دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹

ناصرخسرو
آنکه بنا کرد جهان زین چه خواست؟ گر به دل اندیشه کنی زین رواست
گشتن گردون و درو روز و شب گاه کم و گاه فزون گاه راست
آب دونده به نشیب از فراز ابر شتابنده به سوی سماست
مانده همیشه به گل اندر درخت باز روان جانور از چپ و راست
ور به دل اندیشه ز مردم کنی مشغله شان بی حد و بی منتهاست
میش و بز و گاو و خر و پیل و شیر یکسره زین جانور اندر بلاست
تخم و بر و برگ همه رستنی داروی ما یا خورش جسم ماست
هر چه خوش است آن خورش جسم توست هر چه خوشت نیست تو را آن دواست
آهو و نخچیر و گوزن چران هر چه مر او را ز گیاها چراست
گوشت همی سازند از بهر تو از خس و خار یله کاندر فلاست
وز خس و از خار به بیگار گاو روغن و پینو کنی و دوغ و ماست
نیک و بد و آنچه صواب و خطاست این همه در یکدگر از کرد ماست
نیست ز ما ایمن نخچیر و شیر در که و نه مرغ که آن در هواست
آتش در سنگ به بیگار توست آب به بیگار تو در آسیاست
باد به دریادر ما را مطیع کار کنی بارکش و بی مراست
این چه کنی؟ آن نگر اکنون که خلق هر یکی از دیگری اندر عناست
روم، یکی گوید، ملک من است وان دگری گوید چین مر مراست
این به سر گنج برآورده تخت وان به یکی کنج درون بی نواست
خالد بر بستر خزست و بز جعفر در آرزوی بوریاست
این یکی آلوده تن و بی نماز وان دگری پاک دل و پارساست
این بد چون آمد و آن نیک چون؟ عیب در این کار، چه گوئی، کراست؟
وانکه بر این گونه نهاد این جهان زین همه پرخاش مر او را چه خاست؟
با همه کم بیش که در عالم است عدل نگوئی که در این جا کجاست؟
مردم اگر نیک و صواب است و خوب کژدم بد کردن و زشت و خطاست
چیست جواب تو؟ بیاور که این نیست خطا بل سخنی بی ریاست
ترسم کاقرار به عدل خدای از تو به حق نیست ز بیم قفاست
دیدن و دانستن عدل خدای کار حکیمان و زه انبیاست
گرد هوا گرد تو کاین کار نیست کار کسی کو به هوا مبتلاست
قول و عمل هر دو صفت های توست وز صفت مردم یزدان جداست
تا نشناسی تو خداوند را مدح تو او را همه یکسر هجاست
تا نبری ظن که خدای است آنک بر فلک و بر من و تو پادشاست
بل فلک و هر چه درو حاصل است جمله یکی بندهٔ او را سزاست
عالم جسمی اگر از ملک اوست مملکتی بی مزه و بی بقاست
پس نه مقری تو که ملک خدای هیچ نگیرد نه فزونی نه کاست
وانکه به فردا شودش ملک کم چون به همه حال جهان را فناست
پس نشناسی تو مر او را همی قول تو بر جهل تو ما را گواست
این که تو داری سوی من نیست دین مایهٔ نادانی و کفر و شقاست
معرفت کارکنان خدای دین مسلمانی را چون بناست
کارکن است این فلک گرد گرد کار کنی بی هش و بی علم و خواست
کار کن است آنکه جهان ملک اوست کارکنان را همه او ابتداست
کارکنانند ز هر در ولیک کار کنی صعبتر اندر گیاست
آنکه تو را خاک ز کردار او بر تن تو جامه و در تن غذاست
آنکه همی گندم سازد زخاک آن نه خدای است که روح نماست
این همه ار فعل خدای است پاک سوی شما، حجت ما بر شماست
پس به طریق تو خدای جهان بی شک در ماش و جو و لوبیاست
آنگه دانی که چنین اعتقاد از تو درو زشت و جفا و خطاست
کارکنان را چو بدانی بحق آنگه بر جان تو جای ثناست
کار کنی نیز توی، کار کن کار تو را نعمت باقی جزاست
کار درختان خور و بار است و برگ کار تو تسبیح و نماز و دعاست
بر پی و بر راه دلیلت برو نیک دلیلا که تو را مصطفاست
غافل منشین که از این کار کرد تو غرضی، دیگر یکسر هباست
بر ره دین رو که سوی عاقلان علت نادانی رادین شفاست
جان تو بی علم خری لاغر است علم تو را آب و شریعت چراست
جان تو بی علم چه باشد؟ سرب دین کندت زر که دین کیمیاست
زارزوی حسی پرهیز کن آرزو ایرا که یکی اژدهاست
عز و بقا را به شریعت بخر کاین دو بهائی و شریعت بهاست
عقل عطای است تو را از خدای بر تن تو واجب دین زین عطاست
آنکه به دین اندر ناید خر است گرچه مر او را به ستوری رضاست
راه سوی دینت نماید خرد از پس دین رو که مبارک عصاست
در ره دین جامهٔ طاعت بپوش طاعت خوش نعمت و نیکو رداست
مر تن نعمت را طاعت سر است نامهٔ نیکی را طاعت سحاست
طاعت بی علم نه طاعت بود طاعت بی علم چو باد صباست
چون تو دو چیزی به تن و جان خویش طاعت بر جان و تن تو دوتاست
علم و عمل ورز که مردم به حشر ز آتش جاوید بدین دو رهاست
بر سخن حجت مگزین سخن زانکه خرد با سخنش آشناست
گفتهٔ او بر تن حکمت سراست چشم خرد را سخنش توتیاست
دیبهٔ رومی است سخن های او گر سخن شهره کسائی کساست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با نگاهی فلسفی و پرسشگرانه، به تحلیل جایگاه انسان در جهان و نسبت میان آفریدگار و پدیده‌های طبیعی می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از منطق و حکمت، چیدمان جهان و رنج‌های موجود در آن را به چالش می‌کشد و مخاطب را دعوت می‌کند تا فراتر از نگاه‌های سطحی و عوامانه، به درک حقیقت هستی و تمایز میان 'آفریدگار' و 'اسبابِ طبیعت' بیندیشد.

