دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰

ناصرخسرو
این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست یا خود یکی بلند و بی آسایش آسیاست
لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»
داناش گفت «معدن چون و چراست این» نادانش گفت «نیست، که این معدن چراست»
دانای فیلسوف چنین گفت ک«این جهان ما را ز کردگار همی هدیه یا عطاست»
چون فیلسوف رفت و عطا با خدای ماند پیداست همچو روز که گفتار او خطاست
بخشیدهٔ خدای ز تو کی جدا شود؟ آن کو جدا شود ز تو بخشیده های ماست
از بهر جست و جوی ز کار جهان و خلق گفتند گونه گون و دویدند چپ و راست
آن گفت ک«این جهان نه فنا است و سرمدی است» وین گفت ک«این خطاست، جهان را ز بن فناست»
چون این و آن شدند و جهان ماند، مر تو را او بر بقای خویش و فناهای ما گواست
فانی به جان نه ای به تنی، ای حکیم، تو جان را فنا به عقل محال است و نارواست
بس چاشنی است این ز بقا و فنا تو را کز فعل بر فنا و ز بنیاد بر بقاست
باقی است چرخ کردهٔ یزدان و، شخص تو فانی است از انکه کردهٔ این بی خرد رحاست
بی دانش آمدی و در اینجا شناختی کاین چیست وان چه باشد وان چون و این چراست
چون و چرا نتیجهٔ عقل است بی گمان چون و چرا ز جانوران جز تو را کراست؟
جز عقل چیست آنکه بدو نیک و بد زخلق آن مستحق لعنت وین در خور ثناست
قدر و بهای مرد نه از جسم و فربهی است بل مردم از نکو سخن و عقل پر بهاست
بر جانور بجمله سخن گوی جانور زان است پادشا که برو عقل پادشاست
چون تو خدای خر شدی از قوت خرد پس عقل بهره ای ز خدای است قول راست
بی هیچ علتی ز قضا عقل دادمان زین روی نام عقل سوی اهل دین قضاست
اینجا ز بهر آن ز خدائیت بهره داد کاین گوهر شریف مر آن هدیه را سزاست
این است آن عطا که خدا کرد فیلسوف آن فلسفه است و این ره و آثار انبیاست
این عالم اژدهاست وز ایزد تو را خرد پازهر زهر این قوی و منکر اژدهاست
پازهر اژدهاست خرد سوی هوشیار در خورد مکر نیست نه نیز از در دهاست
هر چند رحمت است خرد بر تو از خدای بر هر که بد کند به خرد هم خرد بلاست
ملک و بقاست کام تو وین هر دو کام را اندر دو عالم ای بخرد عقل کیمیاست
گر تو به دست عقل اسیری خنک تو را وای تو گر خردت به دست تو مبتلاست
تخم وفاست عقل، به تو مبتلا شده است گر مر تورا ز تخم وفا برگ و بر جفاست
سوی وفاست روی خرد، چون جفا کنی مر عقل را به سوی تو، ای پیر، پس قفاست
عدل است و راستی همه آثار عقل پاک عقل است آفتاب دل و عدل ازو ضیاست
از عدل های عقل یکی شکر نعمت است بخشندهٔ خرد ز تو زیرا که شکر خواست
از نیک صبر کرد نباید که کاهلی است بر بد شتاب کرد نشاید که آن هواست
شکر است آب نعمت و نعمت نهال او با آب خوش نهال نگیرد هگرز کاست
هر کس که بر هوای دل خویش تکیه کرد تکیه مکن برو که هواجوی بر هواست
آن گوی مر مرا که توانی ز من شنود این پند مر تو را به ره راست بر عصاست
عالم یکی خط است کشیدهٔ خدای حق وان خط را میانه و آغاز و انتهاست
دنیا ز بهر مردم و مردم ز بهر دین چون خط دایره که بر انجامش ابتداست
علم است کار جانت و عمل کار تن که دین از علم وز عمل چو تن و جان تو دوتاست
چون جان و تن دوتاست دو تخم است دینت را یک تخم او ز خوف و دگر تخم او رجاست
مرد خرد جدا نشد از خر مگر به دین آن کن که مرد با خرد از خر بدو جداست
کشت خدای نیست مگر کاهل علم و دین جز کاین دو تن دگر همه خار و خس و گیاست
پرهیز تخم و مایهٔ دین است و زی خدای پرهیزگار مردم دین دار و بی ریاست
پرهیزگار کیست؟ کم آزار، اگر کسی از خلق پارساست کم آزار پارساست
لختی عنان بکش سپس این جهان متاز زیرا که تاختن سپس این جهان عناست
بر خاک فتنه چون بشدی؟ بر سما نگر بر خاک نیست جای تو بل برتر از سماست
گر ز آسمان به خاک تو خرسند گشته ای همچون تو شوربخت به عالم دگر کجاست؟
ترسم کز آرزو خردت را وبا رسد زیرا که آرزو خرد خلق را وباست
دردی است آرزو که به پرهیز به شود پرهیز مرد را سوی دانا بهین دواست
پند از کسی شنو که ندارد ز تو طمع پندی که با طمع بود آن سر بسر هباست
گیتی به بند طمع ببسته است خلق را زین بند دور باش که نه بند بی وفاست
از دست بند طمع جهان چون رهاندت جز هوشیار مرد کز این بند خود رهاست؟
بی توتیاست چشم تو گر بر دروغ و زرق از مردم چشم درد تو را طمع توتیاست
رفتند هم رهانت، بباید همیت رفت انده مخور که جای سپنجیست بی نواست
برگیر زاد و، زاد تو پرهیز و طاعت است زین راه سر متاب که این راه اولیاست
چون بی بقاست این سفری خانه اندرو باکی مدار هیچ اگرت پشت بی قباست
پرهیز کن به جان ز خرافات ناکسان هر چند با خسان کنی اینجا نشست و خاست
مزگت کلیسیا نشده است، ای پسر، هگرز گرچه به شهر همبر مزگت کلیسیاست
این است پند حجت وین است مغز دین وارایش سخنش چو گشنیز و کرویاست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر منظوم، درونمایه‌ای عمیق و فلسفی دارد که تقابل میان عقل، دین و جهان‌بینی مادی را ترسیم می‌کند. شاعر با نگاهی حکیمانه، جهان را نه مکانی برای آسایشِ ابدی، بلکه گذرگاهی پرحادثه می‌بیند که انسانِ خردمند باید با سلاحِ عقل و عملِ صالح، مسیر رستگاری را در آن بیابد.

