دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸

ناصرخسرو
شاخ شجر دهر غم و مشغله بار است زیرا که بر این شاخ غم و مشغله بار است
آنک او چو من از مشغله و رنج حذر کرد با شاخ جهان بیهده شورید نیارست
با شاخ تو ای دهر و به درگاه تو اندر ما را به همه عمر نه کار است و نه بار است
چون بار من، ای سفله، فگندی ز خر خویش اندر خر من چونکه نگوئیت چه بار است؟
کردار تو را هیچ نه اصل است و نه مایه گفتار تو را هیچ نه پود است و نه تار است
احسان و وفای تو به حدی است بس اندک لیکن حسد و مگر تو بی حد و کنار است
صندوقچهٔ عدل تو مانده است به طرطوس دستارچهٔ جور تو در پیش کنار است
نشگفت که من زیر تو بی خواب و قرارم هر گه که نه خواب است تو را و نه قرار است
پیچیده به مسکین تن من در به شب و روز همواره ستمگاره و خونخواره دو ما راست
ای تن به یقین دان که تو را عاقبت کار چون گرد تو پیچیده دو مار است دماراست
ناچار از اینجات برد آنکه بیاورد این نیست سرای تو که این راه گذار است
بنگر که به چشمت شکم مادر، پورا، امروز در این عالم چون ناخوش و خوار است
اینجا بنمانی چو در آنجای نماندی تقدیر قیاسیت بدینجای به کار است
گر نیست به غم جان تو بر رفتن از آنجا از رفتن ازین جای چرا دلت فگار است
ای مانده در این راه گذر، راحله ای ساز از علم و ز پرهیز که راهت به قفار است
تو خفته و پشتت ز بزه گشته گران بار با بار گران خفتن از اخلاق حمار است
بی هیچ گنه چونکه ببستندت ازین سان بی هیچ گنه بند کشیدن دشوار است
بر هر که گنه کرد یکی بند نهادند بی هیچ گنه چونکه تو را بند چهار است؟
پربند حصاری است روان تنت روان را در بند و حصاری تو، ازین کار تو زار است
گر بند و حصار از قبل دشمن باید چون دشمن تو با تو در این بند و حصار است؟
این کالبد جاهل خوش خوار تو گرگی است وین جان خردمند یکی میش نزار است
گوی از همه مردان خرد جمله ربودی گر میش نزار تو بر این گرگ سوار است
تن چاکر جان است مرو از پسش ایراک رفتن به مراد و سپس چاکر عار است
دستارت نیاید ز نوار ای پسر ایراک هرچند پر از نقش نوار است نوار است
جان تو درختی است خرد بار و سخن برگ وین تیره جسد لیف درشت و خس و خار است
نی نی که تو بر اشتر تن شهره سواری و اندر ره تو جوی و جر و بیشه و غار است
زین اشتر بی باک و مهارش به حذر باش زیرا که شتر مست و برو مار مهار است
باز خردت هست، بدو فضل و ادب گیر مر باز خرد را ادب و فضل شکار است
پرهیز کن از جهل به آموختن ایراک جهل است مثل عورت و پرهیز ازار است
در سایهٔ دین رو که جهان تافته ریگ است با شمع خرد باش که عالم شب تار است
بشکن به سر بی خردان در به سخن جهل زیرا که سخن آب خوش و جهل خمار است
بر علم تو حق است گزاریدن حکمت بگزار حق علم گرت دست گزار است
مر شاخ خرد را سخن حکمت برگ است دریای سخن را سخن پند بخار است
ای گشته دل تو سیه از گرد جهالت با این دل چون قار تو را جای وقار است؟
چون قار سیه نیست دل ما و پر از گرد گرچه دل چون قار تو پر گرد و غبار است
خرما و ترنج و بهی و گوز بسی هست زین سبز درختان، نه همه بید و چنار است
آن سر که به زیر کله و از بر تخت است در مرتبه دور است از آن سر که به دار است
اندر خور افسر شود از علم به تعلیم آن سر که ز بس جهل سزاوار فسار است
بیهوده و دشنام مگردان به زبان بر کاین هر دو ز تو یار تو را زشت نثار است
دشنام دهی باز دهندت ز پی آنک دشنام مثل چون درم دیر مدار است
دم بر تو شمرده است خداوند ازیراک فرداش به هر دم زدنی با تو شمار است
یارت ز خرد باید و طاعت به سوی آنک او را نه عدیل است و نه فرزند و نه یار است
اندر حرم آی، ای پسر، ایراک نمازی کان را به حرم در کند از مزد هزار است
بشناس حرم را که هم اینجا به در توست با بادیه و ریگ و مغیلانت چه کار است؟
کم بیش نباشد سخن حجت هرگز زیرا سخنش پاک تر از زر عیار است
زر چون به عیار آمد کم بیش نگیرد کم بیش شود زری کان با غش وبار است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی حکیمانه و در سبک تعلیمیِ خاص ناصرخسرو، به نقد جهان مادی و تبیین کشاکش میان تن و جان می‌پردازد. شاعر در این قطعه، جهان را نه جایگاهی برای دلبستگی، بلکه درختی پر از رنج و مشغله می‌بیند که انسان عاقل باید از آن حذر کند.