درونمایه‌ی اصلی متن، نقدِ انگاره‌های نادرست درباره‌ی خداوند است که او را همچون کارگری زمینی، درگیر جزئیاتِ مادی و معیشتی بشر تصور می‌کنند. شاعر با تفکیکِ دقیق میان کارکردِ طبیعت و اراده‌ی الهی، انسان را به سوی معرفتِ حقیقی و پرستشِ آگاهانه فرا می‌خواند و تأکید می‌کند که تفاوتِ انسان با سایر موجودات، در برخورداری از فهم و تواناییِ نیایش و حرکت در مسیرِ فضیلت است.

معنای روان

آنکه بنا کرد جهان زین چه خواست؟ گر به دل اندیشه کنی زین رواست

کسی که این جهان را بنا نهاد، از این کار چه هدفی داشت؟ اگر در دلت پیرامون این موضوع بیندیشی، این کار روا و شایسته است.

نکته ادبی: بنا کرد: ایجاد کردن و آفریدن؛ 'زین چه خواست' کنایه از غایت و هدف خلقت است.

گشتن گردون و درو روز و شب گاه کم و گاه فزون گاه راست

این گردش آسمان که شب و روز را به همراه می‌آورد و طول آن‌ها گاهی کم و گاهی زیاد و گاهی برابر می‌شود.

نکته ادبی: گردون: در ادبیات کهن به معنای فلک و آسمان است که حامل چرخش روزگار است.

آب دونده به نشیب از فراز ابر شتابنده به سوی سماست

آبی که از بلندی به پایین می‌دود و ابری که با شتاب به سمت آسمان می‌رود.

نکته ادبی: سما: در اینجا به معنای آسمان و جایگاه ابر است؛ توصیف طبیعی از چرخه آب.

مانده همیشه به گل اندر درخت باز روان جانور از چپ و راست

درخت همواره در گل ریشه دارد و ثابت است، اما جانوران از هر سو در حرکت‌اند.

نکته ادبی: مانده: به معنای بازمانده یا مستقر است؛ تضاد میان سکون گیاه و حرکت حیوان.

ور به دل اندیشه ز مردم کنی مشغله شان بی حد و بی منتهاست

و اگر در دلت به کار مردم بیندیشی، خواهی دید که مشغله‌ها و گرفتاری‌های آنان بی‌اندازه و پایان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: مشغله: کار و گرفتاری؛ تأکید بر کثرت رنج‌های بشری.