محور اصلی سخن، جایگاه والای خرد در شناساییِ حقیقت است. از نگاه شاعر، عقل هدیه‌ای الهی است که انسان را از حیوان متمایز می‌کند و ابزارِ سنجشِ خوب و بد است. تضاد میان «چون و چرا» (جستجوی فلسفی) با «تسلیمِ کورکورانه»، و پیوندِ ناگسستنی «علم و دین» برای رسیدن به کمال انسانی، از ارکان فکری این منظومه است.

در نهایت، شاعر هشدار می‌دهد که دنیا همانند اژدهایی است که انسانِ غافل را می‌بلعد و تنها راهِ مقابله با این خطر، پرهیز از طمع و آراستنِ جان به زیورِ علم و عمل است. پیام اخلاقیِ متن، دعوت به خویشتن‌داری و مسئولیت‌پذیری در برابر عطایای الهی برای رسیدن به بقای حقیقی و سعادت است.

معنای روان

این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست یا خود یکی بلند و بی آسایش آسیاست

این آسمانِ گردان که بر فراز ماست، مانند خانه‌ای سخت و استوار است، یا شاید هم آسیابی بسیار بزرگ که بی‌وقفه در حرکت است و لحظه‌ای آرام ندارد.

نکته ادبی: تختِ گنبدگردان کنایه از آسمان و سپهر است که در ادبیات کهن فارسی همواره به چرخش و ناپایداری شناخته می‌شود.

لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»

بلکه هر کسی بسته به میزانِ دانش و فهم خودش، گمان می‌کند که این جهان تنها برای او آفریده شده است.

نکته ادبی: ایدون به معنای این‌چنین و بدین‌گونه است که از واژگان کهن زبان فارسی است.

داناش گفت «معدن چون و چراست این» نادانش گفت «نیست، که این معدن چراست»

شخص دانا گفت این جهان محلِ پرسشگری و چرایی است، اما شخص نادان با انکار گفت که جهان اصلاً نیازی به پرسش ندارد و حقیقتِ آن پوشیده است.

