دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸

ناصرخسرو
جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست زانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست
بد به سوی بد گراید نیک با نیک آرمد این مر آن را جفت نی و آن مر این را یار نیست
مرد دانا بدرشید و چرخ نادان بد کنش نزد یکدیگر هگرز این هر دو را بازار نیست
نیک را بد دارد و بد را نکو از بهر آنک بر ستارهٔ سعدو نحس اندر فلک مسمار نیست
نیست هشیار این فلک، رنجه بدین گشتم ازو رنج بیند هوشیار از مرد کو هشیار نیست
نیک و بد بنیوش و بر سنجش به معیار خرد کز خرد برتر بدو جهان سوی من معیار نیست
مشک با نادان مبوی و خمر نادانان مخور کاندر این عالم ز جاهل صعبتر خمار نیست
مردمی ورز و هگرز آزار آزاده مجوی مردم آن را دان کزو آزاده را آزار نیست
این جهان راه است و ما راهی و مرکب خوی ماست رنجه گردد هر که از ما مرکبش رهوار نیست
این جهان را سفله دان، بسیار او اندک شمر گرچه بسیار است دادهٔ سفله آن بسیار نیست
هر چه داد امروز فردا باز خواهد بی گمان گر نخواهی رنج تن با چیز اویت کار نیست
از درخت باردارش باز نشناسی ز دور چون فراز آئی بدو در زیر برگش بار نیست
آنکه طرار است زر و سیم برد و، این جهان عمر برد و، پس چنین جای دگر طرار نیست
عمر تو زر است سرخ و مشک او خاک است خشک زر به نرخ خاک دادن کار زیرک سار نیست
مار خفته است این جهان زو بگذر و با او مشو تا نیازارد تو را این مار چون بیدار نیست
آنچه دانا گوید آن را لفظ و معنی تار و پود و آنچه نادان گوید آن را هیچ پود و تار نیست
دام داران را بدان و دور باش از دامشان صید نادانان شدن سوی خرد جز عار نیست
زانکه دین را دام سازد بیشتر پرهیز کن زانکه سوی او چو آمد صید را زنهار نیست
گاه گوید زین بباید خورد کاین پاک است و خوش گاه گوید نی نشاید خورد کاین کشتار نیست
ور بری زی او به رشوت اژدهای هفت سر گوید این فربی یکی ماهی است والله مار نیست
حیلت و مکر است فقه و علم او و، سوی او نیست دانا هر که او محتال یا مکار نیست
گرش غول شهر گوئی جای این گفتار هست ورش دیو دهر خوانی جای استغفار نیست
علم خورد و برد و کردن در خور گاو و خر است سوی دانا این چنین بیهوده ها را بار نیست
چون نجوئی که ت خدا از بهر چه موجود کرد گر مرو را با تو شغلی کردنی ناچار نیست؟
آنچه او خود کرده باشد باز چون ویران کند؟ خوب کرده زشت کردن کار معنی دار نیست
نیکی از تو چون پذیرد چون نخواهد بد ز تو؟ کز بد و نیک تو او را رنج نی و بار نیست
بیم زخم و دار چون از جملهٔ حیوان تو راست؟ چونکه دیگر جانور را بیم زخم و دار نیست؟
چون کند سی ساله عاصی را عذاب جاودان؟ این چنین حکم و قضای حاکم دادار نیست
گر همی گوید که یک بد را بدی یکی دهم باز چون گوید که هرگز بد کنش رستار نیست؟
چون نجوئی حکمت اندر گزدمان و مار صعب وین درختانی که بار و برگشان جز خار نیست؟
گرچه اندک، بی گمان حکمت بود صنع حکیم، لیکن آن بیندش کو را پیش دل دیوار نیست
خشم گیری جنگ جوئی چون بمانی از جواب خشم یک سو نه سخن گستر که شهر آوار نیست
راه بنمایم تو را گر کبر بندازی ز دل جاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست
همچنان کاندر گزارش کردن فرقان به خلق هیچ کس انباز و یار احمد مختار نیست
همچنان در قهر جباران به تیغ ذوالفقار هیچ کس انباز و یار حیدر کرار نیست
اصل اسلام این دو چیز آمد قران و ذوالفقار نه مسلمان و نه مشرک را درین پیکار نیست
همچنان کاندر سخن جز قول احمد نور نیست تیز تیغی جز که تیغ میر حیدر نار نیست
احمد مختار شمس و حیدر کرار نور آن بی این موجود نی و این بی آن انوار نیست
هر که نور آفتاب دین جدا گشته است ازو روزهای او همیشه جز شبان تار نیست
چشم سر بی آفتاب آسمان بی کار گشت چشم دل بی آفتاب دین چرا بی کار نیست؟
بر سر گنجی که یزدان در دل احمد نهاد جز علی گنجور نی و جز علی بندار نیست
وانکه یزدان بر زبان او گشاید قفل علم جز علی المرتضی اندر جهان دیار نیست
بحر لل بی خطر با طبع او، از بهر آنک چون بنان او به قیمت لولو شهوار نیست
ای خداوند حسام دشمن او بار از جهان جز زبان حجت تو ابر گوهر بار نیست
عروةالوثقی حقیقت عهد فرزندان توست شیفته است آن کس که او در عهدشان بستار نیست
من رهی را جز زبانی همچو تیغ تیز تو با عدوی خاندانت هیچ زین افزار نیست
زخم من بر جان خود پیش تو آرد روز حشر هرگز آن گمره کزو بیدارم او بیدار نیست
سوی یزدان منکر است آنکو به تو معروف نیست جز به انکار توام معروف را انکار نیست
ناصبی را چشم کور است و تو خورشید منیر زین قبل مر چشم کورش را به تو دیدار نیست
نیست مردم ناصبی نزدیک من لا بل خر است طبع او خروار هست ار صورتش خروار نیست
مایهٔ بری تو و ابرار اولاد تواند بر چون یابد کسی کو شیعت ابرار نیست
دشمنان تو همه بیمار و بنده تن درست دورتر باید ز بیمار آنکه او بیمار نیست
من رهی را از جفای دشمن اولاد تو خوابگاه و جای خور جز غار یا کهسار نیست
هر کسی را هست تیماری ز دنیا و مرا جز ز بهر طاعت اولاد تو تیمار نیست
من رهی را جز به خشنودی ی تو و اولاد تو روز محشر هیچ امید رحمت جبار نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر منظوم، یک قصیده تعلیمی و فلسفی با لحنی کوبنده و تند است که در آن شاعر به نقد تند و صریح بی‌خردی، دنیاپرستی و نفاقِ عالمانِ فاسد می‌پردازد. فضای کلی شعر، جست‌وجوگریِ حقیقت و دعوت به خردورزی است و شاعر در نهایت، رستگاری را در گروِ پیروی از چراغِ هدایتِ نبوت و ولایت علوی می‌بیند.

شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات گوناگون، جهان مادی را بی‌ارزش و گذرا معرفی می‌کند و انسان را از دلبستگی به آن برحذر می‌دارد. در بخش دوم، با نگاهی کلامی و جدلی، به مباحث اعتقادی و ضرورت وجود راهنما در امور دینی می‌پردازد و ارادت قلبی خود را به خاندان رسالت به عنوان تنها مسیرِ خروج از تاریکیِ نادانی ابراز می‌دارد.

معنای روان

جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست زانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست

فلک و روزگار با اهل خرد سرِ ناسازگاری دارد، چرا که انسانِ نادان، ارزش و جایگاهِ اندیشمند را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: مر فلک را کار نیست؛ در اینجا فلک به معنای گردش چرخ و روزگار است که فاعلیتی بر آن متصور شده است.

بد به سوی بد گراید نیک با نیک آرمد این مر آن را جفت نی و آن مر این را یار نیست

هر کس به هم‌جنسِ خود متمایل می‌شود؛ نیکی به سوی نیکی می‌رود و بدی به سوی بدی، پس این دو گروه (دانا و نادان) با یکدیگر سازگار نیستند.

نکته ادبی: مر آن را/مر این را؛ استفاده از 'مر' برای تاکید مفعول در متون کهن رایج است.

مرد دانا بدرشید و چرخ نادان بد کنش نزد یکدیگر هگرز این هر دو را بازار نیست

انسانِ دانا همچون چراغی می‌درخشد اما روزگارِ نادان پر از کارهای زشت است؛ این دو گروه در یک بازار (محیط فکری) کالای مشترکی برای عرضه ندارند.

نکته ادبی: بدرشید؛ به معنای درخشیدن است که امروزه به صورت درخشید رایج است.

