دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶

ناصرخسرو
هر که چون خر فتنهٔ خواب و خور است گرچه مردم صورت است آن هم خر است
ای شکم پر نعمت و جانت تهی چون کنی بیداد؟ کایزد داور است
گر تو را جز بت پرستی کار نیست چون کنی لعنت همی بر بت پرست؟
آزر بت گر توی کز خز و بز تنت چون بت پر ز نقش آزر است
گر درخت از بهر بر باشد عزیز جان بر است و تن درخت برور است
نیک بنگر تا ببینی کز درخت جان بروئید و،نماء در برست
تن به جان زنده است و جان زنده به علم دانش اندر کان جانت گوهر است
سوی دانا ای برادر همچنانک جان تنت را، علم جان را مادر است
علم جان جان توست ای هوشیار گر بجوئی جان جان را در خور است
چشم دل را باز کن بنگر نکو زانکه نفتاد آنکه نیکو بنگرست
زیر این چادر نگه کن کز نبات لشکری بسیار خوار و بی مر است
زیر دست لشکری دشمن شناس کان به جاه و منزلت زین برتر است
وین خردمند سخن دان زان سپس مهتر و سالار هر دو لشکر است
کس سه لشکر دید زیر چادری؟ این حدیثی بس شگفت و نادر است
هر کسی را زیر این چادر درون خاطر جویا به راهی رهبر است
اینت گوید «کردگار ما همه چرخ و خاک و آب و باد و آذر است
نیست چیزی هیچ از این گنبد برون هرچه هست این است یکسر کایدر است»
وانت گوید «کردگار نیک و بد ایزد دادار و دیو ابتر است
کار یزدان صلح و نیکوئی و خیر کار دیوان جنگ و زشتی و شر است»
وانت گوید «بر سر هفتم فلک جوی آب و باغ و ناژ و عرعر است
صد هزاران خوب رویانند نیز هر یکی گوئی که ماه انور است»
وانکه او را نیست همت خورد و خواب این سخن زی او محال و منکر است
فکرت ما زیر این چادر بماند راز یزدانی برون زین چادر است
این یکی کشتی است کو را بادبان آتش است و خاک تیره لنگر است
جای رنج و اندوه است این ای پسر جای آسانی و شادی دیگر است
زین فلک بیرون تو کی دانی که چیست؟ کاین حصاری بس بلند و بی در است
قول این و آن درین ناید به کار قول قول کردگار اکبر است
قول ایزد بشنو و خطش ببین قول و خط من تو را خود از بر است
همچنان کز قول ما قولش به است خط او از خط ما نیکوتر است
چشم و گوش خلق بی شرح رسول از خط و از قول او کور و کر است
قول او را نیست جز عالم زبان خط او را شخص مردم دفتر است
خط او بر دفتر تن های ما چشم و گوش و هوش و عقل و خاطر است
این جهان در جنب فکرت های ما همچو اندر جنب دریا ساغر است
هر که ز ایزد سیم و زر جوید ثواب بد نشان و بیهش و شوم اختر است
نیست سوی من سر قیصر خطیر گر ز زر بر سر مرو را افسر است
چون همی قیصر ز زر افسر کند نیست او قیصر که خر یا استر است
گر همی چیزی بیایدمان خرید در بهشت، آنجا محال است ار زر است
از نیاز ماست اینجا زر عزیز ورنه زر با سنگ سوده همبر است
روی دینار از نیاز توست خوب ور نه زشت و خشک و زرد و لاغر است
گر بهشتی تشنه باشد روز حشر او بهشتی نیست، بل خود کافر است
ور نباشد تشنه او را سلسبیل گر چه سرد و خوش بود نادر خور است
آب خوش بی تشنگی ناخوش بود مرد سیراب آب خوش را منکر است
در بهشت ار خانهٔ زرین بود قیصر اکنون خود به فردوس اندر است
این همه رمز و مثل ها را کلید جمله اندر خانهٔ پیغمبر است
گر به خانه در ز راه در شوید این مبارک خانه را در حیدر است
هر که بر تنزیل بی تاویل رفت او به چشم راست در دین اعور است
مشک باشد لفظ و معنی بوی او مشک بی بوی ای پسر خاکستر است
مر نهفته دختر تنزیل را معنی و تاویل حیدر زیور است
مشکل تنزیل بی تاویل او بر گلوی دشمن دین خنجر است
ای گشایندهٔ در خیبر، قران بی گشایش های خوبت خیبر است
دوستی تو و فرزندان تو مر مرا نور دل و سایهٔ سر است
از دل آن را ما رهی و چاکریم کو تو را از دل رهی و چاکر است
خاطر من زر مدحتهات را در خراسان بی خیانت زرگر است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر ارزشمند، دعوت‌نامه‌ای است به سوی تعقل و تعالی؛ شاعر در این قطعات، به نکوهشِ مادی‌گرایی و فروکاستنِ شأنِ انسانی به مرتبه حیوانی می‌پردازد. او معتقد است که انسان تنها با اتکا به خواب، خوراک و اندوختنِ سیم و زر، از حقیقتِ وجودی خویش فاصله می‌گیرد و ارزشِ آدمی را نه در صورت، که در سیرت و دانشِ او می‌بیند.

