دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۴

ناصرخسرو
سلام کن ز من ای باد مر خراسان را مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را
خبر بیاور ازیشان به من چو داده بوی ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را
بگویشان که جهان سر و من چو چنبر کرد به مکر خویش و، خود این است کار گیهان را
نگر که تان نکند غره عهد و پیمانش که او وفا نکند هیچ عهد و پیمان را
فلان اگر به شک است اندر آنچه خواهد کرد جهان بدو، بنگر، گو، به چشم بهمان را
ازین همه بستاند به جمله هر چه ش داد چنانکه بازستد هرچه داده بود آن را
از آنکه در دهنش این زمان نهد پستان دگر زمان بستاند به قهر پستان را
نگه کنید که در دست این و آن چو خراس به چند گونه بدیدید مر خراسان را
به ملک ترک چرا غره اید؟ یاد کنید جلال و عزت محمود زاولستان را
کجاست آنکه فریغونیان زهیبت او ز دست خویش بدادند گوزگانان را؟
چو هند را به سم اسپ ترک ویران کرد به پای پیلان بسپرد خاک ختلان را
کسی چنو به جهان دیگری نداد نشان همی به سندان اندر نشاند پیکان را
چو سیستان ز خلف، ری زرازیان، بستد وز اوج کیوان سر برفراشت ایوان را
فریفته شده می گشت در جهان و، بلی چنو فریفته بود این جهان فراوان را
شما فریفتگان پیش او همی گفتید «هزار سال فزون باد عمر سلطان را»
به فر دولت او هر که قصد سندان کرد به زیر دندان چون موم یافت سندان را
پریر قبلهٔ احرار زاولستان بود چنانکه کعبه است امروز اهل ایمان را
کجاست اکنون آن فر و آن جلالت و جاه که زیر خویش همی دید برج سرطان را؟
بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش چو تیز کرد برو مرگ چنگ و دندان را
بسی که خندان کرده است چرخ گریان را بسی که گریان کرده است نیز خندان را
قرار چشم چه داری به زیر چرخ؟ چو نیست قرار هیچ به یک حال چرخ گردان را
کناره گیر ازو کاین سوار تازان است کسی کنار نگیرد سوار تازان را
بترس سخت ز سختی چو کاری آسان شد که چرخ زود کند سخت کار آسان را
برون کند چو درآید به خشم گشت زمان ز قصر قیصر را و زخان و مان خان را
بر آسمان ز کسوف سیه رهایش نیست مر آفتاب درفشان و ماه تابان را
میانه کار بباش، ای پسر، کمال مجوی که مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را
ز بهر حال نکو خویشتن هلاک مکن به در و مرجان مفروش خیره مر جان را
نگاه کن که به حیلت همی هلاک کنند ز بهر پر نکو طاوسان پران را
اگر شراب جهان خلق را چو مستان کرد توشان رها کن چون هشیار مستان را
نگاه کن که چو فرمان دیو ظاهر شد نماند فرمان در خلق خویش یزدان را
به قول بندهٔ یزدان قادرند ولیک به اعتقاد همه امتند شیطان را
بگویشان که شما به اعتقاد دیوانید که دیو خواند خوش آید همیشه دیوان را
چو مست خفت به بالینش بر تو، ای هشیار، مزن گزافه به انگشت خویش پنگان را
زیان نبود و نباشد ازو چنانکه نبود زیان ز معصیت دیو مر سلیمان را
تو را تن تو چو بند است و این جهان زندان مقر خویش مپندار بند و زندان را
ز علم و طاعت جانت ضعیف و عریان است به علم کوش و بپوش این ضعیف عریان را
به فعل بندهٔ یزدان نه ای به نامی تو خدای را تو چنانی که لاله نعمان را
به آشکاره تن اندر که کرد جان پنهان؟ به پیش او دار این آشکار و پنهان را
خدای با تو بدین صنع نیک احسان کرد به قول و فعل تو بگزار شکر احسان را
جهان زمین و سخن تخم و جانت دهقان است به کشت باید مشغول بود دهقان را
چرا کنون که بهار است جهد آن نکنی که تا یکی به کف آری مگر ز مستان را
من این سخن که بگفتم تو را نکومثل است مثل بسنده بود هوشیار مردان را
دل تو نامهٔ عقل و سخنت عنوان است بکوش سخت و نکو کن ز نامه عنوان را
تو را خدای ز بهر بقا پدید آورد تو را و خاک و هوا و نبات و حیوان را
نگاه کن که بقا را چگونه می کوشد به خردگی منگر دانهٔ سپندان را
بقا به علم خدا اندر است و، فرقان است سرای علم و، کلید و درست فرقان را
اگر به علم و بقا هیچ حاجت است تورا سوی درش بشتاب و بجوی دربان را
در سرای نه چوب است بلکه دانایی است که بنده نیست ازو به خدای سبحان را
به جد او و بدو جمله باز یابد گشت به روز حشر همه مومن و مسلمان را
مرا رسول رسول خدای فرمان داد به مومنان که بدانند قدر فرمان را
کنون که دیو خراسان به جمله ویران کرد ازو چگونه ستانم زمین ویران را
چو خلق جمله به بازار جهل رفته ستند همی ز بیم نیارم گشاد دکان را
مرا به دل ز خراسان زمین یمگان است کسی چرا طلبد مر مرا و یمگان را
ز عمر بهره همین است مر مرا که به شعر به رشته می کنم این زر و در و مرجان را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این چامهٔ حکمی و اندرزی، بازتابی از اندیشه‌های عمیق شاعر دربارهٔ ناپایداری دنیا و بی‌وفایی روزگار است. شاعر با بهره‌گیری از وقایع تاریخی و یادآوری سرنوشت فرمانروایان مقتدر گذشته، به مخاطب هشدار می‌دهد که دلبستگی به قدرت و ثروت دنیوی سرابی بیش نیست.

