دیوان اشعار - مسمطات

منوچهری

در وصف بهار و مدح محمدبن نصر سپهسالار خراسان

منوچهری
آمد بهار خرم و آورد خرمی وز فر نوبهار شد آراسته زمی
خرم بود همیشه بدین فصل آدمی با بانگ زیر و بم بود و قحف در غمی
زیرا که نیست از گل و از یاسمن کمی تا کم شده ست آفت سرما ز گلستان
از ابر نوبهار چو باران فروچکید چندین هزار لاله ز خارا برون دمید
آن حله ای که ابرمر او را همی تنید باد صبا بیامد و آن حله بردرید
آن حله پاره پاره شد و گشت ناپدید و آمد پدید باز همه دشت پرنیان
از لاله و بنفشه همه کوهسار و دشت سرخ و سپید گشت چو دیبای پایرشت
برچد بنفشه دامن و از خاک برنوشت چون باد نوبهار برو دوش برگذشت
شاخ بنفشه چون سر زلفین دوست گشت افکند نیلگون به سرش معجر کتان
آمد به باغ نرگس چون عاشق دژم وز عشق پیلگوش در آورده سر به خم
زو دسته بست هر کس مانند صد قلم بر هر قلم نشانده بر او پنج شش درم
اندر میان هر قلمی زو یکی شکم آگنده آن شکمش به کافور و زعفران
آن سوسن سپید شکفته به باغ در یک شاخ او ز سیم و دگر شاخ او ز زر
پیراهنیست گویی دیبا ز شوشتر کز نیل ابره استش و از عاج آستر
از بهر بوی خوش چو یکی پاره عودتر دارد همیشه دوخته از پیش بادبان
برگ گل سپیدبه مانند عبقری برگ گل دو رنگ بکردار جعفری
برگ گل مورد بشکفتهٔ طری چون روی دلربای من، آن ماه سعتری
زی هرگلی که ژرف بدو در تو بنگری گویی که زر دارد یک پاره در میان
چون ابر دید در کف صحرا قباله ها بارانها چکید و ببارید ژاله ها
تا گرد دشتها همه بشکفت لاله ها چون در زده به آب معصفر غلاله ها
بشکفت لاله ها چو عقیقین پیاله ها وانگه پیاله ها، همه آگنده مشک و بان
بنمود چون ز برج بره آفتاب روی گلها شکفت بر تن گلبن به جای موی
چون دید دوش گل را اندر کنار جوی آمد به بانگ فاخته و گشت جفتجوی
بلبل چو سبزه دید همه گشته مشکبوی گاهی سرود گوی شد و گاه شعرخوان
گلها کشیده اند به سر بر کبودها نه تارها پدید برآنها نه پودها
مرغان همی زنند همه روز رودها گویند زار زار همه شب سرودها
تا بامداد گردد، از شط و رودها مرغان آب بانگ برآرند وز آبدان
تا بوستان بسان بهشت ارم شود صحرا ز عکس لاله چو بیت الحرم شود
بانگ هزاردستان چون زیر و بم شود مردم چو حال بیند ازینسان خرم شود
افزون شود نشاط و ازو رنج کم شود بی رود و می نباشد، یک روز و یک زمان
بلبل به شاخ سرو برآرد همی صفیر ماغان به ابر نعره برآرند از آبگیر
قمری همی سراید اشعار چون جریر صلصل همی نوازد یکجای بم و زیر
چون مطربان زنند نوا تخت اردشیر گه مهرگان خردک و گاهی سپهبدان
تا بادها وزان شد بر روی آبها آن آبها گرفت شکنها و تابها
تا برگرفت ابر ز صحرا حجابها بستند باغها ز گل و می خضابها
برداشتند بر گل و سوسن شرابها از عشق نیکوان پریچهره، عاشقان
عاشق ز مهر یار بدین وقت می خورد چون می گرفت عاشق، بر باغ بگذرد
اطراف گلستان را چون نیک بنگرد پیراهن صبوری چون غنچه بردرد
از نرگس طری و بنفشه حسد برد کان هست از دو چشم و دو زلف بتش نشان
خوشا بهار تازه و بوس و کنار یار گر در کنار یار بود، خوش بود بهار
ای یار دلبرای هلا خیز و و می بیار می ده مرا و گیر یکی تنگ در کنار
