دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵

ناصرخسرو
ای پیر، نگه کن که چرخ برنا پیمود بسی روزگار برما
پیمانهٔ این چرخ را سه نام است معروف به امروز و دی و فردا
فردات نیامد، و دی کجا شد؟ زین هر سه جز امروز نیست پیدا
دریاست یکی روزگار کان را بالا نشناسد کسی ز پهنا
انجام زمان تو، ای برادر، آغاز زمان تو نیست و مبدا
امروز یکی نیست صد هزار است بیهوده چه گوئی سخن به صفرا؟
امروز دو تن گر نه هم دو بودی من پیر چرا بودمی تو برنا؟
ما مانده شده ستیم و گشته سوده ناسوده و نامانده چرخ گردا
برسایش ما را ز جنبش آمد، ای پور، در این زیر ژرف دریا
جنبنده فلک نیز هم بساید هر چند که کمترش بود اجزا
از سایش سرمه بسود هاون گرچه تو ندیدیش دید دانا
سایندهٔ چیزی همان بساید زین سان که به جنبش بسود ما را
یکتاست تو را جان و جسمت اجزا هرگز نشود سوده چیز تنها
یکتا و نهان جان توست و، ایزد یکتا و نهان است سوی غوغا
یکتاست تو را جان ازان نهان است یکتا نشود هرگز آشکارا
با عامه که جان را خدای گوید ای پیر، چه روی است جز مدارا؟
پیدا ز ره فعل گشت جانت افعال نیاید ز جان تنها
تنها نه ای امروز چون نکوشی کز علم و عمل برشوی به جوزا؟
آنگه که مجرد شوی نیاید از تو نه تولا و نه تبرا
بنگر که بهین کار چیست آن کن تا شهره بباشی به دین و دنیا
که کرد بهین کار جز بهین کس؟ حلاج نبافد هگرز دیبا
بی کار نه جان است جان، ازیرا بی بوی نه مشک است مشک سارا
تخم همه نیک و بد است جانت این را به جهان در بسی است همتا
کردار بد از جان تو چنان است چون خار که روید ز تخم خرما
تو خار توانی که بر نیاری، ای شهره و دانا درخت گویا
گفتار تو بار است و کاربرگ است که شنود چنین بار و برگ زیبا
گر تخم تو آب خرد بیابد شاخ تو برآرد سر از ثریا
برات خبر آرد از آب حیوان برگت خبر آرد ز روی حورا
در زیر برو برگ تو گریزد گمراه ز سرمای جهل و گرما
چون خار تو خرما شد، ای برادر یکرویه رفیقان شوندت اعدا
چون آب جدا شد ز خاک تیره بر گنبد خضرا شود ز غبرا
تاک رز از انگور شد گرامی وز بی هنری ماند بید رسوا
با آهو و نخچیر کوه مردم از بی هنریشان کند معادا
بر مرکب شاهان نامور یوز از بس هنر آمد به کوه و صحرا
پیغمبر میر است بور او را بر مرکب میر است طور سینا
اندر مثل من نکو نگه کن گر چشم جهان بینت هست بینا
گرچه تو ز پیغمبری و چون تو با عقل سخن بی هشی و شیدا
از طاعت میر است یوز وحشی ایدون به سوی خاص و عام والا
میر تو خدای است طاعتش دار تا سرت برآید به چرخ خضرا
از طاعت بر شد به قاب قوسین پیغمبر ما از زمین بطحا
آنجاش نخواندند تا به دانش آن شهره مکان را نشد مهیا
بر پایه علمی برآی خوش خوش بر خیره مکن برتری تمنا
آن را که ندانی چه طاعت آری؟ طاعت نبود بر گزاف و عمدا
نشناخته مر خلق را چه جوئی آن را که ندارد وزیر و همتا؟
گوئی که خدای است فرد و رحمان مولاست همه خلق و اوست مولا
این کیست که تو نامهاش گفتی، گر ویژه نه ای تو مگر به اسما؟
جز نام ندانی ازو تو زیرا که ت مغز پر است از بخار صهبا
بر صورتت از دست خط یزدان فصلی است نوشته همه معما
آن خط بیاموز تا برآئی از چاه سقر زی بهشت ماوا
تا راه دبستان خط ندانی خط را نشود پاک جانت جویا
برجستن علم و قران و طاعت آنگاه شود دلت ناشکیبا
هرگز نرسد فهم تو در این خط هرچند درو بنگری به سودا
امی نتواند خط ورا خواند امروز بنمایش مفاجا
اینجاست به یمگان تو را دبستان در بلخ مجویش نه در بخارا
گنجی است خداوند را به یمگان صدبار فزونتر ز گنج دارا
بر گنج نشسته است گرد حجت جان کرده منقا و دل مصفا
در جیست ضمیرش نه بل که گنج است بر گوهر گویا و زر بویا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، اثری حکمی و تعلیمی با تکیه بر جهان‌بینی فلسفی و عرفانی است که در آن شاعر با زبانی صریح و استدلالی، مفهوم زمان، حقیقتِ وجود، و اهمیتِ بی‌بدیلِ دانش و عملِ صالح را برای رسیدن به کمال انسانی تبیین می‌کند. شاعر با مخاطب قرار دادنِ «پیر» (به‌عنوان نماد تجربه یا عقلِ کهن‌سال)، از او می‌خواهد که به ناپایداری ظواهرِ جهان و حرکتِ مدامِ چرخ گردون توجه کند و دریابد که حقیقتِ هستی در گرو درکِ زمانِ حال و تلاشِ بی‌وقفه برای تعالی جان است.