درونمایه اصلی شعر، دعوت به خودشناسی، خردورزی و تهذیب نفس است. شاعر تن را همچون مرکبی سرکش (شتر یا خر) و گرگی درنده توصیف می‌کند که جانِ خردمند را اسیر کرده است و راه رهایی از این بند، تنها آموختن حکمت و پیوستن به آیین حق و پرهیز از جهل است.

نگاه کلان متن، نگاهی عبرت‌بینانه به زندگی است؛ جایی که «حجت» (شاعر) با استفاده از تمثیل‌های متنوع، مخاطب را متوجه گذران بودن عمر، ضرورت آمادگی برای جهان باقی و پوچیِ دلبستگی به ظواهر دنیوی می‌کند.

معنای روان

شاخ شجر دهر غم و مشغله بار است زیرا که بر این شاخ غم و مشغله بار است

دنیا همچون درختی است که میوه‌اش غم و گرفتاری است، زیرا هرچه از این درخت می‌روید، جز رنج و مشغله نیست.

نکته ادبی: شجر دهر: استعاره از عالم مادی. بار: در اینجا به معنای میوه و ثمر است.

آنک او چو من از مشغله و رنج حذر کرد با شاخ جهان بیهده شورید نیارست

هر کس که مانند من از این مشغله‌ها و رنج‌های دنیا دوری کرد، دیگر بیهوده با این درختِ جهان درگیر نشد.

نکته ادبی: حذر کرد: دوری گزید. نیارست: نتوانست (فعل منفی).

با شاخ تو ای دهر و به درگاه تو اندر ما را به همه عمر نه کار است و نه بار است

ای دنیا، من در تمام عمرم نه با درخت تو کاری دارم و نه با درگاه تو ارتباطی برقرار می‌کنم.

نکته ادبی: کار و بار: ایهام به شغل و ثمره.

چون بار من، ای سفله، فگندی ز خر خویش اندر خر من چونکه نگوئیت چه بار است؟

ای انسانِ فرومایه، وقتی تو بارِ سنگینِ گناهانِ مرا از رویِ مرکبِ من انداختی، چرا از من نمی‌پرسی که رویِ مرکبِ من چه بارِ دیگری وجود دارد؟

نکته ادبی: سفله: انسان پست. فگندی: افکندی/انداختی.

کردار تو را هیچ نه اصل است و نه مایه گفتار تو را هیچ نه پود است و نه تار است

رفتار تو بی‌بنیاد و بی‌اصالت است و گفتار تو نیز فاقد منطق و استحکام است.

نکته ادبی: پود و تار: استعاره از ساختارِ مستحکمِ سخن که در اینجا به کار نرفته است.