با من چنان بزی که همی زیستی تو پار این ناز بیکرانت تو برگیر از میان
تا زین سپس همی گه و بی گاه خوش زییم دانی به هیچ حال زبون کسی نییم
تا روز با سماع بتانیم و با مییم داند هر آنکه داند ما را، که ما کییم
آن مهتری که ما به جهان کهتر وییم میر بزرگوارست و اقبال او همان
پور سپاهدار خراسان، محمدست فرخنده بخت و فرخ روی و مویدست
آزاد طبع و پاک نهاد و ممجدست نیکو خصال و نیکخویست و موحدست
آنکس که او به حق سزاوار سوددست جز وی کسی ندانم امروز در جهان
نصرست باب میر که فخر انامه بود بخشیدنش همه زر، سیم و جامه بود
از میر مومنینش منشور و نامه بود خورشید خاص بود و سزاوار عامه بود
از بهر آنکه مال ده و شادکامه بود بودند خلق زو به همه وقت شادمان
اندر عجم نبود به مردی کسی چون نصر بگذشتش از سهیل سر برج و کاخ و قصر
فرمانبرش بدند همه سیدان عصر افزون بدی جلالت و قدرش ز حد و حصر
اعداش را نبد مدد الا عذاب و حصر خوش باشد آن پسر که پدر باشدش چنان
اصل بزرگ از بنه هرگز خطا نکرد کس را گزافه چرخ فلک پادشا نکرد
او بد سزای صدر، جهان ناسزا نکرد این کار کو بکرد جز از بهر ما نکرد
ما را به چنگ هیچکسی مبتلا نکرد شکر آن خدای را که چنین باشدش توان
امروز خلق را همه فخر از تبار اوست وین روزگار خوش، همه از روزگار اوست
از بهر آنکه شاه جهان دوستدار اوست دولت مطیع اوست، خداوند یار اوست
چون دید شاه، خلق جهان خواستار اوست بر ملک خویش کرد مر او را نگاهبان
ای میر! فخر ملکت شاه اجل تویی زین زمان تویی و چراغ دول تویی
چون آفتاب چرخ به برج حمل تویی هنگام ضعف، مر ضعفا را امل تویی
پرهیزگارتر ز معاذ جبل تویی چه آنکه آشکاره و چه آنکه در نهان
از جود در جهان بپراکند نام تو گردد همی سپهر سعادت به کام تو
خورشید زد علامت دولت به بام تو تا گشت دولت از بن دندان غلام تو
چون دید بر کمان تو حاسد سهام تو از سهم آن سهام دوتا گشت چون کمان
از نام و کنیت تو جهان را محامدست وز فضل وجود تو همه کس را فوایدست
خصم تو هست ناقص و مال تو زایدست کت بخت تابعست و جهانت مساعدست
تو آسمانی و هنر تو عطاردست وان بیقرین لقای تو چون ماه آسمان
با این نکو نیت که تو داری بدین صفت دارد به کارهای تو سلطان تو نیت
زیر نگین خاتم تو کرد مملکت بفزود هر زمانت یکی جاه و منزلت
این کار را ز اصل نکو بود عاقبت آخر هزار بار نکوتر شود از آن
تا آفتاب چرخ چو زرین سپر بود تا خاک زیر باشد و گردون زبر بود
تا ابر نوبهار مهی را مطر بود تا در زمین و روی زمین بر، نفر بود
تا وقت مهرگان همه گیتی چو زر بود از آب تیر ماهی و از باد مهرگان
عمرت چو عمر نوح پیمبر دراز باد همچون جمت به ملک همه عز و ناز باد
پیشت به پای صد صنم چنگساز باد دشمنت سال و ماه به گرم و گداز باد
بر تو در سعادت همواره باز باد عیش تو باد دایم با یار مهربان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، چکامه‌ای است در توصیف فصل بهار که با شور و حالی وصف‌ناپذیر، رستاخیز طبیعت و شکوفایی گل‌ها و طراوت دشت و دمن را به تصویر می‌کشد. شاعر با نگاهی باریک‌بین، جزئیاتِ دگرگونی طبیعت را با بیانی استعاری و آرایه‌هایی بدیع ترسیم کرده و خواننده را به تماشای این زیبایی‌های خیره‌کننده دعوت می‌کند.

