دیوان اشعار - قصاید

ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

ناصرخسرو
ای قبهٔ گردندهٔ بی روزن خضرا با قامت فرتوتی و با قوت برنا
فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟
فرزند تو این تیره تن خامش خاکی است پاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا
تن خانهٔ این گوهر والای شریف است تو مادر این خانهٔ این گوهر والا
چون کار خود امروز در این خانه بسازم مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا
زندان تو آمد پسرا این تن و، زندان زیبا نشود گرچه بپوشیش به دیبا
دیبای سخن پوش به جان بر، که تو را جان هرگز نشود ای پسر از دیبا زیبا
این بند نبینی که خداوند نهاده است بر ما که نبیندش مگر خاطر بینا؟
در بند مدارا کن و دربند میان را در بند مکن خیره طلب ملکت دارا
گر تو به مدارا کنی آهنگ بیابی بهتر بسی از ملکت دارا به مدارا
به شکیب ازیرا که همی دست نیابد بر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا
ورت آرزوی لذت حسی بشتابد پیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا
آزار مگیر از کس و بر خیره میازار کس را مگر از روی مکافات مساوا
پر کینه مباش از همگان دایم چون خار نه نیز به یکباره زبون باش چو خرما
کز گند فتاده است به چاه اندر سرگین وز بوی چنان سوخته شد عود مطرا
با هر کس منشین و مبر از همگان نیز بر راه خرد رو، نه مگس باش نه عنقا
چون یار موافق نبود تنها بهتر تنها به صد بار چو با نادان همتا
خورشید که تنهاست ازان نیست برو ننگ بهتر ز ثریاست که هفت است ثریا
از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دل با دهر مدارا کن و با خلق مواسا
احوال جهان گذرنده گذرنده است سرما ز پس گرما سرا پس ضرا
ناجسته به آن چیز که او با تو نماند بشنو سخن خوب و مکن کار به صفرا
در خاک چه زر ماند و چه سنگ و، تو را گور چه زیر کریجی و چه در خانهٔ خضرا
با آنکه برآورد به صنعا در غمدان بنگر که نمانده است نه غمدان و نه صنعا
دیوی است جهان صعب و فریبنده مر او را هشیار و خردمند نجسته است همانا
گر هیچ خرد داری و هشیاری و بیدار چون مست مرو بر اثر او به تمنا
آبی است جهان تیره و بس ژرف، بدو در زنهار که تیره نکنی جان مصفا
جانت به سخن پاک شود زانکه خردمند از راه سخن بر شود از چاه به جوزا
فخرت به سخن باید ازیرا که بدو کرد فخر آنکه نماند از پس او ناقهٔ عضبا
زنده به سخن باید گشتنت ازیراک مرده به سخن زنده همی کرد مسیحا
پیدا به سخن باید ماندن که نمانده است در عالم کس بی سخن پیدا، پیدا
آن به که نگوئی چو ندانی سخن ایراک ناگفته سخن به بود از گفتهٔ رسوا
چون تیر سخن راست کن آنگاه بگویش بیهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا
نیکو به سخن شو نه بدین صورت ازیراک والا به سخن گردد مردم نه به بالا
بادام به از بید و سپیدار به بار است هرچند فزون کرد سپیدار درازا
بیدار چو شیداست به دیدار، ولیکن پیدا به سخن گردد بیدار ز شیدا
دریای سخن ها سخن خوب خدای است پر گوهر با قیمت و پر لولو لالا
شور است چو دریا به مثل صورت تنزیل تاویل چو لولوست سوی مردم دانا
اندر بن دریاست همه گوهر و لولو غواص طلب کن، چه دوی بر لب دریا؟
اندر بن شوراب ز بهر چه نهاده است چندین گهر و للوء، دارندهٔ دنیا؟
از بهر پیمبر که بدین صنع ورا گفت: «تاویل به دانا ده و تنزیل به غوغا»
غواص تو را جز گل و شورابه نداده است زیرا که ندیده است ز تو جز که معادا
معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردم خرسند مشو همچو خر از قول به آوا
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
قندیل میفروز بیاموز که قندیل بیرون نبرد از دل بر جهل تو ظلما
در زهد نه ای بینا لیکن به طمع در برخوانی در چاه به شب خط معما
گر مار نه ای دایم از بهر چرایند مومن ز تو ناایمن و ترسان ز تو ترسا
مخرام و مشو خرم از اقبال زمانه زیرا که نشد وقف تو این کرهٔ غبرا
آسیمه بسی کرد فلک بی خردان را و آشفته بسی گشت بدو کار مهیا
دارا که هزاران خدم و خیل و حشم داشت بگذاشت همه پاک و بشد خود تن تنها
بازی است رباینده زمانه که نیابند زو خلق رها هیچ نه مولی و نه مولا
روزی است از آن پس که در آن روز نیابد خلق از حکم عدل نه ملجا و نه منجا
آن روز بیابند همه خلق مکافات هم ظالم و هم عادل بی هیچ محابا
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع پیش شهدا دست من و دامن زهرا
تا داد من از دشمن اولاد پیمبر بدهد به تمام ایزد دادار تعالی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، منظومه‌ای فلسفی و اخلاقی در باب ماهیت گذرای جهان، ناپایداری روزگار و ضرورت بهره‌گیری از خرد و سخن سنجیده برای تعالی روح است. شاعر در این اثر، فلک و دنیا را به مادری بدذات و زندانی فریبنده تشبیه می‌کند که آدمی را در بند تن اسیر کرده است. پیام اصلی، دعوت به بیداری، رهایی از قیدوبندهای مادی و رسیدن به حقیقت از طریق تأویلِ باطنی و معرفت است.

