دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱

ناصرخسرو
پادشا بر کام های دل که باشد؟ پارسا پارسا شو تا شوی بر هر مرادی پادشا
پارسا شو تا بباشی پادشا بر آرزو کارزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا
پادشا گشت آرزو بر تو ز بی باکی تو جان و دل بایدت داد این پادشا را باژ و سا
آز دیو توست چندین چون رها جوئی ز دیو؟ تو رها کن دیو را تا زو بباشی خود رها
دیو را پیغمبران دیدند و راندندش ز پیش دیو را نادان نبیند من نمودم مر تو را
خویشتن را چون فریبی؟ چون نپرهیزی ز بد؟ چو نهی، چون خود کنی عصیان، بهانه بر قضا؟
چونکه گر تو بد کنی زان دیو را باشد گناه ور یکی نیکی کنی زان مر تورا باید ثنا؟
چون نیندیشی که می بر خویشتن لعنت کنی؟ از خرد بر خویشتن لعنت چرا داری روا؟
جز به دست تو نگیرد ملک کس دیو، ای شگفت جز به لفظ تو نگیرد نیز مر کس را جفا
دست و قولت دست و قول دیو باشد زین قیاس ور نباشی تو نباشد دیو چیزی سوی ما
چند گردی گرد این و آن به طمع جاه و مال کز طمع هرگز نیاید جز همه درد و بلا
گرچه موش از آسیا بسیار یابد فایده بی گمان روزی فرو کوبد سر موش آسیا
ای چرای گور، گرد دشت روز و شب چرا ننگری کاین روز و شب جوید همی از تو چرا؟
چون چرا جوئی از انک از تو چرا جوید همی؟ این چرا جستن ز یکدیگر چرا باید، چرا؟
مر ستوران را غذا اندر گیا بینم همی باز بی دانش گیا را خاک و آب آمد غذا
چون بقای هر دو را علت نیامد جز غذا نیست باقی بر حقیقت نه ستور و نه گیا
خاک و آب مرده آمد کیمیای زندگی مردگان چونند یارب زندگی را کیمیا!؟
چند پوشاند زگاه صبح تا هنگام شام خاک را خورشید صورت گشتن این رنگین ردا؟
این ردای خاک و آب آمد سوی مرد خرد گرچه نور آمد به سوی عام نامش یا ضیا
ای برادر، جز به زیر این ردا اندر نشد این همه بوی و مزهٔ بسیار با خاک آشنا
کشت زار ایزد است این خلق و داس اوست مرگ داس این کشت، ای برادر، همچنین باشد سزا
اوت کشت و اوت خواهد هم درودن بی گمان هر که کارد بدرود، پس چون کنی چندین مرا؟
کردمت پیدا که بس خوب است تا قول آن حکیم کاین جهان را کرد ماننده به کرد گندنا
مست گشتی، زان خطا دانی صوابی را همی وین نباشد جز خطا، وز مست ناید جز خطا
بر مراد خویشتن گوئی همی در دین سخن خویشتن را سغبه گشتی تکیه کردی بر هوا
دین دبستان است و امت کودکان نزد رسول در دبستان است امت ز ابتدا تا انتها
گر سرودی بر مراد خود بگوید کودکی جز که خواری چیز ناید ز اوستاد و جز قفا
حجتی بپذیر و برهانی ز من زیرا که نیست آن دبیرستان کلی را جز این جزوی گوا
مادر فرقان چو دانی تو که هفت آیت چراست؟ یا شهادت را چرا بنیاد کرده ستند لا؟
بر قیاس خویش دانی هیچ کایزد در کتاب از چه معنی چون دو زن کرده است مردی را بها؟
ور زنی کردن چو کشتن نیست از روی قیاس هر دو را کشتن چو یکدیگر چرا آمد جزا؟
وز قیاس تو رسول مصطفائی نیز تو زانکه مردم بود همچون تو رسول مصطفا
وز قیاس تو چو با پرند پرنده همه پر دارد نیز ماهی، چون نپرد در هوا؟
وز قیاست بوریا، گر همچو دیبا بافته است، قیمتی باشد به علم تو چو دیبا بوریا!
بیش ازین، ای فتنه گشته بر قیاس و رای خویش، کردمی ظاهر ز عیبت گر مرا کردی کرا
نیستی آگه چه گویم مر تو را من؟ جز همانک عامه گوید «نیستی آگه ز نرخ لوبیا»
کهربای دین شده ستی، دانه را رد کرده ای کاه بربائی همی از دین به سان کهربا
مبتلای درد عصبانی به طاعت باز گرد درد عصیان را جز از طاعت نیابد کس دوا
گر تو را باید که مجروح جفا بهتر شود مرهمی باید نهادن بر سرش نرم از وفا
راست گوی و راه جوی و از هوا پرهیز کن کز هوا چیزی نژاد و هم نزاید جز عنا
گر براندیشی بریده ستی رهی دور و دراز چون نیندیشی که این رفتن بر این سان تا کجا؟
بی عصا رفتن نیابد چون همی بینی که سگ مر غریبان را همی جامه به درد بی عصا
پاره کرده ستند جامهٔ دین بر تو بر، لاجرم آن سگان مست گشته روز حرب کربلا
آن سگان کز خون فرزندانش می جویند جاه روز محشر سوی آن میمون و بی همتا نیا
آن سگان که ت جان نگردد بی عوار از عیبشان تا نشوئی تن به آب دوستی ی اهل عبا
چون به حب آل زهرا روی شستی روز حشر نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا
ای شده مدهوش و بیهش، پند حجت گوش دار کز عطای پند برتر نیست در دنیا عطا
بر طریق راست رو، چون نال گردنده مباش گاه با باد شمال و گاه با باد صبا
جز به خشنودی و خشم ایزد و پیغمبرش من ندارم از کسی در دل نه خوف و نه رجا
خوب دیبائی طرازیدم حکیمان را کزو تا قیامت مر سعادت را نبیند کس جزا
گر به خواب اندر کسائی دیدی این دیبای من سوده کردی شرم و خجلت مر کسائی را کسا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، اندرزنامه‌ای حکیمانه و در عین حال کوبنده است که بر محوریت تهذیب نفس، پرهیز از هواهای نفسانی و نقدِ قیاس‌های بی‌پایه در مسائل اعتقادی استوار است. شاعر با لحنی صریح و استدلالی، خواننده را دعوت می‌کند که از بردگیِ تمایلات دنیوی رها شده و به جای تکیه بر عقلِ ناقص و سلیقه شخصی، به راهنمایی‌های پیامبران و خاندان پاک او (اهل بیت) تمسک جوید.