در نیمه‌ی دوم، شعر با رویکردی تغزلی و شادی‌بخش، به ستایشِ باده‌نوشی و گذرانِ خوشِ ایام در کنارِ یار می‌پردازد و در نهایت، با مدحی فاخر از محمد، فرزندِ سپهدار خراسان، به پایان می‌رسد که نشان از پیوندِ میانِ طبیعت‌گرایی و ستایشِ ممدوح در سنتِ ادبیِ پیشینیان دارد.

معنای روان

آمد بهار خرم و آورد خرمی وز فر نوبهار شد آراسته زمی

بهارِ باشکوه با خرمی فرا رسید و زمین به لطفِ زیبایی‌های نوظهورِ فصلِ بهار، زیور بست و آراسته شد.

نکته ادبی: فر: به معنای شکوه و جلال؛ زمی: کوتاه شده‌ی زمین است که در اشعار کهن برای حفظ وزن استفاده می‌شود.

خرم بود همیشه بدین فصل آدمی با بانگ زیر و بم بود و قحف در غمی

انسان در این فصل همواره شادمان است و با شنیدنِ نوایِ موسیقی و نوشیدنِ باده، غم و اندوه را از دل می‌راند.

نکته ادبی: قحف: در لغت به معنای کاسه سر است اما در اینجا استعاره از کاسه و پیاله شراب است.

زیرا که نیست از گل و از یاسمن کمی تا کم شده ست آفت سرما ز گلستان

چرا که با رخت بربستنِ سرمای زمستان از گلستان، دیگر گل و یاسمن به وفور یافت می‌شود و هیچ کمبودی در زیباییِ طبیعت نیست.

نکته ادبی: آفت سرما: استعاره از سوز و گزند زمستان که مانع رویش گیاهان بود.

از ابر نوبهار چو باران فروچکید چندین هزار لاله ز خارا برون دمید

هنگامی که باران از ابرهای بهاری بر زمین بارید، هزاران لاله از دلِ سخت و خارا (سنگ) زمین سر برآوردند.

نکته ادبی: خارا: به معنای سنگ خارا و سخت است که تضاد زیبایی با لطافت گل لاله دارد.

آن حله ای که ابرمر او را همی تنید باد صبا بیامد و آن حله بردرید

آن جامه‌ای که ابر برای زمین بافته بود، با وزشِ نسیمِ صبا از هم گسیخت و نابود شد.

نکته ادبی: حله: به معنای جامه و پارچه نفیس؛ تنیدن: کنایه از بافتن و پدید آوردن چیزی توسط ابر.

آن حله پاره پاره شد و گشت ناپدید و آمد پدید باز همه دشت پرنیان

آن جامه از میان رفت و ناپدید گشت، اما در عوض، دشتی همچون پارچه‌ی ابریشمین (پرنیان) نمایان شد.

نکته ادبی: پرنیان: پارچه‌ای ابریشمین و لطیف که نماد زیبایی و لطافت است.

از لاله و بنفشه همه کوهسار و دشت سرخ و سپید گشت چو دیبای پایرشت

کوه و دشت با رویشِ گل‌های لاله و بنفشه، سرخ و سفید شد و گویی دیبایی (پارچه‌ای نفیس) از دیارِ پایرشت بر زمین کشیده شد.

نکته ادبی: دیبای پایرشت: نوعی پارچه گرانبها و بسیار لطیف که شهرت تاریخی داشته است.

برچد بنفشه دامن و از خاک برنوشت چون باد نوبهار برو دوش برگذشت

گل بنفشه دامنِ خود را برچید و از خاک سر برآورد، آن‌گاه که نسیمِ بهاری بر دوشِ آن وزید.

نکته ادبی: برنوشت: به معنای بالا رفتن و نوشتن است که در اینجا به رویش و قد کشیدن گیاه اشاره دارد.

شاخ بنفشه چون سر زلفین دوست گشت افکند نیلگون به سرش معجر کتان

ساقه‌ی بنفشه همچون گیسوانِ یار پیچ‌خورده گشت و گویی نقابی کبودرنگ بر سر کشید.

نکته ادبی: زلفین: دو زلف؛ معجر: روسری یا نقابی که بر سر می‌بندند.

آمد به باغ نرگس چون عاشق دژم وز عشق پیلگوش در آورده سر به خم

گل نرگس در باغ چون عاشقی غمگین و دژم نمایان شد و از عشقِ گلِ پیلگوش، سر به گریبان فرو برد.

نکته ادبی: دژم: غمگین و خشمگین؛ پیلگوش: نام گلی است (بگونیای گوش‌فیلی).

زو دسته بست هر کس مانند صد قلم بر هر قلم نشانده بر او پنج شش درم

هرکس از نرگس دسته‌ای مانند صد قلم بست، که بر هر قلم پنج یا شش درهم (سکه) نشانده شده است.

نکته ادبی: درم: در اینجا استعاره از دانه‌های زیبای گل یا بخش‌های نقره‌ای رنگ آن است.

اندر میان هر قلمی زو یکی شکم آگنده آن شکمش به کافور و زعفران

در میان هر دسته از این گل، شکافی وجود داشت که آن شکاف با کافور و زعفران (رنگ‌های گل) پر شده بود.

نکته ادبی: آگنده: پر شده و انباشته.

آن سوسن سپید شکفته به باغ در یک شاخ او ز سیم و دگر شاخ او ز زر

آن سوسن سپید در باغ شکفته شد، که یک شاخه‌اش گویی از نقره و شاخه دیگرش از طلا ساخته شده است.

نکته ادبی: سیم و زر: استعاره از رنگ‌های درخشان سفید و زرد گل سوسن.

