایان رها کن، زیرا عاقلان در راه دین مسیر دیگری دارند.

نکته ادبی: اشاره به مسیر حقیقت‌جویان.

آن عاقلان که اهل خرد را به باغ دین بار درخت احمد مختار و حیدرند

عاقلانی که برای اهل خرد، در باغ دین میوه‌های درخت پیامبر (احمد) و علی (حیدر) هستند.

نکته ادبی: اشاره به بزرگان دین و دانش.

آن عاقلان که زیر قدم روز عز و فخر جز فرق مشتری و سر ماه نسپرند

عاقلانی که برای کسب عزت، پایشان را جز بر سرِ مشتری و ماه نمی‌گذارند (کنایه از بلندهمتی).

نکته ادبی: کنایه از بلندنظری و تعالی.

آن عاقلان که مر سر دین را به علم خویش بر تختگاه عقل و بصر تاج و افسرند

آن عاقلانی که سر دین را با علم خود، بر تختگاه عقل و بصر به عنوان تاج و افسر قرار می‌دهند.

نکته ادبی: تجسید علم به عنوان تاج بر سر دین.

آن عاقلان کز آفت دیوان به فضلشان زین بی کناره و یله گوباره بگذرند

آن عاقلانی که از فتنه دیوان، با فضل خود از این دنیا و تعلقات بی‌کران آن می‌گذرند.

نکته ادبی: اشاره به زهد و استغنای عارفانه.

گیتی همه بیابان و ایشان رونده رود مردم همه مغیلان و ایشان صنوبرند

دنیا به منزله‌ی بیابانی خشک است و آنان چون رودخانه‌ای روان در آن جاری‌اند؛ مردم همگی مانند خار مغیلان‌اند و آنان در زیبایی و استواری، چون صنوبر هستند.

نکته ادبی: مغیلان نوعی خار بیابانی است که در ادبیات نمادِ زبری، ناخوشایندی و آزاردهندگی است و در برابرِ صنوبر که نمادِ راستی، زیبایی و آزادگی است، قرار گرفته است.

آفات دیو را به فضایل عزایمند و اعراض علم را به معانی جواهرند

آنان با برخورداری از فضایل اخلاقی، در برابر بدی‌های شیطانی ایستادگی می‌کنند و در عرصه‌ی دانش و معرفت، به منزله‌ی جواهر گران‌بهایی هستند که حقایق و معانی را در خود دارند.

نکته ادبی: واژه 'اعراض' در اینجا به معنایِ مسائل و مباحثِ پیرامونیِ علم است که در اینجا به عنوانِ پوسته‌ی دانش در برابرِ مغز و جوهرِ معانی قرار دارد.

بر موج بحر فتنه و طوفان رود جهل باد خوش بزنده و کشتی و لنگرند

در تلاطم دریایِ فتنه‌ها و طوفانِ جهالت، آنان هم‌چون بادِ خوش‌وزشِ امیدبخش، کشتی نجات و لنگرگاهِ اطمینان برای رسیدن به ساحل سلامت هستند.

نکته ادبی: شاعر با استفاده از استعاره‌هایِ دریایی، وضعیت ناپایدار جامعه را به دریای فتنه تشبیه کرده که تنها با حضورِ خردمندان قابل عبور است.

ای حجت زمین خراسان بسی نماند تا اهل جهل روز و شب خویش بشمرند

ای حجت و پیشوای سرزمین خراسان، زمان زیادی باقی نمانده است تا جاهلانِ بی‌خبر، فرصت‌های کوتاه عمر خویش را سپری کنند و به پایان کارِ خود برسند.

نکته ادبی: حجت در اصطلاح کهن به معنایِ برهان، پیشوا و کسی است که وجودش دلیلِ حقانیتِ دین است و خطاب قرار دادنِ او نشان از جایگاهِ رفیعِ اوست.

همچون تو نیستند اگر چند این خزان زیر درخت دین همه با تو برابرند

اگرچه در این دورانِ خزان‌زده، همگان زیر سایه‌ی دین قرار دارند و ظاهراً با تو برابر به نظر می‌رسند، اما در باطن و حقیقت، هیچ‌کس به مقام و منزلت والای تو نمی‌رسد.

نکته ادبی: خزان استعاره از دورانِ بی‌رونقیِ دانش و اخلاق است که در آن تمایزِ میانِ اهلِ معرفت و جاهلان دشوار شده است.

تو مغز و میوهٔ خوش و شیرین همی خوری و ایشان سفال بی مزه و برگ می خورند

تو از حقیقتِ هستی و شیرینیِ معرفت بهره‌مند هستی، اما آنان تنها به ظواهرِ بی‌ارزش و بی‌مزه (مانند سفال و برگ) دل‌خوش کرده‌اند.

نکته ادبی: سفال و برگ نمادِ بهره‌هایِ دنیویِ بی‌ارزش و ظاهری است که در برابرِ مغز و میوه (حقایقِ معنوی) قرار گرفته است.