در نگاه شاعر، جهانِ مادی در حال فرسایشِ مدام است و جانِ انسان، حقیقتی یگانه و بسیط است که نباید در دامِ جهل و تقلیدِ کورکورانه گرفتار شود. او با استفاده از تمثیلاتِ طبیعت‌گرایانه و استعاراتی از دنیای پیرامون، خواننده را فرامی‌خواند تا با کسبِ «علم» و «عملِ» هدفمند، از مرتبه‌ی حیوانی و غفلت فراتر رود، جایگاهِ خود را در نظام هستی بشناسد و با شناختِ حقیقتِ باری‌تعالی، به رستگاری و کمالِ معنوی نائل گردد.

معنای روان

ای پیر، نگه کن که چرخ برنا پیمود بسی روزگار برما

ای پیر، با دقت نگاه کن که چگونه روزگارِ همیشه جوان و پرجنب‌وجوش، عمرِ درازی را بر ما سپری کرد و با گذرِ خود ما را فرسوده ساخت.

نکته ادبی: برنا به معنای جوان و شاداب است و در تقابل با پیر قرار دارد تا تضادِ فرسودگی انسان و پویایی دائمِ جهان را نشان دهد.

پیمانهٔ این چرخ را سه نام است معروف به امروز و دی و فردا

این روزگار یا چرخِ گردون در ظاهر به سه نام شناخته می‌شود: گذشته (دی)، حال (امروز) و آینده (فردا).

نکته ادبی: دی واژه‌ای کهن به معنای دیروز و گذشته است.

فردات نیامد، و دی کجا شد؟ زین هر سه جز امروز نیست پیدا

فردا که هنوز نیامده و گذشته هم از دست رفته است؛ پس در واقعیت، از این سه مورد، تنها «امروز» است که وجود حقیقی دارد.

نکته ادبی: اشاره به اصالتِ زمانِ حال در فلسفه زمان.

دریاست یکی روزگار کان را بالا نشناسد کسی ز پهنا

روزگار مانند دریایی بی‌کران است که وسعتِ آن (پهنا) و عمقِ آن (بالا) برای کسی قابل تشخیص و درک کامل نیست.

نکته ادبی: در اینجا «بالا» به معنای عمق و ژرفا به کار رفته است که نشان‌دهنده پیچیدگی زمان است.

انجام زمان تو، ای برادر، آغاز زمان تو نیست و مبدا

ای برادر، پایانِ زندگی تو، لزوماً به معنای آغازِ دوره‌ای جدید یا مبدأیی تازه نیست؛ بلکه جریانی است که تو بخشی از آن هستی.

نکته ادبی: مبدأ به معنای سرآغاز و نقطه شروع است.

امروز یکی نیست صد هزار است بیهوده چه گوئی سخن به صفرا؟

امروز تنها یک لحظه کوتاه نیست، بلکه گستره‌ای بی‌کران است؛ پس چرا بیهوده و از روی نادانی (صفرا) سخن می‌گویی؟

نکته ادبی: صفرا در طب قدیم نمادِ خشم و شتاب‌زدگی و نادانی است.