در نگاه شاعر، سخن به معنای کلامِ حکمت‌آمیز و خردورزانه، تنها ابزار نجات انسان است که او را از مرتبه حیوانی و غفلت بیرون می‌کشد. او بر این باور است که باید از ظاهر‌پرستی و جمود بر ظاهر متون (تنزیل) دست کشید و به عمق معنا (تأویل) دست یافت. در نهایت، اثر با تذکری دلسوزانه بر رعایت اعتدال، مدارا با خلق، و پرهیز از دلبستگی به امور دنیوی پایان می‌یابد تا مسافر این جهان، کوله‌بار خود را با گوهر خرد و نیک‌نامی ببندد.

معنای روان

ای قبهٔ گردندهٔ بی روزن خضرا با قامت فرتوتی و با قوت برنا

ای آسمانِ سبز و گنبدی‌شکل که بی‌وقفه در گردش هستی، تو مانند پیرمردی فرتوت و ناتوان به نظر می‌رسی اما در عین حال، قدرتی جوانی و بی‌رحم داری.

نکته ادبی: قبهٔ خضرا استعاره از آسمان است که صفات متناقض پیری و جوانی به آن نسبت داده شده است.

فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟

ای فلک که مثل مادری بی‌مهر هستی، ما فرزندان تو هستیم؛ چرا با ما دشمنی می‌کنی و کینه به دل داری؟

نکته ادبی: فلک به عنوان مادری بداخلاق شخصی‌سازی شده است.

فرزند تو این تیره تن خامش خاکی است پاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا

این تنِ خاکیِ خاموش، فرزند توست، اما آن گوهرِ پاکِ سخنگو (روح و خرد) از جنس تو نیست.

نکته ادبی: اشاره به ثنویت جسم و جان و برتری روح بر ماده.

تن خانهٔ این گوهر والای شریف است تو مادر این خانهٔ این گوهر والا

جسم، تنها خانه‌ای برای روحِ شریف است و تو مادر این خانه (جسم) هستی، نه مادرِ آن گوهر گران‌بها (روح).

نکته ادبی: تمایز قائل شدن میان ظرف (جسم) و مظروف (جان).

چون کار خود امروز در این خانه بسازم مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا

امروز که در این خانه (دنیا) هستم، وظیفه خود را انجام می‌دهم و فردا که کوچ می‌کنم، این خانه را به تو (طبیعت) بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: استعاره از مرگ و بازگشت اجزای بدن به خاک.

زندان تو آمد پسرا این تن و، زندان زیبا نشود گرچه بپوشیش به دیبا

ای پسر، این جسم برای تو حکم زندان را دارد و حتی اگر آن را با لباس‌های گران‌بها (دیبا) بپوشانی، زیبا نمی‌شود (زیرا زندان همیشه زندان است).

نکته ادبی: تحقیر تن در برابر روح.