نیک را بد دارد و بد را نکو از بهر آنک بر ستارهٔ سعدو نحس اندر فلک مسمار نیست

روزگار، خوب و بد را به خطا می‌سنجد زیرا در افلاک و ستارگانِ بخت و اقبال، میخِ ثابتی وجود ندارد که جایگاهِ دقیقِ نیک و بد را تعیین کند.

نکته ادبی: مسمار به معنای میخ است؛ کنایه از اینکه گردش افلاک بر اساس عدل و منطق انسانی نیست.

نیست هشیار این فلک، رنجه بدین گشتم ازو رنج بیند هوشیار از مرد کو هشیار نیست

این جهان شعور و هوشیاری ندارد و من از این امر به رنج افتاده‌ام، زیرا انسانِ هشیار از دستِ کسی که بویی از خرد نبرده، آسیب می‌بیند.

نکته ادبی: هشیار در اینجا به معنای کسی است که خرد و آگاهی دارد.

نیک و بد بنیوش و بر سنجش به معیار خرد کز خرد برتر بدو جهان سوی من معیار نیست

نیک و بدِ امور را بشنو و با ترازوی خردِ خویش بسنج؛ زیرا نزد من، هیچ معیاری برتر از خرد برای سنجشِ حقایق وجود ندارد.

نکته ادبی: بنیوش؛ فعل امر از شنیدن است که در متون کهن بسیار کاربرد دارد.

مشک با نادان مبوی و خمر نادانان مخور کاندر این عالم ز جاهل صعبتر خمار نیست

با نادان همنشینی مکن و با او به بزم منشین، زیرا هیچ گرفتاری و خماری‌‌ای در این جهان سخت‌تر از همنشینی با جاهل نیست.

نکته ادبی: مشک در اینجا نمادِ رایحه خوش و دانش است.

مردمی ورز و هگرز آزار آزاده مجوی مردم آن را دان کزو آزاده را آزار نیست

انسانیت را پیشه کن و هرگز در پی آزارِ آزادگان نباش؛ انسانِ واقعی کسی است که موجبِ رنجِ آزادگان نشود.

نکته ادبی: مردمی ورز؛ به معنای تمرین کردنِ خصلت‌های انسانی است.

این جهان راه است و ما راهی و مرکب خوی ماست رنجه گردد هر که از ما مرکبش رهوار نیست

این جهان راه است و ما رهگذر، و خوی و اخلاقِ ما، مرکبِ این سفر است؛ کسی که اخلاقش راهوار و درست نباشد، در این مسیر رنج می‌کشد.

نکته ادبی: مرکب خوی ماست؛ تشبیه اخلاق به مرکب برای پیمودن راه زندگی.

این جهان را سفله دان، بسیار او اندک شمر گرچه بسیار است دادهٔ سفله آن بسیار نیست

این جهان را ناچیز و بی‌ارزش بدان و حتی اگر ثروتِ بسیاری دارد، آن را اندک بشمار، چرا که آنچه جهان به تو می‌دهد، ماندگار نیست.

نکته ادبی: سفله؛ به معنای پست و فرومایه است که در اینجا به جهان نسبت داده شده است.

هر چه داد امروز فردا باز خواهد بی گمان گر نخواهی رنج تن با چیز اویت کار نیست

هرچه دنیا امروز به تو بخشیده، بی‌شک فردا از تو پس خواهد گرفت؛ اگر به دنبال رنج و سختی نیستی، به دارایی‌های آن دلبسته مباش.

نکته ادبی: رنجِ تن؛ اشاره به سختیِ ناشی از فقدانِ مال دنیاست.

از درخت باردارش باز نشناسی ز دور چون فراز آئی بدو در زیر برگش بار نیست

درختِ بی بار را از دور نمی‌توان از درختِ باردار تشخیص داد، اما وقتی نزدیک می‌شوی می‌بینی که زیرِ برگ‌هایش هیچ میوه‌ای نیست؛ حکایتِ دنیا همین است.

نکته ادبی: اشاره به فریبندگی ظاهریِ دنیای مادی.

آنکه طرار است زر و سیم برد و، این جهان عمر برد و، پس چنین جای دگر طرار نیست

دزدِ معمولی طلا و نقره را می‌برد، اما دنیا عمرِ انسان را می‌رباید؛ هیچ دزدی بزرگ‌تر از دنیا نیست.