نکته ادبی: اشاره به تقابل نگاه فیلسوفانه (پرسشگر) و نگاه عامیانه (قشری) به هستی.

دانای فیلسوف چنین گفت ک«این جهان ما را ز کردگار همی هدیه یا عطاست»

فیلسوفِ دانا این‌گونه باور داشت که جهان و مواهب آن، هدیه و عطایی است که پروردگار به ما بخشیده است.

نکته ادبی: کردگار به معنای آفریننده و خالق است که از صفات بارز الهی در متون کلاسیک است.

چون فیلسوف رفت و عطا با خدای ماند پیداست همچو روز که گفتار او خطاست

وقتی آن فیلسوف از میان رفت و تنها بخشش‌های الهی باقی ماند، آشکار شد که سخن او (در نسبت دادن مطلق جهان به عطا) نادرست بوده است.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل روز برای بیان وضوح و آشکار بودنِ یک حقیقت.

بخشیدهٔ خدای ز تو کی جدا شود؟ آن کو جدا شود ز تو بخشیده های ماست

مگر می‌شود عطای خداوند از تو جدا شود؟ در واقع هر چیزی که از تو جدا می‌شود، عطای الهی نبوده است (و متعلق به این دنیای فانی بوده است).

نکته ادبی: تضاد میان بقای امر الهی و فنای امر دنیوی در این بیت به‌خوبی نمایان است.

از بهر جست و جوی ز کار جهان و خلق گفتند گونه گون و دویدند چپ و راست

مردم برای پی بردن به راز جهان و کارهای آن، به هر سو دویدند و عقاید گوناگونی ساختند.

نکته ادبی: چپ و راست کنایه از جستجوی همه‌جانبه و سرگشتگی است.

آن گفت ک«این جهان نه فنا است و سرمدی است» وین گفت ک«این خطاست، جهان را ز بن فناست»

گروهی گفتند جهان جاودانه است و نابود نمی‌شود، و گروهی دیگر گفتند این فکر اشتباه است و اصلِ جهان بر فنا و نابودی است.

نکته ادبی: سرمدی به معنای ابدی و بی‌آغاز و انجام است.

چون این و آن شدند و جهان ماند، مر تو را او بر بقای خویش و فناهای ما گواست

وقتی آن آدمیان رفتند و جهان بر جای ماند، آن جهان خود گواه است که بقای او مستلزم فنای ماست.

نکته ادبی: استعاره از جهان به عنوان شاهدِ خاموش بر گذشتِ نسل‌ها.

فانی به جان نه ای به تنی، ای حکیم، تو جان را فنا به عقل محال است و نارواست

ای حکیم، تو از نظر جان فانی نیستی؛ زیرا در نظر عقل، نابودی روح امری محال و ناپذیرفتنی است.

نکته ادبی: حکیم خطاب به خواننده، نشان‌دهنده مخاطبِ خاصِ این اشعار است.

بس چاشنی است این ز بقا و فنا تو را کز فعل بر فنا و ز بنیاد بر بقاست

این درسِ بقا و فنا برای تو آموزه‌های بسیاری دارد؛ چرا که فعلِ تو بر فنا دلالت دارد و بنیادِ وجودت بر بقا استوار است.

نکته ادبی: تضاد بنیادین میان جسم (فنا) و جان (بقا) که در فلسفه اسلامی ریشه دارد.

باقی است چرخ کردهٔ یزدان و، شخص تو فانی است از انکه کردهٔ این بی خرد رحاست

آنچه خداوند آفریده، باقی است و آنچه تو با خردِ اندکِ خود ساخته‌ای، فانی است.

نکته ادبی: رحا (آسیا) استعاره از کارها و ساخته‌های بی‌پایه و زودگذر بشری است.

بی دانش آمدی و در اینجا شناختی کاین چیست وان چه باشد وان چون و این چراست

تو نادان به دنیا آمدی اما در اینجا آموختی که هر چیزی چیست و علل و اسبابِ آن کدام است.

نکته ادبی: چون و چرا به معنای پرسش از ماهیت و علیت پدیده‌هاست.

