دیوان اشعار - مسمطات

منوچهری

در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی

منوچهری
آب آنگور بیارید که آبانماهست کار یکرویه به کام دل شاهنشاهست
وقت منظر شد و وقت نظر خرگاهست دست تابستان از روی زمین کوتاهست
آب انگور خزانی را خوردن گاهست که کس امسال نکرده ست مر او را طلبی
شاخ انگور کهن دخترکان زاد بسی که نه از درد بنالید و نه برزد نفسی
همه را زاد بیکدفعه، نه پیش و نه پسی نه ورا قابله ای بود و نه فریادرسی
اینچنین آسان فرزند نزاده ست کسی که نه دردی متواتر بگرفتش، نه تبی
چون بزاد آن بچگان را، سر او گشت به خم وندر آویخت به روده، بچگان را، به شکم
بچگان زاد مدور تنه، بی قد و قدم صد و سی بچهٔ اندر زده دو دست به هم
دو تکز در شکم هریک ، نه بیش و نه کم نه در ایشان ستخوانی، نه رگی، نه عصبی
چون نگه کرد بدان دخترکان مادر پیر سیر بودند یکایک، چه صغیر و چه کبیر
کردشان مادر بستر همه از سبز حریر نه خورش داد مر آن بچگکان را و نه شیر
نه شغب کردند آن بچگکان و نه نفیر بچهٔ گرسنه دیدی که ندارد شغبی؟
رزبان گفت چه رایست و چه تدبیر همی مادر این بچگکان را ندهد شیر همی
نه به پروردنشان باشد آژیر همی نه رهاشان کند از حلقهٔ زنجیر همی
بمرند این بچگان گرسنه بر خیر همی بیم آنست که دیوانه شوم ای عجبی
رفت رزبان، چو رود تیر به پرتاپ همی به رز اندر بکشید آب ز دولاب همی
گفت اگر شیر ز مادر نشود یاب همی این توانم که دهمتان شب و روز آب همی
مرد باید که کند سعی در این باب همی تا خداوند پدیدار کندتان سببی
بچگانش بنهادند تن خویش برآب نچخیدند و نجنبیدند از بستر خواب
گرد کردند سرین محکم کردند رقاب رویها یکسره کردند به زنگار خضاب
دادشان رزبان پیوسته سرآبی چو گلاب نشد از جانبشان غایب، روزی و شبی
گفت پندارم کاین دخترکان زان منند چون دل و چون جگر و چون تن و چون جان منند
تا بباشند بدین رز در مهمان منند رز، فردوس منست، ایشان رضوان منند
تا درین باغ و درین خان و درین مان منند دارم اندر سرشان سبز کشیده سلبی
رزبان تاختنی کرد به شهر از رز خویش در رز بست به زنجیر و به قفل از پس و پیش
بود یک هفته به نزدیکی بیگانه و خویش ز آرزوی بچهٔ رز، دل او خسته و ریش
گفت کم صبر نمانده ست درین فرقت بیش رفت سوی رز، با تاختنی و خببی
در چو بگشاد، بدان دخترکان کرد نگاه دید چون زنگی هر یک را دو روی سیاه
جای جای بچهٔ تابان چون زهره و ماه بچهٔ سرخ چو خون و بچهٔ زرد چو کاه
سر نگونسار ز شرم و رخ تیره ز گناه هر یکی با شکم حامل و پرماز لبی
رزبان را به دو ابروی برافتاد گره گفت: لا حول و لا قوة الا بالله
ابن بلایه بچگان را ز چه کس آمده زه همه آبستن گشتند به یک شب که و مه
نیست یک تن به میان همگان اندر به اینچنین زانیه باشد بچهٔ هر عنبی
نوزتان مادر شش روز نباشد که بزاد نوزتان ناف نبریده و از زه نگشاد
نوزتان سینه و پستان به دهن بر ننهاد نوزتان روی نشست و نوزتان شیر نداد
همه آبستن گشتید و همه دیو نژاد این مکافات چنین باشدتان اجر شبی
راست گویید که این قصه و این نادره چیست وانکه آبستنتان کرد بگویید که کیست
این چه بیشرمی و بیباکی و بیدادگریست جای آنست که باید به شما بر بگریست
نه یکی و نه دو و نه سه، هشتاد و دویست این همه دخت بسودن نتواند عزبی
دختران رز گفتند که: ما بیگنهیم ما تن خویش به دست بنی آدم ننهیم
ما همه سربسر آبستن خورشید و مهیم ما توانیم که از خلق زمان دور جهیم
نتوانیم که از ماه و ستاره برهیم ز آفتاب و مه مان سود ندارد هربی
روز هر روزی، خورشید بیاید بر ما خویشتن برفکند بر تن ما و سر ما
چون شب آید برود خورشید از محضر ما ماهتاب آید و درخسبد در بستر ما