نکته ادبی: طرار؛ به معنای دزد و جیب‌بر است.

عمر تو زر است سرخ و مشک او خاک است خشک زر به نرخ خاک دادن کار زیرک سار نیست

عمرِ تو مانند طلا ارزشمند است و دنیا چون خاکِ خشک بی‌ارزش؛ معاوضه کردنِ عمر با دنیا، کارِ انسانِ خردمند نیست.

نکته ادبی: زیرک سار؛ یعنی زیرک‌وار یا مانندِ انسانِ هوشمند.

مار خفته است این جهان زو بگذر و با او مشو تا نیازارد تو را این مار چون بیدار نیست

دنیا مانندِ ماری خفته است؛ از کنارش بگذر و با او همراه مشو، پیش از آنکه بیدار شود و تو را بگزد.

نکته ادبی: تمثیلِ مار برای خطرناک بودنِ دنیا.

آنچه دانا گوید آن را لفظ و معنی تار و پود و آنچه نادان گوید آن را هیچ پود و تار نیست

سخنِ دانایان همچون بافتِ پارچه‌ای است که تار و پودش استوار است، اما سخنِ نادان بی‌محتوا و پوچ است.

نکته ادبی: تار و پود؛ استعاره از ساختارِ مستحکمِ کلامِ علمی.

دام داران را بدان و دور باش از دامشان صید نادانان شدن سوی خرد جز عار نیست

دام‌گستران (فریفتاران) را بشناس و از آنان دور شو؛ زیرا به دامِ نادان افتادن، در نظرِ خرد چیزی جز ننگ و عار نیست.

نکته ادبی: دام داران؛ کنایه از شیادان و کسانی که برای مردم نقشه می‌کشند.

زانکه دین را دام سازد بیشتر پرهیز کن زانکه سوی او چو آمد صید را زنهار نیست

از کسانی که دین را ابزارِ فریب قرار می‌دهند، دوری کن؛ زیرا وقتی دین در دستانِ آنان ابزارِ حیله باشد، راهِ گریزی برای قربانی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: زنهار؛ به معنای پناه و امان است.

گاه گوید زین بباید خورد کاین پاک است و خوش گاه گوید نی نشاید خورد کاین کشتار نیست

گاه از سرِ مکر می‌گویند این خوراکی پاک و حلال است و گاه می‌گویند حرام است؛ این تناقض‌گویی‌ها صرفاً نیرنگ است.

نکته ادبی: کشتار در اینجا به معنای چیزی است که ذبح آن جایز نیست یا حرام است.

ور بری زی او به رشوت اژدهای هفت سر گوید این فربی یکی ماهی است والله مار نیست

اگر رشوه (اژدهای هفت‌سر) را پیشِ آنان ببری، حکمِ حرام را به حلال تبدیل می‌کنند و مار را ماهی می‌نامند.

نکته ادبی: اژدهای هفت سر؛ استعاره از طمع و رشوه بزرگ.

حیلت و مکر است فقه و علم او و، سوی او نیست دانا هر که او محتال یا مکار نیست

فقه و دانشِ این افراد، چیزی جز مکر و حیله نیست و نزدِ آنان، کسی داناست که بتواند بیشتر نیرنگ بزند.

نکته ادبی: محتال؛ کسی که بسیار حیله‌گر است.

گرش غول شهر گوئی جای این گفتار هست ورش دیو دهر خوانی جای استغفار نیست

اگر آنان را غولِ شهر بنامی، حرفی بجاست و اگر دیوِ روزگار بخوانی، جای تعجب نیست.

نکته ادبی: استغفار؛ اشاره به اینکه این توصیفِ زشت، شایسته آنان است.

علم خورد و برد و کردن در خور گاو و خر است سوی دانا این چنین بیهوده ها را بار نیست

دانشی که فقط برای شکم‌پرستی و خورد و برد باشد، در خورِ گاو و خر است؛ این سخنانِ پوچ نزدِ انسانِ دانا ارزشی ندارد.

نکته ادبی: علم خورد و برد؛ کنایه از دانشِ ظاهری برای کسبِ مال.

چون نجوئی که ت خدا از بهر چه موجود کرد گر مرو را با تو شغلی کردنی ناچار نیست؟

چرا نمی‌پرسید خداوند چرا جهان را آفرید؟ آیا آفریدنِ جهان برای او ضرورتی نداشته است؟

نکته ادبی: اشاره به پرسشگری درباره حکمتِ خلقت.