در بخشِ میانی و پایانی، شاعر به تبیینِ جایگاهِ معرفت و حقیقتِ دین می‌پردازد. او با بهره‌گیری از استعاره‌های حکیمانه، میانِ «تنزیل» (متنِ ظاهری قرآن) و «تأویل» (معنایِ باطنی و حقیقتِ آن) تفکیک قائل می‌شود و کلیدِ گشایشِ این اسرار را نزد خاندانِ پیامبر (ص) به‌ویژه امیرالمؤمنین (ع) می‌داند که فاتحِ خیبر و گشاینده‌ی درهایِ بسته است.

معنای روان

هر که چون خر فتنهٔ خواب و خور است گرچه مردم صورت است آن هم خر است

کسی که تمامِ مشغولیت و دل‌بستگی‌اش مانند حیوانات فقط خواب و خوراک است، اگرچه در ظاهر انسان است، اما در حقیقت و شأنِ وجودی، همانند چهارپایان است.

نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنایِ دلبستگی و آزمونِ نفسانی به کار رفته است؛ تشبیه انسانِ غافل به خر، برای تحقیرِ زیاده‌روی در امورِ دنیوی است.

ای شکم پر نعمت و جانت تهی چون کنی بیداد؟ کایزد داور است

ای کسی که شکمت از نعمت‌های دنیا پر است اما جانت از فضیلت تهی مانده؛ چرا این‌گونه به ستم و بیداد دست می‌زنی، در حالی که خداوند، داورِ نهایی است؟

نکته ادبی: تضاد میانِ «پر» و «تهی» در ساختارِ بیت، به تضادِ شکم و جان اشاره دارد.

گر تو را جز بت پرستی کار نیست چون کنی لعنت همی بر بت پرست؟

اگر کار و پیشه‌ی تو چیزی جز بت‌پرستی (دلبستگی به غیر خدا) نیست، پس چرا دیگران را به خاطر بت‌پرستی سرزنش می‌کنی؟

نکته ادبی: ایهام در کلمه بت‌پرستی؛ اشاره به دلبستگی‌های دنیوی که نوعی بت‌پرستیِ باطنی است.

آزر بت گر توی کز خز و بز تنت چون بت پر ز نقش آزر است

اگر تو خود بت‌سازی (مانند آزر که بت‌تراش بود) و تنت با پارچه‌های گران‌بها و آرایشِ دنیوی مانند بت آراسته شده، در واقع بت‌پرست هستی.

نکته ادبی: آزر نام پدر یا عموی حضرت ابراهیم (ع) است که در متونِ ادبی نمادِ بت‌سازی است.

گر درخت از بهر بر باشد عزیز جان بر است و تن درخت برور است

اگر درخت به خاطرِ میوه‌اش عزیز و ارزشمند است، در وجودِ انسان نیز تن مانند درخت و جان مانند میوه (بر) است.

نکته ادبی: تشبیه مضاف و مضاف‌الیه در «جان بر است»؛ جان به میوه تشبیه شده است.

نیک بنگر تا ببینی کز درخت جان بروئید و،نماء در برست

به دقت بنگر تا دریابی که از دلِ این درختِ تن، جان روییده است و رشد و نمو در میوه‌ی آن (جان) است.