چون و چرا نتیجهٔ عقل است بی گمان چون و چرا ز جانوران جز تو را کراست؟

پرسش از ماهیت و چرایی، بی‌شک نتیجه عقل است و چه کسی جز تو در میان جانوران، توانایی پرسشگری دارد؟

نکته ادبی: اشاره به امتیازِ عقلانی انسان نسبت به سایر موجودات.

جز عقل چیست آنکه بدو نیک و بد زخلق آن مستحق لعنت وین در خور ثناست

جز عقل چیست که باعث می‌شود مردم را به خوب و بد تقسیم کنیم؛ یکی مستحق لعنت باشد و دیگری سزاوار ستایش؟

نکته ادبی: عقل معیارِ داوری اخلاقی و ارزش‌گذاریِ شخصیت‌هاست.

قدر و بهای مرد نه از جسم و فربهی است بل مردم از نکو سخن و عقل پر بهاست

ارزش و جایگاه آدمی به جسم و فربهی او نیست، بلکه انسان با سخنِ نیک و عقلِ سلیم است که ارزشمند می‌شود.

نکته ادبی: تقابل میان جسم (مادی) و عقل (معنوی) برای تبیینِ ارزش انسانی.

بر جانور بجمله سخن گوی جانور زان است پادشا که برو عقل پادشاست

انسان با اینکه سخنگو است، در میان سایر جانوران از آن جهت پادشاه است که خرد بر او حکومت می‌کند.

نکته ادبی: عقل به عنوان حاکم و پادشاهِ وجود انسان معرفی شده است.

چون تو خدای خر شدی از قوت خرد پس عقل بهره ای ز خدای است قول راست

چون تو به واسطه خرد، بهره‌ای از صفاتِ الهی یافته‌ای، پس خرد حقیقتاً بخشی از وجودِ الهی در توست.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ عقل به عنوان پرتوی از نورِ الهی.

بی هیچ علتی ز قضا عقل دادمان زین روی نام عقل سوی اهل دین قضاست

خداوند بی‌هیچ دلیلی و از روی قضا و قدر، عقل را به ما بخشید؛ به همین دلیل در نزد دین‌داران، عقل همان قضا و اراده الهی است.

نکته ادبی: تفسیرِ دینی از واژه قضا.

اینجا ز بهر آن ز خدائیت بهره داد کاین گوهر شریف مر آن هدیه را سزاست

اینجا به این دلیل به تو عقل داده شد که این گوهرِ شریف، شایسته آن هدیه الهی است.

نکته ادبی: گوهر شریف استعاره‌ای برای عقل است.

این است آن عطا که خدا کرد فیلسوف آن فلسفه است و این ره و آثار انبیاست

این همان عطایی است که فیلسوف از آن سخن می‌گفت؛ یعنی فلسفه و خردورزی، راه و روش انبیاست.

نکته ادبی: تطبیق میانِ عقلِ فلسفی و وحیِ پیامبرانه.

این عالم اژدهاست وز ایزد تو را خرد پازهر زهر این قوی و منکر اژدهاست

این دنیا چون اژدهایی است که تو را می‌بلعد و خردِ تو، پادزهرِ این سمِ کشنده است و کسی که منکرِ اژدها بودنِ دنیاست، در اشتباه است.

نکته ادبی: اژدها نمادِ خطر و فریبِ دنیاست.

پازهر اژدهاست خرد سوی هوشیار در خورد مکر نیست نه نیز از در دهاست

خرد برای انسانِ هوشیار، پادزهرِ این اژدهاست؛ نه از سرِ مکر و حیله، بلکه از سرِ حقیقت‌جویی.

نکته ادبی: پادزهر و اژدها یک تمثیل کلاسیک برای تقابل حکمت و مکرِ دنیوی است.

هر چند رحمت است خرد بر تو از خدای بر هر که بد کند به خرد هم خرد بلاست

اگرچه خرد رحمتی از سوی خداست، اما اگر کسی آن را در مسیرِ بدی به کار گیرد، همان خرد برای او مایه بلا و گرفتاری می‌شود.

نکته ادبی: هشدار درباره سوءاستفاده از هوش و خرد در مسیر نادرست.

ملک و بقاست کام تو وین هر دو کام را اندر دو عالم ای بخرد عقل کیمیاست

اگر به دنبالِ قدرت و بقا هستی، بدان که در هر دو عالم، عقل همچون کیمیا کارگشاست.