آنچه او خود کرده باشد باز چون ویران کند؟ خوب کرده زشت کردن کار معنی دار نیست

خداوند چرا آنچه خود آفریده است را ویران می‌کند؟ زشت کردنِ کاری که به خوبی انجام شده، منطقی نیست.

نکته ادبی: اشاره به چالش‌های کلامی درباره مشیت الهی.

نیکی از تو چون پذیرد چون نخواهد بد ز تو؟ کز بد و نیک تو او را رنج نی و بار نیست

خداوند چگونه نیکی را از تو می‌پذیرد در حالی که بدخواهی‌ات را نمی‌خواهد؟ گویی رنج و بارِ اعمالِ تو بر دوشِ او نیست.

نکته ادبی: پرسشی کلامی درباره نسبتِ افعالِ انسانی و الهی.

بیم زخم و دار چون از جملهٔ حیوان تو راست؟ چونکه دیگر جانور را بیم زخم و دار نیست؟

چرا فقط تو از مرگ و مجازات می‌ترسی، در حالی که دیگر جانوران چنین ترسی ندارند؟

نکته ادبی: دعوت به تفکر درباره جایگاهِ رفیعِ انسان و مسئولیت‌های او.

چون کند سی ساله عاصی را عذاب جاودان؟ این چنین حکم و قضای حاکم دادار نیست

چگونه خداوند برای سی سال گناه، عذابی ابدی در نظر می‌گیرد؟ چنین حکمی با عدالتِ پروردگار سازگار نیست.

نکته ادبی: اشاره به بحثِ کلامیِ تناسبِ جرم و مجازات در الهیات.

گر همی گوید که یک بد را بدی یکی دهم باز چون گوید که هرگز بد کنش رستار نیست؟

اگر خداوند می‌گوید در برابرِ هر بدی، مجازاتی در حدِ آن می‌دهم، پس چگونه ادعا می‌کنند که گناهکار هرگز بخشوده نمی‌شود؟

نکته ادبی: رستار به معنای نجات‌یافته و رستگار است.

چون نجوئی حکمت اندر گزدمان و مار صعب وین درختانی که بار و برگشان جز خار نیست؟

چرا در حکمتِ وجودِ کژدم و مار و درختانِ خاردار جست‌وجو نمی‌کنی؟

نکته ادبی: دعوت به تفکر در حکمتِ خلقتِ موجوداتِ به ظاهر زیان‌بار.

گرچه اندک، بی گمان حکمت بود صنع حکیم، لیکن آن بیندش کو را پیش دل دیوار نیست

اگرچه حکمتِ الهی در همه چیز هست، اما فقط کسی آن را می‌بیند که حجابِ غرور و نادانی بر دل ندارد.

نکته ادبی: دیوار در اینجا کنایه از حجابِ غفلت بر دل است.

خشم گیری جنگ جوئی چون بمانی از جواب خشم یک سو نه سخن گستر که شهر آوار نیست

وقتی در پاسخ دادن ناتوان می‌مانی، به خشم و جنگ متوسل نشو؛ خشم را کنار بگذار و سخن بگو، اینجا میدانِ دعوا نیست.

نکته ادبی: شهر آوار؛ یعنی جایی که باید در آن آرامش و منطق باشد.

راه بنمایم تو را گر کبر بندازی ز دل جاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست

اگر غرور را از دل بیرون کنی، راهِ حقیقت را به تو نشان می‌دهم؛ نادانان نزدِ خردمندان جایی برای تکبر ندارند.

نکته ادبی: استکبار؛ به معنای تکبر ورزیدن است.

همچنان کاندر گزارش کردن فرقان به خلق هیچ کس انباز و یار احمد مختار نیست

همان‌طور که در نزولِ قرآن، هیچ‌کس با پیامبر (احمد مختار) برابر نیست.

نکته ادبی: فرقان؛ نامی از نام‌های قرآن.

همچنان در قهر جباران به تیغ ذوالفقار هیچ کس انباز و یار حیدر کرار نیست

همان‌طور که در میدانِ نبرد با ستمکاران، هیچ‌کس در قدرتِ شمشیر (ذوالفقار) با علی (حیدر کرار) برابر نیست.