احسان و وفای تو به حدی است بس اندک لیکن حسد و مگر تو بی حد و کنار است

نیکی و وفای تو بسیار اندک است، اما حسادت و دشمنی تو بی‌نهایت و بی‌پایان است.

نکته ادبی: مگر: در فارسی کهن به معنای فریب، حیله و بداندیشی است.

صندوقچهٔ عدل تو مانده است به طرطوس دستارچهٔ جور تو در پیش کنار است

عدالتِ تو در دوردست‌ها (طرطوس) جا مانده و پیدا نیست، اما جور و ستم تو همیشه در دست‌رس و همراه توست.

نکته ادبی: طرطوس: شهری در شام که اینجا به عنوان نماد دوری استفاده شده است. دستارچه: استعاره از چیزی که همیشه همراه است.

نشگفت که من زیر تو بی خواب و قرارم هر گه که نه خواب است تو را و نه قرار است

عجیب نیست که من در زیر سایه‌ی تو آرامش و خواب ندارم، چرا که خودِ تو نیز هیچ‌گاه آرامش و قراری نداری.

نکته ادبی: نشگفت: شگفت نیست/عجیب نیست.

پیچیده به مسکین تن من در به شب و روز همواره ستمگاره و خونخواره دو ما راست

شب و روز دو نیروی ستمگر و خون‌خوار همواره بر تنِ مسکینِ من چنبره زده و مرا آزار می‌دهند.

نکته ادبی: دو مار: استعاره از مشکلات یا نیروهای مرگ و زوال.

ای تن به یقین دان که تو را عاقبت کار چون گرد تو پیچیده دو مار است دماراست

ای تن، یقین بدان که سرانجامِ کارِ تو این است که دو مار (عوامل زوال) به دورت پیچیده‌اند و این نابودیِ توست.

نکته ادبی: دمار: به معنای هلاکت و نابودی.

ناچار از اینجات برد آنکه بیاورد این نیست سرای تو که این راه گذار است

آن کسی که تو را به این دنیا آورد، ناگزیر تو را از اینجا خواهد برد؛ اینجا خانه‌ی اصلی تو نیست، بلکه گذرگاه است.

نکته ادبی: راهِ گذار: استعاره از دارِ فانی.

بنگر که به چشمت شکم مادر، پورا، امروز در این عالم چون ناخوش و خوار است

بنگر که دنیا، که زمانی در چشمت مانند رحم مادر (پناهگاه) بود، اکنون در این عالم چقدر ناخوشایند و حقیر شده است.

نکته ادبی: پورا: مخفف یا صورت قدیمیِ «پُر» (در اینجا شاید به معنای شکمِ پُر مادر یا تمثیلی از جایگاه امنِ پیشین).

اینجا بنمانی چو در آنجای نماندی تقدیر قیاسیت بدینجای به کار است

تو در این دنیا هم ماندگار نیستی، همان‌طور که در رحم مادر نماندی؛ این قیاس (عبرت گرفتن) برای زندگی در اینجا ضروری است.

نکته ادبی: تقدیر قیاسیت: استدلال منطقی و مقایسه‌ای.

گر نیست به غم جان تو بر رفتن از آنجا از رفتن ازین جای چرا دلت فگار است

اگر از رفتن از آنجایِ پیشین (رحم) غمگین نشدی، چرا اکنون برای رفتن از این دنیا دلت غمگین و رنجور است؟

نکته ادبی: فگار: رنجور و زخمی.

ای مانده در این راه گذر، راحله ای ساز از علم و ز پرهیز که راهت به قفار است

ای کسی که در این گذرگاه مانده‌ای، برای سفرِ ابدی توشه‌ای از علم و پرهیزکاری فراهم کن، زیرا راهِ پیشِ رو، خشک و بی‌آب‌وعلف است.

نکته ادبی: راحله: مرکب و توشه‌ی سفر. قفار: زمین‌های بی‌آب و خشک.