نکته ادبی: کیمیا نمادِ دگرگونی و رسیدن به والاترین ارزش‌هاست.

گر تو به دست عقل اسیری خنک تو را وای تو گر خردت به دست تو مبتلاست

اگر تو بنده و اسیرِ عقل هستی خوشا به حالت، اما وای بر تو اگر عقلت اسیرِ هوس‌های تو باشد.

نکته ادبی: تقابلِ هوشمندانه‌ای میانِ اطاعت از عقل و اسیر کردنِ عقل برای هوای نفس.

تخم وفاست عقل، به تو مبتلا شده است گر مر تورا ز تخم وفا برگ و بر جفاست

عقل تخمِ وفاست که در وجود تو کاشته شده، اگر از این تخم جز جفا و بدی ثمره‌ای ندیدی، مشکل از توست.

نکته ادبی: استعاره کشاورزی (تخم و بر) برای تبیینِ رابطه انسان و عقل.

سوی وفاست روی خرد، چون جفا کنی مر عقل را به سوی تو، ای پیر، پس قفاست

رویِ خرد به سوی وفاست، اما اگر تو به آن جفا کنی، عقل از تو روی برمی‌گرداند و پشتِ سرِ تو قرار می‌گیرد (یعنی تو را رها می‌کند).

نکته ادبی: قفا به معنای پشت و پشتِ سر است.

عدل است و راستی همه آثار عقل پاک عقل است آفتاب دل و عدل ازو ضیاست

عدل و راستی ثمره عقلِ پاک هستند؛ عقل مانندِ آفتابِ دل است و عدل، نوری است که از آن تابیده می‌شود.

نکته ادبی: استعاره خورشید برای عقل و نور برای عدل.

از عدل های عقل یکی شکر نعمت است بخشندهٔ خرد ز تو زیرا که شکر خواست

یکی از مظاهرِ عدلِ عقل، شکرگزاری نعمت است؛ زیرا خداوندِ بخشنده از تو شکر خواسته است.

نکته ادبی: پیوند منطقی میان عقل، عدل و سپاس‌گزاری.

از نیک صبر کرد نباید که کاهلی است بر بد شتاب کرد نشاید که آن هواست

در برابر نیکی نباید کوتاهی کرد (که تنبلی است) و در برابر بدی نباید شتاب‌زده عمل کرد (که ناشی از هوای نفس است).

نکته ادبی: توصیه به تعادل و دوری از افراط و تفریط.

شکر است آب نعمت و نعمت نهال او با آب خوش نهال نگیرد هگرز کاست

شکرگزاری مانندِ آب برای نهالِ نعمت است؛ با آبِ خوش، هرگز نهالِ نعمت خشک نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره‌ای زیبا از کشاورزی برای تبیینِ دوامِ نعمت.

هر کس که بر هوای دل خویش تکیه کرد تکیه مکن برو که هواجوی بر هواست

هر کس به هوای دلِ خود تکیه کرد، بر او اعتماد نکن؛ چرا که پیروِ هوای نفس، بر پایه هیچ و پوچ ایستاده است.

نکته ادبی: هوا هم به معنای هوا (عنصر) و هم به معنای هوای نفس (تمایلات) به کار رفته است.

آن گوی مر مرا که توانی ز من شنود این پند مر تو را به ره راست بر عصاست

هر چه می‌توانی از من بشنو؛ چرا که این پند همچون عصایی است که تو را در راهِ راست استوار نگه می‌دارد.

نکته ادبی: تشبیه پند به عصا برای تکیه‌گاهِ معنوی.

عالم یکی خط است کشیدهٔ خدای حق وان خط را میانه و آغاز و انتهاست

عالم همچون خطی است که خدای حق کشیده و این خط، ابتدا و انتها و میانه‌ای دارد.

نکته ادبی: نمادپردازی جهان به عنوان یک خطِ هندسیِ ترسیم‌شده توسط خالق.

دنیا ز بهر مردم و مردم ز بهر دین چون خط دایره که بر انجامش ابتداست

دنیا برای مردم و مردم برای دین آفریده شده‌اند، همچون خطِ دایره‌ای که پایانش به آغازش می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به دایره‌ای بودنِ هستی و بازگشت به مبدأ.