وین دو تن دور نگردند ز بام و در ما نکند هیچ کس این بی ادبان را ادبی
بچگان ما مانندهٔ شمس و قمرند زانکه همصورت و همسیرت هر دو پدرند
تابناکند ازیرا که دو علوی گهرند بچگان آن بنسبتر که ازین باب گرند
چهره و رنگ و رخ و عادت آبا سپرند تهمت آلوده نگردند به دیگر سببی
رزبان گفت که این مخرقه باور نکنم تا به تیغ حنفی گردن هر یک نزنم
تا شکمشان ندرم، تا سرشان برنکنم تا به خونشان نشود معصفری پیرهنم
تا فراوان نشود تجربت جان و تنم کاین خشوکان را جز شمس و قمر نیست آبی
اگر ایدونکه به کشتن نمرند این پسران آن خورشید و قمر باشند این جانوران
زان کجا نیست مه روشن و خورشید مران به نسب باز شوند این پسران با پدران
و گر ایدونکه بباشند ز پشت دگران از پس کشتن زنده نشوند، ای وربی!
رزبان آمد و حلقوم همه باز برید قطره ای خون به مثل از گلوی کس نچکید
نه بنالید از ایشان کس و نه کس بتپید باز آمد همگانرا سوی چرخشت کشید
به لگد ناف و زهار همه از هم ببرید که از ایشان، به تن اندر شده بودش غضبی
پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش خونشان کرد به خم اندر و پوشید سرش
پس به صاروج بیندود همه بام و برش جامهٔ گرم برافکند پلاسین ز برش
پنج شش ماه زمستانی نگشاد درش دو ربیع و دو جمادی و تمام رجبی
آمد آنگاه چنانچون متکبر ملکی تا ببیند که چه بوده ست بهر کودککی
به خم اندر نگرید، از شب رفته سه یکی دید اندر خم سنگین همه را گشته یکی
بارخ رخشان چون گرد مهی برفلکی بر سماوات علی بر شده زیشان لهبی
رزبان گفت که این لعبتکان بیگنهند هیچ شک نیست که از نسبت خورشید و مهند
از سوی ناف و ز پشت دو گرانمایه شهند عیبشان نیست اگر مادرکانشان سیهند
گاه آنست که از محنت و سختی برهند جای آنست که امروز کنم من طربی
مجلسی سازم با بربط و با چنگ و رباب با ترنج و بهی و نرگس و با نقل و کباب
بگسارم به صبوح اندر، زین سرخ شراب که همش گونهٔ گل بینم و هم بوی گلاب
گویم آنگاه بدان قطره یک داروی خواب یاد باد ملکی ، ذوحسبی، ذونسبی
ملک شیردل پیلتن پیلنشین بوسعید بن ابوالقاسم بن ناصر دین
نه من و نیمش تیغی که بدو جوید کین سه رش و نیم، درازی یکی قبضه ازین
از عباد ملک العرش نکوکارترین خوشخویی، خوش سخنی خوشمنشی، خوشحسبی
ملک حق و ملکزاده چو مسعود بود کز سخا و کرم کلی موجود بود
میر کز گوهر پاکیزهٔ محمود بود همچو محمود بنای کرم و جود بود
هر کجا عود بود، بوی خوش عود بود ندمد بوی ز هر چوبی و از هر حطبی
میر باید که چنو راد و ملکزاده بود ایزدش فر و شکوه ملکی داده بود
هند بگشاده و آمل همه بگشاده بود لشکر صعب سوی ترک فرستاده بود
در دل قیصر بیم و فزع افتاده بود تا بیارند به غزنین سر او بر خشبی
ملک العرش همه ملک به مسعود سپرد کشور عالم، هر هفت برو بر بشمرد
جمله زنگار همه هند به شمشیر سترد ملکت هند بد و سخت حقیر آمد و خرد
ندبی ملک سپاهان را یازید و ببرد روم را مانده ست اکنون که بیازد ندبی
تا جهان باشد، خسرو به سلامت ماناد ایزد از ملکت او چشم بدان دور کناد
تن او تازه جوان باد و دلش خرم و شاد پیشهٔ او طرب و مذهب او دانش و داد
دشمن و دوست به کام دل این خسرو باد مرساناد خداوند به رویش تعبی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه از شاهکارهای شعر تمثیلی (Allegory) در ادبیات فارسی است که منوچهری دامغانی با بهره‌گیری از صنعت تشخیص (شخصیت‌بخشی)، فرآیندِ رسیدنِ انگور و تغییر رنگ آن در فصل پاییز را در قالب داستانی طنزآمیز روایت می‌کند. شاعر، تاکستان را به خانه‌ای تشبیه کرده که در آن باغبان (رزبان) حکم پدر یا سرپرست را دارد و خوشه‌های انگور، دخترانِ او هستند که در این خانه رشد می‌کنند.