تو خفته و پشتت ز بزه گشته گران بار با بار گران خفتن از اخلاق حمار است

تو در حالی که خوابیده‌ای، پشتت از گناهان سنگین است؛ خوابیدن با چنین بارِ سنگینی، رفتارِ احمقانه‌ای مانند رفتارِ الاغ است.

نکته ادبی: بزه: گناه. حمار: الاغ (نماد جهالت).

بی هیچ گنه چونکه ببستندت ازین سان بی هیچ گنه بند کشیدن دشوار است

از آنجا که بدون هیچ گناهی تو را در این دنیا گرفتار کردند، کشیدنِ زنجیرِ اسارت بدون داشتنِ گناه، کارِ دشواری است.

نکته ادبی: اشاره به جبری بودنِ ورود به دنیا و سختی‌های آن.

بر هر که گنه کرد یکی بند نهادند بی هیچ گنه چونکه تو را بند چهار است؟

برای هر کسی که گناه می‌کند زنجیری نهاده‌اند؛ پس چرا تو با اینکه گناهی نکردی، چهار زنجیر به گردن داری؟

نکته ادبی: بند: نماد گرفتاری‌های دنیوی.

پربند حصاری است روان تنت روان را در بند و حصاری تو، ازین کار تو زار است

جسمِ تو مانند حصاری است که جانِ تو را زندانی کرده؛ تو در این زندان اسیری و این وضعیت تو را نزار و رنجور کرده است.

نکته ادبی: زار: ضعیف و ناتوان.

گر بند و حصار از قبل دشمن باید چون دشمن تو با تو در این بند و حصار است؟

اگر زندان و بند برای دشمن است، پس چرا دشمنِ تو (نفس اماره) با تو در این زندان و حصار است؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه تن، زندانِ جان است.

این کالبد جاهل خوش خوار تو گرگی است وین جان خردمند یکی میش نزار است

این کالبدِ جاهل و شکم‌پرستِ تو مانند گرگی است و جانِ خردمندِ تو مانند میشی لاغر و ناتوان است.

نکته ادبی: کالبد: جسم. نزار: لاغر و ضعیف.

گوی از همه مردان خرد جمله ربودی گر میش نزار تو بر این گرگ سوار است

اگر می‌توانی میشِ ناتوانِ وجودت (جان) را بر گرگِ وجودت (تن) سوار کنی و مهارش کنی، تو از تمام مردانِ خردمند پیشی گرفته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به غلبه‌ی عقل بر نفس.

تن چاکر جان است مرو از پسش ایراک رفتن به مراد و سپس چاکر عار است

تن باید خدمتگزارِ جان باشد؛ پس از آن پیروی نکن، زیرا برایِ ارباب (جان) ننگ است که به دنبالِ خدمتکار (تن) برود.

نکته ادبی: عار: ننگ و عیب.

دستارت نیاید ز نوار ای پسر ایراک هرچند پر از نقش نوار است نوار است

ای پسر، مقام و اعتبارِ تو با بند و نوارِ دستار (ظواهر) به دست نمی‌آید؛ اگرچه دستار پر از نقش و نوار باشد، همچنان همان نوار است (بی‌ارزش).

نکته ادبی: نوار: در اینجا به معنای تزئینات و حاشیه‌های بی‌ارزشِ لباس/دستار.

جان تو درختی است خرد بار و سخن برگ وین تیره جسد لیف درشت و خس و خار است

جانِ تو درختی است که میوه‌اش دانش و برگش سخن است، اما این تنِ تیره، فقط الیافِ درشت و خار و خاشاک است.

نکته ادبی: لیف: الیافِ درخت که به ارزشِ چوب یا میوه نیست.

نی نی که تو بر اشتر تن شهره سواری و اندر ره تو جوی و جر و بیشه و غار است

نه، اشتباه نکن؛ تو سوار بر شترِ این تن شده‌ای و در مسیرِ زندگی‌ات جوی‌ها، دره‌ها، بیشه‌ها و غارهای خطرناکی وجود دارد.

نکته ادبی: شترِ تن: استعاره از مرکبِ جسم.