علم است کار جانت و عمل کار تن که دین از علم وز عمل چو تن و جان تو دوتاست

کارِ جانت علم‌آموزی است و کارِ تن عمل به آن، زیرا دین مانندِ تن و جان، از دو جزء تشکیل شده است.

نکته ادبی: تقسیم‌بندیِ دین به علم و عمل که در حکمتِ عملی بسیار رایج است.

چون جان و تن دوتاست دو تخم است دینت را یک تخم او ز خوف و دگر تخم او رجاست

چون جان و تن دو تا هستند، دینِ تو نیز دو پایه دارد: یکی از آن‌ها خوف (بیم) و دیگری رجا (امید) است.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ خوف و رجا در الهیات اسلامی.

مرد خرد جدا نشد از خر مگر به دین آن کن که مرد با خرد از خر بدو جداست

انسانِ خردمند تنها به واسطه دین از حیوان جدا می‌شود؛ پس همان کاری را بکن که تو را از حیوانات متمایز می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ تعیین‌کننده دین در هویتِ انسانی.

کشت خدای نیست مگر کاهل علم و دین جز کاین دو تن دگر همه خار و خس و گیاست

کشت‌زارِ خداوند جز اهلِ علم و دین نیست؛ هر کس غیر از این دو باشد، خار و خسی بیش نیست.

نکته ادبی: تمثیلِ مزرعه برای هستی و انسان‌های متعالی.

پرهیز تخم و مایهٔ دین است و زی خدای پرهیزگار مردم دین دار و بی ریاست

پرهیزکاری، تخم و مایه اصلی دین است و فردِ پرهیزگار در نزد خداوند، انسانی دین‌دار و بی‌ریاست.

نکته ادبی: پرهیز در اینجا به معنای تقوا و خویشتن‌داری است.

پرهیزگار کیست؟ کم آزار، اگر کسی از خلق پارساست کم آزار پارساست

پرهیزگار کیست؟ کسی که کم‌آزار باشد؛ اگر کسی از مردم دوری گزیند و پارسا باشد، همان پارسایی است که آزارش به کسی نمی‌رسد.

نکته ادبی: تعریفِ عملی از تقوا بر اساسِ خیرخواهی.

لختی عنان بکش سپس این جهان متاز زیرا که تاختن سپس این جهان عناست

کمی عنانِ نفس را بکش و در این دنیا این‌قدر با شتاب نتاز؛ زیرا شتاب برای دنیا تنها رنج و سختی است.

نکته ادبی: عنان کشیدن کنایه از کنترلِ تمایلات و ترمزِ نفس است.

بر خاک فتنه چون بشدی؟ بر سما نگر بر خاک نیست جای تو بل برتر از سماست

وقتی روی خاکِ فتنه و آشوب قرار گرفتی، به آسمان نگاه کن؛ جایگاهِ تو خاک نیست، بلکه برتر از آسمان‌هاست.

نکته ادبی: دعوت به تعالی‌جویی و دوری از دلبستگی به مادیات.

گر ز آسمان به خاک تو خرسند گشته ای همچون تو شوربخت به عالم دگر کجاست؟

اگر به این خاکِ ناچیز راضی شدی، آیا شوربخت‌تر از تو کسی در این عالم پیدا می‌شود؟

نکته ادبی: شوربخت به معنای بدبخت و نگون‌سار است.

ترسم کز آرزو خردت را وبا رسد زیرا که آرزو خرد خلق را وباست

می‌ترسم که آرزوهای دنیوی، خردت را مسموم کند؛ چرا که آرزویِ مفرط، وبایِ عقلِ مردم است.

نکته ادبی: وبا استعاره‌ای برای بیماریِ مهلکِ روح.

دردی است آرزو که به پرهیز به شود پرهیز مرد را سوی دانا بهین دواست

آرزو دردی است که با پرهیز درمان می‌شود؛ پرهیزکاری بهترین دارو برای انسانِ داناست.

نکته ادبی: تداوم استعاره پزشکی (درد و دارو) برای مفاهیم اخلاقی.

پند از کسی شنو که ندارد ز تو طمع پندی که با طمع بود آن سر بسر هباست

پند را از کسی بشنو که طمعی به تو ندارد؛ چرا که هر پندی که با طمع همراه باشد، پوچ و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: هبا به معنای غبار و چیزهای بی‌ارزش است.

