دیوان اشعار - مسمطات

منوچهری

در مدح سلطان مسعود غزنوی

منوچهری
بوستانبانا! حال و خبر بستان چیست وندرین بستان چندین طرب مستان چیست
گل سر پستان بنموده، در آن پستان چیست وین نواها به گل از بلبل پردستان چیست
در سروستان بازست، به سروستان چیست اور مزدست، خجسته سر سال و سرماه
باز در زلف بنفشه حرکات افکندند دهن زرد خجسته به عبیر آگندند
در زنخدان سمن، سیمین چاهی کندند بر سر نرگس مخمور طلی پیوندند
سرو را سبزقبایی به میان در بندند بر سر نرگس تر سازند از زر کلاه
سندس رومی در نارونان پوشاندند خرمن مینا بر بید بنان افشاندند
زندوافان بهی زند زبر برخواندند بلبلان وقت سحر زیروستا جنباندند
قمریان راه گل و نوش لبینا راندند صلصلان باغ سیاووشان با سرو ستاه
دیلمی وار کند هزمان دراج غوی بر سر هر پرش از مشک نگاریده ووی
ورشان نوحه کند بر سر هر راهروی بلبل از دور همی گوید بر من بجوی
خول طنبورهٔ کویی زند و لاسکوی از درختی به درختی شود و گوید: آه
فاخته وقت سحرگاه کند مشغله ای گویی از یارک بدمهرست او را گله ای
کرده پنداری گرد تله ای هروله ای تا در افتاده به حلقش در مشکین تله ای
هر چکاوک را رسته ز بر سر کله ای زاغ با داغ گرفته به یکی کنج پناه
کبک چون طالب علمست و درین نیست شکی مساله خواند تا بگذرد از شب سه یکی
بسته زیر گلو از غایه تحت الحنکی ساخته پایکها را ز لکا موزگکی
پیرهن دارد زین طالب علمانه یکی در دو تیریز ببرده قلم و کرده سیاه
هدهدک پیک بریدست که در ابر تند چون بریدانه مرقع به تن اندر فکند
راست چون پیکان نامه به سراندر بزند نامه گه باز کند، گه به هم اندر شکند
به دو منقار زمین چون بنشیند بکند گویی از سهم کند نامه نهان بر سر راه
به سمنزار درون لالهٔ نعمان به شنار چون دواتی بسدینست خراسانی وار
وان دوات بسدین را نه سرست و نه نگار در بنش تازه مداد طبری برده به کار
چون ده انگشت دبیری که کند فصل بهار به دوات بسدین اندر، شبگیر پگاه
باد خوشبوی دهد نرگس را مژده همی که گل سرخ به در آمد از پرده همی
با تو در باغ به دیدار کند وعده همی نرگس از شادی آن وعده، کند سجده همی
به تکاپوی سحاب آید از جده همی به لب باغ، کند در سلب باغ نگاه
باغ معشوقه بد و عاشق او بوده سحاب خفته معشوق و عاشق شده مهجور و مصاب
عاشق از غربت باز آمده با چشم پرآب دوستگان را با سرشک مژه برکرد از خواب
دوستگان دست برآورده بدرید نقاب از پس پرده برون آمد با روی چو ماه
عاشق از دور به معشوق خود اندر نگرید بخروشید و خروشش همه گوشی بشنید
آتشی داشت به دل، دست زد و دل بدرید تا به دیده بت او آتش پنهانش بدید
آب حیوان ز دو چشمش بدوید و بچکید تا برست از دل و از دیدهٔ معشوق گیاه