درونمایه اصلی اثر، تقابل میانِ انسانِ 'مستِ هوس' با 'انسانِ پارسا و خردمند' است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های متنوعی همچون مدرسه و شاگردان، داس و کشت‌زار، و موش و آسیاب، تصویری عینی از فرجامِ نیکِ حقیقت‌جویی و سرانجامِ تلخِ دنیاپرستی و خودرأیی ترسیم می‌کند. این کلام، دعوت به معرفت و شناختِ عمیق، و دوری از ظاهربینی است.

معنای روان

پادشا بر کام های دل که باشد؟ پارسا پارسا شو تا شوی بر هر مرادی پادشا

آیا می‌دانی چه کسی بر خواسته‌های دل مسلط و پادشاه است؟ کسی که پارسا و پرهیزگار باشد. پس پارسایی را پیشه کن تا بر تمام مرادها و آرزوهایت پادشاه شوی.

نکته ادبی: بباشی و باشی به یک معناست؛ پارسا در اینجا به معنای کسی است که خود را از گناه نگه می‌دارد.

پارسا شو تا بباشی پادشا بر آرزو کارزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا

پارسایی پیشه کن تا بتوانی بر آرزوهایت حاکم شوی؛ چرا که آرزوهای نفسانی هرگز اجازه نمی‌دهند بر پارسا چیره شوند (آن‌ها همیشه مغلوب پارسایی‌اند).