درونمایه اصلی اثر، تقابل میان وسواس‌های ذهنی انسان و جریان‌های طبیعی است. باغبان با مشاهده تغییر رنگ انگورها، دچار بدگمانی می‌شود و آن‌ها را به بی‌عفتی متهم می‌کند، در حالی که انگورها (به زبان شاعر) تغییرِ ماهیت و رنگ خود را نه ناشی از گناه، بلکه نتیجه‌ی تابش مستقیم خورشید و مهتاب بر پیکر خویش می‌دانند. این روایت، علاوه بر دقت علمی در توصیف چرخه رشد گیاه، بیانگر تسلط شاعر بر آرایه‌های بیانی و قدرت تصویرسازی خلاقانه اوست.

معنای روان

آب آنگور بیارید که آبانماهست کار یکرویه به کام دل شاهنشاهست

شراب انگور بیاورید که فصل آبان‌ماه و خزان فرا رسیده است؛ اکنون زمان آن است که تمام کارها مطابق میل و خواسته پادشاه به سرانجام برسد.

نکته ادبی: آب انگور کنایه از شراب است. یکرویه بودن به معنای هماهنگی و مطابق مراد بودن است.

وقت منظر شد و وقت نظر خرگاهست دست تابستان از روی زمین کوتاهست

زمان تماشای مناظر و وقتِ نگاه کردن به ایوان و خیمه‌ها (خرگاه) است؛ گرمای تابستان از روی زمین رخت بربسته و نفوذ خود را از دست داده است.

نکته ادبی: منظر و خرگاه در اینجا اشاره به تفریحگاه‌های پادشاهی در فصل خوش‌هوای پاییز دارد.

آب انگور خزانی را خوردن گاهست که کس امسال نکرده ست مر او را طلبی

زمانِ نوشیدن شرابِ انگورهای پاییزی فرارسیده است؛ انگورهایی که امسال هنوز کسی آن‌ها را از شاخه نچیده و تقاضایی برایشان وجود نداشته است.

نکته ادبی: خزانی بودن انگور به معنای رسیدن آن در فصل پاییز است.

شاخ انگور کهن دخترکان زاد بسی که نه از درد بنالید و نه برزد نفسی

شاخه‌های انگور، دختران کوچک بسیاری را به دنیا آوردند، بدون اینکه دردی بکشند یا حتی آهی از سر رنج برآورند.

نکته ادبی: تشبیه خوشه انگور به دخترک، محور اصلی تمامی ابیات بعدی است.

همه را زاد بیکدفعه، نه پیش و نه پسی نه ورا قابله ای بود و نه فریادرسی

همه آن‌ها را یک‌جا و همزمان به دنیا آورد، نه یکی پیش از دیگری؛ در این زایمان، نه قابله‌ای حضور داشت و نه فریادرسی کمک کرد.

نکته ادبی: توصیفِ زایشِ طبیعیِ خوشه‌های انگور از تاک.

اینچنین آسان فرزند نزاده ست کسی که نه دردی متواتر بگرفتش، نه تبی

کسی تاکنون فرزندی به این آسانی به دنیا نیاورده است؛ چرا که هیچ درد پیاپی یا تب و تابی (که معمولِ زایمان است) بر او عارض نشد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان زایمان انسانی و زایش گیاهی.

چون بزاد آن بچگان را، سر او گشت به خم وندر آویخت به روده، بچگان را، به شکم

وقتی آن فرزندان را زاد، سرِ تاک به سمت پایین خم شد و خوشه‌های انگور را مانند بچه‌ها در شکم (پوشش) خود آویزان کرد.

نکته ادبی: تصویرسازی دقیق از خمیدگی شاخه تاک بر اثر سنگینی خوشه‌ها.

بچگان زاد مدور تنه، بی قد و قدم صد و سی بچهٔ اندر زده دو دست به هم

آن بچه‌ها (دانه‌های انگور) به شکل گرد و تنه پُر به دنیا آمدند، بدون قد و قامتی بلند؛ صد و سی بچه که دو دست خود را به هم گره زده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تراکم دانه‌های انگور در یک خوشه که به هم چسبیده‌اند.

دو تکز در شکم هریک ، نه بیش و نه کم نه در ایشان ستخوانی، نه رگی، نه عصبی

درون شکم هر یک، دو دانه (تکز) بود، نه بیشتر و نه کمتر؛ در وجودشان نه استخوانی هست، نه رگی و نه عصبی.

نکته ادبی: اشاره به هسته‌های انگور که معمولاً دو عدد در هر دانه هستند.

چون نگه کرد بدان دخترکان مادر پیر سیر بودند یکایک، چه صغیر و چه کبیر

وقتی مادر پیر (تاک) به دخترکانش نگاه کرد، دید که همگی چه کوچک و چه بزرگ، کاملاً سیر و پر هستند.

نکته ادبی: منظور از سیر بودن، پرآب و رسیدن دانه‌های انگور است.

کردشان مادر بستر همه از سبز حریر نه خورش داد مر آن بچگکان را و نه شیر

مادر برای همه آن‌ها بستری از حریر سبز (برگ‌ها) آماده کرد؛ بدون اینکه به آن بچه‌ها خوارکی یا شیر بدهد.

نکته ادبی: برگ‌های تاک که خوشه‌ها را می‌پوشانند به حریر تشبیه شده‌اند.

نه شغب کردند آن بچگکان و نه نفیر بچهٔ گرسنه دیدی که ندارد شغبی؟

آن بچه‌ها نه شلوغی کردند و نه فریادی کشیدند؛ آیا تا به حال بچه گرسنه‌ای دیده‌ای که سر و صدا نکند؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای نشان دادن آرامش رشد انگور.

رزبان گفت چه رایست و چه تدبیر همی مادر این بچگکان را ندهد شیر همی

باغبان گفت: چه تدبیر و چاره‌ای است؟ مادرِ این بچه‌ها به آن‌ها شیر نمی‌دهد.

نکته ادبی: باغبان در نقش انسانی نگران برای سرنوشتِ محصول.

نه به پروردنشان باشد آژیر همی نه رهاشان کند از حلقهٔ زنجیر همی

نه برای پرورش آن‌ها دلسوزی (آژیر) می‌کند و نه آن‌ها را از این قفس (حلقه تاک) آزاد می‌سازد.

نکته ادبی: آژیر به معنای مهربانی و دلسوزی است.