زین اشتر بی باک و مهارش به حذر باش زیرا که شتر مست و برو مار مهار است

از این شترِ گستاخ و مهارنشدنی بپرهیز، زیرا این شتر مست است و مهارش (افسارش) ماری خطرناک است.

نکته ادبی: بی‌باک: نترس و سرکش.

باز خردت هست، بدو فضل و ادب گیر مر باز خرد را ادب و فضل شکار است

تو بازِ (پرنده شکاری) خرد را داری، پس با آن فضل و ادب را شکار کن، چرا که پاداشِ آن، شکارِ همین فضایل است.

نکته ادبی: باز: پرنده‌ای شکاری که در ادبیات نمادِ نگاهِ تیزبینِ خرد است.

پرهیز کن از جهل به آموختن ایراک جهل است مثل عورت و پرهیز ازار است

با آموختن، از جهالت دوری کن؛ زیرا جهل مانند عریانی است و آموختن (پرهیز از جهل) مانند پوشیدنِ لباس است.

نکته ادبی: ازار: لباس زیر یا شلوار.

در سایهٔ دین رو که جهان تافته ریگ است با شمع خرد باش که عالم شب تار است

در سایه‌ی دین حرکت کن که دنیا همچون ریگِ داغ است و از شمعِ خرد استفاده کن که این عالم تاریک است.

نکته ادبی: تافته ریگ: شن‌های داغِ بیابان که نمادِ سختیِ دنیاست.

بشکن به سر بی خردان در به سخن جهل زیرا که سخن آب خوش و جهل خمار است

با سخنِ خردمندانه، درِ جهل را بشکن؛ زیرا کلامِ حکمت‌آمیز مانند آبِ گوارا و جهل مانند مستیِ ناشی از شراب است.

نکته ادبی: خمار: سنگینیِ سر بعد از مستی که نتیجه‌ی جهل است.

بر علم تو حق است گزاریدن حکمت بگزار حق علم گرت دست گزار است

بر تو واجب است که حقِ علم و دانش را ادا کنی؛ پس اگر توانایی‌اش را داری، آن را انجام ده.

نکته ادبی: گزاریدن: ادا کردن و به جا آوردن.

مر شاخ خرد را سخن حکمت برگ است دریای سخن را سخن پند بخار است

سخنِ حکمت‌آمیز، برگِ درختِ خرد است و دریای سخن، در برابر سخنِ پندآموز، تنها بخار است (یعنی پند، جوهره‌ی اصلی است).

نکته ادبی: بخار: استعاره از کم‌ارزش بودن در برابرِ جوهره‌ی اصلی.

ای گشته دل تو سیه از گرد جهالت با این دل چون قار تو را جای وقار است؟

ای کسی که دلت از گرد و غبارِ نادانی سیاه شده، با این دلی که مثل قیر است، چگونه ادعایِ وقار و بزرگی داری؟

نکته ادبی: قار: قیر (سیاهی).

چون قار سیه نیست دل ما و پر از گرد گرچه دل چون قار تو پر گرد و غبار است

دلِ ما برخلافِ دلِ تو، مثل قیر سیاه و پر از گرد و غبار نیست، حتی اگر دلِ تو پر از گرد و غبار باشد.

نکته ادبی: تضاد میانِ دلِ روشنِ دانا و دلِ تیره‌ی نادان.

خرما و ترنج و بهی و گوز بسی هست زین سبز درختان، نه همه بید و چنار است

میوه‌هایی مثل خرما و ترنج و به و گردو بسیارند؛ پس درختانِ سبز همه‌شان بید و چنار (بی‌ثمر) نیستند.

نکته ادبی: بید و چنار: درختانی که میوه ندارند و نمادِ انسان‌های بی‌حاصل هستند.

آن سر که به زیر کله و از بر تخت است در مرتبه دور است از آن سر که به دار است

آن سری که زیر کلاه (تاج) و بالای تخت است، با آن سری که بر دار مجازات است، تفاوت بسیار دارد.