همچنین ماه دو، سر از بر بالینش یافت گه و ناگاه چنین دل بدرید و بشکافت
عاشق از دور بدید و بدوید و بشتافت تا دل و دیده و تا تنش ازو گرم بیافت
تا که خورشید فراز آمد و بر دوست بتافت بشدش کالبد از تابش خورشید تباه
اینهمه زاری عاشق بنمود و ننهفت هیچ معشوقهٔ او را دل و دیده نشکفت
ساعتی با او ننشست و نیاسود و نخفت نشدش کالبد از زاری و ز فرقت زفت
اینچنین سنگدلی، بی حق و بیحرمت جفت شاه مسعود مبیناد و میفتاد به راه
ملکی کش ملکان بوسه به اکلیل زنند میخ دیوار سراپرده به صد میل زنند
چون به لشکرگه او آینهٔ پیل زنند شاه افریقیه را جامه فرونیل زنند
چون رسولانش ده گام به تعجیل زنند قیصر از تخت فرو گردد و خاقان از گاه
ملکی کو ملکان را سر مایه شکند لشکر چین و چگل را به طلایه شکند
گرز او مغفر چون سنگ صلایه شکند در سرش مغز، چوخایسک که خایه شکند
همچو خورشید کجا لشکر سایه شکند لشکر دشمن به زین شکند شاهنشاه
پادشاهی که به رومش در صاحب خبران پیش او صف سماطین زده زرین کمران
رای کرده ست که شمشیر زند چون پدران که شود سهل به شمشیر گران شغل گران
بامدادی که زمین بوسه دهندش پسران چهل و اند ملک بینی با خیل و سپاه
چون ملک با ملکان مجلس می کرده بود پیش او بیست هزاران بت نوبرده بود
چون سپه را به سوی دشت برون برده بود گرد لشکر صد و شش میل سراپرده بود
چون سواران سپه را به هم آورده بود بیست فرسنگ زمین بیش بود لشکرگاه
گر همی فرعون قوم سحره پیش آرد رسن و رشتهٔ جنبیده به مار انگارد
بالله و بالله و بالله که غلط پندارد مار موسی همه سحر و سحره اوبارد
میر موسی است که شمشیر چو ثعبان دارد دست ابلیس و جنودش کند از ما کوتاه
قوم فرعون همه را در بن دریا راند آنگهی غرقه کندشان و نگون گرداند
گر بترسندی و فرعون خدا را خواند جبرئیل آید و خاکش به دهن افشاند
اندر آن دریا وان آب و وحل درماند که برون آمد از آنجا، نتواند به شناه
ملکا در ملکی فر همایست ترا تا به جایست جهان، ملک به جایست ترا
بستان ملک هر اقلیم که رایست ترا که خداوند جهان راهنمایست ترا
این ولایت ستدن حکم خدایست ترا نبود چون و چرا کس را با حکم اله
ایزد امروز همه کار برای تو کند همه عالم به مراد و به هوای تو کند
از لطف هر چه کند با تو سزای تو کند زانکه ضایع نکند هر چه به جای تو کند
همه شاهان را خاک کف پای تو کند از بلاد ختن و بادیهٔ زنگ و هراه
تا جهان باشد جبار نگهبان تو باد بخت مطواع تو و چرخ به فرمان تو باد
برکت عمر تو و مال تو و جان تو باد امر امر تو و سلطان همه سلطان تو باد
قاف تا قاف همه ملک جهان زان تو باد خود همین دان که بود «ارجو» ان شاء الله