پیراهنیست گویی دیبا ز شوشتر کز نیل ابره استش و از عاج آستر

گویی پیراهنی از دیبای شوشتری است که رویه آن از رنگ نیلی و آستر آن از رنگ عاج (سفید) است.

نکته ادبی: دیبای شوشتر: پارچه‌ای بسیار معروف و گرانبها در قدیم.

از بهر بوی خوش چو یکی پاره عودتر دارد همیشه دوخته از پیش بادبان

به خاطر بوی خوش، همچون پاره‌ای عودِ تر، همیشه از پیشِ خود بادبانی (مانند برگ گل) دوخته دارد.

نکته ادبی: عود تر: عودی که تازه و خوش‌بو است.

برگ گل سپیدبه مانند عبقری برگ گل دو رنگ بکردار جعفری

برگ گل سپید همچون پارچه‌ی عبقری (نفیس) است و برگ گل دو رنگ، شبیه به گل جعفری است.

نکته ادبی: عبقری: نام پارچه‌ای گران‌بها و منقش که در قرآن نیز آمده است.

برگ گل مورد بشکفتهٔ طری چون روی دلربای من، آن ماه سعتری

برگ گلِ مورد که تازه شکفته است، همچون روی دلربایِ معشوقِ من، آن ماهِ خوش‌بو و زیباست.

نکته ادبی: طری: تازه و تر؛ سعتری: خوش‌بو و معطر.

زی هرگلی که ژرف بدو در تو بنگری گویی که زر دارد یک پاره در میان

به هر گلی که با دقت نگاه کنی، گویی تکه‌ای طلا در میانه‌ی آن قرار دارد.

نکته ادبی: ژرف: عمیق و با دقت.

چون ابر دید در کف صحرا قباله ها بارانها چکید و ببارید ژاله ها

وقتی ابر در صحرا قباله (نامه مالکیت) دید، باران و ژاله (شبنم) بر زمین بارید.

نکته ادبی: قباله: کنایه از اینکه زمین آماده دریافت باران است.

تا گرد دشتها همه بشکفت لاله ها چون در زده به آب معصفر غلاله ها

تا جایی که لاله در دشت شکفت، گویی که گل‌های لاله را در آبِ زعفران (معصفر) زده باشند.

نکته ادبی: معصفر: رنگی زرد مایل به نارنجی و سرخ که از گلرنگ گرفته می‌شود.

بشکفت لاله ها چو عقیقین پیاله ها وانگه پیاله ها، همه آگنده مشک و بان

لاله‌ها شکفتند و چون پیاله‌هایی عقیق‌رنگ شدند که مملو از مشک و بان (عطر) بودند.

نکته ادبی: بان: درختی خوش‌بو که از آن عطر می‌گرفتند.

بنمود چون ز برج بره آفتاب روی گلها شکفت بر تن گلبن به جای موی

وقتی خورشید از برج بره (حمل) نمایان شد، گل‌ها بر روی ساقه‌ی گل‌بوته‌ها به جای مو روئیدند.

نکته ادبی: برج بره: نماد آغاز بهار و نوروز.

چون دید دوش گل را اندر کنار جوی آمد به بانگ فاخته و گشت جفتجوی

وقتی فاخته گل را در کنار جوی دید، با آوازِ خود به جستجوی جفت پرداخت.

نکته ادبی: فاخته: پرنده‌ای که آوازش به ناله و آواز انسان شباهت دارد.

بلبل چو سبزه دید همه گشته مشکبوی گاهی سرود گوی شد و گاه شعرخوان

بلبل وقتی سبزه را دید که مشک‌بو شده است، گاهی سرود می‌خواند و گاهی شعر می‌سُرود.

نکته ادبی: مشک‌بو: کنایه از رایحه خوشی که از سبزه برمی‌خیزد.

گلها کشیده اند به سر بر کبودها نه تارها پدید برآنها نه پودها

گل‌ها بر سر خود تاج‌های کبود دارند، که گویی بدون تار و پود بافته شده‌اند (اشاره به لطافت طبیعی).

نکته ادبی: تار و پود: اجزای تشکیل‌دهنده پارچه؛ استعاره از ساختار طبیعی و ظریف گلبرگ.

مرغان همی زنند همه روز رودها گویند زار زار همه شب سرودها

پرندگان در طول روز موسیقی می‌نوازند و در شب، با ناله‌هایی سوزناک آواز می‌خوانند.

نکته ادبی: رود: نوعی ساز موسیقی.

تا بامداد گردد، از شط و رودها مرغان آب بانگ برآرند وز آبدان

تا صبح‌دم، پرندگانِ آبزی در کنار رودخانه‌ها و آبگیرها آواز سرمی‌دهند.

نکته ادبی: آبدان: محل جمع شدن آب و استخر.