دیبای سخن پوش به جان بر، که تو را جان هرگز نشود ای پسر از دیبا زیبا

سخنِ حکیمانه را جامه جان خود کن؛ چرا که زیباییِ حقیقیِ روح از لباس‌های ظاهری به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: تأکید بر برتری زیورهای معنوی بر پوشش مادی.

این بند نبینی که خداوند نهاده است بر ما که نبیندش مگر خاطر بینا؟

آیا این بند و محدودیتی را که خداوند بر ما نهاده است نمی‌بینی؟ مگر کسی که چشم دلش بینا باشد، آن را نمی‌بیند.

نکته ادبی: بند کنایه از محدودیت‌های مادی و تن است.

در بند مدارا کن و دربند میان را در بند مکن خیره طلب ملکت دارا

در این اسارتِ دنیوی، با مدارا زندگی کن و کمر همت ببند، اما بیهوده به دنبال جمع‌آوری مال و پادشاهی نباش.

نکته ادبی: ملکت دارا اشاره به ثروت و قدرت افسانه‌ای خسروان.

گر تو به مدارا کنی آهنگ بیابی بهتر بسی از ملکت دارا به مدارا

اگر با مدارا رفتار کنی، به مقصد می‌رسی و این شیوه، بسیار بهتر از داشتن پادشاهی است.

نکته ادبی: تفضیلِ اخلاق بر قدرت.

به شکیب ازیرا که همی دست نیابد بر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا

صبور باش، زیرا هیچ‌کس جز انسانِ شکیبا نمی‌تواند به خواسته‌ها و آرزوهای واقعی‌اش دست یابد.

نکته ادبی: تأکید بر فضیلت صبر.

ورت آرزوی لذت حسی بشتابد پیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا

اگر شهوت و لذت‌های جسمانی به تو هجوم آورد، به سخنانِ آدم و حوا (عبرت گرفتن از تاریخ و خطای نخستین) پناه ببر.

نکته ادبی: ارجاع به اساطیر برای عبرت‌گیری.

آزار مگیر از کس و بر خیره میازار کس را مگر از روی مکافات مساوا

به کسی ستم نکن و بی‌دلیل آزار نرسان، مگر برای دفاع از خود و به اندازه مساوی.

نکته ادبی: تأکید بر عدالت و پرهیز از ظلم بی‌جهت.

پر کینه مباش از همگان دایم چون خار نه نیز به یکباره زبون باش چو خرما

مثل خار پر از کینه نباش که به هر کس آسیب می‌زند و نه چنان زبون باش که مانند خرما (که شیرین است اما بی‌دفاع) زیر پا له شوی.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای بیان اعتدال در رفتار اجتماعی.

کز گند فتاده است به چاه اندر سرگین وز بوی چنان سوخته شد عود مطرا

همان‌طور که سرگینِ متعفن، بوی خوشِ عودِ تازه را از بین می‌برد (اگر در کنار هم باشند)، همنشینی با بدذاتان، فضیلت تو را تباه می‌کند.

نکته ادبی: هشدار در مورد تاثیر همنشین.

با هر کس منشین و مبر از همگان نیز بر راه خرد رو، نه مگس باش نه عنقا

با هر کسی نشست‌وبرخاست نکن. راه خرد را در پیش بگیر؛ نه آن‌قدر پست باش که مثل مگس بر آلودگی بنشینی و نه آن‌قدر متکبر که مانند عنقا (افسانه) دست‌نیافتنی و دور از دسترس باشی.

نکته ادبی: دعوت به اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط.

چون یار موافق نبود تنها بهتر تنها به صد بار چو با نادان همتا

وقتی یارِ هم‌فکر و موافقی نداری، تنهایی بسیار بهتر از همنشینی با نادان است.

نکته ادبی: برتری تنهاییِ خردمندانه بر معاشرت با ابلهان.

خورشید که تنهاست ازان نیست برو ننگ بهتر ز ثریاست که هفت است ثریا

خورشید به این دلیل که تنهاست، خوار نمی‌شود؛ بلکه از ثریا که مجموعه‌ای از هفت ستاره است، برتر و درخشان‌تر است.

نکته ادبی: استدلال تمثیلی برتریِ تک‌بودنِ ارزشمند بر کثرتِ بی‌مقدار.

از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دل با دهر مدارا کن و با خلق مواسا

به خاطر کم و زیاد شدنِ مال دنیا دلتنگ نباش؛ با روزگار مدارا کن و با مردم به نیکی و مساوات رفتار نما.