نکته ادبی: تکرار واژه پادشا برای تأکید بر قدرتِ اراده در برابر نفس.

پادشا گشت آرزو بر تو ز بی باکی تو جان و دل بایدت داد این پادشا را باژ و سا

آرزوهای نفسانی به دلیل بی‌مبالاتی تو بر تو حاکم شده‌اند. اکنون باید برای رهایی از سلطه این پادشاهِ ظالم (نفس)، جان و دل را به عنوان خراج و مالیات بپردازی تا از بندش آزاد شوی.

نکته ادبی: باژ و سا واژه‌ای کهن به معنای مالیات و خراج است.

آز دیو توست چندین چون رها جوئی ز دیو؟ تو رها کن دیو را تا زو بباشی خود رها

حرص و آز همان دیو درونی توست. چرا با این همه ناپاکی، به دنبال رهایی از آن هستی؟ تو باید خودِ آن دیو را رها کنی تا از دستِ آن آزاد شوی.

نکته ادبی: استعاره از دیو برای امیال نفسانی.

دیو را پیغمبران دیدند و راندندش ز پیش دیو را نادان نبیند من نمودم مر تو را

پیامبران حقیقت این دیوِ نفس را دیدند و از خود راندند. انسان نادان این دیو را نمی‌بیند، اما من آن را به تو نشان دادم.

نکته ادبی: من در اینجا اشاره به جایگاه دانایی و حجت شاعر دارد.

خویشتن را چون فریبی؟ چون نپرهیزی ز بد؟ چو نهی، چون خود کنی عصیان، بهانه بر قضا؟

چرا خودت را فریب می‌دهی و از بدی پرهیز نمی‌کنی؟ وقتی مرتکب گناه می‌شوی، چرا بهانه آن را به گردن قضا و قدر می‌اندازی؟

نکته ادبی: نکته اخلاقی: نفیِ جبرگرایی و تأکید بر اختیار انسان.

چونکه گر تو بد کنی زان دیو را باشد گناه ور یکی نیکی کنی زان مر تورا باید ثنا؟

چگونه است که وقتی کار بدی می‌کنی، گناهش را به گردن دیو (شیطان) می‌اندازی، اما وقتی کار نیکی انجام می‌دهی، آن را به حساب خودت می‌گذاری و انتظار ستایش داری؟

نکته ادبی: تضاد منطقی در توجیهِ گناه و ثواب.

چون نیندیشی که می بر خویشتن لعنت کنی؟ از خرد بر خویشتن لعنت چرا داری روا؟

چرا نمی‌اندیشی که با گناه کردن، خودت را لعنت می‌کنی؟ از دیدگاه خرد، چرا روا می‌داری که چنین نفرینی را برای خود بخری؟

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ معنوی گناه بر روانِ فرد.

جز به دست تو نگیرد ملک کس دیو، ای شگفت جز به لفظ تو نگیرد نیز مر کس را جفا

ای شگفت! دیوِ نفس بدون اراده و دست تو بر کسی مسلط نمی‌شود؛ همان‌طور که سخنِ تو بدون اراده‌ات موجب آزار کسی نمی‌گردد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ کلیدی اراده انسان در بروز گناه.

دست و قولت دست و قول دیو باشد زین قیاس ور نباشی تو نباشد دیو چیزی سوی ما

بر اساس این استدلال، دست و زبان تو در واقع دست و زبانِ دیو است. اگر تو نباشی و همراهی نکنی، دیو در نزد ما هیچ قدرتی ندارد.

نکته ادبی: قیاس به معنای استدلال منطقی است.

چند گردی گرد این و آن به طمع جاه و مال کز طمع هرگز نیاید جز همه درد و بلا

تا کی برای به دست آوردن مقام و ثروت، به دنبال این و آن می‌گردی؟ بدان که از طمع، جز درد و بلا چیزی نصیبت نخواهد شد.