تا بوستان بسان بهشت ارم شود صحرا ز عکس لاله چو بیت الحرم شود

باغ آن‌چنان زیبا می‌شود که به بهشت ارم بدل می‌گردد و صحرا نیز از انعکاسِ گل‌های لاله، همچون بیت‌الحرام مقدس و محترم می‌شود.

نکته ادبی: بهشت ارم و بیت‌الحرام: تلمیح به اماکن مقدس و بسیار زیبا.

بانگ هزاردستان چون زیر و بم شود مردم چو حال بیند ازینسان خرم شود

آوای هزاردستان (بلبل) وقتی با زیر و بم موسیقی همراه می‌شود، مردم را نیز غرق در خرمی و شادی می‌کند.

نکته ادبی: هزاردستان: پرنده‌ای خوش‌نوا که به هزار آواز مشهور است.

افزون شود نشاط و ازو رنج کم شود بی رود و می نباشد، یک روز و یک زمان

نشاط مردم افزون شده و رنج‌ها کاهش می‌یابد؛ به گونه‌ای که هیچ لحظه‌ای نباید بی‌ساز و شراب بگذرد.

نکته ادبی: رود و می: از ملزومات جشن و سرور در ادبیات کلاسیک.

بلبل به شاخ سرو برآرد همی صفیر ماغان به ابر نعره برآرند از آبگیر

بلبل بر شاخه‌ی سرو آواز می‌خواند و پرندگانِ آبزی در میانِ آبگیرها با صدای بلند نعره می‌زنند.

نکته ادبی: صفیر: سوت زدن و آواز خواندن پرنده.

قمری همی سراید اشعار چون جریر صلصل همی نوازد یکجای بم و زیر

قمری همانند جریر (شاعر بزرگ عرب) شعر می‌سراید و صلصل (هدهد یا پرنده‌ای دیگر) با هم زیر و بمِ موسیقی را می‌نوازد.

نکته ادبی: جریر: شاعر معروف عرب که به فصاحت شهره بود.

چون مطربان زنند نوا تخت اردشیر گه مهرگان خردک و گاهی سپهبدان

مطربان وقتی نوایِ تخت اردشیر (آهنگ قدیمی) را می‌نوازند، گاهی آهنگ مهرگانِ کوچک و گاهی آهنگ سپهبدان را اجرا می‌کنند.

نکته ادبی: تخت اردشیر: نام یکی از مقامات و الحان موسیقی قدیم ایران.

تا بادها وزان شد بر روی آبها آن آبها گرفت شکنها و تابها

هنگامی که باد بر سطح آب وزید، موج‌هایی در آن پدید آمد که همچون شکن‌های گیسو بود.

نکته ادبی: شکن: چین و شکن و موج.

تا برگرفت ابر ز صحرا حجابها بستند باغها ز گل و می خضابها

وقتی ابر از چهره صحرا کنار رفت، باغ‌ها با گل و شراب آرایش یافتند.

نکته ادبی: خضاب: رنگ کردن و زینت دادن.

برداشتند بر گل و سوسن شرابها از عشق نیکوان پریچهره، عاشقان

عاشقان به خاطرِ عشقِ زیبارویان، جام‌های شراب را بر لبِ گل و سوسن گرفتند.

نکته ادبی: پریچهره: کنایه از زیبارویان که چهره‌ای چون پری دارند.

عاشق ز مهر یار بدین وقت می خورد چون می گرفت عاشق، بر باغ بگذرد

عاشق در این فصل از مهرِ یار می‌نوشد و هنگامِ مستی در باغ قدم می‌زند.

نکته ادبی: می گرفت: شراب نوشیدن.

اطراف گلستان را چون نیک بنگرد پیراهن صبوری چون غنچه بردرد

وقتی عاشق اطراف گلستان را می‌نگرد، پیراهنِ صبر و شکیبایی‌اش همچون غنچه می‌شکافد (از شوق).

نکته ادبی: پیراهن صبوری دریدن: کنایه از بی‌قرار شدن و از دست دادن صبر.

از نرگس طری و بنفشه حسد برد کان هست از دو چشم و دو زلف بتش نشان

او به نرگسِ تازه و بنفشه حسادت می‌ورزد، زیرا آن‌ها را نشانی از چشم و زلفِ معشوق خود می‌بیند.

نکته ادبی: حسد بردن: اینجا به معنای توجه زیاد و مقایسه زیبایی گل با زیبایی معشوق است.

خوشا بهار تازه و بوس و کنار یار گر در کنار یار بود، خوش بود بهار

خوشا بهار تازه و آغوشِ یار؛ بهار تنها در کنارِ یار است که خوش و دلپذیر است.

نکته ادبی: بوس و کنار: کنایه از وصال و نزدیکی به معشوق.