نکته ادبی: حیدر کرار؛ لقب حضرت علی (ع) به معنای شیرِ بسیار حمله کننده.

اصل اسلام این دو چیز آمد قران و ذوالفقار نه مسلمان و نه مشرک را درین پیکار نیست

پایه و اساسِ اسلام بر این دو استوار است: قرآن و شمشیرِ علی؛ هیچ مسلمان یا مشرکی نمی‌تواند این حقیقت را انکار کند.

نکته ادبی: پیکار؛ در اینجا به معنای تقابلِ حق و باطل است.

همچنان کاندر سخن جز قول احمد نور نیست تیز تیغی جز که تیغ میر حیدر نار نیست

همان‌طور که در کلام، نوری جز سخنِ پیامبر نیست، در جنگ نیز شمشیری جز شمشیرِ علی نیست.

نکته ادبی: نار؛ در اینجا به معنای درخشش و قدرتِ شمشیر است.

احمد مختار شمس و حیدر کرار نور آن بی این موجود نی و این بی آن انوار نیست

پیامبر خورشید است و علی نورِ آن؛ پیامبر بدونِ ولایتِ علی و علی بدونِ جایگاهِ نبوت، کامل نیستند.

نکته ادبی: اشاره به پیوند ناگسستنیِ نبوت و ولایت.

هر که نور آفتاب دین جدا گشته است ازو روزهای او همیشه جز شبان تار نیست

کسی که از نورِ ولایتِ علی دور افتاده است، روزگارش همواره در شبِ تاریکِ جهل می‌گذرد.

نکته ادبی: اشاره به گمراهیِ کسانی که ولایت را نمی‌پذیرند.

چشم سر بی آفتاب آسمان بی کار گشت چشم دل بی آفتاب دین چرا بی کار نیست؟

چشمِ سر بدونِ خورشیدِ آسمان بی‌کار است؛ چطور چشمِ دل بدونِ نورِ ولایتِ علی بی‌کار نباشد؟

نکته ادبی: تمثیلِ خورشید و نور برایِ اهمیتِ بینشِ الهی.

بر سر گنجی که یزدان در دل احمد نهاد جز علی گنجور نی و جز علی بندار نیست

علی تنها نگهبان و توزیع‌کننده گنجینه‌ای است که خداوند در سینه و جانِ پیامبر قرار داد.

نکته ادبی: گنجور و بندار؛ به معنای خزانه‌دار و مسئولِ امور مالی است.

وانکه یزدان بر زبان او گشاید قفل علم جز علی المرتضی اندر جهان دیار نیست

و تنها علی مرتضی است که خداوند قفلِ دانش را بر زبانِ او گشوده است.

نکته ادبی: دیار؛ در اینجا به معنای کسی که چنین مقامی دارد.

بحر لل بی خطر با طبع او، از بهر آنک چون بنان او به قیمت لولو شهوار نیست

دریایِ مروارید در برابرِ طبعِ علی بی‌ارزش است، چرا که انگشتانِ او گران‌بها‌تر از مرواریدِ شهوار است.

نکته ادبی: بنان؛ به معنای انگشتان است.

ای خداوند حسام دشمن او بار از جهان جز زبان حجت تو ابر گوهر بار نیست

ای صاحبِ شمشیرِ بُرنده (علی)، زبانِ تو همچون ابری است که به جای باران، گوهرِ حقیقت می‌بارد.

نکته ادبی: حسام؛ به معنای شمشیرِ تیز و برنده است.

عروةالوثقی حقیقت عهد فرزندان توست شیفته است آن کس که او در عهدشان بستار نیست

عروةالوثقی (دستگیره محکم الهی) همان عهد و پیمانی است که با فرزندانِ تو بسته می‌شود؛ و شیفته کسی است که به این عهد پایبند است.

نکته ادبی: عروةالوثقی؛ استعاره از ایمان و پیمانِ محکم الهی.

من رهی را جز زبانی همچو تیغ تیز تو با عدوی خاندانت هیچ زین افزار نیست

منِ رهرو نیز جز زبانی برنده همچون شمشیرِ تو، سلاحی برای مبارزه با دشمنانِ خاندانِ تو ندارم.

نکته ادبی: رهی؛ به معنای غلام و رهرو است.