میش و بز و گاو و خر و پیل و شیر یکسره زین جانور اندر بلاست

میش، بز، گاو، خر، فیل و شیر؛ همه این جانوران به نوعی در رنج و بلا گرفتارند.

نکته ادبی: یکسره: همگی؛ در بلا بودنِ حیوانات اشاره به سختی‌های غریزی و شکار شدن یا کار کشیدن از آنهاست.

تخم و بر و برگ همه رستنی داروی ما یا خورش جسم ماست

تخم، میوه و برگِ همه رستنی‌ها، یا داروی ما هستند یا خوراکِ بدن ما.

نکته ادبی: رستنی: گیاه؛ واژه‌ای اصیل در متون تعلیمی برای اشاره به نباتات.

هر چه خوش است آن خورش جسم توست هر چه خوشت نیست تو را آن دواست

هر چه طعمش خوش است غذای توست و هر چه ناخوشایند است، داروی تو محسوب می‌شود.

نکته ادبی: خورش: خوراک؛ تضاد میان طعم خوش و ناخوش برای بیان فایده‌مندی اشیاء.

آهو و نخچیر و گوزن چران هر چه مر او را ز گیاها چراست

آهو، نخچیر (شکار) و گوزن‌ها در حال چرا هستند؛ هر چه که برای آن‌ها به عنوان گیاه، خوراک است.

نکته ادبی: نخچیر: به معنای شکار و حیوان وحشی است.

گوشت همی سازند از بهر تو از خس و خار یله کاندر فلاست

از خار و خاشاکی که در بیابان بیهوده به نظر می‌رسد، برای تو گوشت می‌سازند (یعنی آن را می‌خورند و به گوشت تبدیل می‌کنند).

نکته ادبی: فلا: مخفف فلاة به معنای بیابان؛ کنایه از تبدیل مواد بی‌ارزش به گوشت توسط حیوانات برای تغذیه انسان.

وز خس و از خار به بیگار گاو روغن و پینو کنی و دوغ و ماست

و از خار و خاشاک، گاو با زحمت و کارِ بی‌مزد، برای تو روغن، پنیر، دوغ و ماست فراهم می‌کند.

نکته ادبی: بیگار: کار اجباری و بی‌مزد؛ استفاده از این واژه برای کار حیوانات، بیانگر بهره‌کشی طبیعت برای انسان است.

نیک و بد و آنچه صواب و خطاست این همه در یکدگر از کرد ماست

نیک و بد و صواب و خطا، همه این‌ها در هم تنیده‌اند و نتیجه رفتارهای خود ماست.

نکته ادبی: کرد: کردار؛ تأکید بر مسئولیت انسانی در ایجاد نتایج اعمال.

نیست ز ما ایمن نخچیر و شیر در که و نه مرغ که آن در هواست

نه شکار و نه شیر، هیچ‌کدام از دستِ ما در امان نیستند؛ چه در کوه و چه پرنده‌ای که در هواست.

نکته ادبی: که و نه: کوه و دشت؛ کنایه از فراگیریِ سلطه انسان بر تمام موجودات.

آتش در سنگ به بیگار توست آب به بیگار تو در آسیاست

آتش در سنگ، به اجبارِ تو خدمت می‌کند و آب نیز در آسیاب به فرمان تو است.

نکته ادبی: بیگار: تکرار مفهوم تسخیر طبیعت توسط انسان.

باد به دریادر ما را مطیع کار کنی بارکش و بی مراست

باد در دریا مطیع ماست، کار می‌کند، بار می‌برد و هیچ یاری‌رسانی ندارد (مستقل عمل می‌کند).

نکته ادبی: بی‌مراست: بدون یاور؛ اشاره به نیروی طبیعت که بی‌چشم‌داشت خدمت می‌کند.

این چه کنی؟ آن نگر اکنون که خلق هر یکی از دیگری اندر عناست

حال به این بنگر که انسان‌ها چگونه هر کدام از دیگری در رنج و سختی هستند.

نکته ادبی: عنا: سختی و رنج؛ در اینجا به کشمکش‌های بشری اشاره دارد.