درونمایهٔ اصلی اثر، دعوت به خردورزی، تهذیب نفس و توجه به بقای حقیقی در پرتو آموزه‌های الهی است. شاعر با لحنی نصیحت‌گرانه و در عین حال کوبنده، دنیا را زندانی برای جانِ انسان می‌داند و او را به کسب دانش و طاعتِ حق تشویق می‌کند تا از بندِ این زندانِ فانی رهایی یابد.

معنای روان

سلام کن ز من ای باد مر خراسان را مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را

ای باد، از جانب من به خراسان سلام برسان؛ البته نه به همه، بلکه تنها به اهل فضل و خرد درود فرست، نه به مردم عامی و نادان.

نکته ادبی: حرف «مر» در متون کهن اغلب به عنوان نشانه مفعولی یا حرف اضافه برای تأکید بر مفعول به کار می‌رود.

خبر بیاور ازیشان به من چو داده بوی ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را

همان‌طور که بوی خوش به تو می‌رسد، از حال آن‌ها نیز خبری برای من بیاور؛ چرا که من مشتاقم از احوال آن‌ها به درستی آگاه شوم.

نکته ادبی: «چو داده بوی» تشبیهی است برای سرعت و سهولت رسیدنِ خبر، مشابهِ رسیدنِ رایحه.

بگویشان که جهان سر و من چو چنبر کرد به مکر خویش و، خود این است کار گیهان را

به آنان بگو که روزگار، کمر مرا همچون حلقهٔ چنبر خمیده کرد؛ این در واقع سرشت و کار همیشگیِ جهان است.

نکته ادبی: «چنبر» حلقه‌ای است که به شکل دایره خم می‌شود؛ نمادی برای پیری و شکستگی قامت.

نگر که تان نکند غره عهد و پیمانش که او وفا نکند هیچ عهد و پیمان را

مراقب باش که عهد و پیمانِ دنیا تو را مغرور نکند، زیرا این جهان هرگز به وعده‌های خود عمل نمی‌کند.

نکته ادبی: «غره» به معنای فریفته و مغرور شدن است.

فلان اگر به شک است اندر آنچه خواهد کرد جهان بدو، بنگر، گو، به چشم بهمان را

اگر دربارهٔ کاری که دنیا با تو خواهد کرد در شک هستی، به سرنوشتِ گذشتگان (فلان و بهمان) نگاه کن و عبرت بگیر.

نکته ادبی: اشاره به اسامی نامشخص برای تعمیمِ سرنوشتِ شومِ گذشتگان.

ازین همه بستاند به جمله هر چه ش داد چنانکه بازستد هرچه داده بود آن را

دنیا هر چه را که به کسی داده باشد، از او بازپس می‌گیرد؛ همان‌طور که پیش‌تر از دیگران باز ستانده است.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ همیشگیِ زوال در فلسفهٔ یونانی و اسلامی.