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با ترسیمی شورانگیز و بدیع از جلوه‌های فصل بهار آغاز می‌شود که در آن، شاعر با نگاهی خلاقانه و انسان‌انگارانه، اجزای طبیعت را به نقش‌های گوناگون زندگی بشری درآورده است. گل‌ها و پرندگان در این باغ، هر کدام گویی شخصیتی انسانی دارند؛ از کبک که نقش دانشجو را ایفا می‌کند تا هدهدی که پیکِ نامه‌بر است.

در بخش دوم، شعر از توصیف طبیعت به مدح و ثنای مقتدرانه سلطان مسعود تغییر جهت می‌دهد. شاعر با پیوند زدنِ طراوت و شکوه فصل بهار به هیبت و قدرت بی‌بدیل پادشاه، او را محور ثبات و امنیت جهان می‌داند و فتوحات و جلال وی را با زبان حماسی به تصویر می‌کشد.

معنای روان

بوستانبانا! حال و خبر بستان چیست وندرین بستان چندین طرب مستان چیست

ای باغبان، حال و هوای باغ چگونه است؟ و این همه شور و مستی که در این باغ دیده می‌شود، از چیست؟

نکته ادبی: طرب مستان اشاره به شادی‌بخشی بهار دارد که گویی موجودات را مست کرده است.

گل سر پستان بنموده، در آن پستان چیست وین نواها به گل از بلبل پردستان چیست

گل‌ها شکوفا شده‌اند، این زیبایی و جلوه‌گری چیست؟ و این نغمه‌سرایی بلبلان برای گل به چه معناست؟

نکته ادبی: پردستان در اینجا به معنای پرده‌ساز و نغمه‌پرداز است.

در سروستان بازست، به سروستان چیست اور مزدست، خجسته سر سال و سرماه

در سروستان باز است، چه خبر است؟ ایام فرخنده آغاز سال و ماه نو فرا رسیده است.

نکته ادبی: اورمزد در اینجا به معنای آغاز ماه و روز نخست است.

باز در زلف بنفشه حرکات افکندند دهن زرد خجسته به عبیر آگندند

بر شاخه‌های بنفشه جنب‌وجوش افتاده و دهان زرد و خندان گل‌ها را با عطر و بوی خوش آگنده کرده‌اند.

نکته ادبی: عبیر نوعی ماده خوشبو است که در اینجا استعاره از عطر گل‌هاست.

در زنخدان سمن، سیمین چاهی کندند بر سر نرگس مخمور طلی پیوندند

در گودیِ گُلِ یاسمن، چاهی سیمین کنده شده و بر سر نرگس‌های خمار، زر و طلا آویخته‌اند.

نکته ادبی: زنخدان به معنای چانه و گودی آن است که اینجا استعاره از مرکز گل است.

سرو را سبزقبایی به میان در بندند بر سر نرگس تر سازند از زر کلاه

سروها را سبزپوش کرده‌اند و بر سر نرگس‌های تازه، کلاهی از طلا گذاشته‌اند.

نکته ادبی: سبزقبا در اینجا به معنای لباس سبز است که بر قامت سرو پوشانده‌اند.

سندس رومی در نارونان پوشاندند خرمن مینا بر بید بنان افشاندند

بر درختان نارون، پارچه‌های ابریشمی رومی پوشانده‌اند و بر شاخه‌های بید، رنگ‌های فیروزه‌ای پاشیده‌اند.

نکته ادبی: سندس پارچه ابریشمی نفیس و مینا رنگ آبی فیروزه‌ای است.

زندوافان بهی زند زبر برخواندند بلبلان وقت سحر زیروستا جنباندند

پرندگان بهی (زندوافان) زمزمه‌های خود را آغاز کرده‌اند و بلبلان در سحرگاهان شاخه‌های درختان را به جنبش درمی‌آورند.

نکته ادبی: زندوافان احتمالا اشاره به نوعی آواز یا پرنده خوش‌خوان دارد.

قمریان راه گل و نوش لبینا راندند صلصلان باغ سیاووشان با سرو ستاه

قمریان مسیر گل و شیرینیِ لب‌های گل را یافته‌اند و کبک‌ها در باغ‌های باستانی با سروهای بلند زمزمه می‌کنند.

نکته ادبی: سیاووشان اشاره به باغی باستانی و زیباست.

دیلمی وار کند هزمان دراج غوی بر سر هر پرش از مشک نگاریده ووی

پرنده دراج همچون دیلمیان خرامان حرکت می‌کند و بر هر پرش، نقوش مشکین نگاشته شده است.

نکته ادبی: دیلمی‌وار به شیوه سپاهیان یا مردم دیلم که خرامان و باغرور راه می‌روند.