روم، یکی گوید، ملک من است وان دگری گوید چین مر مراست

یکی می‌گوید روم متعلق به من است و دیگری می‌گوید چین از آنِ من است.

نکته ادبی: اشاره به زیاده‌خواهی و کشورگشایی‌های انسان.

این به سر گنج برآورده تخت وان به یکی کنج درون بی نواست

یکی بر سرِ گنج تخت پادشاهی بنا کرده و دیگری در کنجی از فقر، بی‌نوا مانده است.

نکته ادبی: تضاد میان ثروت و فقر در جامعه.

خالد بر بستر خزست و بز جعفر در آرزوی بوریاست

خالد بر بستری از پوستِ گران‌بهاست و جعفر در آرزوی داشتنِ یک بوریا (حصیر) مانده است.

نکته ادبی: خز و بوریا: تضاد نمادین میان اشرافیت و فقر مطلق.

این یکی آلوده تن و بی نماز وان دگری پاک دل و پارساست

یکی تن‌اش آلوده و بی‌نماز است و دیگری پاک‌دل و پارساست.

نکته ادبی: تمایز میان تفاوت‌های ظاهری و باطنی انسان‌ها.

این بد چون آمد و آن نیک چون؟ عیب در این کار، چه گوئی، کراست؟

این یکی چرا بد شد و آن یکی چرا نیک؟ به نظر تو عیبِ این کار بر گردن کیست؟

نکته ادبی: طرح پرسشِ عدل الهی و جبر و اختیار.

وانکه بر این گونه نهاد این جهان زین همه پرخاش مر او را چه خاست؟

و کسی که این جهان را این‌گونه طراحی کرد، از این همه نزاع و پرخاش چه چیزی عایدش می‌شود؟

نکته ادبی: پرخاش: جنگ و ستیز؛ پرسش انتقادی از خالق درباره وجود شر و نزاع.

با همه کم بیش که در عالم است عدل نگوئی که در این جا کجاست؟

با وجود تمام کم و زیادهایی که در عالم هست، آیا می‌توانی بگویی عدل و داد در کجا قرار دارد؟

نکته ادبی: پرسش در باب عدالت در خلقت.

مردم اگر نیک و صواب است و خوب کژدم بد کردن و زشت و خطاست

اگر مردم نیک و خوب هستند، پس کژدم (عقرب) چرا بد، زشت و خطاست؟

نکته ادبی: تمثیل کژدم به عنوان نمادِ شرِ ذاتی در طبیعت.

چیست جواب تو؟ بیاور که این نیست خطا بل سخنی بی ریاست

پاسخ تو چیست؟ بگو، زیرا این پرسش خطا نیست، بلکه سخنی بی‌ریا و صادقانه است.

نکته ادبی: تشویق به تفکر و پرسشگریِ آزاد.

ترسم کاقرار به عدل خدای از تو به حق نیست ز بیم قفاست

می‌ترسم که اقرارِ تو به عدلِ خداوند، از روی یقین نباشد، بلکه از روی ترس از مجازات باشد.

نکته ادبی: قفا: پشت گردن؛ کنایه از ترس از تازیانه و مجازات.

دیدن و دانستن عدل خدای کار حکیمان و زه انبیاست

دیدن و شناختنِ عدلِ خداوند، کارِ حکیمان و پیامبران است.

نکته ادبی: تأکید بر پیچیدگی درک حکمت الهی.

گرد هوا گرد تو کاین کار نیست کار کسی کو به هوا مبتلاست

اینکه با هوا و هوسِ خود به دنبال خدا می‌گردی، این کارِ کسی است که گرفتارِ خواهش‌های نفسانی است.

نکته ادبی: هوا: هوای نفس؛ نقدِ شناختِ ابزاری و نفسانی از خدا.

قول و عمل هر دو صفت های توست وز صفت مردم یزدان جداست

گفتار و کردار، هر دو صفت‌های تو هستند، اما از صفاتِ مردم، ذاتِ یزدان جداست.

نکته ادبی: نفی تشبیه (انسان‌انگاری) خدا.

تا نشناسی تو خداوند را مدح تو او را همه یکسر هجاست

تا زمانی که تو خداوند را نشناسی، مدح و ستایشِ تو برای او، در واقع هجو (بدگویی) است.

نکته ادبی: هجا: دشنام و بدگویی؛ تأکید بر اینکه تعریفِ ناقص، توهین به مقام الهی است.