بمرند این بچگان گرسنه بر خیر همی بیم آنست که دیوانه شوم ای عجبی

این بچه‌های گرسنه به زودی از بین می‌روند و بیم آن دارم که از این وضعیت دیوانه شوم؛ عجب وضعیتی است!

نکته ادبی: اغراقِ باغبان برای نشان دادن دلسوزی‌اش.

رفت رزبان، چو رود تیر به پرتاپ همی به رز اندر بکشید آب ز دولاب همی

باغبان مانند تیری که از کمان رها شود، به سرعت حرکت کرد و با کمک چرخ آب‌کشی (دولاب)، آب را به پای تاک آورد.

نکته ادبی: تشبیه حرکت سریع باغبان به تیر.

گفت اگر شیر ز مادر نشود یاب همی این توانم که دهمتان شب و روز آب همی

گفت اگر از مادر شیر نمی‌گیرید، این توانایی را دارم که شب و روز به شما آب بدهم.

نکته ادبی: تلاش باغبان برای آبیاری انگورها جهت رشد بهتر.

مرد باید که کند سعی در این باب همی تا خداوند پدیدار کندتان سببی

مرد باید در این کار تلاش کند تا خداوند راه و وسیله‌ای برای رشد شما پدیدار کند.

نکته ادبی: اشاره به توکل بر خدا در کنار تلاش انسانی.

بچگانش بنهادند تن خویش برآب نچخیدند و نجنبیدند از بستر خواب

بچه‌ها خود را به آب سپردند و در بستر خوابشان، نه تکان خوردند و نه لرزیدند.

نکته ادبی: توصیفِ آرامشِ میوه پس از آبیاری.

گرد کردند سرین محکم کردند رقاب رویها یکسره کردند به زنگار خضاب

سرهایشان را گرد کردند و گردن‌هایشان را محکم ساختند و چهره‌هایشان را به رنگ زنگار (سبز تیره) درآوردند.

نکته ادبی: توصیف رنگ انگورهای نارس و فرم خوشه‌ها.

دادشان رزبان پیوسته سرآبی چو گلاب نشد از جانبشان غایب، روزی و شبی

باغبان پیوسته مانند گلاب به آن‌ها آب می‌داد و هیچ روز و شبی از آن‌ها غافل نمی‌شد.

نکته ادبی: استعاره از آبیاریِ دقیق.

گفت پندارم کاین دخترکان زان منند چون دل و چون جگر و چون تن و چون جان منند

باغبان گفت: گمان می‌کنم این دخترکان متعلق به من هستند؛ چرا که مانند دل، جگر، تن و جان من عزیز هستند.

نکته ادبی: تعلق عاطفی باغبان به محصولش.

تا بباشند بدین رز در مهمان منند رز، فردوس منست، ایشان رضوان منند

تا زمانی که در این تاکستان مهمان من هستند، رز برای من بهشت است و آن‌ها رضوان (نگهبان بهشت) من هستند.

نکته ادبی: تشبیه تاکستان به بهشت.

تا درین باغ و درین خان و درین مان منند دارم اندر سرشان سبز کشیده سلبی

تا وقتی در این باغ و خانه من هستند، در سرِ خود نقشه سبزی (رشد و پرورش) برایشان کشیده‌ام.

نکته ادبی: سلبی به معنای پوشش یا نقشه و اندیشه است.

رزبان تاختنی کرد به شهر از رز خویش در رز بست به زنجیر و به قفل از پس و پیش

باغبان با عجله از تاکستان به شهر رفت و درِ تاکستان را با زنجیر و قفل از پشت و رو بست.

نکته ادبی: اشاره به حفاظت از باغ.

بود یک هفته به نزدیکی بیگانه و خویش ز آرزوی بچهٔ رز، دل او خسته و ریش

یک هفته نزد غریبه و آشنا بود، اما دلش از دوری بچه‌های رز، خسته و ریش‌ریش بود.

نکته ادبی: دلتنگیِ باغبان برای محصولش.

گفت کم صبر نمانده ست درین فرقت بیش رفت سوی رز، با تاختنی و خببی

گفت دیگر طاقت دوری ندارم و با شتاب و سرعت (خببی) به سمت تاکستان بازگشت.

نکته ادبی: خبب نوعی راه رفتن سریع است.

در چو بگشاد، بدان دخترکان کرد نگاه دید چون زنگی هر یک را دو روی سیاه

وقتی در را گشود و به دخترکان نگاه کرد، دید هر کدام دو روی سیاه (یا تیره) مانند زنگی‌ها دارند.

نکته ادبی: اشاره به تغییر رنگ انگور هنگام رسیدن.

جای جای بچهٔ تابان چون زهره و ماه بچهٔ سرخ چو خون و بچهٔ زرد چو کاه

برخی از بچه‌ها مانند زهره و ماه تابان بودند، برخی سرخ مانند خون و برخی زرد مانند کاه بودند.

نکته ادبی: توصیفِ رنگ‌های متنوع انگورهای رسیده.

سر نگونسار ز شرم و رخ تیره ز گناه هر یکی با شکم حامل و پرماز لبی

همه سر به زیر از شرم و رخسار تیره از گناه داشتند و هر یک شکمی پر و لبانی پر از مایه (شیره) داشتند.

نکته ادبی: استعاره از رسیدگی انگور که باغبان با نگاهی اخلاقی به آن می‌نگرد.