ای یار دلبرای هلا خیز و و می بیار می ده مرا و گیر یکی تنگ در کنار

ای یارِ دلربا، برخیز و شراب بیاور؛ به من شراب بنوشان و مرا در آغوش بگیر.

نکته ادبی: تنگ در کنار گرفتن: به آغوش کشیدن و نزدیکی بسیار.

با من چنان بزی که همی زیستی تو پار این ناز بیکرانت تو برگیر از میان

با من آن‌گونه زندگی کن که پارسال زندگی می‌کردی و این نازِ بی‌کران را از میان بردار.

نکته ادبی: پار: سال گذشته.

تا زین سپس همی گه و بی گاه خوش زییم دانی به هیچ حال زبون کسی نییم

تا پس از این گهگاه خوش زندگی کنیم؛ می‌دانی که ما در هیچ حالی بنده‌ی کسی نیستیم.

نکته ادبی: زبون: خوار و ذلیل.

تا روز با سماع بتانیم و با مییم داند هر آنکه داند ما را، که ما کییم

تا وقتی با سماعِ بتان (یاران زیبا) و شراب هستیم، هرکس ما را بشناسد، می‌داند که ما کیستیم.

نکته ادبی: بتان: استعاره از معشوقان زیبارو.

آن مهتری که ما به جهان کهتر وییم میر بزرگوارست و اقبال او همان

آن بزرگی که ما در این جهان بنده‌اش هستیم، امیری بزرگوار است که اقبالش پایدار باد.

نکته ادبی: کهتر: کوچکتر یا بنده‌ی کسی بودن.

پور سپاهدار خراسان، محمدست فرخنده بخت و فرخ روی و مویدست

او محمد فرزندِ سپاه‌دار خراسان است که بختِ فرخنده و چهره‌ای زیبا دارد و از سوی خدا یاری شده است.

نکته ادبی: موید: کسی که مورد تایید و یاری خداوند است.

آزاد طبع و پاک نهاد و ممجدست نیکو خصال و نیکخویست و موحدست

او طبعی آزاد، روحی پاک و صفاتی ستودنی دارد؛ دارای خصلت‌های نیکو و یکتاپرست است.

نکته ادبی: ممجد: ستوده شده و بزرگوار.

آنکس که او به حق سزاوار سوددست جز وی کسی ندانم امروز در جهان

آن کسی که به حق سزاوارِ ثروت و بخشش است، جز او کسی را در این جهان نمی‌شناسم.

نکته ادبی: سزاوار سود: شایسته‌ی بهره‌مندی و سود جستن.

نصرست باب میر که فخر انامه بود بخشیدنش همه زر، سیم و جامه بود

پدرِ این امیر، نصر است که مایه‌ی افتخار بود؛ بخششِ او همیشه زر، نقره و لباس‌های گران‌بها بود.

نکته ادبی: فخر انامه: به معنای مایه‌ی افتخار بودن.

از میر مومنینش منشور و نامه بود خورشید خاص بود و سزاوار عامه بود

او از امیرِ مومنان منشور و نامه (حکم حکومتی) داشت؛ خورشیدی خاص برای همگان بود و سزاوارِ خدمت به مردم.

نکته ادبی: منشور: فرمان کتبی که از جانب حاکم یا پادشاه صادر می‌شود.

از بهر آنکه مال ده و شادکامه بود بودند خلق زو به همه وقت شادمان

به دلیل اینکه او انسانی توانگر و بخشنده بود و زندگیِ کامروا و شادمانی داشت، مردم همواره در پناهِ حضور او در آسایش و شادی به سر می‌بردند.

نکته ادبی: شادکامه ترکیبی است از شاد و کام به معنای کسی که به مراد دل رسیده و در ناز و نعمت است.

اندر عجم نبود به مردی کسی چون نصر بگذشتش از سهیل سر برج و کاخ و قصر

در تمام سرزمین عجم، کسی در جوانمردی و دلیری همتای نصر نبود؛ شکوه و آوازه او از ستاره سهیل و کاخ‌های بلندمرتبه نیز فراتر رفت.

نکته ادبی: سهیل ستاره‌ای است که در ادبیات کهن نماد دوری و بلندی است و در اینجا برای غلو در مقام ممدوح به کار رفته است.

فرمانبرش بدند همه سیدان عصر افزون بدی جلالت و قدرش ز حد و حصر

تمام بزرگان و سرورانِ آن روزگار فرمان‌بردار او بودند و عظمت و قدر و منزلت او از حد و حصر خارج بود.

نکته ادبی: سیدان جمعِ سید به معنای سرور و بزرگِ قوم است.

اعداش را نبد مدد الا عذاب و حصر خوش باشد آن پسر که پدر باشدش چنان

دشمنان او جز خواری و گرفتاری و حبس، چیزی نصیبشان نشد. چه فرزند سعادتمندی است آن کس که پدری چنین بزرگوار دارد.