تا نبری ظن که خدای است آنک بر فلک و بر من و تو پادشاست

گمان مبر که آن کسی که بر فلک و من و تو پادشاهی می‌کند، همان خداوند است.

نکته ادبی: نفیِ تصویرِ پادشاهانه و انسانی از خدا.

بل فلک و هر چه درو حاصل است جمله یکی بندهٔ او را سزاست

بلکه فلک و هر چه در آن است، همگی بندگانی هستند که شایسته‌ی درگاه اویند.

نکته ادبی: توحیدِ افعالی؛ همه پدیده‌ها بنده و مجری اراده کلی‌اند.

عالم جسمی اگر از ملک اوست مملکتی بی مزه و بی بقاست

اگر عالمِ جسمانی متعلق به اوست، پس این مملکتی است که بی‌مزه و بی‌بقا (ناپایدار) است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری عالم ماده.

پس نه مقری تو که ملک خدای هیچ نگیرد نه فزونی نه کاست

پس آیا تو معترف نیستی که ملکِ خدا، هیچ کم یا زیاد نمی‌شود؟

نکته ادبی: مُقری: اعتراف‌کننده؛ بحث در کمال مطلق و عدم تغییر ملک خدا.

وانکه به فردا شودش ملک کم چون به همه حال جهان را فناست

کسی که ملکش در آینده کم می‌شود، چگونه می‌تواند خدا باشد، وقتی که کل جهان فناپذیر است؟

نکته ادبی: برهانِ فنا برای ردِ خداییِ عناصر مادی.

پس نشناسی تو مر او را همی قول تو بر جهل تو ما را گواست

پس تو او را نشناخته‌ای و سخنانت گواهی بر جهلِ توست.

نکته ادبی: نقد صریحِ دیدگاه سطحی مخاطب.

این که تو داری سوی من نیست دین مایهٔ نادانی و کفر و شقاست

این دینی که تو داری، نزد من دین نیست؛ بلکه مایه‌ی نادانی، کفر و تیره‌بختی است.

نکته ادبی: شقاء: بدبختی و تیره‌روزی؛ انتقاد شدید از اعتقاداتِ عوامانه.

معرفت کارکنان خدای دین مسلمانی را چون بناست

معرفت به 'کارگزارانِ' خدا، بنای دینِ مسلمانی است.

نکته ادبی: کارکنان: در فلسفه ناصرخسرو، منظور اسباب و علل طبیعی است که تحت فرمان خدا کار می‌کنند.

کارکن است این فلک گرد گرد کار کنی بی هش و بی علم و خواست

این فلکِ گردان، کارگزاری است که بی آنکه هوش، علم یا اراده‌ای داشته باشد، کار می‌کند.

نکته ادبی: نقدِ شعور داشتنِ عناصر طبیعت؛ آن‌ها مسخرند نه فاعلِ مستقل.

کار کن است آنکه جهان ملک اوست کارکنان را همه او ابتداست

کارگزار اصلی کسی است که جهان ملکِ اوست و او آغازگرِ همه‌ی کارگزاران است.

نکته ادبی: تثبیتِ جایگاه خدا به عنوان علتِ نخستین.

کارکنانند ز هر در ولیک کار کنی صعبتر اندر گیاست

کارگزاران از هر نوعی هستند، اما کارگزاری در گیاهان از همه سخت‌تر (پیچیده‌تر) است.

نکته ادبی: اشاره به نظم پیچیده طبیعت.

آنکه تو را خاک ز کردار او بر تن تو جامه و در تن غذاست

کسی که به واسطه‌ی کردارِ او خاک، لباس و غذای تن تو را فراهم می‌کند (خداوند است).

نکته ادبی: تأکید بر غیرمستقیم بودن فعل خدا در طبیعت.

آنکه همی گندم سازد زخاک آن نه خدای است که روح نماست

آنکه از خاک گندم می‌رویاند، خدا نیست، بلکه آن (نیروی) روح‌بخش است (که مجری فرمان خداست).

نکته ادبی: روح‌نما: نیرو و انرژی که حیات می‌بخشد.

این همه ار فعل خدای است پاک سوی شما، حجت ما بر شماست

اگر تمام این‌ها فعلِ مستقیمِ خداوندِ پاک است، طبق عقیده‌ی شما، حجت ما علیه شماست (که خدا درگیر کارهای کوچک است).