نکته ادبی: مذمتِ دنیاپرستی و جاه‌طلبی.

گرچه موش از آسیا بسیار یابد فایده بی گمان روزی فرو کوبد سر موش آسیا

اگرچه موش در آسیاب از گندم‌ها استفاده می‌کند و سودی می‌برد، اما شکی نیست که روزی همان آسیاب سرِ موش را خرد می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ پایانِ تلخِ فرصت‌طلبی‌های دنیوی.

ای چرای گور، گرد دشت روز و شب چرا ننگری کاین روز و شب جوید همی از تو چرا؟

ای کسی که در گورِ تن اسیر شدی و شب و روز به دنبال چرایی (دلیل و روزی) هستی، آیا نمی‌بینی که همین شب و روز دارند عمر تو را مطالبه می‌کنند و می‌روند؟

نکته ادبی: ایهام در واژه چرا؛ هم به معنای پرسش و هم به معنای چراگاه و روزی.

چون چرا جوئی از انک از تو چرا جوید همی؟ این چرا جستن ز یکدیگر چرا باید، چرا؟

وقتی روزگار و هستی همواره به دنبال ستاندن جانِ توست، تو دیگر چه چرایی (رزق و دلیلی) از او می‌جویی؟ این چرا پرسیدنِ ما از یکدیگر چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: استفاده از تکرار برای تأکید بر پوچیِ پرسشگری‌های بیهوده دنیوی.

مر ستوران را غذا اندر گیا بینم همی باز بی دانش گیا را خاک و آب آمد غذا

غذای حیوانات را در گیاهان می‌بینم؛ اما موجوداتِ بی‌دانش، خاک و آب را هم غذای خود می‌دانند (اشاره به فانی بودن همه چیز).

نکته ادبی: اشاره به چرخه طبیعت و نیستیِ مظاهر مادی.

چون بقای هر دو را علت نیامد جز غذا نیست باقی بر حقیقت نه ستور و نه گیا

وقتی دلیلِ بقای هم حیوان و هم گیاه، خوراک (غذا) است، پس در واقعیت نه حیوان باقی می‌ماند و نه گیاه.

نکته ادبی: استدلال منطقی بر پایه زوال‌پذیری.

خاک و آب مرده آمد کیمیای زندگی مردگان چونند یارب زندگی را کیمیا!؟

خاک و آبِ بی‌جان، کیمیای زندگی‌اند؛ ای خدا، شگفتا که مردگان چطور می‌توانند منشأ زندگی باشند؟

نکته ادبی: استعاره از خاک و آب به عنوان اجزای تشکیل‌دهنده بدن انسان.

چند پوشاند زگاه صبح تا هنگام شام خاک را خورشید صورت گشتن این رنگین ردا؟

خورشید تا چه زمانی می‌خواهد این ردای رنگین (نور) را بر سرِ این خاک (زمین) بیندازد و آن را بپوشاند؟

نکته ادبی: تصویرسازی لطیف از تابش خورشید بر زمین.

این ردای خاک و آب آمد سوی مرد خرد گرچه نور آمد به سوی عام نامش یا ضیا

نزد انسانِ خردمند، این ردای خورشید در واقع همان خاک و آب است؛ هرچند که عامه مردم به آن نور یا ضیاء می‌گویند.

نکته ادبی: تفکیک نگاهِ عارفانه (حقیقت‌بین) از نگاهِ عامیانه.

ای برادر، جز به زیر این ردا اندر نشد این همه بوی و مزهٔ بسیار با خاک آشنا

ای برادر، همه این بوی‌ها و مزه‌ها که با خاک آشنا هستند، تنها در زیرِ این ردا (دنیا) وجود دارند و اصالت ندارند.

نکته ادبی: تأکید بر عارضی بودنِ لذت‌های مادی.

کشت زار ایزد است این خلق و داس اوست مرگ داس این کشت، ای برادر، همچنین باشد سزا

این انسان‌ها کشت‌زارِ خدا هستند و مرگ، داسِ اوست. ای برادر، استفاده از این داس برای این کشت‌زار، کارِ بجا و درستی است.