نکته ادبی: دعوت به قناعت و خوش‌خلقی.

احوال جهان گذرنده گذرنده است سرما ز پس گرما سرا پس ضرا

اوضاع جهان مدام در حال تغییر و گذر است؛ همان‌طور که گرما به دنبال سرما می‌آید، سختی نیز به دنبال آسانی می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به قانون تضاد و ناپایداری.

ناجسته به آن چیز که او با تو نماند بشنو سخن خوب و مکن کار به صفرا

به دنبال چیزی که ماندنی نیست نباش، سخنِ نیکو بشنو و کارهای بیهوده و نابخردانه انجام نده.

نکته ادبی: صفرا در طب قدیم نماد خشم و بی‌خردی است.

در خاک چه زر ماند و چه سنگ و، تو را گور چه زیر کریجی و چه در خانهٔ خضرا

در خاک قبر، فرقی میان زر و سنگ نیست؛ برای تو چه در کاخ زیبا باشی و چه در کلبه‌ای خشتی، پایان کار مرگ است.

نکته ادبی: یادآوریِ مرگ به عنوان ترازوی برابری.

با آنکه برآورد به صنعا در غمدان بنگر که نمانده است نه غمدان و نه صنعا

نگاه کن به کسی که در صنعا قصری باشکوه ساخت؛ حالا نه از آن قصر اثری هست و نه از سازنده‌اش.

نکته ادبی: عبرت از تاریخ و ویرانیِ آثارِ گذشتگان.

دیوی است جهان صعب و فریبنده مر او را هشیار و خردمند نجسته است همانا

دنیا دیوی است سرکش و فریبنده؛ قطعاً هیچ آدم هوشیار و خردمندی به دنبال فریب‌های او نرفته است.

نکته ادبی: جهان به دیوِ فریبنده تشبیه شده است.

گر هیچ خرد داری و هشیاری و بیدار چون مست مرو بر اثر او به تمنا

اگر ذره‌ای خرد و آگاهی داری، مانند انسان مست و بی‌هوش، دنبالِ آرزوهای دنیوی نرو.

نکته ادبی: مستی کنایه از غفلت و دنیازدگی است.

آبی است جهان تیره و بس ژرف، بدو در زنهار که تیره نکنی جان مصفا

دنیا دریایی تیره و بسیار عمیق است؛ مواظب باش که جانِ پاکِ خود را در آن آلوده نکنی.

نکته ادبی: دنیا به دریایی عمیق و آلوده تشبیه شده است.

جانت به سخن پاک شود زانکه خردمند از راه سخن بر شود از چاه به جوزا

جانِ تو به وسیله سخنِ حکیمانه پاک می‌شود، زیرا انسان خردمند از طریق سخن و دانش، از چاهِ دنیا به ستاره جوزا (اوج آسمان) صعود می‌کند.

نکته ادبی: سخن به عنوان ابزارِ تعالی و عروج روح.

فخرت به سخن باید ازیرا که بدو کرد فخر آنکه نماند از پس او ناقهٔ عضبا

باید به سخنِ خود افتخار کنی، زیرا کسی که هیچ میراثی جز سخنِ حکیمانه باقی نگذاشت، همچنان جاودانه است.

نکته ادبی: اشاره به ماندگاریِ کلام و دانش.

زنده به سخن باید گشتنت ازیراک مرده به سخن زنده همی کرد مسیحا

باید با سخن زندگی کنی، چرا که مسیحا با کلامِ الهی خود، مردگان را زنده می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه کلام در آیین مسیحیت.

پیدا به سخن باید ماندن که نمانده است در عالم کس بی سخن پیدا، پیدا

باید با سخنِ خود شناخته شوی و باقی بمانی، زیرا در این عالم کسی بدون سخنِ نیک، نام و نشانی پیدا نکرده است.

نکته ادبی: اهمیتِ دانش و بیان در ماندگاری نام.

آن به که نگوئی چو ندانی سخن ایراک ناگفته سخن به بود از گفتهٔ رسوا

اگر سخنی نمی‌دانی، بهتر است نگویی؛ چرا که سخنِ ناگفته بهتر از سخنی است که باعث رسوایی شود.

نکته ادبی: توصیه به سکوت در صورتِ ناآگاهی.