نکته ادبی: واژه نماء به معنایِ رشد و افزایشِ معنوی است.

تن به جان زنده است و جان زنده به علم دانش اندر کان جانت گوهر است

تن به واسطه‌ی جان زنده است و جان به واسطه‌ی علم حیات می‌یابد؛ بنابراین دانش، گوهرِ اصلیِ در معدنِ وجودِ توست.

نکته ادبی: استعاره‌سازی از جان به عنوان کان و معدنِ گوهر (دانش).

سوی دانا ای برادر همچنانک جان تنت را، علم جان را مادر است

ای برادر، نزدِ اهلِ دانش و خردمندان، علم برای جان، همان نقشی را دارد که جان برای تن دارد (یعنی مایه حیات است).

نکته ادبی: تشبیه مرکب: علم نسبت به جان، مانند جان نسبت به تن است.

علم جان جان توست ای هوشیار گر بجوئی جان جان را در خور است

ای هوشیار، علم، حقیقتِ جانِ توست؛ اگر به دنبالِ حقیقتِ وجودی (جانِ جان) هستی، علم شایسته‌ترین ابزار است.

نکته ادبی: عبارت «جانِ جان» به معنایِ حقیقتِ متعالی و اصیلِ انسان است.

چشم دل را باز کن بنگر نکو زانکه نفتاد آنکه نیکو بنگرست

چشمِ دلت را باز کن و با دقت بنگر، چرا که کسی که با بصیرت نگریست، هرگز گمراه نشد و به خطا نرفت.

نکته ادبی: نیکو نگرست به معنایِ نگاهِ دقیق و عارفانه است.

زیر این چادر نگه کن کز نبات لشکری بسیار خوار و بی مر است

در زیرِ این پرده (بدن)، بنگر که از نطفه، لشکری بسیار و بی‌پایان از استعدادها و نیروها شکل گرفته است.

نکته ادبی: چادر استعاره از بدنِ انسانی است که حقیقتِ اصلی را پوشانده است.

زیر دست لشکری دشمن شناس کان به جاه و منزلت زین برتر است

لشکری از قوا و نیروهایِ انسانی که دشمن‌شناس هستند و در جایگاه و منزلت، از آنِ قبلی برترند.

نکته ادبی: اشاره به قوایِ عقلانی و روحانیِ وجودِ انسان.

وین خردمند سخن دان زان سپس مهتر و سالار هر دو لشکر است

و سپس این سخن‌دانِ خردمند (عقل)، رهبر و سالارِ هر دو لشکرِ تن و جان است.

نکته ادبی: نقشِ عقل به عنوانِ مدیرِ قوایِ وجودی.

کس سه لشکر دید زیر چادری؟ این حدیثی بس شگفت و نادر است

آیا کسی دیده است که زیرِ چادری کوچک، سه لشکر وجود داشته باشد؟ این حدیثی بسیار شگفت و کمیاب است.

نکته ادبی: استفاده از استفهامِ انکاری برای تأکید بر پیچیدگیِ خلقتِ انسان.

هر کسی را زیر این چادر درون خاطر جویا به راهی رهبر است

درونِ این چادر (بدن)، هر کسی با فکر و اندیشه‌ی جوینده‌ی خود، به راهی هدایت می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اختیارِ انسان در انتخابِ مسیرِ فکری.

اینت گوید «کردگار ما همه چرخ و خاک و آب و باد و آذر است

یکی از این افکار به تو می‌گوید که آفریننده‌ی ما، عناصرِ چهارگانه یعنی چرخِ گردون، خاک، آب، باد و آتش است.

نکته ادبی: اشاره به دیدگاه‌هایِ مادی‌گرایانه‌ی باستان که جهان را صرفاً ترکیبِ عناصر می‌دانستند.

نیست چیزی هیچ از این گنبد برون هرچه هست این است یکسر کایدر است»

هیچ چیزی بیرون از این آسمان نیست و هرچه وجود دارد، همین چیزی است که در این جهان می‌بینیم.

نکته ادبی: کایدر (که + در)؛ اشاره به محدودیتِ تفکرِ مادی به عالمِ محسوسات.

وانت گوید «کردگار نیک و بد ایزد دادار و دیو ابتر است

دیگری به تو می‌گوید که آفریننده‌ی خیر و شر، خداوندِ دادگر و دیوی است که ابتر و بی‌نتیجه است.