نکته ادبی: تمثیل کشاورزی برای تبیینِ مرگ.

اوت کشت و اوت خواهد هم درودن بی گمان هر که کارد بدرود، پس چون کنی چندین مرا؟

خداوند تو را کشت و اوست که قطعاً درود خواهد کرد. هرکه هرچه بکارد، همان را درو می‌کند؛ پس چرا این همه بی‌تابی می‌کنی؟

نکته ادبی: اشاره به قانونِ کردار (کارما).

کردمت پیدا که بس خوب است تا قول آن حکیم کاین جهان را کرد ماننده به کرد گندنا

حقیقت را برایت آشکار کردم تا سخنِ آن حکیم را درک کنی که این جهان را به گندنا (تره) تشبیه کرده است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی یا کلامی عرفانی که دنیا را به گندنا تشبیه می‌کند (که ظاهری سبز دارد اما درونی تند و بی‌ارزش).

مست گشتی، زان خطا دانی صوابی را همی وین نباشد جز خطا، وز مست ناید جز خطا

مست (هوا و هوس) شدی و به همین خاطر خطایی را صواب می‌پنداری؛ این خود خطایی دیگر است، زیرا از انسان مست جز خطا بر نمی‌آید.

نکته ادبی: مستی به معنای غفلت از حقیقت.

بر مراد خویشتن گوئی همی در دین سخن خویشتن را سغبه گشتی تکیه کردی بر هوا

در دین، سخن را بر اساس میل و خواسته خود می‌گویی. تو خود را فریب داده‌ای و بر هوای نفس تکیه کرده‌ای.

نکته ادبی: سغبه به معنای کسی است که فریب خورده و در معرض بلاست.

دین دبستان است و امت کودکان نزد رسول در دبستان است امت ز ابتدا تا انتها

دین مانند یک دبستان است و امت در برابر رسول، همچون کودکان هستند. از ابتدا تا انتها، امت باید در این دبستان بیاموزند.

نکته ادبی: تمثیل دبستان برای تبیینِ نیاز به هدایتِ امام و پیامبر.

گر سرودی بر مراد خود بگوید کودکی جز که خواری چیز ناید ز اوستاد و جز قفا

اگر کودکی در مدرسه بخواهد بر اساس میل خودش چیزی بگوید، از معلم جز خواری و سیلی نصیبی نمی‌برد.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ اطاعت از معلم (رهبر دینی).

حجتی بپذیر و برهانی ز من زیرا که نیست آن دبیرستان کلی را جز این جزوی گوا

دلیل و برهان مرا بپذیر، زیرا برای آن دبستانِ بزرگِ الهی، جز این آموزه‌های جزئی (آموزه‌های امام)، گواهی وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ حجت و برهانِ عقلی در کنار نقل.

مادر فرقان چو دانی تو که هفت آیت چراست؟ یا شهادت را چرا بنیاد کرده ستند لا؟

وقتی تو مادرِ قرآن (هفت آیت سوره حمد) را نمی‌فهمی، چرا باید از اسرار آن بپرسی؟ یا چرا بنیادِ شهادت را بر 'لا' (نفی) نهاده‌اند؟

نکته ادبی: اشاره به مفاهیم عرفانیِ سوره حمد و توحید.

بر قیاس خویش دانی هیچ کایزد در کتاب از چه معنی چون دو زن کرده است مردی را بها؟

آیا بر اساس قیاسِ خودت می‌فهمی که چرا خداوند در کتابش دیه مرد را در برابر دو زن قرار داده است؟

نکته ادبی: نقدِ استفاده از قیاسِ ظاهری در احکامِ شرعی.

ور زنی کردن چو کشتن نیست از روی قیاس هر دو را کشتن چو یکدیگر چرا آمد جزا؟

اگر زن گرفتن (ازدواج) را از نظر قیاس همان کشتن ندانی، پس چرا در قانونِ تو جزا و دیه هر دو یکسان است؟

نکته ادبی: به چالش کشیدنِ منطقِ قیاس‌گرایان.