رزبان را به دو ابروی برافتاد گره گفت: لا حول و لا قوة الا بالله

بر ابروان باغبان گره افتاد (عصبانی شد) و گفت: لا حول و لا قوة الا بالله (خدایا پناه بر تو از شر شیطان).

نکته ادبی: استفاده از ذکر مذهبی برای نشان دادن تعجب و خشم.

ابن بلایه بچگان را ز چه کس آمده زه همه آبستن گشتند به یک شب که و مه

این بلا از کجا بر سر بچه‌ها آمده است؟ همه آن‌ها در یک شب آبستن (پرشیره و رسیده) شدند!

نکته ادبی: استعاره از رسیدن ناگهانی میوه.

نیست یک تن به میان همگان اندر به اینچنین زانیه باشد بچهٔ هر عنبی

هیچ‌کدام در میان این‌ها بی‌گناه نیست؛ چنین موجود زنازاده‌ای (رسیده)، سزاوار هر نوع انگوری است.

نکته ادبی: خشمِ طنزآمیزِ باغبان از رسیدن انگورها.

نوزتان مادر شش روز نباشد که بزاد نوزتان ناف نبریده و از زه نگشاد

هنوز شش روز از تولدتان نگذشته است؛ هنوز بندِ نافتان بریده نشده و از غلاف (زه) بیرون نیامده‌اید.

نکته ادبی: استعاره از تازگیِ خوشه‌های انگور.

نوزتان سینه و پستان به دهن بر ننهاد نوزتان روی نشست و نوزتان شیر نداد

هنوز سینه مادر را به دهان نگذاشته‌اید، هنوز صورتتان شسته نشده و مادر هنوز به شما شیر نداده است.

نکته ادبی: تداوم استعاره فرزندداری.

همه آبستن گشتید و همه دیو نژاد این مکافات چنین باشدتان اجر شبی

همه آبستن (رسیده) شده‌اید و همه دیو نژادید؛ این سزای چنین عملی (زودرسی) در یک شب است.

نکته ادبی: نسبت دادنِ گناهِ زودرسی به انگورها.

راست گویید که این قصه و این نادره چیست وانکه آبستنتان کرد بگویید که کیست

راست بگویید این ماجرا و این اتفاق عجیب چیست؟ بگویید چه کسی شما را باردار (رسیده) کرده است؟

نکته ادبی: بازجوییِ طنزآمیزِ باغبان.

این چه بیشرمی و بیباکی و بیدادگریست جای آنست که باید به شما بر بگریست

این چه بی‌شرمی و بی‌باکی و ظلمی است؟ جای آن دارد که بر حال شما گریست.

نکته ادبی: خشمِ اغراق‌آمیز باغبان.

نه یکی و نه دو و نه سه، هشتاد و دویست این همه دخت بسودن نتواند عزبی

نه یکی، نه دوتا، نه سه تا، بلکه دویست و هشتاد تا! این همه دختر را نمی‌توان باکره و مجرد نگه داشت.

نکته ادبی: عجزِ باغبان از کنترل محصول زیاد.

دختران رز گفتند که: ما بیگنهیم ما تن خویش به دست بنی آدم ننهیم

دختران رز (انگورها) گفتند: ما بی‌گناهیم؛ ما تن خود را در اختیار هیچ بنی‌آدمی نگذاشته‌ایم.

نکته ادبی: پاسخِ انگورها به اتهام باغبان.

ما همه سربسر آبستن خورشید و مهیم ما توانیم که از خلق زمان دور جهیم

ما همگی آبستن (تابش) خورشید و ماه هستیم؛ ما می‌توانیم از مردم زمانه دور شویم.

نکته ادبی: اشاره به تاثیر نور بر تغییر رنگ انگور.

نتوانیم که از ماه و ستاره برهیم ز آفتاب و مه مان سود ندارد هربی

اما نمی‌توانیم از ماه و ستاره فرار کنیم؛ از تابش آفتاب و ماه، هیچ راه فراری برای ما وجود ندارد.

نکته ادبی: عذرِ انگورها مبنی بر اینکه طبیعتِ نور بر آن‌ها اثر گذاشته است.

روز هر روزی، خورشید بیاید بر ما خویشتن برفکند بر تن ما و سر ما

هر روز خورشید به سراغ ما می‌آید و خود را بر تن و سر ما می‌اندازد.

نکته ادبی: تشبیه تابشِ خورشید به آمیزش.

چون شب آید برود خورشید از محضر ما ماهتاب آید و درخسبد در بستر ما

وقتی شب می‌آید، خورشید از پیش ما می‌رود و مهتاب می‌آید و در بستر ما می‌خوابد.

نکته ادبی: ادامه استعاره‌ی تأثیرِ نور بر میوه.

وین دو تن دور نگردند ز بام و در ما نکند هیچ کس این بی ادبان را ادبی

این دو تن از بام و درِ ما دور نمی‌شوند و هیچ‌کس هم این بی‌ادبان را ادب نمی‌کند.

نکته ادبی: شکایتِ انگورها از تابشِ بی‌وقفه آفتاب و ماه.

بچگان ما مانندهٔ شمس و قمرند زانکه همصورت و همسیرت هر دو پدرند

بچه‌های ما شبیه خورشید و ماه هستند؛ زیرا هم صورت و هم سیرتِ هر دو پدر را به ارث برده‌اند.

نکته ادبی: ادعای انگورها مبنی بر اینکه تغییر رنگشان از نور است.