نکته ادبی: اشاره به تفکرِ ثنوی و دوگانه‌انگاریِ خیر و شر.

کار یزدان صلح و نیکوئی و خیر کار دیوان جنگ و زشتی و شر است»

کارِ خدا صلح و نیکی و خیر است و کارِ دیوان، جنگ و زشتی و شر است.

نکته ادبی: تضاد میانِ «خیر و شر» برای تبیینِ دوگانه‌انگاری.

وانت گوید «بر سر هفتم فلک جوی آب و باغ و ناژ و عرعر است

دیگری می‌گوید که بر فرازِ آسمانِ هفتم، جویِ آب و باغ و درختانِ سرو و عرعر وجود دارد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ خیالی از بهشتِ زمینی در آسمان.

صد هزاران خوب رویانند نیز هر یکی گوئی که ماه انور است»

صدها هزار خوب‌رویان نیز آنجا هستند که هر کدام چون ماهِ درخشان زیباست.

نکته ادبی: ماه انور؛ تشبیه زیبایی به ماهِ درخشان.

وانکه او را نیست همت خورد و خواب این سخن زی او محال و منکر است

اما کسی که همتش تنها به خوردن و خوابیدن خلاصه می‌شود، این سخنان (اسرار) نزد او غیرقابل‌فهم و انکارکردنی است.

نکته ادبی: محال و منکر؛ نشان‌دهنده‌ی ناتوانیِ افرادِ پست‌همت از درکِ مفاهیمِ متعالی.

فکرت ما زیر این چادر بماند راز یزدانی برون زین چادر است

اندیشه‌ی ما در محدوده‌ی این چادر (تن و دنیا) محصور مانده است، در حالی که رازِ الهی بیرون از این محدوده است.

نکته ادبی: تقابلِ عالمِ محسوس (چادر) با عالمِ غیب.

این یکی کشتی است کو را بادبان آتش است و خاک تیره لنگر است

این دنیا مانند کشتی است که بادبانش آتشِ شهوات است و خاکِ تیره (عناصرِ سنگین)، لنگرِ آن است (که آن را از حرکت باز می‌دارد).

نکته ادبی: تشبیه جهان به کشتیِ سرگردان.

جای رنج و اندوه است این ای پسر جای آسانی و شادی دیگر است

ای پسر، این دنیا جایگاهِ رنج و اندوه است؛ جایگاهِ آسایش و شادیِ واقعی، جهانِ دیگری است.

نکته ادبی: تضاد میانِ این جهان (رنج) و آن جهان (آسایش).

زین فلک بیرون تو کی دانی که چیست؟ کاین حصاری بس بلند و بی در است

تو چگونه می‌توانی بدانی بیرون از این فلک چیست، وقتی این حصار (آسمان)، بسیار بلند و بدونِ در است؟

نکته ادبی: استعاره از آسمان به عنوان حصاری بلند که دیدِ انسان را محدود کرده است.

قول این و آن درین ناید به کار قول قول کردگار اکبر است

سخنِ این و آن در این راه به کار نمی‌آید؛ تنها سخنِ خدایِ بزرگ است که اعتبار دارد.

نکته ادبی: تأکید بر مرجعیتِ کلامِ الهی.

قول ایزد بشنو و خطش ببین قول و خط من تو را خود از بر است

سخنِ خداوند را بشنو و نشانه‌ها و خطِ او را ببین، که گفتار و نگارشِ من در برابرِ آن، ناچیز است.

نکته ادبی: اشاره به متنِ قرآن به عنوانِ «خطِ الهی».

همچنان کز قول ما قولش به است خط او از خط ما نیکوتر است

همان‌طور که گفتارِ او از گفتارِ ما بهتر است، خط و نگارشِ او نیز نیکوتر است.

نکته ادبی: مقایسه میانِ کلامِ بشری و کلامِ الهی.

چشم و گوش خلق بی شرح رسول از خط و از قول او کور و کر است

چشم و گوشِ مردم بدونِ تفسیر و شرحِ پیامبر، نسبت به متن و کلامِ الهی کور و کر است (درک نمی‌کنند).

نکته ادبی: کور و کر بودن؛ کنایه از عدمِ درکِ حقیقتِ کلام.