ورشان نوحه کند بر سر هر راهروی بلبل از دور همی گوید بر من بجوی

پرنده ورشان بر سر هر رهگذری نوحه می‌خواند و بلبل از دور می‌گوید که به دنبال من بیا.

نکته ادبی: ورشان نوعی کبوتر صحرایی است.

خول طنبورهٔ کویی زند و لاسکوی از درختی به درختی شود و گوید: آه

پرنده در نواختن ساز کویی و لاسکویی ماهر است، از درختی به درختی می‌پرد و آه می‌کشد.

نکته ادبی: خول نام پرنده‌ای است و طنبوره اشاره به صدای ساز است.

فاخته وقت سحرگاه کند مشغله ای گویی از یارک بدمهرست او را گله ای

فاخته در وقت سحرگاه مشغول کار است، گویی از یار بی‌وفایش گله‌مند است.

نکته ادبی: مشغله به معنای کار و سروصداست.

کرده پنداری گرد تله ای هروله ای تا در افتاده به حلقش در مشکین تله ای

انگار گرد تله‌ای می‌گردد و می‌دود تا اینکه در دام مشکین افتاده است.

نکته ادبی: هروله به معنای دویدن با گام‌های تند است.

هر چکاوک را رسته ز بر سر کله ای زاغ با داغ گرفته به یکی کنج پناه

هر چکاوک کلاهی بر سر دارد و کلاغ سیاه با داغی بر تن، در گوشه‌ای پناه گرفته است.

نکته ادبی: کله در اینجا به معنای کلاه یا تاج پرنده است.

کبک چون طالب علمست و درین نیست شکی مساله خواند تا بگذرد از شب سه یکی

کبک همچون دانشجوی علم است و شکی در آن نیست که تا پاسی از شب گذشته، به خواندن درس مشغول است.

نکته ادبی: سه یکی از شب معادل ثلث شب است.

بسته زیر گلو از غایه تحت الحنکی ساخته پایکها را ز لکا موزگکی

زیر گلویش را مانند طلاب پوشانده و پاهایش را با آویزی تزیین کرده است.

نکته ادبی: تحت‌الحنک بخشی از عمامه است که زیر چانه می‌بندند.

پیرهن دارد زین طالب علمانه یکی در دو تیریز ببرده قلم و کرده سیاه

پیراهنی همچون طلاب به تن دارد و در آستین‌هایش قلم پنهان کرده و کاغذها را سیاه کرده است.

نکته ادبی: تیریز به معنای آستین یا بخشی از لباس است.

هدهدک پیک بریدست که در ابر تند چون بریدانه مرقع به تن اندر فکند

هدهدک پیک چاپاری است که در ابرها تند می‌رود و لباس مخصوص پیک‌ها را به تن کرده است.

نکته ادبی: مرقع لباس وصله‌دار و مخصوص صوفیان یا پیک‌هاست.

راست چون پیکان نامه به سراندر بزند نامه گه باز کند، گه به هم اندر شکند

مانند نوکِ نامه به پیش می‌رود، گاه نامه را باز می‌کند و گاه دوباره آن را می‌بندد.

نکته ادبی: پیکان نامه نوک تیز تیر است که تمثیل حرکت سریع هدهد است.

به دو منقار زمین چون بنشیند بکند گویی از سهم کند نامه نهان بر سر راه

وقتی بر زمین می‌نشیند با منقار زمین را می‌کند، گویی از ترس می‌خواهد نامه را پنهان کند.

نکته ادبی: سهم به معنای ترس و بیم است.

به سمنزار درون لالهٔ نعمان به شنار چون دواتی بسدینست خراسانی وار

در میان گلزار، لاله نعمان در حال درخشیدن است؛ مانند دوات قرمزی است که به سبک خراسانی ساخته شده.

نکته ادبی: بسدین به رنگ بسد (مرجان) یا قرمز تند است.