گیتی به بند طمع ببسته است خلق را زین بند دور باش که نه بند بی وفاست

دنیا با بندِ طمع انسان‌ها را گرفتار کرده است؛ از این بندِ بی‌وفا دوری کن.

نکته ادبی: بندِ طمع استعاره‌ای برای وابستگی به دنیا.

از دست بند طمع جهان چون رهاندت جز هوشیار مرد کز این بند خود رهاست؟

جز انسانِ هوشیار که خود را از این بند رها کرده، چه کسی می‌تواند از دستِ طمعِ دنیا رهایی یابد؟

نکته ادبی: خاتمه‌بندی با تأکید بر آزادیِ انسان از قید و بندِ مادیات.

بی توتیاست چشم تو گر بر دروغ و زرق از مردم چشم درد تو را طمع توتیاست

اگر چشم تو به دنبال دروغ و فریب است، تو در حقیقت نابینایی، چرا که از مردمانی که خود در بندِ دنیا هستند، انتظارِ بصیرت و دارویِ بینایی داری.

نکته ادبی: توتیا در متون کهن داروی چشم بوده و در اینجا استعاره از بصیرت و بینش حقیقی است.

رفتند هم رهانت، بباید همیت رفت انده مخور که جای سپنجیست بی نواست

همراهان تو یکی پس از دیگری رفتند و تو نیز باید این مسیر را بپیمایی؛ پس غصه مخور، چرا که این دنیا، منزلگاهی موقت و زودگذر است و جای ماندن نیست.

نکته ادبی: واژه سپنجی از ریشه سپنج به معنای میهمان‌خانه یا جایگاهی است که موقت و گذراست.

برگیر زاد و، زاد تو پرهیز و طاعت است زین راه سر متاب که این راه اولیاست

برای سفر ابدی توشه‌ای برگیر که بهترین توشه، پرهیزکاری و اطاعت از حق است؛ هرگز از این راهِ مستقیم منحرف مشو، چرا که این طریقِ برگزیدگان است.

نکته ادبی: اولیا جمع مکسر ولی و به معنای دوستان خدا یا عارفان و برگزیدگان مسیر حق است.

چون بی بقاست این سفری خانه اندرو باکی مدار هیچ اگرت پشت بی قباست

چون این جهان و اقامتگاه آن پایدار نیست، اگر نداری و فقیر هستی، از این بابت هیچ اندوهی به دل راه مده، چرا که فقر مادی در دنیای فانی اهمیت ندارد.

نکته ادبی: بی‌قبا کنایه از فقر و نداشتن لباس و مال و منال دنیاست.

پرهیز کن به جان ز خرافات ناکسان هر چند با خسان کنی اینجا نشست و خاست

با تمام وجود از خرافاتِ نادانان و فرومایگان دوری کن، حتی اگر مجبور باشی در زندگی روزمره با چنین افرادی هم‌نشین و هم‌سخن شوی.

نکته ادبی: خسان جمع خس به معنای فرومایگان و ناکسان است که در برابر بزرگان و اهل خرد قرار دارند.

مزگت کلیسیا نشده است، ای پسر، هگرز گرچه به شهر همبر مزگت کلیسیاست

ای فرزندم، مسجد با قرار گرفتن در کنار کلیسا، هرگز کلیسا نمی‌شود؛ حقیقتِ هر چیز با هم‌جواری تغییر نمی‌کند، پس تو نیز هویت و اعتقاد خود را حفظ کن.

نکته ادبی: مزگت نام کهن فارسی برای مسجد است و همبر به معنای کنار هم یا همسایه است.

این است پند حجت وین است مغز دین وارایش سخنش چو گشنیز و کرویاست

این اندرز، سخنِ «حجت» (شاعر) و جان‌مایه‌ی اصلی دین است. آراستگیِ کلامِ او در این ابیات، همچون ادویه‌ای (گشنیز و زیره) است که به غذا طعم می‌بخشد تا جان کلام در ذهن بنشیند.

نکته ادبی: حجت تخلص شاعر و لقبی برای جایگاه علمی اوست؛ گشنیز و کرویا (زیره) برای آرایش و طعم‌دهی کلام به کار رفته است.