امروز دو تن گر نه هم دو بودی من پیر چرا بودمی تو برنا؟

اگر زمانِ امروز، برای همه یکسان بود، چرا من پیر شده‌ام و تو هنوز جوانی؟

نکته ادبی: تاکید بر تفاوتِ تجربیاتِ افراد در گذرِ زمان.

ما مانده شده ستیم و گشته سوده ناسوده و نامانده چرخ گردا

ما در اثرِ گردشِ زمان، فرسوده و ضعیف شده‌ایم، اما چرخِ گردون خود هرگز خسته نمی‌شود و از حرکت باز نمی‌ایستد.

نکته ادبی: مانده به معنای خسته و ناتوان است.

برسایش ما را ز جنبش آمد، ای پور، در این زیر ژرف دریا

ای فرزند، فرسایشِ ما نتیجه‌ی حرکتِ دائمِ جهان در این دنیای مادی (که مانند دریایی ژرف است) می‌باشد.

نکته ادبی: پور به معنای فرزند و پسر است.

جنبنده فلک نیز هم بساید هر چند که کمترش بود اجزا

فلک که خود در حالِ چرخش است، نیز در نهایت مستهلک می‌شود، هرچند که اجزایِ کمتری برای فرسوده شدن دارد.

نکته ادبی: اجزا به معنای بخش‌های تشکیل‌دهنده است.

از سایش سرمه بسود هاون گرچه تو ندیدیش دید دانا

حتی هاون نیز با سایشِ سرمه، خودش هم ذره‌ذره فرسوده می‌شود؛ اگرچه انسانِ عادی این فرسایش را نمی‌بیند، اما شخصِ دانا آن را درک می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قانون فرسایش در جهان مادی.

سایندهٔ چیزی همان بساید زین سان که به جنبش بسود ما را

چیزی که باعثِ سایشِ چیزِ دیگری می‌شود، خود نیز در اثرِ این حرکت فرسوده می‌شود؛ همان‌طور که زمان ما را فرسود.

نکته ادبی: ساینده به معنای چیزی است که باعث ساییدن می‌شود.

یکتاست تو را جان و جسمت اجزا هرگز نشود سوده چیز تنها

جانِ تو واحد و یگانه است و جسمِ تو متشکل از اجزا؛ چیزی که یگانه و بدونِ اجزا باشد، هرگز فرسوده نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم تجرد جان.

یکتا و نهان جان توست و، ایزد یکتا و نهان است سوی غوغا

جانِ تو واحد و پنهان است و خداوند نیز مانندِ جان، واحد و پنهان از چشمِ مردمِ عوام است.

نکته ادبی: غوغا به معنای جمعیت و عامه مردم است.

یکتاست تو را جان ازان نهان است یکتا نشود هرگز آشکارا

جانِ تو یگانه است، به همین دلیل از دیدگان پنهان است؛ زیرا حقیقتِ یگانه هرگز آشکار و محسوس نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر ماهیتِ غیرمادی جان.

با عامه که جان را خدای گوید ای پیر، چه روی است جز مدارا؟

ای پیر، وقتی مردمِ عوام جان را با خدا یکی می‌دانند، جز مدارا کردن با آنان چاره‌ای نیست.

نکته ادبی: اشاره به مباحثِ کلامی پیرامونِ وحدتِ وجود.

پیدا ز ره فعل گشت جانت افعال نیاید ز جان تنها

جانِ تو تنها از طریقِ افعال و کارهای تو آشکار می‌شود؛ زیرا جان به‌تنهایی و بدونِ عمل، در این دنیا قابلِ شناسایی نیست.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه جان با عمل شناخته می‌شود.

تنها نه ای امروز چون نکوشی کز علم و عمل برشوی به جوزا؟

چرا امروز بیکار نشسته‌ای و تلاش نمی‌کنی؟ با علم و عملِ صالح می‌توانی به اوجِ افتخار (جوزا) برسی.

نکته ادبی: جوزا کنایه از اوج و بلندی و کمال است.

آنگه که مجرد شوی نیاید از تو نه تولا و نه تبرا

وقتی جانِ تو مجرد شد و از تعلقاتِ مادی رها گشت، دیگر مفاهیمِ دنیوی مثلِ دوستی یا دشمنی (تولا و تبرا) برای تو معنایی نخواهد داشت.

نکته ادبی: تولا و تبرا از اصطلاحاتِ خاصِ کلامی و فقهی شیعی/اسماعیلی است.