نکته ادبی: حصر به معنای محاصره و حبس است که در مقابلِ آزادی و اقتدار ممدوح آمده است.

اصل بزرگ از بنه هرگز خطا نکرد کس را گزافه چرخ فلک پادشا نکرد

اصالت و گوهرِ والایِ خانوادگی هرگز خطا نمی‌کند و به راه اشتباه نمی‌رود؛ تقدیر و روزگار نیز بی‌دلیل کسی را بر مسند پادشاهی و قدرت نمی‌نشاند.

نکته ادبی: بنه به معنای اساس، اصل و ریشه است.

او بد سزای صدر، جهان ناسزا نکرد این کار کو بکرد جز از بهر ما نکرد

او شایسته مقامِ صدرنشینی بود و جهان با گماردن او در این جایگاه، اشتباهی مرتکب نشد؛ این گماشتن و انتخاب، فقط برای منفعت و صلاحِ ما بود.

نکته ادبی: صدر به معنای مقام والای حکومتی و مسندِ بزرگی است.

ما را به چنگ هیچکسی مبتلا نکرد شکر آن خدای را که چنین باشدش توان

او ما را در چنگال هیچ ظالمی گرفتار نکرد؛ سپاس خدای را که چنین قدرت و توانایی به او بخشیده است.

نکته ادبی: مبتلا کردن در اینجا به معنای گرفتار و اسیرِ کسی کردن است.

امروز خلق را همه فخر از تبار اوست وین روزگار خوش، همه از روزگار اوست

امروز تمام مردم به تبار و نژادِ او افتخار می‌کنند و این دوران خوش و پررونق نیز، مرهونِ حضور و برکاتِ اوست.

نکته ادبی: تبار به معنای نژاد و دودمان است.

از بهر آنکه شاه جهان دوستدار اوست دولت مطیع اوست، خداوند یار اوست

از آنجایی که پادشاه جهان او را دوست دارد و به او اعتماد دارد، دولت و امور مملکتی مطیع اوست و خداوند نیز یار و یاور اوست.

نکته ادبی: خداوند در اینجا به معنای صاحب و مالک یا پادشاه است.

چون دید شاه، خلق جهان خواستار اوست بر ملک خویش کرد مر او را نگاهبان

هنگامی که پادشاه دید همه مردم جهان خواستارِ حضور و حکمرانی او هستند، او را به عنوان نگاهبانِ قلمروِ خود برگزید.

نکته ادبی: نگاهبان به معنای محافظ و مسئول است.

ای میر! فخر ملکت شاه اجل تویی زین زمان تویی و چراغ دول تویی

ای میر! تو مایه فخر و مباهاتِ ملکِ پادشاهِ بزرگ هستی؛ تو راهبرِ این زمانه و چراغِ روشنگرِ دولت و حکومت هستی.

نکته ادبی: اجل به معنای بزرگ‌ترین و دول به معنای حکومت‌ها و دوران‌ها است.

چون آفتاب چرخ به برج حمل تویی هنگام ضعف، مر ضعفا را امل تویی

همان‌طور که خورشید در برج حمل (برج بهار) اوج می‌گیرد، تو نیز در اوج هستی؛ تو در زمان ناتوانی، امیدِ ضعیفان هستی.

نکته ادبی: برج حمل آغاز فصل بهار است که خورشید در آن قوت می‌گیرد و استعاره از اقتدار است.

پرهیزگارتر ز معاذ جبل تویی چه آنکه آشکاره و چه آنکه در نهان

تو از معاذ بن جبل (صحابی پیامبر) نیز پرهیزگارتر هستی؛ چه در آنچه آشکارا انجام می‌دهی و چه در آنچه پنهانی داری.

نکته ادبی: معاذ بن جبل نمادِ زهد و تقوا در فرهنگ اسلامی است.

از جود در جهان بپراکند نام تو گردد همی سپهر سعادت به کام تو

به خاطر بخشندگی‌ات، آوازه‌ات در جهان پیچیده است و آسمانِ خوشبختی، بر مدارِ کامروایی تو می‌چرخد.

نکته ادبی: جود به معنای بخشندگی و سخاوت است.

خورشید زد علامت دولت به بام تو تا گشت دولت از بن دندان غلام تو

خورشید، پرچمِ دولت و اقبال تو را بر بام خانه‌ات برافراشت، تا آنجا که دستگاهِ دولت مانند برده‌ای مطیعِ تو گشت.

نکته ادبی: از بن دندان غلام بودن کنایه از اطاعتِ محض و کامل است.

چون دید بر کمان تو حاسد سهام تو از سهم آن سهام دوتا گشت چون کمان

وقتی حسودان، تیرهای کمانِ تو را دیدند، از ترسِ آن تیرها، قامتشان مانند کمان خمیده شد.