زخم من بر جان خود پیش تو آرد روز حشر هرگز آن گمره کزو بیدارم او بیدار نیست

در روزِ قیامت، سخنانِ من علیه دشمنان، همچون زخمی بر جانشان خواهد نشست؛ هرگز آن گمراهی که با کلامِ من بیدار نشد، به حقیقت نمی‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به شهادتِ اعمال و سخنان در روزِ حساب.

سوی یزدان منکر است آنکو به تو معروف نیست جز به انکار توام معروف را انکار نیست

کسی که تو را نمی‌شناسد، خدا را نشناخته است؛ و من جز به انکارِ تو، به هیچ‌کسِ دیگری با عنوانِ 'معروف' کاری ندارم.

نکته ادبی: معروف؛ به معنای شناخته‌شده و در اینجا کسی که حق است.

ناصبی را چشم کور است و تو خورشید منیر زین قبل مر چشم کورش را به تو دیدار نیست

ناصبی (دشمنِ علی) چشمی کور دارد و تو خورشیدِ درخشانی؛ به همین دلیل است که چشمِ کورِ او، تابِ دیدنِ خورشیدِ وجودِ تو را ندارد.

نکته ادبی: ناصبی؛ کسی که دشمنیِ آشکار با اهل بیت دارد.

نیست مردم ناصبی نزدیک من لا بل خر است طبع او خروار هست ار صورتش خروار نیست

نزدِ من، ناصبی انسان نیست، بلکه حیوان (خر) است؛ هرچند صورتِ انسانی داشته باشد، خوی و طبیعتِ او حیوانی است.

نکته ادبی: استعاره از حیوانیتِ باطنیِ دشمنانِ حق.

مایهٔ بری تو و ابرار اولاد تواند بر چون یابد کسی کو شیعت ابرار نیست

تو خود سرچشمه‌ی نیکی و احسان هستی و فرزندان نیک‌سیرت تو نیز از همان تبارند. چگونه کسی که پیرو این خاندان پاک نیست، می‌تواند رنگ رستگاری و نیکی را ببیند؟

نکته ادبی: «بَر» در زبان کهن به معنای نیکی، احسان و خیر است. «شیعت» به معنای پیرو، تابع و دوستدار است.

دشمنان تو همه بیمار و بنده تن درست دورتر باید ز بیمار آنکه او بیمار نیست

دشمنان تو همگی به بیماریِ گمراهی و نفاق مبتلا هستند، در حالی که پیروان و ارادتمندانِ تو از این گزند در امان و تندرست‌اند. کسی که به این بیماریِ فکری و اعتقادی دچار نیست، شایسته است که از آنان که آلوده به کینه و دشمنی تو هستند، دوری گزیند.

نکته ادبی: تقابلِ «بیمار» (بیمارِ دلی و نفاق) و «تندرست» (سلامتِ ایمان) استعاره‌ای برای وضعیتِ اعتقادی انسان‌هاست.

من رهی را از جفای دشمن اولاد تو خوابگاه و جای خور جز غار یا کهسار نیست

من که بنده‌ای کوچک و ناچیز هستم، به‌خاطر ستمِ دشمنانِ فرزندانِ تو، چنان در تنگنا قرار گرفته‌ام که گویی تنها پناهم برای آسودن و زیستن، غارها و کوه‌های دورافتاده است.

نکته ادبی: «رهی» به معنای غلام و بنده است. «کهسار» به معنای کوهستان است.

هر کسی را هست تیماری ز دنیا و مرا جز ز بهر طاعت اولاد تو تیمار نیست

همه انسان‌ها در این دنیا دغدغه‌ها و دل‌مشغولی‌های گوناگونی دارند، اما من هیچ فکر و دغدغه‌ای جز فرمان‌برداری و پیروی از فرزندانِ تو در سر ندارم.

نکته ادبی: «تیمار» در اینجا به معنای دغدغه، اندیشه، مراقبت و غمخواری است.

من رهی را جز به خشنودی ی تو و اولاد تو روز محشر هیچ امید رحمت جبار نیست

منِ ناچیز در روز قیامت، هیچ امیدی به رحمتِ پروردگار ندارم، مگر آنکه با جلب رضایت تو و فرزندانِ پاکت، به رستگاری برسم.

نکته ادبی: «جبار» یکی از صفات خداوند به معنای مقتدر و اصلاح‌کننده است که در اینجا بر عظمتِ جایگاهِ بخششِ الهی تأکید دارد.