چون تیر سخن راست کن آنگاه بگویش بیهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا

مثل تیراندازی که تیر را مستقیم می‌کند، سخنت را سنجیده بگو و بیهوده حرف نزن که مثل تیرِ کج به خطا برود.

نکته ادبی: سخن به تیر تشبیه شده که باید با دقت به هدف بخورد.

نیکو به سخن شو نه بدین صورت ازیراک والا به سخن گردد مردم نه به بالا

ارزش تو به گفتار و دانش توست، نه به ظاهر و قد و قامت؛ زیرا انسان با سخنِ حکیمانه بزرگ می‌شود.

نکته ادبی: والا به معنای بلندمرتبه و برتریِ فضیلت بر صورت.

بادام به از بید و سپیدار به بار است هرچند فزون کرد سپیدار درازا

درخت بادام با وجود قد کوتاه‌تر، از درخت سپیدار که بلند است اما بار ندارد، بهتر است.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن برتریِ محتوا بر ظاهر.

بیدار چو شیداست به دیدار، ولیکن پیدا به سخن گردد بیدار ز شیدا

اگرچه خردمند در ظاهر مثل دیگران است، اما با سخن و کلامش از دیگران متمایز و آشکار می‌شود.

نکته ادبی: بیدار در اینجا به معنای هوشیار و خردمند است.

دریای سخن ها سخن خوب خدای است پر گوهر با قیمت و پر لولو لالا

دریایِ سخن، همان کلامِ نیکوی خداوند است که پر از مرواریدهای گران‌بها و درخشان است.

نکته ادبی: سخن به دریا و معانیِ آن به مروارید تشبیه شده است.

شور است چو دریا به مثل صورت تنزیل تاویل چو لولوست سوی مردم دانا

ظاهرِ دین (تنزیل) مثل آبِ شورِ دریاست، اما معنا و باطن آن (تأویل) برای دانا مانند مروارید ارزشمند است.

نکته ادبی: تقابل میان تنزیل (ظاهر متن) و تأویل (باطن متن).

اندر بن دریاست همه گوهر و لولو غواص طلب کن، چه دوی بر لب دریا؟

تمام مرواریدها در اعماق دریاست؛ پس برو غواصی (جستجوی حقیقت) کن، چرا فقط روی ساحل می‌دوی؟

نکته ادبی: دعوت به عمق‌نگری و تلاش برای فهم حقایق.

اندر بن شوراب ز بهر چه نهاده است چندین گهر و للوء، دارندهٔ دنیا؟

چرا خداوند در اعماق این آبِ شور، این‌همه گوهر قرار داده است؟

نکته ادبی: پرسشی برای برانگیختن تعقل.

از بهر پیمبر که بدین صنع ورا گفت: «تاویل به دانا ده و تنزیل به غوغا»

این برای آن است که پیامبر فرمود: تأویل را به اهلش (دانا) بسپارید و ظاهر را به توده مردم (غوغا).

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ مرزبندی میان فهمِ عوام و خواص.

غواص تو را جز گل و شورابه نداده است زیرا که ندیده است ز تو جز که معادا

اگر از دریا فقط گل و آب شور به دست آوردی، به این خاطر است که تو لیاقتِ دیدنِ گوهر را نداشتی.

نکته ادبی: مذمتِ کسانی که از دین فقط ظواهر را می‌بینند.

معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردم خرسند مشو همچو خر از قول به آوا

مثل مردمِ نادان، فقط به ظاهرِ کلام بسنده نکن؛ مثل خر نباش که فقط صدایِ صاحبش را می‌شنود و معنا را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: انتقاد شدید از ظاهربینی.

قندیل فروزی به شب قدر به مسجد مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا

در شب قدر، چراغی در مسجد روشن می‌کنی؛ مسجد مثل روز روشن می‌شود اما دلت هنوز در تاریکیِ جهل (شب یلدا) باقی مانده است.

نکته ادبی: تضاد میان روشناییِ ظاهری مسجد و تاریکیِ باطنِ فرد.

قندیل میفروز بیاموز که قندیل بیرون نبرد از دل بر جهل تو ظلما

چراغِ ظاهری روشن نکن، دانش بیاموز؛ زیرا آن چراغ نمی‌تواند جهل و تاریکی را از دل تو بیرون ببرد.