نکته ادبی: اشاره به عاقبتِ ستمگران در برابرِ حاکمانِ خردمند.

اندر خور افسر شود از علم به تعلیم آن سر که ز بس جهل سزاوار فسار است

سری که با علم و دانش تربیت شده، لایقِ تاج است، نه سری که به خاطر نادانی، سزاوارِ افسار (مهار حیوان) است.

نکته ادبی: فسار: طناب یا مهارِ حیوان.

بیهوده و دشنام مگردان به زبان بر کاین هر دو ز تو یار تو را زشت نثار است

بیهوده‌گویی و دشنام را به زبان نیاور، زیرا هر دوی این‌ها هدیه‌ی زشتی است که از طرف تو به دوستت می‌رسد.

نکته ادبی: نثار: هدیه و پیشکش.

دشنام دهی باز دهندت ز پی آنک دشنام مثل چون درم دیر مدار است

اگر دشنام بدهی، دشنام می‌شنوی؛ زیرا دشنام مانند سکه‌ای است که در گردش است.

نکته ادبی: درم: سکه پول.

دم بر تو شمرده است خداوند ازیراک فرداش به هر دم زدنی با تو شمار است

خداوند تعدادِ نفس‌های تو را شمرده است؛ فردای قیامت برای هر نفسی که کشیده‌ای، حساب و کتاب خواهد شد.

نکته ادبی: شمرده است: محاسبه شده.

یارت ز خرد باید و طاعت به سوی آنک او را نه عدیل است و نه فرزند و نه یار است

دوستِ تو باید خرد و فرمان‌برداری از آن یگانه‌ای باشد که نه شبیه دارد، نه فرزند و نه همدم.

نکته ادبی: اشاره به توحیدِ مطلق.

اندر حرم آی، ای پسر، ایراک نمازی کان را به حرم در کند از مزد هزار است

ای پسر، به حریمِ الهی وارد شو (با عبادت)، زیرا نمازی که در این حریم خوانده شود، هزاران بار پاداش دارد.

نکته ادبی: حرم: استعاره از خلوتِ دل و طاعت.

بشناس حرم را که هم اینجا به در توست با بادیه و ریگ و مغیلانت چه کار است؟

بدان که این حریم (خداوند) همین‌جا در خانه‌ی توست؛ پس با رفتن به بیابان و ریگزار (سفر حجِ صرفاً ظاهری) چه کار داری؟

نکته ادبی: مغیلان: درختچه‌های خاردارِ بیابان که نمادِ سختیِ سفر حج است.

کم بیش نباشد سخن حجت هرگز زیرا سخنش پاک تر از زر عیار است

سخنِ «حجت» (شاعر) هیچ‌گاه تغییر نمی‌کند و کم و زیاد نمی‌شود، زیرا کلامِ او از طلای ناب و خالص، پاک‌تر است.

نکته ادبی: حجت: لقبِ خودِ شاعر (ناصرخسرو).

زر چون به عیار آمد کم بیش نگیرد کم بیش شود زری کان با غش وبار است

طلا وقتی به عیار (سنجش) می‌رسد، خالص است؛ آن طلایی که با ناخالصی (غش) آمیخته باشد، ارزشش کم و زیاد می‌شود.

نکته ادبی: عیار: وسیله‌ی سنجشِ خلوص.

آرایه‌های ادبی

استعاره شاخ شجر دهر

تشبیه دنیا به درختی که میوه‌اش رنج و مشغله است.

تشبیه چون گرگی است... میش نزار

تشبیه بدن به گرگ (درنده و آزمند) و جان به میش (ضعیف و لطیف).

کنایه پود و تار

کنایه از استحکام، ریشه و منطق داشتن.

تلمیح با بادیه و ریگ و مغیلانت چه کار است

اشاره به سختی‌های سفر حج و تاکید بر اینکه خداوند در دل است، نه در بیابان‌های دور.

تشبیه جهل است مثل عورت

تشبیه نادانی به برهنگی که برای انسان مایه شرمساری است.