قول او را نیست جز عالم زبان خط او را شخص مردم دفتر است

برای درکِ سخنِ او، جز زبانِ عالمِ الهی راهی نیست و شخصیتِ انسان، دفترِ (محلِ نوشتنِ) آن خط است.

نکته ادبی: انسان به عنوانِ آینه‌ی کلامِ خدا.

خط او بر دفتر تن های ما چشم و گوش و هوش و عقل و خاطر است

خطِ او بر دفترِ جانِ ما، همان چشم و گوش و هوش و عقل و خاطر است که در وجودمان نهاده شده.

نکته ادبی: حواسِ انسانی به عنوانِ ابزارِ دریافتِ وحی.

این جهان در جنب فکرت های ما همچو اندر جنب دریا ساغر است

این دنیا در برابرِ فکر و اندیشه‌ی ما، همچون کاسه‌ای کوچک در برابرِ دریایی بزرگ است.

نکته ادبی: تشبیه معکوس یا مبالغه؛ عظمتِ فکر در برابرِ حقارتِ دنیا.

هر که ز ایزد سیم و زر جوید ثواب بد نشان و بیهش و شوم اختر است

هر کس از خداوند، سکه و زر (مادیات) طلب کند، نشان‌دهنده‌ی پستی و بی‌هوشی و طالعِ شومِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ هدفِ معنوی با هدفِ مادی.

نیست سوی من سر قیصر خطیر گر ز زر بر سر مرو را افسر است

نزدِ من ارزشِ پادشاهی که افسرش از طلاست، ناچیز است.

نکته ادبی: خطیر به معنایِ بزرگ و مهم است.

چون همی قیصر ز زر افسر کند نیست او قیصر که خر یا استر است

وقتی پادشاه، طلا را تاجِ سرِ خود می‌کند، دیگر پادشاه نیست، بلکه مانند خر یا استرِ بارکش است.

نکته ادبی: تشبیه پادشاهِ مادی‌گرا به چهارپا به دلیلِ حماقتِ او.

گر همی چیزی بیایدمان خرید در بهشت، آنجا محال است ار زر است

اگر قرار باشد در بهشت چیزی خریداری کنیم، اگر از جنسِ طلا باشد، آنجا وجود ندارد و محال است.

نکته ادبی: استعاره از بی‌ارزش بودنِ طلا در عالمِ معنا.

از نیاز ماست اینجا زر عزیز ورنه زر با سنگ سوده همبر است

طلا تنها به خاطرِ نیازِ ما در این دنیا عزیز شده است، وگرنه طلا با سنگِ معمولی تفاوتی ندارد.

نکته ادبی: سنگِ سوده؛ نمادِ بی‌ارزشی.

روی دینار از نیاز توست خوب ور نه زشت و خشک و زرد و لاغر است

ارزشِ سکه به خاطرِ نیازِ توست، وگرنه در ذاتِ خود، زشت و خشک و زرد و لاغر (بی‌جان) است.

نکته ادبی: تشخیصِ طلا به موجودیِ زرد و لاغر.

گر بهشتی تشنه باشد روز حشر او بهشتی نیست، بل خود کافر است

اگر کسی در بهشت (روزِ قیامت) تشنه‌ی مادیات باشد، او بهشتی نیست، بلکه در واقع کافر است.

نکته ادبی: تعریفِ کفر به دلبستگیِ شدید به دنیا.

ور نباشد تشنه او را سلسبیل گر چه سرد و خوش بود نادر خور است

و اگر او تشنه نباشد، سلسبیل (آبِ بهشتی) اگرچه سرد و گواراست، برایش طعمی ندارد.

نکته ادبی: سلسبیل؛ نامِ چشمه‌ای در بهشت.

آب خوش بی تشنگی ناخوش بود مرد سیراب آب خوش را منکر است

آبِ گوارا بدونِ تشنگی ناخوش است؛ کسی که سیراب است، قدرِ آبِ خوش را نمی‌داند.

نکته ادبی: تمثیلِ لزومِ اشتیاق برایِ درکِ حقیقت.

در بهشت ار خانهٔ زرین بود قیصر اکنون خود به فردوس اندر است

اگر در بهشت، خانه‌ی زرین باشد، پس پادشاهانِ دنیا باید الان در بهشت باشند.