نکته ادبی: تأکید بر جایگزینیِ نورِ دانش با نورِ ظاهری.

در زهد نه ای بینا لیکن به طمع در برخوانی در چاه به شب خط معما

تو اهل زهد و بینایی نیستی و فقط طمع‌کاری؛ با این حال در تاریکیِ شب، سعی می‌کنی رازِ معما را در چاه بخوانی.

نکته ادبی: کنایه از بیهودگیِ تظاهر به زهد.

گر مار نه ای دایم از بهر چرایند مومن ز تو ناایمن و ترسان ز تو ترسا

اگر آدمِ بدی (مار) نیستی، پس چرا همه از دست تو در امان نیستند؟ حتی مؤمن و ترسا (مسیحی) از تو می‌ترسند.

نکته ادبی: انتقاد از ریاکاری و آزارگری.

مخرام و مشو خرم از اقبال زمانه زیرا که نشد وقف تو این کرهٔ غبرا

به اقبال و خوش‌شانسیِ این دنیا دل‌خوش نباش، زیرا این زمین برای همیشه به نام تو ثبت نشده است.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداریِ ملک و دنیا.

آسیمه بسی کرد فلک بی خردان را و آشفته بسی گشت بدو کار مهیا

فلک بسیاری از بی‌خردان را سرگردان کرده و زندگیِ آماده و مهیایِ آنان را به آشوب کشیده است.

نکته ادبی: بی‌وفاییِ روزگار به نادانان.

دارا که هزاران خدم و خیل و حشم داشت بگذاشت همه پاک و بشد خود تن تنها

دارا (اسکندر یا پادشاه بزرگ) که هزاران خدمتکار و لشکر داشت، همه را گذاشت و خودش تنها از دنیا رفت.

نکته ادبی: عبرت‌گیری از سرنوشتِ قدرتمندانِ تاریخ.

بازی است رباینده زمانه که نیابند زو خلق رها هیچ نه مولی و نه مولا

روزگار مثل یک دزد و غارتگر است که هیچ‌کس، نه ارباب و نه بنده، نمی‌تواند از چنگال او رهایی یابد.

نکته ادبی: پایان‌بندی با نگاه جبری و تقدیرگرایانه به مرگ.

روزی است از آن پس که در آن روز نیابد خلق از حکم عدل نه ملجا و نه منجا

پس از مرگ، روزی فرا می‌رسد که هیچ انسانی نمی‌تواند از چنگال عدالت الهی بگریزد و هیچ پناهگاه یا راه نجاتی برای رهایی از آن نخواهد یافت.

نکته ادبی: ملجا و منجا هر دو به معنای پناهگاه و مفر هستند و کاربرد همزمان آن‌ها برای تأکید بر ناتوانی مطلق انسان در گریز از قضاوت الهی است.

آن روز بیابند همه خلق مکافات هم ظالم و هم عادل بی هیچ محابا

در آن روز، تمامی انسان‌ها، چه کسانی که در دنیا به ستمگری پرداخته‌اند و چه آنان که به دادگری زیسته‌اند، پاداش و کیفر اعمال خود را بدون هیچ‌گونه ملاحظه، تبعیض یا چشم‌پوشی دریافت خواهند کرد.

نکته ادبی: محابا به معنای ملاحظه، پرهیز یا دلسوزی بیجا است و در اینجا بر قطعی و عادلانه بودن دادگاه الهی تأکید دارد.

آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع پیش شهدا دست من و دامن زهرا

در آن فضای سرشار از وحشت و اضطراب قیامت، من در حضور گواهان و شهیدان، دست نیاز و یاری به سوی دامان حضرت زهرا (س) دراز خواهم کرد.

نکته ادبی: هول و فزع به معنای ترس و وحشت شدید است. دامن گرفتن کنایه‌ای کهن از توسل جستن و پناه بردن به ساحت مقدس کسی است.

تا داد من از دشمن اولاد پیمبر بدهد به تمام ایزد دادار تعالی

تا خداوندِ دادگر و بلندمرتبه، دادخواهی مرا از دشمنان فرزندان پیامبر بستاند و عدالت را درباره آن‌ها به کمال اجرا کند.

نکته ادبی: دادار صفتی برای خداوند به معنای آفریننده و همچنین دادگر است که با مفهوم عدالت‌خواهی در این بیت تناسب کامل دارد.