نکته ادبی: آرایه جناس و تضاد ضمنی میان تیر و کمان و خمیدگیِ دشمن از ترس وجود دارد.

از نام و کنیت تو جهان را محامدست وز فضل وجود تو همه کس را فوایدست

جهان به نام و لقبِ تو می‌بالد و همه مردم از فضل و بخشش تو بهره‌مند می‌شوند.

نکته ادبی: محامد جمعِ حمد به معنای ستایش‌ها و فواید جمعِ فایده است.

خصم تو هست ناقص و مال تو زایدست کت بخت تابعست و جهانت مساعدست

دشمنِ تو ناتوان و بی‌مایه است و ثروتِ تو رو به فزونی است؛ چرا که بخت با تو همراه است و جهان به تو کمک می‌کند.

نکته ادبی: زاید به معنای در حالِ رشد و افزایش است.

تو آسمانی و هنر تو عطاردست وان بیقرین لقای تو چون ماه آسمان

تو مانند آسمان بلندمرتبه هستی و هنر و دانشت چون سیاره عطارد (دبیرِ فلک) است؛ و چهره بی‌همتایت مانند ماهِ آسمان درخشان است.

نکته ادبی: عطارد در نجوم قدیم کاتبِ فلک و نمادِ دانایی و هوشمندی است.

با این نکو نیت که تو داری بدین صفت دارد به کارهای تو سلطان تو نیت

با توجه به نیتِ پاک و نیکویی که تو داری، پادشاه نیز در کارهای تو، نیت و اعتمادِ قلبی دارد.

نکته ادبی: نیت در اینجا به معنای توجه و اهتمامِ قلبی است.

زیر نگین خاتم تو کرد مملکت بفزود هر زمانت یکی جاه و منزلت

پادشاه، مملکت را تحتِ نگینِ انگشتری تو قرار داد و هر لحظه بر جاه و مقام و منزلت تو افزود.

نکته ادبی: زیر نگین خاتم کردن کنایه از سپردنِ کاملِ قدرت است.

این کار را ز اصل نکو بود عاقبت آخر هزار بار نکوتر شود از آن

این کارِ تو، از اصل و ریشه‌ای نیکو برخوردار بود و در پایان، هزاران برابر بهتر از آغاز خواهد شد.

نکته ادبی: عاقبت به معنای سرانجامِ کار است.

تا آفتاب چرخ چو زرین سپر بود تا خاک زیر باشد و گردون زبر بود

تا زمانی که خورشید در آسمان مانند سپری زرین می‌درخشد و تا زمانی که خاک در زیر و آسمان در بالا قرار دارد.

نکته ادبی: این بیت آغازگرِ دعایی برای بقایِ ممدوح با استفاده از عناصرِ نامتغیرِ طبیعت است.

تا ابر نوبهار مهی را مطر بود تا در زمین و روی زمین بر، نفر بود

تا زمانی که ابرهای بهاری به زمین‌های تشنه باران می‌بخشند و تا زمانی که زمین محصول و ثمر می‌دهد.

نکته ادبی: نفر به معنای محصول و میوه و حاصلِ زمین است.

تا وقت مهرگان همه گیتی چو زر بود از آب تیر ماهی و از باد مهرگان

تا زمانی که در فصل مهرگان، سراسر گیتی از رنگ‌های پاییزی به رنگِ زر درمی‌آید، به واسطه بارانِ تیرماه و بادهای مهرگان.

نکته ادبی: تیر ماهی در اینجا احتمالاً اشاره به باران‌هایِ اواخرِ تابستان دارد که برای کشاورزی مفید است.

عمرت چو عمر نوح پیمبر دراز باد همچون جمت به ملک همه عز و ناز باد

عمرت مانند عمرِ حضرت نوح طولانی باد و مانند جمشید در حکومت، همواره در عزت و ناز و نعمت باشی.

نکته ادبی: نوح نمادِ طولِ عمر و جمشید نمادِ شوکت و پادشاهیِ افسانه‌ای است.

پیشت به پای صد صنم چنگساز باد دشمنت سال و ماه به گرم و گداز باد

همیشه صدها نوازنده و رامشگر در پیشگاهت مشغولِ نواختن باشند و دشمنانت سال و ماه در رنج و عذاب بسوزند.

نکته ادبی: چنگ‌ساز کنایه از نوازنده و رامشگر است.

بر تو در سعادت همواره باز باد عیش تو باد دایم با یار مهربان

درِ سعادت و خوشبختی همواره به روی تو باز باشد و عیش و زندگیِ تو همیشه با همراهیِ یاری مهربان سپری شود.

نکته ادبی: دایم به معنای همیشگی و پایدار است.