تابناکند ازیرا که دو علوی گهرند بچگان آن بنسبتر که ازین باب گرند

آن‌ها تابناک‌اند چون از گوهرهای آسمانی هستند؛ بچه‌ها از نظر نسب، فرزندِ این پدران (خورشید و ماه) هستند.

نکته ادبی: استعاره از درخششِ میوه رسید.

چهره و رنگ و رخ و عادت آبا سپرند تهمت آلوده نگردند به دیگر سببی

آن‌ها رنگ و چهره و عادت پدران را دارند و به هیچ دلیل دیگری متهم نمی‌شوند.

نکته ادبی: دفاعِ منطقیِ انگورها از زیباییِ خود.

رزبان گفت که این مخرقه باور نکنم تا به تیغ حنفی گردن هر یک نزنم

باغبان گفت: من این حرف‌های دروغین و حیله‌گرانه را باور نمی‌کنم؛ مگر اینکه با شمشیر حنفی (تیز) گردن هر یک از شما را بزنم.

نکته ادبی: تهدیدِ باغبان به چیدن (و بریدن) انگورها.

تا شکمشان ندرم، تا سرشان برنکنم تا به خونشان نشود معصفری پیرهنم

تا شکم‌تان را ندرم (نچینم) و سرتان را نکنم و تا پیراهنم از خون (آب) شما به رنگ گلرنگ (معصفری) درنیاید، آرام نمی‌گیرم.

نکته ادبی: تصویرسازی خشونت‌آمیز اما استعاری از برداشتِ انگور و له کردن آن برای گرفتن آب میوه.

تا فراوان نشود تجربت جان و تنم کاین خشوکان را جز شمس و قمر نیست آبی

تا زمانی که به کنه و عمقِ فرآیندِ دگرگونی جان و تنم پی نبرم، درک نخواهم کرد که این انگورهای خشک و بی‌جان، جز گرمای خورشید و گذرِ زمان (قمر)، راهی برای تبدیل شدن به عصاره‌ای گران‌بها ندارند.

نکته ادبی: تجربت به معنای تجربه و آزمایش است. خشوکان اشاره به انگورهای خشکیده یا همان کشمش دارد که در فرآیندِ شراب‌سازی به‌کار می‌روند.

اگر ایدونکه به کشتن نمرند این پسران آن خورشید و قمر باشند این جانوران

اگر این انگورها در این فرآیند نمیرند و هستیِ پیشین خود را فدا نکنند، به مقامِ خورشید و ماه (شرابِ درخشان و تابناک) دست نخواهند یافت.

نکته ادبی: ایدونکه شکل کهنِ اگر اینکه است. جانوران در اینجا به انگورها اشاره دارد که در تمثیل شاعر، جاندار انگاشته شده‌اند.

زان کجا نیست مه روشن و خورشید مران به نسب باز شوند این پسران با پدران

آنجا که خورشید و ماهِ درخشان (شراب) حضور ندارد، این پسران (انگورهایِ رسیده) نمی‌توانند پیوند و نسبتی با اصل و ریشه خود داشته باشند؛ یعنی بدون این استحاله، بی‌ارزشند.

نکته ادبی: مران در اینجا به معنای مرانِ نیست، بلکه شکلی از نفی یا تأکید بر عدمِ حضور است.

و گر ایدونکه بباشند ز پشت دگران از پس کشتن زنده نشوند، ای وربی!

و اگر این انگورها از نژاد و ریشه دیگری باشند، پس از آنکه در خم له شوند، دیگر زنده نمی‌شوند و به تعالی نمی‌رسند، ای رفیق!

نکته ادبی: وربی به معنای ای رفیق یا ای دوست است که خطاب به مخاطب شعر است.

رزبان آمد و حلقوم همه باز برید قطره ای خون به مثل از گلوی کس نچکید

رزبان (شراب‌ساز) آمد و گلوگاهِ همه انگورها را در هم شکست، اما در ظاهر قطره‌ای خون از گلوی آن‌ها نچکید؛ زیرا این مرگ، ظاهری آرام و درونی پرشور داشت.

نکته ادبی: رزبان کسی است که مسئول باغ و فرآوری انگور است. حلقوم باز برید کنایه از له کردن انگورهاست.

نه بنالید از ایشان کس و نه کس بتپید باز آمد همگانرا سوی چرخشت کشید

نه کسی ناله‌ای کرد و نه پیکری لرزید، بلکه رزبان همه را به سوی چرخشت (محل فشردن انگور) کشاند و کار را تمام کرد.

نکته ادبی: چرخشت ظرف یا حوضچه‌ای است که انگورها را در آن می‌کوبند و می‌فشرند.

به لگد ناف و زهار همه از هم ببرید که از ایشان، به تن اندر شده بودش غضبی

رزبان با لگد زدن، ناف و اندامِ آن‌ها را از هم درید، زیرا گویی از دستِ آن‌ها خشمگین بود و می‌خواست جوهره وجودشان را بیرون بکشد.

نکته ادبی: زهار به معنای پایین شکم و زیر ناف است که در اینجا استعاره از اجزای درونی انگور است.

پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش خونشان کرد به خم اندر و پوشید سرش

پوست همه را جدا کرد و استخوان و جگرِ (هسته و گوشت) آن‌ها را بیرون ریخت و خونشان (آب انگور) را در خم ریخت و سرش را بست.