نکته ادبی: حجت: دلیل و برهان؛ استدلال منطقی علیه باورهای عوامانه.

پس به طریق تو خدای جهان بی شک در ماش و جو و لوبیاست

پس بنا بر باورِ تو، خداوندِ جهان بدون شک در ماش و جو و لوبیا (دخالت مستقیم) دارد.

نکته ادبی: تطبیقِ طنزآمیزِ باورِ عوامانه بر جزئیاتِ مادی.

آنگه دانی که چنین اعتقاد از تو درو زشت و جفا و خطاست

آنگاه می‌فهمی که چنین اعتقادی، نزدِ او زشت، ستم و خطاست.

نکته ادبی: هشدار نسبت به عقایدِ نادرست.

کارکنان را چو بدانی بحق آنگه بر جان تو جای ثناست

وقتی کارگزاران را به درستی بشناسی، آنگاه شایستگیِ ستایشِ خداوند در جانِ تو جای می‌گیرد.

نکته ادبی: شناختِ درست، مقدمه‌ی ستایشِ واقعی.

کار کنی نیز توی، کار کن کار تو را نعمت باقی جزاست

تو هم کارگزاری، ای انسان؛ کار کن که پاداشِ کارِ تو، نعمتی ماندگار است.

نکته ادبی: فراخوان به عملِ شایسته.

کار درختان خور و بار است و برگ کار تو تسبیح و نماز و دعاست

کارِ درختان، دادنِ خوراک و میوه و برگ است؛ کارِ تو، تسبیح، نماز و دعا است.

نکته ادبی: تعریفِ اختصاصیِ وظیفه‌ی انسان.

بر پی و بر راه دلیلت برو نیک دلیلا که تو را مصطفاست

از پیِ این راه و دلیل برو؛ چه راهنمای خوبی است آنکه برگزیده است (پیامبر/امام).

نکته ادبی: مصطفا: برگزیده؛ تأکید بر پیروی از رهبران دینی برای شناخت راه.

غافل منشین که از این کار کرد تو غرضی، دیگر یکسر هباست

از بی‌خبری دست بردار و غافل مباش؛ زیرا تو هدف و غایت آفرینش هستی و غیر از پرداختن به این حقیقت، هر کاری که انجام دهی بیهوده و ناچیز است.

نکته ادبی: واژه «هبا» در متون کهن به معنای غبار پراکنده در هوا و کنایه از بی‌ارزش بودن و نابودی است.

بر ره دین رو که سوی عاقلان علت نادانی رادین شفاست

در راه دین گام بردار، زیرا از نظر خردمندان، دین تنها درمانِ بیماریِ نادانی و جهل است.

نکته ادبی: تشبیه دین به «شفا» (دارو)، که نشان‌دهنده نگاه حکیمانه شاعر به دین به عنوان ابزاری برای سلامت روح است.

جان تو بی علم خری لاغر است علم تو را آب و شریعت چراست

جان و روان تو بدون دانش، همچون الاغی لاغر و ناتوان است؛ دانش برای تو حکم آب و شریعت حکم چراگاه را دارد.

نکته ادبی: تشبیه بسیار صریح برای نشان دادن خامیِ جانِ بدونِ علم، که از سبک‌های تعلیمی و صریح ناصرخسرو است.

جان تو بی علم چه باشد؟ سرب دین کندت زر که دین کیمیاست

اگر جان تو از دانش بی‌بهره باشد، ارزشی همچون سرب دارد، اما دین تو را به طلا بدل می‌کند، چرا که دین همچون کیمیاگری است که گوهر وجود انسان را تغییر می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح «کیمیا» که در عرفان و ادبیات کهن، تحولِ باطنی و کمال‌بخشی به نفس است.

زارزوی حسی پرهیز کن آرزو ایرا که یکی اژدهاست

از آرزوهای نفسانی و هوس‌های زودگذر دوری کن؛ زیرا آرزو همچون اژدهایی است که انسان را می‌بلعد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: واژه «ایرا» در فارسی کهن به معنای «زیرا» و «برای اینکه» است.