وز قیاس تو رسول مصطفائی نیز تو زانکه مردم بود همچون تو رسول مصطفا

با این قیاس‌های تو، هر کسی می‌تواند رسول مصطفی باشد، چون مردم هم مثل تو هستند (و تو خود را رسول می‌پنداری).

نکته ادبی: طنزِ تلخ برای ردِ ادعای بی‌جا.

وز قیاس تو چو با پرند پرنده همه پر دارد نیز ماهی، چون نپرد در هوا؟

اگر با قیاسِ تو بگوییم هر که پر دارد پرنده است، پس ماهی هم که پر (باله) دارد باید پرواز کند، چرا پرواز نمی‌کند؟

نکته ادبی: نقدِ مغالطه تشبیه.

وز قیاست بوریا، گر همچو دیبا بافته است، قیمتی باشد به علم تو چو دیبا بوریا!

اگر حصیر را چون مثل دیبا (پارچه ابریشم) بافته شده، ارزشمند بدانی، به دانش تو حصیر هم همان دیباست!

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ماهوی و صوری.

بیش ازین، ای فتنه گشته بر قیاس و رای خویش، کردمی ظاهر ز عیبت گر مرا کردی کرا

ای کسی که اسیرِ قیاس و رأی شخصی شدی، اگر به من اجازه می‌دادی، بیش از این عیب‌هایت را آشکار می‌کردم.

نکته ادبی: دعوت به گفتگو و پذیرشِ حق.

نیستی آگه چه گویم مر تو را من؟ جز همانک عامه گوید «نیستی آگه ز نرخ لوبیا»

چیزی به تو نمی‌گویم، جز همان ضرب‌المثل عامیانه که می‌گویند: فلانی از نرخ لوبیا هم خبر ندارد (کنایه از بی‌اطلاعی کامل).

نکته ادبی: استفاده از ضرب‌المثل برای تحقیرِ نادانیِ مخاطب.

کهربای دین شده ستی، دانه را رد کرده ای کاه بربائی همی از دین به سان کهربا

تو مانند کهربای دین شده‌ای که دانه (اصل دین) را رد کرده و کاه (ظواهر و دنیا) را می‌رباید.

نکته ادبی: تمثیل کهربا که کاه را جذب می‌کند؛ استعاره از جذبِ امور بی‌ارزش.

مبتلای درد عصبانی به طاعت باز گرد درد عصیان را جز از طاعت نیابد کس دوا

مبتلای دردِ گناه شدی، به سوی اطاعت از خدا بازگرد؛ چرا که برای دردِ گناه، هیچ دارویی جز اطاعت وجود ندارد.

نکته ادبی: پزشکی در بیانِ معنوی (گناه به مثابه بیماری).

گر تو را باید که مجروح جفا بهتر شود مرهمی باید نهادن بر سرش نرم از وفا

اگر می‌خواهی زخمِ جفا و ستم خوب شود، باید مرهمی از وفا بر سر آن بگذاری.

نکته ادبی: تأکید بر اخلاقِ نیکو برای ترمیمِ روابط.

راست گوی و راه جوی و از هوا پرهیز کن کز هوا چیزی نژاد و هم نزاید جز عنا

راستگو باش، به دنبال راهِ حقیقت بگرد و از هوای نفس پرهیز کن، که از هوای نفس جز رنج و زحمت چیزی زاده نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ راستی.

گر براندیشی بریده ستی رهی دور و دراز چون نیندیشی که این رفتن بر این سان تا کجا؟

اگر فکر کنی، می‌بینی که راهی دور و دراز را طی کرده‌ای؛ چرا نمی‌اندیشی که این مسیر عاقبت به کجا می‌رسد؟

نکته ادبی: دعوت به تفکر و آینده‌نگری.