بنگر که بهین کار چیست آن کن تا شهره بباشی به دین و دنیا

ببین بهترین کار چیست و آن را انجام بده تا در دنیا و آخرت به شهرت و سربلندی برسی.

نکته ادبی: بهین به معنای بهترین است.

که کرد بهین کار جز بهین کس؟ حلاج نبافد هگرز دیبا

مگر کسی غیر از انسانِ والا می‌تواند کارِ والا انجام دهد؟ همان‌طور که حلاج نمی‌تواند دیبا (پارچه ابریشمین) ببافد.

نکته ادبی: حلاج به کسی گفته می‌شد که پنبه می‌زد، شغلی ساده و پست در مقایسه با بافندگی دیبا.

بی کار نه جان است جان، ازیرا بی بوی نه مشک است مشک سارا

جانِ بدونِ عمل، جان نیست؛ همان‌طور که مشکِ بدونِ بو، مشکِ خالص و اصیل نیست.

نکته ادبی: مشک سارا به معنای مشکِ ناب و باارزش است.

تخم همه نیک و بد است جانت این را به جهان در بسی است همتا

جانِ تو مانندِ بذری است که استعدادِ هرگونه نیکی و بدی را دارد؛ در این جهان مثلِ آن بسیار یافت می‌شود.

نکته ادبی: تخم کنایه از ظرفیتِ ذاتی انسان است.

کردار بد از جان تو چنان است چون خار که روید ز تخم خرما

کردارِ بد از جانِ تو، مثلِ روییدنِ خار از هسته‌ی خرماست؛ یعنی غیرممکن و متناقض است.

نکته ادبی: استعاره برای نشان دادن تناقضِ ذاتی میان ذاتِ پاکِ انسانی و اعمالِ زشت.

تو خار توانی که بر نیاری، ای شهره و دانا درخت گویا

ای انسانِ دانا و والا، تو خود می‌توانی مانع از روییدنِ این خارها (اعمال بد) شوی.

نکته ادبی: درخت گویا اشاره به انسان به عنوانِ موجودی متفکر و ناطق است.

گفتار تو بار است و کاربرگ است که شنود چنین بار و برگ زیبا

گفتارِ تو مانندِ میوه و برگِ درختِ وجودِ توست؛ چه کسی چنین میوه‌های زیبا و با ارزشی را دوست ندارد؟

نکته ادبی: تشبیه کلام به میوه برای نشان دادنِ ثمره‌ی شخصیت.

گر تخم تو آب خرد بیابد شاخ تو برآرد سر از ثریا

اگر جانِ تو از آبِ خرد (عقل) آبیاری شود، شاخسارِ وجودت به آسمان‌ها می‌رسد.

نکته ادبی: ثریا کنایه از بلندمرتبگی و کمالِ الهی است.

برات خبر آرد از آب حیوان برگت خبر آرد ز روی حورا

خبرِ رسیدن به زندگیِ جاویدان و زیبایی‌هایِ بهشتی، از میانِ دانشِ تو به دست می‌آید.

نکته ادبی: آب حیوان استعاره از علم و معرفتِ حیات‌بخش است.

در زیر برو برگ تو گریزد گمراه ز سرمای جهل و گرما

در سایه‌ی دانش و اعمالِ نیکِ تو، انسان‌های گمراه می‌توانند از سرمای جهل و گرمایِ گناه نجات یابند.

نکته ادبی: استعاره از دانش به عنوان پناهگاه.

چون خار تو خرما شد، ای برادر یکرویه رفیقان شوندت اعدا

وقتی جانِ تو به کمال رسید (خار به خرما تبدیل شد)، دوستانِ ظاهری‌ات به دشمن تبدیل می‌شوند، زیرا جایگاهِ تو تغییر کرده است.

نکته ادبی: تغییرِ ماهیتِ انسان باعثِ جدایی از هم‌فکرانِ سابق می‌شود.

چون آب جدا شد ز خاک تیره بر گنبد خضرا شود ز غبرا

همان‌طور که آب از خاکِ تیره جدا شده و به آسمان می‌رود، جانِ پاک هم از مادیات جدا شده و به ملکوت می‌پیوندد.

نکته ادبی: گنبد خضرا استعاره از آسمان است.