از آنکه در دهنش این زمان نهد پستان دگر زمان بستاند به قهر پستان را

دنیا مانند مادری است که یک لحظه پستان در دهان کودک می‌نهد و لحظه‌ای دیگر آن را به قهر از او می‌گیرد.

نکته ادبی: تمثیلی است برای نوسانِ روزگار میانِ بخشش و محرومیت.

نگه کنید که در دست این و آن چو خراس به چند گونه بدیدید مر خراسان را

نگاه کنید که خراسان چگونه در دست این و آن همچون توپی در حال چرخش بود؛ شما خود دیده‌اید که چه دگرگونی‌هایی بر آن گذشت.

نکته ادبی: «خراس» در اینجا به معنای توپ یا وسیله‌ای است که دست‌به‌دست می‌چرخد.

به ملک ترک چرا غره اید؟ یاد کنید جلال و عزت محمود زاولستان را

چرا به پادشاهیِ ترکان مغرور هستید؟ به یاد بیاورید که جلال و عزت محمودِ غزنوی در زابلستان چگونه بود.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به عظمتِ سلطان محمود غزنوی که مایهٔ عبرت است.

کجاست آنکه فریغونیان زهیبت او ز دست خویش بدادند گوزگانان را؟

آن کسی که فریغونیان از ترسِ هیبتِ او، گوزگانان را داوطلبانه تسلیمش کردند، اکنون کجاست؟

نکته ادبی: اشاره به سقوطِ خاندان فریغونیان که از حاکمان محلی بودند.

چو هند را به سم اسپ ترک ویران کرد به پای پیلان بسپرد خاک ختلان را

هنگامی که سمِ اسبانِ سپاهِ ترک، هندوستان را ویران کرد، خاکِ ختلان را نیز زیر پای پیلانِ خود لگدمال نمود.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ نظامیِ لشکریان محمود.

کسی چنو به جهان دیگری نداد نشان همی به سندان اندر نشاند پیکان را

کسی در جهان مانند او نیامد؛ او چنان قدرتمند بود که پیکانِ تیرِ خود را در سندانِ آهنین فرو می‌نشاند.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادنِ نهایتِ قدرتِ رزمی.

چو سیستان ز خلف، ری زرازیان، بستد وز اوج کیوان سر برفراشت ایوان را

زمانی که سیستان را از دست خلف، و ری را از چنگِ رازیان بیرون آورد و ایوانِ کاخِ خود را تا اوجِ کیوان (زحل) بالا برد.

نکته ادبی: «کیوان» در نجوم قدیم دورترین سیاره شناخته شده است، استعاره از اوجِ قدرت.

فریفته شده می گشت در جهان و، بلی چنو فریفته بود این جهان فراوان را

او در این جهان با فریب زندگی می‌کرد؛ آری، این جهان بسیاری را مانند او فریب داده است.

نکته ادبی: «فریفته» به معنای گول‌خورده از ظواهرِ دنیوی است.

شما فریفتگان پیش او همی گفتید «هزار سال فزون باد عمر سلطان را»

شما که فریفتگانِ او بودید، پیشِ او می‌گفتید: «امید که عمرِ سلطان بیش از هزار سال باشد.»

نکته ادبی: کنایه از بیهودگیِ آرزوهای طولانی برای کسانی که خود فانی هستند.

به فر دولت او هر که قصد سندان کرد به زیر دندان چون موم یافت سندان را

به برکتِ دولت و قدرتِ او، هر کس که به سندان حمله می‌کرد، آن سندان را همچون موم در زیر دندانِ خود می‌یافت (یعنی به راحتی خرد می‌شد).

نکته ادبی: تشبیه سندان به موم، برای نشان دادنِ نفوذ و قدرتِ تخریبِ او.

پریر قبلهٔ احرار زاولستان بود چنانکه کعبه است امروز اهل ایمان را

دیروز زابلستان قبله‌گاهِ آزادگان بود، همان‌طور که امروز کعبه قبله‌گاهِ اهل ایمان است.

نکته ادبی: تشبیه و کنایه از اوجِ اعتبارِ سیاسی و اجتماعیِ زابلستان در آن دوران.

کجاست اکنون آن فر و آن جلالت و جاه که زیر خویش همی دید برج سرطان را؟

اکنون آن جلال و شکوه و مقامی که فکر می‌کرد برج سرطان را نیز زیر پا دارد، کجاست؟

نکته ادبی: برج سرطان در فلک است، استعاره از اوجِ عظمت و بلندپروازی.

بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش چو تیز کرد برو مرگ چنگ و دندان را

وقتی مرگ چنگ و دندانِ خود را برای او تیز کرد، چنگِ او ریخت و دندان‌هایش فرسوده گشت.

نکته ادبی: تشخیصِ مرگ به عنوان موجودی که چنگ و دندان دارد و شکار می‌کند.

بسی که خندان کرده است چرخ گریان را بسی که گریان کرده است نیز خندان را

چرخِ روزگار بسیار کسانی را که خندان بودند به گریه واداشته و بسیاری را که گریان بودند، خندان کرده است.

نکته ادبی: تضاد میان خنده و گریه برای نشان دادنِ ناپایداریِ احوال.

قرار چشم چه داری به زیر چرخ؟ چو نیست قرار هیچ به یک حال چرخ گردان را

چرا انتظارِ آرامش از روزگار داری؟ وقتی چرخِ گردان هیچ حالِ ثابتی ندارد.

نکته ادبی: استعاره از گردشِ افلاک که پیوسته در تغییر است.

کناره گیر ازو کاین سوار تازان است کسی کنار نگیرد سوار تازان را

از دنیا کناره بگیر که او همچون سواری تازان است؛ هیچ‌کس نمی‌تواند در کنارِ سواری که با سرعت می‌تازد، آرام بگیرد.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به سوارِ تندرو، نمادِ سرعتِ گذرِ عمر.

بترس سخت ز سختی چو کاری آسان شد که چرخ زود کند سخت کار آسان را

هرگاه کاری برایت آسان شد، از سختی بترس؛ زیرا چرخِ روزگار خیلی زود امور آسان را دشوار می‌کند.

نکته ادبی: نکتهٔ اخلاقی و احتیاط در برابرِ خوش‌شانسی‌های موقت.

برون کند چو درآید به خشم گشت زمان ز قصر قیصر را و زخان و مان خان را

وقتی زمانه خشمگین شود، قصرِ قیصر و خانه و کاشانهٔ خان را ویران می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قدرتِ امپراتوران نیز در برابرِ خشمِ روزگار هیچ است.

بر آسمان ز کسوف سیه رهایش نیست مر آفتاب درفشان و ماه تابان را

حتی خورشیدِ درخشان و ماهِ تابان نیز از گرفتگی (کسوف) رهایی ندارند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه حتی برترین پدیده‌های عالم نیز دچار نقص و زوال می‌شوند.

میانه کار بباش، ای پسر، کمال مجوی که مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را

ای پسر، میانه‌رو باش و در پیِ کمالِ مطلق در دنیا مباش، چرا که ماه نیز تنها وقتی به کمال می‌رسد، نوبتِ نقصانش آغاز می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ ماه برای نشان دادنِ این قاعده که اوج گرفتن، مقدمهٔ سقوط است.

ز بهر حال نکو خویشتن هلاک مکن به در و مرجان مفروش خیره مر جان را

به خاطرِ راحتیِ دنیوی خود را نابود مکن؛ جانِ گران‌مایهٔ خود را به خاطرِ مروارید و زینت‌های بیهوده از دست مده.

نکته ادبی: استعاره از متاعِ دنیوی (در و مرجان) که در برابرِ جان ارزشی ندارد.

نگاه کن که به حیلت همی هلاک کنند ز بهر پر نکو طاوسان پران را

ببین که چگونه برای داشتنِ پرهای زیبای طاووس، او را می‌کشند؛ پس زیبایی‌های دنیا نیز دامی برای نابودی است.

نکته ادبی: تمثیلِ شکارِ طاووس به خاطرِ زیبایی، برای هشدار از دلبستگی به دنیا.

اگر شراب جهان خلق را چو مستان کرد توشان رها کن چون هشیار مستان را

اگر شرابِ دنیا مردم را مست کرده است، تو همچون آدمِ هشیار، از این مستی دوری کن.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به شراب که عقلِ انسان را زائل می‌کند.

نگاه کن که چو فرمان دیو ظاهر شد نماند فرمان در خلق خویش یزدان را

نگاه کن که وقتی فرمانِ شیطان ظاهر شد، دیگر کسی به فرمانِ خداوند عمل نمی‌کند.

نکته ادبی: انتقادِ اجتماعی از غلبهٔ هواهای نفسانی بر دستوراتِ دینی.

به قول بندهٔ یزدان قادرند ولیک به اعتقاد همه امتند شیطان را

آن‌ها در ظاهر ادعای بندگیِ خدا را دارند، اما در اعتقاد و باطن، پیروِ شیطان هستند.