وان دوات بسدین را نه سرست و نه نگار در بنش تازه مداد طبری برده به کار

آن دوات سرخ نه درپوش دارد و نه نقش‌ونگار، اما در آن مرکب تازه طبری قرار دارد.

نکته ادبی: مداد به معنای مرکب است.

چون ده انگشت دبیری که کند فصل بهار به دوات بسدین اندر، شبگیر پگاه

مانند ده انگشت نویسنده‌ای است که در فصل بهار، در دوات مرکب می‌زند تا بنویسد.

نکته ادبی: دبیر به معنای نویسنده و کاتب است.

باد خوشبوی دهد نرگس را مژده همی که گل سرخ به در آمد از پرده همی

باد خوش‌بو به نرگس مژده می‌دهد که گل سرخ از پرده پنهانی بیرون آمده است.

نکته ادبی: پرده در اینجا استعاره از غنچه یا حجاب است.

با تو در باغ به دیدار کند وعده همی نرگس از شادی آن وعده، کند سجده همی

باد با تو در باغ وعده دیدار می‌گذارد و نرگس از شادی این وعده، سر به سجده می‌گذارد.

نکته ادبی: سجده نرگس کنایه از خم شدن سر گل نرگس است.

به تکاپوی سحاب آید از جده همی به لب باغ، کند در سلب باغ نگاه

ابر از دور به سمت باغ می‌آید و به باغ نگاهی می‌اندازد.

نکته ادبی: سحاب (ابر) به عنوان عاشق در این استعاره در نظر گرفته شده است.

باغ معشوقه بد و عاشق او بوده سحاب خفته معشوق و عاشق شده مهجور و مصاب

باغ معشوقه بود و ابر عاشق او، اکنون معشوق خفته است و عاشق دوری‌کشیده و بیمار است.

نکته ادبی: مصاب به معنای مصیبت‌زده و دردمند است.

عاشق از غربت باز آمده با چشم پرآب دوستگان را با سرشک مژه برکرد از خواب

عاشق از غربت بازگشته با چشمانی پر از اشک، معشوق را با سرشک چشمانش از خواب بیدار کرد.

نکته ادبی: دوستگان در اینجا استعاره از معشوق است.

دوستگان دست برآورده بدرید نقاب از پس پرده برون آمد با روی چو ماه

معشوق دست برآورد و نقاب از چهره انداخت و از پس پرده با چهره‌ای چون ماه بیرون آمد.

نکته ادبی: نقاب استعاره از حجاب طبیعت یا ابر است.

عاشق از دور به معشوق خود اندر نگرید بخروشید و خروشش همه گوشی بشنید

عاشق از دور به معشوق نگاه کرد، فریاد کشید و همه صدای او را شنیدند.

نکته ادبی: بت در اینجا استعاره از معشوق زیباست.

آتشی داشت به دل، دست زد و دل بدرید تا به دیده بت او آتش پنهانش بدید

آتشی در دل داشت، دست به دل زد و آن را شکافت تا بت او آتش پنهانش را ببیند.

نکته ادبی: دل شکافتن کنایه از ابراز عشق و غم عمیق است.

آب حیوان ز دو چشمش بدوید و بچکید تا برست از دل و از دیدهٔ معشوق گیاه

اشک (آب حیوان) از چشمانش جاری شد و چکید تا از دل و دیده معشوق گیاه رویید.

نکته ادبی: آب حیوان کنایه از اشک حیات‌بخش است.

همچنین ماه دو، سر از بر بالینش یافت گه و ناگاه چنین دل بدرید و بشکافت

ماه دو (معشوق) سر از بالین برداشت و عاشق دوباره دلش شکافت.

نکته ادبی: ماه دو کنایه از معشوق درخشان است.

عاشق از دور بدید و بدوید و بشتافت تا دل و دیده و تا تنش ازو گرم بیافت

عاشق از دور دید، دوید و شتافت تا گرمای تن و دلش را از معشوق بگیرد.