تاک رز از انگور شد گرامی وز بی هنری ماند بید رسوا

تاک (درخت انگور) به خاطرِ ثمره‌اش گرامی است، اما بید به خاطرِ بی‌هنری‌اش رسواست.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ سودمند بودنِ فرد در جامعه.

با آهو و نخچیر کوه مردم از بی هنریشان کند معادا

انسان اگر هنر و کمال نداشته باشد، حتی با حیواناتِ وحشی کوه و صحرا دشمنی می‌کند.

نکته ادبی: معادا به معنای دشمنی و کینه است.

بر مرکب شاهان نامور یوز از بس هنر آمد به کوه و صحرا

یوزپلنگ به خاطرِ مهارت و هنرش، سوار بر مرکبِ شاهان می‌شود و در صحرا عزیز است.

نکته ادبی: اشاره به یوزهای شکاری که مورد احترام بودند.

پیغمبر میر است بور او را بر مرکب میر است طور سینا

پیامبر میر و سرور است و او را مرکبی الهی است؛ همان‌طور که پیامبرانِ دیگر در طورِ سینا به مقامِ قرب رسیدند.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ نبوت.

اندر مثل من نکو نگه کن گر چشم جهان بینت هست بینا

اگر دیده‌ی بینایی داری، در این مثل‌ها خوب دقت کن تا حقیقت را ببینی.

نکته ادبی: دعوت به تفکر و تعمق در تمثیل‌ها.

گرچه تو ز پیغمبری و چون تو با عقل سخن بی هشی و شیدا

هرچند تو از پیروانِ پیامبری، اما اگر بدونِ عقل و معرفت سخن بگویی، در واقع نادان و شیدایی.

نکته ادبی: شیدا به معنای دیوانه و بی‌خرد است.

از طاعت میر است یوز وحشی ایدون به سوی خاص و عام والا

یوزِ وحشی به خاطرِ اطاعت از صاحبش والا شد؛ پس تو نیز با اطاعت از پروردگارت به جایگاهِ والا برس.

نکته ادبی: اشاره به رابطه اطاعت و مقام.

میر تو خدای است طاعتش دار تا سرت برآید به چرخ خضرا

فرمانروایِ حقیقی تو خداست؛ از او اطاعت کن تا مقام و مرتبه‌ات به آسمان‌ها برسد.

نکته ادبی: چرخ خضرا کنایه از آسمان و مقامِ معنوی است.

از طاعت بر شد به قاب قوسین پیغمبر ما از زمین بطحا

پیامبرِ ما نیز از طریقِ همین اطاعت و بندگی بود که به مقامِ قاب قوسین (نزدیکیِ کامل به خدا) رسید.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن (قاب قوسین او ادنی) در مورد معراج پیامبر.

آنجاش نخواندند تا به دانش آن شهره مکان را نشد مهیا

در آن جایگاهِ بلند، بدونِ دانش و آگاهی کسی را نمی‌پذیرند؛ آن مقام برای نادان مهیا نیست.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاهِ علم در عرفان.

بر پایه علمی برآی خوش خوش بر خیره مکن برتری تمنا

آرام‌آرام بر پایه‌های دانش بالا برو؛ بیهوده و بدونِ دلیل تشنه‌ی برتری نباش.

نکته ادبی: خیره به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

آن را که ندانی چه طاعت آری؟ طاعت نبود بر گزاف و عمدا

چگونه اطاعت می‌کنی از کسی که او را نمی‌شناسی؟ اطاعت نباید از روی حدس و گمان (گزاف) و سرسری باشد.

نکته ادبی: نقدِ دین‌داریِ بدون معرفت.

نشناخته مر خلق را چه جوئی آن را که ندارد وزیر و همتا؟

وقتی خدا را نشناخته‌ای، چه چیزی را جستجو می‌کنی؟ آن وجودی که نه وزیری دارد و نه همتایی.

نکته ادبی: اشاره به توحیدِ مطلق.

گوئی که خدای است فرد و رحمان مولاست همه خلق و اوست مولا

می‌گویی خدا یگانه و بخشنده است و مولی و سرورِ همه است.

نکته ادبی: مولی به معنای سرور و صاحب‌اختیار.

این کیست که تو نامهاش گفتی، گر ویژه نه ای تو مگر به اسما؟

این خدایی که نامش را می‌بری، کیست؟ مگر اینکه جز اسامی، چیز دیگری از او ندانی.

نکته ادبی: نقدِ اکتفا به اسم و غفلت از مسمی.