نکته ادبی: نقدِ نفاق و دورویی در ادعاهای مذهبی.

بگویشان که شما به اعتقاد دیوانید که دیو خواند خوش آید همیشه دیوان را

به آن‌ها بگو که شما دیوسیرت هستید، چرا که شیطان همیشه از کسانی که او را می‌خوانند، خشنود می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به این که همسوییِ فکری با شیطان، نشان از پیروی از اوست.

چو مست خفت به بالینش بر تو، ای هشیار، مزن گزافه به انگشت خویش پنگان را

وقتی مستی به خواب رفته است، تو که هشیاری، بیهوده با انگشت به پنگان (ظرف) او ضربه مزن.

نکته ادبی: استعاره از دوری از درگیری‌های بیهوده با نادانان و گمراهان.

زیان نبود و نباشد ازو چنانکه نبود زیان ز معصیت دیو مر سلیمان را

از او (گمراه) زیانی به تو نمی‌رسد، همان‌طور که نافرمانیِ شیطان نیز زیانی به سلیمانِ پیامبر نرساند.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان و ناتوانی شیطان در آسیب رساندن به مومنِ واقعی.

تو را تن تو چو بند است و این جهان زندان مقر خویش مپندار بند و زندان را

بدنِ تو مانند بند است و این جهان زندان؛ پس این زندان و بند را جایگاهِ اصلیِ خود مپندار.

نکته ادبی: تمثیلِ عرفانیِ دنیا به زندان و جسم به بند.

ز علم و طاعت جانت ضعیف و عریان است به علم کوش و بپوش این ضعیف عریان را

جانِ تو به دلیلِ دوری از علم و طاعت، ضعیف و عریان است؛ بکوش تا با علم آن را بپوشانی (تقویت کنی).

نکته ادبی: استعاره از علم به پوششِ جان.

به فعل بندهٔ یزدان نه ای به نامی تو خدای را تو چنانی که لاله نعمان را

تو تنها در نام بندهٔ خدایی، نه در عمل؛ ارتباط تو با خدا مانند لالهٔ نعمان است (زیبا اما ناپایدار و بی‌ریشه).

نکته ادبی: اشاره به لالهٔ نعمان که گلی است زیبا اما عمری بسیار کوتاه دارد.

به آشکاره تن اندر که کرد جان پنهان؟ به پیش او دار این آشکار و پنهان را

خداوند جانِ تو را در آشکارِ بدن پنهان کرد؛ پس این آشکار و پنهان را در برابرِ او به امانت دار.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ الهی در آفرینشِ روح در کالبد.

خدای با تو بدین صنع نیک احسان کرد به قول و فعل تو بگزار شکر احسان را

خداوند با این خلقتِ نیکو به تو احسان کرد؛ پس تو نیز با گفتار و کردارت شکرگزارِ این احسان باش.

نکته ادبی: توصیه به شکرگزاری در برابرِ نعمتِ وجود.

جهان زمین و سخن تخم و جانت دهقان است به کشت باید مشغول بود دهقان را

دنیا زمین است، سخنِ نیک تخمِ آن است و جانِ تو دهقان؛ پس دهقان باید به کشت مشغول باشد.

نکته ادبی: تمثیلِ دنیوی برای ضرورتِ کارِ خیر و عملِ صالح.

چرا کنون که بهار است جهد آن نکنی که تا یکی به کف آری مگر ز مستان را

چرا حالا که وقتِ بهار (فرصتِ جوانی) است، تلاش نمی‌کنی تا توشه‌ای برای زمستانِ (پیری و آخرت) فراهم کنی؟

نکته ادبی: استعاره از بهار به فرصت و زمستان به دورانِ سختی و پیری.

من این سخن که بگفتم تو را نکومثل است مثل بسنده بود هوشیار مردان را

این سخنی که به تو گفتم، مثل و مَثَلی نیکوست؛ برای مردانِ هوشیار، همین مثال‌ها کافی است.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ تمثیل در انتقالِ پیام‌های حکمی.

دل تو نامهٔ عقل و سخنت عنوان است بکوش سخت و نکو کن ز نامه عنوان را

دلِ تو نامهٔ خرد است و سخنانت عنوانِ آن؛ بکوش تا این عنوان را نیکو و زیبا گردانی.

نکته ادبی: تشبیه دل به نامه (کتاب) برای بیانِ ارزشِ باطن و ظاهر.