نکته ادبی: استدلالِ منطقی برای ردِ مادی‌گرایی در نگاهِ به بهشت.

این همه رمز و مثل ها را کلید جمله اندر خانهٔ پیغمبر است

کلیدِ تمامِ این رمز و رازها و تمثیل‌ها، نزدِ خاندانِ پیامبر (ص) است.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ ثقلین و مقامِ اهل‌بیت.

گر به خانه در ز راه در شوید این مبارک خانه را در حیدر است

اگر می‌خواهید از راهِ درست به این خانه‌ی مبارک (حقایقِ قرآن) وارد شوید، درِ آن، علی (حیدر) است.

نکته ادبی: استعاره از حضرت علی (ع) به عنوانِ درِ علم و حقیقت.

هر که بر تنزیل بی تاویل رفت او به چشم راست در دین اعور است

هر کس بدونِ درکِ معنایِ باطنی (تأویل) و فقط به ظاهرِ قرآن (تنزیل) بسنده کند، در دین‌داریِ خود یک‌چشم (اعور) است و بیناییِ کامل ندارد.

نکته ادبی: اعور به معنایِ یک‌چشم؛ کنایه از نقصِ معرفتی.

مشک باشد لفظ و معنی بوی او مشک بی بوی ای پسر خاکستر است

لفظِ قرآن مانند مشک است و معنایِ آن، بویِ خوشِ آن است؛ مشک بدونِ بو (قرآن بدونِ معنا) مانند خاکسترِ بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تشبیه قرآن به مشک.

مر نهفته دختر تنزیل را معنی و تاویل حیدر زیور است

برای دخترِ نهفته‌ی تنزیل (حقایقِ پنهان)، تفسیر و تأویلِ علی (ع)، زیور و زینت است.

نکته ادبی: دخترِ تنزیل؛ استعاره از معنایِ پنهانِ آیات.

مشکل تنزیل بی تاویل او بر گلوی دشمن دین خنجر است

مشکلِ ظواهرِ قرآن برای دشمنانِ دین، بدونِ فهمِ تأویل، همانندِ خنجری بر گلویِ آنان است (که باعثِ هلاکتِ آنان می‌شود).

نکته ادبی: استعاره از کلامِ الهی به عنوانِ سلاحِ برنده.

ای گشایندهٔ در خیبر، قران بی گشایش های خوبت خیبر است

ای گشاینده‌ی درِ خیبر (علی)، قرآن بدونِ تفسیر و گشایش‌هایِ عالمانه‌ی تو، همانندِ قلعه‌ی بسته‌ی خیبر برای ما باقی می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به فتحِ قلعه‌ی خیبر توسط حضرت علی (ع) به عنوانِ نمادِ گشایشِ گره‌هایِ کور.

دوستی تو و فرزندان تو مر مرا نور دل و سایهٔ سر است

دوستی تو و فرزندانت برای من همچون نوری است که بر دلم می‌تابد و سایه‌ای است که بر سرم گسترده شده و پناهم می‌دهد.

نکته ادبی: «مر مرا» در اینجا به معنای «برای من» است. «سایه سر» کنایه از پناه، حمایت و بزرگی است.

از دل آن را ما رهی و چاکریم کو تو را از دل رهی و چاکر است

من با تمام وجود بنده و خدمتگزار کسی هستم که او نیز از صمیم قلب و با صداقت کامل، بنده و خدمتگزار تو باشد.

نکته ادبی: «رهی» واژه‌ای کهن به معنای غلام و برده است. تکرار واژه «دل» و «رهی» در دو مصراع، نشان‌دهنده پیوند عمیق میان ارادتِ شاعر و پیروان ممدوح است.

خاطر من زر مدحتهات را در خراسان بی خیانت زرگر است

ذهن و قدرت شاعری من برای پرداختن و آراستنِ ستایش‌های تو، در تمام سرزمین خراسان همانند زرگری است که کارش را با نهایت امانت و مهارت انجام می‌دهد.

نکته ادبی: «زر مدحت» استعاره از اشعارِ فاخر و ارزشمندِ مدحی است. شاعر خود را به زرگر تشبیه کرده که اشعارش همچون طلا عیار بالایی دارد.