نکته ادبی: گرم بیافت کنایه از کسب حرارت عشق است.

تا که خورشید فراز آمد و بر دوست بتافت بشدش کالبد از تابش خورشید تباه

تا اینکه خورشید طلوع کرد و بر دوست تابید و عاشق از تابش خورشید تباه شد.

نکته ادبی: کالبد کنایه از پیکر عاشق است که در برابر عظمت خورشید (سلطان) محو می‌شود.

اینهمه زاری عاشق بنمود و ننهفت هیچ معشوقهٔ او را دل و دیده نشکفت

عاشق همه این زاری‌ها را نشان داد و پنهان نکرد، اما هیچ دل معشوقی از این کار شکفته نشد.

نکته ادبی: دل شکفتن استعاره از مهربان شدن است.

ساعتی با او ننشست و نیاسود و نخفت نشدش کالبد از زاری و ز فرقت زفت

لحظه‌ای با او ننشست و استراحت نکرد؛ کالبدش از زاری و جدایی ضعیف نشد.

نکته ادبی: زفت به معنای ستبر و قوی یا در اینجا به معنای تغییر یافتن است.

اینچنین سنگدلی، بی حق و بیحرمت جفت شاه مسعود مبیناد و میفتاد به راه

چنین سنگدلی و بی‌حرمتی را خداوند نصیب سلطان مسعود نکند.

نکته ادبی: شاه مسعود اشاره به سلطان مسعود غزنوی است.

ملکی کش ملکان بوسه به اکلیل زنند میخ دیوار سراپرده به صد میل زنند

پادشاهی که سایر پادشاهان بر تاجش بوسه می‌زنند و میخ خیمه‌اش را به دوردست‌ها می‌کوبند.

نکته ادبی: اکلیل به معنای تاج پادشاهی است.

چون به لشکرگه او آینهٔ پیل زنند شاه افریقیه را جامه فرونیل زنند

وقتی به لشکرگاهش پیل جنگی می‌آورند، پادشاهان دیگر از ترس جامه بر تن می‌درند.

نکته ادبی: پیله زنند اشاره به آماده‌سازی فیل‌های جنگی برای نبرد است.

چون رسولانش ده گام به تعجیل زنند قیصر از تخت فرو گردد و خاقان از گاه

وقتی فرستادگانش با عجله پیش می‌آیند، قیصر و خاقان از تخت پادشاهی به زیر می‌افتند.

نکته ادبی: قیصر و خاقان نماد پادشاهان قدرتمند جهان هستند.

ملکی کو ملکان را سر مایه شکند لشکر چین و چگل را به طلایه شکند

پادشاهی که سرِ سرمایه‌داران و بزرگان را می‌شکند و لشکر چین و چگل را در هم می‌کوبد.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان لشکر است.

گرز او مغفر چون سنگ صلایه شکند در سرش مغز، چوخایسک که خایه شکند

گرز او کلاه‌خود را همچون سنگ خرد می‌کند و مغز سر دشمن را مانند تخم‌مرغ می‌شکند.

نکته ادبی: مغفر کلاه‌خود فلزی است.

همچو خورشید کجا لشکر سایه شکند لشکر دشمن به زین شکند شاهنشاه

همانند خورشید که سایه‌ها را نابود می‌کند، او نیز لشکر دشمن را در هم می‌شکند.

نکته ادبی: شاهنشاه لقب حاکم مقتدر است.

پادشاهی که به رومش در صاحب خبران پیش او صف سماطین زده زرین کمران

پادشاهی که در روم صاحب‌خبران دارد و سربازان با کمرهای زرین در برابرش صف کشیده‌اند.

نکته ادبی: صاحب‌خبران به معنای جاسوسان و خبرچینان است.

رای کرده ست که شمشیر زند چون پدران که شود سهل به شمشیر گران شغل گران

قصد کرده است که همچون پدرانش شمشیر بزند، زیرا کار سخت با شمشیر سنگین آسان می‌شود.