تو را خدای ز بهر بقا پدید آورد تو را و خاک و هوا و نبات و حیوان را

خداوند تو را و خاک و هوا و گیاه و حیوان را برای بقا و ماندگاری آفرید.

نکته ادبی: اشاره به فلسفهٔ آفرینش که برای فنا نیست.

نگاه کن که بقا را چگونه می کوشد به خردگی منگر دانهٔ سپندان را

نگاه کن که دانهٔ کوچکِ سپند (اسفند) چگونه برای بقای خود تلاش می‌کند؛ تو که جای خود داری.

نکته ادبی: تمثیلِ غریزهٔ بقا در کوچک‌ترین موجودات.

بقا به علم خدا اندر است و، فرقان است سرای علم و، کلید و درست فرقان را

بقا در علمِ خداوند و قرآن است؛ قرآن کلید و راهنمای درست برای رسیدن به آن است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ قرآن به عنوان نقشهٔ راه.

اگر به علم و بقا هیچ حاجت است تورا سوی درش بشتاب و بجوی دربان را

اگر به علم و بقا نیاز داری، به سوی درِ خانهٔ او بشتاب و دربانِ آن را پیدا کن.

نکته ادبی: کنایه از نیاز به پیر و راهنما برای رسیدن به حقیقت.

در سرای نه چوب است بلکه دانایی است که بنده نیست ازو به خدای سبحان را

این خانه (بهشت یا حقیقت) از چوب نیست، بلکه از دانایی است؛ کسی که دانایی ندارد، بندهٔ راستینِ خدا نیست.

نکته ادبی: تأکید بر دانش به عنوان رکنِ اصلیِ ایمان.

به جد او و بدو جمله باز یابد گشت به روز حشر همه مومن و مسلمان را

در روزِ رستاخیز، همهٔ مؤمنان و مسلمانان با جدیتِ خود به سوی او باز می‌گردند.

نکته ادبی: اشاره به معاد و بازگشتِ همه به سوی پروردگار.

مرا رسول رسول خدای فرمان داد به مومنان که بدانند قدر فرمان را

پیامبرِ خدا به من فرمان داد که به مؤمنان بگویم تا ارزشِ این فرمان‌های الهی را بشناسند.

نکته ادبی: حسنِ ختام و تأکید بر رسالتِ شاعر در آگاهی‌بخشی.

کنون که دیو خراسان به جمله ویران کرد ازو چگونه ستانم زمین ویران را

اکنون که اهریمن یا فاجعه‌ای که بر خراسان چیره شده، این سرزمین را تماماً ویران کرده است، دیگر چگونه می‌توانم این زمینِ ویران‌شده را از چنگ او بازپس بگیرم؟

نکته ادبی: دیو خراسان استعاره‌ای است از عامل ویرانی یا حاکم ظالم که به خراسان تاخته و آن را به تباهی کشانده است.

چو خلق جمله به بازار جهل رفته ستند همی ز بیم نیارم گشاد دکان را

از آنجا که همه مردم به سمت بازاری رفته‌اند که کالایش جهل و نادانی است، من از ترسِ این جهلِ فراگیر، جرأت نمی‌کنم دکانِ خرد و دانش خود را بگشایم.

نکته ادبی: بازار جهل استعاره از جامعه‌ای است که در آن نادانی رواج یافته و دکان استعاره از جایگاه عرضه حکمت و دانش شاعر است.

مرا به دل ز خراسان زمین یمگان است کسی چرا طلبد مر مرا و یمگان را

من در دلم یاد و خاطره خراسان را دارم، اما اکنون در یمگان ساکنم؛ پس دیگر چرا کسی باید به دنبال من و این دیار دورافتاده (یمگان) بگردد؟

نکته ادبی: یمگان نام منطقه‌ای کوهستانی و دورافتاده است که ناصرخسرو بخش عمده‌ای از دوران تبعید خود را در آن گذراند.

ز عمر بهره همین است مر مرا که به شعر به رشته می کنم این زر و در و مرجان را

بهره و دستاورد من از تمام عمرم همین است که در قالب شعر، کلمات حکمت‌آمیز را همچون زر و مروارید و مرجان به رشته می‌کشم (نظم می‌دهم).

نکته ادبی: به رشته کشیدن زر و در و مرجان استعاره‌ای از سرودن شعر است که در آن کلماتِ گران‌سنگ و پرمحتوا با مهارت کنار هم چیده می‌شوند.