جز نام ندانی ازو تو زیرا که ت مغز پر است از بخار صهبا

تو جز نامِ او چیزی نمی‌دانی، زیرا مغزت از بخارِ شرابِ جهل و غرور پر شده است.

نکته ادبی: صهبا استعاره از شرابِ غرور و غفلت.

بر صورتت از دست خط یزدان فصلی است نوشته همه معما

بر پیشانی و صورتِ تو، خطی از سوی خدا نگاشته شده که تمامِ آن معما و حکمت است.

نکته ادبی: اشاره به فطرت و خلقتِ انسانی که نشانه‌ای از خداست.

آن خط بیاموز تا برآئی از چاه سقر زی بهشت ماوا

آن خط و رمزِ الهی را بیاموز تا از چاهِ دوزخ (سقر) نجات یابی و به بهشتِ جاودان برسی.

نکته ادبی: سقر نامی برای دوزخ است.

تا راه دبستان خط ندانی خط را نشود پاک جانت جویا

تا زمانی که راهِ دبستانِ معرفت را نیاموزی، جانِ تو هرگز به دنبالِ حقیقت نخواهد رفت.

نکته ادبی: دبستان کنایه از مسیرِ کسبِ دانش و تربیت است.

برجستن علم و قران و طاعت آنگاه شود دلت ناشکیبا

تنها دانستنِ علم و خواندن قرآن و انجام عبادات ظاهری کافی نیست، زمانی دلت به تپش و بی‌‌قراری می‌افتد که حقیقتِ این‌ها را دریابی.

نکته ادبی: برجستن در اینجا به معنای جهیدن و برآمدن شوق و طلب است.

هرگز نرسد فهم تو در این خط هرچند درو بنگری به سودا

هرچقدر هم که با وسواس و شور و اشتیاقِ فراوان به متون و سطور بنگری، باز هم عقل و فهمِ تو به عمقِ این راه و حقیقتِ آن نخواهد رسید.

نکته ادبی: سودا در متون کهن علاوه بر معنای بیماری، به معنای شور و اشتیاقِ مفرط و یا گاهی خیالاتِ ذهنی است.

امی نتواند خط ورا خواند امروز بنمایش مفاجا

کسی که از علومِ حقیقی بی‌بهره است (امی)، نمی‌تواند این خط و راه را بخواند؛ این دانش نیازمند استادی است که به ناگهان و به صورتِ مستقیم آن را بر تو آشکار کند.

نکته ادبی: مفاجا در اینجا به معنای رویارویی مستقیم و ناگهانیِ تعلیم است.

اینجاست به یمگان تو را دبستان در بلخ مجویش نه در بخارا

مدرسه و کانونِ اصلیِ دانشِ حقیقی همین یمگان است؛ پس به دنبالِ حقیقت در بلخ و بخارا که شهرهای پرهیاهو هستند، نگرد.

نکته ادبی: یمگان نام روستایی در بدخشان و محل تبعید شاعر است که نماد خلوت و معرفت شده است.

گنجی است خداوند را به یمگان صدبار فزونتر ز گنج دارا

خداوند در یمگان گنجینه‌ای (از علم و حکمت) دارد که ارزش آن از گنج‌های افسانه‌ای داریوش پادشاه هم بسیار بیشتر است.

نکته ادبی: دارا اشاره به داریوش هخامنشی است که در ادبیات فارسی نماد ثروت و داراییِ عظیم بوده است.

بر گنج نشسته است گرد حجت جان کرده منقا و دل مصفا

بر این گنجِ معرفت، شخصِ حجت (امام یا راهنمایِ حقیقت) نشسته است؛ کسی که جانش را از آلودگی‌ها پاک و دلش را شفاف کرده است.

نکته ادبی: حجت در اصطلاح اسماعیلی، رتبه‌ای بلندپایه برای معلّم و پیشوایِ دینی است.

در جیست ضمیرش نه بل که گنج است بر گوهر گویا و زر بویا

درونِ او (ضمیرش) صرفاً یک جایگاه نیست، بلکه خود گنجینه است؛ گنجینه‌ای سرشار از سخنانِ گوهرین و دانشِ ارزشمندی که جانِ آدمی را زنده و خوش‌بو می‌کند.

نکته ادبی: گوهر گویا کنایه از سخنِ حکیمانه و زر بویا کنایه از دانشِ حیات‌بخش است.