نکته ادبی: خم ظرفی بزرگ و سفالی برای نگهداری شراب است که در آن دوران بسیار مرسوم بود.

پس به صاروج بیندود همه بام و برش جامهٔ گرم برافکند پلاسین ز برش

سپس با گِلِ صاروج سرِ خم را محکم بست و با پوشاندنِ آن با پارچه‌ای پشمی و گرم، آن را از هر سو حفاظت کرد.

نکته ادبی: صاروج نوعی ملاتِ بسیار مستحکم و ضدآب در معماری قدیم است.

پنج شش ماه زمستانی نگشاد درش دو ربیع و دو جمادی و تمام رجبی

پنج یا شش ماهِ زمستان درِ خم را باز نکرد؛ یعنی از ماه ربیع‌الاول تا پایانِ ماه رجب، شراب در سکوتِ خود به کمال رسید.

نکته ادبی: اشاره به نام ماه‌های قمری برای نشان دادنِ طولِ زمانِ لازم برای تخمیر است.

آمد آنگاه چنانچون متکبر ملکی تا ببیند که چه بوده ست بهر کودککی

آنگاه همچون پادشاهی متکبر و باوقار آمد تا ببیند چه چیزی از آن کودککان (انگورها) در خم باقی مانده است.

نکته ادبی: متکبر ملکی استعاره از کسی است که با صلابت و اقتدار به سراغ نتیجه کار می‌رود.

به خم اندر نگرید، از شب رفته سه یکی دید اندر خم سنگین همه را گشته یکی

در خم نگریست؛ وقتی یک‌سوم از شب گذشته بود، دید که همه آن‌ها در هم آمیخته و به یک عصاره واحدِ ناب تبدیل شده‌اند.

نکته ادبی: از شب رفته سه یکی کنایه از وقتِ نیمه‌شب یا زمانی است که سکوتِ مطلق حکم‌فرماست.

بارخ رخشان چون گرد مهی برفلکی بر سماوات علی بر شده زیشان لهبی

چهره‌اش چنان می‌درخشید که گویی ماه در آسمان است و شعله‌ای از وجودش به سوی آسمان‌های بلند برخاسته بود.

نکته ادبی: لهب به معنای شعله و زبانه آتش است که نشان‌دهنده گیرایی و مست‌کنندگی شراب است.

رزبان گفت که این لعبتکان بیگنهند هیچ شک نیست که از نسبت خورشید و مهند

رزبان گفت این لعبتکان (شراب‌ها) بی‌گناهند و شک نکنید که از تبارِ خورشید و ماه هستند.

نکته ادبی: لعبتکان یعنی عروسک‌ها؛ در اینجا استعاره از زیبایی و ظرافتِ شراب است.

از سوی ناف و ز پشت دو گرانمایه شهند عیبشان نیست اگر مادرکانشان سیهند

آن‌ها فرزندانِ دو گوهرِ گران‌مایه (خورشید و ماه) هستند و اگر مادرانشان (انگورهای تیره) سیاه باشند، عیبی برای این شرابِ درخشان نیست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه شرابِ عالی می‌تواند از انگور سیاه حاصل شود.

گاه آنست که از محنت و سختی برهند جای آنست که امروز کنم من طربی

اکنون زمان آن است که از رنج و سختیِ دورانِ انتظار رهایی یابیم و وقتِ آن است که امروز جشن و شادی برپا کنم.

نکته ادبی: طرب به معنای شادی و خوشی است.

مجلسی سازم با بربط و با چنگ و رباب با ترنج و بهی و نرگس و با نقل و کباب

مجلسی با ساز و آواز (بربط و چنگ و رباب) برپا خواهم کرد و با میوه‌ها و خوراکی‌های خوشمزه، بساطِ عیش را می‌گسترم.

نکته ادبی: نقل در اینجا به معنای خوراکی‌هایی است که هنگام شراب‌خواری می‌خورند.

بگسارم به صبوح اندر، زین سرخ شراب که همش گونهٔ گل بینم و هم بوی گلاب

در زمانِ صبحگاه از این شرابِ سرخ خواهم نوشید که هم رنگش چون گلِ تازه است و هم بوی آن چون گلاب مشام‌نواز است.

نکته ادبی: صبوح به معنای نوشیدنیِ صبحگاهی است.

گویم آنگاه بدان قطره یک داروی خواب یاد باد ملکی ، ذوحسبی، ذونسبی

آنگاه در حالی که قطره‌ای از آن شرابِ خواب‌آور را می‌نوشم، یاد پادشاهی با اصل و نسب و دارایِ جایگاه بلند را گرامی می‌دارم.

نکته ادبی: ذوحسبی و ذونسبی به معنای دارنده اصالت و تبار والا است.

ملک شیردل پیلتن پیلنشین بوسعید بن ابوالقاسم بن ناصر دین

آن پادشاه، سلطانِ شیردل و قدرتمندِ پیل‌سوار است که نامش بوسعید بن ابوالقاسم بن ناصرالدین است (سلطان مسعود غزنوی).

نکته ادبی: شیردل و پیلتن صفاتِ حماسی برای ستایشِ قدرتِ جسمانی و شجاعتِ پادشاه است.

نه من و نیمش تیغی که بدو جوید کین سه رش و نیم، درازی یکی قبضه ازین

نه من و نه تیغی که در دست اوست و با آن دشمنان را شکست می‌دهد، هیچ‌کس با او برابر نیست؛ یک قبضه شمشیرِ او بسیار کارساز است.