بی عصا رفتن نیابد چون همی بینی که سگ مر غریبان را همی جامه به درد بی عصا

بی‌عصا نمی‌توان راه رفت، همان‌طور که سگ‌های ولگرد جامه غریبان را می‌درند (اگر پشتیبان و راهنما نداشته باشی).

نکته ادبی: تمثیل عصا به عنوان راهنما (ولیّ).

پاره کرده ستند جامهٔ دین بر تو بر، لاجرم آن سگان مست گشته روز حرب کربلا

جامه دین را بر تن تو دریده‌اند، چون سگ‌های مستِ روزگارِ جنگ کربلا بر آن هجوم بردند.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به فاجعه کربلا.

آن سگان کز خون فرزندانش می جویند جاه روز محشر سوی آن میمون و بی همتا نیا

آن سگ‌صفتانی که از خونِ فرزندانِ پیامبر به دنبال جاه و مقام هستند، در روز محشر نزدِ آن امامِ بی‌همتا (حسین ع) حاضر نشوند.

نکته ادبی: نقد تند بر دشمنان اهل بیت.

آن سگان که ت جان نگردد بی عوار از عیبشان تا نشوئی تن به آب دوستی ی اهل عبا

آن کسانی که تا به آبِ دوستیِ خاندانِ عبا (اهل بیت) غسل نکنی، از عیب پاک نمی‌شوی.

نکته ادبی: اهل عبا اشاره به پیامبر و اهل بیت ایشان است.

چون به حب آل زهرا روی شستی روز حشر نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا

وقتی در روز قیامت با دوستیِ آل زهرا (س) جانت را شستشو دادی، گوشت جز سلام و خوش‌آمدگوییِ بهشتیان چیزی نمی‌شنود.

نکته ادبی: اشاره به رستگاری از طریقِ حبِ اهل بیت.

ای شده مدهوش و بیهش، پند حجت گوش دار کز عطای پند برتر نیست در دنیا عطا

ای کسی که بیهوش و غافل شدی، پندِ حجت (من) را بشنو که در دنیا هیچ عطایی برتر از این پند و اندرز نیست.

نکته ادبی: حجت لقب شاعر است.

بر طریق راست رو، چون نال گردنده مباش گاه با باد شمال و گاه با باد صبا

بر طریقِ راست قدم بردار و مانند بادنما نباش که هر لحظه با بادِ شمال یا جنوب به سمتی می‌چرخد.

نکته ادبی: تمثیل بادنما برای ناپایداری عقیده.

جز به خشنودی و خشم ایزد و پیغمبرش من ندارم از کسی در دل نه خوف و نه رجا

من جز به خشنودی و خشمِ خدا و پیامبرش، از هیچ‌کس در دلم نه ترس دارم و نه امید.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ توحید و اخلاص.

خوب دیبائی طرازیدم حکیمان را کزو تا قیامت مر سعادت را نبیند کس جزا

دیبای زیبایی برای حکیمان بافتم که تا قیامت، هیچ‌کس جز سعادت در آن نمی‌بیند.

نکته ادبی: استعاره از شعر به عنوان دیبای زیبا.

گر به خواب اندر کسائی دیدی این دیبای من سوده کردی شرم و خجلت مر کسائی را کسا

اگر «کسایی» (شاعرِ رقیب) در عالمِ خواب، این شعرِ نفیس و ارزشمندِ من را مشاهده می‌کرد، از شدتِ شرم و خجالتِ ناشی از ناچیزیِ اشعارِ خودش در برابرِ هنرِ من، لباسِ خود را بر تن می‌سایید و از سرِ افسوس و شرمساری، خجل می‌شد.

نکته ادبی: در این بیت «دیبا» استعاره از شعرِ فاخر و «کسا» (به معنای لباس) در تقابل با نامِ شاعر (کسایی) به کار رفته است. ترکیبِ «مر... را» در ساختارِ کهنِ فارسی، نشان‌دهنده‌ی متمم‌سازی برای شخص است که امروزه کاربردِ مستقیم ندارد.