نکته ادبی: شغل گران کنایه از کارهای سخت و دشوار است.

بامدادی که زمین بوسه دهندش پسران چهل و اند ملک بینی با خیل و سپاه

بامدادان که پادشاهان بر دستش بوسه می‌زنند، چهل پادشاه را با خیل و سپاه در رکابش می‌بینی.

نکته ادبی: زمین بوسه دادن کنایه از خضوع و اطاعت است.

چون ملک با ملکان مجلس می کرده بود پیش او بیست هزاران بت نوبرده بود

زمانی که پادشاه با سایر پادشاهان مجلس بزم می‌گرفت، بیست هزار بت (زیباروی) پیش او بودند.

نکته ادبی: نوبرده به معنای خدمتکاران و زیبارویان تازه وارد است.

چون سپه را به سوی دشت برون برده بود گرد لشکر صد و شش میل سراپرده بود

وقتی سپاه را به دشت برد، طول سراپرده‌های لشکرش صد و شش میل بود.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه و چادر بزرگ پادشاه است.

چون سواران سپه را به هم آورده بود بیست فرسنگ زمین بیش بود لشکرگاه

وقتی پادشاه نیروهای نظامی خود را گرد هم آورد، میدانِ سپاه او آن‌قدر وسیع بود که طول آن به بیش از بیست فرسنگ می‌رسید.

نکته ادبی: فرسنگ واحد مسافت کهن است که در اینجا برای بزرگ‌نمایی و نشان دادن شکوهِ جمعیتِ لشکر به کار رفته است.

گر همی فرعون قوم سحره پیش آرد رسن و رشتهٔ جنبیده به مار انگارد

اگر دشمنی با خوی فرعونی بخواهد گروهی از جادوگران و ساحران را برای مقابله بیاورد، آن‌ها (از روی جهل) ریسمان و رشته‌های سحرآمیز خود را مار واقعی می‌پندارند.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی موسی و فرعون و سحرِ ساحران که ریسمان‌ها را به شکل مار جلوه می‌دادند.

بالله و بالله و بالله که غلط پندارد مار موسی همه سحر و سحره اوبارد

به خدا سوگند که این دشمن در اشتباه است، زیرا حقیقتِ قدرتِ پادشاه (همچون مار موسی) تمام سحر و نیرنگ دشمنان را باطل کرده و می‌بلعد.

نکته ادبی: سوگند خوردن (بالله) برای تأکید بر حقانیت جایگاه پادشاه استفاده شده است.

میر موسی است که شمشیر چو ثعبان دارد دست ابلیس و جنودش کند از ما کوتاه

پادشاه همچون حضرت موسی است که شمشیرش مانند مار بزرگ (ثعبان) است و به وسیله آن، دستِ ابلیس و لشکریانش را از ما کوتاه می‌کند.

نکته ادبی: ثعبان به معنای مار بزرگ و عظیم‌الجثه است؛ استعاره از برندگی و قدرتِ خیره‌کننده شمشیر پادشاه.

قوم فرعون همه را در بن دریا راند آنگهی غرقه کندشان و نگون گرداند

لشکریان فرعون‌صفت را در قعر دریا فرو می‌برد و آن‌گاه آنان را غرق کرده و واژگون می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشتِ فرعونیان در دریا که به کیفرِ غرورشان گرفتار شدند.

گر بترسندی و فرعون خدا را خواند جبرئیل آید و خاکش به دهن افشاند

اگر این دشمنان از ترس خود، به درگاه خدا روی بیاورند و او را به یاری بخوانند، باز هم جبرئیل نازل می‌شود و خاک ذلت بر دهانشان می‌پاشد (یاریشان نخواهد کرد).

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده ناامیدی دشمن از رحمت الهی به دلیلِ ظلمِ روا داشته است.