نکته ادبی: کینه به معنای دشمنی و انتقام‌جویی است که پادشاه در میدانِ جنگ اعمال می‌کند.

از عباد ملک العرش نکوکارترین خوشخویی، خوش سخنی خوشمنشی، خوشحسبی

او از میان بندگانِ خدا، نیکوکارترین است؛ دارای اخلاقی خوش، سخنانی دلنشین و منشی شایسته و اصالتی گران‌بهاست.

نکته ادبی: ملک العرش استعاره از خداوند است و عباد ملک العرش اشاره به مقامِ بندگیِ پادشاه در برابر خداوند دارد.

ملک حق و ملکزاده چو مسعود بود کز سخا و کرم کلی موجود بود

پادشاهی که از حق و عدل برخوردار است، مانند مسعود است که از سخاوت و کرم به طور کامل بهره‌مند است.

نکته ادبی: کلی موجود به معنای بهره‌مندی از همه صفاتِ کمال است.

میر کز گوهر پاکیزهٔ محمود بود همچو محمود بنای کرم و جود بود

امیری که از گوهری پاک و نژادی والا چون محمود (غزنوی) است، همانند پدرش پایه‌گذارِ کرم و بخشش است.

نکته ادبی: اشاره به سلطان محمود غزنوی که پدر سلطان مسعود است.

هر کجا عود بود، بوی خوش عود بود ندمد بوی ز هر چوبی و از هر حطبی

هر جا که عود باشد، بوی خوش آن هم هست؛ یعنی از هر چوبی بوی خوش برنمی‌خیزد و هر حاکمی شایسته ستایش نیست.

نکته ادبی: حطب به معنای هیزم است که در برابرِ عود (چوبِ خوشبو) برای نشان دادنِ تفاوتِ ذاتِ پادشاه با دیگران به کار رفته است.

میر باید که چنو راد و ملکزاده بود ایزدش فر و شکوه ملکی داده بود

امیری باید این‌چنین بخشنده و زاده‌ی پادشاه باشد که خداوند فر و شکوهِ پادشاهی را به او عطا کرده است.

نکته ادبی: راد به معنای بخشنده و جوانمرد است.

هند بگشاده و آمل همه بگشاده بود لشکر صعب سوی ترک فرستاده بود

او هند را گشود و آمل را نیز فتح کرد و لشکری نیرومند برای سرکوبِ دشمنان به سوی ترکستان فرستاد.

نکته ادبی: صعب به معنای دشوار و نیرومند است که در اینجا برای ارتش به کار رفته است.

در دل قیصر بیم و فزع افتاده بود تا بیارند به غزنین سر او بر خشبی

در دلِ قیصرِ روم چنان ترس و وحشتی افتاده بود که بیم داشت مبادا سرش را برای پادشاه به غزنین ببرند.

نکته ادبی: خشبی در اینجا می‌تواند به معنای چوب یا ستونِ دار باشد که کنایه از نابودی و خفتِ دشمن است.

ملک العرش همه ملک به مسعود سپرد کشور عالم، هر هفت برو بر بشمرد

خداوند همه پادشاهی را به مسعود بخشید و تمامِ کشورهای هفت اقلیمِ جهان را تحت فرمانِ او قرار داد.

نکته ادبی: هفت کشور در ادبیات قدیم به معنای تمامِ جهانِ مسکون است.

جمله زنگار همه هند به شمشیر سترد ملکت هند بد و سخت حقیر آمد و خرد

او زنگار و ناپاکی را از سرزمینِ هند با شمشیرش پاک کرد و پادشاهیِ هند در برابرِ عظمتِ او بسیار کوچک و ناچیز جلوه کرد.

نکته ادبی: زنگار کنایه از ناپاکی و دشمنی است که با شمشیرِ پادشاه زدوده شده است.

ندبی ملک سپاهان را یازید و ببرد روم را مانده ست اکنون که بیازد ندبی

او به آسانی سپاهان (اصفهان) را گرفت و اکنون نوبتِ روم است که توسطِ او فتح شود.

نکته ادبی: ندبی در اینجا به معنای چالاکی و سرعتِ عمل در جنگاوری است.

تا جهان باشد، خسرو به سلامت ماناد ایزد از ملکت او چشم بدان دور کناد

تا دنیا برپاست، این پادشاه به سلامت بماند و خداوند چشمِ بد و حسودان را از پادشاهیِ او دور بدارد.

نکته ادبی: چشمِ بدان کنایه از حسد و بدخواهی است.

تن او تازه جوان باد و دلش خرم و شاد پیشهٔ او طرب و مذهب او دانش و داد

تنِ او همواره جوان و باطراوت، و دلش شاد و خرم باشد و حرفه‌اش شادی‌بخشی و آیینِ او عدالت و دانش باشد.

نکته ادبی: مذهب به معنای راه و رسم و آیینِ زندگی است.

دشمن و دوست به کام دل این خسرو باد مرساناد خداوند به رویش تعبی

دشمن و دوستِ این پادشاه، هر دو به کامِ دلِ او برسند و خداوند هیچ رنج و اندوهی بر چهره او ظاهر نکند.

نکته ادبی: تعب به معنای رنج و خستگی است که شاعر برای پادشاه دعا می‌کند از او دور باشد.