عز و بقا را به شریعت بخر کاین دو بهائی و شریعت بهاست

عزت و بقای ابدی را با شریعت و دین‌داری به دست آور؛ زیرا این دو هدفِ نهایی هستند و شریعت بهایِ رسیدن به آنهاست.

نکته ادبی: استفاده از واژگان اقتصادی (بها، خریدن) برای توصیف یک امر معنوی.

عقل عطای است تو را از خدای بر تن تو واجب دین زین عطاست

عقل، نعمتی است که خداوند به تو عطا کرده است؛ بنابراین بر تن تو واجب است که به پاس این نعمت، دین را رعایت کنی.

نکته ادبی: تأکید بر عقل به عنوان حجتِ درونی و مقدمه دین‌داری.

آنکه به دین اندر ناید خر است گرچه مر او را به ستوری رضاست

کسی که به راه دین وارد نمی‌شود، همانند چهارپایان است، حتی اگر خودش از این حیوانیت و سبک زندگی راضی باشد.

نکته ادبی: تشبیه تند و صریح برای تحقیرِ بی‌دینی و بی‌خردی.

راه سوی دینت نماید خرد از پس دین رو که مبارک عصاست

عقل به تو راه دین را نشان می‌دهد؛ پس به دنبال دین برو که همچون عصایی مبارک و تکیه‌گاهی مطمئن تو را یاری می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از دین به «عصا» برای تکیه کردن در سختی‌های مسیر زندگی.

در ره دین جامهٔ طاعت بپوش طاعت خوش نعمت و نیکو رداست

در مسیر دین، جامه طاعت و بندگی خدا را بر تن کن؛ چرا که اطاعت از خداوند، نعمتی گوارا و ردایی نیکوست.

نکته ادبی: استعاره از اعمال عبادی به جامه و ردا.

مر تن نعمت را طاعت سر است نامهٔ نیکی را طاعت سحاست

طاعت و بندگی، سرآمدِ تمامی نعمت‌هاست و همانند مرکبی برای ثبتِ نامه اعمالِ نیک توست.

نکته ادبی: واژه «سحا» در اینجا به معنای سخاوت یا نوشتن و ثبتِ خیر است که به عملِ صالح اشاره دارد.

طاعت بی علم نه طاعت بود طاعت بی علم چو باد صباست

عبادتی که همراه با آگاهی و دانش نباشد، طاعت واقعی نیست؛ مانند باد صبا بی‌اثر و ناپایدار است.

نکته ادبی: تشبیه طاعتِ بی‌علم به باد صبا (کنایه از بی‌بنیادی).

چون تو دو چیزی به تن و جان خویش طاعت بر جان و تن تو دوتاست

از آنجا که تو از دو بخش تن و جان تشکیل شده‌ای، باید برای هر دو، طاعت و بندگی را به جا آوری.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگی وجود انسان در جهان‌بینیِ قدما.

علم و عمل ورز که مردم به حشر ز آتش جاوید بدین دو رهاست

دانش و عمل را توأمان فرا بگیر و به کار بند، زیرا انسان در روز رستاخیز تنها به واسطه این دو از آتش دوزخ رهایی می‌یابد.

نکته ادبی: تأکید بر پیوند جدایی‌ناپذیر علم و عمل.

بر سخن حجت مگزین سخن زانکه خرد با سخنش آشناست

سخنِ حجت (شاعر) را بر هر سخن دیگری برتری بده، زیرا عقل با کلامِ او آشنا و همسو است.

نکته ادبی: «حجت» تخلص شاعر (ناصرخسرو) است که در اینجا برای ارجاع به خود به کار برده است.

گفتهٔ او بر تن حکمت سراست چشم خرد را سخنش توتیاست

سخن او سرشار از حکمت است و کلامش همچون توتیا، دیدگانِ عقل را بینا و روشن می‌کند.

نکته ادبی: توتیا سنگی معدنی بوده که در قدیم برای درمان بیماری‌های چشم به کار می‌رفته است.

دیبهٔ رومی است سخن های او گر سخن شهره کسائی کساست

سخنان او همچون دیبای (پارچه ابریشمی) رومی نفیس است و اگر سخن دیگران را با آن مقایسه کنی، مانند کسا (پارچه پشمی و زبر) بی‌ارزش است.

نکته ادبی: مقایسه بلاغی برای نشان دادن برتری فصاحت و بلاغت شاعر.