اندر آن دریا وان آب و وحل درماند که برون آمد از آنجا، نتواند به شناه

دشمنان در آن دریا و آب و گِلِ تیره گرفتار می‌شوند و راه نجاتی ندارند؛ به طوری که حتی با شنا کردن هم نمی‌توانند از آن مهلکه خارج شوند.

نکته ادبی: وحَل به معنای گل و لای است؛ تصویرسازی برای گیر افتادن و درماندگی کامل.

ملکا در ملکی فر همایست ترا تا به جایست جهان، ملک به جایست ترا

ای پادشاه، تو دارای ملکی هستی که پایدار و جاودانه است؛ تا زمانی که جهان پابرجاست، این حکومت نیز برای تو باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: همایست در اینجا به معنای بودن، ماندن و استقرار است.

بستان ملک هر اقلیم که رایست ترا که خداوند جهان راهنمایست ترا

هر سرزمینی را که اراده کنی، به تصرف درآور و بستان؛ چرا که خداوندِ جهان، تو را در این مسیر راهنمایی می‌کند.

نکته ادبی: رای به معنای اراده، قصد و تدبیر است.

این ولایت ستدن حکم خدایست ترا نبود چون و چرا کس را با حکم اله

این تسلط بر سرزمین‌ها، حکم و فرمانِ الهی برای توست؛ و هیچ‌کس را نرسد که در برابر اراده خداوند چون و چرا کند.

نکته ادبی: اشاره به نظریه مشروعیت الهی پادشاه در اندیشه سیاسی کهن.

ایزد امروز همه کار برای تو کند همه عالم به مراد و به هوای تو کند

خداوند امروز همه امور را برای تو آسان می‌گرداند و تمام عالم بر طبق میل و خواستِ تو حرکت می‌کند.

نکته ادبی: به هوای تو یعنی طبق میل و آرزوی تو.

از لطف هر چه کند با تو سزای تو کند زانکه ضایع نکند هر چه به جای تو کند

از سر لطف و مهربانی، هر کاری که با تو می‌کند، شایسته و سزاوارِ مقام توست؛ زیرا خداوند هیچ‌گاه کارهای تو را بی‌پاداش و ضایع نمی‌گذارد.

نکته ادبی: به جای تو در اینجا به معنی شایسته تو یا در خورِ تو بودن است.

همه شاهان را خاک کف پای تو کند از بلاد ختن و بادیهٔ زنگ و هراه

خداوند پادشاهانِ تمام سرزمین‌ها، از ختن تا بیابان‌های زنگبار و هرات را به خاکساری در برابر تو وا می‌دارد.

نکته ادبی: ذکر نام مکان‌های دوردست برای نشان دادن گستره‌ی نفوذ قدرت پادشاه است.

تا جهان باشد جبار نگهبان تو باد بخت مطواع تو و چرخ به فرمان تو باد

تا دنیا باقی است، خداوندِ مقتدر نگهبان تو باشد و بخت و اقبال همواره مطیعِ تو و فلک فرمان‌بردارِ تو باشد.

نکته ادبی: مَطواع به معنای فرمان‌بردار و مطیع است.

برکت عمر تو و مال تو و جان تو باد امر امر تو و سلطان همه سلطان تو باد

برکتِ عمر و مال و جانت فزونی یابد؛ فرمان تو نافذ باشد و تو سلطانِ حقیقی بر همه پادشاهان باشی.

نکته ادبی: تکرار واژه سلطان برای تأکید بر برتریِ مطلقِ پادشاه است.

قاف تا قاف همه ملک جهان زان تو باد خود همین دان که بود «ارجو» ان شاء الله

تمامِ جهان از قاف تا قاف (از شرق تا غرب) متعلق به تو باشد؛ این را یقین بدان که این آرزوی ما، اگر خدا بخواهد، محقق خواهد شد.

نکته ادبی: قاف تا قاف کنایه از سراسر جهان است؛ کوه قاف در اساطیر مرزِ جهان محسوب می‌شود.